حسن بن علي عليهماالسلام بيدارترين سردار

نوشته حسين استادولي 

- ۴ -


خـبـر فـرار عـبـيـداللّه سـپـاه امـام را درهم شكست و قيس بن سعد كه جانشين او بود با آنكه مـردانـگـى بـزرگـى كرد و ضرب شستى به معاويه نشان داد و سپاه معاويه را عقب راند ولى آثار تفرقه و دهشت در سپاه امام به چشم مى خورد.
معاويه از سويى ديگر با همه اين ترفندها هنوز از هيبت امام در هراس بود و جنگ را مصلحت نـمـى ديـد و تـجـربه صفين از خاطرش ‍ محو نشده بود. از اين رو همواره نامه مى نوشت و طـلب صـلح مى كرد حتى نامه سفيد امضاء فرستاد كه امام هر شرطى دارد مرقوم بدارد. و در ضـمـن ، نـامـه هـاى بـرخـى از اصـحاب امام را كه پنهانى با او مكاتبه كرده بودند و قـول مـسـاعـد و هـمكارى داده بودند براى امام فرستاد و نوشت كه اين مردم با پدرت وفا نكردند با تو نيز نخواهند كرد.
در ايـن اثـنـا خـبـر فـرار عـبـيـداللّه بـه امـام رسـيـد. امـام بـا ايـنـكـه از اول مى دانست با سپاهى چنين ، كار به سامان نمى رسد و پيروزى به دست نمى آيد، باز هـم دسـت از كـار نـكشيد و براى اتمام حجت دوباره از مردم يارى خواست و به آنان فرمود: ((فردا در فلان جا گرد آييد، از خدا بترسيد و بيعت نشكنيد)).
آن گـاه ده روز در آنـجـا مـانـد امـا تـعـداد قـابـل تـوجـهـى كـه سـپـاهـى را تـشـكـيـل دهند نيامد. اين بود كه با مردم سخن گفت و فرمود: ((... من مى خواستم دين حق را بـه پـا دارم ، مـرا يارى نكرديد، من عبادت خدا را تنها مى توانم كرد اما به خدا سوگند، اگـر امـر را بـه مـعاويه واگذارم شما در دولت بنى اميه هرگز، اگر امر را به معاويه واگذارم شما در دولت بنى اميه هرگز روى شادى و آسايش نخواهيد ديد، بلكه به انواع عـذابـهـا و شـكنجه ها دچار خواهيد شد... به خدا سوگند اگر ياورى مى داشتم كار را به مـعـاويه نمى گذاشتم ، زيرا به خدا و رسول سوگند كه خلافت بر بنى اميه حرام است ...)).
و بـاز در سـخـنـرانـى ديـگـرى فرمود: ((ما حزب پيروز خدا، عترت پاك پيامبر، خاندان مطهر او و يكى از دو چيز گرانبهاييم كه پيامبر ما را در كنار قرآن در ميان امت نهاد...))
بـه خـدا سـوگـنـد نـه شك (در حقانيت خودمان ) و نه پشيمانى (بر زخمهايى كه از دشمن خـورده ايـم ) مـا را از جـنـگ با شاميان باز مى دارد؛ ولى در گذشته با دلخوشى و سلامت نـفـس و صـبـر و اسـتـقامت با شاميان نبرد مى كرديم ، ولى امروز آن صبر و سلامت از دست رفـتـه ، سـلامـت بـه عـداوت ، و صـبـر بـه بـى تـابـى بدل شده است ؛ شما در جنگ صفين در حالى مى جنگيديد كه دينتان جلو دنيايتان بود، ولى امروز دنيايتان جلو دينتان قرار گرفته است ! بدانيد كه ما آن گونه كه بوديم هستيم و شـمـا آن گـونـه كـه بـوديـد نـيستيد. امروز گروهى از شما بر كشتگان خود در صفين مى گـريـنـد، و گـروهـى خـونـخـواهـى كـشـتـگـان نـهـروان مـى كـنـنـد ، گـروه اول ما را يارى نمى دهند و گروه دوم هم در صدد انتقام و شورش اند.
با اين حال بدانيد كه معاويه ما را به كارى فراخوانده (صلح ) كه هيچ عزت و انصافى در آن نيست ؛ اگر مرد جنگيد و براى جانبازى آماده ايد پيشنهاد او را رد مى كنيم و با لبه تيز شمشيرها پاسخ او را مى دهيم و در پيشگاه خدا محاكمه اش مى كنيم . ولى اگر خواهان زنـدگـى هـسـتـيـد پـيـشنهاد او را بپذيريم و رضايت خاطر شما را فراهم آوريم ((65)) مـردم از هـر سـو فرياد برآوردند: البقية ، البقية ، ما طالب حياتيم ، خون بقيه را حفظ كن !
اينجا بود كه امام صلح تحميلى را پذيرفت ((66))
          آخرين آزمون و حمله به امام
          
پس از آنكه اميران فرارى و لشكريان پيمان شكن امام را تنها گذاردند، امام براى آخرين بار دست به آزمايش ياران زد تا اندازه وفادارى كسانى را كه اعلام وفادارى مى كردند و نـيـز گـروهـى كـه طـالب جـنـگ بـودنـد بـسنجد، از اين رو خطبه اى خواند كه از آن بوى پذيرش ‍ صلح به مشام مى رسيد:
((... امـا بـعـد، بـه خـدا سـوگند من در حالى صبح كردم كه به حمد و منت خداوند خيرخواه تـريـن فـرد بـراى بـنـدگـان خـدا هـسـتـم ، هـرگـز از هـيـچ مـسـلمـانـى كـيـنـه بـه دل نـدارم و قـصـد سـوء و خـيانت به كسى در من نيست ، بدانيد كه اگر امورى ناخوشايند بـبينيد ولى جماعتتان حفظ شود بهتر از آن است كه نظرتان تاءمين شود اما امت اسلام از هم پـاشـيـده بـاشـد. بدانيد كه من براى شما از خودتان خيرخواه ترم . پس ‍ امر مرا مخالفت نـكـنيد و راءى مرا رد نكنيد، خداوند من و شما را بيامرزد و ما را به آنچه محبت و رضا در آن است رهنمايى كند)).
مردم (ظاهرا خوارج ) به يكديگر نگريستند و گفتند: گويا قصد صلح با معاويه را دارد و مـى خـواهـد حـكـومت را به او تسليم كند! و گفتند: به خدا اين مرد كافر شده است ! سپس بـر خـيمه امام يورش ‍ بردند و اسباب و اثاثيه آن را غارت كردند و سجاده از زير پاى حـضـرت كـشـيـدند و يكى از آن عبا را از دوش امام كشيد و امام شمشير بر كمر بدو عبا بر زمـيـن نـشـسـت ((67)) سپس امام بر اسب سوار شد و گروهى از خواص اطـراف او را گـرفـتند و مانع نزديك شدن مردم مى شدند، امام مردم ربيعه و همدان را فرا خـوانـد، آمدند گرد او را گرفتند. امام حركت كرد اما برخى از مخالفان نيز در ميان ياران بودند، چون امام به مظلم ساباط رسيد مردى از بنى اسد به نام جراح بن سنان دهنه اسب را گرفت و فرياد زد: ((اللّه اكبر)) اى حسن مانند پدر مشرك شدى ! سپس با خنجرى كه در دسـت داشـت بـر ران امـام زد كه ران را تا استخوان شكافت . امام از روى اسب خود را بر روى او انداخت و هر دو بر زمين افتادند، اطرافيان بر سر ضارب ريختند و با همان خنجر كـارش را سـاخـتـنـد. امـام را بـر روى سـريـرى بـه مـدائن انتقال دادند و در خانه سعد بن مسعود ثقفى به مداوا پرداخت .((68))
پذيرش صلح و مواد صلحنامه
پـس از ايـن جـريانات بود كه امام به ناخواه پيشنهاد فريبكارانه معاويه براى صلح را پـذيـرفـت . مـعـاويـه نـماينده خود عبداللّه بن عامر را با نامه سفيد امضاء نزد آن حضرت فرستاد كه امام هر شرطى دارد قيد كند. آن گاه قراردادى ميان آنها منعقد شد كه برخى از شروط و مواد قطعى آن بدين قرار است :
1ـ حكومت به معاويه واگذار مى شود، بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره خلفاى شايسته عمل كند.((69))
2ـ پـس از مـعـاويه حكومت متعلق به حسن است و اگر براى او حادثه اى پيش آمد متعلق به حسين است و معاويه حق ندارد جانشين تعيين كند.
3ـ مـعـاويه بايد ناسزا گفتن به على عليه السلام در نمازها و خطبه ها را ترك كند و از او جز به نيكى ياد نكند.
4ـ بـيـت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و معاويه حقى در آن ندارد و بايد سالى دو ميليون درهم ديگر براى حسن بفرستد.
5ـ احرار و آزادگان و ياران على عليه السلام در هر گوشه از زمينهاى خدا: شام ، عراق ، يـمـن ، حـجـاز و... كـه هـستند بايد در امان باشند و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد و نيز به جان حسن و حسين سوء قصدى نشود.
ايـنـهـا شـروط قـطـعـى اسـت كـه در كـتابهاى تاريخ و حديث آمده ، و عمده ترين مصالح و مـسـائل آن روز جـامـعـه اسـلام بـوده اسـت ، كـه راسـتـى اگـر بـدانـهـا عمل مى شد حكومت به جايگاه اصلى خود باز مى گشت و دست دشمنان اسلام از سر اسلام و مـسـلمـيـن كـوتـاه مـى گشت ، و اگر نقض مى شد رسوايى براى نقض كننده بود. در شرط اول حكومت را به معاويه وا مى گذارد و اين چنين از حق شخصى خود مى گذرد كه اگر جنگ صـرفـا بـر سر حكومت است و غاصب متعهد است كه امور مسلمانان را در مجراى صحيح اداره كند امام حاضر است كناره بگيرد.
در شـرط دوم بـيـان مـى دارد كـه صـلح موقت و محدود است به زمان حيات معاويه نه براى هميشه . از اين رو در يكى از خطبه هاى خود فرمود:((از كجا معلوم ؟ شايد اين آزمونى است و اندكى بهره مندى و تجديد قوا تا وقتش فرا رسد)).((70))
در شرط سوم دست معاويه را رو مى كند و دروغ او را آشكار مى سازد، زيرا اگر لعن على عليه السلام جايز است چرا متعهد مى شود كه دست از آن بردارد، و اگر جايز نيست چرا تا حال لعن مى كرده است ؟! البته معاويه تمام شروط از جمله همين شرط را زير پا گذاشت و لعـن عـلى عـليـه السـلام تـا سـال 100 ه . ادامـه داشـت و در زمـان عـمـر بن عبدالعزيز با ترفندى كه او به كار برد لعن برداشته شد.
در شرط چهارم پشتوانه اقتصادى و تاءمين نياز شيعيان و بنى هاشم نهفته است تا آنان در اثر نياز مالى به سوى معاويه جذب نشوند و يا در مبارزه سست نگردند.
در شـرط پـنـجـم تاءمين جانى و آسايش روانى شيعيان على عليه السلام كه در جنگ صفين بـر ضـد مـعـاويـه جـنـگـيـده بـودنـد و مـعـاويـه كـيـنـه هـايـى از آنـان بـه دل داشـت ، گـنـجـانـده شده تا پس از رسيدن به قدرت از آنان انتقام نكشد؛ گر چه دقيقا ضد آن عمل كرد چنانكه در وصف او گفتيم .
چرا ترجيح صلح بر شهادت ؟((71))
پـرسـش درسـت اسـت كـه امـام يـاور نداشت و كوفيان بى وفايى كردند، اما مگر امام حسين عليه السلام ياور داشت ؟ و مگر كوفيان با او وفا كردند؟ نه ، پس چرا مى بينيم كه امام حـسـيـن عـليـه السـلام بـا همان ياران اندك تا آخرين قطره خون جنگيد، ولى امام حسن عليه السلام چنين نكرد؟
پاسخ : شرايط زمان اين دو امام بزرگوار با هم تفاوتهايى داشت كه دو گونه وظيفه و مـنـطـق را ايـجـاب مـى كـرد: بـراى امـام حسن عليه السلام منطق جهاد و براى امام حسين عليه السلام منطق شهادت را. اينك به اين تفاوتها اشاره اى مى كنيم :
1ـ امـام حـسـن عـليـه السلام در مسند خلافت قرار داشت و معاويه به عنوان يك حاكم معترض بر ضد او قيام كرد، درست بر عكس امام حسين عليه السلام كه يزيد بر مسند خلافت قرار داشـت و آن حضرت معترض بود((72)) ، بنابراين كشته شدن امام حسن عـليـه السـلام در ايـن وضـع ، بـه معناى كشته شدن خليفه مسلمانان و شكست مركز خلافت بـود، و مـقـاومـت آن حضرت ، تا سر حد كشته شدن مانند مقاومت و كشته شدن عثمان بود نه نـظـيـر مقاومت و شهادت امام حسين عليه السلام و كشته شدن خليفه شديدا مورد انكار امامان بـود و هـتـك حرمت اين مقام به شمار مى رفت ، و لذا مى بينيم كه على عليه السلام حاضر بـه كـشـته شدن عثمان نبود (تنها براى حفظ احترام اين مقام نه به خاطر شخص عثمان ) و امـام حـسـيـن عليه السلام نيز براى حفظ حرمت خانه خدا از مكه بيرون مى رود تا خونى در آنجا ريخته نشود.
2ـ درگـيـرى و جـنـگ بـا سـپـاه شام يك جنگ فرسايشى بود، زيرا اگر چه امام حسن عليه السلام ياران مخلص با وفا كم داشت ولى اين بدان معنى نيست كه سپاه او به كلى از بين رفـتـه بـودنـد و مـعاويه اگر به كوفه وارد مى شد يكسره فتح مى كرد؛ بلكه امام مى تـوانـسـت لشـكـر انـبـوهى از همان مردم گرد آورد و با معاويه مصاف دهد((73)) ، امـا ايـن جـنـگ فـرسـايـشـى مـى شـد كـه يـا طـرف پـيروز نداشت و مدتها به طـول مـى انـجـامـيـد و بـالاخـره سـرنوشت صفين پيش مى آمد و معاويه برنده مى شد، و يا پيروزى در جنگ به سود معاويه پايان مى يافت آن هم با دادن تلفات بسيارى از ياران و و شـيـعـيـان امـام . ايـن چـه افـتـخـارى بـراى امـام بـود كـه چـنـديـن سـال بجنگد و دهها هزار نفر از دو طرف كشته شوند، سرانجام يا خستگى دو طرف باشد و هر كدام به جاى خود باز گردند و يا امام كه خليفه آن وقت بود با يارانش كشته شود؟ ايـن فـرق دارد بـا جـنگ و شهادت امام حسين عليه السلام با يارانى اندك كه مجموعا ظرف يـك روز خـاتـمـه يـافت . بنابراين صلح امام سبب حفظ خون بسيارى از شيعيان على عليه السلام كه تنها نيروهاى حق بودند، گريد.
وانـگـهى اگر بر فرض محال معاويه كشته مى شد، پيراهن عثمان ديگرى درست مى شد و سر آغاز جنگهاى بعدى بود.
3ـ يـزيـد از امـام حـسـيـن عليه السلام بيعت خواست و بر سر او شمشير كشيد و امام پاسخ مـنفى داد و تا پاى جان ايستاد، اما معاويه از امام حسن عليه السلام بيعت نمى خواست بلكه ايـن امـام حـسـن عـليـه السـلام بود كه از وى طلب بيعت مى نمود. بنابراين پاسخ شمشير شمشير بود و پاسخ تدبير، تدبير.
4ـ چـنانكه گفتيم امام حسن عليه السلام در آغاز قصد جنگ داشت ، سپاه تهيه ديد، با ياران صحبت كرد و از آنان درباره جنگ نظر خواست ولى آنان اعلام وفادارى نكردند، برعكس امام حسين عليه السلام كه كوفيان نامه ها نوشتند و امام را دعوت كردند، و از اين رو حجت بر امـام حـسـيـن عليه السلام براى حركت به سوى كوفه تمام شد، اما در مورد امام حسن عليه السلام كوفيان حجت نداشتند بلكه امام حسن عليه السلام بر آنان اتمام حجت كرده بود.
5ـ هـنـگـام قيام امام حسين عليه السلام بيست سال از حكومت بلامنازع معاويه گذشته بود و چـهره پليد وى بر دوست و دشمن آشكار شده بود، خانه اى نبود كه ظلم و ستمش در آن راه نـيـافـتـه باشد، و همه از او زخم خورده بودند و از همه بالاتر فرزند نحس فاسقش ‍ را بـر مـردم مسلط نموده و به زور در جاى خود نشانده بود، اما در زمان امام حسن عليه السلام گر چه حضرت و شيعيان خاص و خالص حضرتش از باطن معاويه آگاه بودند و ديگران نـيـز كـم و بـيش ‍ ضربه ديده بودند، ولى هنوز چهره واقعى او براى بيشتر مردم آشكار نبود و مردم او را بد آدمى مى شناختند ولى خوب حاكمى ! وى چهره تقدس به خود گرفته بود و مى گفت : من خلافت را خواهانم و حاضرم به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره خلفاى گذشته عمل كنم ، جانشين معين نكنم و پس از من حسن و پس از او حسين خليفه باشد.
راسـتـى اگـر امـام حـسـن عـليـه السـلام صـلح را نـمـى پـذيـرفـت آيـا امـروز در مـقـابـل تـاريـخ مـورد اعتراض واقع نمى شد كه دعواى او با معاويه بر سر قدرت بوده اسـت ؟ چـرا كـه او ورقـه سفيد امضا مى كند و قول مى دهد كه من به تمام خواسته هاى تو عـمـل مـى كـنـم ، فـقـط مـوقـتـا قـدرت را بـه مـن واگـذار! حـال كـه نـمـى پـذيـرى پـس مـى خـواهـى خـون بـه پا كنى و مسلمانان را به كشتن دهى ! بنابراين امام حسن عليه السلام در تاريخ محكوم مى شد. اما اينك معاويه محكوم است . زيرا معلوم شد كه مردى حيله گر و سياست باز است و با داشتن قدرت پايبند هيچ تعهدى نيست .
6ـ امام حسين عليه السلام از سوى يارانش هر چند اندك ، كاملا در امنيت بود و آنان پروانه وار گـرد شـمـع وجـود او مـى گـشتند، ولى امام مجتبى عليه السلام به ياران خود اطمينان نداشت بلكه خطر بسيارى از آنان كمتر از خطر سپاه معاويه نبود.
7ـ در يـك مـورد كـه شرايط زمانى امام حسن و حسين تفاوت نداشت ديده مى شود روش آن دو امـام كـامـلا مـوافـق و سـازگـار بـا يـكـديـگـر اسـت و آن صـلح امـام حـسـن عـليـه السلام و قـبـول و پايبندى امام حسين عليه السلام به آن است تا وفات معاويه يعنى امام حسين در ده سـال امـامـت خـويـش هـمـان روش امـام حـسـن را پـيـش گـرفـت و در سـال بـعد، پس از فوت معاويه و انقضاى زمان صلح ، بر يزيد شوريد تا به شهادت رسيد.
فلسفه صلح از زبان امام مجتبى عليه السلام
بـا هـمـه تـحـليـلهـايـى كـه گـذشت ، چه خوب است كه فلسفه صلح را از زبان خود امام بشنويم . امام در پاسخ اعتراضات اصحاب ، دو گونه پاسخ گفته است : پاسخ اجمالى و سربسته ، و پاسخ تفصيلى .
1ـ در پاسخ ابوسعيد عقيصا فرمود: مگر من حجت خدا و پس از پدرم امام نيستم ؟ مگر پيامبر نـفـرمـود: ((حـسـن و حـسـيـن امامند، قيام كنند يا قعود)) ؟ علت صلح من با معاويه همان علت صـلح پـيـامـبـر بـا بـنـى ضـمـره و بـنـى اشـجـع و بـا اهـل مكه در حديبيه است ، آنان نه ظاهر كافر بودند و معاويه و يارانش در باطن كافرند. حـال كه من امام هستم ديگر نبايد درباره راءى من در مورد صلح يا جنگ چون و چرا شود گر چه فلسفه اش پوشيده باشد.
هـنـگـامـى كـه خضر آن اعمال را انجام داد چون موسى عليه السلام از باطن كار خبر نداشت اعتراض كرد، ولى همين كه خضر او را از اسرار كار خود خبر داد وى راضى شد. ((74)) شـمـا هم چون حكمت كار مرا نمى دانيد به خشم آمده ايد، ولى بدانيد كه اگر من اين كار را نمى كردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين باقى نمى ماند و همه كشته مـى شـدنـد ((75)) و نيز فرمود: به خدا سوگند، كارى كه من كردم براى شيعيان از آنچه خورشيد بر آن مى تابد بهتر است .((76))
2ـ در پاسخ زيدبن وهب جهنى فرمود:
بـه خدا سوگند كه من معاويه را از اين مردم (كه مرا خنجر زدند) بهتر مى دانم ، آنان خود را شيعه من مى دانند ولى نقشه قتل مرا مى كشند و اثاث و مالم را غارت مى كنند.
بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـه جـنـگ با معاويه پردازم همين مردم مرا دستگير نموده ، به او تحويل مى دهند!
بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـا عـزت بـا او كـنار بيايم بهتر از آن است كه مرا به اسارت گـرفـتـه ، گـردن زنـد يـا پس از اسارت آزاد كند و همان ننگى را كه ما در فتح مكه بر آنان نهاديم (كه آنان آزاد شده ما بودند) بر ما بنهند و تا روزگار خاندان ما نتوانند سر بلند كنند....((77))
3ـ در پـاسـخ سـفيان بن ابى ليلى (كه بر آن حضرت وارد شد و گفت : السلام عليك يا مـذل المؤ منين ، سلام بر تو اى خواركننده مؤ منان !) چنين مطرح مى كند كه پيامبر از حكومت مـعـاويـه خـبـر داد، و ايـن امـرى اسـت قـطعى ، و با امر قطعى و سرنوشت حتمى نمى توان مبارزه كرد((78)) . (يعنى مى داند كه بالاخره معاويه پيروز مى شود، پـس چـه بـهـتـر كـه آتـش جـنـگ افـروخـتـه نـشـود و خـونـهـا بـيـهـوده پايمال نگردد).
پس از صلح
پس از آنكه قرارداد صلح و آتش بس بسته شد معاويه حركت نموده روز جمعه بود كه به نـخـيـله (لشكر گاه امام مجتبى عليه السلام ) رسيد، نماز را با مردم خواند و در خطبه اش گفت : ((به خدا سوگند، من براى نماز و روزه و حج و زكات با شما نجنگيدم ، زيرا شما ياران كارها را انجام مى دهيد، ولى براى حكومت با شما جنگيدم و خداوند آن را به من داد با آنـكـه شـما خوش نمى داريد. بدانيد كه من حسن را به چيزهايى وعده داده ام و اينك همه آنها را زير پا مى گذارم و به هيچ يك وفا نمى كنم ))!
سـپـس حركت نموده به كوفه وارد شد، چند روزى در آنجا ماند و چون كار بيعت گرفتن از مـردم تـمام شد، به منبر رفت و در خطبه اش ‍ گفت :... اما بعد، هيچ امتى پس از پيامبرشان اخـتـلاف نـكـردند جز آنكه گروه باطل بر گروه حق پيروز شد، (و چون ديد كه خيلى بد شـد و آبـرويش با اين سخن رفت ، گفت :) مگر اين امت كه گروه حق آن بر باطلش پيروز گرديد....((79))
آن گاه از منبر فرود آمد و مردم را براى بيعت فرا خواند. از مردم يكى بيعت مى كرد، يكى سـوگـنـد مـى خـورد كـه مـن بـيـعـت نـمـى كـنـم و تـو را قـبـول نـدارم ... و ديـگـرى مـى گفت : پناه به خدا از شر تو!... كار بيعت بدين شيوه مى گـذشت تا قيس بن سعد حاضر شد. معاويه گفت : قيس ! بيعت كن . گفت : من هميشه از فرا رسـيـدن چنين روزى اكراه داشتم ... دوست داشتم كه با شمشير ميان روح و بدن تو جدايى انـدازم ولى ... آن گـاه رو بـه مـردم كـرد و گفت : اى مردم ، شما خوبى را با بدى عوض كرديد و ذلت را به جاى عزت و كفر را به جاى ايمان گزيديد. اينك پس از ولايت اميرمؤ مـنـان و سـيـد مـسلمانان و پسر عموى پيامبر، اين اسير آزاد شده فرزند اسير آزاد شده بر شـمـا حـاكـم گـشـتـه كـه بـدتـرين شكنجه ها را به شما خواهد و به جور و ستم با شما رفتار خواهد نمود. پس چگونه شما اين را نمى فهميد، مگر خداوند بر دلهاتان مهر زده و عقلتان را از دست داده ايد؟!
مـعـاويـه از جا جست و بر دو زانو نشست و دست او را گرفت و گفت : تو را سوگند مى دهم (كـه از ايـن لجـاجـت دست بردارد). آن گاه دست خود را بر دست او زد و مردم فرياد كردند: قيس بيعت كرد. قيس ‍ گفت : به خدا دروغ مى گوييد، من بيعت نكردم ... .
و نيز سعد بن مالك وارد شد و گفت : سلام بر تو اى پادشاه ! معاويه در خشم شد و گفت : چـرا نـگفتى : سلام بر تو اى اميرالمؤ منان ؟ سعد گفت : اگر ما تو را امير كرده بوديم امـيـر مـؤ مـنـان بـودى ، ولى تـو ايـن مـقـام را بـه زور اشغال كرده اى !
سـرانـجام معاويه در همان سال (41 ه‍) به شام بازگشت و حكومت همه سرزمينهاى اسلام را بـه دسـت گـرفـت ، كـارگزاران را معين كرد، فرمانداران را در جايهاى خود گماشت ... اما خـاطـرش نه از سوى امام مجتبى و امام حسين عليهماالسلام آسوده شد و نه از سوى ياران و شيعيان وفادار آن حضرت . برخى شيعيان به دربار او مى رفتند، با او مجادله مى كردند و او را مـحـكـوم مـى نـمـودنـد كـه ذكـر آنـها به طول مى انجامد و در فرصتى مناسب بايد نگاشته شود.
امـام حـسـن عليه السلام نيز همراه برادر و ساير نزديكان راهى مدينه شد و باقى عمر را در آنجا به سر برد.
مـعـاويـه سـالى بـه مـدينه آمد و براى زهر چشم گرفتن از مردم سخنرانى كرد و در ميان سـخـنـانش در حضور امام حسن و امام حسين عليهماالسلام به اميرمؤ منان و امام حسن بسيار بد گـفت . امام حسين عليه السلام برخاست كه پاسخ گويد، امام حسن عليه السلام دست او را گـرفـت و نـشـانـد و خود برخاست و فرمود: ((اى كه از على بد گفتى ، من حسنم و پدرم على ، تو معاويه هستى و پدرت صخر (ابوسفيان )، مادر من فاطمه است و مادر تو هند، جد مـن رسـول خـدا اسـت و جد تو حرب ، جده من خديجه است و جده تو فتيله (زنى بدنام ). پس خـدا لعـنـت كـنـد از مـاد نـفر آن كس را كه گمنام تر، حسبش ‍ پست تر، پيشينه اش بدتر و داراى سـابـقـه كـفـر و نـفـاق اسـت . و گـروهـهـايـى از اهل مسجد آمين گفتند.((80))
و زمـانـى ديـگـر امـام مجتبى عليه السلام در حضور معاويه منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهـى فـرمود: ((اى مردم ، معاويه چنين پندارد كه من او را شايسته خلافت دانسته و خود را شايسته ندانسته ام ؛ معاويه دروغ مى گويد، من به حكم كتاب خدا و بيان پيامبر خدا از او بـه ولايـت بـر مـردم شـايـسـته ترم ؛ به خدا سوگند، اگر مردم با من بيعت مى كردند و اطـاعـت و يارى مى نمودند از باران آسمان و بركات زمين بهره مند مى شدند و تو نيز اى مـعـاويه در خلافت طمع نمى كردى ؛ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ امتى كـار حـكـومـت را به مردى واگذار نمى كند با آنكه داناتر از وى در ميان آنان وجود داشته بـاشـد جـز آنـكـه كـارشـان بـه پـسـتـى مـى گـرايد و سرانجام چون گوساله پرستان (پرستشگر طاغوتهاى زمان ) شوند...))((81)) .
ايـن درگـيـريـها، پرخاشها، احتجاجها و شورشها ادامه داشت ، از سويى برخى از شيعيان مـانند حجربن عدى و يارانش بر اميران شهر اعتراض مى كردند، به معاويه بد مى گفتند و تحت تعقيب قرار مى گرفتند. او دستور داد هر كه را گمان برديد از شيعيان است حقوق او را قطع كنيد، خانه اش را بر سرش خراب كنيد و هيچ كس از آنان را امنيت ندهيد. از سوى ديـگـر خوارج سر برداشتند و به جنگ كارگزاران معاويه برخاستند. او از امام حسن عليه السـلام خـواسـت كـه با او در سركوب خوارج همكارى كند، امام پاسخ داد: اگر بنا باشد با كسى بجنگم نخست با تو خواهم جنگيد.
شـورشـهـاى ديـگـرى نـيز چون شورش موالى (غير عربها) انجام گرفت و سركوب شد. بالاخره چون پايه هاى حكومت معاويه استوار گرديد بر آن شد كه يزيد را به جانشينى خـود مـعـرفى كند، ولى با وجود امام حسن و امام حسين چنين كارى امكان نداشت ، از اين رو اين كـار را بـه سـالهـاى آخـر عـمـر خـود مـوكـول كـرد. ولى بـاز هـم تـاب تحمل امام مجتبى را نداشت ، از اين رو تصميم به مسموم ساختن امام گرفت .
در آستانه شهادت
مقدمه
سـرانـجام معاويه جاسوسى نزد دشمن خانگى امام يعنى همسرش ‍ جعده دختر اشعث فرستاد كـه اگـر حـسن را مسموم كنى صد هزار درهم به تو ميدهم ، برخى از زمينهاى عراق را به تـو وا مـى گـذارم و تو را به همسرى پسرم يزيد در مى آورم . و چون او كار خود را كرد مـعـاويـه پـول را فـرسـتـاد و پيام داد كه ما دوست داريم يزيد زنده بماند از اين رو نمى توانيم به عهدمان با تو وفا كنيم .
جـعـده از خـانـدان بـسـيـار پـليـدى بـود، پـدرش اشـعـث در قـتـل على عليه السلام دست داشت ، خودش امام مجتبى عليه السلام را مسموم كرد و برادرش محمد بن اشعث در كربلا حضور داشت و در ريختن خون امام حسين عليه السلام شركت جست .
امـام را چـنـد بـار تـوسـط هـمـسـر يـا ديگران مسموم كرده بودند ولى بار آخر سم بسيار خـطـرناكى را كه معاويه با دسائسى از پادشاه روم گرفته بود و براى جعده فرستاد ظـاهـرا در حـال افـطار به آن حضرت خورانيد كه جگر حضرتش را پاره پاره كرد و خون زيادى از او رفت .
 

خونى كه خورد در همه عمر از گلو بريخت
 
خود را تهى ز خون دل چند ساله كرد
 
امـام چـنـد روزى (بـه روايـتـى چـهل روز) در بستر بيمارى افتاد، اصحاب به ديدن او مى آمـدنـد، و در هـمان حال نيز از برخى ياران زخم زبانها شنيد. يكى از ياران او مى گويد: نزد حسن بن على رفتم و گفتم : اى پسر رسول خدا، با واگذارى حكومت به اين مرد طاغى گـردنـهـاى مـا را خـوار كـردى و مـا شـيعيان را برده ديگران ساختى ! امام شروع كرد به پاسخ دادن و در حين سخن ناگهان خلط خون در گلوى حضرت برآمد امام طشتى طلبيد و در آن قى كرد و طشت پر از خون شد... .
دوسـتـان بـا وفـا نـيـز بـه عـيـادت مـى آمـدنـد، از جـمـله جـنـاده اسـت كـه در فصل بعد سفارشات امام به او را مى آوريم .
1ـ وصيت
هـنگامى كه امام حسين عليه السلام از برادر ديدن مى كرد، امام او را از مسموميت خويش آگاه كـرد، سـخـنـهـا مـيـان آنـهـا رد و بـدل شـد ولى امـام حـاضر نشد در برابر اصرار برادر، قاتل خويش را معرفى كند، مبادا فتنه اى برخيزد. آن گاه چنين وصيت نمود:
((چون به شهادت رسيدم ، مرا غسل ده و كفن كن و به نزد قبر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بـبـر تـا بـا او ديـدارى تـازه كـنـم ، سـپـس مـرا نـزد مادرم فاطمه ببر، آن گاه به قـبـرسـتان بقيع روانه ساز و در آنجا به خاك بسپار، و بدان كه از دست حميرا (عايشه ) به خاطر كينه اى كه با ما دارد مصيبتها به من خواهد رسيد))((82)) .
و بـه روايـتـى سفارش فرمود: (( (اگر مانع شدند) مرا در بقيع كنار جده ام فاطمه بنت اسد دفن كنيد)).
و بـه روايـتـى ديگر فرمود: ((مرا در كنار رسول خدا دفن كن ، زيرا من به آن حضرت و خانه اش از ديگران (ابوبكر و عمر) كه بدون اجازه او در آنجا دفن شدند سزاوارترم ... امـا اگـر آن زن (عـايـشـه ) مـانـع شـد تـو را بـه خـويـشـاونـديـم بـا تـو و بـا رسول خدا كه به اندازه شاخ بادكشى خون ريخته نشود...)) .
2ـ مصيبت بزرگ
بـه هـر حال روح بلند آن امام ملك و ملكوت و سبط اكبر پيامبر، دردانه على و عزيز زهرا، به ملكوت اعلى پرواز كرد.
جسم مباركش را بر تابوت نهاده ، بر آن نماز گزاردند و چون نزديك قبر پيامبر بردند عـايـشـه بـا خبر شد، سوار بر استرى (با تنى چند از بنى اميه ) آمد و صدا زد: او را از خانه ام دور كنيد...!
در ايـن مـيـان بنى هاشم به خشم آمدند و هر كدام سخنى گفتند، امام حسين عليه السلام طى سخنان تندى به وى گفت : ((به خدا اى عايشه ، اگر به حكم الهى موظف بوديم حسن را در كـنـار پدرش دفن كنيم ، مى ديدى كه على رغم تو او را در آنجا دفن مى كرديم و كسى جلودارمان نبود)).
از سوى ديگر مروان و بنى اميه و برخى از فرزندان عثمان صدا برداشتند و به بهانه آنـكـه عـثـمـان در گـورسـتـانـى مخروبه دفن است ممانعت ايجاد كردند و تهديد به آهيختن شـمـشـيـر نـمـودنـد. مشاجرات لفظى بالا گرفت تا دستور تير داده شد و جنازه مبارك را تيرباران كردند و هفت يا هفتاد چوبه تير بر آن جنازه نشست !
ابـن عـبـاس بـه عـايـشـه گـفـت : روزى سـوار بـر شـتـر شـدى (در جـمـل )، و امـروز سـوار بـر اسـتـر، و اگـر زنـده بـاشـى لابـد روزى هـم بـر فـيـل سـوار خـواهـى شد و فتنه ديگرى بر پا خواهى كرد؟!((83)) و سـخـنـانـى مـيـان او و عـايـشـه رد و بـدل شـد. عـايـشـه بـازگـشـت و گـفـت : بـه هـر حال او زندگى را به پايان برد و در زير خاك خفت .
3ـ در رثاى امام
آن گاه بدن شريف امام را به قبرستان بقيع بردند و در آنجا مظلومانه به خاك سپردند.
امـام حـسـيـن عـليـه السـلام بـا دلى پر سوز و ديدگانى اشكبار كنار قبر ايستاد و گفت : ((چـگـونـه سر و صورت خود را آرايش و خوشبو كنم با آنكه چهره مباركت روى خاك نهاده شده و لباس در بدن ندارى !...
پـس از تـو گـريـه هـاى طـولانى و ديدگان اشكبار خواهيم داشت . گر چه تو از ما دورى ولى دلخوشيم كه مزار تو به ما نزديك است ...)).
مـحـمـد بـن حـنـفـيه برادر ديگر آن حضرت با ديده گريان بر بالاى قبر ايستاد و گفت : ((اى ابـا محمد، خدايت رحمت كند، اگر حياتت با شكوه بود مرگت اركان ما را فرو ريخت ، خوشا روحى كه بدن تو را آباد داشت ، و خوشا بدنى كه در كفن تو آرميد! چرا نه ؟ كه تـو فـرزنـد هـدايـت ، يـار بـا وفـاى پـرواپـيـشـگـان و از زمـره اهـل عـبـا هـسـتـى ! در دامان اسلام پرورش يافتى ، از پستان ايمان شير نوشيدى ، سوابق درخـشـان و اهـداف بـلنـد داشـتـى ؛ خـداونـد بـه دسـت تـو ميان دو گروه از مسلمانان صلح بـرقـرار كـرد و پـراكـنـدگـى ديـن را تـجـمع بخشيد، تو را سلام كه پاكيزه زيستى و پاكيزه ديده از جهان فرو بستى )).((84))
آرى شهادت او دلهايى را سوزاند و ديدگانى را گرياند و جانهايى را عزادار نمود، امام خـدانـاشـنـاسـان كفر پيشه را دلشاد كرد چنانكه معاويه با شنيدن خبر شهادت او در كاخ سـبـز خـود فـريـاد اللّه اكبر بر آورد!((85)) اللّه اكبرى كه به هر حـرفـش هزاران لعن و نفرين بر جان خود مى نشاند و سخنان تند ياران با وفاى امام جان او را مـى خـراشيد، چنانكه بعدها ابن عباس در پاسخ وى گفت : از مرگ حسن خرسند مباش ، بـه خـدا سوگند كه مرگ او عمر تو را دراز نمى كند و خاك قبر او گور تو را پر نمى سازد((86))
فرزندان امام
شـيـخ مـفـيـد (رحـمـة اللّه ) فـرزنـدان آن حـضـرت را پـانـزده تـن مى شمارد و سپس شرح حال برخى از آنان را ذكر مى كند:
پسران : زيد، حسن (مثنى )، عمرو، قاسم ، عبداللّه ، عبدالرحمن ، حسن ملقب به اثرم ، طلحه .
دخـتـران : ام الحـسـن ، ام الحـسـيـن ، فـاطـمـه ، ام عـبداللّه ، فاطمه (ديگر)، ام سلمه ، رقيه .((87))
اشهد انكم قد بلغتم و نصحتم و صبرتم فى ذات اللّه كذبتم و اسى ء اليكم فغفرتم ...
و انكم دعوتم فلم تجابوا، و امرتم فلم تطاعوا...
رغب عنكم اهل الدنيا و اتخذوا آيات اللّه هزوا واستكبروا عنها...
(فرازهايى از زيارت ائمه بقيع )
مـن گـواهـم كـه شـمـا پـيـشـوايـان حق انجام وظيفه كرديد، آنچه خير امت بود خالصانه در اخـتـيـارشـان نـهـاديـد، در راه خـدا هـر گـونـه رنـجـى را به جان خريديد، اما قدر شما را نشناختند، گفتار شما را رد كردند، با شما بديها كردند و شما ناديده گرفتيد...
شما به راه حق فرا خوانديد و پاسخ مثبت نشنيديد، فرمان داديد و فرمانتان نبردند...
دلبـسـتگان دنيا دل به شما ندادند و آيات خدا را به سخره گرفتند و خود را فراتر از آن دانستند كه حق را بپذيرند!... .