فلسفه اخلاق

شهيد استاد مرتضی مطهری

- ۳ -


آيا كمال غير از سعادت است ؟

در فلسفه اسلامی مسئله كمال و سعادت مطرح است بوعلی در " اشارات " ، و بعضی ديگر اين مسئله را طرح كرده اند آنها معتقدند كه سعادت را از كمال و كمال را از سعادت نمی‏شود تفكيك كرد ، هر كمالی خود نوعی سعادت‏ است ، كه توضيح آن را بعدا به عرض شما می‏رسانم ولی كانت اينها را از يكديگر تفكيك می‏كند ، بعد هم خودش می‏گويد اين ، كار بسيار مشكلی است‏ كه ما تكليف را ، به قول او از زيبايی جدا كنيم ، اخلاق را از سعادت جدا كنيم و حال آنكه همه فلاسفه دنيا اخلاق را ملازم با سعادت می‏دانند مثلا فارابی كه درباره سعادت زياد بحث می‏كند و چند كتاب در اين زمينه نوشته‏ و اسم يك كتابش " تحصيل السعاده " است اصلا اخلاق و سعادت را با يكديگر توأم می‏بيند يا از نظر اخلاقيونی مثل صاحب " جامع السعادات " و صاحب " معراج السعادش " كه كتابهايشان كتابهای اخلاقی است ، اصلا مفهوم‏ سعادت ركن اخلاق است ولی كانت می‏گويد اخلاق سر و كارش با سعادت نيست‏ ، سر و كارش با كمال است بعد خودش به خودش اعتراض می‏كند كه اگر بنا بشود اخلاق از سعادت جدا گردد كار اخلاق خيلی دشوار می‏شود ، يك آدم اخلاقی‏ با اطمينان به اينكه دارد از سعادت دور می‏شود بايد فرمان حس اخلاقی‏ خودش را بپذيرد ، و اين ، كار بسيار دشواری است . می‏گويد قبول دارم دشوار است ، ولی تنها راه صعود به‏ ملكوت همين است كه انسان راه كمال را انتخاب كند نه راه سعادت را

اينجا يك ايراد خيلی واضحی هست به جناب كانت كه اين كه سخن از انتهاء به ملكوت می‏گويی ، آيا انسان وقتی به ملكوت اعلی برسد سعادتمند است يا شقاوتمند ؟ آيا كمال كه انسان را به ملكوت می‏رساند ، به سعادت‏ می‏رساند يا به شقاوت ؟ ناچار می‏گويد به سعادت از اينجا معلوم می‏شود آن‏ سعادتی كه او می‏گويد ، سعادت حسی است يعنی خوشی مادی دنيوی ، والا اساسا نمی‏شود سعادت را از كمال جدا كرد ، و همچنانكه بوعلی و امثال او گفته‏ اند ، سعادت و كمال غير قابل انفكاك اند كانت هم در آخر امر نتوانست‏ ايندو را از هم جدا بكند برای اينكه حرفش را توجيه بكنيم بايد بگوييم‏ مقصود او از " سعادت " آن چيزی است كه قدمای ما آن را سعادت حسی‏ می‏نامند آنها هم قائل به دو سعادتند : سعادت حسی و سعادت غير حسی .

وجدان و اثبات اختيار انسان

كانت - همانطور كه عرض كردم - محور فلسفه اش وجدان اخلاقی است او درباب عقل نظری يعنی در آنچه كه ما اسمش را می‏گذاريم " فلسفه و حكمت‏ الهی " هر چه كاوش كرده آخرش به شك رسيده يعنی به جايی نرسيده ، ولی‏ وقتی آمده به عالم اخلاق ، به نظرش رسيده كه در اينجا مفتاح همه چيز را كشف كرده است : مفتاح مذهب را كشف كرده ، مفتاح آزادی و اختيار را كشف كرده ، مفتاح بقاء و خلود نفس‏ را كشف كرده ، مفتاح معاد را كشف كرده ، مفتاح اثبات وجود خدا را كشف‏ كرده است می‏گويد اگر ما بخواهيم از راه عقل نظری يعنی همان كه امروز ما به آن می‏گوييم " فلسفه " اثبات كنيم كه انسان مختار و آزاد است ، نمی‏توانيم عقل نظری آخرش به جايی می‏رسد كه آدم بگويد انسان اختيار ندارد و يك موجود مجبور است ، ولی از راه حس اخلاقی كه امری است درونی و وجدانی و انسان با علم حضوری آن را كشف می‏كند به اينجا می‏رسيم كه انسان‏ آزاد و مختار است ( علم حضوری يعنی انسان درون خودش را مستقيما می‏بيند ادراك مستقيم درون خود ) می‏گويد اگر ما از راه فلسفه وارد بشويم آخرش‏ می‏رسيم به اينجا كه انسان يك موجود مجبور است ، ولی وقتی به حس اخلاقی‏ و وجدان خودمان مراجعه می‏كنيم ، در وجدان خودمان انسان را آزاد و مختار می‏يابيم آزادی و اختيار را با حس درونی و با ضمير اثبات می‏كند

اين هم حرف تازه ای نيست خيلی افراد ديگر هم اختيار را از راه حس‏ درونی اثبات می‏كنند مولوی می‏گويد :

اين كه گويی اين كنم يا آن كنم ( 34 ) *** اين دليل اختيار است ای صنم

پس [ از نظر كانت ] انسان به حكم وجدانش - نه به حكم دليلهای فلسفی‏ - يك موجود مختار و آزاد است

وجدان و اثبات بقاء و خلود نفس

بعد ، از همين جا مسئله بقاء و خلود نفس را اثبات می‏كند می‏دانيد كه‏ يكی از مسائل مهم بشريت هميشه اين بوده است كه آيا روح يا نفس انسان‏ بعد از مردن ، باقی و جاويدان و در عالم ديگری سعادتمند و يا شقاوتمند است ، يا نه ، نفس يا روح انسان با مردان انسان تمام وفانی می‏شود ؟ اين‏ يكی از مهمترين مسائل فكری و فلسفی دنياست امروز هم اگر شما به همين‏ دنيای به اصطلاح ماشينی اروپا برويد باز فلاسفه بزرگ اروپا را می‏بينيد كه‏ بعضی از آنها مادی هستند و بعضی روحی كانت معتقد است كه با براهين‏ فلسفه نمی‏شود بقاء و خلود نفس را اثبات كرد ولی وجدان انسان می‏گويد نفس باقی و خالد است ، هميشه هست و در دنيای ديگری پاداش يا كيفر می‏بيند می‏گويد دليلش اين است : وجدان انسان هی به او فرمان می‏دهد صداقت را ، امانت را ، درستی را ، عدالت را انسان در عمل هميشه می‏بيند كه صداقت و امانت و درستی و عدالت و غيره لزوما در اين دنيا پاداش ندارد ، و نيز اينها از نظر رسيدن به پاداشهای دنيوی برای انسان قيد و بند است اگر آدم اين قيد و بندها يعنی صداقت و امانت و عدالت و غيره را از ميان بردارد ، [ به‏ آسانی به پاداشهای دنيوی می‏رسد ] ( 35 ) اين مثل را من ذكر می‏كنم : علی بن‏ ابی طالب و معاويه رو در روی همديگر قرار می‏گيرند علی مردی است پايبند عدالت ، مخالف با تبعيض ، رشوه دروغ گفتن ، فريب دادن . تمام‏ سياستش بر اين اساس است و معاويه مردی است كه پايبند هيچيك از اين‏ حرفها نيست او می‏خواهد به هدف و مقصود برسد ، اگر با عدالت بهتر می‏شود رسيد ، عدالت ، اگر نه ، تبعيض ، رشوه ، مال مردم خوردن ، از اين گرفتن‏ به آن دادن ، فريب دادن و نيرنگ زدن ، دروغ گفتن قهرا او موفق می‏شود و علی ( ع ) شكست می‏خورد .

همه انسانها اين را احساس می‏كنند كه اينها برای انسان قيد و محدوديت‏ ايجاد می‏كند با اين حال باز آن اندرون و ضمير انسان فرمان می‏دهد به‏ صداقت ، امانت ، عدالت و غيره او دست از فرمان خودش بر نمی‏دارد اين‏ برای چيست ؟ می‏گويد محال است كه انسان در درون خودش نا آگاهانه مطمئن‏ نباشد به پايان نيك اين امور كه اينها گم نمی‏شود و هدر نمی‏رود در عمق‏ وجدان و ضمير انسان ، نا آگاهانه اين اعتقاد و ايمان هست ای بسا به ظاهر انكار می‏كند ، می‏گويد ما نمی‏دانيم واقعا قيامتی هست ، معادی هست و آيا بعد از مردن خبری هست يا نه ، ولی نا آگاهانه در درون خودش به اين‏ حقايق ايمان دارد ، و لهذا صد بار اگر راست بگويد و بدی ببيند ، عدالت‏ كند و ظلم ببيند ، بار صد و يكم باز صداقت و عدالتش را رها نمی‏كند اين‏ برای آن است كه در عمق ضمير و وجدان ، و به علم حضوری اين مطلب را احساس می‏كند كه زندگی منحصر به اينجا نيست ، دوره دنيا نظير دوره زندگی‏ يك جنين است كه تولدی ديگر در پيش روی او هست ( تعبير از خود اوست ) پس احساس تكليف متضمن ايمان به پاداش است ، يعنی متضمن ايمان به‏ خلود و بقاء نفس است ايمان به خلود نفس يعنی احساس اينكه من باقی‏ هستم و پاداشم را از جهان می‏گيرم ، گم نمی‏شود . اين خودش متضمن‏ ايمان به خالق است . ايمان به خلود " من " مستلزم ايمان به خالق است‏.

اين است كه آقای كانت از همين وجدان اخلاقی ، نه فقط دستورهای اخلاقی‏ را استنباط می‏كند ، بلكه اين ، پايه فلسفه اوست در همه ماوراء الطبيعة ، و از همين جا آزادی و اختيار را اثبات می‏كند ، از همين جا بقاء و خلود نفس و عالم آخرت را اثبات می‏كند ، از همين جا وجود خدا را اثبات‏ می‏كند و اين است كه می‏گويد دو چيز است اعجاب آور و هيچ چيزی به اندازه‏ آنها برای انسان اعجاب آور نيست ، يكی آسمان پرستاره ای كه بالای سر ما قرار گرفته است ، و ديگر وجدانی كه در ضمير ما قرار دارد اين برای آن‏ است كه او در ضمير انسان به خيلی چيزها معتقد است و بسياری از اصول را از ضمير و باطن انسان كشف می‏كند گاهی علما و عرفای ما يا علمای آنها به‏ جای " عقل " كلمه دل را به كار می‏برند كه در اين موارد مقصود از " دل‏ " همين وجدان است كانت گفته است كه روسو يعنی ژان ژاك روسوی معروف‏ صاحب كتاب " اميل " و كتاب " اعترافات ) ] و كتاب " قرار داد اجتماعی " جمله ای دارد در مورد خدا گفته است : " دل " منطقی دارد كه‏ " سر " آن منطق را درك نمی‏كند يعنی گاهی انسان چيزهايی را به حسب‏ وجدان خودش احساس می‏كند كه فكرش به آنجا نمی‏رسد و بعد می‏گويد : راست‏ گفته روسو و نيز می‏گويد راست گفته پاسكال ( 36 ) كه " دل " برای خود دليلهايی دارد كه " سر " يعنی عقل اساسا از آن دليلها خبر ندارد كانت‏ می‏گويد حرف اينها درست است .

مقصودش اين است كه برای اثبات وجود خدا انسان نبايد همواره دنبال دليل عقل برود آنها يك سلسله ادله است ، ولی دل برای خودش دليلهايی دارد غير از دليلهای‏ عقل راه دل و ضمير ، يك راه است به سوی خدا ، و راه عقل راه ديگری است‏ به سوی خدا يكی می‏خواهد از آن راه برود ، و يكی از راه ديگر .

حديثی از امام صادق ( ع )

حديثی اكنون به يادم افتاد كه با اين بحث مناسب است و معمولا هم ذكر می‏كنند . شخصی آمد خدمت امام صادق عليه السلام و عرض كرد : به چه دليل من به‏ وجود خدا اعتقاد پيدا كنم ؟ امام از راه تحليل وجدانی وارد شد ، فرمود : هيچ اتفاق افتاده كه سوار كشتی شده باشی ؟ گفت : بله فرمود : و هيچ‏ اتفاق افتاده كه باد تندی بوزد و دريا فوق العاده متلاطم بشود ( و شايد اين تعبير هم باشد كه كشتی شكسته باشد ) به طوری كه از همه چيز مأيوس‏ شده باشی ؟ گفت : اتفاقا پيش آمده فرمود : در همان وقت هيچ احساس‏ كردی كه قدرتی وجود دارد كه اگر بخواهد ، تو را نجات می‏دهد ؟ گفت بله‏ فرمود : او همان خداست آن وقتی كه تو از تمام اسباب و علل و عوامل‏ بريده شوی ، اين وجدان توست كه خواه ناخواه نمی‏گذارد تو مأيوس باشی ، چون واقعا چنين چيزی در وجدان تو هست ، حكم می‏كند كه هست . . . ( 37 ) وقتی مشيتش بر انجام كاری تعلق بگيرد ، سلسله اسباب و مسببات در مقابل‏ آن چيزی نيست .

اين نظريه كه نظريه وجدان بود همان طور كه عرض كردم يك نظريه خاصی‏ است و تكيه اش بر عاطفه يا اراده و يا عقل نيست ، تكيه اش تنها بر وجدان است آيا اين نظريه قابل انتقاد هست يا نه ؟

نقد اين نظريه :

الف : تحقير فلسفه

اين نظريه در عين اينكه نكات عالی و لطيف زيادی در آن هست ، قابل‏ انتقاد است و يك سلسله انتقادها از آن شده است ، انتقادهايی كه واقعا هم درست است حالا فی الجمله ای عرض می‏كنم ، بعد ممكن است بيشتر شرح‏ بدهم

اولا در اين نظريه ، محصول عقل نظری و به قول ما " فلسفه " بيش از حد تحقير شده است نظريه كانت كه می‏گويد ما از راه عقل نظری هيچيك از اين‏ مسائل را نمی‏توانيم اثبات كنيم ، اشتباه است اتفاقا از راه عقل نظری - بدون اينكه ما بخواهيم راه وجدان و عقل عملی را انكار كرده باشيم - هم‏ آزادی و اختيار انسان را می‏توانيم اثبات بكنيم ، هم بقاء و خلود نفس را ، هم وجود خدا را و هم خود فرمانهای اخلاقی را همين فرمانهايی كه انسان از وجدان الهام می‏گيرد ، عقل هم لااقل به عنوان مؤيدی از وجدان ، آنها را تأييد می‏كند البته چون اين بحث ، بحث دامنه داری است ، وارد آن‏ نمی‏شويم

ب : تفكيك ميان كمال و سعادت

مسئله ديگر آن بود كه ميان كمال و سعادت تفكيك كرد . اين خيلی اشتباه‏ است . كمال از سعادت منفك نيست . هر كمالی خودش نوعی سعادت است ، منتها سعادت يعنی خوشی منحصر به خوشيهای حسی نيست‏ به آقای كانت بايد گفت : شما می‏گوييد وقتی انسان با وجدانش مخالفت‏ می‏كند يك تلخی شديدی در وجدان خودش احساس می‏كند اين راست است ، ولی‏ چطور وقتی انسان از وجدان اطاعت نمی‏كند احساس تلخی می‏كند اما وقتی‏ اطاعت می‏كند نوعی مسرت و لذت ، منتها مسرت و لذتی در سطحی خيلی بالاتر ، عميقتر ، ريشه دارتر ، لطيفتر ، باقيتر و جاويدان تر احساس نمی‏كند ؟ ! بنابر اين به قول آقای كانت انسان اگر فرمان وجدان را اطاعت كند نيز احساس تلخی می‏كند ، چون خودش گفت ما آن را از سعادت جدا می‏كنيم ، پس‏ كار سخت و دشواری است فرمان وجدان را اگر اطاعت بكنيم احساس رنج‏ می‏كنيم ، احساس تكليف به معنی كلفت و مشقت می‏كنيم ، مخالفت هم بكنيم‏ باز بدتر احساس رنج می‏كنيم پس چه اطاعت كنيم و چه نكنيم در هر دو حال‏ احساس رنج می‏كنيم اين معنی ندارد و چنين چيزی محال است ، به دليل اينكه‏ انسان آنجا كه فرمان وجدان را مخالفت می‏كند رنج می‏برد و درد می‏كشد به‏ همين دليل وقتی انسان ندای وجدان را اطاعت می‏كند غرق در نوعی خاص از مسرت و شادی می‏شود ، يك نوع مسرت و شادی كه قابل توصيف نيست آنكه‏ ايثار می‏كند ، بعد از ايثارش درونش به نوعی گلشن می‏شود آنكه رنج خود و راحت ياران می‏طلبد ، بعد از اينكه برای راحت ديگران رنجی متحمل می‏شود ، در وجود خودش نوعی مسرت و رضايت احساس می‏كند كه نظير آن را انسان در هيچ لذت حسی درك نمی‏كند بوعلی برای همين مطلب ، در خاتمه " اشارات‏ " بحثی باز كرده است تحت عنوان اينكه اشتباه است اگر ما لذت را منحصر به لذت حسی بدانيم .

بعد مثالها ذكر می‏كند برای لذتهای معنوی غير حسی و در روانشناسی امروز هم اين يك موضوع خيلی مشخصی است كه لذت برای انسان‏ منحصر به لذت حسی نيست ، لذت حسی لذتی است معمولا عضوی ، مربوط به يك‏ محرك خارجی ، مثلا غذايی تماس پيدا می‏كند با سطح زبان انسان ، و اعصاب‏ آن تأثر پيدا می‏كنند و لذتی پيدا می‏شود يا لذتهای ديگری كه شامه يا لامسه‏ و يا سامعه درك می‏كنند ولی يك سلسله لذتها هست كه مربوط به حواس‏ نيست مثل لذت قهرمانی يك نفر قهرمان ، بعد كه احساس كرد قهرمان است‏ و بالا دست همه قرار گرفته ، احساس لذت می‏كند ولی اين لذت ، موجب حسی‏ خارجی ندارد يعنی از يك عامل خارجی نيست انسان از اينكه محبوب مردم‏ باشد احساس لذت می‏كند آن كسی كه احساس می‏كند جامعه او را دوست دارد و محبوب مردم است ، از احساس محبوبيت ، احساس لذت می‏كند همچنين يك‏ عالم از كشف يك حقيقت علمی احساس لذت می‏كند درباره خواجه نصيرالدين‏ طوسی نوشته اند كه وقتی مسائل برايش مشكل می‏شد ، شروع می‏كرد به فكر كردن‏ تا مسئله را حل می‏كرد گاهی آن آخر شب ، وقتی كه مسئله برايش حل می‏شد چنان حالت وجدی به او دست می‏داد كه می‏گفت : اين الملوك و ابناء الملوك من هذه اللذه پادشاهان و شاهزادگان كجايند كه بيايند ببينند لذتی‏ كه الان من احساس می‏كنم بيشتر است يا لذتهايی كه آنها از امور حسی برده‏ اند ؟ سيد محمد باقر حجت الاسلام شب زفافش بود . تا موقعی كه بايد می‏رفت‏ پيش عروس ، مقداری فاصله بود رفت پرداخت به مطالعه چنان در مطالعه‏ غرق شد كه يادش رفت شب زفافش است . يك وقت صدای اذان را شنيد ( عروس بيچاره هم ناراحت شد ، خيال كرد كه آقا او را نمی‏خواهد ، ديده و نپسنديده ) . ناراحت شد آمد و قسم خورد كه والله من چنان غرق در مطالعه شدم كه يادم رفت امشب شب عروسی ماست

اين لذت ، لذت علم است . اينها لذت حسی نيست

بنابر اين نمی‏شود مسئله لذت را از امور وجدانی جدا كرد . البته بيان‏ علمی و فلسفی اش كه بوعلی و ديگران كرده اند جور ديگر است به هر حال‏ وقتی انسان از چيزی لذت می‏برد دليل بر اين است كه درونش می‏خواسته به‏ چيزی برسد و به آن رسيده هميشه لذت ، از رسيدن پيدا می‏شود ، والم و درد ، از نرسيدن به كمالی كه انسان بايد برسد بنابر اين تفكيك كمال از لذت‏ كه كم كم در فلسفه اروپا يك سخن رايجی شده كه آيا انسان بايد طالب كمال‏ باشد يا طالب سعادت و لذت ، حرف درستی نيست هر كمالی خواه ناخواه‏ نوعی لذت به دنبال خود می‏آورد ولو اينكه طالب كمال در وقتی كه دنبال‏ كمال می‏رود فكر نمی‏كند كه دنبال لذت می‏رود ، و دنبال لذت هم نمی‏رود او كمال را برای خود كمال جستجو می‏كند ، ولی رسيدن به كمال ، خود به خود برای انسان لذت می‏آفريند اين است كه اين قسمت نظريه اش هم تا حد زيادی مخدوش است

ج : همه احكام وجدان مطلق نيست

آن مسئله مطلق بودن هم كه ذكر می‏كند ، خود فرنگيها نيز به آن ايراد گرفته اند كه احكام وجدان اين قدرها هم كه تو می‏گويی مطلق نيست و چه قدر اين بحث و بحثی كه متكلمين و اصوليين ما درباب احكام عقل و حسن‏ و قبح عقلی دارند ، نزديك به يكديگرند آنها معتقدند كه بعضی از احكام ، مطلق است و حرف آنها درست است مثلا می‏گويند عدالت يك حكم مطلق است‏ در روح انسان كه خوب است ، و ظلم يك حكم مطلق است در روح انسان كه بد است ، اما راستی يك حكم مطلق نيست بلكه تابع فلسفه خودش است و گاهی‏ راستی فلسفه خودش را از دست می‏دهد به آقای كانت اين ايراد را گرفته‏ اند كه تو كه اين قدر تابع حكم مطلق هستی و مثلا می‏گويی راستی فرمان مطلق‏ وجدان است و مصلحت سرش نمی‏شود ، فرض كنيم يك ديوانه ظالمی كاردی به‏ دست گرفته و سراغ بيچاره ای را می‏گيرد كه شكمش را سفره كند و از تو می‏پرسد آيا اطلاع داری او كجاست ؟ در اينجا تو بايد جوابی بدهی ، اگر بخواهی سكوت بكنی شكم خودت را سفره می‏كند چه جواب می‏دهی ؟ آيا می‏گويی‏ اطلاع دارم يا می‏گويی اطلاع ندارم ؟ اگر بگويی اطلاع ندارم كه دروغ گفته ای‏ ، در حالی كه وجدان گفته بايد راست بگويی ، و اگر بگويی اطلاع دارم ، از تو می‏پرسد كجاست ؟ آيا نشان می‏دهی كجاست يا نه ؟ اگر نشان بدهی می‏رود به نا حق شكم او را سفره می‏كند آيا واقعا وجدان انسان اينقدر مطلق است و می‏گويد تو بايد راست بگويی مطلقا و به نتيجه ، كار نداشته باشی ؟

دروغ مصلحت آميز

مسئله دروغ مصلحت آميز است كه سعدی ما هم آورده و در فقه ما آمده‏ است آيا دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است يا نه ؟ سعدی‏ می‏گويد دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است ، و آن داستانی هم‏ كه ذكر كرده ، نشان می‏دهد كه درك سعدی از اين مسئله ، درك خوبی بوده‏ است می‏گويد : شخصی را آورده بودند پيش پادشاهی پادشاه فرمان داد كه‏ بروند گردنش را بزنند او وقتی مأيوس شد از اينكه زنده بماند شروع كرد به فحش دادن ، ولی پادشاه نمی‏شنيد ، پرسيد چه می‏گويد ؟ وزير گفت : می‏گويد : « الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس » ( 38 ) يك كسی كه آنجا دنبال اين بود كه نقطه ضعفی در اين وزير پيدا كند و او را معلق نمايد و خودش به جای او وزير بشود گفت : در حضرت پادشاهان نشايد امثال ما را دروغ گفتن او دارد به پادشاه فحش می‏دهد ، تو می‏گويی دارد آيه قرآن‏ می‏خواند ؟ ! شاه گفت : دروغ او از راست تو بهتر است ( البته اينها داستان است كه او ساخته برای اينكه حقيقتی را گفته باشد ) دروغ مصلحت‏ آميز به از راست فتنه انگيز است يعنی او با يك دروغ ، جانی را نجات‏ داد و تو با يك راست ، جانی را بيشتر به خطر می‏اندازی

اساسا آيا اين درست است كه دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است ؟ در اينجا ابتدا بايد مطلبی را برايتان عرض بكنم و آن اين است كه‏ فرق است ميان دروغ مصلحت آميز و دروغ منفعت خيز خيلی افراد ، دروغ‏ منفعت خيز را با دروغ مصلحت آميز اشتباه می‏كنند يا می‏خواهند اشتباه‏ بكنند دروغ مصلحت آميز يعنی دروغی كه فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستی را پيدا كرده است ، يعنی دروغی كه با آن ، انسان حقيقتی را نجات می‏دهد . ولی دروغ منفعت خيز يعنی انسان دروغ می‏گويد كه خودش سودی برده باشد مسئله مصلحت با مسئله منفعت نبايد اشتباه بشود مصلحت ، دائر مدار حقيقت است مصلحت و حقيقت دو برادر هستند كه از يكديگر جدا نمی‏شوند مصلحت يعنی رعايت حقيقت را كردن نه رعايت سود خود را كردن ، كه اين منفعت است افرادی دروغ می‏گويند ، دروغی به منفعت‏ خودشان می‏گوئيد چرا دروغ گفتی ؟ می‏گويد دروغ مصلحتی گفتم برای اينكه شندر غاز بيشتر سود ببرد دروغ می‏گويد ، و می‏گويد دروغ به مصلحت گفتم اين‏ مصلحت نيست ، دروغی است مثل همه دروغهای ديگر پس اين مطلب اشتباه‏ نشود : دروغ مصلحت آميز غير از دروغ منفعت خيز است .

مسئله ديگر اين است كه همين طور كه كانت اين سخنش را جوری گفته است‏ كه لازمه اش اين است كه راست را هميشه بايد گفت بدون توجه به نتيجه‏ اش ، و دروغ را هرگز نبايد گفت بدون توجه به نتيجه اش ( چون به قول او فرمان وجدان ، مطلق است و آن فرمان عقل است كه مشروط است ، فرمان‏ وجدان ، اگر و مگر و مصلحت و از اين حرفها سرش نمی‏شود ) همين طور عده‏ ای ، و بيشتر زردشتيها اين را بر سعدی عيب گرفته اند كه سعدی بد آموزی‏ كرده است در مقاله ای كه يكی از فضلای خودمان نوشته بود آمده بود در هندوستان بعد از آنكه انگلستان آنجا را احتلال كرد و مدارس آنجا زير نظر آنها اداره می‏شد گفته بودند سعدی را درس ندهيد برای اينكه او بد آموزی‏ كرده ، گفته است دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است و اين ، بچه ها را از حالا در راستگويی سست می‏كند ببينيد چه مردم خوبی هستند !

اينقدر دلشان به حال مردم هند سوخته است كه نمی‏خواهند بچه هايشان آنگونه‏ تربيت بشوند بلكه می‏خواهند راستگو باشند و حتی دروغ مصلحت آميز هم نگويند . ولی رندان زود فهميدند كه اينها كه جلوی تدريس‏ سعدی را در مدرسه ها گرفتند نه برای اين است ، بلكه برای آن است كه‏ سعدی در ديباچه كتاب گلستان می‏گويد :

ای كريمی كه از خزانه غيب *** گبر و ترسا ( 39 ) وظيفه خورداری

دوستان را كجا كنی محروم *** تو كه با دشمنان نظر داری

از اول تو كله بچه ها می‏كند كه ترساها دشمن خدا هستند اينها نمی‏گفتند كه به بچه های فارسی زبان در هندوستان سعدی را درس ندهيد برای اين شعرش‏ ، می‏گفتند سعدی را درس ندهيد چون بد آموزی كرده ، گفته دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است ، و اين ، بچه هايتان را فاسد می‏كند . اصلا تعليمات سعدی به درد نمی‏خورد ! زردشتيها هم برای همين كلمه سعدی ، گفته اند سخنان او به درد نمی‏خورد .

سعدی صد در صد ايرانی افتخار ايرانی ، در كمال صراحت می‏گويد گبر و مجوس دشمن خداست به اين دليل " پور داوود " می‏گفت سعدی به درد نمی‏خورد ، او بد آموزی می‏كند چون گفته دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه‏ انگيز است اينجا هم رندان زود فهميدند كه عيب سعدی اين نبوده ، عيب او اين بوده كه گفته : " گبر و ترسا وظيفه خورداری " و گبر را دشمن خدا دانسته است منتها از اين ، سخن نمی‏گويند ، آنجا می‏خواهند دق دلشان را سر سعدی بيرون بياورند . 

به علاوه اساسا خيلی عجيب است اين حرف از جناب كانت و از هر كس كه چنين حرفی زده باشد چطور ممكن است انسان معتقد باشد به اين‏ مطلب كه راست را بايد گفت ولو اينكه راست فلسفه خودش را به كلی از دست بدهد ، راستی را كه منشأ جنايتها در دنيا می‏شود بايد گفت ، دروغی‏ را كه جلو جنايتها را در عالم می‏گيرد و جانها و حقيقتهايی را نجات می‏دهد نبايد گفت ! آيا وجدان چنين حكمی می‏كند ؟ ! اگر كسی درباره راست و دروغ‏ تجربه داشته باشد اين حرف را نمی‏زند گاهی بعضی از حرفها را يك آدمهايی‏ می‏زنند كه در آن زمينه تجربه ندارند مثلا آدمی كه در عمرش پايبند راستگويی نبوده و هميشه دروغ گفته است ، اگر از او بپرسيد آيا چنانچه‏ مصلحت ايجاب كند می‏توان دروغ گفت ؟ می‏گويد هيچوقت نبايد دروغ گفت ، اصلا نبايد دروغ گفت ، چون به عمرش راست نگفته كه بعد ببيند در مواردی‏ واقعا از راستی مفسده بر می‏خيزد چون اين جور نيست ، حرفش هم با واقعيت‏ تطبيق نمی‏كند يك آدمی كه تجربه دارد يعنی در عمرش راستگو بوده است ، يك راستگوی واقعی می‏فهمد كه در مواردی راستی فلسفه خودش را از دست‏ می‏دهد در فقه اسلامی هم غيبت و دروغ هر كدام موارد استثنائی دارند ، و حق‏ هم اين است .

مثلی می‏آورند كه شخصی از دكان مرغ فروشی ، خروسی خريد به قيمتهای قديم‏ دو قران ، خروس خيلی خوبی كه بيشتر از اين هم می‏ارزيد رفت خانه اش تا وارد شد زنش گفت اين چيست كه آورده ای ؟ گفت : خروس گفت يك آدم با غيرت هم خروس می‏آورد در خانه ؟ ! ، آدمی كه زنش در خانه اش است زود صورتش را پوشيد و خودش را مخفی كرد ، گفت من هرگز حاضر نيستم در خانه‏ ای كه جنس نر وجود داشته باشد زندگی كنم يا اين بايد باشد يا من ، ديگر از كنج خانه بيرون نمی‏آيم . مرد گفت : خروس كه عيبی ندارد ، انسان را گفته اند گفت : نه ، آدم با غيرت خروس هم در خانه نمی‏آورد خيلی خوشحال شد ، گفت : الحمدلله چقدر زن ما با عفت و عصمت است خروس را برد نزد مرغ فروش و گفت : اگر ممكن است اين را بگيريد ، دو قران ما را پس بدهيد گفت چرا ؟ اتفاقا اين خروس بيشتر می‏ارزد ، دو قرآن و ده شاهی می‏ارزد ، ما ده شاهی هم به‏ شما تخفيف داديم گفت به هر حال من نمی‏خواهم گفت اگر خيال می‏كنی ممكن‏ است به تو دروغ گفته باشم بدان كه حتما بيشتر می‏ارزد گفت نه ، به آن‏ علت هم نيست ، می‏دانم بهتر است ولی نمی‏خواهم گفت چرا نمی‏خواهی ؟ گفت‏ حالا چه كار داری كه من چرا نمی‏خواهم اين هم لج كرد گفت تا علتش را نگويی من خروس را از تو پس نمی‏گيرم گفت به جای دو قران سی شاهی به من‏ بده گفت تا راست نگويی نمی‏دهم گفت پس يك قران به من بده گفت تا راستش را نگويی ، ده شاهی هم بگويی من از تو قبول نمی‏كنم بايد حقيقت را بگويی گفت حقيقت اين است كه زن من خيلی با عفت و عصمت است و حاضر نيست يك خروس را در خانه راه بدهد مرغ فروش زود خروس را گرفت و دو قران را به او داد و گفت اين دو قران را بگير ولی يقين داشته باش كه‏ زنت زن بد عملی است اگر زن با عفت و عصمتی بود اين جور حرف نمی‏زد اين‏ حرف ، حرف يك زنی است كه اصلا عفت و عصمت ندارد كه اين جور گزاف و گز نكرده به اصطلاح پاره می‏كند زنی كه واقعا با عفت و عصمت باشد هيچ‏ وقت از خروس رو نمی‏گيرد .

اينكه انسان آنجا هم كه راستی واقعا فلسفه خودش را صد در صد از دست‏ می‏دهد و از راستی انسان دريای خون جاری می‏شود ، بگويد در اينجا هم‏ بايد راست گفت ، همان رو گرفتن از خروس است منتها اسلام در اينجا سخن‏ ديگری نيز گفته است كه نكته خيلی بزرگی است می‏گويد برای اينكه روحت‏ عادت نكند به دروغ گفتن ، در آنجا كه اجبار پيدا می‏كنی [ چيزی به ذهنت‏ خطور بده و به زبانت چيز ديگری بياور ] و تا اجبار نباشد نمی‏توانی چنين‏ كنی همان طور كه عرض كردم دروغ منفعت خيز را با دروغ مصلحت آميز اشتباه نكنيد فقه اسلامی می‏گويد : آنجا كه واقعا مصلحت است و از يك‏ راستی مفسده ها برای جامعه بپا می‏شود ( مثلا جاسوسهای دشمن در پی افراد مظلومی دارند خانه به خانه می‏گردند از تو می‏پرسند می‏گويی من آدم راستگويی‏ هستم بايد به آنها اطلاع بدهم كجا هستند تو جانی هستی نه راستگو ) آنجا كه‏ مجبور هستی به خاطر يك مصلحت و نه به خاطر منفعت دروغ بگويی ، برای‏ اينكه ذهنت كج نشود و عادت نكند به انحراف ، يك چيزی به ذهنت خطور بده و به زبانت چيز ديگری بياور مثلا وقتی می‏گويد نديدی ؟ بگو نه ، ولی‏ مقصودت از " نه " در ذهنت خطور بده يك چيز ديگری را مستقيم ذهنت را با دروغ مواجه نكن كه ذهنت عادت نكند به دروغ گفتن اسم اين " توريه " است اميرالمؤمنين ( ع ) از پيغمبر ( ص ) نقل می‏كند كه فرمود : « لا يستقيم ايمان عبد حتی يستقيم قلبه و لا يستقيم قلبه حتی يستقيم لسانه‏» ( 40 ) . حالا بعضی هم دائما دروغ می‏گويند و اسمش را می‏گذارند توريه و ديده‏ ام اين جور اشخاص را . من به آنها كار ندارم . حقيقت را دارم می‏گويم . اينها يك سلسله انتقادهايی است كه بر نظريه جناب كانت وارد است ، در عين اينكه در نظريه او عناصر بسيار صحيحی هم وجود دارد

فردا شب ان شاء الله راجع به نظريه زيبايی بحث می‏كنم ، نظريه كسانی‏ كه اخلاق را از مقوله جمال و زيبايی می‏دانند

و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم‏ يا الله خدايا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان ، ما را با حقايق دين‏ مقدس اسلام آشنا بفرما ، ما را قدردان اسلام و قرآن قرار بده ، قدردان‏ پيغمبر و آل قرار بده ، اموات ما مشمول رحمت خودت بفرما . و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

جلسه چهارم نظريه زيبايی

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوه والسلام علی عبدالله‏ و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذبالله من الشيطان‏ الرجيم : « ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذی القربی و ينهی عن الفحشاء و المنكر و البغی يعظكم لعلكم تذكرون » ( 41 )

وعده داديم كه در اطراف نظريه ای كه اخلاق را از مقوله زيبايی می‏داند بحث كنيم نكته كوچكی را در مقدمه عرايضم بايد ياد آوری كنم و آن اينكه‏ ممكن است بعضی چنين خيال كنند كه دانستن اين نظريه ها كه آيا اخلاق از مقوله عاطفه و محبت است ؟ از مقوله علم و دانش است ؟ از مقوله اراده است ؟ از مقوله وجدان است ؟ از مقوله زيبايی‏ است ؟ چه فايده ای دارد از نظر عملی و از نظر تربيت اجتماع ؟ آنچه لازم‏ و مفيد است اين است كه مردم عملا متخلق به اخلاق فاضله باشند ، چه ما بدانيم كه اخلاق از چه مقوله ای است و چه ندانيم اينها جز يك سلسله‏ بحثهای علمی كه نتيجه عملی ندارد چيز ديگری نيست پس فايده اين بحثها چيست ؟ نظير حرف آن كسی كه از او سؤال كردند : قرمه با " غين " است‏ يا با " قاف " ؟ گفت : نه با غين است و نه با قاف ، با گوشت است‏ و روغن حالا بحث اينكه اخلاق از چه مقوله ای است ، ممكن است بعضی خيال‏ كنند صرفا يك بحث نظری غير عملی است ولی اين طور نيست شناختن اينكه‏ اخلاق از چه مقوله ای است ، ممكن است بعضی خيال كنند صرفا يك بحث نظری‏ غير عملی است ولی اين طور نيست شناختن اينكه اخلاق از چه مقوله ای است‏ و اينكه از يك مقوله است يا از چند مقوله ، تأثير فراوانی دارد در اينكه ما بدانيم اگر بخواهيم اخلاق را در جامعه تكميل و تتميم بكنيم از كجا بايد شروع بكنيم ، و اتفاقا چنين سرگشتگيی وجود دارد افرادی كه طرز تفكرشان همان طرز تفكر هندی و مسيحی است می‏گويند اخلاق يعنی محبت داشتن‏ ، دشمن نداشتن ، كدورت نداشتن اگر می‏خواهيد اخلاق در جامعه بياوريد ، حس‏ محبت را در جامعه زياد كنيد و كاری كنيد كه كدورتها ، نفرتها و دشمنيها از ميان برود دشمنی را در جامعه از ميان ببريد و محبت را در دلها بر قرار كنيد ، اين اخلاق است ولی آن كسی كه اخلاق را از مقوله علم می‏داند مانند سقراط ، حرفش چيز ديگر است او می‏گويد مردم را بياموزانيد ، تعليم‏ كنيد ، دانا كنيد ، وقتی مردم دانا شدند همان دانش برای آنها اخلاق است‏ طبق اين عقيده ، هر آدم فاسد الاخلاقی به آن دليل فاسد الاخلاق است كه نادان‏ است منشأ فساد اخلاق ، نادانی است پس علم بر قرار كنيد كافی است : علموهم و كفی

تعليم بكنيد كه تعليم ، تربيت هم هست تعليم از تربيت ، و تربيت از تعليم جدا نيست ديگر نمی‏گويد كدورتها را از ميان ببريد ، محبتها را زياد كنيد می‏گويد دانشها را زياد كنيد پس ما بايد بدانيم كه برای تربيت‏ جامعه ، آيا بايد دانش جامعه را افزايش بدهيم يا كوشش كنيم دشمنيها را از ميان ببريم ، از دانش كاری ساخته نيست ؟ آنكه مانند ارسطو می‏گويد از دانش به تنهايی كاری ساخته نيست ، اراده را بايد تقويت كرد ، او راه‏ ديگری را پيشنهاد می‏كند آن كسی كه در اخلاق ، تكيه اش روی وجدان فطری‏ انسانی است می‏گويد در درون هر انسانی يك منادی مقدس اخلاق هست كه‏ انسان را فرمان می‏دهد به كارهای نيك و باز می‏دارد از كارهای زشت اين‏ ندا كه راست بگو و دروغ نگو ، اين ندا كه امانت بورز و خيانت نكن ، اين ندا كه ايثار كن ، اين ندا كه انصاف داشته باش درباره خودت نسبت‏ به ديگران ، در درون هر كسی هست ، فقط وقتی كه نداها و غوغاهای ديگر بلند است انسان ندای وجدان خودش را نمی‏شنود مثلا در اين فضا كه الان ما هستيم اگر يك نفر واعظ بخواهد كلمات خدا را برای ما بيان بكند ، چنانچه‏ اين جو ، ساكت و ساكن باشد ، ما حرف او را درست می‏فهميم و می‏شنويم ، اما همين قدر كه يك صدای ديگر مثل صدای بلند گوی ديگر يا صدای اتومبيلها هم بلند باشد و يا آن كه پهلوی ما نشسته است حرف بزند ديگر نمی‏توانيم‏ صدای او را بشنويم برای اينكه يك ندا خوب شنيده بشود بايد نداهای‏ مخالف را خاموش كرد در ديدن هم اين جور است ما به اين شرط خوب‏ می‏بينيم كه گردی ، غباری ، دودی در كار نباشد ، والا هر مقدار هم چشم ما بينا باشد اگر گرد و غبار زياد شد اشياء را درست نمی‏بينيم در واقع ما می‏بينيم ولی گرد و غبار نمی‏گذارد برای اينكه ببينيم بايد گرد و غبار را فرو بنشانيم .

به قول سعدی :

حقيقت ، سرايی است آراسته *** هوی و هوس گرد بر خاسته

نبينی كه هر جا كه بر خاست گرد *** نبيند نظر گرچه بيناست مرد

تو را تا دهن باشد از حرص ، باز *** نيايد به گوش دل از غيب ، راز

پس آنكه می‏گويد اخلاق يعنی ندای وجدان ، چنانچه از او بپرسيم : اگر ما بخواهيم جامعه را به سوی اخلاق سوق بدهيم چه بايد بكنيم ؟ می‏گويد كاری‏ بكنيد كه فرد ، ندای وجدانش را بشنود چه كار كنيم ؟ سرو صداهای ديگر را كم كنيد آن ندا هميشه هست و خاموش شدنی نيست سر و صداهای مخالف‏ نمی‏گذارد به گوش شما برسد می‏گويد اخلاق يعنی بشنو ندای قلب خودت را .

آن كسی كه می‏گويد اخلاق از مقوله زيبايی است ، می‏گويد حس زيبايی را در بشر پرورش بدهيد ( به بيانی كه بعد توضيح خواهيم داد ) بشر اگر زيبايی‏ مكارم الاخلاق را ، زيبايی اخلاق كريمه و بزرگوارانه را حس بكند ، مرتكب‏ اعمال زشت نمی‏شود علت اينكه افراد دروغ می‏گويند اين است كه زيبايی‏ راستی را درك نمی‏كنند علت اينكه خيانت می‏كنند اين است كه زيبايی‏ امانت را درك نمی‏كنند پس ذوق فرد را پرورش بدهيد ذوق مربوط به زيبايی‏ است كاری بكنيد كه او تنها زيباييهای محسوس را زيبايی نداند ، به‏ زيباييهای معقول هم توجهی داشته باشد ، پا در دائره زيباييهای معقول هم‏ بگذارد .

آنها كه نظريه های ديگری دارند نيز هر كدام برای تكميل اخلاق در جامعه‏ راهی را پيشنهاد می‏كنند . پس اين بحث صرفا يك بحث نظری و فلسفی كه هيچ اثر عملی نداشته باشد نيست ، بحثی است كه فوق العاده اثر عملی دارد و به علاوه ما تا همه اينها را دقيقا و موشكافانه و مشروحا طرح نكنيم ، درست نمی‏توانيم‏ مكتب اخلاقی اسلام خودمان را بشناسيم ببينيم اسلام ما اخلاق را روی چه پايه‏ يا پايه هايی قرار داده است

نظريه زيبائی - آيا زيبايی قابل تعريف است ؟

گفتيم يك نظريه درباب اخلاق اين است كه اخلاق از مقوله زيبايی است . در اينجا سؤالهايی مطرح است ابتدا بايد اين سؤالات را جواب بدهيم تا بعد به اصل مطلب كه می‏گويند اخلاق از مقوله زيبايی است برسيم اولين سؤال‏ اين است كه جمال يا زيبايی چيست ؟ يعنی جمال و زيبايی را چگونه‏ می‏توانيم تعريف بكنيم ، و به اصطلاح منطقيين ، جنس و فصل زيبايی چيست ؟ زيبايی داخل در كدام مقوله است ؟ آيا داخل در مقوله كميت و جزء كميات‏ است ؟ آيا جزء كيفيات است ؟ آيا داخل در مقوله اضافه ، و يك اضافه‏ است ؟ آيا يك انفعال است ؟ آيا يك جوهر است ؟ و از اين حرفها ، و يا صرف نظر از اجزاء تحليلی آن ، از نظر فرمولی و عينی ، زيبايی از چه‏ ساخته می‏شود ؟ آيا می‏شود فرمولی برای زيبايی به دست آورد ؟ آيا همان طور كه در شيمی برای امور مادی فرمول معين می‏كنند و مثلا می‏گويند آب مركبی‏ است دارای فرمول H2O زيبايی نيز در طبيعت فرمول دارد ؟ و بالاخره زيبايی‏ چيست ؟ اين سؤالی است كه هنوز احدی به آن جواب نداده است كه زيبايی‏ چيست ؟ و بلكه به عقيده بعضی ، نه تنها كسی جواب آن را درك نكرده ، بلكه اين سؤال جواب ندارد ، به اعتبار اينكه در ميان حقايق عالم عالی‏ ترين حقايق ، حقايقی است كه درباره آنها چيستی گفتن صحيح نيست .

پس آيا زيبايی را می‏توان تعريف كرد كه چيست ؟ نه ، نمی‏توان درباب‏ فصاحت كه از مقوله زيبايی است علما می‏گويند فصاحت را در حقيقت نمی‏شود تعريف واقعی كرد ، مما يدرك ولا يوصف است يعنی درك می‏شود ، توصيف‏ نمی‏شود و ما داريم در دنيا خيلی چيزها كه انسان وجودش را درك می‏كند ولی‏ نمی‏تواند آن را تعريف بكند زيبايی از همين قبيل است افلاطون تعريفی از زيبايی كرده است تعريف او اولا در حدش معلوم نيست تعريف درستی باشد ، و ثانيا تعريف كاملی نيست گفته است : " زيبايی " هماهنگی ميان اجزاء است با كل يعنی اگر يك كل داشته باشيم مانند يك ساختمان ، چنانچه همه‏ اجزائش : در ، ديوار ، پايه ، سقف و غيره ، با يك تناسب معينی در آن‏ به كار رفته باشد ، آن كل زيباست زيبايی يك ساختمان به اين علت است‏ كه ميان اجزائش تناسب است حالا گيرم اين حرف درست باشد و تناسب يعنی‏ يك نسبت خاص وجود داشته باشد ، ولی آيا می‏شود در زيباييها بيان كرد كه‏ نسبت چيست ؟ آيا همان طور كه مثلا در آب می‏گويند از H چقدر است و از O چقدر ، در اينجا می‏شود چنين چيزی گفت ؟ نه آيا لازم است ما بتوانيم‏ تعريف بكنيم ؟ نه ، لزومی ندارد برای اين كه به وجود حقيقتی اعتراف‏ بكنيم ، هيچ ضرورتی ندارد كه اول بتوانيم آن را تعريف بكنيم اگر بتوانيم‏ ، تعريف می‏كنيم ، نتوانستيم ، می‏گوئيم از نظر كنه و ماهيت بر ما مجهول‏ است ولی وجود دارد زيبايی وجود دارد گواينكه بشر نمی‏تواند آنرا تعريف‏ بكند حتی بشر همين نيروی برق را نمی‏تواند تعريف بكند اما شك ندارد كه‏ وجود دارد .

زيبايی مطلق است يا نسبی ؟

سؤال دوم كه در اينجا مطرح است اين است كه آيا زيبايی مطلق است يا نسبی ؟ يعنی آيا آن چيزی كه زيبا است فی حد ذاته زيبا است قطع نظر از اينكه انسانی زيبايی آن را درك بكند يا درك نكند ، مثل خيلی چيزها كه‏ در عالم وجود دارد ؟ مثلا قله دماوند وجود دارد و مرتفع ترين قله ها در اين منطقه است ، خواه انسانی در عالم باشد كه آنرا درك بكند يا نباشد آن فی حد ذاته برای خودش وجود دارد آيا زيبايی در زيبا واقعا حقيقتی‏ است كه وجود دارد يا يك رابطه مرموز است ميان ادراك كننده و ادراك‏ شده ؟ شما می‏بينيد انسانی ، شی يا انسان ديگری ( معشوقش ) در نظرش فوق‏ العاده زيبا است ، و حال آنكه يك انسان ديگر او را زيبا نمی‏بيند پس‏ معلوم می‏شود به قول اين اشخاص زيبايی حقيقت مطلقی نيست ، يعنی ممكن‏ است يك انسان در نظر انسانی در نهايت زيبايی باشد ، و همان انسان در نظر انسانهای ديگر اصلا زيبايی نداشته باشد داستان معروف مجنون همين است‏ مجنون كه در وصف ليلای خودش اينهمه شعر و غزل گفت ، هارون الرشيد خيال‏ كرد ليلا لعبتی است كه نظير او در دنيا پيدا نمی‏شود وقتی آن ليلای بدوی‏ وحشی را از بيابان آوردند ديد يك زن عادی سياه سوخته ای است كه اصلا هيچ‏ قابل توجه نيست

به مجنون گفت روزی عيبجوئی *** كه پيدا كن به از ليلا نكويی

كه ليلا گر چه در چشم تو حوری است *** به هر عضوی ز اعضايش قصوری است

چو مجنون اين سخن بشنيد آشفت *** در آن آشفتگی خندان شد و گفت

تو مو بينی و مجنون پيچش مو *** تو ابر و او اشارتهای ابرو

گر در كاسه چشمم نشينی *** بجز از خوبی ليلی نبينی

همان نسبيت در زيبايی را بيان می‏كند يعنی برای او زيباست ، برای كس‏ ديگر زيبا نيست اين هم خودش مسئله ای است كه می‏گويند بر خلاف آنچه‏ انسانها خيال می‏كنند كه زيبايی ، عشق می‏آفريند ، بر عكس است : عشق ، زيبايی می‏آفريند ، يعنی اول زيبايی وجود ندارد كه بعد در اثر زيبايی ، عشق ايجاد بشود ، اول عشق وجود پيدا می‏كند و بعد عشق زيبايی را خلق می‏كند البته اين يك نظر افراطی است نمی‏شود وجود زيبايی را در خارج به كلی‏ انكار كرد

حال آيا زيبايی ، مطلق است يا نسبی ؟ باز هم برای بحث ما ضرورتی‏ ندارد كه ما اين مطلب را حتما تحقيق بكنيم كه آيا زيبايی يك حقيقت‏ مطلق است يا يك حقيقت نسبی ؟ قدر مسلم اين است كه در خارج ، چيزی به‏ نام زيبايی وجود دارد اين جور نيست كه زيبايی صد در صد مخلوق عشق ، و عشق حقيقتی گزاف باشد كه همين جور يك جا پيدا می‏شود ، بلكه زيبايی‏ حقيقتی است گيرم حقيقت نسبی هم باشد باز خودش حقيقتی است

رابطه زيبايی با عشق و حركت

مطلب سوم به عنوان مقدمه برای اين بحث اين است كه جمال و زيبايی از يك طرف ، و جاذبه از طرف ديگر ، عشق و طلب از طرف ديگر ، حركت از طرف ديگر ، ستايش از طرف ديگر ، اينها حقايقی هستند كه با يكديگر توأمند ، يعنی آنجا كه زيبايی وجود پيدا می‏كند يك نيروی جاذبه ای هم هست . زيبا جاذبه دارد آنجا كه زيبايی وجود دارد ، عشق و طلب در يك موجود ديگر وجود دارد ، حركت و جنبش وجود دارد ، يعنی خود زيبايی موجب حركت و جنبش است حتی به عقيده فلاسفه الهی تمام حركتهايی‏ كه در اين عالم است حتی حركت جوهريه و اساسی كه تمام قافله عالم طبيعت‏ را به صورت يك واحد جنبش و حركت در آورده است مولود عشق است : كتحريك المعشوق للعاشق و تحريك المعلل للمتعلل ( 42 ) چنين چيزی می‏گويند در اين زمينه سخن بسيار است " وحشی با فقی " شعرهايی دارد راجع به " ميل " كه ميل و جاذبه در تمام ذرات عالم وجود دارد بعد می‏گويد فيلسوفان‏ اين را عشق می‏نامند به هر حال هر جا كه زيبايی هست جاذبه وجود دارد ، عشق و طلب وجود دارد ، حركت و جنبش وجود دارد ، ستايش و تقديس وجود دارد زيبايی به دنبال خودش ستايش و تقديس می‏آورد

زيبايی منحصر به زيبايی مربوط به غريزه جنسی نيست

حال ، آيا

زيبايی منحصر است به زيبايی يك انسان ، آن هم زيباييهايی‏ كه دو جنس مخالف انسان از يكديگر درك می‏كنند خصوصا در جنس زن ؟ و وقتی می‏گويند [ ( زيبا " يعنی مثلا اندام و چهره يك زن زيبا ؟ و ديگر غير از اين در عالم ، زيبايی وجود ندارد ؟ افرادی كه از زيبايی چيز درستی‏ درك نمی‏كنند اين جور خيال می‏كنند نه ، در طبيعت هزاران نوع زيبايی وجود دارد ، در جمادات ، نباتات و حيوانات ، در آسمان ، زمين و درياها .

كيست كه زيبايی را در گلها درك نكند ؟ ! خيلی افراد شايد از گل فقط بوی خوش را درك می‏كنند ، در صورتی كه آنهايی كه چشمشان زيبايی‏ را درك می‏كند ، در گل ، زيبايی را بيش از بوی خوش درك می‏كنند يعنی‏ برايش بيشتر اهميت قائل هستند زيبايی گلها ، زيبايی درختها ، زيبايی‏ جنگلها ، زيبايی درياها ، زيبايی كوهها ، زيبايی آسمانی كه بالای سر انسان‏ است ، زيبايی افق ، زيبايی سپيده دم ، زيبايی طلوع آفتاب ، زيبايی‏ غروب آفتاب ، زيبايی شفق ، هزاران نوع زيبايی و جمال محسوس در عالم‏ طبيعت وجود دارد تمام زيباييها كه منحصر به آن زيبائيی كه با شهوت جنسی‏ انسان سرو كار دارد نيست آن كسی كه زيبايی را منحصرا در شهوت جنسی درك‏ می‏كند ، در حقيقت اصلا زيبايی را درك نمی‏كند زيبايی تنها مربوط به غريزه‏ جنسی انسان نيست كه تا می‏گويند " زيبايی " بعضی اشخاص فورا فكر می‏كنند يعنی مسائل مربوط به غريزه جنسی . اين جور نيست . در خود طبيعت‏ هزاران نوع زيبايی وجود دارد تازه اينهايی كه ما گفتيم ، زيباييهای مربوط به قوه باصره و چشم بود سامعه ، لامسه ، شامه و ذائقه نيز هر يك‏ زيباييهايی را درك می‏كنند ، و اساسا " خوب " در هر حسی يعنی زيبا . " خوب " در چشم ، زيبای چشم است ، " خوب " در گوش ، زيبای گوش‏ است ، و همين طور " خوب " در لامسه ، ذائقه و شامه . پس اين اشتباه‏ پيدا نشود كه تا می‏گويند " زيبايی " افرادی كه در كشان از زيبايی بسيار ضعيف است فورا توجهشان به مسائل جنسی معطوف می‏شود .