معاد در نگاه عقل و دين

محمد باقر شريعتي سبزواري

- ۴ -


بخش دوم : پژوهشي در معاد

1- پژوهشى در معاد

در زمينه اثبات قيامت و مباحث معاد راه‏هاى مختلفى وجود دارد. برخى عقيده دارند با اثبات «روح مجرد» مى‏توان اين راه پيچيده را پيمود. بعضى معتقدند اثبات رستاخيز به هيچ‏وجه متكى به اثبات روان مستقل نمى‏باشد، تا چه رسد به «تجرد روح»، و قرآن هم بدون توجه به روح و بقاى آن از زنده شدن مردگان سخن گفته است.(1) عده‏اى از محدثان اسلامى، روان را جسمى لطيف و مستقل دانسته‏اند كه با متلاشى شدن كالبد از بين نمى‏رود. گروه ديگر روح را وابسته و از مواليد ماده مى‏شمارند كه با تخريب نظام بدن از ميان رفته و در قيامت مجدداً زنده مى‏شود. گروهى معاد را جسمانى مى‏دانند، نه جسدانى، و جسم را غير از كالبد مادى به حساب مى‏آورند. گروهى معاد را روحانى محض دانسته‏اند و براى كالبد ارزشى قائل نشده‏اند.

هر كسى از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من

نگارنده با الهام از قرآن و سنت، معاد را جسمانى و روحانى دانسته، معتقد است: اين روش از امتيازات و مشخصات برجسته‏اى برخوردار است. اولاً، روان انسان استقلال دارد و با متلاشى شدن بدن، موجوديت خود را از دست نمى‏دهد، بلكه زنده مى‏ماند؛ در ثانى، بازگشت روان زنده به كالبد ساخته و پرداخته شده، خِرَدپذير و منطقى است؛ زيرا در اين صورت نيمى از شخصيت انسان باقى است، بلكه واقعيت اصلى آدمى از بين نرفته و از حيات كامل برخوردار است و در قيامت تجديد كالبد فقط ضرورت دارد؛ ثالثاً تحليل جنبه‏هاى معاد و اثبات عالم برزخ با بقاى روح پس از مرگ، امكان‏پذير مى‏باشد. طبق اين باور نخست بايد روان، مستقل از بدن، به ثبوت برسد و سپس بقاى روح، پس از مرگ مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرد و آن گاه به اصل مطلب پرداخته شود.

2- آيا روح وجود دارد؟

از دير زمان مسأله «روان» در محافل علمى و فلسفى جهان مورد بحث و جنجال قرار گرفته است. آيا در وجود انسان غير از كالبد مادى، حقيقت مستقلى به نام «روح» وجود دارد؟ يا هر چه هست، همين هيكل محسوس است كه در پرتو تپش قلب و جريان خون و فعاليت‏هاى اعضاى بدن به زندگى خويش ادامه مى‏دهد؟

گروهى برآنند كه شخصيت واقعى آدمى را جوهر مستقلى به نام روح و روان تشكيل مى‏دهد كه همچون گنجى در ويرانه تن پنهان است و عقل و ادراك و شعور و احساس انسانى، از وى مايه مى‏گيرد.

ملاى رومى مى‏گويد:

هست اندر اين تنِ جرم صغير
روح رخشانى و دنيايى كبير
روح چون گنجى زير دره‏اى
آفتابى در دل يك ذره‏اى
تن همى نازد ز خوبى جمال
روح پنهان كرده كر و فر و بال
گويدش: كى مزبله تو كيستى
يك دو روز از پرتو من زيستى!
جان گشايد سوى بالا بال‏ها
تن فكنده در زمين چنگال‏ها

ماترياليست‏ها معتقدند همان‏گونه كه كَبِد، صفرا ترشح مى‏كند، مغز هم فكر و انديشه توليد مى‏كند. آنها با اين جمله ساده مى‏خواهند مشكل ادراكات را حل و فصل كنند، ولى دلايل فراوانى وجود دارد كه پندار مادى‏ها را نفى كرده و ضرورت وجود روح را روشن مى‏سازد.

3- فرآيندهاى روحى قابل اندازه‏گيرى علمى نيست

ماده و خواص آن به وسيله ابزار علوم تجربى قابل اندازه‏گيرى و سنجش است، ولى پديده‏هاى روحى با مقياس‏هاى علمى قابل سنجش نيست. عشق، محبت، كينه، بخل، حسادت، خودپرستى، خود بزرگ‏بينى، رياست طلبى و ساير نمودهاى روحى در آزمايشگاه‏ها قابل اندازه‏گيرى نيست. ادراكات و معلومات انسان با هيچ يك از وسايل علمى اندازه‏گيرى نمى‏شود، در حالى كه پديده‏هاى مادى فرآيند قوانين عمومى حاكم بر ماده است. ادراكات ما از ثبات و عدم تحول و دوام و قسمت ناپذيرى برخوردار است. درك 2 2=4 از هنگام كودكى تا بزرگسالى هم‏چنان محفوظ و ثابت است و با تغيير سلول‏ها تغيير نمى‏كند.

4- متابوليسم‏(2) و تفكر

كوچك‏ترين حركت عضلانى، متابوليسم (سوخت و ساز) بدن را افزايش مى‏دهد، ولى ساعت‏ها كار فكرى به اندازه يك حركت ساده، در افزايش سوخت و ساز بدن نقشى ندارد. علوم مادى از تحليل اين‏گونه مسائل ناتوان است. فلسفه ماترياليسم دست و پا مى‏زند تا بتواند توجيهى علمى براى مسأله پيچيده ادراكات پيدا كند. آنها با قانون تضاد و شگرد تأثير و تأثر وارد مى‏شوند و مى‏گويند: شى‏ء خارجى در سلسله اعصاب تأثير مى‏گذارد و اعصاب نيز در شى‏ء خارجى؛ و همين امر موجب توليد علم مى‏شود و سپس ادراكات به موجب تأثير متقابل، زاييده‏هاى جديدى مى‏سازد، كه برخى از خواص مادى را ندارند. تعجب اين جاست كه ماديون، ادراكات را مادى مى‏دانند، ولى خارج از دايره قوانين عمومى ماده‏(3) اينان با طرح نسبى بودن ادراك، در حقيقت خود را در پرتگاه ايده‏آليسم قرارداده‏اند؛ زيرا معتقدند هر كس در هر لحظه و اوضاع، يك نوع معرفت خاص نسبت به يك شى‏ء و يا اشيا پيدا مى‏كند و هر شخص مطابق با اعصاب خويش و نوع مقابله و مواجه با شى‏ء خارجى در ارتباط با زمان و مكان، يك حقيقت را چند جور مى‏فهمد. اين نظريه، مفهومى جز عدم دست‏يابى به واقعيت‏هاى خارجى ندارد؛ مضافاً بر اين‏كه واقعيت‏هايى وجود دارد كه از دسترس علوم‏مادى بيرون است؛ مثلاً درجه ايمان و عاطفه مادرى را نمى‏شود در آزمايشگاه‏ها مشخص‏كرد. تراوش‏هاى كبد با ابزار علمى معين مى‏گردد؛ خواص مغز از نظر فيزيولوژى قابل‏سنجش و شناخت است؛ ولى مجموعه معلوماتى كه يك دانشمند دارد، در لابه‏لاى سلول‏هاى مغزش محسوس نيست. حركت قلب و كار كبد و دست و پا باعث صرف نيرو مى‏شود، ولى چندين ساعت انديشيدن، به قدرى كم نيرو مصرف مى‏كند كه قابل اندازه‏گيرى نيست. دكتر كارل مى‏گويد:

گاهى به خود مى‏گوييم اين فكر، اين چيز عجيب كه در ما موجود است، بدون اين‏كه انرژى ما را مصرف كند، از كجا مى‏آيد؟ روح ما در مركز اجسام فرو مى‏رود و به قدرى توانا و نيرومند است كه با فكر، يعنى با يك چيزى كه به چشم نمى‏آيد و لمس نمى‏شود، سطح زمين را دگرگون مى‏سازد؛ تمدن‏ها را ويران و تمدن جديد و اصول جديدى را اختراع مى‏كند. آيا اين فكر از يك عضو بدن ما بيرون مى‏آيد؟ اگر فكر و انديشه محصول مغز است، پس چرا فعاليت‏هاى فكرى با تمام شعاع ويرانگرى و سازندگى، به اندازه يك تحرك ساده دست، متابوليسم را افزايش نمى‏دهد؟! روح يكى از خصايص وجود انسان است و ما را در مقابل هزاران موجودات ديگر مشخص مى‏نمايد؛ پس چيزى در ما هست كه راجع به آن فكر مى‏كنيم و همين فكر ما دليل بر وجود اوست.(4)

5- بزرگ‏تر بر كوچك‏تر انطباق‏پذير نيست.

هر ظرفى گنجايش خاصى دارد كه فقط به مقدار آن مى‏تواند مظروف بپذيرد. اگر ظرف از مظروف كوچك‏تر باشد، بدون شك نمى‏تواند آن را در خود بگنجاند، بلكه لبريز خواهد شد. اين امر از خواص جدا نشدنى عمومى ماده است؛ بنابر اين چگونه خاطرات بسيار و اطلاعات بى‏شمار مى‏تواند در ظرف كوچك «كرتكس» -كه چند سانتى‏متر بيش‏تر نيست- جايگزين گردد؟

دكتر ارانى مى‏نويسد:

و اين مشكوك است؛ چگونه جاده‏هاى لاتُعَدُّ ولاتُحْصى براى معلومات پيدا مى‏شود.(5)

شما يك منطقه وسيع و يك شهر بزرگ را چگونه در مغز مى‏گنجانيد؟ آن تصوير بزرگ در كجاى مغز جايگزين مى‏گردد؟ معلومات ضد و نقيض، و نفى و اثبات قضايا چگونه در سطح شيارهاى عصبى انجام مى‏گيرد؟ حافظه در كدام قسمت متمركز است؟ يادآورى چگونه صورت مى‏گيرد؟ عقل در كجاست؟

دكتر «الكسيس كارل» مى‏گويد:

اگر تمام چين و شكن‏هاى مغز را بشكافيم، اثرى از نفس عاقله نخواهيم يافت.(6)

بى‏گمان كانون ادراكات و مخزن اطلاعات، روان آدمى است و روح به وسيله سلول‏هاى مغز رابطه برقرار مى‏كند؛ در فلسفه، سلول‏هاى عصبى نظير دستگاه گيرنده و پخش است، كه با ارتباط، اطلاعات را به مغز و سپس بر زبان جارى مى‏سازد.

6- قسمت‏پذيرى

يكى از قوانين عمومى ماده، قسمت‏پذيرى است. بى‏شك ماده، قابل تجزيه، تركيب و تقسيم مى‏باشد، ولى اطلاعات و ادراكات قسمت‏پذير نيستند. اگر مغز را به طور افقى دو نيم كنيم، همه اطلاعات ما دو نيم خواهد شد؟ مثلاً يكى از اطلاعات تاريخى ما اين است كه ارسطو شاگرد افلاطون است. پس از تقسيم مى‏شود: ارسطو شاگرد؟! بى‏ترديد اين امر بر خلاف وجدان عمومى است و نيز بر خلاف علم. دكتر «كاميل فلاماريون» مى‏نويسد:

بيمارى تحت معالجه من قرار داشت كه مغزش به مجموعه چركى تبديل شده بود، ليكن هوش و معلومات خود را تا آخرين لحظه حفظ نمود.(7)

گويا با كوچك‏ترين رشته ارتباطى، روح مى‏تواند رابطه برقرار كند. اصولاً خواص روحى با نمودهاى مادى سازگار نمى‏باشد.

7- يادآورى و بازنگرى

انسان خاطرات تلخ و شيرين خود را به يادمى‏آورد و اطلاعات پيشين را، بازنگرى كرده و در آن تجديد نظر مى‏نمايد و كاملاً مى‏داند اينها ادراكات جديدى نيست، بلكه دانستنى‏هاى گذشته است كه از بايگانى بيرون آورده و آنها را در خاطر مرور مى‏كند. تجديد خاطرات و بازنگرى اندوخته‏ها، با معيارهاى مادى سازش ندارد: چون سلول‏هاى بدن تغيير يافته و محتوياتش نيز تعويض شده؛ و هر دركى، اطلاعات جديدى است. بنابراين معلومات و خاطره‏هاى عصر كودكى در كجاست؟ و عمل يادآورى چگونه روى آنها صورت مى‏گيرد؟ كسى منكر نيست كه هنگام يادآورى، اعصاب تحريك شده و مغز عملياتى انجام مى‏دهد، ولى مركز اصلى خاطرات و ادراكات، روح است كه با تحريك عوامل مادى رابطه برقرار مى‏شود. حيوانات از اين خصوصيت بى‏بهره‏اند و تجديد مفاهيم ذهنى از ويژگى‏هاى انسان به شمار مى‏رود.

8- مفاهيم كلي

انسان غير از ادراكات جزئى، يك رشته مفاهيم كلى نيز مى‏فهمد؛ مثل: اجتماع ضدين محال است، و هر معلولى علتى دارد، و نيز: جدول ضرب فيثاغورث، اصل تحول، كليات هندسى، قوانين فيزيكى و....

از ويژگى‏هاى مفاهيم كلى اين است كه در عالَم واقع وجود ندارند؛ زيرا عالم واقع، حوزه جزئيت و عينيت است، ولى مفاهيم در ظرف ذهن و تفكر حضور دارند، و به همين دليل انسان با به كار گرفتن كليات رياضى به نتايج قطعى و مثبت مى‏رسد. در هندسه نقطه و خط و دايره و سطح در خارج وجود ندارد، ولى از نظر علمى ثمرات زيادى بر آنها مترتب است، در صورتى كه شى‏ء معدوم خاصيتى ندارد. عمل تجزيه‏(8) و تركيب‏(9) و تقسيم و تجريد(10) كه روى ادراكات ذهنى انجام مى‏گيرد، به چه وسيله‏اى است؟

و بالأخره قراين و شواهد بسيارى است كه مكتب مادى را ناگزير مى‏سازد به وجود روح اعتراف كند و نارسايى‏هاى فلسفه مادى را بپذيرد.

«ازوالت كولپه» استاد فلسفه غرب مى‏نويسد:

مذهب مادى يكى از قوانين اساسى علم فيزيك جديد را نقض مى‏كند. مطابق اين قانون مجموع انرژى‏هاى موجود در جهان مقدار ثابتى دارد، و تغييراتى كه در اطراف ما ايجاد مى‏شود، چيزى نيست جز آن‏كه انرژى از محلى به محل ديگر منتقل مى‏گردد و از صورتى به صورت ديگر در مى‏آيد. خوب، واضح است كه بنابراين قانون، ظواهر و نمودهاى فيزيكى «حلقه بسته‏اى» را تشكيل مى‏دهند و در اين حلقه، جاى خالى براى نوع ديگرى از ظواهر به نام ظواهر روانى يا عقلى وجود نخواهد داشت. بنابراين عمليات دِماغى، عليرغم تعقيد و پيچيدگى خاصى كه دارند، ناچار در شمار نمودهايى خواهند بود كه از قانون عليت تبعيت مى‏كنند و تمام تغييراتى كه در نتيجه عمل مؤثرات خارجى بر دماغ حادث مى‏شود، ناگزير است كه به شكل فيزيكى و شيميايى خالصى باشد و به همين شكل هم منتشر گردد. با چنين نظريه كلى، جنبه عقلانى اشيا پا در هوا مى‏ماند، زيرا چگونه مى‏توان پيدايش نمودهاى روانى را از نمودهاى فيزيكى و مادى تصور كرد، بدون اين‏كه از انرژى فيزيكى وابسته به نمودها چيزى كسر شود؟ تنها چاره منطقى آن است كه براى اعمال عقلى نيز يك نوع انرژى خاصى در مقابل انرژى‏هاى ديگر شيميايى و الكتريكى و حرارتى و مكانيكى قايل شويم، و اين را بپذيريم كه ميان اين انرژى مخصوص و اقسام ديگر انرژى كه مى‏شناسيم، نسبت ثابتى شبيه نسبت‏هاى ثابت مابين ساير اقسام انرژى وجود داشته باشد، ولى بايد گفت كه چنين عقيده‏اى را علماى مادى اظهار نكرده‏اند و هيچ كس در متون مادى به تفصيل در اين باره سخن نگفته است و اعتراضات كلى در برابر اين عقيده وجود دارد كه نمى‏گذارد چنين عقيده‏اى فرصت تظاهر پيدا كند. هسته تمام اعتراضاتى كه ممكن است بشود، آن است كه: مفهوم انرژى به آن‏گونه كه علماى فيزيك آن را تعريف مى‏كنند، به هيچ وجه قابل انطباق بر عمليات و نمودهاى عقلى و روانى نمى‏باشد.

اساساً مفهوم ماده كه اين اندازه در طرز تفكر مادى، واجد اهميت است، هنوز در بين خود معتقدين به مذهب مادى آن اندازه قطعيت پيدا نكرده است كه بتوان بدون مناقشه و مجادله آن را چون پايه محكمى براى آزمايش‏هاى درونى كه مربوط به ضمير خود آگاه انسان مى‏شود، تلقى كرد؛ نزاع ميان دو مذهب مكانيكى و نيرويى يا ديناميكى درباره جريان امور طبيعى هنوز به حال خود باقى است و در مذهب «اصالت نيرو» اصلاً ماده، مورد نظر نيست و به حساب گرفته نمى‏شود. هيچ مستبعد نيست كه مذهب اصالت نيرو بتواند براى طبيعت، تفسير كامل و خالى از تناقض پيدا كند و البته در اين صورت زير پاى عقيده مادى سست مى‏شود و موقع سقوط قطعى آن فرا مى‏رسد.

مسلك مادى از تفسير و توضيح ساده‏ترين عمليات عقلى و روانى عاجز است، چه اين مذهب مدعى است كه هر نمود عقلى در آخر كار به دسته‏اى از نمودهاى مادى منجر مى‏شود كه يا از پيش، معلوم بوده و مشاهده شده‏اند، يا بايد وجود آنها را به شكل فرضى پذيرفت؛ و در همين حال استنتاج عمل احساس از عمل حركت به اندازه‏اى دشوار و غير قابل قبول است كه خود ماديون مى‏گويند: درك جنبه فيزيكى قضاياى روانى نيز به همين اندازه دشوار و غيرقابل تصور است؛ در صورتى كه اين ادعا صحيح نيست و ضرورت هر حادثه فيزيكى را يا از راه ادراك حسى و يا از راه ادراك عقلى ممكن است كاملاً آشكار ساخت.

مفهوم وابستگى اين معنا را مى‏رساند كه ميان دو نمود «الف» و «ب» رابطه‏اى بدان‏سان موجود است كه اگر «الف» تغيير كند، به دنبال آن يا همراه آن، تغيير مشابهى براى «ب» نيز ايجاد مى‏شود. مقصود از تغيير مشابه، تغييرى است كه از حيث كميت و كيفيت مساوىِ تغيير اول باشد، تمام شرايطى كه براى هر شى‏ء كه بين آنها رابطه علت و معلولى وجود دارد، نيز تحقق پيدا مى‏كند. از جمله ارتباط زمانى هم بايد باشد و اين رابطه زمانى در مورد وابستگى تأثيرى ندارد و ظاهر نمى‏شود.

باملاحظه دقيق معلوم مى‏شود كه جسم و عقل به يكديگر وابستگى دارند و نيازمند يكديگر مى‏باشند و كسى كه با كمال بى‏طرفى به قضايا بنگرد، اين علاقه عمومى را درك مى‏كند و اگر بخواهد خصوصيتى را در اين رابطه عمومى وارد كرده، از وابستگى، مفهوم «عليت» را استخراج كند، ناچار بى‏طرفى را كنار گذاشته، از انديشه‏هاى يك جانبه و قبلى خود پيروى كرده و اين دو قِسْم ارتباط را بر خلاف منطق، يكى دانسته و از آن‏رو به نتيجه غلط رسيده است.(11)

بنابر آنچه گذشت عقل و ادراكات بشرى يك حقيقت جداگانه‏اى دارد، كه با جسم رابطه داشته، داراى خواص و آثار جداگانه‏اى است كه نمودهاى مختلف آن، دليل بر اختلاف جوهرى روح و كالبد است.

9- نقطه اختلاف كجاست؟

ماترياليست‏ها چنين وانمود مى‏كنند كه فيلسوفان الهى، نقش مغز را در پيدايش ادراكات انكار مى‏نمايند، و لذا سعى و تلاش دارند كيفيت دخالت سلول‏ها را در زمينه ادراك، اثبات نمايند؛ در صورتى كه اختلاف در جاى ديگر است. به عبارت ديگر دانشمندان الهى و مادى بر چند اصل توافق دارند:

الف) بشر داراى اطلاعات است (اصل وجود ادراكات).

ب) فعاليت‏هاى مغزى و عصبى در پيدايش ادراكات دخيلند.

ج) اشياى خارجى و نوع مقابله و مواجه آنها در پديد آمدن اطلاعات تأثير مى‏گذارد.

د) ادراكات و فرايندهاى روانى، زاييده تصادف و اتفاق نيست، بلكه بر طبق قانون علت و معلول است. در موارد فوق اختلافى ميان فلاسفه الهى و مادى وجود ندارد. ريشه اختلاف در اين است كه مجموعه معارف بشرى ازگونه ماده نيست - اگر چه مراكز مادى در پيدايش آن دخيل است - به علت اين‏كه اگر ادراكات، مادى باشند، بايد قوانين عمومى ماده بر ادراكات منطبق شود، در حالى كه معارف علمى ما، نه قابل تغيير است و نه تقسيم‏پذير؛ نه مكانى را اشغال مى‏كند و نه در سلول‏ها جاى مى‏گيرد. اگر انسان هميشه زنده بماند و روزبه‏روز بر اطلاعاتش افزوده شود، باز هم ظرف مغزش پر نخواهد شد؛ پس ادراكات ما ازگونه ماده نيست و مغز، وسيله و زمينه‏ساز اطلاعات است. همان‏گونه كه نجّار بدون ابزار نمى‏تواند ميز و صندلى بسازد، روح هم بدون كمك اعصاب نمى‏تواند ادراكات را به وجود بياورد. انسان از راه گوش و چشم مى‏تواند ببيند و بشنود. از طريق تبليغات ديدارى و شنيدارى، يك ملت گرفتار اسارت فكرى و روحى مى‏شود و يا آزاد مى‏گردد. تذكر و يادآورى، تشخيص و بازنگرى، با معيارهاى مادى سازش ندارد. مغزى كه ده سال پيش اطلاعاتى را اندوخته و امروز عوض شده است، اطلاعات ده سال پيش را چگونه نگهدارى كرده است؟ آيا يادآورى، ادراك جديدى است؟ يا به خاطر آوردن خاطرات پيشين است؟ بى‏شك يادآورى اطلاعات گذشته است، نه دركى تازه. اگر ده سال قبل فهميديم سقراط شاگرد افلاطون است، اكنون كه براى ديگران بازگو مى‏نماييم، مطلب جديدى است يا تكرار مطلب سابق است؟ در هر صورت قدرت حافظه و مفاهيم كلى و درك قوانين عمومى، با خواص مادى نمى‏سازد و در نهايت فرايندهاى نهايى و ادراكات ذهنى بهترين دليل بر تجرد و استقلال روح مى‏باشد. بديهى است وقتى «مظروف» با قوانين عمومى ماده سازگار نباشد، «ظرف» آن نيز منطبق نخواهد بود، هر چند به عنوان وسيله و ابزار نقشى داشته باشد؛ مثلاً انسان به وسيله چشم مى‏بيند، ولى رؤيتِ آميخته با ادراكْ كار چشم نيست،(12) و به قول شاعر: كيست در ديده كه از ديده برون مى‏نگرد.

اينك دلايل ديگرى را در زمينه اثبات استقلال روح مى‏نگاريم.

10- رؤياهاى راستين

حقيقت خواب هنوز بر بشر مجهول است، ولى بيش‏تر خواب‏ها واكنش حوادثى است كه در زندگى روزمره با آنها مواجه مى‏شويم. خيالاتى كه مى‏بافيم و آرزوهايى كه در دل مى‏پروريم، گاهى در خواب بدان دست پيدا مى‏كنيم. بى‏گمان بسيارى از رؤياها، زاييده محروميت‏ها، شكست‏ها، عقده‏ها و ضعف‏هاست، ولى در زندگى به رؤياهايى برخورد مى‏كنيم كه مطابق با واقع است. تحليل اين قضيه از عهده علوم مادى بيرون است.

«كاميل فلاماريون» در كتاب اسرار مرگ خواب‏هاى راستين زيادى را نقل مى‏كند كه از گوشه و كنار عالم، اشخاص مختلف با فرهنگ‏ها و مكاتب متفاوت رؤياهاى خويش را برايش نگاشته‏اند، كه به چند نمونه به طور اجمال اشاره مى‏كنيم:

1. شخصى خواب مى‏بيند دوستش با ماشين سوارى در پرتگاهى سقوط كرد و جمجمه‏اش متلاشى شد و درگذشت. پس از بيدارى شتابان مى‏رود و همان حادثه را مشاهده مى‏كند!

2. زنى در خواب مى‏بيند به كشورى مسافرت كرده، به كليساى معروف شهر وارد مى‏شود و همه مشخصات آن را از نظر مى‏گذراند. وقتى در بيدارى مسافرت مى‏كند، عين آن را مى‏بيند.

3. جوانى در خارج از كشورش زندگى مى‏كند. موقع ظهر در خواب مى‏بيند مادرش سكته‏كرد و درگذشت. به مجرد بيدارى تماس مى‏گيرد و مى‏فهمد حادثه در اول وقت ظهر رخ داده است.

4. يتيمى پدر مرده‏اش را در خواب مى‏بيند، كه مى‏گويد: در مكانى پولى براى او ذخيره كرده است. پس از بيدارى يتيم مى‏رود و همان نقطه را جستجو مى‏كند و كيسه پول را درمى‏آورد.

پيداست نيرويى غير از جسم وجود دارد كه در خواب مى‏فهمد، مسافرت مى‏كند و اطلاعاتى به دست مى‏آورد. آن قدرتى كه برخلاف موازين مادى عمل مى‏كند و بدون وسيله به دورترين نقاط جهان مسافرت كرده و از مجراى غيرطبيعى اطلاعاتى به دست مى‏آورد، روح است و به همين دليل نمودهاى روانى با آثار فيزيكى متفاوت است.

11- روشن‏بينى و الهام‏ها

گاهى انسان در بيدارى الهام‏هايى را مى‏يابد و از وقوع حادثه‏اى مطلع مى‏شود، مانند آمدن مسافرى، مرگ عزيزى و يا اتفاق ناگوارى. پس از مدتى آن الهام رخ مى‏دهد. اين حقيقت را چگونه مى‏توان با معيارهاى مادى توجيه و تفسير كرد؟

سيد قطب در تفسير المنار مى‏گويد:

دكتر «شبلى شميل» ماترياليست مى‏نويسد:

بيمارى تحت معالجه من بود كه به بيمارى «هيسترى» دچار شده بود. اطلاعات عجيب و غيبگويى‏هايى داشت. او روزى اظهار داشت مردى با اين نام و نشان از اسكندريه، عازم قاهره است و هدفش عيادت من مى‏باشد؛ وى اكنون در كنار خيابان در انتظار تاكسى است. و اينك سوار شد و به ايستگاه قطار نزديك شد، و از تاكسى پياده گرديد و به سوى قطار رفت و لحظه حركت قطار فرارسيد. «شبلى» مى‏نويسد: به ساعت نگاه كردم. ديديم دقيقاً ساعت حركت قطار اسكندريه به قاهره است. بيمار پس از مدتى لحظه رسيدن قطار را اطلاع داد و همه اتفاقات را بيان كرد تا هنگامى‏كه آن مرد پشت در اتاق قرار گرفت و سپس داخل شد.

دكتر مذكور مى‏گويد: اين حادثه را چنين توجيه كردم كه در وجود انسان رشته‏هايى همچون رشته‏هاى بى‏سيم وجود دارد كه مانند دستگاه تلفن مى‏تواند از دور تماس بگيرد؛ البته با چيزهايى كه در خارج وجود دارد، نه مسائلى كه بعداً پيدا مى‏شود، ولى پس از چند روز بيمار من پيشگويى عجيبى كرد كه تمام بافته‏ها و تفسيرهايم به هم خورد؛ [او] گفت: پس از ده روز ساعت پنج بعدازظهر، نيم ليتر خون از دماغ من خواهد آمد. دقيقاً يادداشت كردم. درست پس از گذشت ده روز در همان ساعت به همين مقدار خون از دماغ بيمار جارى شد. اين جا ناگزير شدم به وجود روح اعتراف نمايم و به نيروى غير مادى در انسان اذعان كنم.(13)

مكتب مادى از تفسير اين‏گونه الهامات و پيشگويى‏ها ناتوان است و به بن‏بست مى‏رسد و به تلاش مذبوحانه‏اى دست مى‏زند، ولى مكاتب الهى با اثبات وجود روان خلّاق و مستقل، روشن‏بينى‏ها و الهامات و رؤياهاى صادق را توجيه معقول و منطقى مى‏كنند.

12- تجرد و ثبات روح

بوعلى سينا در نمط هفتمِ اشارات دلايلى در مورد تجرد روح بشر دارد، كه خلاصه آن چنين است:

1. از خواص و قوانين حاكم بر جسم و قواى جسمانى آن است كه بين نشاط و ضعف جسم مادى و قواى برخاسته از آن، هماهنگى و ارتباط تنگاتنگى وجود دارد. اگر هر يك از اعضا و اندام‏هاى حسى، ضعيف و فرسوده شود، از شعاع و قدرت عمل آن كاسته مى‏شود؛ به عنوان مثال ضعف اندام‏هاى چشم و گوش و يا قوه لامسه، ذائقه و شامه باعث ضعف بينايى، شنوايى، لامسه، چشايى و بويايى مى‏شود و علت آن اين است كه همه اين قوا تابع جسم انسانى است. بنابراين، ضعف و قوت جسمانى در آنها اثر محسوس دارد. عقل تنها نيرويى است كه در برابر انحطاط و فرسودگى بدن مقاومت مى‏كند. ناتوانى جسمانى اگر باعث تقويت خردورزى نشود، از قدرت آن نمى‏كاهد.

عقل و هوش برخلاف چشم و گوش، تابع ضعف و قوت بدن نيست، بلكه در فهم مسائل و صفات انسانى كامل‏تر و قوى‏تر مى‏شود و تقوا و ايمان وجود و سخاوت و شجاعت و كرامت او زيادتر مى‏شود. در پاسخ عده‏اى كه قائلند در پيرى عقل روبه ضعف مى‏رود، بايد گفت موارد زيادى مشاهده شده كه انسانى از نظر جسم، پير و مريض و بسيار نحيف بوده، اما عقل او در منتهاى قوت و استحكام باقى مانده است.

بوعلى مى‏گويد فقط يك مورد براى اثبات تجرد نفس كفايت مى‏كند؛ همان‏گونه كه يك خواب صحيح و تعبيردار براى اثبات وجود رؤياى راستين كافى است.

علت اين‏كه كودكان و نوجوانان از پيران بهتر آموزش مى‏بينند، قوه تفكر و تخيل آنهاست و اين دو برخاسته از قواى جسمانى است كه در پيران فرسوده مى‏شود، ولى دانش‏ها و معلومات اندوخته شده كه به شكل احكام، تصديقات و توجه به دقايق امور در حوزه اذهان آنها ثابت است، به مراتب قوى‏تر از جوان‏هاست.

آن چه در آينه جوان بيند
پير در خشت خام مى‏بيند

ممكن است گفته شود خردمندىِ پيران، ثمره تجربيات زندگى و كسب معلومات بيش‏تر آنهاست، نه قوت عقلشان؛ اما بايد گفت: در اثبات تجرد روح به زيادى و كمى معلومات و معقولات تمسك نمى‏كنيم و معلومات زيادتر پيران را دليل بر تجرد روح نمى‏دانيم؛ علاوه بر اين‏كه آنچه انسان بيش از كودكان به وسيله قوه عقل بداند و در پيرى باقى مانده باشد، براى اثبات تجرد نفس كفايت مى‏كند. حتى اگر پيران مفهوم آب و نان و برخى از مفاهيم اجتماعى را فراموش نكرده باشند، نشان بارزى بر تجرد نفسِ ناطقه خواهد بود؛ زيرا بقاى معلومات به شكل اوليه، با وجود ضعف و پيرى دليل روشنى برتجرد نفس است.

2. اندام‏هاى حس با كار زياد خسته و فرسوده مى‏شوند، اما روان اين‏گونه نيست؛ مثلاً اگر چشم به صورت ممتد به نور خورشيد بنگرد، سپس بخواهد به نور ديگرى نگاه كند، مشاهده آن خيلى مشكل است. گوش پس از شنيدن صداها و آهنگ‏هاى قوى، آواى ضعيف را نمى‏تواند بشنود؛ زيرا عضو آن حس با فشار محسوسات قوى‏تر، خاصيت خود را موقتاً از دست مى‏دهد، اما قوه عاقله اين‏گونه نيست و پس از ادراك عميق‏ترين مسائل عقلى و فلسفى و رياضى، مفهوم عقلى ديگرى را به آسانى ادراك مى‏كند و اگر گاهى احساس خستگى مى‏كند، مربوط به قوه تفكر است كه به وسيله ابزارهاى مادى كار مى‏كند؛ يعنى در واقع سلول‏ها خسته مى‏شوند، نه عقل.

3. روح انسان پذيراى معلومات متنوع و فراوان است. ادراكات پياپى و صورت‏هاى علمى متنوعى بر نفس وارد مى‏شود، بدون اين‏كه صورت قبلى، مانع ورود صورت‏هاى بعدى شود. حوزه ذهن هر آدمى لبريز از صور علمى از سنخ شنيدنى‏ها و ديدنى‏ها و معلومات رياضى و علوم طبيعى و معقول و منقول و فلسفه و نقادى‏ها و محفوظات شعرى و قرآنى است، ليكن خاصيت ماده بدين صورت است كه تا صورت اولى را رها نكند، صورت بعدى را نمى‏تواند بپذيرد؛ مثل مغز كامپيوتر و نوار كاست. نفس هر چه معلومات بگيرد، ظرفيت او براى گرفتن معلومات زيادترى آماده مى‏شود. گويى ظرفيتى بى‏نهايت و نامحدود دارد، در حالى كه حافظه كامپيوتر محدود است. علاوه بر اين كامپيوتر خلاقيت و ابتكار ندارد. آنچه به رايانه داده مى‏شود، همان را بدون كم و كاست برمى‏گرداند، ولى عقل ما از طريق معلومات، به مجهولات دست پيدا مى‏كند و به كمك آنها، تصديقات جديد و قوانين كلى و دانستنى‏هاى بى‏سابقه را مى‏آفريند.(14)

4. گاهى روح در بُعد معنوى، غرق در نشاط و شادمانى است، ولى جسمِ او در نهايت ضعف و رنج قرار دارد. گاهى كشف يك مساله علمى و حالت روحانى، لذت وصف‏ناپذيرى به انسان مى‏دهد، تا آن جا كه از جسم و قواى جسمانى خود به كلى غافل است. در همين حال ممكن است جسم در كمال نقاهت و يا ناراحتى به سر بَرَد. و گاه جسم در منتهاى التذاذ از لذت‏هاى جنسى و حيوانى قرار دارد، اما روح به خاطر عدم درك بعضى از مسائل، ندامت‏ها و حسرت‏ها و فقدان برخى از كمالات در رنج و عذاب است. گاهى بساط عيش جسمانى برايش فراهم مى‏شود، ولى وجدان اخلاقى چنان او را تحت شكنجه قرار داده كه از عيش و نوش لذتى نمى‏برد، بلكه خواب را از چشم او مى‏ربايد و به زبان حال مى‏گويد:

مرا سوزى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد

وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد

چشم، چوب را در آب، شكسته و ستاره را همچون ميخ نورانى بر سقف آسمان دوخته شده مشاهده مى‏كند، اما عقل خطاى حس را تصحيح و گوشزد مى‏كند.

اندام حسى نمى‏تواند قضايا را در كنار هم چيده و به نتيجه مطلوبى برسد؛ مثلاً مفهوم امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع آن دو را بفهمد و قانون عليت و معلوليت حدوث و قِدَم ماده را ادراك نمايد. صدها مسأله از قلمرو حواس بيرون است. كيست در ديده كه از ديده برون مى‏نگرد!(15)

5. اَبعاد سه‏گانه طول و عرض و عمق براى حواس ما حاصل نمى‏شود، مگر در قالب جسمى كه طويل، عريض و عميق باشد و همچنين رنگ‏ها، طعم‏ها و بوها براى انسان قابل رؤيت نيست مگر در ضمن جرم و ماده‏اى كه داراى طعم و بو است، ولى براى نفس، تمام اين مسائل قابل شناخت و تصور و تصديق است.

6. نفس، با تجزيه و تحليل خاصى كه دارد، ادراكات را به صورت كلى و مجرد درآورده و كانون مفاهيم كلى مى‏شود، ولى ماده هرگز نمى‏تواند ظرف تحقق كليات باشد؛ زيرا ماده قابل انقسام است، اما مجرد قابل تقسيم نيست وگر نه حقيقت خود را از دست مى‏دهد. تجزيه مجردات، مساوى با نفى و مرگ آنها است، ولى مظروف به اعتبار ظرف بايد تقسيم شود.

7. قواى جسمانى و حواس باطنى، علوم و دانش‏ها را از طريق حواس ظاهرى و اندام‏هاى حسى ادراك مى‏كند، تا آن جا كه گفته‏اند: مَنْ فَقَدَحِسّاً فَقَدَعِلْماً؛ كسى كه يكى از حواس ظاهرى را از دست بدهد، از معلومات مربوط به آن حوزه محروم مى‏شود. كسى كه شامه ندارد، بوييدنى‏ها را نمى‏فهمد. كسى كه چشم ندارد، از ديدنى‏ها تصويرى ندارد، ولى نفس انسان گاهى حقايقى را درك مى‏كند كه از قلمرو حواس ظاهرى كاملاً دور است؛ مانند مفاهيم و معانى كلى و علل و اسبابى كه باعث تفاوت‏ها و اختلافات مى‏شود. لذا عقل است كه مى‏فهمد بين دو نقيض واسطه‏اى نيست، سيمرغ در خارج يا هست يا نيست. بدون عقل واسطه بين وجود و عدم را نمى‏توان تصور كرد. اين نوع ادراكات با اندام‏هاى حسى قابل دريافت نيست و همچنين صدق و كذب ادراكات حسى را روح مى‏فهمد. چشم آتش‏گردان را دايره، سراب را آب و بزرگ را كوچك مى‏بيند.

ذائقه بر اثر بيمارى، غذاى شور را شيرين مى‏پندارد و كسى كه به بيمارى ذالتون مبتلا است، رنگ‏ها را سبز مى‏بيند. بدون شك عقل، اين علم را از ره‏گذر حواس به دست نياورده است.

13- ثبات شخصيت

از ديدگاه مادى و الهى كالبد انسان همواره تغيير مى‏كند و سلول‏هاى بدن پيوسته در حال تجديد و نو شدن است؛ حتى سلول‏هاى عصبى و مغزى با تغذيه و رشد و نمو دگرگون مى‏شود.(16)

برخى معتقدند هر هفت سال، بدن عوض مى‏شود، ولى يك حقيقت است كه از آغاز تا پايان عمر باقى مى‏ماند و آن «من» بودن انسان‏هاست. وجودى كه تمام اعضا و جوارح را به آن نسبت مى‏دهيم، عقل من، انگشتان من، چشم و گوش من، نيرويى كه محور و مرجع همه اعضا و جوارح و مايه وحدت ارگانيزم بدن مى‏باشد، روح است. آن واقعيت ثابتى كه اگر كسى در سن بيست سالگى جنايتى بكند و از چنگال عدالت فرار نمايد و در هفتاد سالگى دستگير شود، محاكم قضايى او را محكوم مى‏كنند، اگر او در مقام دفاع بگويد: من آن شخص نيستم، زيرا تمام بدنم عوض شده، هيچ محكمه‏اى اين گزافه‏گويى را از وى نمى‏پذيرد؛ نه محاكم سوسياليستى و نه كاپيتاليستى. آنان در پاسخ خواهند گفت: البته اعضاى بدنت دگرگون شده، ولى خودت همان جنايت‏كار و قاتل فرارى هستى. يعنى جوهر انسانيت و هسته اصلى آدميت كه روح نام دارد، هرگز دستخوش تغيير نمى‏شود. ممكن است كسى بگويد: روح من؛ ولى اين يك نوع مسامحه و سفسطه بيش نيست، زيرا عقل با ترفندهايى كه دارد، روح را مانند اعضاى بدن فرض كرده و چنين تعبيرى را به ذهن مى‏آموزد، ولى آيا من، من گفته مى‏شود؟ قطعاً جواب منفى است، زيرا حمل شى‏ء بر همان شى‏ء است، و اين پوچ و مردود است. حفظ شخصيت در تمام مراحل و تحولات، گواه صادقى بر ثبات جوهره انسان است. همين نيرو حاصل همه صفات معنوى و ادراكات ذهنى مى‏باشد. اگر روح را بدين مفهوم متعالى از آدم بگيريم، بى‏گمان انسان را در رديف حيوانات قرار داده‏ايم و ارزش‏هاى متعالى را از وى سلب كرده‏ايم.(17)

14- بقاى ارواح

بقاى روح از كهن‏ترين موضوعاتى است كه در فرهنگ و معارف بشرى وجود دارد و از دير زمان در محافل علمى و فلسفى مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. تحليل اين مسأله از چند جهت ضرورت دارد؛ يكى از نظر شناخت خود آن، كه از اسرار جهان محسوب مى‏شود. انسان به موجب حس كنجكاوى و حقيقت‏جويى مايل است بدين راز بزرگ دست پيدا كند، تا راز آفرينش انسان و سرنوشت آدميان را تا حدودى درك نمايد. اگر حيات روح پس از جدايى از كالبد به ثبوت برسد، مى‏تواند پاسخگوى بسيارى از پرسش‏ها باشد؛ سؤالاتى كه از اعماق وجدان بشرى سرچشمه گرفته و در محافل علمى بى‏جواب مانده است.

آيا پس از مرگ انسان نابود مى‏شود؟ خدمات و جنايات بشر در جهان از بين مى‏رود؟ حساب و كتابى در كار نيست؟ آيا در هيكل آدمى غير از جنبه‏هاى حيوانى، جوهر مستقلى به‏نام روح و روان وجود دارد؟ آيا پس از مرگ واقعيت انسانى به صورت بقاى روح باقى‏مى‏ماند؟

عالم برزخ در پرتو بقاى ارواح قابل تصور و اثبات است و زندگى برزخى، پيشاهنگ ظهور رستاخيز است. بالأخره درك اجمالى از چگونگى مرگ و حيات در گرو فهم معماى حيات روح پس از مرگ است و غوغاى پس از مرگ مى‏تواند نقشى سازنده در اخلاق و عمل جامعه داشته باشد.

15- جهان پس از مرگ

انديشه مرگ به مفهوم نابودى از تفكرات غمبارى است كه باعث بدبينى‏هاى فلسفى و نگرانى‏هاى روحى گشته است، اما اگر بخواهيم معناى مرگ را بفهميم، بايد مفهوم مقابل آن را كه حيات است تا حدودى درك كنيم؛ زيرا گفته‏اند: اشيا به ضدشان شناخته مى‏شوند.(18) شايد اين قانون قديمى‏ترين شيوه شناسايى باشد، كه از نظر متدلوژى‏(19) روزبه‏روز بر حيثيت آن افزوده مى‏شود. مطابق اين اصل شناخت صحيح مرگ، به درك پديده حيات بستگى دارد، ولى متأسفانه مسأله مرگ از آن‏گونه پديده‏هايى است كه نه مفهوم مقابل آن به‏گونه صحيحى شناخته شده و نه خود مرگ.

در مورد پديده حيات پنجاه نظريه گفته شده كه فقط بعضى از آنها مورد بحث و بررسى قرار گرفته است؛ از آن جمله مى‏گويند: خواص زندگى، كيفيت‏هايى است كه از كميت‏ها ايجاد مى‏گردد. مسأله مرگ نيز مانند حيات مجهول مانده است، و به همان اندازه كه حادثه جان كندن‏براى انسان بهت‏آور و مخوف است، مطالعه عقايد متضاد در زمينه مرگ و بقاى روح و زندگى حيرت‏آور مى‏باشد. مادى‏گرايان چون از تفسير حقيقت مرگ درمانده و به حيات روح پى‏نبرده‏اند، گرفتار سفسطه شده‏اند، ولى خيالبافى‏ها نمى‏تواند حس كنجكاوى را قانع نمايد و براى ابديت‏خواهى بشر تفسير معقولى باشد. بقاى روح و زندگى پس از مرگ مانند آفريقاى نيمه اول قرن نوزده است؛ بشر در ابتداى آن قرن چون آفريقاى سياه را كشف نكرده بود، تصورات و خيالاتى موهوم درباره آن مى‏پروراند. وقتى در قرن بيستم آن قاره ناشناخته كشف شد، تمام بافته‏ها برباد رفت. متفكران نيز در مورد جهان ناشناخته پس از مرگ مطالبى بافته و گاه راه نفى را پيش مى‏گيرند، تا روح مضطرب بشر را نسبت به سرنوشت آينده‏اش آرام نمايند؛ غافل از اين‏كه تا حقيقت همسو با وحى و فطرت براى انسان شناخته نشود، روح بشر آرام نخواهد گرفت. دل چو آرام نباشد، ز تن آرام مخواه! در نهاد آدمى فطرت ابديت گذاشته شده، وى مرگ را نابودى نمى‏داند، و مى‏خواهد مكانيسم زندگى پس از مرگ را بفهمد. اينك دلايلى مى‏آوريم كه بقاى روح را به اثبات مى‏رساند.

الف) تجرد و يا مادى نبودن روان

با دليل‏هاى گذشته اثبات كرديم روح متكامل انسان، محكوم به قوانين عمومى ماده نيست، بلكه حقيقتى فوق زمان و مكان است، و قابل قسمت و تغيير هم نمى‏باشد. بنابراين تابع جسم و كالبد نيست تا مرگِ بدن باعث مرگ روح باشد. حتى آنهايى كه روان را ازگونه انرژى به شمار مى‏آورند، با اصل بقاى انرژى مى‏توانند به بقاى روح معتقد شوند؛ زيرا اصل بقاى ماده مورد قبول محافل علمى دنيا نيست، ولى بنا بر اصل اول «ترموديناميك»،(20) بقاى انرژى از مسلّمات علوم جديد محسوب مى‏شود و روح اگر فقط مجرد نباشد، حداقل مى‏تواند يك نوع انرژى باشد.

از سويى ديگر هيچ دليلى بر مرگ جان انسان نداريم و اشكالات منكران فقط ناباورى است. البته وقتى كالبد از هم متلاشى شد، بى‏شك روح نمى‏تواند جلوه و ظهور پيدا كند، بلكه با جسم مثالى به عالم برزخ منتقل مى‏شود؛ نظير موقعى كه دستگاه‏هاى گيرنده خراب شود، كه نمى‏تواند صدا و تصوير انسان را پخش كند، ولى مرگِ دستگاه گيرنده به مفهوم مرگِ گوينده نيست، اگر چه گوينده نمى‏تواند بدون دستگاه فرستنده صداى خود را به نقاط عالم برساند.

ب) تسخير ارواح

احضار يا تسخير ارواح در اروپا و امريكا غوغايى به راه انداخته و دانشمندان و منكران روح را به تحقيق و كنجكاوى وا داشته است. آنها مى‏خواهند دست شيادها را كوتاه كنند و اين حقيقت را انكار نمايند.

در اين زمينه مجامع علمى بسيار و كنفرانس‏هاى بى‏شمارى تشكيل شده و روزبه‏روز بر تعداد معتقدان روح اضافه مى‏شود و كتاب‏هاى زيادى به رشته تحرير در آمده است.

16- نخستين حادثه مربوط به روح

اولين حادثه مربوط به روح در 1848 م. در دهكده «هيدسويل» - از توابع نيويورك - در خانه مردى به نام «فيكمان» رخ داد. صداهاى پى‏درپى به گوش مى‏رسيد و چون اين صداها مخفى و خوفناك و در چند شب تكرار شد، خانواده فيكمان در صدد پيدا كردن علت آن برآمدند، ولى با آن همه كوشش نتوانستند منشأ اين صداها را به دست آورند. در يكى از شب‏ها كه خوابيده بودند، ناگهان فرياد وحشتناكى از دختر كوچك‏شان بلند شد. همه هراسان و وحشتزده از خواب بيدار شدند و از دختر ماجرا را پرسيدند. دختر در جواب گفت: حس كردم دستى به پيشانى من كشيده مى‏شود.

بعد از اين - به مدت شش ماه - صداها قطع شد. خانواده فيكمان از ترس منزل خود را تغيير داده، خانواده «جون فوكس» در آن خانه ساكن شدند. پس از گذشت سه ماه ناگهان صداهاى شديدتر و مخوف‏ترى خانواده مزبور را به وحشت انداخت؛ طورى كه شب‏ها نمى‏توانستند بخوابند. آنها از همسايگان براى كشف مطلب كمك خواستند. مرتب هر شب، شش يا هفت نفر در اطراف آن منزل جمع مى‏آمدند و سعى در كشف اين حادثه داشتند. تااين‏كه شبى خانم فوكس خواست در اتاقى جداگانه با دخترش بخوابد. هنوز خواب به چشم مادر نيامده بود، كه ناگهان صداى گريه به گوش رسيد و صداهاى هول‏انگيز و غمبار، به طور پيوسته شنيده شد. دختر فوكس (كاتى) به شمارش اين صداها شروع به كف زدن كرد. ناگهان متوجه شدند صداها مطابق كف زدن وى درآمد! وقتى همسر فوكس اين ماجرا را ديد، به خاطرش رسيد بگويد: عدد ده را براى ما بشمار. فوراً ده بار صداى تك تك شنيده شد. پس از آن خانم فوكس سؤال كرد: دخترم چند سال دارد، فوراً به اندازه سن او صدا شنيده شد. خانم فوكس تعجب كرد و صدا زد: اگر انسانى بگو؟ جوابى نيامد. او پرسيد: اگر روح هستى، پاسخ بده! فوراً دو صداى متوالى و صريح «روح» بودن را اعلام نمود. خانم فوكس به همين روش سؤال‏هاى زيادى كرد تا اين‏كه فهميد روح سخنگو، روان مردى به نام «شارل‏ريان» است، كه چند سال پيش او را در اين خانه در هنگام ربودن اموالش در سن 31 سالگى كشته‏اند.

اين اولين حادثه‏اى بود كه روزنه‏اى از عالم غيب را به روى بشر قرن بيستم گشود. اين حادثه مانند بمب اتم در همه جا صدا كرد. جمعيت بسيارى از اطراف آمده و جواب‏هاى درستى به وسيله صداها دريافت كردند.

پس از گذشت مدتى، جواب‏ها جز به تقاضاى دختر و مادر شنيده نمى‏شد. مدتى از اين ماجرا گذشت و خانواده فوكس از آن دهكده به شهر «روشتر» - كه در آن نزديكى بود - منتقل شدند. در آن شهر حوادث غيبى زيادى از آنان بر سر زبان‏ها افتاد؛ طورى كه كشيشان فرقه پروتستان عليه آنها قيام كردند، و علناً آنان را از انتشار اين‏گونه اخبار منع كردند، ولى عده‏اى از ماجراجويان به عنوان طرفدارى از مذهب، روش افراطى را پيش گرفته و به خانه آنها ريختند و اموالشان را به يغما برده و كتك مفصلى به آنها زدند. مسؤولان محلى طى اجتماعى توافق كردند آنها در يكى از مجامع عمومى بر صحت ادعاهاى خود دلايل روشنى بياورند. در ساعت معين و در مكان وسيعى تمام مردم اجتماع كردند. يكى از حاميان احضار ارواح خطابه‏اى در نهايت بلاغت، درباره درستى حوادث مزبور ايراد نمود و در پايان از شخصيت‏هاى مورد اعتماد تقاضا كرد افرادى را انتخاب كنند، تا حقيقت امر روشن شود. همه قبول كرده و تعدادى انتخاب شدند.

افراد مزبور پس از آزمايش‏هاى عملى فراوان نتيجه را چنين اعلام داشتند: ما كوچك‏ترين نكته‏اى كه نشانگر تردستى و نيرنگ باشد، نديديم و همه آن مطابق با واقع بود. ولى باز گروهى لجاجت به خرج داده و زير بار نرفتند.

هيأت جداگانه‏اى تشكيل شد، تا در ابتداى كار، اين زن‏ها را بازرسى بدنى بكنند، شايد چيزى در زير لباس پنهان كرده باشند، ولى بر خلاف انتظار باز صداهاى مزبور شنيده شد. در كليسا غوغايى بر پا شد. عده‏اى به تحريك كشيش‏ها تصميم به كشتن آن دو زن گرفتند و اگر وساطت برخى نبود، اين تصميم عملى مى‏شد.

17- دست شيادان را كوتاه كنيد!

تظاهرات روحى تدريجاً در سراسر اروپا انتشار يافت. به گفته «لئون دنى» نويسنده مشهور فرانسوى تظاهرات كم كم رو به ازدياد گذاشت، به‏گونه‏اى كه افكار عمومى را به خود جلب كرد.

بعضى از دانشمندان به گمان اين‏كه اين مسأله موجب تشويش افكار عمومى مى‏شود، تصميم گرفتند مانع تظاهرات شده، دست شيادان را كوتاه سازند. «جون ورث ادموندز»(21) رئيس ديوان عالى نيويورك به اتفاق رئيس مجلس و يك پرفسور علم شيمى - كه عضو آكادمى ملى بود - مأمور تحقيق در اين امر شدند. سرانجام پس از آزمايش‏هاى دقيق، كتب و مقالات بسيارى در مورد اين موضوع منتشر كرده، چنين نتيجه گرفتند: موضوع صداهايى كه مدت چهار ماه در دهكده هيدسويل شنيده مى‏شد، در طى دو هفته و به كمك ده تن از دانشمندان جلساتى تشكيل شد، كه همگى از تحليل آن درماندند و بالأخره بايد گفت: آنچه رخ داده، صحيح است و آن را جز به ارواح، به چيز ديگرى نمى‏شود نسبت داد.(22)

شيوع اين ماجرا به اندازه‏اى در افكار مردم بازتاب داشت و باعث جنجال گرديد كه در 1852 م. لايحه‏اى به امضاى پانزده هزار نفر به كنگره واشنگتن فرستاده شد، و آن را موظف دانست پس از بررسى، صحت اين حوادث را رسماً اعلان كند. در 1869م. انجمن بزرگ مناظره لندن - كه يكى از معتبرترين مجامع انگلستان محسوب مى‏گردد - كميسيونى مركب از سى و سه تن از شخصيت‏هاى مختلف از جمله رهبران مذهبى، ادبا و قضات دادگسترى - كه در ميان آنها «سرجان لوباك» ديده مى‏شد - تشكيل گرديد. «هانرى لوبس» فيزيولوژيست عالى مقام، «هاكسى والاس» و «كروكس» و افرادى ديگر نيز مأمور تحقيق در مسأله مزبور شدند، كه پس از آزمايش‏هاى دقيق، قاطعانه اين‏گونه خرافات (؟!) را تكذيب كنند، ولى پس از هيجده ماه آزمايش و مطالعات دقيق كميسيون مزبور ضمن گزارشى كه تنظيم نمود، صحت و واقعيت مسأله ارواح را تأييد كرد.(23)

سال 1887 م. دكتر «پل ژيبه» يكى از شاگردان «پاستور» و رياست انيستيتوپاستور در نيويورك، در كتاب اسپرتيسم نوشت:

كيفيات روحى مزبور را عيناً مانند حوادث روزمره و عادى، با اشكال گوناگون به قدرى مشاهده كرده‏ام، كه هر گاه وقايع روزانه و محسوس را اگر بشود منكر شد، ممكن است آثار روحى را كه به طور روشن با حواس ظاهرى دريافته‏ام، هم انكار نمود.(24)

«فريد وَجْدى» در اين باره مى‏نويسد:

هنگامى‏كه اين مسلك در بين دانشمندان غرب انتشار يافت، در 1869 م. اجتماعى در لندن تشكيل شد. اين گروه كه مركّب از دانشمندان بزرگ آن سامان از جمله «ژون لبوك لود افبرى» رئيس جمعيت روحى و «توماهكل» (دانشمند بزرگ طبيعى) و «لوسيت» فيزيولوژيست مشهور - اين دو به عنوان نماينده شركت كردند - و «فرويد روس‏ولاس» فيزيولوژيست انگلستان و كاشف قانون انتخاب طبيعى و... [بود]، پس از تحقيقات، درستى حوادث غير طبيعى را اعلام كرد، در حالى كه عده‏اى با كمال شدت، تكذيب مى‏كردند، ولى پس از بررسى فراوان همگى سر تسليم فرود آوردند.

«فريد وِجْدى» درباره كيفيت احضار ارواح مى‏نويسد:

پيروان مكتب اسپرتيسم مى‏گويند: روح را در ابتداى خروج از بدن مى‏توان مشاهده كرد و با وى مكالمه نمود، ولى اين عمل استعداد و شرايط خاصى لازم دارد، به اين‏گونه كه از مجراى زبان و دهان حرف بزند و مطالبى را كه در زمان حيات، نمى‏دانست، هنگام احضار روان، از حالت مردن آن كس استفاده كرده و با روح آن اعلام مى‏نمايد، و از حال دوستان و خويشاوندانى كه مرده‏اند، گزارش مى‏دهد؛ ولى واسطه چيزى نمى‏فهمد، زيرا مسائل فلسفى و رياضى را كه به وى القا مى‏شود، حل مى‏كند و كشف مى‏گردد كه واسطه جاهل بدين‏گونه مسائل است. به علت اين‏كه در تمام كره زمين جز گروه معدودى نمى‏توانند چنين مشكلات رياضى را حل نمايند. ناگفته نماند كه احضار روح از نظر عقل امكان دارد، و افرادى در عالم مى‏باشند كه بر اثر رياضت‏هاى طاقت‏فرسا مى‏توانند ارواح را حاضر نمايند. ولى برقرارى ارتباط به وسيله ميزگرد، كه براى هر فردى - بدون تحمل كوچك‏ترين رياضت - در وضعيت مخصوصى امكان‏پذير است، صحت ندارد. گرداننده ميز به اعتراف آگاهان، يا در اثر تمركز افكار، يا به‏وسيله جن و شياطين - به منظور سرگرمى و القاى شبهات - اين كار را انجام مى‏دهند.(25)

18- تجرد و بقاى روح

دليل سوم بر بقاى روح، برهانى است كه از فلسفه و تجربه برخاسته‏است. اين دليل به سلسله مبادى روشن و بديهى متكى است،كه ما نخست مقدمات را تبيين و سپس نتيجه‏گيرى مى‏كنيم.

1. هر معلولى در حدوث و پيدايش به علت و عللى نيازمند است. تجربه اين حقيقت را روشن ساخته است كه تا علت در كار نباشد، معلولى پيدا نمى‏شود. حتى تب‏ولرز هم بدون جهت در مزاج انسان ايجاد نمى‏گردد. محال است چيزى خودبه‏خود و يا تصادفاً به وجود بيايد. تصادف و اتفاق و شانس و اقبال بى‏اساس است.

2. همان‏گونه كه معلول بدون علت يافت نمى‏شود، تا وقتى كه علت باقى است، معلول هم ماندگار است. وقتى علت از ميان برداشته شد، معلول نيز از بين مى‏رود. مثلاً انسان مريض بدون سبب مريض نشده است. پزشك حاذق سعى مى‏كند ريشه و علت را پيدا كند، زيرا مى‏داند تا وقتى علت بيمارى وجود داشته باشد، بى‏گمان بيمارى نيز ادامه پيدا مى‏كند. بايد ريشه و عامل بيمارى را شناخت و آن را از بين برد، تا مرض برطرف گردد.

مثال ديگر: حرارت و گرمى آب بى‏جهت نيست، يا مولود برق است يا آفتاب و يا آتش و يا حركت. تا علت حرارت باقى است، حرارت نيز هست. اگر يكى از اين عوامل منتفى شود و عامل ديگرى جايگزين نشود، حرارت از بين خواهد رفت.

نور و حرارت كه از كانون مشتعل خورشيد متصاعد است و كره زمين را گرم مى‏كند، قطعاً بدون علت نيست. عواملى دست‏به‏دست هم مى‏دهد تا خورشيد نور و حرارت دهد. اگر آن عوامل از بين برود، كره خورشيد تاريك و سرد خواهد شد. ژرژگاموف كتابى به نام مرگ و حيات خورشيد نوشته است و به كمك علوم طبيعى در اين زمينه مطالبى را بازگو مى‏كند، كه حاكى از اتمام مواد و تركيبات در كره خورشيد است. موجودات اين جهان (انسان و حيوان و جماد و نبات) بدون علت وجود پيدا نكرده‏اند و بقاى آنها نيز به بقاى علل آنها بستگى دارد.

3. موجوداتى كه از عناصر گوناگون تركيب يافته‏اند، پيوسته در معرض فنا و انحلال هستند، چرا كه مركّبات همواره در آستانه فساد و تباهى قرار دارند «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ»(26). هر كس و هر چيزى كه در سطح گسترده زمين قرار دارد، به حكم تركيب و تحول مادى رو به فنا و اضمحلال است. حقايق علمى هرگز تحول پذير نيست، چون مركّب و از سنخ ماده نيستند. هرگاه موجودى كه باقى بوده، ناگهان از ميان برود، بى‏شك بدون علت نيست، زيرا حكما گفته‏اند موجوديت و معدوميت اشيا منوط به استعداد و امكان‏پذيرش وجود و عدم است. اگر چيزى ذاتاً معدوم باشد و يا علت آن وجود نداشته باشد، از هستى ساقط مى‏شود، ولى اگر استعداد وجود و عدم در شيئى نباشد، بدون ترديد اصلاً پيدا نخواهد شد و اگر داراى هستى است، هستى بدون دليل محو نخواهد گرديد.

4. نبود هر معدومى يا برحسب ذات و ماهيت اوست؛ مانند امتناع اجتماع نقيضين در خارج، و يا معدوميت آن به خاطر عروض ضد آن است؛ مانند محو رنگ سفيد از چيزى به خاطر عروض رنگ سياه و يا مثل برطرف شدن تاريكى به بركت روشنايى. قاعده معروف «كُلُّ كائنٍ فاسِدٌ وَكُلُّ مُرَكَّبٍ يَنْحَلُّ» همين مطلب را بيان مى‏دارد. فساد طبيعت و انحلال مركّبات به دليل غلبه ضد آنها و يا به موجب فقدان يكى از علل چهارگانه (مادى، صورى، فاعلى و غايى) است. بنابراين چيزى كه ذاتاً معدوم باشد، در جرگه محالات خواهد بود؛ مانند اجتماع نقيضين. و يا نبود آن چيز به خاطر فقدان يكى از علت‏هاست و مركّبات نيز به‏خاطر تركيب عناصر مادى در معرض انحلال قرار دارند، برعكس بسيطها كه فناناپذيرند.

نتيجه مى‏گيريم روح و عقل انسان موجود است و تركيب در ساحت عقل و جان راه ندارد. قوانين عمومى ماده بر عقل و معلومات ذهنى جارى نيست و از جانب ديگر علت آفرينش روح، جسم انسان نيست، تا با از ميان رفتن بدن، روح هم از بين برود. علت فاعلى روح ذات اقدس الهى است «وَنَفَخْتُ فيِهِ مِنْ روُحى‏؛(27) قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى‏(28)» كه هميشه برقرار است. روان از عالَم امر است، نه از عالَم خلق. مجرد است، نه مادى. غايت و هدف از آفرينش روح كسب كمالات و يا پستى‏ها از طريق ابزار مادى بدن و در نهايت رسيدن به لقاى الهى است. علت مادى و صورى براى نفس متصور نيست، چون مجرد است. نَفْس آدمى از مواد عنصرى تركيب نيافته، تا با انحلال اجزايش منحل گردد و همچنين از حالات و عوارض هم نيست، تا با مرگ بدن فانى گردد، بلكه روح همچون آفتاب است كه بر ديواره‏هاى بدن مى‏تابد. قطعاً نور آفتاب با خرابى دستگاه بدن از بين نمى‏رود. همچنين روح به منزله چراغ در اندرون بدن نيست كه با شكستن ابزارهاى بدن خاموش شود، بلكه رابطه روح با جسم مانند ارتباط راننده با ماشين و نجار با ابزارهاى نجارى است. وقتى ماشين خراب شود و يا ابزارهاى نجارى از بين رود، قطعاً راننده و نجار از بين نخواهند رفت. حداكثر روح مَرْكَب هموار خود را از دست خواهد داد. آيينه اگر زنگار گرفته باشد و نتواند نور ماه را در خود منعكس كند، به ماه لطمه‏اى وارد نمى‏شود. اختلال گوش باعث ضعف و يا فقدان حس شنوايى است. انسان نمى‏شنود، ولى روح به قوّت خود باقى است. از ديگر اندام‏هاى حسى مثل چشم و لامسه و شامه و يا ذائقه استفاده خواهد كرد، چون راه ارتباط آنها با روح محفوظ است.

روح در توجه به ذات و مبادى حسى علم حضورى دارد و در آنچه در حوزه ذات مشاهده مى‏كند، تغيير و تبديل و اشتباه راه ندارد. اما به مجرد اين‏كه از ابزارهاى حسى استفاده كند و خارج از حوزه ذات را ببيند، امكان خطا پيدا مى‏شود. در هر صورت اصل وجود روح مجرد حتمى است و دليلى بر فناى آن نداريم. موجودات بدون علت، حد وجودى را از دست نمى‏دهند. بنابراين روح بعد از مرگ باقى و ماندگار است و هيچ دليلى بر فناى آن نداريم.

دكتر الكسيس كارل مى‏نويسد:

با آن‏كه منطق، فناى كامل بدن را بهتر از بقاى روان مى‏پسندد، مع هذا بهتر است كه فرضيه ابديت را بپذيريم؛ زيرا تفسير فناى شعور، آسان‏تر از توجيه بقاى آن نيست. اگر شخصيت آدمى بايد با جسمش از ميان برود، پس اين تعالى روانى كه طبيعت در عين بقاى نسل انجام مى‏دهد، براى چيست؟ زندگى فردى تنها هدفش ابقاى نسل نيست، زيرا مدت‏ها پس از اين‏كه مرد و زن قدرت توليد مثل خود را از دست داده‏اند، هنوز تعالى روانى انجام مى‏گيرد و اگر جز اين بود، تكامل فرد و نژاد چيزى جز ريشخند طبيعت به نظر نمى‏رسيد. مساعى فراوانى كه در طول قرون، ماده زنده براى تجلى روان متحمل شده است، اگر روان آدمى نيز با جسمش از ميان برود، بى‏معناست...

درست است كه اغلب امروز ايمان مذهبى را ترك گفته‏اند، ولى بسيارى از آنان، هنوز درباره پس از مرگ مى‏انديشند و از خود با اضطراب مى‏پرسند كه آيا تعالى روانى، در زندگى حقيقتاً هدف است؟ و آيا گنج‏هاى معنوى كه به وسيله بزرگان راه حق و پاكان اندوخته شده، محكوم به فناست؟ از نظر مذهب، مرگ پايان زندگى نيست، بلكه آغاز آن است. به جاى آن‏كه روان با بدن متلاشى شود، به تعالى خود ادامه مى‏دهد و بدون اين‏كه شخصيتش از دست برود، به خداوند متصل مى‏شود. نزديك به دو هزار سال، صدها ميليون مرد و زن در آرامش جان داده‏اند، با اين عقيده كه پس از مرگ، مصاحب عزيزان خود و پاكان و فرشتگان خداوند خواهند بود. حتى مسيحيت به انسان، نه تنها بقاى جاودان را نويد داده، بلكه به انسان‏هاى شايسته، وصل به خداوند (لقاءاللّه) و خوشبختى بى‏پايان را نيز نويد مى‏دهد. بنابراين پاسخ مذهب به اضطراب بشر در برابر راز مرگ خيلى بيش‏تر از جواب علم، ارضا كننده است. مذهب به انسان پاسخى را مى‏دهد كه قلبش مى‏خواهد.(29)

پاورقى:‌


1. غافل از اين‏كه به مجرد وقوع مرگ، روح تقاضاى بازگشت به دنيا را مى‏كند، ولى پاسخ منفى مى‏شنود، مضافاً بر اين‏كه عالم برزخ از حوادث مهم معاد به شمار مى‏رود، و از سوى ديگر روايات بسيارى در باره روح مستقل داريم و اشاراتى در قرآن نيز وجود دارد كه در مباحث آينده گفته خواهد شد.
2. متابوليسم مجموعه اعمالى است كه در سلول‏ها و نسوج بدن به منظور عمل اصلى تغذيه و تبادلات مواد غذايى (جذب مواد لازم و دفع مواد زايد) انجام مى‏شود و شامل دو مرحله اصلى است؛ در مرحله اول سلول‏ها مواد غذايى را جذب و به صورت مواد شيميايى در آورده و جزو ساختمان پرتوپلاسم خود ذخيره مى‏كنند. در اين مرحله انرژى و پتانسيل موجود زنده افزايش مى‏يابد. در مرحله دوم، نسوج سلول‏ها مواد پرتوپلاسمى خود را سوزانده و فضولات حاصل را در محيط خارجى دفع مى‏كنند. در اين مرحله مقدارى از نيروى ذخيره به صورت نيروى جنبشى و متحرك درآمده و از نيروى ذخيره موجود زنده كاسته مى‏شود.
3. مانند تغيير و تحول، قسمت‏پذيرى، عدم انطباق بزرگ بر كوچك و زمان و مكان خاصى داشتن.
4. انسان موجود ناشناخته، ص 82.
5. تقى ارانى، پسيكولژى، ص 117.
6. انسان موجود ناشناخته، ص 230.
7. اسرار مرگ.
8. تجزيه ذهنى، مانند: تقسيم انسان به بُعد انسانى و حيوانى.
9. تركيب، به تركيب معلومات براى به دست آوردن مجهولات گفته مى‏شود.
10. تجريد: برهنه كردن يك چيز از ويژگى‏هاى شخصى است، مانند: انسان بودن، كه از احمد، محمود و ديگر افراد انسان انتزاع مى‏گردد. با حذف ويژگى‏هاى تقسيم و گسترش دادن يك مفهوم انتزاع شده به همه افراد يك نوع، كه از محدوديت بيرون شده و كليت پيدا كند، مثل مفهوم انسان و حيوان.
11. مقدمه بر فلسفه، ص 160-158.
12. درباره ديدن، دو نظريه هست: يكى انطباق و ديگرى خروج شعاع؛ طبق نظريه اول، تصويرى از شى‏ء خارجى در مردمك چشم منعكس مى‏شود، ولى بنابر نظريه دوم، شعاع مخروطى شكلى از چشم خارج مى‏شود كه رأس آن در چشم و قاعده آن به هدف موردنظر برخورد مى‏كند. فيلسوف شهير ملاصدرا مى‏گويد: «رؤيت با روح انسان صورت مى‏گيرد و چشم ابزار كار است».
13. محمدرشيدرضا، تفسير المنار، ج 9.
14. اين معلومات، معقولات ثانيه ناميده مى‏شود.
15. اين مباحث به صورت مبسوط در آغاز بحث روح آمده است.
16. البته شمار سلول‏هاى عصب و مغز ثابت است. اگر يك سلول كهنه شود، فقط يك عدد را توليد مى‏كند، برخلاف سلول‏هاى بدن كه گاهى يك عدد مى‏رود، ولى چندين سلول زاييده مى‏شود. در آينده دليل ثبات سلول‏هاى مغز بيان خواهد شد.
17. ولى كيفيت با كميت قابل سنجش نيست، زيرا كميت در حوزه معيارهاى مادى قرار دارد، ولى كيفيت با ابزار علوم تجربى قابل اندازه‏گيرى نيست. فرضاً مواد حياتى از عناصر «كلوئيد» تركيب يافته، ولى شعور، توالد، تناسل، عاطفه، كينه، بخل، ايثار، جود و سخاوت و ده‏ها نمود ديگر را با مواد مزبور چگونه مى‏توان تفسير كرد؟ آرزوى خلود، علاقه به توليد مثل، پديد آمدن موجودات زنده از مواد بى‏جان، تفكر و اختيار، كيفيت‏هايى هستند كه علوم مادى نمى‏تواند آنها را تفسير كند. گفته‏اند: الَّذى‏ حارَتِ الْبرِيَّةَ فيهِ حِيْوانٌ مُسْتَحْدَثٌ مِنْ جمادٍ؛ آنچه خِرَدها را در طول تاريخ متحير ساخته، موجودات زنده‏اى است كه از مواد بى‏جان به وجود آمده‏اند.
18. تُعْرَفُ الاْ شْياءُ بِاَضْدادِها.
19. روش شناسى.
20. ترموديناميك علمى است در امور ماشين‏هاى حرارتى و داراى اصولى است؛ به عبارت ديگر ترموديناميك شاخه مشتركى از فيزيك و شيمى است كه روابط ميان انرژى حرارتى (گرما) و انرژى ميكانيكى (كار) و قوانين عمومى پديده‏هاى مربوط به تبديل و تغيير شكل حرارتى را بررسى مى‏كند.
21. Johnworth Edmonds
22. اَلاِْنْسانُ رُوحٌ لاجَسَدٌ، ص 26، (با تلخيص)
23. عالم پس از مرگ، ص 235، (با تلخيص)
24. اسپرتيسم، ص 340
25. براى آگاهى بيش‏تر به كتاب عوْد ارواح نوشته آيةاللّه مكارم شيرازى مراجعه كنيد
26. الرحمن (55) آيه 26
27. حجر (15) آيه 29
28. اسرا (17) آيه 85
29. راه و رسم زندگى، ص 142