معاد در نگاه عقل و دين

محمد باقر شريعتي سبزواري

- ۲ -


بخش اول : معاد در زندگى انسان

1- چرا بايد به زندگى بازپسين بينديشيم؟

برخى از اشخاص بر اين باورند كه ضرروتى ندارد درباره مرگ و معاد بينديشيم و از مسائلى كه راهى براى شناخت آن نداريم، سخنى بگوييم و يا كتابى بخوانيم. عقل و علم ما در محدوده طبيعت مى‏تواند حركت كند و به محض اين كه به ماوراى طبيعت رسيد، متوقف مى‏شود. اصولاً تفكر و فرورفتن در اين موضوع جز خستگى و افسردگى نتيجه‏اى ندارد.

در اين ورطه كشتى فروشد هزار
يكى تخته‏اى برنيامد كنار

آنها مى‏گويند: ما بايد به وجدانيات و قوانين جارى كشور، آداب و سنن ملى و اجتماعى پاى‏بند باشيم. به كسى ستم نكرده و حقى را از احدى ضايع نكنيم. از دروغ و خيانت و دزدى و... پرهيز كنيم. كارى برخلاف وجدان و عملى برخلاف قانون انجام ندهيم، تا مورد ملامت وجدان و مكافات قانونى قرار بگيريم. اگر كسى از خدمات اجتماعى و مسؤوليت دريغ نداشته باشد و موازين اخلاقى را رعايت كند، مى‏تواند زندگى شرافتمندانه‏اى براى خود بيافريند. نيازى به بود و نبود جهان پس از مرگ نداريم و حاضر نيستيم در اين باره فكر كنيم. بهتر است درباره مشكلات زندگى اصلاً فكر نكنيم و همچون حيوانات به حيات غريزى ادامه داده، دم را غنيمت بشماريم. براى اين كه خوش باشيم، نبايد به مصائب و دشوارى‏هاى مردمان محروم كارى داشته باشيم. از مرگ‏ومير عزيزان نبايد متأثر شويم. اگر جمعيتى بر اثر زلزله و يا بمب اتمى نابود شوند، به ما ربطى ندارد. ما براى دردها، رنج‏ها و بدبختى‏هاى مظلومان اشك تأثر نمى‏باريم و...

هم اكنون زندگى جمعى از خانواده‏ها در بين جوامع بشرى بر اين منوال مى‏گذرد؛ حتى برخى از مذهبى‏ها عملاً زندگى خود را بر پايه اين عقايد تنظيم كرده‏اند. ولى به عنوان درآمد پاسخ بايد گفت: اين گفتارها در حد شعار و حرف مطلوب است! آيا افراد بشر مى‏توانند در جامعه زندگى كنند و از اين‏گونه مسائل كناره گيرند؟! مگر مى‏شود انسان خردمند و باوجدان، بدون عواطف اجتماعى زندگى معقولى داشته باشد؟! مگر امكان دارد انسان كنجكاو و متفكر و آينده‏نگر، ضرورى‏ترين مسائل اعتقادى و فرهنگى را از تفكرات خود حذف كند؟! مگر مى‏توان درباره مرگ نينديشيد، در صورتى كه به قول «موريس مترلينگ» در زندگى و جهان ما فقط يك حقيقت قابل توجه وجود دارد و آن هم مرگ است؟! مگر مى‏شود از چنگ اين‏گونه مسائل فرار كرد؟!

مرگ عبارت است از تولدى جاودانى در گهواره‏اى از نور و آتش. هر كس بخواهد تصور وجود مرگ را از مخيله خود دور كند، يا از چنگ آن بگريزد، بيش‏تر خود را در چنگال آن گرفتار مى‏بيند. شبح مرگ مانع از ديدن همه چيز مى‏شود.(1)

ما نه تنها نمى‏توانيم براى دراز مدت از اين‏گونه مسائل خود را خلاص كنيم، بلكه اگر بخواهيم به حيات معقول و زندگى شيرينى دست پيدا كنيم، بايد تصوير روشنى از مرگ و حيات داشته باشيم؛ به قول «موريس مترلينگ» تصور ما درباره مرگ بايد كامل‏ترين و واضح‏ترين تصورات باشد، زيرا مسأله مرگ دقيق‏ترين و لازم‏ترين مسأله زندگى ماست.

جالب است وى، كه برنده جايزه بزرگ ادبى نوبل در 1913 است، مى‏گويد: «مرگ لازم‏ترين مسأله زندگى بشر است و بايد آن را بشناسيم و به مقابله برخيزيم»، ولى برخى مسلمان‏نماها با ناز و كرشمه مى‏گويند: سخن از مرگ، خوشىِ زندگىِ ما را از بين مى‏بَرَد. مانبايد به اين‏گونه مسائل فكر كنيم.

البته حيات حيوانى چنين چيزى را ايجاب مى‏كند، ولى نبايد فراموش كنيم كه انسانيم و بايد بدانيم از كجا آمده و به كجا مى‏رويم.

از سوى ديگر نيازهاى جسمى بشر محدود به مسكن، خوراك و پوشاك و نيز سرمايه‏اى است كه بتواند نيازهاى بشر را در دراز مدت تأمين كند، اما نيازهاى روحى او محدوديت ندارد. نيازهاى روحى بشر غالباً به صورت سؤال مطرح مى‏شود: از كجا آمده‏ام؟ براى چه آمده‏ام؟ به كجا مى‏روم؟ و ده‏ها پرسش ديگر. مولوى مى‏گويد:

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
ز كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم؟!
مانده‏ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا؟
يا چه بوده است مراد وى از اين ساختنم؟

اين پرسش‏ها كه از اعماق جان انسان‏ها برمى‏خيزد، از سؤالى ذاتى حكايت دارد. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «اِنْ لَمْ تَعْلَمْ مِنْ اَيْنَ جِئْتَ لاتَعْلَمُ اِلىَ اَيْنَ تَذْهَبُ؛(2) اگر ندانى از كجا آمده‏اى، نخواهى دانست به كجا مى‏روى». با عدم توجه به خداوند ومبدأ هستى هرگز نمى‏توان فهميد براى چه آمده‏ايم و مقصد نهايى چيست.

عالم پس از مرگ و ده‏ها پرسش ديگر در اين باره قرن‏هاست كه ذهن متفكران را به خود مشغول كرده، آنها براى پيدا كردن پاسخ، تلاش بى‏وقفه‏اى را آغاز كرده‏اند، در صورتى كه اين‏پرسش‏ها را فقط فرهنگ ايمان به قيامت مى‏تواند پاسخ دهد. به قول ماكس مولر، دانشمند غربى، هيچ مكتبى در جهان وجود ندارد كه اكثر فلاسفه جهان به اندازه مكتب معاد درباره‏اش هماهنگ و متّفق‏الرأى باشند.(3) مكتب معاد از دير زمان تاكنون به مجهولات انسان پاسخ خِرَدپذير داده است.

فرضيه اين كه پس از مرگِ بدن، روح هم مى‏ميرد و عالَم ديگرى وجود ندارد، از اثبات زندگى پس از مرگ مشكل‏تر و پيچيده‏تر است. موريس مترلينگ اعتراف مى‏كند:

با وجود اين كه نور حقيقت به طور واضح و كامل بر صحنه زندگى نمى‏تابد، ولى از روز هم روشن‏تر است كه پس از دوران حيات پرتگاهى وجود دارد و اين پرتگاه را كسى درست نشناخته و شايد وحشتناك‏ترين مهالك بشر مى‏باشد.(4)

موريس مترلينگ در مواردى به حقايق نزديك شده، ولى بدون دستيابى به حقيقت، گرفتار تناقض و سردرگمى مى‏شود، زيرا از طريق فلسفه الهى وارد اين عرصه نشده است. اوخواسته است با فطرت و عقل - بدون كمك از وحى - اين مراحل را بپيمايد. او در جايى اعتراف مى‏كند:

عقيده ما درباره مرگ از حدود فهميدن سرنوشت جسدمان تجاوز نمى‏كند و نمى‏تواند شامل فهم سرنوشت نهايى جهان باشد، ما چيزى را مرده مى‏پنداريم كه طرز زندگى‏اش با ما متفاوت باشد.(5)

خداوند متعال نعمت خود را بدين جهت به ما داده تا به آن سوى طبيعت نفوذ كنيم و به كمك پيامبران سرنوشت آينده خود را درست بشناسيم. به قول موريس مترلينگ: خداوندى كه بهترين و عالى‏ترين مواهب زندگى را به ما عطا كرده، قوه عاقله نيرومندى نيز در اختيار ما نهاده كه در كمال ايمان و درستى بتوانيم از آن استفاده كنيم يعنى در تمام موارد ابتدا بايد امورى را كه عاقلانه و واقعى به نظر مى‏رسد، قبول كرد.

مشكل دانشمندان غربى، برخى عقايد خِرَد گريز است كه كليسا درباره مبدأ و معاد ارائه داده است. علم ستيزى و خِرَدگريزى آباى مسيحيت بر كسى پوشيده نيست و گرنه اديان الهى خِرَدپذيرترين مسائل را در زمينه توحيد و معاد بيان كرده‏اند و هيچ‏گونه تضادى بين علم و دين وجود ندارد. بايد در توجيه فلسفه زندگى در پى راه حل‏هاى معقول وخِرَدپذير بود. به مجرد اين كه بگوييم پس از مرگ خبرى نيست و يا پيامبران براى كنترل عوام‏الناس - نه فضلا و جهان ديده‏ها - مطالبى گفته‏اند كه جلو هرج و مرج را بگيرند، نمى‏شود جلو وحشت و نگرانى را گرفت. به قول‏شاعر:

چو ديوانه آشفته، تازى همى
مگر بر سرت ميرو سالار نيست؟!
از اين پرده بيرون سرا پرده‏اى است
مرا و تو را اندر آن بار نيست؟!

ما بايد روح را قانع كنيم كه ثروت و قدرت نمى‏تواند آرامش دراز مدت ايجاد كند. فطرت ابديت طلبى انسان لغو و عبث نيست. بايد براى انگيره‏هاى درونى و آرمان‏هاى بلند توجيه عقلانى پيدا كنيم. موريس مترلينگ خود را به آب و آتش مى‏زند تا براى آينده بشر و اين‏گونه معضلات راه حل‏هاى صحيحى پيدا كند. وى كه از مطالب خِرَدناپذير كليسا خسته شده، به‏دنبال راه حل عقلى مى‏گردد و چنين مى‏نويسد:

سواى راه حل‏هايى كه مذاهب براى مسأله مرگ پيشنهاد كرده‏اند، چهار راه حل ديگر هم مى‏توان در نظر گرفت: اول اين كه موجودات بدون اين كه كم‏ترين اثرى از ايشان باقى بماند، به محض مقابله با مرگ نابود شوند؛ دوم اين كه روح ايشان چنان‏كه در دنيا حضور دارد، در عالم پس از مرگ باقى بماند؛ سوم اين كه وارد زندگى نوينى شود، بدون اين كه روح و فكرى برايش مانده باشد و بالأخره چهارم اين كه پس از مرگ، موجود انسانى داراى روح و وجدانى به كلى متمايز از روح و وجدان قبلى‏اش در دنياى خاكى پيدا كند.

اولاً نابودى كامل ممكن نيست. هيچ جسم و هيچ فكرى ممكن نيست از جهانى كه در آن قرار داريم، خارج باشد و از حيطه زمان و مكان بيرون افتد. يك اتم از وجود ما و يك ارتعاش كوچك اعصاب ممكن نيست معدوم شود، زيرا جايى براى تجمع و تمركز معدومين وجود ندارد.(6)

متفكران بى‏غرض نمى‏توانند مرگ انسان را پايان زندگى به‏گونه مطلق بدانند، همان‏گونه كه نمى‏توانند نسبت به اين‏گونه مسائل بى‏اعتنا باشند. هيچ رنج و غصه‏اى از درد جهل و نفهميدن سرنوشت آينده انسان بدتر نيست. به گفته متفكر بلژيكى: روح مخصوصاً از اين جهت رنج مى‏بَرَد كه هيچ چيز را نمى‏فهمد و نمى‏تواند به احوال جهان معرفت پيدا كند.(7)

علوم مادى كشفيات خود را درباره ماده و عوارض آن عرضه مى‏دارد. بديهى است با اين‏گونه ابزارها ماوراى ماده را نمى‏توان شناخت. از اين‏رو بى‏پايگى سخن كسانى كه مى‏گويند چون زندگى بازپسين از طريق علوم مادى به ثبوت نرسيده، بى‏پايه است و قابل نفى يا اثبات نيست و به فرض آن كه واقعيت هم داشته باشد، چرا انسان اين‏گونه مسائل ناراحت كننده را مطرح و خود را دچار وحشت و اضطراب كند و نبايد در زندگى سعى كنيم از مرگ كه «هادم اللذات» و «منقص الشهوات»(8) (ويران كننده خوشى‏ها و شكننده عيش و نوش‏ها) است سخنى به ميان بياوريم، روشن مى‏شود و در پاسخ بايد گفت: نبودن و مطرح نكردن يك واقعيت و حادثه ممكن و اجتناب‏ناپذير، دردى رإ؛ه‏ه دوا نمى‏كند و از وقوع آن جلوگيرى به عمل نمى‏آورد. وقتى زلزله شديدى رخ دهد، ساختمان‏ها را خراب كرده و آثار ويرانى به بار خواهد آورد؛ چه درباره وقوع آن آگاه باشيم يا نباشيم؛ باز اگر علمى در كار باشد، ممكن است مفيد واقع شود. «وَأَنّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها».(9) قرآن مى‏گويد: قيامت بدون شك شدنى است؛ چه بشر بخواهد چه نخواهد. حساب و كتابى در كار است و جزا و پاداشى. البته اگر انسان هم مثل حيوان در چارچوب غريزه محصور بود و يا در زندان «جبر طبيعت» يا «جبرتاريخ» يا جبرهاى اجتماعى و اقتصادى، مادى و معنوى گرفتار مى‏شد و براى آزادى‏انديشه، انتخاب و ابتكار عمل راهى نداشت، بى‏گمان در طرح اين‏گونه موضوعات وحشتزا فايده و لزومى به نظر نمى‏رسيد، ولى انسان با عصيان بر تاريخ و طبيعت و قيام برضد سنت‏ها و باورهاى اجتماعى و مقتضيات اقتصادى و محيط زندگى، خودمختارى و آزادى خود را به اثبات رسانده و در عمل ثابت كرده است مى‏تواند گره‏هاى فردى و اجتماعى را بگشايد، و توان پيش‏بينى و پيشگيرى حوادث را دارد.

به همين دليل بشر برخى از مشكلات و مسائل سرنوشت‏ساز را طرح كرده و حل و فصل مى‏كند. علاوه بر اين كه ايمان به حيات بازپسين در امور فردى و اجتماعى او، در ابعاد گسترده تأثير سازنده و مثبت دارد. همان‏گونه كه نفى و انكار آن نيز، تأثيرات زيانبارى در زندگى فرد و جامعه مى‏گذارد.

دوم اين كه انگيزه و عواملى كه بشر را به كاوش در معاد وامى‏دارد، گذشته از سخنان پيامبران، عوامل‏منطقى و روانى انسان است، زيرا افراد بشر در برابر مقتضيات عقل و فطرت خويش نمى‏توانند بى‏اعتنا باشند و به نداى عقل و تمايلات ذاتى پاسخ مثبت ندهند. از اين‏رو بسيارى از كسانى كه به زبان، قيامت را انكار كرده و با آن به مبارزه برخاسته‏اند، در مواقع حساس و خطير كه دستشان از علل طبيعى كوتاه شده است، ناگهان احساس ابديت را با تمام وجود دريافته‏اند. آن كه در راه عقيده به جهاد پرداخته و در محاكم امپرياليستى به مرگ محكوم گشته، اگر در مكتب خود به قيامت معتقد نباشد، در آن هنگام خطير، ايمان به ابديت را در ضمير خود، خواهد يافت و باور مى‏كند پس از اعدام نمى‏ميرد، بلكه عمرى جاويدان به‏دست مى‏آورد. از طريق همين درك باطنى است كه انسان، خود را از حيوان و گياه بالاتر و بهتر مى‏داند، زيرا آنها عمرى كوتاه و محدود دارند، ولى انسان عمرش حدومرزى ندارد و همواره در ابديت به سر مى‏برد.

اين باور مقدس، در طرز رفتار و شيوه زندگى ملت‏ها نقش عظيمى ايفا كرده است تا جايى كه گفته‏مى‏شود:

تمدن باستانى مصر و آشور و بابل و بسيارى از كشورهاى ديگر مولود همين عقيده است، كه اگر ايمان به رستاخيز نبود، هيچ كدام از آنها به وجود نمى‏آمد.(10)

آيا باز مى‏توان معتقد بود اين عقيده تاريخى از تخيلات منشأ گرفته است؟! اگر ادراك «عليت و معلوليت» عام و خاص - مانند تأثير يك دارو در رفع يك نوع بيمارى و يا تأثير روغن بادام در رفع يبوست - با قدمتى كه در فرهنگ بشرى دارد، موهوم و بى‏اساس باشد، آيا ايمان به معاد هم مى‏تواند از خيالات و اوهام سرچشمه بگيرد؟! در حالى كه به دليل عموميت اين ايمان در جوامع بشرى؛ بقاى اين عقيده در مقابل انقلاب‏هاى سياسى و اجتماعى و دگرگونى‏هاى فرهنگى و اعتقادى جهان؛ اتفاق و انعطاف ملل بدون ارتباط و تبانى و آموزش، دربرابر معاد و قيامت؛ عدم امكان تفسير معقول و منطقى براى ايثار و شهادت، انفاق و از خودگذشتگى، بدون ايمان به حيات پر فروغ اخروى بيانگر اصالت و عمق اين عقيده است. اين ايمان همگانى، از عوامل عقلى و روانى بشر نشأت گرفته است و به همين جهت به دنبال علل خارجى نبايد گشت، زيرا اين عقيده از غريزه و طبيعت عقلانى و منطقى بشر برخاسته و با سرشت او آميخته است. همان حكيمى كه به مرغ سقا الهام كرده كه در فصل تابستان، مشك را پر از آب كند و به سوى ريگزارهاى تفتيده و كويرهاى سوزان، پرواز كرده و پرندگان و حيوانات تشنه را سيراب نمايد، به انسان هم درك رستاخيز را عنايت كرده، تا زندگى برايش معنا و مفهوم داشته باشد، و تمدن‏ها و فرهنگ‏هاى گوناگون را بر اين عقيده ريشه‏دار استوار سازد. بى‏شك چنين ايمان عميق و راسخى نمى‏تواند از وهم و فريب ناشى شود. اوهام (مثل نحسى سيزده و يا شانس و اقبال) با عقل و منطق سازگار نيست و نمى‏تواند در برابر دگرگونى‏هاى زمان، اين اندازه پايدار بماند و اكثريت را به خود معطوف دارد! البته در اغلب دوران در ميان اكثر ملت‏ها كه به قيامت ايمان دارند، افرادى به چشم مى‏خورند كه در اثر پيشامدهاى روحى و علل خاصى، اين حقيقت را انكار كرده و در شمار خرافات قرار داده‏اند، قرآن كريم از زبان آنها مى‏گويد:

قالوا ماهى إلّا حياتنا الدنيا نَموت وَ نَحيى و مايهلكنا إلّا الدَهر؛(11)

آنان گفتند: حياتى جز همين زندگى دنيا كه همواره مى‏ميريم و زنده مى‏شويم وجود ندارد! و غير از طبيعت و رخ‏دادهاى طبيعى، چيزى موجب هلاكت ما نمى‏شود.

اين همان فلسفه مادى‏گرانه است كه از روزگاران بسيار كهن، در ميان ملت‏ها و اقوام جاهليت طرفداران معدودى داشته و امروزه نيز از سوى مكتب‏هاى ماترياليستى و سرمايه‏دارى پذيرفته شده است! آنها كه معتقد به اصالت ماده و اقتصادند و سعادت فرد و جامعه را در ابزار توليد و روابط آن مى‏دانند و با پوزخند و سخريه مى‏خواهند همه حقايق را زير پا بگذارند و نفى و طرد نمايند، از منطق به‏دورند، زيرا نفى و اثبات يك ادعا دليل و برهان لازم دارد، نه هياهو و جنجال!

ويلٌ لِكُلِّ هُمَزةٍ لُمَزة الّذي جَمَعَ مالاً وَعَدَّدَهُ يَحْسَبُ أنَّ مَالَه أخْلَدَهُ، كَلّا لَيُنْبَذنَّ فى‏الحُطَمَةِ ومَا أدْراكَ مَا الحُطَمةُ، نارُ اللّهِ المُوقَدةُ، الّتي تَطَّلِعُ عَلَى الأفئِدَةِ، إِنّها عَلَيْهِم مُؤصَدَةٌ، فى‏عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ؛(12)

واى بر هر عيبجوى مسخره كن! آن كه مال و منالى به دست آورده و آن را مى‏شمارد، وگمان‏مى‏كند ثروت منشأ خلود و حيات ابدى است، ولى موجبات سقوط در دوزخ را فراهم خواهد ساخت.

ماترياليسم فلسفى مانند ماترياليسم اخلاقى و عملى با لجاجت و انكار مى‏خواهد تيرى به تاريكى بيندازد، شايد به هدف اصابت كند! «ومَالَهُم بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلّا يظنّون»؛(13) اين گروه بر ادعاى خود دليل و برهان علمى ندارند، بلكه براساس حدس و گمان حرف مى‏زنند و به اصطلاح كشكى مى‏سايند و پشمى مى‏بافند!

عقل سليم هرگز باور ندارد دستگاه شگفت‏انگيز آفرينش منحصر به ماده و محسوسات باشد و فكر و اراده و عقل و عواطف، از مواد خشك و بى‏جان پديدآيد! چگونه ممكن است فكر و عقل خردمندى كه به وجود و شخصيت خود علم دارد، مولود ماده‏اى باشد كه نه‏خودرا مى‏شناسد و نه به وجود خويش توجه دارد، ونه مى‏تواند دركى از خويشتن داشته‏باشد؟!

ماده‏اى كه مقهور اراده و روح بشر است، چگونه مى‏تواند آفريننده عقل و اراده باشد؟! عقل خلاقى كه دنيا را ويران و يا آباد مى‏سازد و زمين و زمان را به هم مى‏بافد، گذشته و آينده را به هم پيوند مى‏زند، نقطه ضعف را كشف و نقاط قوت را ضبط مى‏كند، بدى‏ها را مى‏ريزد و خوبى‏ها را مى‏گيرد، چگونه مولود ماده و مراحل مختلف آن مى‏تواند باشد؟! در صورتى كه آثار و نمودهاى آن دو كاملاً متفاوت و متضاد است. تنها به دليل وجود ارتباط عقل و انديشه با سلسله اعصاب و مغز، نمى‏توان گفت فكر و عقل با تمام قدرت و عظمتش زاييده سلول‏هاست. اگر ما از طريق دستگاه فرستنده سخن مى‏گوييم، نمى‏توان گفت دستگاه فرستنده حرف مى‏زند! گيرنده و فرستنده فقط ابزارى براى گرفتن و پخش كردن است و فكر و گويايى و احساس ابديت منحصر در منبع لايزال عقل و اراده است و آن عبارت است از «من» كه همواره ثابت مى‏ماند. عبور از سطح ظاهرى «من» به عمق باطنى «من»، نمونه ابديت را در دل آدمى نشان مى‏دهد.

هست در دل، زندگى دارالخُلود
در زبانم گر نمى‏آيد چه سود

سطح ظاهرى، مانند آيينه‏اى است كه حقايق خارجى را از شكل‏ها گرفته، تا رنگ‏ها، حركت، زمان و فضا را منعكس مى‏سازد. همه قوانين و اصول حاكم بر طبيعت، بر سطح ظاهرى شخصيت انسان نيز جارى و حكمفرماست. شما در يك لحظه نمى‏توانيد دايره و مربع را ادراك نماييد، همان‏گونه كه ايجاد دو شكل هندسى در يك زمان و در يك مكان امكان‏پذير نيست. از نظر روانى، در آن هنگام كه سطح ظاهرى «من» شادمان است، نمى‏تواند افسرده و غمگين هم باشد. مجاورت با طبيعت، اين خاصيت را توليد مى‏نمايد؛ اما تصور هستى و نيستى مطلق، انديشه فنا و ابديت و تفكرات متضاد و درك قوانين كلى - كه از قلمرو زمان و مكان بيرون است - از فعاليت‏هاى سطح عميق روح محسوب مى‏شود. شاعرى متفكر و با ذوق، اشعار دل‏انگيزى در زمينه ابديت‏طلبى بشر سروده است و مكنونات و احساسات لطيف روح بشر را به صورت شعر در آورده، كه ترجمه آن را مى‏نگاريم:

- اى نفس من! اگر به حيات ابدى، ايمان و اميد نداشتم، هرگز به آهنگ‏هايى كه روزگار مى‏نوازد، گوش نمى‏دادم.

- اگر اين اميد حياتبخش جاى خود را به يأس مرگبار مى‏داد، اكنون جريان حيات و هستى‏ام را قطع مى‏كردم و به زير خاك‏هاى تيره و سياه گورستان رهسپار مى‏گشتم.

- اى نفس! اگر خودم را با اشك‏هاى مقدسى كه در اشتياق ابديت فرومى‏ريزم، شستشو نمى‏دادم و پلك چشم‏هايم را با سايه‏هاى اندوه و فراق جهان ديگر، سرمه نمى‏كشيدم، زندگى كورآسايى داشتم، در حالى كه چنگال‏هاى هيولاى جهل در ديدگانم فرومى‏رفت.

- اى نفس! زندگانى در دنيا جز شب سياه و تاريكى نيست. همين كه خيمه سياه شب همه جا را فراگرفت، به پايان مى‏رسد و سپيده دم ابديت از افق طلوع مى‏كند، كه براى اين بامداد، فنا و پايانى وجود ندارد.

- تشنگى و عطش قلبم، دليلى بر وجود سلسبيل (چشمه زلال ابديت) است كه خود را در كوزه ناچيز مرگ مى‏نماياند.

- اى نفس! اگر انسان نادانى به تو بگويد: روح آدمى مانند جسمش متلاشى و نابود مى‏گردد و آنچه معدوم شد، ديگر برنمى‏گردد، در پاسخ بگو: برگ گل‏ها مى‏ريزد و با خاك يكسان مى‏شود، ولى بذرها و هسته‏هاى به وجود آورنده گل، همچنان باقى مى‏ماند (و در بهار قيامت دوباره زنده مى‏شود و به صورت گل درمى‏آيد) و به وجود خود ادامه مى‏دهد و اين است رمز خلود و سِرّ ابديت انسان.(14)

يكى از متفكران غرب مى‏گويد:

اگر يك حيات در مقابل و يا در پى اين زندگانى ثابت نشود، زندگانى معمايى است حل‏نشدنى.

2- رابطه انسان و معاد

اين باور جهانى و ريشه‏دار، از چند جهت با انسان ارتباط دارد: يكى از نظر فلسفه تاريخ، كه از اركان «جهان‏بينى» به شمار مى‏آيد؛ وقتى آدمى به رشد جسمى و بلوغ فكرى مى‏رسد، قهرمانان خير و شر را در كشمكش و نزاع مى‏بيند. در اين جدال همگانى و پيكار دايمى وتاريخى، نمودهاى فضيلت، مغلوب عناصر رذيلت گشته و باطل غالباً بر حق چيره مى‏گردد، و تاريخ به طور مقطعى به سود ستمگران رخ مى‏نمايد. براى وجدان حساس و ضمير بيدار بشر قابل قبول نيست كه خداوندان آزادى و عدالت مقهور و قربانى آفرينندگان شرارت و جنايت گردند و با فرارسيدن مرگ آنان، همه چيز پايان پذيرد، و روزى قرار نباشد به حساب اين دوقطب متضاد، رسيدگى شود و «يوم‏الفصل» (روز جدايى خائن از خادم) فرانرسد.

آرمان‏هاى بى‏نهايت و انديشه‏هاى بى‏پايان انسانى دومين دليلى است كه ايمان به رستاخيز را با جان آدمى پيوند مى‏دهد. سقراط مى‏گويد:

اين بذرهاى بى‏حد و حصر براى رويش و پرورش خود، مزرعه‏اى بى‏نهايت و زمينه‏اى نامتناهى لازم دارد.

از اين‏رو باغبان آفرينش براى روييدن بذرهاى ابديت‏طلبى و مطلق‏خواهى بشر، سرزمين ديگرى را فراهم ساخته، كه از ابعاد زمان و مكان كنونى فراتر است، و مى‏تواند پرورشگاه آرمان‏هاى نامحدود بشر باشد.

براى پرورش روح ما مكان تنگ است
بيا به عرصه ميدان لامكان برويم
دو روز عمر، تمتع نمى‏دهد، برخيز
كه همچو خضر پى عمر جاودان برويم
دل از ملازمت تنگناى تن، بگرفت
بيا بيا كه به خلوتسراى جان برويم

اشباع حس كنجكاوى و حقيقت‏يابى انسان، در مورد سرنوشت نهايى عالم و آدم واين‏كه‏پس از ويرانى جهان، آيا سايه سنگين عدم و خاموشى همه جا را فرامى‏گيرد،ياجنبش و جوشش ديگرى در جهان پيدا مى‏شود، حاكى از ارتباط اين ايمان‏باذات و فطرت بشرى است و بالأخره هر متفكر و روشنفكرى مى‏داند براى كتابِ‏زندگىِ بشر سرفصل‏هاى بى‏شمارى وجود دارد، كه چند بخش آن در حيات دنيا تأمين‏مى‏گردد، و فصل‏هاى مهم و تماشايى آن، پس از مرگ و ظهور قيامت، آغاز و پايان‏مى‏پذيرد. بى‏دليل نيست كه اين ايمان عمومى، در سرلوحه مسائل اعتقادى ومعارف‏بشرى قرار دارد، اگر چه در مقابل اقيانوس خروشان جوامع انسانى، خار وخس‏هايى بوده و هست كه به خاطر مسخ فطرت و بيمارى روحى و يا فرورفتن درحيوانيت و وجود تعصبات گروهى و جريانات انحرافى، تلاش كرده‏اند اين فرياد درونى راخفه كرده و اين شعله مقدس را خاموش نمايند؛ غافل از اين كه خاموش كردن اين مشعل،محيط درونى آدمى را تيره و تار مى‏كند، و زمينه را براى يورش خفاشان و شياطين درونى و برونى، آماده مى‏سازد، تا انسانيت را تباه ساخته و از آنها جانورانى سفاك و عناصرى پليد بسازند.

اينك نقش خلاق ايمان به معاد و اثرات فردى و اجتماعى آن را مطالعه مى‏كنيم.

3- نقش ايمان به معاد در زندگى

ماترياليست‏ها و هواداران آنها مى‏گويند: ايمان به حيات بازپسين، در امور فردى و جمعى اثرات منفى مى‏گذارد و قدرت تحرك و نشاط را از آدمى سلب كرده و او را به انزواى سياسى و اجتماعى مى‏كشاند. در اين صورت او با اعتقاد به مكافات و انتقام الهى، با استعمار و استبداد نمى‏جنگد و به اميد ورود به بهشت و نجات از دوزخ به ذكر و عبادت مى‏پردازد و از كار و مبارزه دست مى‏كشد و به نيازمندى‏هاى مادى و معنوى زندگى كه منشأ تلاش و فعاليت است، بى‏توجه مى‏شود.

ما با تحليل و بيان اثرات مثبت و سازنده ايمان به معاد، به اين اشكال پاسخ خواهيم داد.

4- تأثير معاد در انديشه و اخلاق

اسلام جهان‏بينى و رسالت خود را بر سه پايه اساسى: مبدأ، معاد و نبوت بنا گذاشته، انكار هر يك از آنها را مانند نفى دو اصل ديگر مى‏داند. از طرف ديگر پايگاه تعليم و تربيت اسلامى بر زنده كردن فطرت استوار شده است؛ بنابراين اسلام ايمان به معاد را از اركان حياتى انسان مى‏داند كه بدون آن، زندگى براى بشر مفهوم درستى ندارد. مقررات دينى قوانين خشك و بى‏روح نيست، كه صرفاً به خاطر تقليد و تشريفات در حاشيه زندگى تنظيم شده باشد، بلكه مجموعه‏اى از احكام، اخلاقيات و اعتقادات است كه هماهنگ با طبيعت و سرشت انسان ترتيب يافته است. در واقع دستورهاى مذهب بازتابى از واقعيات طبيعت و آفرينش‏(15) است. بدون شك انگيزه فعاليت، ميل به بقا و عشق به حيات است و انسان براى تأمين لوازم و نيازهاى زندگى همچون خوراك، پوشاك و مسكن به تلاش برمى‏خيزد. آيين بشرى، زندگى محدود و منحصر در حيات چند روزه دنياست. بى‏شك قوانين بشرى كه بازتاب نيازها و خواسته‏هاى بسيارى از مردم است، براى همين دنيا وضع گرديده، اما قوانين الهى، زندگى انسان، يك زندگى ابدى و بى‏نهايت است، و خوشبختى و بدبختى او در گرو سعادت و شقاوت زندگى دنيوى اوست؛ از اين‏رو بايد يك خطمشى معقول و منطقى براى بشر ترسيم كرد، نه يك استراتژى عاطفى. بايد مصلحت واقعى افراد تأمين گردد، نه‏هوى‏وهوس آنها. انسان باشعور فطرى و وجدانى خود، معاد را باور مى‏كند و بدين وسيله حيات ابدى را مى‏فهمد، كه او بايد حيات معقولى داشته باشد و يك لحظه از نيازهاى آن غفلت نورزد. ولى يك فرد مادى - كه منطقى جز تأمين خواسته‏هاى حيوانى، و آرمانى جز دستيابى به هواهاى نفسانى ندارد - اگر خيلى مترقى باشد، آرزو دارد همه تمايلات حيوانى انسان‏ها تأمين گردد، و معتقد است نيازى به اخلاق و انسانيت نيست.

نقش معاد در فكر، روح، اخلاق، اجتماع و اعتقادات فردى، كاملاً روشن است؛ زيرا او در امور فكرى، خود و جهان را با ديدى واقع بينانه مى‏نگرد و خويشتن را يك موجود چند روزه‏اى مى‏داند كه به همراه كاروان جهانيان به سوى جهانى پاينده و ابدى در حركت است. با اين باور، انديشه او از محدوده محسوسات آزاد مى‏شود، تا به معقولات برسد و به مسائل غيبى و پنهانى دست پيدا كند. اگر مخترعان و مكتشفان بزرگ جهان فكر خود را در زندان محسوسات حبس مى‏كردند، امروز علوم مادى اين قدر پيشرفت نمى‏كرد؛ نه اتم شكافته مى‏شد و نه ميكروب شناخته مى‏گرديد، و نه قانون «نسبيت» كشف مى‏شد.

نقش معاد در قلمرو اخلاق و روحيات نيز روشن است، زيرا اين واقع‏بينى و طرز تفكر، احساسات درونى را تعديل كرده و آن را با خطمشى معقولى كه با هدف نهايى سازگار است، محدود مى‏سازد. كسى كه معتقد است همچون پر كاهى است كه بر روى امواج سهمگين جهان هستى قرار دارد و به طرف هدف نهايى آفرينش مى‏رود، غرائز او همچون: رياست‏طلبى، خودخواهى، مال دوستى، شهوت و غضب طغيان نمى‏كند، تا باعث سركشى و تجاوز به حدود و حقوق ديگران شود، و انسان براى رسيدن به شكم و شهوت، خود را تبديل به يك موجود بى‏اراده نمى‏سازد، بلكه لحظات حساس زندگى خود را در راه ايثار و فداكارى، خدمات اجتماعى و تلاش‏هاى پرثمر صرف مى‏كند، تا ضمن تأمين نيازمندى‏هاى محدود خود، در راه حق و سعادت عمومى گام بردارد و حيات ابدى خود را تأمين نمايد، و در اين راه اگر جانش را فدا كند، چه بهتر؛ زيرا حيات غم‏انگيز را داده و زندگى پرفروغ و لذتبخش بازپسين را به دست آورده است.

بنابراين تصور مرگ و جهانِ پس از آن، نشاط و پويايى را از انسان نمى‏گيرد، زيرا فعاليت انسان مولود حس احتياج و عشق به بقاست، و با اعتقاد به قيامت، اين نياز طبيعى از بين نمى‏رود. ايمان به معاد، دامنه نياز انسان را به بى‏نهايت مى‏رساند و دنيا را «كشتگاه» آخرت مى‏سازد. همان‏گونه كه در نظام طبيعت گندم از گندم مى‏رويد، و جو از جو، و نبايد از مكافات عمل غافل شد، اعمال پليد، مانند: ظلم، استثمار و بى‏عدالتى كه از عقايد كثيف نشأت مى‏گيرد، نتايج زيانبارى در زندگى جاودانى مى‏گذارد و در جهان پهناور آخرت مفقود نمى‏شود. در روز قيامت همه نهان‏ها آشكار گرديده و انسان پاداش اعمال و كيفر كردارش را مى‏يابد(16)؛ پس طبعاً هر چه اعمال خوب و خدمات اجتماعى انسان خالصانه و آگاهانه و بيش‏تر باشد، بدون شك پاداش آن نيز افزون‏تر خواهد بود. ايمان به زندگىِ جاودانى، بر فعاليت و نشاط پر بار انسان مى‏افزايد.

5- ايمان به زندگى ابدى فطرى است

ثابت خواهيم كرد عقيده به جهان بازپسين، يك باور فطرى و طبيعى است و بر روح و فكر انسان تحميل نشده، و نقش منفى ندارد. به همين جهت از نظر جامعه‏شناسى، اولين فلسفه‏اى كه در انديشه انسانِ مسؤول به وجود آمد، فلسفه دنيا و آخرت بود. عقيده به زندگى آخرت از كهن‏ترين عقايدى است كه در فرهنگ و معارف بشر نقش بسته و هيچ فرهنگ و فلسفه‏اى در تاريخ يافت نمى‏شود، مگر آن‏كه ايمان به قيامت در آن تأثير داشته است. اصولاً انكار و عصيان عليه اين باور نشانه حاكميت اين عقيده در فرهنگ اقوام و ملت‏هاست. در حقيقت ايمان به حيات بعد از مرگ، پاسخ مثبت به نياز طبيعى بشرى است.

6- پيوستگى دوران سه‏گانه زندگى

در بينش توحيدى، زندگى انسان به سه دوره تقسيم مى‏شود، كه هر مرحله‏اى علت طبيعى پيدايش مرحله بعدى است. از اين‏رو اين دوران در طول هم قرار دارد، نه در عرض هم. اين سه دوره عبارتند از: حيات جنينى، زندگى دنيوى و حيات اخروى. سعادت و تيره‏روزى هركدام از اين ادوار تا حدود زيادى به انديشه و نوع عملكردهاى دوران قبلى بستگى دارد، به‏گونه‏اى كه علت خوشبختى و بدبختى زندگى اخروى را در حيات دنيوى مى‏توان پيدا كرد؛ زيرا آخرت نتيجه اعمالى است كه در دنيا صورت گرفته است؛ همان‏گونه كه بخشى از سعادت و يا عقب‏ماندگى در زندگى دنيا، معلول طرز تكوين نطفه و حيات جنينى است. بسيارى از روحيات و صفات مثبت يا منفى نيز در صُلْب پدر و رَحِم مادر پايه‏ريزى مى‏شود، و اين مفهوم حديث «الشَّقِىُّ شَقِىٌّ فى‏ بَطْنِ اُمِّهِ وَ السَّعيدُ سَعيدٌ فى‏ بَطْنِ اُمِّهِ»(17) است.

در هر صورت جهان بازپسين، زاييده دنياى كنونى است و براى هر آغازى، انجامى است. اعمال و گفته‏ها را نيز ابتدا و انتهايى است. نوع پاداش در قيامت، به نوع اعمال و انديشه‏هاى شكل يافته در زندگى كنونى بستگى دارد؛ از اين‏رو پيامبر(ص)فرمود:

من لامَعاشَ لَه، لامَعادَ لَه؛

هر كس معاش و زندگى مادى ندارد، معاد هم برايش وجود ندارد.

فقر مادى، زاينده فقر معنوى است‏(18). بنابراين كسانى كه ذلت اسارت استعمار و استبداد را پذيرا باشند، در آخرت نيز معذب خواهند بود؛ ولى آنهايى كه براى نجات خويش جهاد و پيكار كنند، در جهان ديگر سرافراز و از نعمت‏هاى ابدى برخوردارند. هر كس در اين دنيا از نظر بينش اجتماعى و سياسى كور باشد، در عالم آخرت نيز كور و گمراه است. قرآن مى‏فرمايد: «ومَنْ كانَ فى هذِهِ اَعْمى‏ فَهُوَ فى الْآخِرَةِ اَعْمى‏ وَاَضَلُّ سَبيلاً»(19). ملاحظه مى‏شود بينايى و بصيرت اين جهان، پايه بينش و روشن بينى جهان آخرت است. هر انسانى كه در دنيا از تاريخ و جامعه و طبيعتِ حاكم بر خويش آگاهى نداشته باشد، بى‏گمان در زندگى واپسين نيز از بينش و ديد، محروم خواهد بود. قرآن مى‏گويد: «كلُ نَفْسٍ بِما كَسَبتْ رَهينةٌ؛(20) هر كس در گرو اعمال و مكتسبات خويش است.» و نيز مى‏فرمايد:

وَ اَن لَّيْسَ لِلْاِنْسانِ اِلّا ما سَعى‏، وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏؛(21)

و براى انسان نيست مگر آنچه را كه در پرتو سعى و تلاش به دست آورده و بى‏شك به زودى انسان نتيجه تلاش خود را خواهد ديد و عمل و عقيده او در روز جزا عينيت پيدا مى‏كند.

در آيه‏اى ديگر مى‏خوانيم:

يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَيَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى‏ كُنْتُ تُراباً؛(22)

روزى كه انسان آنچه را كه پيش فرستاده، مشاهده مى‏كند، و كافر وقتى عمل خويش را مى‏نگرد، مى‏گويد: اى كاش من خاك بودم و مسؤوليتى نداشتم و راه كفر را پيش نمى‏گرفتم.

ماترياليسم ديالكتيك‏(23) كه تكامل اجتماعى را زاييده عوامل توليدى مى‏داند، معتقد است ابزار توليد - كه به وجود آورنده روابط جديدى است - انسان را مى‏سازد، ولى قرآن انسان را موجودى ابزارساز مى‏داند و دگرگونى‏هاى سياسى و اجتماعى را مولود نظام فكرى و روحى جامعه برمى‏شمرد. آخرت، واكنش اعمال در جهان به حساب مى‏آيد كه در وضعيت كنونىِ جهان، پاداش عمومى و واقعى امكان‏پذير نيست و مجالى مناسب و منطبق بر ابديت لازم‏دارد.

بى‏شك چنين بينشى در رفتار، گفتار، عقيده، اخلاق، اقتصاد و سياست نقشى مؤثر و سازنده خواهد داشت و فرمولى براى حل همه مشكلات اجتماعى، فردى، ملى و بين‏المللى خواهد بود. ما فقط به برخى از مسائل اشاره مى‏كنيم، تا معيارى براى انواع مسائل باشد.

7- ضرورت برقرارى تعادل در جامعه

بدون ترديد افراط و تفريط در تمامى مسائل فردى و اجتماعى، دو عامل بدبختى و سياه‏روزى به شمار مى‏آيد. همه فجايع تاريخى و ننگبارترين رويدادهاى بشرى، زاييده انحراف انسان از اعتدال و سقوط در افراط و تفريط است. از اين رو معلم راستين بشر و الگوى كامل انسانيت امام مجتبى(ع) در لحظه حساس مرگ عالى‏ترين پيام را به جامعه بشريت فرستاد و زهد و مادى‏گرايى افراطى را محكوم ساخت و فرمود:

وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأنَّكَ تَعيشُ أبَداً وَاعْمَلْ لِآخِرَتِكَ كَأنَّكَ تَمُوتُ غَداً؛(24)

آن‏چنان در زندگى مادى كوشا باش، گويا مى‏خواهى تا ابد زندگى كنى، و براى حيات واپسين نيز چنان تلاش كن كه گويى فردا مى‏ميرى.

اين نوع جهان‏بينى و ايدئولوژى مى‏تواند تعادلى در خواسته‏هاى مادى و معنوى بشر به‏وجود آورد و در نتيجه از فاجعه و خطرات جلوگيرى كند. جنگ جهانى دوم كه 55ميليون كشته و بيست ميليون معلول به بار آورد، بى‏گمان زاده انحراف انسان از مسير عدالت بود؛ ازاين‏رو به ميزانى كه بر قدرت فناورى افزوده مى‏شود و خطرات، زندگى انسان‏ها را تهديد مى‏كند، ايمان به زندگى پس از مرگ و حساب و كتاب و بهشت و عذاب، ضرورت بيش‏ترى پيدا مى‏كند، تا اعتدال در اخلاق و عقيده و خواسته‏هاى نفسانى و تصميم‏گيرى‏ها و اتخاذ روش‏هاى سياسى به وجود آورد و انسان‏ها را از افراط و تفريط نجات بخشد.

پس به علّت نيازهاى اجتماعى و ضرورت حركت انسان‏ها در خط اعتدال، ايمان به معاد نقش عظيمى در كنترل انحرافات بشر و حفظ ميانه‏روى خواهد داشت؛ در غير اين صورت بشرِ مجهز به تكنولوژى كه قدرت تخريبى زيادى به دست آورده است، از نيروى كنترل كننده مناسب بى‏بهره مانده و فاجعه‏هاى بزرگى به وجود خواهد آورد.

8- تفسير منطقى جهاد و شهادت

در هيچ مكتب و مرامى - به ظاهر - توجيه و تفسيرى عاقلانه براى جهاد و شهادت وجود ندارد؛ تفسيرى كه مطابق با وجدان و برهان خِرَدپذير باشد و با عينيت‏ها، سازگار؛ نه فقط حماسه و شعار باشد؛ همچون سربازانى كه در بقاى نظام‏هاى ظالمانه و استعمارى مى‏جنگند و تحت تأثير تبليغات و باورهاى نادرست اعتقادى واقع شده‏اند. احساسات تند ناسيوناليستى‏(25) عقل را مغلوب و انديشه را معيوب مى‏سازد و انسان را فداى حاكمان طاغوت‏پيشه و يا قربانى آرمان‏هاى گروهى و تشكيلاتى التقاطى مى‏نمايد؛ اينان مانند عاشق‏پيشه‏اى هستند كه خويش را فداى معشوق مى‏سازد؛ زيرا براى اين‏گونه اميال حد و مرزى وجود ندارد. پسرى عاشق زن چهل ساله‏اى مى‏شود و دختر پانزده ساله‏اى در عشق مردى هفتاد ساله خودكشى مى‏كند! بى‏شك هنگامى‏كه لهيب احساسات فرو نشيند و آدمى سر عقل آيد، به حماقت و ساده‏انديشى و جنون خويش پى خواهد برد. ناگفته نماند افرادى هستند كه بدون باور به زندگى پس از مرگ، در راه خلق و آرمان‏هاى مكتبى فداكارى مى‏كنند؛ كه بى‏گمان انگيزه‏هاى خاصى آنها را وادار مى‏كند، چون: قهرمان شدن، حكومت‏خواهى، تلقينات گروهى، شهرت‏طلبى، مزدورى، وابستگى به بيگانگان و ساده‏لوحى‏ها. ناسيوناليست‏ها شعار «خَلق محروم» را وسيله‏اى براى رسيدن به اهداف خود قرار مى‏دهند، ولى گروه‏هايى كه - معمولاً فريب خورده‏اند - تحت تأثير تبليغات و آرمان‏هاى خيالى و شعارهاى سياسى و اجتماعى قرار مى‏گيرند. آنها در اين حال عليه حكومت على(ع) نيز قيام مى‏كنند و گاه به دليل كينه‏توزى و انتقامجويى به اعمال متهورانه و جنون‏آميز دست‏مى‏زنند!

جاى تعجب نيست اگر نظريه‏پردازان ماركسيست و التقاطى‏ها در زندان ستم‏شاهى پس از تحليل و بررسى‏هاى تازه به بن‏بست مى‏رسيدند و در خدمت رژيم طاغوتى قرار مى‏گرفتند و يا عقايد آنها به پوچى و يأس مى‏انجاميد. اين موضوع را بايد در نارسايى و نادرستى مكتب آنها جستجو كرد، نه در خودباختگى و صفات فردى. ولى در بين رزمندگان مسلمان، خودباختگى مشاهده نمى‏شد، زيرا كسى كه به زندگى برتر معتقد است، از مرگ هراسى ندارد و شهادت را وسيله‏اى براى رسيدن به حيات ابدى مى‏داند. آن‏كه مى‏خواهد از زندان طبيعت - كه به مراتب بدتر از زندان‏هاى بشرى است - آزاد شود، با نشاط است، نه ضعيف و ترسو، ولى كسى كه شعارهاى بى‏پايه اقتصادى و سياسى با زير بناى مادى را مكتب خود قرار داده است، بى‏گمان به بن‏بست خواهد رسيد.

آرى، براى مكتب‏هاى مادى جز شعارهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى چيزى ديگر مطرح نيست، و به قول خودشان اگر اسلام آرمان‏هاى آنان را برآوَرَد، در خط اسلام قرار خواهند گرفت! مقاومت و فداكارى اين گروه به مقتضاى انگيزه‏هاى فطرى و تأثير ناخودآگاه اعتقاد به زندگى واپسين است، زيرا ايثار اجتماعى با عقل ماترياليستى قابل توجيه نيست و اگر بخواهد تفسير صحيحى پيدا كند، بى‏شك فلسفه ماترياليسم، انسان را به پوچى مى‏رساند، و يا بايد راه «نهيليسم» (پوچ‏گرايى) را در پيش بگيرد و يا به اسلام هدايت شود.

پاورقى:‌


1. موريس مترلينگ، مرگ، ترجمه: فرامرز برزگر، ص 2.
2. نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج 20، ص 292.
3. موريس مترلينگ، مرگ، ص 32.
4. همان، ص 4.
5. همان، ص 18.
6. همان، ص 16.
7. همان، ص 95.
8. پيامبر(ص) فرمود: «اذكروا هادم اللذات و منقص الشهوات». پرسيدند: «آن چيست؟» فرمود: «مرگ و غائله پس از آن است». (بحار، ج 6، ص 33، ح 32، ب 4).
9. حج (22) آيه 7.
10. صدر بلاغى، فرهنگ قصص قرآن.
11. جاثية (45) آيه 24.
12. همزه (104).
13. جاثيه (45) آيه 24.
14.
يا نَفْسُ لَوْلا مَطْمَعي بِالْخُلْدِ ما كُنْتُ اَعْي لَحْناً تُغْنيهِ الدُّهُورُ
بَلْ كُنْتُ اَنْهى‏ حاضِرى‏ قَسْراً فَيَغدُوْا ظاهِرى‏ سِرّاً تُواريهِ الْقُبُورُ
يا نَفْسُ! لَوْلَمْ اَغْتَسِلْ بِالدَّمْعِ اَوْلَمْ يَكْتَحِلْ جفْنى بِاَشْباح السّقامَ
لَعِشْتُ اَعْمى‏ وَعَلى‏ بَصيرَتى‏ ظَفُرى‏ سِوى‏ وَجْه الظّلام
يا نَفْسُ! مَا الْعَيْشُ سِوى‏ لَيْلٌ اِذا جَنَّ اِنْتَهى‏ بِالْفَجْرِ وَالْفَجْرُ يَدُوُم
وَفي ظَمَأن قَلْبى‏ دَليلٌ عَلى‏ وُجُودِ السَّلْسَبيلِ فى‏ جُرَّةِ الْمَوْتِ الرُّحُوم
يانَفْسُ اِنْ قالَ الْجُهُولُ الرُّوحُ كَالْجِسْمِ تَزُولُ وَما يَزُولُ لايَعُوُد
قُولى‏ لَهُ اَنَّ الزُهُورَ تَمْضى‏ وَلكِنّ الْبُذُورُ تَبْقى‏ وَذاكُنْهِ الْخُلُودُ
15. «فأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لاتَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ». «روم (30) آيه 30».
و نيز: «ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَموُنَ». «يوسف (12) آيه 40».
16. «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلاَيَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً». «كهف (18) آيه 49».
17. بحارالانوار، ج 5، ص 9، چاپ بيروت؛تفسير روح البيان، ج 1، ص 104.
شقى، از شكم مادر بدبخت است، و سعيد، از شكم مادر خوشبخت است. بسيارى از مردم گمان مى‏كنند شقى كسى است كه به گناه آلوده باشد، در حالى كه بزهكارى يكى از مصاديق شقاوت است. بسيارى از امور گناه نيست، ولى علت بدبختى انسان است، مانند: حماقت، نقص عضو، حافظه ضعيف، بيمارى‏هاى واگير، عامل وراثت در ژن‏ها و كروموزوم‏ها نيز در تكوين خوشبختى و بدبختى وى نقش مؤثرى را ايفا مى‏نمايد، ولى بدون ترديد عوامل فوق در انجام مسؤوليت‏هاى اجتماعى و مذهبى يا سرپيچى از رسالت انسانى نقش قطعى ندارد و باعث سلب آزادى در عمل نمى‏شود، فقط در حد مقتضى و كشش تأثير دارد؛ مثلاً پدر و مادرانى كه از درس و تحصيل روگردان بوده‏اند، بى‏شك در روحيه كودكانشان اثر مى‏گذارند، برخلاف آنها كه علاقه شديدى به كسب دانش دارند؛ ولى اين وراثت نمى‏تواند مانع ايجاد علاقه به درس در كودكانى شود كه پدر و مادرشان از تحصيل تنفر داشته‏اند، بلكه عوامل محيطى و فرهنگ موجود، معاشرت‏ها و وضع تفكر جامعه، نيز در تقويت و تضعيف علاقه به علم و دانش مؤثر است. قرآن در سوره يونس (10) آيه 31 مى‏گويد: «يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وِيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ». از يزيد، پسرى صالح به عمل مى‏آيد، ولى پسر نوح با بدان مى‏نشيند و اصالت و شرافت دينى و خانوادگى خود را از دست مى‏دهد. يك نوع بدبختى هم هست كه زاييده وراثت است، مانند: ديوانگى و بيمارى‏هاى درمان ناپذير. اين‏گونه عوارض مربوط به عدم دقت در ازدواج، مصرف مشروبات الكلى، قماربازى و هيجانات عصبى است. يكى از روانشناسان مى‏نويسد: «هر كس بايد بداند كه زناشويى با خانواده‏اى كه به ديوانگى يا ضَعْف عقل يا الكلسيم آلوده است، معادل لگدكوبى قانون بقاى نسل است، و اين لگدكوبى يك سرى معايب و غم‏هاى بى‏پايانى را براى مجرمين به بار خواهد آورد.» (راه زندگى، ص 91).
دكتر «الكسيس كارل» مى‏گويد: «مستى زن يا شوهر در لحظه آميزش، خيانت واقعى است؛ زيرا كودكانى كه در اين وضع به وجود مى‏آيند، اغلب از عوارض عصبى و يا روانى درمان‏ناپذير رنج مى‏برند.» (راه زندگى، ص 91).امام صادق(ع) فرمود: «هر زنى، در حال مستى شوهرش، از او تمكين كند و حامله شود، به عدد ستارگان گناه كرده و نوزادش پليدِ عقب‏مانده است.» (لئالى الاخبار، ص 267).
18. البته فقر انتخابى، يك نوع ايثار اجتماعى است و فقر مذموم، فقر اضطرارى است كه زاييده نظام‏هاى استعمارى و ظالمانه و نيز سكوت و ركود جامعه استعمار زده و تحمل وابستگى سياسى و اقتصادى است كه از مهم‏ترين عوامل محروميت و فقر مادى و معنوى به شمار مى‏آيد.
19. اسرا (17) آيه 72.
20. مدثر (74) آيه 38 .
21. نجم (53) آيه 39 - 40.
22. نبأ (78) آيه 40.
23. ماترياليسم ديالكتيك، نظريه‏اى فلسفى در زمينه مابعد الطبيعه است كه فردريش انگلس نخست در كتاب آنتى‏دورينگ و ديالكتيك طبيعت را فرمول‏بندى كرده است و با تغييراتى به صورت فلسفه رسمى حزب كمونيست و مكمّل ماترياليسم تاريخى درآمد.
ماترياليسم ديالكتيك مدعى است كه بنياد هستى «ماده» است و همه صورت‏هاى هستى منشأ مادى دارند كه در سايه دگرگونى پديد آمده‏اند. ديالكتيك هم شيوه تغيير واقعيت است و هم روش كشف «قوانين حركت». بنابراين شامل تغيير انديشه نيز مى‏شود، زيرا انديشه هم مادى است و اصل تحول بر آن حكومت دارد.
24. بحارالانوار، ج 44، ص 139، ح 6. اين روايت در نامه امام على(ع) به امام حسن نيز آمده است.(نهج‏البلاغه، نامه 31.)
25. ناسيوناليست به كسانى گفته مى‏شود كه داراى تعصبات قومى و نژادى شديد باشند.