فلسفه اخلاق

شهيد استاد مرتضی مطهری

- ۵ -


جلسه ششم كرامت نفس ، محور اخلاق اسلامی

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من‏ الشيطان الرجيم : « و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين » ( 71 )

بحث در اطراف اين مطلب بود كه قداستهای اخلاقی و به عبارت ديگر گرايشهای انسان به خلقهای مقدس ، از مقوله پرستش است ، و در اطراف‏ اين مطلب توضيحاتی داديم اكنون می‏خواهيم بحثی درباره خصوص اخلاق اسلامی‏ با توجه به كتاب و سنت و كلمات پيشوايان دين ايراد بكنيم .

قبلا اين‏ مطلب را عرض كردم كه اين بحث كه آيا اخلاق از چه مقوله ای است ، صرفا يك بحث نظری نيست ، هر صاحب نظريه ای ناچار معتقد است كه در تعليم و تربيتهای اخلاقی بايد دست روی نقطه ای گذاشت‏ آنكه مثلا اخلاق را از مقوله عاطفه می‏داند ناچار تكيه اش روی عاطفه است و بس ، و آنكه از مقوله اراده می‏داند دست روی نقطه ديگری می‏گذارد ، و آنكه از مقوله وجدان می‏داند دست روی نقطه ديگری ، و همين جور حالا می‏خواهيم بفهميم كه در اخلاق اسلامی بيشتر انگشت روی چه نقطه ای در روح‏ انسان گذاشته شده است

دنيای روح انسان

روح انسان يك دنيای عجيبی است عجيبترين دنياهای عالم ، دنيای روح و روان انسانی است . گاهی من پيش خودم دستگاه روح انسانی را تشبيه می‏كنم‏ به يك دستگاه ضبط صوت ، اما نه دستگاه ضبط صوتی كه فقط يك نوار بشود روی آن گذاشت و همان يك نوار را بتوان به صدا در آورد ، ضبط صوتی را فرض كنيد و شايد چنين ضبط صوتهايی هم باشد كه در آن دهها و بلكه صدها نوار هست و در هر نواری صدايی ضبط شده است شما دست روی هر دگمه ای‏ بگذاريد يكی از آن نوارها به گردش می‏آيد و يك آواز مخصوص را می‏شنويد مثلا دست روی يكی از دگمه ها می‏گذاريد ، قرآن عبدالباسط می‏خواند ، دست‏ روی دگمه ديگری می‏گذاريد ، يك نوار ديگر به حركت می‏آيد و مثلا يك‏ سخنران ، سخنرانی مذهبی می‏كند ، دست روی يك دگمه ديگر می‏گذاريد ، نوار ديگری به حركت در می‏آيد و مثلا يك آوازه خوان ، آوازه خوانی می‏كند بستگی دارد كه شما دست‏ روی كدام نقطه بگذاريد

حقيقتا روح انسان همين گونه است يعنی خدای متعال استعدادهای گوناگونی‏ در وجود انسانی گذاشته است مربيان بشر ، هر گروهی انگشت روی يكی از آن‏ استعدادها گذاشته اند در نتيجه يك وقت شما می‏بينيد ملتی به وجود می‏آيد كه تمام اين ملت يكصدا حرفشان مثلا حماسه های سياسی و تعصبهای ملی است و غير از اين چيز ديگری نيست و گويی فقط اين يك نوار در وجود اينها به‏ صدا در آمده ملت ديگری را می‏بينيد كه در اثر اينكه انگشت روی نقطه‏ ديگری از روح آنها گذاشته شده است همه دم از زهد و رياضت می‏زنند ملت‏ ديگر دم از چيز ديگر همچنين هر فردی دم از چيزی می‏زند در وجود هر فردی‏ همه اين استعدادها وجود دارد ولی انگشت روی يكی يا دوتا از اين‏ استعدادها گذاشته و آن را به صدا در آورده اند ، باقی ديگر خاموش است‏ هر مكتب اخلاقی ، انگشت روی يكی از خصلتهای روح بشر گذاشته است

حال ، آيا در ميان تمام اين دگمه ها يك دگمه وجود دارد كه اگر دست‏ روی آن بگذاريم تمام اين نوارها به حركت در می‏آيند و به طور هماهنگ كار خودشان را انجام می‏دهند يا نه ؟ اين هم خودش سؤالی است هر مكتبی كه‏ بتواند دست روی نقطه ای بگذارد كه با دست گذاشتن روی آن نقطه تمام‏ استعدادهای وجود انسان ، هماهنگ با يكديگر و بدون افراط و تفريط به‏ حركت در آيند ، آن مكتب ، مكتب جامعی است اين مطلب را فعلا به عنوان‏ مقدمه در نظر داشته باشيد تا وارد مطلب ديگری بشويم ، بعد ببينيد چگونه نتيجه گيری می‏كنيم

تحقير و تجليل نفس

در قرآن و در متون اسلامی ما به منطقی بر می‏خوريم كه اگر وارد نباشيم‏ شايد خيال كنيم تناقضی در كار است مثلا در قرآن وقتی سخن از نفس انسان‏ يعنی خود انسان به ميان می‏آيد ، گاهی به اين صورت به ميان می‏آيد : با هواهای نفس بايد مبارزه كرد ، با نفس بايد مجاهده كرد ، نفس امارش بالسوء است ، « اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی » ( 72 ) هر كس كه از مقام پروردگارش بيم داشته باشد و جلوی‏ نفس را از هوی پرستی بگيرد ، مأوی و جايگاه او بهشت است « فاما من طغی‏ و آثر الحياش الدنيا فان الجحيم هی الماوی » ( 73 ) . « ا فرايت من اتخذ الهه هواه » ( 74 ) . آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را معبود خويش قرار داده است ؟ همچنين از زبان يوسف صديق نقل می‏كند كه به يك‏ شكل بدبينانه ای به نفس خودش می‏نگرد ، می‏گويد : « و ما ابرء نفسی ان‏ النفس لاماره بالسوء » ( 75 ) در ارتباط با حادثه ای كه مورد تهمت قرار گرفته است ، با اينكه صد در صد به اصطلاح برائت ذمه دارد و هيچ گونه‏ گناه و تقصيری ندارد ، در عين حال می‏گويد : من نمی‏خواهم خودم را تنزيه‏ بكنم بگويم كه من بالذات چنين نيستم : « و ما ابرء نفسی »

من نمی‏خواهم خودم را تبرئه كنم چون می‏دانم كه نفس ، انسان را به بدی‏ فرمان می‏دهد . پس [ طبق اين آيات ] آن چيزی كه در قرآن به نام "نفس" و " خود " از او اسم برده شده ، چيزی است كه انسان بايد با چشم بدبينی‏ و به چشم يك دشمن به او نگاه كند ، نگذارد او مسلط بشود ، و او را هميشه‏ مطيع و زبون نگه دارد

در مقابل ، ما به آيات ديگری بر می‏خوريم كه از نفس - كه باز معنايش‏ خود است - تجليل می‏شود : « و لا تكونوا كالدين نسوا الله فانساهم انفسهم‏ ( 76 ) از آن گروه مباشيد كه خدای خود را فراموش كردند ، خدا هم خودشان‏ را ، نفسشان را از آنها فراموشاند خوب اگر اين نفس همان نفس است چه‏ بهتر كه هميشه در فراموشی باشد . « قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم ( 77 ) بگو باختگان ، زيان كردگان ، آنها نيستند كه ثروتی را باخته و از دست داده باشند يعنی آن يك باختن كوچك است باختن بزرگ اين است كه‏ انسان نفس خود را ببازد ، خود خود را ببازد و به اصطلاح اگزيستانسياليستهای امروز خويشتن خود را ببازد ، ثروت ، سرمايه مهمی‏ نيست ، بزرگترين سرمايه های عالم برای يك انسان ، نفس خود انسان است‏ اگر كسی خود را باخت ديگر هر چه داشته باشد گويی هيچ ندارد ، كه به اين‏ تعبير باز هم ما در قرآن داريم [ بنابر اين در قرآن از يك طرف ] تعبيراتی از قبيل فراموش كردن خود ، باختن خود ، فروختن خود ، به شكل‏ فوق العاده شديدی نكوهش شده كه انسان نبايد خودش را فراموش كند ،

نبايد خودش را ببازد ، نبايد خودش را بفروشد ، و از طرف ديگر ، انسان‏ بايد با هوای خودش مبارزه كند كه اين " خود " فرمان به بدی می‏دهد از جمله قرآن می‏گويد : آيا ديدی آن كسی را كه خواسته های خود را معبود خويش‏ قرار داد ؟

" نفس " در سنت و حديث

حال می‏رويم سراغ سنت و حديث مثلا می‏رويم سراغ نهج البلاغه . در يك جا می‏بينيم نفس و هوای نفس با شدت و كوبندگی عجيبی كوبيده می‏شود ، و اين‏ موارد زياد هم هست : « المؤمن لا يمسی و لا يصبح الا و نفسه ظنون عنده » ( 78 ) مؤمن خصلتش اين است : صبحی را به شام نمی‏برد و شبی را به صبح‏ نمی‏آورد مگر اينكه نفسش مورد بد گمانی او است ، هميشه با يك نوع بد گمانی به نفس خود نگاه می‏كند ، مثل آدمی كه همسايه خائنی داشته باشد كه‏ به او اعتماد ندارد و دائما در فكر اين است كه اين همسايه خيانتی نكند علی ( ع ) می‏گويد : مؤمن بايد هميشه به نفس خودش به چشم يك خائن و كسی‏ كه نمی‏شود به او اعتماد كرد و مورد بدگمانی و بدبينی است نگاه كند ، كه‏ در اين زمينه ، در ادبيات اسلامی چه عربی و چه فارسی بسيار است . سعدی‏ می‏گويد :

مرا شيخ دانای مرشد شهاب *** دو اندرز فرمود بر روی آب

يكی اينكه در نفس خوشبين مباش *** دگر اينكه در غير بدبين مباش

به مردم بدبين نباشيد ، به خودتان خوشبين نباشيد

ان المؤمن » . .

از طرف ديگر در نهج البلاغه به جمله هايی بر می‏خوريم كه در آنها نفس و خود تجليل و تكريم شده است الی غير النهايه

علی عليه السلام در وصيتنامه ای كه به فرزند بزرگوارش امام مجتبی سلام‏ الله عليه می‏نويسد ، می‏فرمايد : « اكرم نفسك عن كل دنية و ان ساقتك الی‏ الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا » ( 79 ) پسركم ! نفس‏ خود را گرامی و محترم بدار از اين كه به يك پستی دچار بشود ، زيرا اگر از نفس خود چيزی را باختی و از دست دادی ، ديگر هيچ چيز نمی‏تواند جای‏ آن را پر كند اگر بدنت را از دست بدهی جايش پر شدنی هست ، تا چه رسد كه مال و ثروتت را از دست بدهی هر چه را از دست بدهی چيز ديگری‏ می‏تواند جای آن را پر كند ( گفت : آنچه عوض دارد گله ندارد ) اما يك‏ چيز است كه اگر آن را از دست بدهی ديگر جا پر كن ندارد [ و آن نفس‏ خودت است ] . « فانك لن تعتاض بما تبدل من نفسك عوضا » اگر از خود خود ، از خويشتن خود چيزی را از دست بدهی ، عوض برايش پيدا نمی‏كنی‏ نظير اين مضمون است شعری از امام صادق سلام الله عليه كه در " بحار " در احوال امام صادق نقل می‏كند كه ايشان اين شعر را می‏خواندند :

اثامن بالنفس النفيسة ربها ***و ليس لها فی الخلق كلهم ثمن ( 80 )

من با نفس خودم هيچ موجودی را برابر نمی‏كنم اگر بخواهی معامله بكنی با نفس خودم ، هيچ چيزی را با آن برابر نمی‏كنم جز پروردگارم . در عوض ، فقط او را می‏گيرم . از آن كه بگذرد حاضر نيستم اين سرمايه خودم و اين خويشتن خودم را بدهم . تمام دنيا و مافيها را ، تمام ماسوی الله را من با اين گوهر نفيس برابر نمی‏كنم و به اين مضمون زياد داريم از امام‏ سجاد سلام الله عليه سؤال می‏كنند كه من اعظم الناس خطرا از همه مردم با اهميت تر كيست ؟ فرمود : « من لم ير الدنيا خطرا لنفسه » ( 81 ) آن كسی‏ كه تمام دنيا را با خودش برابر نمی‏كند . باز اميرالمؤمنين در نهج البلاغه‏ می‏فرمايد : « من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته » ( 82 ) آن كس كه‏ نفسش ، جانش ، خودش در نزد خودش گرامی باشد ، آن كس كه كرامت و عظمت نفس خودش را و در واقع خودش را درك بكند ، برای او شهوات ، خيلی كوچك است و مخالفت با شهوات كار كوچكی است به اين مضمون و تعبيرهايی از قبيل كرامت نفس ، عزت نفس ، نفسات نفس ، و احترام‏ نفس ، الی ماشاء الله در اخبار و روايات هست كه حتما قسمتی از اينها را بايد خواند

كرامت و عزت نفس ، محور اخلاق اسلامی

حدود سيزده سال پيش ، به مناسبت سوم شعبان از طرف دانشسرای عالی يك‏ جلسه سخنرانی از من خواستند راجع به حضرت امام حسين عليه السلام يادم‏ هست در آنجا تحت عنوان " مسئله خودی در اخلاق " سخنرانی كردم ( 83 ) از همان وقت اين فكر برای من پيدا شد و هر چه بيشتر مطالعه كردم بيشتر به‏ اين فكر اعتقاد پيدا كردم كه در اخلاق اسلامی ، محور و آن چيزی كه حجم اخلاقی به دور آن می‏گردد ،

يا به تعبيری كه امشب گفتم‏ آن نقطه ای از روح انسان كه اسلام روی آن دست گذاشته است برای احياء اخلاق انسانی و برای اينكه انسان را به سوی اخلاق سوق بدهد ، كرامت و عزت‏ نفس است ناچار بايد لااقل قسمتی از آيات و احاديث در اين زمينه را برای شما بخوانم ، و تا اينها را نخوانيم درست آشنا نمی‏شويم

عزت نفس : « و لله العزش و لرسوله و للمؤمنين » ( 84 ) عزت منحصرا از آن خداست و پيامبر خدا و مؤمنين مؤمن بايد هميشه عزيز باشد و عزيز است

پيغمبر اكرم فرمود : « اطلبوا الحوائج بعزش الانفس » ( 85 ) . انسان‏ احتياج پيدا می‏كند به انسانهای ديگر آيا عرض احتياج به انسانهای ديگر خوب است يا بد ؟ برخی مكتبها می‏گويند خوب است ، مخصوصا از اين جهت‏ كه هر چه انسان بيشتر اظهار احتياج و تذلل و خواستاری بكند نفس خودش را بيشتر خوار و ذليل كرده برای تهذيب نفس خوب است

كلبيون و ملاميه

گروهی بوده اند در يونان قديم كه اينها را كلبيون می‏گويند اينها در اخلاق توصيه می‏كردند به دنائت و پستی ، و هر چه انسان خودش را بيشتر پست می‏كرد ، از نظر اينها اخلاقی تر بود و در غير كلبيون هم چنين افرادی‏ در دنيا بوده اند در اخلاق صوفيانه ما نيز چنين كلماتی هست ولی نه زياد چون اينها متأثر از اخلاق اسلامی هستند و از عزت و كرامت نفس هم زياد گفته‏اند .

هر چه باشد اينها هم گروهی از بشر هستند ، اشتباهاتی در حرفهايشان هست گاهی در اخلاق صوفيانه ما ضد اين تعبير اسلامی ديده می‏شود اساسا گروهی از متصوفه پيدا شدند كه اينها را ملامتيان يا ملاميه می‏گفتند ملاميه روششان اين بود كه می‏گفتند برای اينكه نفس اماره را ذليل كنيم‏ بايد هر چه می‏توانيم خودمان را در نظرها خاكسار بكنيم ( شايد درويشهای‏ خاكساری هم كه الان می‏گويند ، لااقل اين اسم از همان زمان مانده ) كسی برای‏ ما ارزشی قائل نباشد ، و در واقع عزت نفس را از دست بدهيم

اشتباه سعدی و برخی از متصوفه

من مكرر گفته ام كه اين شعر سعدی تعبير صحيحی نيست علی رغم اينكه سعدی‏ نصايح بسيار سودمندی دارد كه از متن اسلام گرفته شده است ولی در سخنانش‏ اين چيزها هم هست :

من آن مورم كه در پايم بمالند *** نه زنبورم كه از نيشم بنالند

من افتخار می‏كنم كه يك مورچه ام كه زير دست و پاها پامال می‏شوم ، زنبور نيستم كه مردم از نيش من ناله كنند اين درست نيست . زبان حال‏ يك مسلمان اين است :

نه آن مورم كه در پايم بمالند *** نه زنبورم كه از نيشم بنالند

مگر امر دائر است كه انسان يا مور باشد و يا زنبور ؟ ! نه مور باش و نه زنبور . بعد می‏گويد :

چگونه شكر اين نعمت گزارم *** كه زور مردم آزاری ندارم

من خدا را شكر می‏كنم كه زور ندارم كسی را بيازارم ! خوب زور نداری‏

بيازاری كه هنری نيست ، هنر اين است كه زور داشته باشی و نيازاری

زبان حال يك مسلمان اين است :

چگونه شكر اين نعمت گزارم *** كه دارم زور و آزاری ندارم

اينها همان افراط در اخلاق بعضی از روشهای ملامتيه و صوفيانه است كه‏ اسلام چنين چيزی را نمی‏پذيرد

يا در بعضی از كتب نقل كرده اند كه فلان درويش معروف گفت كه من در سه وقت از هر وقت ديگر بيشتر خرسند شدم يكی اينكه يك وقتی در يكی از مساجد سخت بيمار بودم ( اينها كسی را هم نداشتند ، اغلب مثل سياحها بودند ) در مسجد خوابيده بودم و از شدت تب و ناراحتی قدرت حركت كردن‏ نداشتم خادم مسجد آمد و همه افرادی را كه در مسجد خوابيده بودند بلند كرد از جمله با پا زد به من كه بلند شو ! ولی من قدرت بلند شدن نداشتم بعد از چند بار كه اين كار را تكرار كرد و من بلند نشدم ، آمد پايم را گرفت‏ كشيد و مرا انداخت در كوچه آنقدر در نظر او خوار بودم كه اينجور مرا مثل‏ يك لش مردم كشيد و برد آنجا خيلی خرسند شدم كه نفسم كوبيده شد

يك وقت ديگر زمستان بود پوستينم را می‏گشتم آنقدر شپش در آن يافتم كه‏ نفهميدم پشم اين پوستين بيشتر است يا شپش آن ؟ اين هم يكی از جاهايی‏ بود كه خيلی خرسند شدم از اينكه نفس خودم را پايمال كردم

ديگر اينكه يك وقتی سوار كشتی بودم يك آدم بطال و آكتور برای سرگرمی‏ ديگران بازی در می‏آورد همه را دور خودش جمع كرده بود و افسانه می‏گفت از جمله می‏گفت بله يك وقتی رفته بوديم به جنگ با كفار روزی اسيری گرفتم‏ می‏خواست نشان بدهد كه چگونه آن اسير را می‏بردم

به اطراف نگاه كرد ، از من بی دست و پا تر و بی شخصيت تر پيدا نكرد ، ناگهان آمد جلو ريش مرا گرفت و كشيد به طرف جلو و گفت اينطور می‏بردم‏ مردم هم خنديدند خيلی خوشحال شدم . اينها صحيح نيست

بعضی هم ممكن است در حد افراط باشند كه حتی اگر نيازی هم داشته باشند به احدی نمی‏گويند . پيغمبر فرمود : « اطلبوا الحوائج » حاجتهايتان را بخواهيد ولی « بعزش الانفس » اما عزت نفس را از دست ندهيد آنجا كه‏ حاجتتان را با دوست و رفيقی بيان می‏كنيد ، تا آنجا كه شرافتتان ، عزت و كرامت نفستان پايمال نشده جلو برويد ، آنجا كه دارد بر كرامت و عزت‏ نفستان خدشه وارد می‏آيد توقف كنيد ، نيازمندی و نداشتن بهتر است كما اينكه باز در نهج البلاغه است : « المنية و لا الدنية » ( 86 ) مرگ و نه‏ پستی ، « التقلل و لا التوسل » ( 87 ) به كم ساختن و دست پيش كس و ناكس‏ دراز نكردن

علی عليه السلام در يكی از خطابه هايی كه در صفين خوانده و در نهج‏ البلاغه هست ، دم از پيروزی و غلبه می‏زند و می‏گويد اصلا زندگيی كه با تو سری خوری و زير دستی باشد ، مردن از آن بهتر است ، و مردنی كه با پيروزی‏ باشد بر چنين زندگی هزاران بار ترجيح دارد آخرين جمله آن حماسه اش اين‏ است : « فالموت فی حيوتكم مقهورين و الحيوش فی موتكم قاهرين » ( 88 ) مردن اين است كه مغلوب و مقهور و توسری خور ديگران باشيد و لو روی زمين‏ راه برويد ، و زندگی اين است كه پيروز باشيد و لو زير خاك باشيد . خود قرآن می‏فرمايد : « و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين » ( 89 )

كرامت و عزت نفس در سخنان امام حسين ( ع )

با اينكه از امام حسين ( ع ) كلام زيادی نقل شده ، اگر به نسبت حساب‏ كنيم ، در ميان ائمه از ايشان بيشتر از همه در مسئله كرامت و عزت نفس‏ مأثور است از جمله كلمات قصار ايشان است كه در " بحار " نقل می‏كند : « مودت فی عز خير من حيوش فی ذل » ( 90 ) مردن با عزت ، از زندگی در ذلت بهتر است و بر آن ترجيح دارد جمله معروف ايشان : « هيهات منا الذله » ( 91 ) عجيب است و از آن جمله هايی است كه تا دامنه قيامت از آن حرارت و نور می‏تابد ، حماسه ، و كرامت ، و عزت و شرافت نفس‏ می‏بارد : « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة يأبی الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت‏ و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية من ان نوثر طاعة اللئام علی مصارع‏ الكرام » ( 92 ) . [ در روز عاشورا امام حسين ] گاهی سوار اسب می‏شد و با مردم صحبت می‏كرد يك نوبت كه می‏خواست صدايش را همه بشنوند سوار شتر شد كه بلند باشد ( مثل كسی كه روی منبر است و از ديگران بالاتر است چون‏ ديگران سوار اسب بودند ) و در وسط ميدان همه او را ببينند آنگاه جملات‏ فوق را فرمود : « هيهات منا الذلة » ما كجا و تن به خواری دادن كجا ؟ ! تفاوت از زمين تا آسمان است .

خدای ما برای ما ذلت را نمی‏پسندد ، پيامبر نمی‏پسندد ، آن دامنهايی كه ما در آن دامنها پرورش‏ يافته ايم ، دامن علی و پستان زهرا به ما اجازه نمی‏دهد [ كأنه می‏گويد ] اگر از مؤمنين جهان تا دامنه قيامت ، بپرسند ، رفراندم كنند كه شما برای‏ حسين ذلت را می‏پسنديد يا شمشير را ، تمام مؤمنين عالم خواهند گفت ما شمشير را می‏پسنديم نه ذلت را ²من ان نوثر طاعة اللئام علی مصارع الكرام‏» آنها نمی‏پسندند كه ما اطاعت لئيمان و پست فطرتان را ترجيح بدهيم بر خوابگاه مردمان بزرگوار يعنی بر مقاتل و كشتنگاهها

از سخنان امام در روز عاشورا است : « لا و الله لا اعطيهم بيدی اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد » ( 93 ) . همچنين از سخنان آن حضرت است : « الصدق عز و الكذب عجز » (نظير اين جمله ها در كلمات ائمه زياد داريم) راستی عزت است و دروغ از ناتوانی است نكته ها همه در اين موارد است‏ كه تدريجا شرح می‏دهم اينگونه تعبيرات خيلی معنی دارد : به اين دليل بايد دنبال راستی بود كه راستی عزت است و يك انسان دنبال عزت و شرف است‏ ، و به اين دليل از دروغ بايد پرهيز كرد كه دروغ عجز و ناتوانی است آدم‏ دروغگو به دليل احساس عجز و ناتوانی و زبونيی كه در روح خودش می‏كند دروغ می‏گويد يعنی محال است يك انسان در روح خودش احساس عزت و نيرو و شرف بكند و حاضر باشد يك كلمه دروغ به زبان خودش بياورد

از علی عليه السلام است : « الغيبة جهد العاجز » ( 94 ) غيبت حداكثر كوشش آدمهای ناتوان است .

يعنی يك آدم شريف ، يك آدم قوی ، يك آدمی‏ كه در روح خودش احساس عزت و قدرت و قوت و شرف می‏كند ، همان عزت و شرفش اجازه نمی‏دهد كاری چنين پست را كه پشت سر مردم بدگويی بكند آدمهای خاك بر سر ، ضعيف ، زبون ، ذليل ، عاجز و ناتوان هستند كه وقت‏ خودشان را به غيبت كردن می‏گذارنند و پشت سر اين و آن بد می‏گويند . غيبت ناشی از عجز است .

عزت نفس در كلام امام صادق و علی عليه السلام

امام صادق فرمود ( در تحف العقول است ) : « و لا تكن فظا غليظا يكره‏ الناس قربك و لا تكن واهنا يحقرك من عرفك » ( 95 ) در معاشرت با مردم‏ ميانه رو باش ، نه آنجور خشن و تند خود و بد اخلاق و بد برخورد باش كه‏ مردم از نزديك شدن به تو خوششان نيايد ، و نه آنقدر واهن يعنی ضعيف‏ باش كه هر كس با تو بر خورد می‏كند تو را تحقير كند مؤمن نبايد كاری‏ بكند كه در نظر ديگران تحقير بشود در " وسائل " نقل می‏كند از علی عليه‏ السلام كه فرمود : « ليجتمع فی قلبك الافتقار الی الناس و الاستغناء عنهم‏» در آن واحد در قلب خودت بايد دو حس متضاد را داشته باشی : من به مردم‏ محتاجم ، من از مردم بی نيازم در چه خودم را محتاج فرض كنم و در چه‏ بی‏نياز ؟ فرمود : آن وقت كه با مردم برخورد می‏كنی ، سخن می‏گويی ، به روی‏ بی اعتنايی نباش ، حرفهای تند و خشن و گوشه دار و زخم دار و خار دار به‏ مردم نگو نگو گور پدر مردم ، هر كه هر چه می‏خواهد بگويد . سخنت نرم و ملايم باشد .

اينجا فرض كن « قدر الرجل علی قدر همته » قدر و اندازه هر كسی همان قدر و اندازه همتش‏ است ، هر چه همت دارد اندازه اش همان است « و شجاعته علی قدر انفته » و شجاعت هر كسی به اندازه حس مردانگی او است .

شجاعت غير از زور بازو است . شجاعت قوت قلب است نه زور بازو ، نقطه مقابل جبن و تهور است ، يعنی نترس بودن و در عين حال بی احتياط نبودن شجاعت هر كس به‏ آن اندازه است كه روح مردانگی در روحش باشد « و عفته علی قدر غيرته » ( 96 ) اين جمله خيلی عجيب است : پاكدامنی هر كس به اندازه غيرتش است‏ يعنی آدمهايی كه عفت ندارند ، مردانی كه بی عفتند ، بی غيرتند آدم بی‏ عفت كه نسبت به ناموس ديگران عفت ندارد ، اگر خودش نسبت به ناموس‏ خودش غيرت می‏داشت محال بود كه عفت نداشته باشد هر جا كه شما آدم‏ ناپاك و بی عفتی پيدا كرديد بدانيد كه حس غيرت نسبت به ناموس خودش‏ هم در او مرده است و لذا در جای ديگر می‏فرمايد : « ما زنی غيور قط » ( 97 ) هرگز يك آدم با غيرت زنا نمی‏كند هر كه زنا كرده بی غيرت بوده و در واقع خودش هم چندان اهميتی نمی‏داده كه ديگری با ناموسش زنا بكند

باز كلام ايشان است در همان نامه ای كه به امام حسن نوشته اند : « لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا » ( 98 ) پسرم هرگز در دنيا بنده كسی‏ مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است در اعلاميه حقوق بشر كه فرانسويها منتشر كردند آن جمله طلائيش كه اين اعلاميه با آن شروع می‏شود اين است : " خدا انسانها را آزاد آفريده است " اميرالمؤمنين در هزار و دويست‏ سال قبل از آنها فرمود : « لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا » هرگز بنده كسی مباش زيرا خدای متعال تو را آزاد آفريده است . حال كم كم به شرح و تفسير اينها بپردازيم

آيا انسان دارای دو نفس است ؟

گفتيم كه در اسلام از يك طرف توصيه شده به جهاد و مبارزه با نفس ، بلكه به ميراندن نفس : « موتوا قبل ان تموتوا » پيش از آنكه بميريد ، بميريد ، نفس اماره را بميرانيد ، و از طرف ديگر توصيه هايی است سراسر كرامت نفس ، عزت نفس ، نفاست نفس ، حريت نفس و غيره آيا انسان‏ دارای دو نفس يعنی دارای دو خود است ؟ دارای دو خويشتن است ؟ دو خود دارد كه يك خود را وظيفه دارد بميراند و خود ديگر را وظيفه دارد محترم و مكرم بشمارد و عزيز بدارد ؟ اگر اينطور باشد پس بايد آنچه را كه‏ روانشناسی می‏گويد [ ( تعدد شخصيت " به معنی واقعی آن بپذيريم ، يعنی‏ قبول كنيم كه هر كس در واقع دو " خود " است ، دو " من " است ، دو " شخص " است قطعا مقصود اين نيست در واقع در يك كالبد دومن مجزا وجود ندارد ، دو شخص وجود ندارد

يك فرض اين است كه در انسان دو شخص وجود دارد ، دو من وجود دارد ، دو خويشتن در مقابل يكديگر وجود دارد ، از اين دو ، يكی را بايد ضعيف‏ كرد و ميراند ، ديگری را بايد محترم شمرد اين جور كه نيست فرض ديگر اين‏ است كه انسان دارای دو " خود " است اما نه به اين معنی كه دو خود اصيل ، دو " من " در كنار يكديگرند ، بلكه يك خود واقعی و يك خود پنداری كه آن ناخود است ولی انسان ناخود را خود خيال می‏كند مگر می‏شود چنين چيزی ؟ می‏گويند بله می‏شود آنجا كه گفته اند با " خود " بايد مبارزه كرد ، آن خود ، خود خيالی و پنداری است ، آن چيزی است كه خيال‏ می‏كنی تو آن هستی ، ولی تو آن نيستی . يك خود واقعی و اصيل است‏ ، جدا شدن از خود ، مسئله ای است كه در فلسفه امروز شديدا مطرح است و ظاهرا اول كسی كه آن را طرح كرده هگل بوده است از هگل به اين طرف اين‏ مسئله مطرح شده و حالا شديدا مطرح است

قرآن هزار و چهارصد سال پيش گفت : " فراموش كردن خود " مگر انسان‏ می‏تواند خودش ، خودش را فراموش كند ؟ انسان فكر می‏كند هر چه را بتواند فراموش بكند ، خودش را نمی‏تواند فراموش بكند خود فراموش كردن مساوی‏ است با مردن مگر می‏شود انسان خودش را فراموش بكند ؟ ! ولی قرآن می‏گويد : بله ، انسان خودش را فراموش می‏كند حال چگونه می‏شود ، بعد عرض می‏كنم‏

به هر حال امروز اين مسئله مطرح است كه انسان خودش را گم می‏كند ، خودش را فراموش می‏كند ، خودش را می‏فروشد ، خودش را با خودش اشتباه‏ می‏كند .

انسان دارای دو " خود " است : خود فردی و شخصی و جزئی ، و خود كلی . يعنی مثلا من يك " خود " دارم كه به آن " خود " ، اين فرد و اين شخص‏ هستم ، و شما يك " خود " داريد كه به آن " خود " ، آن فرد و آتش‏ خص هستيد با آن ابعاد خاص و با آن اضافات خاص كه مثلا پدر و مادرتان‏ كيست ، صفات و احوال و اطلاعاتتان چيست ، و يك " خود " ديگر در درون‏ همه انسانها وجود دارد كه آن ، خود كلی است نه خود شخصی و فردی ، خود انسانی است يعنی مثلا در من الان دو " خود " وجود دارد يك خود من مثلا الف فرزند ب است ، و خود ديگر ، انسان است كه در من وجود دارد شما هم‏ دارای دو خود هستيد يك خود ، خود فردی شما است ، يكی هم انسان است كه‏ در شما وجود دارد افراد ديگر نيز همين طور اين هم يك فرضيه است

گفتيم قرآن می‏گويد با يك خود بايد مبارزه كرد و خود ديگر را بايد محترم و عزيز و مكرم داشت ، و با مكرم داشتن اين خود است كه تمام اخلاق‏ مقدسه در انسان زنده می‏شود و تمام اخلاق رذيله از انسان دور می‏گردد ، و اگر اين خود كرامت پيدا كرد ، شخصيت خودش را باز يافت و در انسان‏ زنده شد ، ديگر به انسان اجازه نمی‏دهد كه راستی را رها كند دنبال دروغ‏ برود ، امانت را رها كند دنبال خيانت برود ، عزت را رها كند دنبال تن‏ به ذلت دادن برود ، عفت كلام را رها كند دنبال غيبت كردن برود ، و امثال اينها حال آيا اين خود ، همان خود [ كلی و انسانی ] است يا چيز ديگری است ؟ اين سؤالی است كه ما امشب راجع به اينكه آن دو " خود " چيست و چگونه می‏شود آنها را توجيه كرد طرح كرديم و جوابش را فردا شب‏ ان شاء الله برای شما عرض می‏كنيم

سخنان ديگری از امام حسين ( ع ) درباب كرامت نفس

عرض كردم در كلماتی كه از امام حسين عليه السلام رسيده است عزت و شرافت و كرامت انسانی موج می‏زند و راز اين كه اينگونه كلمات از ايشان‏ به نسبت بيشتر از ساير ائمه رسيده اين است كه داستان كربلا ، زمينه ای‏ بود برای اينكه روح امام حسين در اين قسمت تجلی خودش را ظاهر كند به‏ صورت اين كلمات نوشته اند در وقتی كه حضرت سيدالشهداء می‏آمدند به طرف‏ كربلا ، مكرر افراد به ايشان برخورد می‏كردند و هر كس هم برخورد می‏كرد می‏گفت آقا نرو خطر جانی دارد حضرت هم به هر يك از اينها جوابی می‏داد ، و البته جوابها همه در همين حدود بود كه نه ، من بايد بروم يكی از آنها وقتی كه با حضرت ملاقات كرد گفت : مصلحت نيست ، نرويد فرمود : من به‏ تو همان جوابی را می‏دهم كه يكی از صحابه رسول خدا به شخصی كه می‏خواست او را از شركت در جهاد اسلامی منع كند داد آنوقت حضرت سيدالشهداء اين‏ شعرها را برای او خواندند :

سأمضی و ما بالموت عار علی الفتی *** اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما

و واسی الرجال الصالحين بنفسه *** و فارق مثبورا و خالف مجرما

خواهم رفت . مرگ برای انسان جوانمرد ننگ نيست اگر در راه حق جهاد كند و در حالی كه مسلم است كوشش به خرج بدهد ( نيتش حق باشد و در حالی‏ كه مسلم است مجاهده و جهاد كند ) و با مردان صالح ، مواسات و همگامی و همدردی نمايد ، و بر عكس ، راه خودش را از مردم بدبخت هلاك شده و مجرم‏ و گناهكار جدا كند

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم *** كفی بك ذلا ان تعيش و ترغما

من يا زنده می‏مانم يا می‏ميرم از اين دو خارج نيست اين راهی كه من‏ می‏روم هر دو طرفش برای من خير و سعادت است اگر زنده بمانم مورد مذمت‏ نيستم چون من از مرگ فرار نكردم و از اين آزمايش موفق بيرون آمدم ، از مرگ نترسيدم و زنده ماندم چنين زندگی برای من ننگ و مذموم نيست اگر هم‏ بميرم مورد ملامت نيستم

كفی بك ذلا ان تعيش و ترغما ( 99 )

(همه اين سه شعر برای اين مصراع آخر است) برای تو اين ذلت و بدبختی بس‏ كه زنده بمانی و دماغت به خاك ماليده باشد ديگر بدبختی و ذلتی بالاتر از اين زندگی نيست

اشعار ديگری هست كه يا از خود ايشان است و يا از پدر بزرگوارشان علی‏ عليه السلام ، و در ديوان منسوب به اميرالمؤمنين هست ، ولی به هر حال‏ نقل شده كه ايشان اين شعرها را با خودشان زمزمه می‏كردند . می‏فرمايد :

فان تكن الدنيا تعد نفيسه *** فدار ثواب الله اعلی و انبل

اگر چه دنيا خيلی زيبا و دوست داشتنی شمرده می‏شود كه انسان نمی‏خواهد از آن دل بكند ، اما خانه آخرت هزاران درجه بالاتر و عظيمتر است كسی‏ اسير دنيا می‏شود كه با عوالم ديگر آشنايی نداشته باشد

و ان تكن الاموال للترك جمعها *** فما بال متروك به المرء يبخل

اگر مال و ثروت دنيا آخرش برای گذاشتن و رفتن است چرا انسان تا زنده‏ است بخل و امساك داشته باشد ؟ ! چرا تا زنده است جود و بخشش نكند ، كمك و دستگيری نكند ؟ !

و ان تكن الابدان للموت انشأت *** فقتل امرء بالسيف فی الله افضل ( 100 )

اگر اين بدنهای ما عاقبت می‏ميرند و هر چه هم خودمان را از شمشيرها دور نگه داريم آخرش يك تب ، يك ميكروب ما را از بين می‏برد ، آری اگر اين‏ بدن برای مردن است پس چه از اين زيباتر كه اين بدن در راه خدای متعال‏ قطعه قطعه بشود

حالا شما حالت روحی اين كسی را كه اين شعرها را با خودش زمزمه می‏كند مجسم بكنيد آن وقتی كه عملا دارد در كربلا بدنش قطعه قطعه می‏شود درست‏ حالت انسانی است كه خودش را در اختيار يك آرايشگر قرار داده است و آرايشگر دارد او را زيبا می‏كند او وقتی كه می‏بيند اين خون كه عاقبت روی‏ زمين می‏ريزد ، اكنون دارد در راه خدا می‏ريزد ، اين پيشانی در راه خدا شكاف می‏خورد ، اين سينه در راه خدا تير زهر آلود در آن فرو می‏رود ، [ احساس زيبايی می‏كند ] در قسمت مقدم بدنش ، شمردند صدها اثر زخم از تير و نيزه و غير اينها بود ، يعنی صدها افتخار ، صدها زينت ، صدها مدال بر سينه حسين چسبيده بود برای او زينت است ، افتخار و مدال است از نظر آن‏ ديگری جنايت است او جنايت می‏كند ، جنايت او برای اين كه برادری می‏كند افتخار و مدال است .

آن لحظات آخر را ابا عبدالله دارد طی می‏كند آنجا كه حضرت افتاده‏ بودند ، چون زمين پايينی بود اسمش را گذاشته اند " گودال قتلگاه " كه‏ وقتی حضرت اندكی از آن دور می‏شدند [ اهل بيت ] ايشان را نمی‏ديدند و از حالشان آگاه نبودند . لحظات آخر است .

آنچنان زخمهای زياد ، رفتن خون و تشنگی بر حضرت غلبه كرده است كه ديگر قدرت بپا خاستن ندارد . آسمان در نظرش تاريك و تيره است دشمن می‏خواهد بريزد به خيام حرمش ، جرأت‏ نمی‏كند ، می‏گويد نكند حسين حيله جنگی به كار برده ، چون می‏دانستند كه اگر نيرو در بدن او باشد احدی نمی‏تواند در مقابل او مقاومت بكند يك كسی‏ می‏خواهد برود سر مقدسش را از بدنش جدا بكند ، جرأت نمی‏كند نزديك بشود نقشه چنين كشيدند كه گفتند حسين مردی است غيور ، غيرش الله است ، محال‏ است كه جان در بدنش باشد و بتواند تحمل كند كه در زندگی او ريخته اند به خيام حرمش آزمايش زنده بودن يا نبودن حسين اين بود كه ناگاه لشكر هجوم آورد به طرف خيام حرم ابا عبدالله حضرت احساس كرد با زحمت روی‏ كنده های زانو بپا ايستاد ، ظاهرا با تكيه دادن به شمشير خودش فرياد مردانه اش در آن وادی بلند شد ( آنجا هم دم از غيرت و حريت می‏زند ) : « و يلكم يا شيعة آل ابی سفيان انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننی و النساء ليس عليهن جناح » ( 101 ) ای خود فروختگان به آل ابی سفيان ! با من‏ می‏جنگيد و من با شما می‏جنگم زن و بچه چه تقصيری دارند ؟ ! « كونوا احرارا فی دنياكم » ( 102 ) اگر خدا را نمی‏شناسيد ، اگر به معاد ايمان نداريد ، آن‏ شرفی كه يك انسان بايد داشته باشد كجا رفت ؟ ! حريت و آزاديتان كجا رفت ؟ ! و لا حول و لا قوش الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله‏ الطاهرين باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . .

پروردگارا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان ، نفسهای ما را به‏ زيور كرامت و عزت مزين بفرما ، هر گونه حقارت و وهنی را از ما دور بفرما ، محبت و معرفت خودت را به دلهای ما بتابان ، ما را قدردان اسلام‏ و قرآن قرار بده ، قدردان پيغمبر اكرم و آل قرار بده ، اموات ما مشمول‏ عنايت و رحمت خودت بفرما ، و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان .

جلسه هفتم خود و ناخود

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من‏ الشيطان الرجيم : « و فی الارض آيات للموقنين و فی انفسكم ا فلا تبصرون » ( 103 )

بحث در اطراف اين مطلب بود كه در اخلاق اسلامی يك موضوع است كه‏ می‏توان آنرا پايه و محور همه تعليمات اخلاقی اسلامی قرار داد و تا آنجا كه‏ ما تفحص كرده ايم ، در ماثر اسلامی روی هيچ موضوعی ، به عنوان پايه و محور ، به اندازه اين موضوع تكيه نشده است ، و آن اصل كرامت نفس است‏ در شب گذشته از آيات و روايات به قدر كافی برای شما خواندم .

عرض شد در اسلام به كرامت و عزت نفس ، به محترم شمردن نفس بسيار اهميت داده می‏شود آن هم با كلمه " نفس " مثل : « اكرم نفسك عن كل‏ دنية » ( 104 ) يا : « من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته » ( 105 ) كه‏ كلام اميرالمؤمنين علی عليه السلام است : آنكه در خود احساس كرامت و بزرگواری بكند ، در جان خود احساس بزرگواری بكند ، مخالفت با شهوات‏ حيوانی برای او آسان است نقطه مقابل ، حديثی است از امام هادی سلام الله‏ عليه . می‏فرمايد : « من هانت عليه نفسه فلا تأمن شره » ( 106 ) اگر كسی‏ خودش در نزد خودش خوار بشود ، اگر كسی احساس بزرگواری را در خودش از دست بدهد يعنی خود را به عنوان يك موجود بزرگوار حس نكند و به تعبيری‏ امروزی نزديك به اين تعبير كسی كه در روح خودش احساس شخصيت اخلاقی و معنوی نكند ، از شر او بترس ، از شر او ايمن مباش بر حسب كلام‏ اميرالمؤمنين اگر كسی در روح خدا احساس شرافت و بزرگواری بكند برای او شهوترانی و دنبال هوای نفس رفتن كار منفوری است و نرفتنش كاری آسان [ و بر حسب كلام امام هادی عليه السلام ] بر عكس ، آن كسی كه اين احساس در او نيست و در خود احساس نمی‏كند كه من كسی هستم ، شخصيتی هستم ، شرافتی‏ دارم ، بزرگواريی دارم ، آن كسی كه اين احساس را باخت همه چيز را باخته‏ است « فلا تأمن شره »

آيا " خود " را بايد خوار كرد يا محترم شمرد ؟

بعد اين سؤال مطرح شد كه اين چگونه است كه در اسلام از نظر اخلاقی از يك طرف توصيه و تأكيد می‏شود به مبارزه و مجاهده با نفس و هوای نفس ، و از طرف ديگر تمام تكيه ها روی بزرگواری نفس است كه‏ كوشش كنيد احساس بزرگواری را در نفس خود از دست ندهيد ، احترام ذات‏ و نفس را از دست ندهيد اينها چگونه با يكديگر جور در می‏آيد ؟ و گفتيم‏ " نفس " در اصل معنی يعنی [ ( خود " " نفس " آن خود انسان است‏ آيا " خود " را بايد شكست ، زبون و خوار كرد يا " خود " را بايد مكرم داشت و محترم شمرد و عزتش را حفظ كرد ؟ آيا اين هر دو يك " خود " است ؟ اين كه نمی‏شود آيا در انسان دو " خود " وجود دارد كه از نظر اخلاقی با يكی از اينها بايد مبارزه كرد ، بايد او را در زنجير كرد ، جلوی‏ آزاديش را گرفت ، زبونش كرد ، ميراند ، و به تعبيری شعرای ما اگر چه‏ اين تعبير در روايات و احاديث نيامده است بايد او را كشت و نفس كشی‏ كرد ، و " خود " ديگر را بايد احياء كرد و زنده نگهداشت ؟ اين هم به‏ اين صورت كه قابل قبول نيست بديهی است هر كس دو " من " ، دو " خود " مجزا از يكديگر ندارد آيا در قالب و تن هر كدام ما دو " من " يا دو [ ( نفس " وجود دارد ؟ ! چنين چيزی هم قطعا نيست بعد عرض كرديم كه‏ اين مسئله ای است كه تنها در اسلام و اخلاق اسلامی مطرح نيست ، برای‏ ديگران هم مطرح است كه برای انسان دو " خود " سراغ دارند و دو " خود " نشان می‏دهند كه با يك " خود " انسان بايد مبارزه بكند و انسانيتش‏ به آن خود نيست ، و خود ديگری دارد كه خود شريف و اساسی و اصيل انسان‏ آن خود است منتها توضيح و توجيه اين مطلب كه چگونه است دو گونه خود دارد ، گفتيم به آن صورت امكان ندارد پس ناچار به صورت ديگری بايد گفت ما اول همان نظر اسلامی را ذكر می‏كنيم بعد نظرهای ديگران را هم توضيح‏ می‏دهيم

نظر اسلامی

از نظر اسلامی اين مسئله حل شده است از نظر اسلامی در عين اينكه انسان‏ يك حيوان است مانند هر حيوان ديگر ، در عين حال به تعبير قرآن نفخه ای‏ از روح الهی در او هست ، لمعه ای از ملكوت الهی و نوری ملكوتی در وجود انسان هست " من " واقعی يك انسان آن " من " است انسان " من " حيوانی هم دارد ، ولی من حيوانی در انسان من طفيلی است ، من اصيل نيست‏ من اصيل در انسان همان من ملكوتی انسان است ( 107 ) . يعنی آنچه در يك‏ حيوان ، من واقعی و حقيقی آن حيوان را تشكيل می‏دهد ، در انسان من طفيلی‏ اوست من می‏خورم ، من می‏آشامم ، من می‏خوابم ، حتی من می‏روم ، اينها همه‏ به يك " من " وابسته است ، اما اينها درجات پايين اين من است همين‏ من : من می‏خورم ، من می‏آشامم ، من تشنه می‏شوم ، من گرسنه می‏شوم و در عين‏ حال : من فكر می‏كنم ، من خدا را ياد می‏كنم ، من دوست دارم كه ديگران را بر خود مقدم بدارم همه اينها يك " من " است اما اين " من " درجاتی‏ دارد ، آنجا كه " من " از آن حرفهای خيلی عالی می‏گويد ، آن درجه عالی‏ " من " انسان است كه دارد حرف می‏زند ، و آنجا كه از اين مسائل حيوانی‏ صحبت می‏كند درجات پايين آن است .

جدال درونی

مثالی عرض می‏كنم : از خصوصيات انسان اين است كه ميان " من " های‏ او گاهی جدال و كشمكش رخ می‏دهد كه اين جدال را گاهی تعبير می‏كنند به‏ جدال عقل و نفس يا مثلا جدال اراده اخلاقی و هوای نفسانی به هر حال چنين‏ جدالی در انسان هست و در حيوان جدال درونی معنی ندارد اين آزمايش در هر كسی كم و بيش وجود دارد ، در بعضی بيشتر و در بعضی كمتر : انسان تصميم‏ می‏گيرد بر خلاف ميل طبيعی خودش كاری را انجام بدهد يعنی ميلش در يك‏ جهت است ، تصميم می‏گيرد بر ضد ميل خودش كاری را انجام بدهد مثال خيلی‏ ساده ای عرض می‏كنم : طبيب به انسان رژيم می‏دهد و او را از بعضی غذاها يا ميوه ها منع می‏كند ، يا خوردن از يك مقدار بيشتر را می‏گويد مضر است‏ مثلا می‏گويد شما مرض قند يا فشار خون داری ، فلان چيز و فلان چيز را نخور انسان تصميم می‏گيرد اين دستور را اجرا كند ولی ميل سر جای خودش هست سر سفره ، ميل نفسانی شروع می‏كند به فعاليت كردن ، می‏خواهد انسان از همين‏ غذايی كه ممنوع است بخورد گاهی انسان عملا بر ضد ميل خودش قيام می‏كند يعنی اراده اخلاقی اش و به تعبير ديگر عقلش بر نفسش غالب می‏شود ، هر چه دلش می‏خواهد گوش نمی‏كند گاهی هم اتفاق می‏افتد بر عكس ، ميلش بر اراده اخلاقی اش ، و به تعبير ديگر نفسش بر عقلش فائق می‏آيد اين دو حالت برای انسان پيش می‏آيد

يا انسان تصميم می‏گيرد ، سحر خيز باشد ، جدی هم تصميم می‏گيرد . ولی يك‏ شب بيدار می‏شود ، می‏خواهد از رختخواب گرم بيرون بيايد ، اراده‏ اخلاقی می‏گويد حركت كن ، طبيعت و ميل می‏گويد بيرون نيا يك وقت انسان‏ حركت می‏كند و بر ضد طبيعت كار را انجام می‏دهد ، يك وقت هم با طبيعت‏ موافقت می‏كند اين جدالها در حيوانات وجود ندارد حيوان است و همان‏ طبيعتش ، حيوان است و همان ميلها هر نحو كه ميل حكم كرد حيوان عمل‏ می‏كند در حيوان مبدأ ديگری غير از مبدأ ميلها كه فرمانی بر ضد ميلها بدهد وجود ندارد حال ، آنچه می‏خواهم نتيجه بگيرم چيز ديگر است ، حالتی است‏ كه روانشناسان می‏گويند و وقتی انسان در خودش مطالعه می‏كند می‏بيند حرف‏ حسابی هم هست اين جدال درونی بين چه و چه است ؟ بديهی است بين خود و خود است ، در خارج از خود انسان نيست ، انسان با يك بيگانه ای جدال‏ ندارد ، در درون انسان دو نيرو از خود انسان هستند كه با يكديگر در جدالند ، يكی می‏گويد اين غذا را نخور ، يكی می‏خواهد بخورد ، هنگام سحر يكی می‏گويد بلند شو ، ديگری نمی‏خواهد بلند شود ، يكی می‏گويد فلان حرف را نزن ، ديگری می‏خواهد ( ميلش اقتضاء می‏كند ) آن حرف را بزند اين جدال در درون انسان است مسلم بيگانه ای در اينجا دخالت ندارد ، جدال خود انسان‏ با خود انسان است ولی مطلب اين است : در وقتی كه ميل طبيعی انسان بر اراده اخلاقی او پيروز می‏شود و كاری كه تصميم گرفته بود نكند می‏كند ، چه‏ حالتی به انسان دست می‏دهد ؟ حالت شرمندگی و حالت شكست پيش خودش‏ احساس می‏كند من شكست خوردم ، درست مثل قهرمانی كه او را فرستاده اند به ميدان جنگ و با قهرمان ديگری مبارزه كرده و از او شكست خورده ، واقعا انسان احساس شكست می‏كند بر عكس ، آن وقتی كه اراده اخلاقی بر ميل‏ طبيعی پيروز می‏شود ، آن زمان كه از سر سفره بلند می‏شود و می‏بيند يك ذره‏ رژيم را تخطی نكرده ، آن روزی كه صبح می‏كند و می‏بيند هنگام سحر عليرغم فرمان‏ طبيعت كه بستر گرم را رها نكن ، بستر گرم را رها كرده و به برنامه‏ عبادت خودش مثلا پرداخته ، احساس مسرت و پيروزی می‏كند اين در هر كسی‏ هست خيال نمی‏كنم كسی باشد كه چنين آزمايشی در خود نكرده باشد ، و فرضا چنين كسی باشد برايش قابل آزمايش است