شرح چـهـل حديث

امام خمينى رحمه الله عليه

- ۳۰ -


بـايـد دانـسـت كـه جـمـيـع مـراتـب وجـود، از غايت اوج ملكوت و نهايت ذروه جبروت تا منتهى النـهـايـات عـالم ظـلمـات و هـيـولى ، مـظـاهـر جـمـال و جـلال حـق و مـراتب تجليات ربوبيت است و هيچ موجودى را از خود استقلالى نيست و صرف تـعـلق و ربـط و عـيـن فـقـر و تـدلى به ذات مقدس حق على الاطلاق است ، و تمام آنها على الاطـلاق مـسـخرات به امر حق و مطيع اوامر الهيه هستند. چنانچه اشاره به اين معنى در آيات فرقانيه بسيار است : قال تعالى : و ما رميت اذا رميت ولكن الله رمى (1155) اين اثبات و نفى اشاره به مقام امر بين الامرين است ، يعنى ، تو رمى كردى و در عين حال تو رمى نكردى به انانيت به استقلال خود، بلكه به ظهور قدرت حق در مرآت تو و نـفـوذ قـدرت او در مـلك و مـلكـوت تـو رمـى واقـع شـد، پـس تـو رامـى هـسـتـى ، و در عـيـن حـال حـق جـل و عـلا رامـى است . و نظير آن است آيات شريفه اى كه در سوره مباركه كهف در قـضـيـه خـضـر و مـوسـى ، عـليـهـمـا السلام ، است كه حضرت خضر بيان اسرار اعـمـال خـود را فرمود: در يك مورد كه مورد نقص و عيب بود به خود نسبت داد، و در يك مورد كه مورد كمال بود به حق نسبت داد، و در مورد ديگر هر دو نسبت را ثابت كرد. يك جا گفت : اءردت . و يكجا گفت : اراد ربك . و يكجا گفت : اءردنا. و همه صحيح بود.(1156)
از آن جـمـله اسـت قـوله خـداى تـعـالى كـه مـى فـرمـايـد: الله يـتـوفـى الانـفـس حـيـن مـوتـهـا،(1157) بـا آنكه ملك الموت موكل بر توفى نفوس است . الله تعالى هو الهـادى و المـضـل : يـضـل مـن يـشـاء و يـهـدى مـن يـشـاء.(1158) بـا آنـكـه جـبـرئيـل هـادى اسـت و رسـول اكـرم ، عـليـه السـلام ، هـادى اسـت : انـمـا اءنـت مـنـذر و لكل قوم هاد.(1159) و شيطان مضل است . و همين طور نفحه الهيه از صور حضرت اسرافيل به عين نفحه اسرافيليه مى دمد.
با يك نظر اسرافيل و عزرائيل و جبرئيل و محمد، صلى الله عليه و آله ، به ساير انبيا، و تـمـام دار تـحـقـق ، چـه هـسـتند كه در مقابل ملك ملك على الاطلاق و اراده نافذه حق به آنها چـيـزى نـسـبت داده شود؟ تمام مظاهر قدرت و اراده حق اند: هو الذى فى السماء اله و فى الاءرض اله .(1160) و به يك نظر، و آن نظر كثرت و توجه به اسباب و مسببات است ، تمام اسباب به جاى خود درست و نظام اتم با يك نظم و ترتيب ترتب مسببات بر اسـبـاب اداره شـود، كـه انـدك سـبـبى و واسطه اى را اگر از كار باز داريم ، چرخ دايره وجود مى ايستد، و ربط حادث به ثابت اگر نباشد با وسايط مقرره ، قبض فيض و امساك رحـمـت شـود. و اگـر كـسـى بـا مـبـانـى و مـقـدمـات مـقـرره و در مـحـال خـود ـ خصوصا كتب عرفانى شامخين ، و در فلاسفه كتب صدرالحكماء و الفلاسة و افـض الحـكـماء الاسلامية (1161) اين مشرب احلاى ايمانى را ادراك كند و به مقام قلب بـرسـانـد، فـتح اين ابواب بر او مى شود و مى يابد كه در مرحله تحقيق عرفانى تمام اين نسبتها صحيح و ابدا شائبه مجاز در آن نيست . چون بعضى از ملائكه موكله به نفوس مؤ منين و قبض ارواح مقدسه آنان مقامات مؤ منين را مى بينند در محضر مقدس حق تعالى ، و از آن طـرف كـراهـت مـؤ مـنـيـن را مـى بـيـنـنـد، حـالت تـزلزل و تـرديـد در آنـهـا حـاصـل آيـد و هـمـيـن حـالت را حـق تـعـالى بـه خـود نـسـبـت داده ، چـنـانـچـه اصل توفى و هدايت و ضلالت را نسبت داده است . و همان طور كه آنها صحيح است به حسب مـسـلك عـرفـانـى ، ايـن نـيـز صـحيح است . ولى ادراك اين مشرب محتاج به حسن قريحه و لطافت و سلامت ذوق است . والله العالم و الهادى .
و ايـن نـكـتـه نـاگـفـتـه نـمـانـد كـه چـون حـقـيـقـت وجـود عـيـن حـقـيـقـت كـمـال و عـيـن تـمـام اسـت و نـقـايـص قـبـايـح بـه حـق تـعـالى نـسـبـت داده نـشـود و مـجـعـول نـبـاشـد ـ چـنانچه در محل خود مقرر و مبرهن است ـ از اين جهت ، هر چه فيض به افق كـمـال نـزديـكـتر باشد و از ضعف و فتور مبراتر باشد، ربط آن به حق اتم و نسبت به ذات مـقـدس احق شود. و به عكس ‍ آن ، هر چه ظلمت تعيين و نيستى غالب آيد و حدود و نقايص افـزون شـود ربـط نـاقـص نـسـبـت بـعـيـد گـردد. و از ايـن جـهـت اسـت كـه افـعـال ابـداعـى را در لسـان شـريـعـت بـه حـق بـيـشـتـر نـسـبـت داده انـد، و افـعـال تـجـددى مـلكـى را كـمـتـر نـسـبـت دادند. و اگر چشم باز و دلى بيدار نقص (را) از كـمـال و زشـت را از زيـبـا و قبيح را از حسن تميز دهد، آن وقت مى تواند بفهمد كه با آنكه تـمـام دار تـحـقـق تـجـلى فـعـلى حـق اسـت و بـه او مـنـتـسـب اسـت ، تـمـام افـعـالش جـمـيـل و كـامـل اسـت و هـيـچـيـك از نـقايص و قبايح به آن ذات مقدس انتساب ندارد. و انتساب بـالعـرض ، كـه در لسـان حـكـمـا، رضـوان الله عـليـهـم ، شـايـع اسـت ، در اوايـل تـعليم و در حكمت شايعه است . و در اين مقام اشتباهاتى است كه صرفنظر كردن از آنها اولى است .
و مـقـصـود از بـيان اين نكته اولا، رفع بعض توهمات فاسده است كه در اين مقام ممكن است جاهل عارى از معارف توهم كند.
و ثـانـيـا، بـيـان آن اسـت كه اين ترديد و ترج ح دواعى چون از بعض ملكوتيين واقع مى شود، نسبت آن به حق اتم است از آن امورى كه در اين عالم واقع مى شود.
و ثـالثـا، آنـكـه بـاز انـسـان عـارف بـه حـقـايـق بـايـد وجـهـه كـمـال و نـقـص را در ايـن تـرديـد و تـرجـح دواعـى تـمـيـز دهـد، و جـهـت كمال را به حق منتسب بداند، و جهت نقص را سلب كند.
تتميم در بيان توجيه ديگر از حديث ترديد
در ايـن مـقـام وجـه ديـگـريست براى توجيه حديث شريف كه در سالف ايام به نظر ضعيف قـاصـر رسـيـده . و آن اين است كه بندگان خداوند يا عرفا و اوليايند و در حق سير الى الله مـنـسـلك در سـلك اربـاب قـلوب شـدنـد، و ايـن دسـتـه از بندگان مجذوب حق و شيفته جـمـال بيمثال اويند و قبله توجه و آمال آنها ذات مقدس حق است و نظر به غير او از عوالم ، حـتـى خـود و كـمـال خـود، نـدارنـد. و يا منعمر در زخارف دنيا و مستغرق در ظلمات حب جاه ، و مـال ، و وجـهـه قلوبشان انانيت و انيت خود است بدون آنكه توجهى به عالم قدس و نظرى به محفل انس داشته باشند. و هم الملحدون فى اءسماء الله .(1162)
و طـايـفـه سوم مؤ منين هستند كه آنها به حسب نور ايمان متوجه به عالم قدس هستند، و به حسب توجهشان به اين عالم كراهت از موت دارند. و خداوند از اين تجاذب ملكى و ملكوتى و الهـى و خـلقى و آخرتى و دنيايى تعبير به ترديد فرموده ، چنانچه در ترديد ايـن تجاذب به طرفين قضيه موجود است ، كاءنه فرموده است در هيچ موجودى از موجودات ايـن تـجاذب ملكى و ملكوتى مثل بنده مؤ من نيست : از طرفى كراهت موت دارد براى توجهش بـه عـالم ملك ، و (از طرفى ) جاذبه الهيه او را جذب به خويش كند براى رساندن او را به كمالش . پس ، حق تعالى كراهت مسائت او دارد كه مساوق با بقاى اوست در ملك ، و خود كـراهت موت دارد. اما مردم ديگر چنين نيستند، زيرا كه اوليا جاذبه ملكى ندارند، و منغمرين در دنيا جاذبه ملكوتى را فاقدند.
و نـسـبت اين تجاذب به حق براى همان است كه در وجه سابق مذكور شد. و در اين مقام محقق كـبـيـر، سـيد جليل داماد، و تلميذ بزرگوار(1163) او تحقيقاتى دارند(1164) كه ذكر آن موجب تطويل است .
فـــصـــل ، در بـــيـــان آنـــكـــه حـــق تــعـالى بـا فـقـر و غـنـا و غـيـر ايـنـهـا اصـلاححال مؤ منين فرمايد
ايـنـكـه در ايـن حـديـث شريف مى فرمايد كه بعضى از بندگان مرا جز فقر اصلاح نكند، اگـر از آنـهـا فـقـر را بـگـيـرنـد هـلاك مى شوند، و همين طور بعضى با غنا و بى نيازى اصلاح شوند و بدون آن هلاك شوند، از آن معلوم مى شود كه هر چه حق تعالى به مؤ منين مـرحـمـت مـى فـرمايد، از غنا و فقر و صحت سقم و امنيت و وحشت و ديگر امور، براى اصلاح حـال مـؤ مـنـيـن و تـخـليص حالت قلوب آنهاست . و اين حديث شريف منافات ندارد با احاديث كـثـيره اى كه وارد است در باب شدت ابتلاى مؤ منين به اءسقام و اءوجاع و فقر و فاقه و سـايـر بـليـات ، زيـرا كـه حـق تـعـالى بـه رحـمـت واسـعـه و فـضـل عـمـيـم خـود مـثـل يـك طبيب معالج و پرستار عطوف است كه هر كس را بطورى از دنيا پـرهـيـز مـى دهـد گـاهـى بـه يـكـى ثـروت مـى دهـد و در عـيـن حال به حسب شدت و ضعف و كمال و نقص ايمان او را مبتلا به بلاهاى ديگر مى كند، بلكه ثروت و غنا را براى او طورى محفوف به بليات مى كند كه او را از دنيا و حب او منصرف مـى كـنـد. مزاج اين شخص طورى است كه اگر او را فقير كند، به واسطه آنكه سعادت را در مـال و مـنـال شـايـد مـى بـيـنـد و اهـل دنـيا را سعيد مى داند، متوجه به دنيا مى شود و در تحصيل آن به هلاكت ابدى مى افتد. ولى وقتى آن را در دسترس او گذاشت و براى شيفته نـشـدن آن مـحـفـوف كرد آن را به زحمات و صدمات خارجى و داخلى ، از دنيا منصرف شود. يـكـى از مـشايخ عظام ما، دام ظله ، مى فرمود كه در تعدد زوجات ، كه انسان گمان مى كند ورود در دنيا و توجه به آن است ، وقتى كه انسان به آن مبتلا شد، مى يابد كه اين يكى از شـاهـكـارهاى بزرگى است كه انسان را در عين ورود در دنيا از دنيا خارج مى كند و از آن منصرف مى نمايد.
پـس خـداى تـعـالى گاهى مؤ منين را به فقر مبتلا مى كند و آنها را اصلاح مى كند و قلوب آنـهـا را از دنـيـا منصرف مى فرمايد و دلدارى از آنها مى نمايد، و گاهى به غنا و ثروت مـبـتـلا مـى كـنـد و در حـيـن حال كه انسان گمان مى كند در عيش و نوش دنيا و سور و سرور هـسـتـنـد آنـهـا در فـشـار و زحـمـت و ابـتـلا و مـصـيـبـت گـرفـتـارنـد. و در عـيـن حـال مـنـافـات نـدارد كه فضل فقراى مسلمين پيش حق تعالى نيز بيشتر باشد، چنانچه از روايـات مـعـلوم شـود. و مـا شـمـه اى از ايـن بـاب را در ذيل يكى از احاديث سابقه شرح داديم .(1165)
فـــصـــل ، در بـــيـــان قـــرب فـــرايـــض و نـوافـل و نـتـيـجـه آن بـه حـسـب طـريـقـهاهل ذوق و سلوك
بـدان كـه از بـراى سـالك الى الله و مـهـاجر از بيت مظلمه نفس به سوى كعبه حقيقى يك سـفـر روحـانـى و سـلوك عـرفـانـى اسـت كـه مـبـداء آن مـسـافـت بـيـت نفس و انانيت است ، و مـنـازل آن ، مـراتـب تـعـيـنـات آفـاقـى و انـفسى و ملكى و ملكوتى است كه از آنها به حجب نورانيه و ظلمانيه تعبير شده : ان الله سبعين اءلف حجاب من نور و ظلمة .(1166) يعنى انوار وجود و ظلمات تعين ، يا انوار ملكوت و ظلمات ملك ، يا ادناس ظلمانيه تعلقات نـفـسـانـيه و انوار طاهره تعلقات قلبيه . و از اين هفتاد هزار حجب نوريه و ظلمانيه گاهى بـه طريق جميع تعبير به هفت حجاب شده ، چنانچه در خصوص تكبيرات افتتاحيه از ائمه اطهار وارد است كه در خرق هر حجابى تكبيرى فرموده .(1167)
و در مـوضـوع سجده به تربت حسنيه ، روحى له الفداء، است كه سجده بر آن خرق حجب سبع كند.(1168) و عارف مشهور گويد:

هفت شهر عشق را عطار گشت
 
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم (1169)

و در انـسـان صـغـيـر بـه لطايف سبعه تعبير شده .(1170) و گاهى به سه حجاب كلى عدد آن را رساندند:(1171) در آفاق به عوالم ثلاثه (1172) و در انـفـس بـه مـراتـب ثـلاثـه (1173) تـعـبير كرده اند. و گاهى به طريق تـوسـط بـه هـزار مـنـزل مـعـروف پـيـش سـايـريـن ، و بـه اعـتـبـارى بـه صـد مـنـزل ، و بـه اعـتـبـارى بـه ده مـنـزل تـقـسـيـم نـمـوده انـد.(1174) و شـيـخ عـارف كـامـل شـاه آبـادى ، دام ظـله ، بـراى هـر مـنـزلى از منازل سايرين ده بيت مقرر مى داشت ، با اسلوب بديعى كه مجموع هزار بيت مى شد به آن تـرتـيـب . و حـضـرت ابـراهـيـم خليل الرحمن ، عليه السلام ، در آن سير روحانى ، كه حق تـعـالى از آن حـكـايـت مـى فـرمـايـد، مـنـازل را به سه مقام تعبير فرموده ، و از يكى به كـوكـب ، و ديـگـرى بـه قـمر، و سومى به شمس تعبير فرموده .(1175)
و بـالجـمـله ، مـبـداء سـفـر روحـانـى بـيـت مـظـلمـه نـفـس اسـت ، و مـنـازل آن مـراحـل و مـراتـب آفـاق و انـفـس اسـت ، و غايت ذات مقدس حق است به جميع اسماء و صـفـات در ابتداى امر براى انسان كامل ، و مضمحلا فيه السماء و الصفات در آخر امر، و اسمى و صفتى و تعينى از اسماء و صفات و تعينات است براى غير آن .
و پـس از آنكه انسان سالك قدم بر فرق انيت و انانيت خود گذاشت و از اين بيت خارج شد و در طـلب مـقـصـد اصلى و خداجوئى منازل و مراحل تعينات را سير كرد و قدم بر فرق هر يـك گـذاشـت و حـجـب ظـلمـانـيـه و نـورانـيـه را خـرق نـمـود و دل از هـمـه مـوجـودات و كـائنـات بـركـنـد و بـتـهـا را از كـعـبـه دل بـه يـد ولايـت مـآبـى فـرو ريـخـت و كـواكـب و اقـمـار و شـمـوس از افـق قـلبـش افـول كـردنـد و وجـهـه دلش يـك رو و يـك جـهـت بـى كـدورت تـعلق به غير، الهى شد و حـال قـلبش ‍ وجهت وجهى للذى فطر السموات والاءرض (1176) شد و فانى در اسـمـاء و ذات و افعال گرديد، پس در اين حال از خود بى خود شود و محو كلى برايش حـاصـل شود و صعق مطلق رخ دهد، پس حق در وجود او كارگر شود و به سمع حق بشنود و بـه سمع حق بشنود به بصر حق ببيند و به يد قدرت حق بطش كند و به لسان حق نطق كـنـد، و بـه حق ببيند و جز حق نبيند، و به حق نطق كند و جز حق نطق نكند، از غير حق كور و كـر و لال شـود و چـشـمـش و گـوشـش جـز بـه حـق بـاز نـشـود. و ايـن مـقـام حـاصـل نـشـود مـگـر بـا جـذبـه الهـيـه و جـذوه نـار عـشـق كـه بـديـن جـذوه عـشـقـيـه لازال متقرب به حق شود، و به آن جذبه ربوبيه ، كه عقيب حب ذاتى است ، از او دستگيرى شود كه در اين وادى حيرت نلغزد و به شطح و جز آن ، كه از بقاياى انانيت است ، گـرفـتـار نـيايد. و در اين حديث اشاره به اين دو شده است بقوله : و انه يتقرب الى بالنافلة حتى اءحبه . تقرب عبد از جذوه عشق است ، و جذبه الهيه حق از حب است .
تـا كـه از جـانـب مـعـشـوق نـبـاشـد كـشـشـى
 
كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد(1177)

پـس ، مـنـتـهاى قرب نوافل فناى كلى و اضمحلال مطلق و تلاشى تام است ، و نتيجه آن : كـنت سمعه الذى يسمع به ... است . و پس از اين فناى تام و محو كلى و محق مطلق و صـعـق تـمام ، گاه شود كه عنايت ازليه شامل حالش ‍ شود و او را به خود آورد و ارجاع بـه مـمـلكـت خـودش فـرمـايـد، و حـالت صحو از براى او دست دهد، و حالت انس و طـمـاءنـيـنه پيدا كند و كشف و سبحات جمال و جلال بر او گردد، و در اين حالت صحو، در مـرآت ذات صـفـات ، و در آنـهـا اعـيـان ثـابـتـات را و لوازم آنـهـا را، كـشـف نـمـايـد. و حال اهل سلوك در اين مقام نيز مثل مقام اول است در اينكه عين ثابتش تابع هر اسمى است ، در هـمـان اسـم فـانـى شـود و بـه هـمـان اسـم بـاقـى مـانـد، و در حال صحو نيز كشف همان اسم بر او گردد، و كشف عين ثابت تابع همان اسم بر او گردد.
در سر اختلاف انبيا در نبوت
پس انسان كامل در تحت اسم جامع اعظم و كشف مطلق اعيان ثابته و لوازم آن ازلا و ابدا بر او گـردد، و كـشـف حـالات و اسـتـعـداد مـوجـودات و كـيـفـيـت سـلوك و نـقـشـه وصـول آنـهـا بـر او گـردد، و خلعت خاتميت و نبوت ختمى ، كه نتيجه كشف مطلق است ، بر قـامت زيباى مستقيمش راست آيد. و ديگر پيغمبران هر يك به مناسبت اسمى كه از آن مظهريت دارنـد و بـه مـقـدار حـيـطـه و سـعـه دايـره آن ، كـشـف اعـيـان تـابـعـه آن اسم كنند، و باب كمال و نقص و اشرفيت و غير آن وسعه وضيق دايره دعوت از آنجا شروع شود و به تبعيت اسـمـاء الهـيـه رجـوع كـنـد، چـنـانـچـه تـفـصـيل آن را در رساله مصباح الهداية ذكر كرديم .(1178)
بالجمله ، پس از اين حالت كه صحو بعد المحو دست داد، وجود او وجود حقانى گردد و حق تـعـالى در مرآت جمال او موجودات ديگر را مشاهده فرمايد، بلكه هم افق با مشيت گردد. و اگـر انـسـان كـامل باشد با مشيت مطلقه هم افق گردد و روحانيت او عين مقام ظهور فعلى حق گـردد، و در ايـن حال حق تعالى به او مى بيند و مى شنود و بطش ‍ مى كند، و خود او اراده نافذه حق و مشيت كامله و علم فعلى است : فالحق يسمع به و يبصر به ...الحديث على عين الله و سـمع الله و جنت الله (1179) الى غير ذلك . پس قرب فرايض صحو بعد المحو است و نتيجه آن آنهاست كه شنيدى .
بـايـد دانـسـت كـه ايـن صـحـو و رجوع به كثرت را قرب گوييم ، زيرا كه اين صـحـو بـعد المحو غير از اين حالت غفلتى است كه از براى ماست ، و اين وقوع در كثرت پـس از فناى محض غير از اين كثرتى است كه ما در آن واقع هستيم ، زيرا كه كثرت براى مـا حـجـاب است از وجه حق ، و براى آنها مرآت مشاهده است : ما راءيت شيئا الا و راءيت الله مـعـه و فـيـه و قـبـله و بـعـده (1180) و تـوان قـرب نـوافـل را فـنـاى اسـمـائى دانـست ، و قرب فرايض را فناى ذاتى ، و بنابراين ، نتيجه قرب فرايض محو مطلق شود. و تفصيل آن در اين مقام بيش از اين مناسب نيست ، و همين اندازه نيز خروج از طور اين اوراق بود.
فصل ، در نقل كلام شيخ اجل بهايى است
شـيـخ جـليـل عـارف بـهـائى ، رضـوان الله عـليـه ، در اربـعـيـن فـرمـايـد، در ذيـل ايـن حـديـث شريف ، كه از براى اصحاب قلوب در اين مقام كلمات عاليه و اشارات سريه و تلويحات ذوقيه اى است كه مشام ارواح را معطر كند و رميم اشباح را حيات بخشد. و هـدايـت بـه مـعـنـى آنـهـا نشود و مطلع بر حقيقت آنها نگردد مگر كسى كه به رياضات و مـجـاهدات راحت از خود سلب كند تا آنكه از شرب آنها بچشد و به مطلب آنها برسد. و اما كـسـى كـه از اسرار آنها بيخبر است و از گنج معارف آنها محروم است ، به واسطه انغمار در حظوظ نفسانيه دنيه و فرو رفتن در لذات بدنيه ، پس او از شنيدن اين كلمات در خطر عـظـيـم اسـت و بـيـم آن اسـت كـه گـرفـتـار الحـاد شـود و تـوهـم حـلول و اتـحاد نمايد، تعالى الله عن ذلك علو كبيرا.(1181) و ما در اين مقام به طريق سـاده و سـهل التناول سخن گوييم تا به افهام نزديك باشد. پس ‍ گوييم كه اين كلام مـبـالغـه اسـت در قـرب ، و بـيـان اسـتيلاى سلطان محبت بر ظاهر بنده و باطنش و سر او و عـلنـش ‍ مـى باشد. پس مراد، والله اءعلم ، آن است كه وقتى بنده را دوست داشتم او را جذب كنم به محل انس و متوجه نمايم به عالم قدس ، و فكر او را مستغرق كنم در اسرار ملكوت و حـواس او را قـصـر كـنـم بـر اخـذ انـوار جـبـروت ، پـس قـدم او در ايـن حال ثابت بماند در مقام قرب ، و محبت با گوشت و خون (او) ممزوج گردد تا آنكه از خود غـايـب شود و از حس خويش غافل گردد، پس اغيار از نظرش محو شود تا آنكه من به منزله چشم و گوش او گردم . چنانچه گفته اند:
جنونى فيك لا يخفى
 
و نارى منك لا يخبو

فاءنت السمع و الابصار
 
و الاركان و القلب (1182)

انتهى كلامه ، رفع مقامه .(1183)
در نقل كلام محقق طوسى است
و جـنـاب افـضـل المـتـاءخـريـن و اكـمـل المـتـقـدمـيـن ، خواجه نصير طوسى ، قدس الله سره القـدوسـى ، فـرمـايـد: عـارف چـون از خـود مـنـقـطـع شـد و بـه حـق متصل شد، مى بيند تمام قدرتها را مستغرق در قدرت حق ، و همه علوم را مستغرق در علم حق ، و جـمـيـع ارادات را مستغرق در اراده او، پس تمام وجودات و كمالات وجودات را صادر از او و فـائض ‍ از نـاحـيـه او مى بيند، پس حق تعالى در اين هنگام سمع و بصر و قدرت و علم و وجـود او گـردد، پـس عـارف در ايـن حـال مـتـخـلق بـه اخـلاق الله شـود. انـتهى كلامه ،(1184) زيد فى علو مقامه .
و جـنـاب مـحـقـق مـجـلسـى را نـيز در اين مقام كلامى است كه ملخص آن آن است كه انسان اگر صـرف قـواى خـود در راه شـهـوت و شـيطان نمود، از آنها چيزى باقى نماند جز حسرت و نـدامـت . و اگـر آنـهـا را صـرف در راه طـاعـت خـداونـد كـرد، خـداونـد تبديل كند آنها را به قواى روحانى ، پس سمع و بصر او سمع و بصر روحانى گردد، و با آن سمع كلمات ملائكه را بشنود. و به واسطه موت آن سمع و بصر ضعف پيدا نكند، و در قـبـر بـا آن سـمـع روحـانـى و بـصـر روحـانـى سـؤ ال و جـواب واقـع شـود، و در قـيـامـت بـه واسـطه اين سمع و بصر روحانى داراى سمع و بـصـر اسـت . بـه خـلاف آنـهـايـى كـه داراى ايـن سمع و بصر نيستند، كور و كر محشور گردند. و به واسطه اين اعطا و عطيه حق تعالى فرموده : كنت سمعه الذى به ... الحديث .(1185) و اين كلام از ايشان خالى از غرابت نيست .
تتمه
شـيـخ اجـل بـهـائى (فـرمـايـد) كـه ايـن حـديـث شـريـف صـريـح اسـت در ايـنكه واجبات افـضـل اسـت از مستبحات . و اشكال در حديث (كه ) نفى افضليت غير واجب را فرموده ، و اين مـلازم بـا افـضليت واجب نيست ، زيرا كه ممكن است مساوى باشد، مدفوع است به اينكه اين نـحـو تـركـيب دلالت بر افضليت دارد در اكثر لغات . و شيخ شهيد، رضوان الله عليه ، اسـتـثـنـا فـرمـوده اسـت از ايـن كـليـت مـواردى را: يـكـى ، ابـراء ديـن اسـت كـه افـضـل اسـت از انـظـار و مـهـلت دادن مـعـسـر، بـا آنـكـه اول مـسـتـحـب اسـت و دوم واجـب . دوم ، ابـتـدا بـه سـلام اسـت ، كـه از رد آن افـضـل اسـت . سـوم ، اعـاده مـنـفـرد اسـت نـمـاز را بـه جـمـاعت ، الى غير ذلك . ـ انتهى .(1186) و بعضى در هر يك مناقشه نمودند كه ذكر آن چندان لزوم ندارد.
و بـايـد دانـسـت كـه ظـاهـر حـديـث شـريـف آن اسـت كـه واجـبـات از مـسـتـحـبـات افـضـل اسـت گـرچـه از سـنـخ هـم نـبـاشـنـد، مـثـلا رد سـلام واجـب افـضـل اسـت از حـج مـنـدوب و بـنـاى مـدرسـه عـظـيـمـه و زيـارت رسول الله . و اين گرچه به نظر قدرى بعيد مى آيد، و لهذا مرحوم مجلسى ، رحمه الله ، فـرمـوده مـمـكـن اسـت اخـتـصـاص داد بـه مـسـانـخ هـم ،(1187) ولى بـعـد از آنـكـه دليـل دلالت بـر آن كـرد، بـه مـجـرد اسـتـبعاد نتوان چنين گفت . و ممكن است دعوى انصراف فـريـضـه را بـه فـرايـض ‍ تـعـبـديـه مـحـضـه كـرد، مـثـل نـمـاز و روزه و حـج و زكـات و امـثـال آن ، نـه فـرايـض ديـگـر، از قـبـيـل انـظـار مـعـسـر و رد سـلام و غـيـر آن . گـرچـه ايـن نـيـز خـالى از تاءمل نيست . والحمدلله اءولا و آخرا.
الحديث الخامس و الثلاثون
حديث سى و پنجم
بـالسـند المتصل الى عماد الاسلام و المسلمين ، محمد بن يعقوب الكلينى ، رضوان الله عـليـه ، عـن مـحـمـد بـن يـحـيـى ، عـن احـمـد بـن مـحـمـد، عن اءحمد (بن محمد) بن اءبى نصر، قـال ، قـال اءبـوالحـسـن الرضـا، عـليـه السـلام : قـال الله : يـاابـن آدم ، بـمـشـيـئتـى كـنت اءنت الذى تشاء لنفسك ما تشاء، و بقوتى اءديت فرايضى ، و بنعمتى قويت على معصيتى . جعلتك سميعا بصيرا قويا، ما اءصابك من حسنة فـمـن الله ، و مـا اءصـابـك مـن سيئة فمن نفسك . و ذلك اءنى اءولى بحسناتك منك ، و اءنت اءولى بـسـيـئاتـك مـنـى . و ذاك اءنـنـى لا اءسـاءل عـمـا اءفعل و هم يساءلون .(1188)
ترجمه :
فرمود حضرت رضا، سلام الله عليه : خداى تعالى فرمود: "اى پسر آدم ، به خواست مـن تـو آنـى كـه مـى خـواهـى براى خود آنچه مى خواهى ، و به توانايى من به جا آوردى واجبات مرا، و به نعمت من توانا شدى بر معصيت من . قرار دادم تو را شنوا، بينا و توانا. آنـچـه بـرسد تو را از نيكويى از خداوند است ، و آنچه برسد تو را از بدى از خود تو است ، براى اينكه من اولى هستم به نيكوييهاى تو از تو، و تو اولى هستى به زشتيهاى خودت از من ، زيرا كه من پرسش نشوم از آنچه مى كنم و آنها پرسش شوند."
شـرح در ايـن حـديـث شـريـف مـطـالب عـاليـه بـه مـسـائل مـهـمـه اى اسـت از علوم عاليه ما قـبـل الطـبـيـعـة كـه بـا تـفـصـيـل مـقـدمـات اگـر ذكـر شـود، خارج از طور اين اوراق و موجب تـطـويـل اسـت ، پـس ، نـاچـار بـه طـريـق تـوسـط و اقـتـصـار مـشـى كـرده بـعضى از آن مـسـائل را بـه طـريـق نـتـيجة البرهان مذكور مى داريم در ضمن فصولى چند. و على الله التكلان .
فصل ، در بيان آنكه براى اسماء حق دو مقام است
بـدان كـه از براى مشيت حق تعالى جلت عظمته ، بلكه از براى ساير اسماء و صفات از قبيل علم و حيات و قدرت و غير آن ، دو مقام است :
يـكـى ، مـقـام اسـمـاء و صفات ذاتيه است ، كه به برهان پيوسته است كه ذات مقدس واجب الوجود به حيثيت واحده و جهت بسيطه محضه كل كمالات و مستجمع جميع اسماء و صفات است ، و جميع كمالات و اسماء و صفات جمال و جلال رجوع كند به حيثيت بسيطه وجوديه ، و هر چـه مـاوراى وجـود اسـت نـقص و قصور و اعدام است . و چون ذات مقدسش صرف وجود و وجود صرف است ، صرف كمال و كمال صرف است : علم كله ، قدرة كله حياة كله .
و ديگر، مقام (اسماء) و صفات فعليه است ، كه مقام ظهور به اسماء و صفات ذاتيه است و مرتبه تجلى به تعوت جلاليه و جماليه است . و اين مقام مقام معيت قيوميه است : هو معكم .(1189) و ما من نجوى ثلثة الا هو رابعهم ...(1190) و مقام وجه الله است : اءينما تولوا فثم وجه الله .(1191) و مقام نوريت اسـت : الله نـور السـموات و الارض .(1192) و مقام مشيت مطلقه است : و ما تشاؤ ون الا اءن يشاء الله .(1193) خلق الله الاشياء بالمشية و خـلق المـشـيـة بـنـفـسـهـا.(1194) و از بـراى آن در لسـان اهل الله اصطلاحات و القاب ديگرى است . و به هر دو مقام اشاره شده است در آيه شريفه كتاب الهى بقوله : هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن .(1195) به بعضى وجوه .
بالجمله ، مقام مشيت فعليه مطلقه احاطه قيوميه دارد به جميع موجودات ملكيه و ملكوتيه و جميع موجودات به وجهى تعينات آن هستند، و به وجهى مظاهر آن مى باشند. و به حسب اين مـقـام از مـشـيت فعليه و مظهريت و فناى مشيت عباد در آن ، بلكه مظهريت و مرآتيت خود عباد و جـمـيـع شئون آنها از آن ، در اين حديث شريف فرموده است : اى پسر آدم ، به مشيت من تو آن كـسـى هـسـتى كه مشيت مى كنى ، ذات تو و كمالات ذات تو به عين مشيت من است ، بلكه تو خـود و كـمـالاتـت از مـظـاهـر و تـعـيـنـات مـشـيـت مـنـى : و مـا رمـيـت اذا رميت ولكن الله رمى (1196) و از بـراى مـطـلب عرفانى شواهد كثيره از اخبار و آيات است كه ذكر آن لزومى ندارد.
و شـيخ جليل اشراقى ، قدس سره ، علم تفصيلى حق تعالى را به اشيا عبارت از همين مقام فـعـلى مـى دانـد،(1197) و مـحقق طوسى ، قدس سره ، در اين باب از او تبعيت فرموده .(1198) و حـضـرت صـدرالمـتـاءلهـيـن ، قـدس سـره ، عـلم تفصيل را همان مقام ذات بسيط مى داند.(1199) و كلام اين دو بزرگوار به طور اطلاق مـرضـى ايـشـان نـيـسـت . و نـويـسنده روح كلام آنها را به يك امر راجع مى دانم و نزاع را لفظى مى دانم به بيانى كه مناسب اين مقام نيست .
و از اين بيان معلوم شد كه هر چه در دار تحقق متحقق گردد، چه از جواهر قدسيه الهيه ، يا مـلكـيـه طـبـيـعـيـه ، يـا اعـراض ، و چـه ذوات و اوصـاف و افـعـال ـ تـمام آنها به قيوميت و نفوذ قدرت و احاطه قوت حق متحقق شوند. پس ، درست شد كـه بـقـوتـى اءديت فرائضى . و همين مقام مشيت مطلقه مقام رحمت واسعه و نعمت جامعه است ، چنانچه فرمايد: و بنعمتى قويت على معصيتى .
فصل ، در اشاره به مسئله جبر و تفويض
در اين حديث شريف اشاره واضحه به مسئله جبر و تفويض نموده ، و مذهب حق را، كه امر بين امـريـن و مـنـزلة بـيـن مـنـزلتـيـن اسـت ، مـطـابـق مـسـلك اهـل مـعـرفـت و طـريقه اصحاب قلوب ذكر فرموده است ، زيرا كه هم اثبات مشيت و اتيان و قـوت بـراى بـنـده نـموده ، و هم آنها را به مشيت حق دانسته فرموده است : تو مشيت كردى و بـه مشيت من مشيت تو ظاهر است ، تو اتيان فريضه نمودى ، و قوه تو ظهور قوه من است ، و بـه نـعـمـت مـن كـه بـسـط رحـمـت واسـعـه اسـت قـوه تـو بـر مـعـصـيـت حـاصـل شـد، پـس از تو سلب نمى شود افعال و اوصاف و وجودات مطلقا، چنانچه اثبات مـطـلق نـيـز نشود، تو مشيت (كردى ) و مشيت تو فانى در مشيت من و ظهور و تعين آن است ، و بـه قـوه خـود تـقـويـت بـر طـاعـت و مـعـصـيـت دارى ، و بـا ايـن حال ، قوت و قدرت تو ظهور قدرت و قوت من است . و پس از آن ، چون مظنه اشكالى بوده اسـت و آن ايـن اسـت كه بنابراين ، نقايص و رذايل و معاصى را نيز به حق بايد نسبت داد، رفـع آن اشـكـال را بـه وجه حكمى برهانى و ذوقى عرفانى فرموده كه حق تعالى چون صـرف كـمـال و خـيـريـت و جـمـال و بـهـاء اسـت ، از ايـن جـهـت آنـچـه از ناحيه مقدسه اوست كـمـال و خـيـريـت اسـت ، بـلكـه مـظـام وجـود و حـقـيـقـت هـسـتـى ، در غـيـب و شـهـود، عـيـن كـمـال و اصـل تـمـامـيـت و جـمـال اسـت ، و آنـچـه نـقـص و رذيـله و شـر و وبـال اسـت بـه عـدم و تـعـيـن راجـع و از لوازم مـاهـيـت اسـت كـه مـتـعـلق جـعـل و مـفـاض از حـق نـيست ، بلكه شرورى كه در عالم طبيعت و نشئه تنگ ملك مى باشد از تـضـاد بـيـن مـوجـودات و تـنـگـنـايـى عـالم دنـيـاسـت ، و تـضـاد بـيـن آنـهـا مـتـعـلق جـعـل نـشود. پس ، آنچه از خيرات و كمالات و حسنات است از حق است ، و آنچه نقص و شر و مـعـصيت است از خلق است ، چنانچه فرموده : ما اءصابك من حسنة فمن الله و ما اءصابك من سـيـئة فـمـن نـفـسـك . پـس ، جـمـيـع سـعـادات دنياويه و اخراويه و جميع خيرات ملكيه و مـلكـوتـيـه از سرچشمه خيرات و سعادات افاضه شده ، و جميع شقاوتهاى دنيا و آخرت و شـرور ايـن عالم و عالم ديگر از قصور ذاتى و نقصان خود موجودات است . و آنچه معروف اسـت كـه سعادت و شقاوت متعلق جعل جاعل نيست بلكه ذاتى اشياست ، در جانب سعادت بى اصـل اسـت ، چه كه سعادت مجعول و مفاض از جانب حق است ، و ذاتى از هر ذوات و ماهيتى از مـاهـيـات را سـعـادتـى نيست ، بلكه هلاك محض و شقاوت تام به حيثيت ماهيت رجوع كند. و در جـانـب شـقـاوت صـحـيـح اسـت ، زيـرا كـه شـقـاوت بـه مـاهـيـت راجـع و غـيـر مـجـعـول اسـت ، بـراى آنكه دون مرتبه جعل است . و حديث معروف السعيد سعيد فى بطن اءمـه ، والشقى شقى فى بطن اءمه (1200) را معنى ديگرى است كه متعلق به علم اسماء و صفات است و ذكر آن متناسب نيست .
و چـون بـعـد از بـيـان اين مطلب حق برهانى ، مظنه شبه ديگرى است ، و آن آن است كه در جانب خيرات عزل موجودات و در جانب شرور عزل قدرت واجبه قديمه مستلزم جبر و تفويض و آن خـلاف مـقـرر اسـت در مـسـلك عـرفـان و طـريـقـه بـرهـان ، دفـع آن فـرموده در لسان دليـل بـر مـطـلب سـابـق و تـحـقـيـق كيفيت آن به اينكه حق تعالى اولى به حسنات است از بـندگان ، و آنها اولى به سيئات هستند از ذات مقدس حق ، كه در اين اثبات اولويت اثبات انتساب از طرفين است .
و امـا بـيـان اوليـت حـق از بـنده در خيرات و اصل انتساب آن به بندگان براى آن است كه نسبت خيرات به مبداء المبادى نسبت وجود و بالذات است ، زيرا كه خيرات ذاتى وجود است ، و آن در واجـب عـيـن ذات و در مـمـكـن بـه جـعـل و افـاضـه اسـت ، پـس اصل افاضه خيرات از واجب تعالى شاءنه است ، و مرآت ظهور و مظهر آن ، ممكن است ، و آن نـسـبـت ظـاهـريـت و افـاضـه ، اتـم از اين نسبت مظهريت و قابلى است . و اما در سى ئات و شرور به عكس است ، ليكن هر دو نسبت محفوظ است ، زيرا كه آنچه از حق مفاض است خيرات اسـت ، و لازمه اين خيرات تخلل شرور است به طريق انجرار و تبعيت ، پس بالعرض به او منتسب و بالذات از نقصان ذوات و قصور ماهيات است . چنانچه در آيه شريفه نيز به دو نـظـر ايـن دو مـعـنـى را فـرمـود: آنـجـا كـه سلطان وحدت قلبه كرده و كثرات و نقايص را مـضـمـحـل فـرمـوده ، فـرمـايـد: قـل كـل مـن عـنـد الله .(1201) و آنـجـا كـه تـخلل كثرت را بالعرض ملاحظه فرموده و وسايط را مقرر داشته ، فرمايد: ما اءصابك من حسنة فمن الله ... الايه (1202)
فـــصـــل ، در بـــيـــان آنـــكـــه حـــق تـــعـــالى ســـؤ ال نـشـود از آنـچـه بـكـنـد و ديـگـر مـوجـودات سؤال شوند
بـدان كـه مـحـقـقـيـن از فـلاسـفـه گـويـنـد كـه از بـراى فـعل مطلق حق غايت و غرضى جز ذات مقدس و تجليات ذاتيه او نيست ، و ممكن نيست كه ذات مـقـدس در ايـجـاد اشـيـاء جـز ذات خـود و ظـهـور و تـجلى ذات مقدس خود غايت ديگرى داشته بـاشـد، زيـرا كـه هـر فـاعـلى كه به قصد و غايت غير ذات ايجادى كند، براى هر غايتى بـاشد، ولو ايصال نفع و رسيدن مثوبت به غير باشد و يا براى عبادت و معرفت يا ثنا و محمدت باشد، متمكل به آن است و وجود آن برايش اولى از عدم آن است ، و اين مستلزم نقص و قـصور و انتفاع است ، و آن بر ذات مقدس كامل على الاطلاق و غنى بالذات و واجب من جميع الجـهـات مـحـال اسـت . پـس ، در افـعـال اولمـيـت و سـؤ ال از لمـيـت نـيـسـت و لا يـسـاءل عـمـا يـفـعـل .(1203) و امـا سـايـر مـوجـودات در افـعـال خـود اغـراض و مـقـاصـد ديـگـر دارنـد غـيـر ذات خـود. پـس ، عـشـاق جـمـال حـق و مـقـربـيـن و مـجـذوبـيـن غـايـت افـعـالشـان وصـول به باب الله و رسيدن به لقاء الله و ساحت قدس الهى است . و ديگر موجودات بـه حـسـب كـمـال و نـقـص و شـدت و ضعف خود غرض زايد بر ذات خود دارند. و بالجمله ، چـيـزى كـه كـمال مطلق است و واجب بالذات است ، واجب من جميع الجهات است ، و چنانچه ذات مـقـدسـش مـبـرا از لمـيـت اسـت ، افعالش نيز مبرا از لميتى وراى ذات است ، به خلاف ساير موجودات .
و ايـضـا، چـون دات مـقـدسـش كـامـل مـطـلق و جـمـيـع عـلى الاطـلاق اسـت ، كـعـبـه آمـال هـمـه مـوجـودات و غـايـت مقصد جميع سلسله كاينات است ، و خود كعبه آمالى و غايت (و) مـقـصـدى وراى خـود ندارد، چه كه ديگر موجودات ناقص بالذات و هر ناقصى مهروب عنه اسـت بـالفـطـرة ، چـنـانـچـه هـر كـامـلى مـرغـوب فـيـه اسـت ، پـس غـايـت هـمـه حـركـات و افـعـال ذات مـقـدس اسـت ، و از بـراى خـود ذات مـقـدس غـايـتـى جـز خـود نـيـسـت ـ فـلا يسال عما يفعل و هم يساءلون .(1204)
و ايـضـا، چـون ذات مـقـدسـش در غـايـت القـصـواى جـمـال و كـمـال اسـت ، نـظـام دايـره وجـود، كـه ظـل آن ذات جـمـيـل اسـت ، و در غـايـت القـصـواى كـمـال مـمـكـن اسـت ، و ايـن نـظـام كـلى اتـم نـظـامـهـاى مـتـصـور اسـت ، پـس سـؤ ال از لمـيـت و غـايـت و غـرض و فـايـده سـؤ الى از روى جـهـل و نـقـصـان اسـت ، چـنـانـچـه از ابـليـس لعـيـن در هـفـت سـؤ ال مـعـروف واقـع شـده ، و حـق تـعـالى بـه طـريـق اجـمـال و مجادله به وجه احسن از تمام آنها يك جواب داده .(1205) پس ، حق تعالى به واسـطـه غـايـت كـمـال فـعـلش مـورد سـؤ ال نـبـايـد شـود، و ديـگـر مـوجـودات مـورد سـؤ ال شوند به واسطه نقص آنها ذاتا و فعلا.
و ايـضـا، حـق تعالى بواسطه آنكه حكيم على الاطلاق است ، هر فعلى از او صادر شود در غايت اتقان است ، پس مورد سؤ ال نبايد شود، به خلاف موجودات ديگر.
و ايـضـا، حـق تـعـالى چـون هـر فـعـلى از وجـود مـقـدسـش صـادر شـود، از حـاق ذات و اصـل حـقـيـقـت و صـراح مـاهـيـت اوسـت ، و ديـگـر مـوجـودات چـنـيـن نـيـسـتـنـد، پـس او فـاعـل بـالذات اسـت و سؤ ال به لميت در او باطل است ، به خلاف ديگر موجودات . و چون اراده و مـشـيـت و قـدرت عـيـن ذات مـقـدس اوست ، فاعليت بالذات در آن ذات مقدس عين فاعليت بالارادة و القدرة است ، و شبهه فاعليت بالطبع نيايد. و اين يكى از مباحث شريفه اى است كـه در مـحـل خـود مـبـرهـن اسـت ، و بـه آن حـل كـثيرى از شبهه هاى متكلمين مى شود در ابواب متفرقه معارف الهيه .
و از ايـن بيانات ارتباط اين جمله ها كه در حديث شريف است و به طريق عليت هر يك براى ديـگـرى مـعـلوم شـود. پـس ، چـون فـعـل حـق در كـمـال تـمـام و نـظـام اتـم اسـت ، سـؤ ال نـشـود از آنـچـه كـنـد، و ديـگـران چـون چـنـيـن نـيـسـتـنـد سـؤ آل شـونـد. و ايـن عـلت از بـراى آن اسـت كـه او اولى بـه حـسنات باشد و بنده اولى به سـيـئات بـاشـد. و اين علت آن است كه هر چه سيئات باشد از بنده باشد و هر چه حسنات بـاشـد از حـق بـاشـد. و بـا بـيـانـات ديـگـر نـيز اين ارتباط درست شود كه مذكور نشد. والحمدلله اءولا و آخرا.
الحديث السادس و الثلاثون
حديث سى و ششم
بـالسـنـد المتصل الى ثقة الاسلام ، محمد بن يعقوب الكلينى ، عن على بن ابراهيم ، عن مـحـمـد بـن خـالد الطـيـالسـى ، عـن صـفـوان بـن يـحـيى ، عن ابن مسكان ، عن اءبى بصير، قـال سـمـعـت اءبـا عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، يـقـول : لم يزل الله عزوجل ربنا و العلم ذاته و لا معلوم ، والسمع ذاته و لا مسموع ، والبصر ذاته ولا مبصر، والقدرة ذاته و لا مقدور، فلما اءحدث الاشياء و كان المعلوم ، وقع العلم منه على المعلوم ، والسمع على المسموعليه السلام ، والبصر على المبصر، والقدرة على المقدور. قـال قـلت : فـلم يـزل الله مـتـحـركـا؟ قـال فقال : تعالى الله عن ذلك ! ان الحركة صفة مـحـدثـة بـالفـعـل . قـال فـقـلت : فـلم يـزل الله مـتـكـلمـا؟ قـال فـقـال : ان الكـلام صـفـة مـحـدثـة ليـسـت بـاءزليـة ، كـان الله عزوجل و لا متكلم .(1206)
ترجمه :
ابـوبـصـيـر گـويـد شـنـيـدم حـضـرت صادق ، عليه السلام مى فرمود: هميشه خداوند عـزوجل پروردگار ما بود و حال آنكه علم ذاتش بود با آنكه معلوم نبود، و شنوايى ذاتش (بـود) با آنكه مسموع و چيزى كه شنيده مى شود نبود، و بينايى ذاتش بود با آنكه ديده شده اى نبود، و توانى ذاتش بود با آنكه مقدورى نبود، پس چون ايجاد فرمود اشياء را و موجود شد معلوم ، واقع شد علم او بر معلوم ، و سمع او بر مسموع ، و بصر او بر مبصر، و قـدرت او بـر مـقدور. گفت عرض كردم "پس هميشه خداوند متحرك بود؟" فرمود: "خداوند بـرتـر است از اين ، همانا حركت صفت حادثى است به ايجاد." گفت گفتم : "پس هميشه خدا مـتـكـلم بـوده ؟" فـرمـود: "كـلام صـفـت حـادثـى اسـت كـه ازلى نـيـسـت ، بـود خـداونـد عزوجل و حال آنكه متكلم نبود."
شـرح قـوله : لم يـزل الله عـزوجـل ربـنـا بـه حـسـب ظـاهـر ربـنـا خـبـر زال است ، و جمله والعلم ذاته حال براى آن است ، ولى به حسب معنى سليس نيايد و مـقـصـود حـاصل نشود، زيرا كه مقصود اثبات ازليت ربوبيت نيست ، بلكه اثبات ازليت عـلم اسـت قـبـل از مـعـلوم . و تـوان گـفـت از مـجـمـوع ايـن تـركـيـب اسـتفاده مقصود مى شود.و مـحـتـمـل اسـت كـه ربـنـا مـرفـوع بـاشـد و تـابـع اسـم زال باشد و خبر محذوف باشد، و جمله و العلم ذاته دلالت بر آن مى كند، تقدير چـنـيـن شـود: لم يـزل الله ربـنـا عـالمـا و العـلم ذاتـه . و مـحـتـمـل اسـت زال تـامـه بـاشـد و بـه مـرفـوع اكـتـفـا كـنـد، و بـنـا (بـرايـن ) زال ، يـزول مـى بـاشـد، نـه زال ، يـزال ، كـه مـاضـى يزال ناقص ‍ است دائما، به خلاف يزول كه تام است دائما.
قـوله : و كـان المعلوم كان تامه است در اينجا. يعنى ، چون ايجاد كرد اشياء را و معلوم موجود شد.
قـوله : مـحـدثـة بـالفـعـل مـحـتـمـل اسـت بـالفـعـل مقابل بالقوه باشد، و بالجمله معنى مصدرى باشد، يعنى ، صفتى كه به ايجاد حـاصـل شـود صـفـت حق نتواند بود. و در اين حديث مباحث شريفه اى است كه به مناسبت مقام بعضى از آن را مذكور مى داريم .
فصل ، در بيان عينيت صفات حق با ذات است
بدان كه در اين حديث شريف اشاره به عينيت ذات مقدس حق با صفات كماليه حقيقه فرموده ، مـثـل عـلم و قـدرت و سـمـع و بـصـر. و ايـن يـكـى از مـبـاحـث مـهـمـه اى اسـت كـه تـفـصـيـل آن خارج از طور اين رساله است . و ما اشاره به مذهب حق مطابق برهان متين حكما و طريقه اهل معرفت مى نماييم .
بـدان كـه در مـحـل خـود بـه وضـوح پـيـوسـتـه كـه آنـچـه از سـنـخ كـمـال و از جـنـس جـمـال و تـمـام اسـت ، راجـع بـه عـيـن وجـود و اصل حقيقت هستى است ، و در دار تحقق جز يك اصل شريف كه سرچشمه تمام كمالات و منشاء تـمـام خيرات است نيست ، و آن حقيقت وجود است . و اگر جميع كمالات عين حقيقت وجود نباشد و بـه وجـهـى از وجـوه در حـاق اعـيـان از او جـدايـى و بـا او دوئيـت داشته باشد، لازم آيد دو اصـل در دار تـحـقـق مـحـقـق بـاشـد، و ايـن مـسـتـلزم مـفـاسـد بـسـيـار اسـت . پـس ، هـر چـه كـمـال اسـت ، بـه حـسـب مـفـهـوم و مـاهـيـت كـمـال نـيـسـت ، بـلكـه بـه واسـطـه تـحـقـق و حـصـول در مـتـن اعـيـان كـمـال اسـت ، و آنـچـه در مـتـن اعـيـان و حـاق نـفس الامر محقق است ، يك اصـل و آن وجـود اسـت ، پـس آنـچـه كـمـال اسـت بـه يـك اصل ، كه آن حقيقت وجود است ، رجوع كند.