عصر ظهور

علي كورانى

- ۱۸ -


بحران حكومت در حجاز
برگرفته از كتاب : عصر ظهور
روايات منابع شيعه و سنى در مورد طليعه ظهور حضرت مهدى (ع ) در حجاز، كه پيدايش خلاء سياسى و كشمكش بين قبائل بر سر فرمانروائى است همداستانند.
و اين حادثه در پى مرگ پادشاه و يا خليفه اى رخ مى دهد كه با مردن او گشايش و توسعه در امور بوجود مى آيد و برخى روايات ، وى را ((عبدالله )) مى نامد و بعضى ديگر مرگ او را در روز عرفه تعيين مى كنند، كه حوادثى پياپى در حجاز پس از مرگ او تا خروج سفيانى و نداى آسمانى و درخواست نيرو از سوريه از سوى حجاز و سرانجام ظهور حضرت مهدى (ع ) بوقوع مى پيوندد. در اين زمينه امام صادق (ع ) مى فرمايد:
((هركس مرگ عبدالله را براى من تضمين كند، من ظهور قائم را براى او ضمانت مى كنم ، سپس فرمود: وقتى عبدالله درگذشت مردم بعد از او با كسى براى حكومت توافق نمى كنند. و اين اختلاف و درگيرى به خواست خدا تا ظهور صاحب الامر ادامه مى يابد و فرمانروايى هاى چند ساله پايان يافته و حكومت چند ماهه و چندين روزه فرا مى رسد، سؤ ال كردم : آيا اين ماجرا بطول مى انجامد؟ فرمود: ((هرگز)) (324)
و نيز از آن حضرت روايت شده است كه فرمود:
((زمانيكه مردم در سرزمين عرفات در حال وقوف مى باشند سوارى بر شترى سبك سير به آنجا وارد مى شود مرگ خليفه را خبر مى دهد و با مرگ او فرج آل محمد (ص ) و گشايش كار تمام مردم فرا مى رسد.)) (325)
مراد از شتر تندرو و سبك سير، سرعت پيام رسانى و بشارت به حجاج است كه ظاهرا در روايت شيوه پيام رساندن ، منظور مى باشد. و در روايتى ديگر آمده است كه آنها مرد شتر سوارى را كه خبر را در عرفات بين حاجيان منتشر مى كند به قتل مى رسانند.
بنظر مى رسد، خليفه اى كه خبر مرگ و يا كشته شدنش در روز عرفه اعلان مى شود، همان عبدالله ياد شده در روايت گذشته است . و معنى جمله ((از بين رفتن سالها فرمانروايى و بوجود آمدن حكومت ماهها و روزها)) اين است كه هرگاه بعد از او فرمانروايى را بر سر كار آورند، حكومت او يكسال كامل دوام نمى يابد و پس از چند ماه و يا چند روز، فرد ديگرى را منصوب مى كنند، تا اينكه ماجرا به ظهور حضرت مهدى (ع ) منتهى مى شود، برخى از روايات ، علت كشته شدن او را قضيه اى اخلاقى و قاتل وى را يكى از گماشتگان او قلمداد مى كند و اشاره مى كند كه وى به خارج از حجاز مى گريزد و چندين نفر از طرف حكومت به جستجوى او مى پردازند، اما قبل از بازگشت آنها، كشمكش بر سر سلطنت بوجود مى آيد. از امام باقر (ع ) روايت شده است كه فرمود:
((علت مرگ او اين است كه با يكى از خواجگان خود ازدواج مى كند و بعد دست به قتل او مى زند و چهل روز مرگ او را مخفى نگه مى دارد. وقتيكه سواران به جستجوى خواجه مى آيند، نخستين كسى كه بيرون مى آيد تا آخرين نفر آنان ،باز نمى گردند و بدينگونه فرمانروائى آنها منقرض مى گردد.)) (326)
رواياتى كه درگيرى بر سر تاج و تخت در حجاز را بعد از كشته شدن اين فرمانروا توصيف مى كند فراوان است . و اينك نمونه هايى از آن را يادآور مى شويم ، بزنطى از حضرت رضا (ع ) روايت مى كند كه حضرت فرمود:
((از جمله نشانه هاى فرج ، حادثه اى است كه بين حرم مكه و مدينه رخ مى دهد، پرسيدم : آن حادثه چيست ؟ فرمود: تعصب قبيله اى بين دو حرم بوجود مى آيد و فلانى از خاندان فلان پانزده رئيس قبيله را بقتل مى رساند.)) (327)
يعنى يكى از فرمانروايان و يا زمامداران حجاز، پانزده شخصيت از نسل فرمانروايان و يا پيشواى معروفى را به قتل مى رساند. از ابوبصير نقل شده است كه گفت :
((خدمت امام صادق (ع ) عرض كردم : ابوجعفر (ع ) (امام باقر (ع )) مى فرمود: قائم آل محمد دو غيبت دارد كه يكى طولانى تر از ديگرى است . فرمود: آرى اين امر تحقق نمى يابد مگر آنگاه كه در اين خاندان فلان اختلاف بوجود آيد و حلقه تنگ شود و سفيانى ظهور كند و بلا سخت شود و مرگ و كشتار مردم را فرا گيرد و آنان به حرم خدا و پيامبرش پناهنده مى شوند)) (328)
اين روايت اشاره به اين معنا دارد كه اصل درگيرى و نزاع بين خود قبيله حاكم بوجود مى آيد. از اميرمؤ منان (ع ) نقل شده كه فرمود:
((... براى قيام قائم نشانه ها و علاماتى است ، نخست محاصره كوفه بوسيله خندق و كمين ... و به اهتزاز درآمدن درفش ها پيرامون مسجد بزرگتر، در اين پيكار كشنده و كشته شده هر دو در آتش دوزخ خواهند بود.)) (329)
ظاهرا مراد از مسجد بزرگتر، مسجد الحرام است نه مسجد كوفه . و درفش هاى مخالف در مكه و حجاز با يكديگر درگير مى شوند و پرچم حقى در ميان آنها وجود ندارد.
ابن حماد در نسخه خطى خود بيش از بيست روايت را درباره بحران سياسى حجاز و كشمكش قبيله اى بر سر حكومت ، در سال ظهور حضرت مهدى (ع ) نقل مى كند، از جمله به نقل از سعيد بن مسيب مى گويد:
((زمانى بر مسلمانان فرا مى رسد كه در ماه رمضان صدايى شنيده ميشود و در ماه شوال سكوت نسبى برقرار است و در ذيقعده قبيله ها با يكديگر تمايل و دوستى نشان مى دهند و در ماه ذيحجه اموال حجاج به يغما و غارت مى رود و ماه محرم چه محرمى .)) (330)
ابن مسعود از پيامبر (ص ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
((زمانيكه صيحه اى در ماه رمضان شنيده شود، آشوب هايى در ماه شوال پديد مى آيد و قبيله ها در ذيقعده با يكديگر اختلاف پيدا مى كنند و در ذيحجه خون ريزى مى شود و سه بار فرمود: و اما محرم چه محرمى )) (331)
و از عبدالله بن عمر نقل شده كه گفت :
((مردم با يكديگر به حج مى روند و بدون پيشوا روانه عرفات مى گردند و آنگاه كه در ((منا)) منزل مى كنند همچون سگ به يكديگر حمله ور مى شوند و قبيله ها به جان هم مى افتند و آنقدر خون ريخته مى شود كه جمره عقبه را سيل فرا مى گيرد.)) (332)
يعنى آنها حالتى شبيه به بيمارى سگ هار پيدا مى كنند و يكباره پس از مناسك حج ، دشمنى ميان آنها بروز مى كند و به كشتار يكديگر مى پردازند بگونه اى كه خون آنها در كنار جمره عقبه جارى مى گردد!
روايات ابن حماد بعد از صيحه و نداى آسمانى ، به بيان كشمكش سياسى در حجاز مى پردازد. اما روايات ديگرى وجود دارد كه بر دو امر مهم در اين بحران سياسى اشاره مى كند: نخست ، رويدادى كه پيش از خروج سفيانى رخ مى دهد كه قبلا بدان اشاره كرديم و دوم اينكه اين بحران ارتباط با اختلاف شرق و غرب ، يعنى جنگ جهانى موعود دارد. از ابن ابى يعفور منقول است كه گفت : امام صادق (ع ) به من فرمود:
((با انگشتان دستت بشمار: هلاك شدن فلانى ، خروج سفيانى و قتل نفس ... تا آنكه فرمود: تمامى فرج و گشايش هنگام بهلاكت رسيدن فلانى است )) (333)
البته ممكن است در ترتيب زمان اين پيشامدها آنگونه كه روايت آمده جاى گفتگو و مناقشه باشد. اما تعدادى از روايات كه برخى از آنها گذشت ، نشانگر اين است كه هلاكت فلانى و كشمكش پس او قبل از خروج سفيانى رخ مى دهد، امام باقر (ع ) فرمود:
((قائم در سالهاى فرد قيام مى كند همچون نه ، يك ، سه ، پنج ، و فرمود... آنگاه بنى عباس (خاندان فلان ) به حكومت مى رسند و پيوسته در اوج قدرت و در عيش و نوش بسر مى برند تا آنكه بين آنها اختلاف مى افتد (و چون درگيرى بوجود آيد) حكومتشان منقرض مى شود و شرق و غرب حتى اهل قبله با يكديگر به نزاع برمى خيزند و مردم در اثر اضطرابى كه دارند گرفتار رنج و سختى مى گردند و پيوسته در آن حال اند، تا از آسمان منادى حق ندا برمى آورد و چون نداى آسمانى برآمد، پس كوچ كنيد كوچ )) (334)
نكته قابل توجه در اين روايت ، وجود رابطه بين اختلاف خاندان فلان و انقراض حكومت آنها و درگيرى ميان شرق و غرب و احاطه آن بر اهل قبيله يعنى مسلمانان است و گويا اين كشمكش جهانى بسبب بحران سياسى مجاز است و يا ارتباط با آن دارد و منظور از بنى عباس كه اندكى قبل از ظهور حضرت مهدى (ع ) بين آنان اختلاف بوجود مى آيد، فلان خاندان است كه بگفته روايات ، آخرين خاندان حاكم بر حجاز قبل از مهدى (ع ) خواهند بود.
از مجموع اين روايات بدست مى آيد كه حوادث پشت سر هم كه مقدمات ظهور حضرت مهدى (ع ) در حجاز است ، با آتش زرد و سرخ فامى كه در حجاز و يا شرق آن آغاز مى شود، پديد مى آيد و چند روز ادامه خواهد داشت ، آنگاه آخرين فرمانرواى خاندان فلان كشته مى شود و بر سر جانشينى او اختلاف پيدا مى كنند و اين اختلاف به نيروهاى سياسى حجاز كه عمده آنها قبايل آن سامان اند، سرايت مى كند... مسئله اى كه سبب بحران سياسى حكومت حجاز مى گردد در نزاع جهانى بين شرق و غرب تاءثير خواهد داشت ... سپس خروج سفيانى و نداى آسمانى و آنگاه ورود لشكر سفيانى از سوريه به داخل حجاز و حوادث مدينه و پس از آن حوادث مكه پديد مى آيد، در منابع اهل سنت تعدادى روايت وارد شده است كه آن را از نشانه هاى قيامت ياد مى كند از آن جمله در صحيح مسلم آمده است :
((قيامت برپا نمى شود مگر آنكه آتشى در حجاز برافروخته شود كه روشنايى اش گردن شتر را در بصرا روشن كند)) (335)
يعنى نور آن به شهر بصرا در سوريه مى رسد. و از همين روايات تعدادى در مستدرك حاكم ج 4 ص 443 442 آمده است كه مى گويد: آن آتش از كوه وراق يا حبس سيل و يا وادى حسيل برمى آيد. حبس سيل محلى است نزديك مدينه منوره و ممكن است اشتباها وادى حسيل ذكر شده باشد و برخى ديگر از روايات مى گويد: آن آتش از منطقه عدن ، در حضرموت پديد مى آيد و مردم را بسوى محشر و يا مغرب مى كشاند.
همانگونه كه ملاحظه مى كنيد روايت صحيح مسلم تصريح نمى كند كه اين آتش از نشانه هاى قيامت است بلكه وقوع آن را در آينده حتمى مى داند... به اعتقاد من ، آن آتشى كه از نشانه هاى رستاخيز و قيامت است آتش عدن يا حضرموت مى باشد كه در منابع شيعه و سنى آمده است .
اما آتش حجاز، كه طبق روايت ، در مدينه منوره پديد مى آيد ممكن است تنها خبر دادنى اعجازى از ناحيه پيامبر (ص ) بوده و وقوع و پيدايش آن نشانگر مطلبى نباشد. و قبلا واقع شده باشد چه اينكه مورخان وجود آتشفشانى را كه در قرن اول نزديك مدينه چند روز ادامه داشته ، نقل كرده اند.
اما آتشى كه از نشانه هاى ظهور است ، در روايات ، بنام آتش مشرق آمده است و در برخى روايات آتشى است در شرق حجاز. در نسخه خطى بن حماد از ابن معدان نقل شده است كه گفت :
((وقتى ستونى از آتش جانب شرق و در ماه رمضان در آسمان مشاهده نموديد تا مى توانيد مواد غذائى و خوراك تهيه نماييد كه آن سال قطحى خواهد بود)) (336)
و از امام صادق (ع ) منقول است كه فرمود:
((وقتى آتش بزرگى از سوى مشرق مشاهده كرديد كه در بعضى شبها بالا مى آيد، در آن هنگام گشايش كار مردم پديد مى آيد و اين آتش ‍ اندكى قبل از ظهور قائم خواهد بود)) (337)
از امام باقر (ع ) روايت شده است كه فرمود:
((وقتى از جانب مشرق آتشى مشاهده نموديد همچون هردى (پارچه رنگ آميزى شده رنگ سبز و سرخ ) بزرگ كه سه يا هفت روز بالا مى آيد در آن هنگام بخواست خدا منتظر فرج آل محمد صلى الله عليه و آله باشيد و خداست عزيز و حكيم )) (338)
احتمال دارد اين آتش نشانه اى الهى يا آتشفشانى طبيعى و يا انفجار بزرگ مواد نفتى باشد همچنانكه احتمال دارد نشانه اى الهى از علامت هاى ظهور حضرت مهدى (ع ) باشد. از امام باقر (ع ) روايت شده است كه فرمود:
((پيش از قيام قائم ما، مردم بوسيله آتشى كه براى آنان از آسمان پديد آمده و سرخى آن آسمان را مى پوشاند، از گناهانش بازداشته مى شوند)) (339)
از روايات چنين استفاده مى شود كه اين آتش پيش از بحران سياسى يا در اثناء آن خواهد بود. والله العالم .
خارج شدن امام (ع ) با اضطراب و نگرانى از مدينه
برگرفته از كتاب : عصر ظهور
طبق روايات ، لشكر سفيانى بر مدينه منوره تسلط كامل پيدا نموده و سه روز اين شهر را براى سپاهيان خود آزاد اعلام مى كند و به هر كدام از بنى هاشم كه دست يابند دستگير و زندانى مى كنند و شمارى از آنها را به قتل مى رساند... و همه اين جنايات ، جهت جستجو از امام مهدى (ع ) مى باشد. ابن حماد روايت كرده كه :
((سفيانى به سوى مدينه حركت نموده و قريش را از دم شمشير مى گذراند و با كشتن چهار صد تن مرد از آنان و از انصار، شكم زن ها را دريده و كودكان را به قتل مى رساند و خواهر و برادرى بنام محمد و فاطمه را از قريش پس از كشتن بر دروازه مسجد مدينه مى آويزد.)) (340)
و در همين صفحه از ابو رومان است كه گفت :
((سفيانى لشكرى به سوى مدينه اعزام مى كند تا هركس از خاندان پيامبر (ص ) را كه بتوانند دستگير نمايند كه در اين گيرودار مردان و زنانى از بنى هاشم كشته مى شوند، در اين هنگام مهدى و مبيض از مدينه به سوى مكه مى گريزند و سفيانى گروهى را به تعقيب آنها مى فرستد اما آنان به حرم اءمن خدا رسيده اند))
و در مستدرك حاكم ج 4 ص 442 آمده است كه مردم مدينه به سبب خشم و هجوم سفيانى و جنايات وى شهر را ترك مى كنند. امام باقر (ع ) در روايت جابر جعقى مى فرمايد:
((سفيانى گروهى را به مدينه مى فرستد و آنها مردى را در آنجا به قتل مى رسانند و مهدى و منصور از آنجا مى گريزند و كوچك و بزرگ خاندان پيامبر (ص ) دستگير مى شوند و كسى نمى ماند مگر آنكه زندانى مى گردد و لشكر سفيانى به تعقيب آن دو مرد مى پردازد)) (341)
و مردى كه بدست لشكر سفيانى كشته مى شود غير از آن جوانى است كه طبق روايات ، در مدينه به قتل مى رسد، در اين زمينه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
((اى زراره ! ناگزير، در مدينه نوجوانى كشته مى شود، پرسيدم : فدايت شوم ، مگر لشكر سفيانى او را به قتل نمى رساند؟ فرمود: نه ، بلكه لشكريان خاندان فلانى وى را مى كشد، نيروهاى ياد شده در حاليكه مردم نمى دانند براى چه آمده اند، وارد مدينه مى شوند، آنگاه آن جوان را دستگير نموده و به قتل مى رساند وقتى آنان ، آن جوان را از روى ستم و ظلم مى كشند، خداوند آنها را مهلت نمى دهد، پس در اين هنگام چشم براه فرج باشيد)) (342)
پاره اى از روايات ، اين نوجوان را نفس زكيه ناميده است ولى نه آن نفس ‍ زكيه اى كه اندكى قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام در مكه كشته مى شود.
از اين روايات و روايات ديگرى چنين پيداست كه حكومت رو بزوال حجاز در تعقيب بنى هاشم و پيروانشان در حجاز و به ويژه در مدينه دست به تلاش و كوشش مى زند و جوانى را كه به عنوان نفس زكيه مى باشد تنها به جرم اينكه نامش محمد بن حسن است و حضرت مهدى عليه السلام نزد مردم به اين نام مشهور است ، مى كشد و يا بدين جهت كه وى از مؤ منان شايسته اى است كه با حضرت مهدى عليه السلام ارتباط دارد.
آنگاه لشكر سفيانى وارد حجاز شده و همان سياست را اما شديدتر و وحشيانه تر دنبال مى كند، به گونه اى كه هر كس را كه منسوب به خاندان بنى هاشم باشد و هر آنكه احتمال مى رود با آنان ارتباط داشته باشد دستگير مى كند و مردى كه نامش محمد و خواهرش فاطمه است تنها به دليل اينكه نام او محمد و نام پدرش حسن است به قتل مى رساند!
در اين موقعيت بحرانى امام مهدى روحى فداه مانند حضرت موسى عليه السلام بيمناك و نگران از مدينه خارج مى شود و طبق روايات رسيده ، يكى از يارانش آن حضرت را همراهى مى كند كه نام او در روايت پيشين منصور و در روايتى ديگر منتصر آمده است و شايد نام مبيض كه در روايت گذشته آمده است منتصر بوده و اشتباه ذكر نشده است .
روايتى مى گويد: حضرت مهدى عليه السلام با ميراث رسول الله ، در حاليكه شمشير او را در دست و زره وى را بر تن و پرچم در دست ديگر و عمامه پيامبر را بر سر و برد او را در بردارد، از مدينه خارج مى گردد.
من ، زمان مشخص خروج آن حضرت را از مدينه به سوى مكه ، در منابع شيعه نيافتم ولى اصولا بايستى پس از نداى آسمانى در ماه رمضان يعنى در موسم حج باشد و به خاطر دارم ، در روايتى ديدم كه ورود لشكر سفيانى به مدينه در ماه رمضان مى باشد...
و در روايت طولانى مفضل بن عمر از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود:
((سوگند به خدا اى مفضل : گوئيا اكنون مى بينم او را (حضرت مهدى عليه السلام ) كه وارد مكه مى شود، در حاليكه عمامه اى زرد فام بر سر نهاده و كفش مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله را پوشيده و چوبدستى او را در دست گرفته و چندين بزغاله لاغر را پيشاپيش خود مى برد تا آنها را به خانه خدا مى رساند، اما هيچ كس او را در آنجا نمى شناسد)) (343)
سند اين روايت ضعيف است ، مگر اينكه پراكنده و بسيج شدن تجهيزات و عوامل دشمنان جهت جستجوى از آن حضرت و در حالت اختفاء و پنهانى بسر بردن وى ، كه شباهت به غيبت صغرى و پنهانى آن دارد، بتواند دلالت اين روايت و مانند آن را جبران كند.
و طبيعى به نظر مى رسد كه موسم حج در سال ظهور، گرم و پر رونق خواهد بود... و آنچه را كه روايات از وضع نابسامان و آشفته جهان و اوضاع سرزمين هاى اسلامى و بحران حجاز و اعلان وضعيت غير عادى در آن به سبب ورود ارتش سفيانى به آنجا را بيان مى كند همه اينها موسم حج را بر حاكمان حجاز، بارى سنگين و طاقت فرسا و هراس انگيز جلوه مى دهد. كه بى گمان آنها شمار حجاج بيت الله الحرام را به حداقل ممكن كاهش ‍ خواهند داد و نيروها و دستگاههاى امنيتى را در مكه و مدينه چندين برابر سالهاى عادى بسيج مى كنند ولى اين اقدامات ، امت اسلامى را از توجه به مكه معظمه باز نمى دارد و آنها همواره چشم به آن سامان دوخته و منتظر مهدى عليه السلام مى باشند، در آن سال صدها هزار، بلكه ميليونها تن از مسلمانان به منظور شركت در مراسم حج دليرانه به پا مى خيزند و با اينكه دولت هاى خودشان و دولت حجاز بر سر راهشان موانعى قرار مى دهند، تعداد بسيارى از آنان خود را به مكه مى رسانند.
و پرسش مورد علاقه پرنشاط حاجيان در آن هنگام از يكديگر اين خواهد بود كه از حضرت مهدى عليه السلام چه خبر دارى ؟ البته طرح اين سوال ، خطرناك به نظر مى رسد ،از اين رو حجاج ، آن را به صورت سرى و نهان ، ميان خود مطرح مى سازند و آخرين خبرها و شايعات پيرامون حضرت ، و نيز آخرين اقدامات حكومت حجاز و ارتش سفيانى را، آهسته به اطلاع يكديگر مى رسانند.
روايت بعدى سيمايى از حالت مسلمانان و حجاج را هنگام پرداختن به ماجراى ظهور حضرت و جستجوى وى ترسيم مى نمايد در نسخه خطى ابن حماد آمده است كه گفت :
((ابوعمر از ابن ابولهب از عبدالوهاب بن حسين از محمد بن ثابت از پدرش از حارث بن عبدالله از ابن مسعود روايت كرده است كه گفت : وقتى بازار تجارت كساد و راهها ناامن و فتنه ها زياد شود، هفت تن از علماى مناطق مختلف كه با هر يك از آنان بيش از سيصد و اندى نفر، دست بيعت داده اند، بدون قرار قبلى رهسپار مكه مى شوند و در آنجا يكديگر را ملاقات كرده و از هم مى پرسند انگيزه آمدن شما به مكه چيست ؟ مى گويند به جستجوى اين مرد آمديم كه اميد است اين فتنه ها بدست با كفايت او آرام گيرد و خداوند قسطنطنيه را بدست او آزاد نمايد. ما او را با نام خود و نام پدر و مادرش و ويژگيهايش مى شناسيم ، اين هفت دانشمند بر سر اين گفته با يكديگر توافق مى كنند و به جستجوى آن حضرت در مكه مى پردازند (او را ديده ) از او مى پرسند آيا شما فلانى پسر فلان هستى ؟ مى گويد: نه ، بلكه من مردى از انصار هستم تا آنكه از آنها جدا مى شود. اوصاف او را براى اهل اطلاع برمى شمرند و مى گويند: او همان دوست و محبوب شماست كه در جستجويش هستيد و اكنون رهسپار مدينه گشته است ، در پى او به مدينه مى روند ولى او به مكه باز مى گردد، به دنبال او به مكه مى آيند و او را در مكه مى يابند و مى پرسند شما فلانى فرزند فلان هستى و مادر تو فلانى دختر فلان است و درباره شما اين نشانه ها آمده است و شما را يك بار از دست داديم ، اكنون دست تان را بدهيد تا با شما بيعت كنيم . مى گويد: من صاحب الاءمر شما نيستم من فلانى فرزند فلان انصارى هستم با ما بيائيد تا شما را به دوست و محبوبتان راهنمائى كنم ، آنگاه از ايشان جدا مى شود و آنها او را در مدينه مى جويند ولى او بر عكس ‍ خواسته آنها به مكه رفته است از اين رو به مكه مى آيند و حضرت را در كنار ركن مى يابند و مى گويند گناه ما و خون هاى ما به گردن توست اگر دستت را ندهى كه با تو بيعت كنيم ، زيرا ارتش سفيانى در تعقيب ماست و مردى حرام زاده بر آنها فرمانروائى دارد، آنگاه حضرت بين ركن و مقام مى نشيند و دست خود را جهت بيعت به آنان مى دهد و با وى بيعت مى كنند و خداوند محبت و عشق او را در دل مردم مى افكند و با گروهى كه شيران روز و زاهدان شب اند به حركت خود ادامه مى دهد)) (344)
در سند و متن اين روايت نقاط ضعفى وجود دارد، از آن جمله ماجراى آزادى قسطنطنيه كه مدت چندين قرن ، مشكلى سياسى و نظامى براى مسلمانان و كانون تهديدى براى بخشى از دولت اسلامى بشمار مى رفت ، تا آنكه سلطان محمد فاتح قريب به پانصد سال پيش آن را فتح نمود. البته مسلمانان از قول پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آزادى قسطنطنيه ، روايات بشارت دهنده اى را نقل نموده اند كه صحت و سقم آنها نياز به تحقيق و بررسى دارد ولى آنچه را كه به موضوع مورد نظر ما مربوط مى شود رواياتى است كه آزادسازى آن را بدست حضرت مهدى عليه السلام بيان مى كند كه از آن جمله اشاره اى است كه در اين روايت آمده بود. بطور خلاصه در اين روايات دو احتمال وجود دارد:
نخست اينكه فتح قسطنطنيه به دست حضرت مهدى عليه السلام انجام مى پذيرد به اين اعتبار كه آن حضرت مشكلات بزرگ مسلمانان را حل و فصل مى نمايد و همانطور كه ياد كرديم مسئله قسطنطنيه قرنها مشكل بزرگ مسلمانان و پايتخت دشمنان مجاور و آزاردهنده و آشوبگر بود، دوم اينكه : مراد از قسطنطنيه ، پايتخت همان روم باشد كه در زمان ظهور حضرت وجود دارد و در برخى روايات به شهر بزرگ روم تعبير شده است ، همان شهرى كه طبق روايت ، حضرت مهدى عليه السلام و يارانش آن را محاصره نموده و با گفتن تكبير آزاد مى كنند.
اما اين روايت هر گونه كه باشد حتى اگر آن را جعلى فرض كنيم ، روايتى است متعلق به مؤ لفى معروف كه حدود يك هزار و دويست سال قبل آن را نگاشته است ، چون تاريخ درگذشت ابن حماد سال 227 ه. است و روايت را از تابعين قبل از خود نقل كرده است . بنابراين ، اين روايت حداقل ، حاكى از تصور راويان نسبت به وضع سياست كلى در سال ظهور حضرت مهدى عليه السلام و انتشار خبر وى نزد مسلمانان و جستجو و كاوش آنها از او مى باشد.
با توجه به اينكه بيشتر مضمون اين روايت در روايات ديگر آمده و يا اينكه اين جريان نتيجه منطقى پيشامدهايى است كه در ديگر روايات بر آن تصريح شده است ... و آمدن هفت تن از علماء به مكه در آن موقعيت ، حاكى از شدت علاقه و توجه مسلمانان نسبت به امر ظهور امام مهدى عليه السلام در مكه است و همچنين ورود نمايندگان آنها به آنجا جهت شرفيابى به حضور آن حضرت و نيز بيعت گرفتن هر يك از علماء از سيصد و سيزده نفر از مؤ منان براى حضرت مهدى عليه السلام در كشور خود، مبنى بر مهيا بودن آنها براى جانبازى در كنار آن امام است كه جملگى دلالت دارد بر حركت مردم مسلمانان و شور و هيجان آنها از اينكه در زمره ياوران آن حضرت به تعداد رزمندگان جنگ بدر باشند.
اما درباره چندين بار كناره گيرى حضرت از آن علماء كه در روايت آمده است خالى از ضعف نيست و شايد اصل آن كه در منابع شيعه و سنى آمده است اين باشد كه آنها با حضرت بيعت مى كنند اما امام عليه السلام با بى رغبتى بيعت مى كند تا جائيكه در روايت منقول از پيامبر و اهل بيت عليه السلام آمده است كه يكى از اصحاب بزرگ امام صادق عليه السلام نسبت به اين بيعت تواءم با اكراه ترديدى به خود راه مى دهد و چون امام صادق عليه السلام معنى اكراه را توضيح مى دهد دل او آرام مى گيرد.
اين مطلبى بود مربوط به وضع و حال مسلمانان و حالت انتظارى كه نسبت به حضرت مهدى عليه السلام در آنان وجود دارد... اما درباره اقدامات و عملكرد امام عليه السلام در مكه و بيعت يارانش با او، روايات ، نشانگر نحوه و شيوه ديگرى است كه با آنچه در روايت آمده متفاوت است .

next page

back page