شرح چـهـل حديث

امام خمينى رحمه الله عليه

- ۶ -


عـزيـزم ، جـز خودت كسى را نديدى ، و آنچه ديدى به نظر اعتبار و موازنه در نياوردى . خـودت را بـا هر چه دارى از شئون حيات و از زخارف دنيا قياس كن به شهرت ، و شهرت را بـه مـمـلكتت ، و آن را به ساير ممالك دنيا ـ كه از صد يكى از آنها را نشنيدى ـ و تمام مـمـالك را بـه خـود زمـيـن ، و زمـين را به منظومه شمسى و كرات وسيعه اى كه ريزه خوار اشـعـه مـنـيـره شـمس اند، و تمام منظومه شمسى را كه از محيط فكر من و تو خارج است به مـنظومه هاى ديگرى كه شمس ما با همه سياراتش يكى از سيارات يكى از آنهاست ، كه هر يك از آنها طرف قياس با شمس ما و سيارات آن نيست و آنچه از آنها تاكنون ـ از قرارى كه مـى گـويـنـد ـ كـشـف شـده است چندين مليون مجرة است ، كه در اين مجرة نزديك كوچك چندين مـليـون مـنظومه شمسى است ، كه كوچكترين آنها از شمس ما مليونها مليون بزرگتر است و نـورانـيـتـر! ايـنـهـا همه از عالم جسمانى است كه قدر آن را جز خالق آنها نمى داند، و كشف اربـاب كـشـف بـه مـقـدار قـليـلى از آن بـيـشـتـر مـوفـق نـشـده . و تـمـام عـالم اجـسـام در مقابل عالم ماوراءالطبيعه هيچ قدر محسوسى ندارد، و در آنجا عوالمى است كه در فكر بشر نگنجد. اينها شئون حيات تو و حظوظ تو و من است از اين عالم وجود. و پس از آنكه اراده حق تـعـلق گـرفـت كـه تـو را از ايـن دنـيـا بـبـرد، امـر كند به جميع قوايت كه رو به ضعف گـذارنـد، و فـرمـان دهـد بـه تـمـام اداركـاتـت كـه از كـار بـايـسـتند، كارخانه وجودت را مـخـتل فرمايد، سمع و بصر و قوت و قدرتت را بگيرد، و تو يك جمادى شوى كه پس از چند روز از گند و تعفنت مشام مردم متاءذى شود، و از صورت هيئتت آدمها گريزان گردند، و تـمـام اجـزاء و اعـضـايـت پـس از مـدتـى از هـم بـگـسـلد و پـاشـيـده گـردد. ايـنـهـا حال جسم تو. مال و منال و حشمت تو هم كه حالش معلوم است .
امـا برزخ تو اگر اصلاح نشده خداى نخواسته بر وى خدا مى داند در چه صورتى و در چـه حـالى هستى . ادراكات اهل اين عالم از ديدن و شنيدن و شم آن عاجز است . ظلمت و وحشت و فشار قبر را تو هر چه بشنوى به تاريكيها و وحشتها و فشارهاى اين عالم قياس مى كنى ، بـا آنـكـه قياس باطلى است . خداوند به فرياد ما برسد از آنچه براى خود به اختيار خود تهيه كرديم . عذاب قبر كه نمونه اى از عذاب آخرت است ، و از بعض روايات استفاده شـود كـه دسـت مـا از دامـن شـفـعـا هـم كـوتـاه اسـت ،(165) خدا مى داند چه عذابى است ؟ حـال نشئه آخرت ما از همه حالات سابقه بدتر و وحشتناكتر است ، روز بروز حقايق است ، روز كـشـف سراير است ، روز تجسم اعمال و اخلاق است ، روز رسيدن به حساب است ، روز ذلت در مواقف است . اين هم حال قيامت .
و امـام حـال جـهنم ، كه بعد از قيامت است ، آن هم معلوم است . از جهنم خبرى مى شنوى ! عذاب جـهـنـم فـقـط آتشش ‍ نيست ، يك در هولناكى از آن به چشمت باز شود كه اگر در اين عالم بـاز شود تمام اهل آن از وحشت هلاك شوند، و همين طور يك در آن به گوشت باز شود و يك بـه بـيـنـى ات بـاز شـود كـه هـر يـك از آنـهـا اگـر بـه اهـل ايـن عـالم باز شود، از شدت عذاب آن هلاك شوند. يكى از علماى آخرت گويد كه همان طـور كـه حـرارت جـهـنـم در كـمـال شـدت اسـت ، سـرمـاى آن هـم در كـمـال شدت است . خداى تعالى قادر است جمع بين سرما و گرما را بنمايد.(166) اين هـم حال آخر كارت . پس ، كسى كه اول امرش عدمى است غير متناهى ، و از وقتى كه پا به عـرصـه وجـود مـى گذارد جميع تطوراتش زشت و نازيباست و تمام حالاتى كه بر او رخ مـى دهـد خـجـالت آور اسـت ، و دنـيا و برزخ و آخرتش هر يك از ديگرى فجيعتر و مفتضحتر است ، آيا به چه چيز تكبر مى كند؟ با چه كمال و جمالى افتخار مى نمايد؟
پـس ، مـعـلوم شـد كـه تـكبر نيست مگر از غايت جهل و نادانى ! هر كس جهلش بيشتر و عقلش نـاقـصـتـر اسـت ، كـبـرش ‍ بـيـشـتر است . هر كس علمش بيشتر و روحش بزرگتر و صدرش مـنـشـرحـتـر اسـت ، متواضعتر است . رسول خدا، صلى الله عليه و آله و سلم ، كه عملش از وحـى الهـى مـاءخـوذ بـود روحـش بـه قـدرى بـزرگ بـود كـه يـك تنه غلبه بر روحيات مليونها مليون بشر كرد ـ تمام عادات جاهليت و اديان باطله را زير پا گذاشت و نسخ جميع كـتـب كـرد و ختم دايره نبوت به وجود شريفش شد، سلطان دنيا و آخرت و متصرف در تمام عـوالم بـود باذن الله ـ تواضعش با بندگان خدا از همه كس بيشتر بود. كراهت داشت كه اصـحـاب بـراى احـتـرام او بـپاخيزند. وقتى وارد مجلس مى شد پايين مى نشست . روى زمين طـعـام مـيـل مـى فـرمـود و روى زمـيـن مـى نـشـسـت و مـى فـرمـود مـن بـنـده اى هستم ، مى خورم مـثـل خـوردن بنده و مى نشينم مثل نشستن بنده .(167) از حضرت صادق ، عليه السلام ، نـقـل اسـت كه پيغمبر، صلى الله عليه و آله و سلم ، دوست داشت بر الاغ بى پالان سوار شـود و بـا بـندگان خدا در جايگاه پست طعام ميل فرمايد، و به فقرا به دو دست خود عطا فـرمـايـد. آن بـزرگـوار سـوار الاغ مـى شـد و در رديـف خـود بـنـده خـود يـا غير آن را مى نـشـانـد.(168) در سـيـره آن سـرور اسـت كـه بـا اهـل خـانـه خود شركت در كار خانه مى فرمود. و به دست مبارك گوسفندان را مى دوشيد، و جامه و كفش خود را مى دوخت ، و با خادم خود آسيا مى كرد و خمير مى نمود، و بضاعت خود را بـه دسـت مـبـارك مـى برد، و مجالست با فقرا و مساكين مى كرد و هم غذا مى شد.(169) ايـنـها و بالاتر از اينها سيره آن سرور است و تواضع آن بزرگوار است . در صورتى كـه عـلاوه بـر مـقـامـات مـعـنـوى ريـاسـت و سـلطـنـت ظـاهـرى آن بـزرگـوار نـيـز بكمال بود. همين طور على بن ابيطالب صلوات الله عليه ، نيز اقتداى به آن بزرگوار كرده سيره اش سيره رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، بود.(170) پس ، اى عزيز اگـر تـكـبر به كمال معنوى است ، از (آن ) آنها بالاتر از همه بود، و اگر به رياست و سـلطـنـت اسـت دارا بـودنـد، با اين وصف تواضعشان بيشتر از همه كس بود. پس بدان كه تـواضـع وليـده عـلم و مـعـرفـت اسـت ، و كـبـر و سـركـشـى زايـيـده جـهـل و نـادانـى اسـت . اين ننگ جهل و عار پستى نظر را از خود دور كن ، و متصف به صفات انـبـيـا شـو، و صفت شيطان را به يك سو انداز، و منازعه با خداى خود در رداى كبرياى او مكن كه منازع با حق مقهور غضب او خواهد شد و به رو در آتش خواهد افتاد.
اگـر در صـدد اصـلاح نـفـس بـرآمـدى ، طـريـق عـمـلى آن نـيـز بـا قـدرى مـواظـبـت سـهـل و آسـان اسـت . و در ايـن طـريـق بـا هـمـت مردانه و حريت فكر و بلندى نظر به هيچ مـخـاطـره تـصادف نمى كنى . تنها راه غلبه به نفس اماره و شيطان و راه نجات برخلاف مـيـل آنـهـا رفـتـار كـردن اسـت . هيچ راهى بهتر براى سركوبى نفس از اتصاف به صفت مـتـواضعين و رفتار كردن مطابق رفتار و سيره و طريقه آنها نيست . در هر مرتبه از تكبر كـه هـسـتـى و اهـل هـر رشـتـه عـلمـى و عـمـلى و غـيـر آن كـه هـسـتـى ، بـرخـلاف مـيـل نـفسانى چندى عمل كن ، با تنبهات علمى و تفكر در نتايج دنيايى و آخرتى ، اميد است راه آسان و سهل شده و نتيجه مطلوبه بگيرى . اگر نفس از تو تمنا كرد كه صدر مجلس را اشـغـال كـن و تـقـدم بـر هـمـقـطـار خـود پـيـدا كـن ، تـو بـرخـلاف ميل آن رفتار كن . اگر تاءنف مى كند از مجالست با فقرا و مساكين ، تو دماغ او را به خاك ماليده با فقرا مجالست كن ، هم غذا شو، همسفر شو، مزاح كن . ممكن است نفس از راه بحث با تو پيش آيد و بگويد تو داراى مقامى بايد مقام خود را براى ترويج شريعت حفظ كنى ، بـا فـقرا نشستن وقع تو را از قلوب مى برد، مزاح با زيردستان تو را كم وزن مى كند، پـايـيـن نـشـسـتـن در مـجـالس از مقام تو كاسته مى كند، آن وقت خوب نمى توان به وظيفه شـرعـى خـود اقـدام كـنـى ، بـدان تـمـام ايـنـهـا دامـهـاى شـيـطـان و مـكـايـد نـفـس اسـت . رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، موقعيتش در دنيا از حيث رياست از تو بيشتر بود، و سيره اش آن بود كه ديدى . من خود در علماى زمان خود كسانى را ديدم كه رياست تامه يك مـمـلكـت ، بـلكـه قـطـر شـيـعـه را، داشـتـنـد، و سـيـره آنـهـا تـالى تـلو سـيـره رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، بـود. جـنـاب اسـتـاد مـعـظم فقيه مكرم ، حاج شيخ عـبـدالكـريـم حـائرى يـزدى ،(171) كـه از هـزار و سـيـصـد و چـهـل تـا پـنجاه و پنج رياست تامه و مرجعيت كامله قطر شيعه را داشت ، همه ديديم كه چه سـيـره اى داشـت . بـا نـوكر و خادم خود همسفره و غذا بود، روى زمين مى نشست ، با اصاغر طلاب مذاحهاى عجيب و غريب مى فرمود. اخيرا كه كسالت داشت ، بعد از مغرب بدون ردا يك رشته مختصرى دور سرش پيچيده بود و گيوه به پا كرده در كوچه قدم مى زد. وقعش در قـلوب بيشتر مى شد و به مقام او از اين كارها لطمه اى وارد نمى آمد. غير از آن مرحوم ، از عـلمـاى خـيـلى مـحـترم قم بودند كه به هيچ وجه اين قيودى كه شيطان شما براى شما مى تـراشـد در آنـهـا نـبـود. خـود بـضـاعـت خـود را از بـازار مـى خـريـد، بـراى مـنـزل خـود آب از آب انـبـارهـا مـى آورد، اشـتـغـال بـه كـار منزل پيدا مى كرد، مقدم و مؤ خر و صدر و ذيل پيش نظر پاك آنها يكسان بود. تواضعشان بـه طـورى بـود كـه مـايـه تـعـجـب انـسـان مـى شـد، و مـقـامـات آنـهـا مـحـفـوظ بـود، محل آنها در قلوب بيشتر مى شد.
در هر حال ، صفت نبى اكرم ، صلى الله عليه و آله ، و على بن ابيطالب ، عليه السلام ، انـسـان را كوچك نمى كند. ولى بايد ملتفت كيد نفس در حين مخالفت با اوباشى كه گاهى دام خود را باز كرده از راه ديگر تو را زمين مى زند. مثلا مى بينى بعضى ها به طورى در پـايـيـن مـجـلس مـى نـشينند كه مى فهمانند به حضار كه مقام من بالاتر از اينهاست ، ولى تواضع كردم ! يا مثلا يك نفر كه مشتبه است كه بر او مقدم است اگر بر خود مقدم داشتند، يك نفر ديگر را كه معلوم التاءخر است مقدم مى دارند كه رفع اشتباه كنند كه تقدم داشتن بـراى تـواضـع بـود! ايـنـهـا و صـدهـا قبيل اين از مكايد نفس ‍ است ، و علاوه نمودن كبر و اضافه نمودن است به آن رياكارى و سالوسى را.
بـايـد وارد مـجـاهـده بـا قصد خالص شد البته آن وقت نفس اصلاح مى شود. تمام صفات نـفسانيه قابل اصلاح است ، ليكن در اول امر كمى زحمت دارد. آن هم بعد از ورود در اصلاح سـهـل و آسـان مى شود. عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب بيدار شدن اسـت . مـنزل اول انسانيت يقظه است . و آن بيدار شدن از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر طبيعت است ، و فهميدن اينكه انسان مسافر است ، و هر مسافر زاد و راحله مى خواهد. زاد و راحله انسان خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پرخوف و خطر و اين راه تاريك و بـاريـك و صـراط احـد از سيف و ادق از شعر،(172) همت مردانه است . نور اين طريقه مـظـلم ايـمـان و خـصـال حـمـيـده اسـت . اگر سستى كند و فتور نمايد، از اين صراط نتواند گذشت ، به رو در آتش افتد و با خاك مذلت يكسان شده به پرتگاه هلاكت افتد. و كسى كه از اين صراط نتواند گذشت ، از صراط آخرت نيز نتواند گذشت .
اى عـزيز همت كن و پرده جهل و نادانى را پاره كن و از اين ورطه هولناك خود را نجات ده . حـضـرت مولاى متقيان و يگانه سالك راه و راهنماى حقيقى در مسجد فرياد مى زد به طورى كـه هـمـسـايـه هـاى مـسـجـد مـى شـنـيـدنـد: تـجـهـزوا رحـمـكـم الله ، فـقـد نـودى فـيـكـم بـالرحـيـل .(173) هـيـچ تـجـهـيـزى در سـفـر آخـرت براى شما مفيد نيفتد الا كمالات نفسانيه و تقواى قلب و اعمال صالحه و صفاى باطن ، بى عيب بودن و بيغش بودن .
فرضا كه اهل ايمان ناقص صورى باشى ، بايد از اين غشها خالص شوى تا در زمره سعدا و صالحين قـرارگـيـرى . رفـع غـش بـا آتش توبه و ندامت و گذاشتن نفس را در كوره عتاب و ملام و ذوب كردن آن را به آتش پشيمانى و برگشت به سوى خداست . در اين عالم خودت بكن ، و الا در كوره عذاب الهى و نارالله الموقدة (174) قلبت را ذوب كنند و خدا مى داند چند قـرن از قـرنـهـاى آخـرت ايـن اصـلاح طـول مـى كـشـد. پـاك شـدن در ايـن عـالم سـهـل و آسـان اسـت ، تغييرات و تبديلات در اين نشئه خيلى زود واقع مى شود، و اما در آن عـالم تـغـيـيـر بـه طـور ديـگـرى اسـت و زوال يـك مـلكـه از مـلكـات نـفـس قـرنـهـا طـول دارد. پـس ، اى بـرادر تـا عمر و جوانى و قوت و اختيار باقى است اصلاح نفس كن . اعـتـنـا بـه ايـن جـاه و شـرفـهـا مـكن ، اين اعتبارات را زير پا بگذار. تو آدمزاده اى ، صفت شـيـطـان را از خـود دور كـن . مـمـكـن اسـت شـيـطـان بـه ايـن رذيـله از سـايـر رذايـل بـيـشـتـر اهـمـيـت دهـد، و چـون ايـن صـفـت خـود اوسـت و مـوجـب طـرد او از درگـاه خـداى مـتعال ، عارف و عامى و عالم و جاهل را بخواهد همسلك خود كند، و در آن عالم كه ملاقات كنى او را با اين رذيله ، گرفتار ملامت او هم بشوى : بگويد اى آدمزاده ! مگر انبيا به تو خبر نـدادنـد كـه بـراى تـكـبـر بـه پـدر تو من مطرود درگاه حق شدم ، براى تحقير مقام آدم و تـعـظـيـم مـقـام خود ملعون شدم ، تو چرا خود را گرفتار اين رذيله كردى ؟ در آن هنگام تو بـيچاره علاوه بر عذابها و گرفتاريها و حسرت و ندامتهايى كه به شنيدن درست نيايد، گرفتار سرزنش اذل مخلوقات و پست ترين موجودات هم هستى ! شيطان كه تكبر به خدا نـكـرده بـود، تـكـبـر كـرد بـه آدم كه مخلوق حق است ، گفت : خلقتنى من نار و خلقته من طين .(175) خـود را بـزرگ شـمـرد و آدم را كـوچك . تو آدمزاده ها را كوچك شمارى و خود را بـزرگ . تـو نـيـز از اوامـر خـدا سـرپيچى كنى : فرموده فروتن باش ، تواضع كن با بندگان خدا، تكبر كنى ، سرافرازى نمايى . پس چرا فقط شيطان را لعن مى كنى ، نفس خبيث خودت را شريك كن در لعن ، همان طور كه شريك با او در اين رذيله اى . تو از مظاهر شـيـطـانى ! شيطان مجسمى ! شايد صورت برزخى و قيامتى تو شيطان باشد! ميزان در صور آخرت ملكات نفس است : مانع ندارد صورت شيطان باشى ، صورت مورچه كوچك هم باشى . موازين عالم آخرت غير از اينجاست .
فصل ، در اين كه حسد گاهى مبداء تكبر است .
بـدان كـه گـاهـى چـنـيـن اتـفـاق افـتـد كـه فـاقـد كـمـال بـه واجـد كـمـال تـكـبـر كـند. مثلا فقير به غنى ، جاهل به عالم . و بايد دانست كه همانطور كه عجب گـاهـى مبداء تكبر است ، و حسد نيز گاهى مبداء آن شود. ممكن است انسان چون خود را فاقد آن كـمـال ديـد كه در غير است ، به آن حسد ورزد، و اين سبب شود كه كبر كند به غير و آن را هـر چـه تواند تذليل و توهين كند. در كافى شريف از حضرت صادق ، عليه السلام ، حـديـث كـنـد كـه فـرمـود كـه كـبـر گـاهـى مـى باشد در اشرار مردم از هر جنس . پس از آن فرمودند ـ بعد از كلامى كه رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، مى گذشت در بعضى از كـوچـه هـاى مـديـنـه ، يك زن سياهى سرگين جمع مى كرد. گفته شد به او: دور شو از سـر راه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، گفت : راه گشاد است بعضى از همراهان به او قصد تعرض كردند، پيغمبر فرمود: واگذاريد او را كه او متكبر است .(176)
و گـاهـى در بـعـضـى از اهل علم اين صفت پيدا شود و عذر تراشد كه تواضع براى اغنيا خـوب نـيـسـت ، و نـفـس امـاره بـه او گويد كه تواضع از براى اغنيا ايمان را ناقص كند. بيچاره فرق نمى گذارد بين تواضع براى غناى اغنيا و غير آن : يك وقت رذيله حب دنيا و جـذبـه طـلب شـرف و جـاه انـسـان را به تواضع وا مى دارد، اين خلق تواضع نيست ، اين تـمـلق و چـاپـلوسى است ، و از رذايل نفسانيه است . صاحب اين خلق از فقرا تواضع نكند مگر آنكه در آنها طمعى داشته باشد يا طعمه سراغ كند.
يك وقت ، خلق تواضع انسان را دعوت به احترام و فروتنى مى كند، غنى باشد يا فقير، مطمح نظر باشد يا نباشد. يعنى تواضع او بى آلايش است ، روح او پاك و پاكيزه است ، جاه و شرف مجامع قلب او (را) به خود جذب نكرده . اين تواضع براى فقرا خوب است ، بـراى اغـنـيـا هـم خـوب اسـت . هـر كـس را بـه فـراخـور حـال او احـتـرام بـايـد كـرد. ولى ايـن تـحـقـيـر تـو و تـكـبـر تـو از اهـل جاه و شرف نه از آن است كه متملق نيستى ، بلكه براى آن است كه حسودى و خودت هم در اشـتـبـاهـى . و لهـذا اگـر بـه تو احترام غير متوقع كند، او را تواضع كنى و براى او فـروتـن شـوى ! در هر صورت ، مكايد نفس و شاهكارهاى او به قدرى دقيق است كه انسان جز پناه به خدا چاره اى ندارد. و الحمدلله اولا و آخرا.
الحديث الخامس
حديث پنجم
بـالسند المتصل الى محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم ، عن محمد بن عيسى ، عن يونس ، عـن داود الرقـى ، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : قـال رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله : قـال الله عـزوجـل لمـوسـى بـن عـمـران : يـا ابـن عمران لا تحسدن الناس على ما آتيتهم من فـضـلى ، و لا تـمـدن عينيك الى ذلك ، و لا تتبعه نفسك ، فان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى و من يك كذالك فلست منه و ليس منى .(177)
ترجمه :
داود حـديـث مـى كـنـد از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، كـه فـرمـود رسـول خـدا، صـلى الله عـليـه و آله ، گـفـت : خـداى عزوجل به موسى بن عمران فرمود: اى پسر عمران ، البته حسد نورز به مردم بر آنچه بـه آنـهـا دادم از فـضـل خـود، و چـشـمـان خـود را بـه سـوى آن خـيـره مـكـن و نـفـرسـت دنبال او نفس خود را، زيرا كه همانا حسد كننده غضبناك است به نعمت من ، رو برگردان است از قـسمتهايى كه ما بين بندگان بخش كردم . و كسى كه چنين باشد، پس من از او نيستم و او از من نيست .
شـرح حـسـد حـالتـى اسـت نـفـسـانـى كـه صـاحـب آن آرزو كـنـد سـلب كـمـال و نـعـمـت مـتـوهمى را از غير، چه آن نعمت را خود دارا باشد يا نه ، و چه بخواهد به خودش برسد يا نه ، و آن غير از غبطه است ، چه كه صاحب آن مى خواهد از براى خـود نـعـمـتـى را كـه در غـيـر تـوهـم كـرده اسـت ، بـدون آنـكـه مـيـل زوال آن را از او داشـتـه بـاشـد. و ايـنـكـه گـفـتـيـم كـمـال و نـعـمـت مـتـوهـم زيـرا كـه لازم نـيـسـت آن چـيـزى را كـه حـسـود مـيـل زوال آن را دارد كـمـال و نـعـمـت بـاشـد فى نفسه ، چه بسا چيزهايى كه فى نفسه از نـقـايـص و رذايـل اسـت ، ولى آن را كـمـال گـمـان كـرده زوال آن را مى خواهد. يا آنكه چيزى از نقايص انسانيه و كمالات حيوانيه است و حسود چو در حـد حـيـوانـيـت است آن را كمال داند و زوال آن را مى طلبد. مثلا در بين مردم كسانى هستند كه فـتـاكـى و خـونـريـزى را هـنر دانند! و اگر كسى چنين باشد به او حسد ورزند. يا بذله گـويـى و هـرزه سـرايـى را كـمـال پـنـدارنـد و بـه آن حـسـد مـى كـنـنـد. پـس ميزان توهم كـمـال اسـت و گـمان نعمت ، نه خود آنها. مقصود آن است كه شخصى كه در غير نعمتى ديد، چه واقعا نعمت باشد يا نباشد، و زوال آن را مايل بود، چنين شخصى را حسود گويند.
و بـدان كـه از بـراى حـسـد اقـسـامـى اسـت و درجـاتـى ، بـه حـسـب حال محسود، و به حسب حال حسود، و به حسب حال حسد فى نفسه .
امـا بـه حـسـب حـال مـحـسـود، چـنـانـچـه بـه كـمـالات عـقـليـه يـا خـصـال حـمـيـده يـا مـنـاسـك و اعـمـال صـالحـه يـا امـور خـارجـيـه از قـبـيـل مـال و مـنـال و عـظمت و حشمت و غير آن حسد برند، يا به مقابلات هر يك از اينها حسد برند در صورتى كه كمال توهم شود.
و امـا بـه حـسـب حـال حسود، چنانچه حسد از عداوت يا تكبر يا خوف يا غير آن پيدا شود از اسبابى كه بعدها ذكر آن مى شود.
و اما به حسب حال حسد فى نفسه ، كه مى توان گفت درجات و تقسيمات حقيقه حسد اين است نـه آن سـابـقـيـها، پس ، از براى آن در جانب شدت و ضعف مراتبى است كثيره كه به حسب اسـبـاب مختلف شود، و نيز به حسب آثار اختلاف پيدا كند. ما انشاءالله در ضمن فصولى چند اشاره به مفاسد و علاج آن به مقدار مقدور خويش مى نماييم . و منه التوفيق .
فصل ، در ذكر بعضى از موجبات حسد است .
از بـراى حـسـد اسـبـاب بـسـيـارى اسـت كـه عـمـده آن بـه رؤ يـت ذل نفس برگردد، چنانچه در كبر به حسب نوع عكس آن است . همان طور كه انسان كه رؤ يت كمالى در خود كرد و غير را فاقد ديد از آن يك حالت تعزز و ترفع و سركشى از براى نـفـس او پـيـدا شـود و تـكـبـر كـنـد، وقـتـى كـه غـيـر را كـامـل ديـد در او يـك حـالت ذل و انـكـسـارى رخ دهـد كـه اگـر عـوامـل خـارجـيـه و مـصـلحـات نـفـسـانـيـه نـبـاشـد حـسـد تـوليـد كـنـد. و گـاه شـود كـه ذل خـود را در هـمـسـرى غـيـر بـا خـود پـنـدارد، چـنـانـچـه صـاحـب كـمـال و نـعـمـت بـر مـثـل خـود يـا تـالى تـلو خـود حـسـد ورزد. و تـوان گـفـت حـسـد هـمـان حـال انـقـبـاض و ذل نـفـس اسـت كـه اثـر آن مـيـل زوال نـعـمـت و كـمـال اسـت از غـيـر. و بـعـضـى ، چـنـانـچـه عـلامـه مـجـلسـى ،(178) قـدس سـره ، نقل فرمودند، اسباب حسد را منحصر كرده اند در هفت چيز:
اول عداوت
دوم تعزز. و آن چنان است كه بداند كه محسود به واسطه نعمتى كه دارد بر او تكبر كند، و او طـاقـت كـبـر و فـخـر او را نـداشـتـه بـاشـد، پـس زوال آن را بخواهد.
سـوم كبر. و آن چنان است كه حسود بخواهد به صاحب نعمت تكبر كند و ممكن نباشد جز به زوال آن .
چـهارم تعجب . و آن چنان است كه تعجب كند از اينكه اين نعمت بزرگ را اين شخص داراست . چنانچه خداى تعالى از امم سابقه خبر مى دهد كه گفتند: ما اءنتم الا بشر مثلنا.(179) و گـفـتـنـد: اءنـؤ مـن لبـشـريـن مـثـلنـا؟(180) تـعـجـب كـردنـد از آنـكـه كـسـى كـه مثل خود آنهاست فائز به مرتبه رسالت و وحى شود، پس حسد ورزيدند.
پـنـجـم خـوف . و آن چـنـان است كه بترسد از مزاحمت صاحب نعمت به واسطه آن با مقاصد محبوبه او.
ششم حب رياست . چنانچه مبتنى باشد رياست او به اينكه كسى در نعمت مساوى او نباشد.
هفتم خبث طينت . كه كسى را نتواند در نعمت ببيند.
انتهى كلامه .(181)
ولى به عقيده نويسنده چنانچه اشاره به آن شده ، غالب اينها، بلكه تمام اينها، برگشت مـى كـنـد بـه رؤ يـت ذل نـفس ، و سبب بلاواسطه حسد ـ به آن معنى كه مشهور حسد را معنى كنند ـ آن است . و اما بنابر آنچه كه ما در معنى حسد گفتيم ، كه خود اين حالت حسد باشد، مـضـايـقـه نيست در صحت آنچه ذكر شده است . و در هر صورت ، بحث در اطراف اين معانى خارج از مقصود ما و وضع اين اوراق است .
فصل ، در بعضى از مفاسد حسد است
بدان كه حسد خودش يكى از امراض مهلكه قلبيه است و از او نيز زاييده شود امراض كثيره قـلبـيـه و كـبـر و مـفـاسـد اعـمـالى كـه هـر يـك از مـوبـقات است و براى هلاك انسان سببى مـسـتـقـل اسـت . و مـا به ذكر بعضى از آنها كه پر ظاهر است مى پردازيم ، و ناچار مفاسد خفيه اى دارد. كه از نظر نويسنده پوشيده است .
امـا مـفـاسـد خـودش ، پس بس است براى آن آنچه صادق مصدق خبر داده است فى صحيحة مـعـاويـة بـن وهـب قـال : قـال اءبـوعـبـدالله ، عـليـه السـلام : آفـة الديـن الحـسـد و العجب والفـخـر.(182) و فـى صـحـيـحـة مـحـمـد بـن مـسـلم عـن اءبى جعفر، عليه السلام : ان الرجـل ليـاءتـى بـاءى بـادرة فـيـكـفـر و ان الحـسـد لياءكل الايمان كما تاءكل النار الحطب .(183)
يـعـنـى حـضـرت باقر، عليه السلام ، فرمود: همان مرد بيايد با هر لغزش فعلى يا زبـانـى كـه در غـضـب از او صـادر شـود پـس آمرزيده شود، و همانا حسد هر آينه مى خورد ايمان را چنانچه آتش هيزم را مى خورد.
مـعـلوم اسـت ايـمـان نـورى اسـت الهـى كـه قـلب را مـورد تـجـليـات حـق ، جـل جـلاله ، قـرار دهـد، چـنـانـچـه در احـاديـث قـدسـيـه مـنـقـول اسـت :لا يسعنى اءرضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤ من .(184) ايـن نـور مـعـنـوى ، ايـن بارقه الهيه ، كه قلب را وسيعتر از جميع موجودات قرار مى دهد، مـنـافـات دارد بـا آن تـنگى و تاريكى كه در قلب از كدورت اين رذيله پيدا مى شود. اين صـفـت خـبـيـث و زشـت چنان قلب را گرفته و تنگ مى كند كه آثار آن در تمام مملكت باطن و ظـاهـر پـيـدا شود. قلب محزون و افسرده ، سينه گرفته و تنگ ، چهره عبوس و چين در چين شـود. البته اين حالت نور ايمان را باطل كند و قلب انسانى را بميراند، و هر قدر قوت پيدا كند، نور ايمان رو به ضعف گذارد.
تـمـام اوصـاف مـعـنويه و صوريه مؤ من منافى است با آثارى كه از حسد در ظاهر و باطن پـيـدا شـود: مـؤ مـن خـوش بـيـن است به خداى تعالى و راضى است به قسمتهايى كه بين بندگانش فرموده ، حسود غضبناك است به حق تعالى و رو برگردان است از تقديرات او، چـنـانـچـه در حـديـث شريف ذكر شده . مؤ من بدى مؤ منين را نمى خواهد و آنها را عزيز دارد، حسود برخلاف آن است . مؤ من حب دنيا بر او غلبه نكرده ، حسود از شدت حب دنيا گرفتار اين رذيله شده . مؤ من خوف و حزنى ندارد جز از مبداء تعالى و مرجع ، حسود خوف و حزنش در اطـراف محسود چرخ مى زند. مؤ من گشاده جبين است و بشراى او در صورت اوست ، حسود جـبـيـنش درهم و عبوس است . مؤ من متواضع است ، حسود تكبر كند در بسيارى از اوقات . پس حـسـد آفـت ايـمـان اسـت و آن را مـى خـورد آن سان كه هيزم را آتش . بس ‍ است در زشتى اين رذيله كه ايمان را كه سرمايه نجات آخرت و حيات قلوب است از دست انسان بگيرد و او را مـفـلس و بـيـچـاره كـند. و از مفاسد بزرگى كه از لوازم غير منفكه حسد است غضبناكى بر خـالق و ولى نعمت و اعراض ‍ از تقديرات اوست . امروز حجابهاى ظلمانى غليظ عالم طبيعت و اشـتـغـال بـه آن تمام مدارك ما را محجوب كرده و چشم و گوش ما كور و كر است ، نه مى فـهـمـيـم كـه غضبناكيم از مالك الملوك و رو برگردانيم از او، و نه مى دانيم صورت اين غضب و اعراض در ملكوت و مسكن دائمى اصلى ما چيست .
همين به گوش ما مى رسد از قول امام صادق ، عليه السلام : و من يك كذلك فلست منه و ليـس مـنـى . كسى كه از من معرض باشد و سخط كند به من ، نه من از او هستم و نـه او از مـن . نـمى فهميم اين برائت حق تعالى از ما و اين بيزارى چه مصيبتى است و چه چيزها در زير سر دارد. كسى كه خارج شد از ولايت حق و بيرونش كردند از زير پرچم رحمت ارحم الراحمين ، ديگر اميد نجات براى او نيست ، شفاعت شافعان نصيب او نخواهد شد: مـن ذا الذى يـشـفـع عنده الا باذنه .(185) كى شفاعت مى كند كسى را سخطناك به خـدا اسـت و از حرز ولايت او خارج است و ريسمان مودت ما بين او و مالك رقابش پاره شده ؟ واسـواءتا، واحسرتا.، بر آنچه خود ما به سر خود آورديم ،! هر چه انبيا و اوليا فرياد كردند و ما را از خواب خواستند بيدار كنند، بر غفلت ما روز بروز افزوده شد و شقاوت ما زياد شد.
و از مفاسد اين خلق ، از قرار فرموده علماى آخرت ، فشار قبر و ظلمت آن است ، زيرا كه مى فرمايند صورت قبرى و برزخى اين اخلاق فاسده رديه ، كه فشار روحى دارد و كدورت قـلبـى دارد، فـشـار و ظـلمت قبر است . تنگى و فراخى قبر تابع انشراح صدر و عدم آن است .
از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، روايـت شـده كـه رسـول خـدا، صـلى الله عليه و آله ، بيرون رفتند در تشييع جنازه سعد در صورتى كه تـشـييع كردند او را هفتاد هزار فرشته . پس رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، سر خود را بـه سـوى آسـمـان بـلنـد كـرد پـس از آن گـفـت : آيـا مثل سعد فشار داده مى شود؟ راوى به امام عليه السلام ، عرض مى كند: فدايت شوم براى مـا نـقـل شـده كه سعد استخفاف به بول مى كرد. فرمود: معاذالله ! فقط يك درشتى و بدى در خلق او بود با اهل خانه اش . انتهى .(186)
و تـنـگـى و فـشـار و كـدورت و ظلمتى كه در قلب بواسطه حسد پيدا مى شود در كمتر از اخلاق فاسده است . در هر حال ، صاحب اين خلق هم در دنيا معذب و مبتلاست ، و هم در قبر در فـشـار و ظـلمـت اسـت ، و هـم در آخرت گرفتار و بيچاره است . اينها مفاسد خود حسد است در صورتى كه از او خلق فاسد ديگر يا عمل باطل فاسدى توليد نشود، و كم اتفاق افتد كـه آن ، سـبـب فـسـاد ديـگـر نـشـود، بـلكـه از او سـيـئات اخـلاقـى و اعـمـال ديـگـرى زايـيـده شـود، مـثل كبر در بعضى موارد، چنانچه گذشت ، و غيبت و نميمه و فحش و ايذا و غير آن كه هر يك از موبقات و مهلكات است .
پـس ، لازم است بر انسان عاقل كه دامن همت به كمر زند و خود را از اين ننگ و ايمان خود را از ايـن آتـش سوزان و آفت سخت نجات دهد، و خود را از اين فشار فكر و تنگى قبر در اين عـالم ، كـه خـود يـك عـذابـى اسـت دائمـى (مـادام العمر)، و از فشارها و ظلمتهاى قبر و عالم برزخ و غضب خداوند تعالى رهايى دهد. قدرى تفكر كند كه چيزى كه اين قدر مفاسد دارد لازم العلاج است ، در صورتى كه حسد تو براى محسود هم هيچ ضررى ندارد. از حسد تو نـعمت او زايل نمى شود، بلكه براى او نفى دنيوى و اخروى هم دارد، زيرا كه گرفتارى تـو كـه حـسـود و دشـمـن اويى ، و عذاب و حزن تو براى او خود منفعتى است : مى بيند خود مـتـنـعم است و تو از تنعم او معذبى ، اين خود نعمتى براى او مى شود. اگر تو تنبه به ايـن نعمت دومى نيز پيدا كنى ، براى تو عذاب ديگر و فشار فكر ديگر مى شود، و او را ايـن عـذاب نعمتى است ، و همين طور، پس تو هميشه در رنج و غم و فشارى ، و او در نعمت و فـرح و انبساط است . و در آخرت نيز حسد تو براى او نفع بخشد، خصوصا اگر به غيب و تهمت و ساير موذيات منجر شود كه حسنات تو را به او دهند و تو بيچاره و مفلس شوى و او داراى نـعـمـت و عـظـمت . اگر قدرى در اين امور تفكر كنى ، البته خود را از اين رذيله پاك مى كنى و نفس را از اين مهلكه نجات مى دهى .
گـمـان مـكـن كـه رذايـل نـفـسـانـى و اخـلاق روحـى مـمـكـن الزوال نـيست . اينها خيال خامى است كه نفس اماره و شيطان القا مى كند، مى خواهد تو را از سـلوك راه آخـرت و اصـلاح نـفـس بـاز دارد. انـسـان تـا در ايـن دار دار تـغـيـيـر و نـشـئه تـبـدل اسـت ، مـمـكـن اسـت در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند. و هر چه ملكات محكم هم بـاشـد تـا در ايـن عـالم اسـت قـابـل زوال است ، منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مى كند. البته اول پيدايش صفتى در نفس با زحمت و رياضت كمى او را مى تـوان ازاله كـرد، مـثـل نهال نورسى كه ريشه ندوانيده باشد و متمكن در زمين نشده باشد، ولى بعد از آنكه آن صفت متمكن در نفس شد و از ملكات مستقره نفس گرديد، زوالش ممكن است ولى زحمتش زياد مى شود، مثل درختى كه كهنسال شده و ريشه كرده ، زحمت كندنش زيادتر اسـت . تـو هـر چـه ديـرتـر در فـكـر قـلع ريـشـه هـاى مـفاسد روحى افتى ، ناچار زحمت و رياضتت بيشتر گردد.
اى عـزيـز، اولا مگذار مفاسد اخلاقى يا عملى در مملكت ظاهر و باطنت وارد شود كه اين خيلى سـهـلتـر است از آنكه بعد از ورود بخواهيم اخراج آنها كنى ، و همانطور كه دشمن را اگر نـگـذارى وارد سرحد مملكت گردد يا وارد قلعه شود آسانتر است دفع آمدن تا بعد از وارد شـدن و بـرج و بـارو را گرفتن در صدد دفع و اخراج برآيى . و اگر وارد شد، هر چه ديـرتـر در صدد دفع برآيى زحمتت زياد مى شود و قوه داخلى رو به نقصان مى گذارد. شـيـخ جـليل ما و عارف بزرگوار، آقاى شاه آبادى ،(187) روحى فداه ، فرمودند كه تـا قـواى جـوانـى و نـشـاط آن بـاقـى اسـت بـهـتـر مـى تـوان قـيـام كـرد در مـقـابـل مـفـاسد اخلاقى و خوبتر ميتوان وظايف انسانيه را انجام داد. مگذاريد اين قوا از دست بـرود و روزگـار پـيـرى پـيـش آيـد كـه مـوفـق شـدن در آن حـال مـشـكـل اسـت . و بـر فـرض مـوفـق شـدن ، زحـمت اصلاح خيلى زياد است . پس ، انسان عـاقـل كـه تفكر كرد در مفاسد چيزى ، اگر وارد در آن نيست ، گرد آن نمى گردد و خود را آلوده نمى كند. و اگر خداى نخواسته وارد شد، هر چه زودتر در صدد اصلاح بر مى آيد و نمى گذارد ريشه كند. و اگر خداى نخواسته ريشه كرد با هر زحمت و مشقتى است ريشه او را مى كند كه مبادا به ثمره برزخى و آخرتى برسد و ميوه آن را بار دهد، كه اگر با آن خـلق فـاسـد از ايـن عـالم ، كـه نـشـئه تـبـدلات هـيـولانـى و تـغـيـيـرات مـادى اسـت ، مـنـتـقـل شـد، قلع آن از دست خود او خارج مى شود و تا در آخرت يا برزخ يك خلق از اخلاق نـفـسـانـى بـخـواهـد تـبـديـل شـود هـيـهـات اسـت ! در حـديـث اسـت از رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، كـه هـر يـك از اهـل بـهـشـت و جـهـنم مخلدند در آن به واسطه نيات خود.(188) نيات فاسده ، كه زاييده اخـلاق رذيـله اسـت ، مـمـكـن نـيـسـت زائل شـود مـگـر آنـكـه مـنـشـاء آن زائل گـردد. در آن عـالم مـلكـات بـه قـدرى بـا شـدت و قـوت ظـهـور مـى كـنـد كـه زوال آن يـا مـمـكـن نـيـسـت ـ آن وقـت انـسان مخلد است در جهنم ـ و اگر با فشارها و سختيها و آتـشـهـا زائل شـود، پـس از قـرنـهـاى ربـوبـى شـايـد زائل شـود. پـس ، اى عـاقـل چـيـزى را كـه بـا يـك مـاه يـا يـك سال زحمت جزئى دنيايى با اختيار خود ممكن است اصلاح كرد و گرفتارى دنيا و آخرت را به آخر رساند، نگذار بماند و تو را هلاك كند.
فصل ، در بيان ريشه فسادهاى اخلاقى است
پـيـش از ايـن ذكـر شـد(189) كـه ايـمـان ، كـه حـظ قـلب اسـت ، غـيـر از عـلم ، كـه حـظ عقل است ، مى باشد. كليه مفاسد اخلاقى و اعمالى از اين است كه قلب بيخبر از ايمان است و آنـچـه عـقـل ادراك بـه واسـطـه بـرهـان عـقـلى يـا اخـبـار انـبيا كرده به قلب نرسانده و دل از او بـيـخـبـر اسـت . يـكـى مـعـارفـى كـه حـكـيـم و مـتـكـلم و عـامـه مـردم از اهـل شـرايع تصديق دارند و جاى شبهه براى احدى نيست ، آن است كه آنچه به قلم قدرت حـكيم على الاطلاق ، جلت قدرته ، جريان پيدا كرده ، از وجود و كمالات آن و از بسط نعمت و تـقـسيم آجال و ارزاق ، بهترين نقشه و جميلترين نظام است و مطابق با مصالح تامه ، و نـظـام كـلى اتـم نـظام متصور است . منتها هر يك به لسان خاص خود و اصطلاح مخصوص بـه فـن خـود طـورى بـيـان ايـن لطـيـفـه الهـى و حـكـمـت كامله را كرده (اند): عارف گويد: ظـل جـمـيـل عـلى الاطـلاق جـميل على الاطلاق است . حكيم گويد: نظام عينى مطابق نظام علمى ، خـالى از نـقص و شرور است ، و شرور متوهمه جزئيه براى رساندن موجودات به كمالات لايـقـه بـه خـود است .(190) و متكلم و اهل شرايع گويند: حكيم افعالش از روى حكمت و صـلاح اسـت ، و دسـت عـقـول جزئيه محدوده بشر از دامن ادراك مصالح (كامنه ) در تقديرات الهـيه كوتاه است .(191) اين مطلب در لسان همه جريان دارد و هر كس به اندازه سعه عـلم و عـقـلش بـراى آن بـرهـانـى اقـامـه كـرده ، ولى چـون از حـد قـيـل و قـال تجاوز نكرده و به مرتبه قلب و حال نرسيده ، لسانهاى اعتراض باز است و هـر كـس حـظ ايـمـانـى نـدارد، بـه لسـانـى تـكـذيـب قول و برهان خود كنند. فسادهاى اخلاقى هم روى اين زمينه است : آن كس كه حسد مى ورزد و زائل شـده نـعـمـت غـيـر را آرزو كـنـد و كـيـنـه صـاحـب نـعـمـت را در دل دارد، بداند كه ايمان ندارد كه حق تعالى از روى صلاح تام اين نعمت را نصيب او كرده و دسـت فـهـم مـا از آن كـوتـاه اسـت . و بـدانـد كـه ايـمـان نـدارد بـه عـدل خـداى تـعـالى و قـسـمـت را عـادلانـه نـمـى دانـد. تـو در اصول عقايد مى گويى خداى تعالى عادل است ، اين جز لفظ چيز ديگر نيست : ايمان به عـدل بـا حـسـد مـنـافـى است . تو اگر او را عادل مى دانى ، تقسيم او را هم عادلانه بدان . چـنـانـچـه در حـديـث شـريـف فـرمود حق تعالى مى فرمايد: حسود رو برگردان است از قـسـمتهايى كه بين بندگان كرده ام ، و غضبناك است از نعمتهاى من . قلب فطرتا در مـقـابـل قـسـمـت عـادلانـه خـاضع است و از جور و اعتساف فطرتا گريزان و متنفر است . از فـطـرتـهـاى الهـيـه ، كـه در كـمـون ذات بـشـر مـخـمـر اسـت ، حـب عـدل و خضوع در مقابل آن است ، و بغض ظلم و عدم انقياد در پيش آن است ، اگر خلاف آن را ديـد، بـدانـد در مقدمات نقسانى است . اگر ساخط از نعمت و معرض از قسمت شد، از آن است كـه آن را عـادلانـه نـمـى دانـد، بـلكـه ، نعوذبالله ، جائرانه مى داند، نه اينكه قسمت را عـادلانـه مى داند و از او معرض است ، و نقشه را مطابق نظام اتم و مصالح تامه مى داند و غـضـبـنـاك از اوسـت . هـيـهـات كـه ايـمـان مـا نـاقـص اسـت و مـطـابـق عـقـلى بـرهـانـى از حد عـقـل و ادراك بـه حـد قـلب وارد نـشـده . ايـمـان بـه گـفـتـن و شـنـيـدن و خـوانـدن و بـحث و قـيل و قال نيست ، خلوص نيت مى خواهد. خداجو خداياب است ، معارف طلب معارف جوست .من كـان فـى هـذه اءعـمـى فـهـو فـى اللاخـره اءعـمـى و اءضل سبيلا.(192) و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور.(193)
فصل ، در بيان علاج عملى حسد است
عـلاوه بـر عـلاج عـلمـى ، كـه شـمـه اى از آن ذكـر شـد، علاج عملى نيز از براى اين رذيله فـضـيـحـه اسـت و آنچنان است كه با تكلف اظهار محبت كنى با محسود و ترتيب آثار آن را دهى ، و مقصودت از آن علاج مرض باطنى باشد. نفس تو را دعوت مى كند كه او را اذيت كن ، تـوهـين كن ، دشمن داشته باش ، مفاسد او و مساوى او را به تو عرضه مى دارد، تو به خـلاف مـيل نفس به او ترحم كن و تجليل و توقير نما، زبان را به ذكر خير او وادار كن ، نيكوييهاى او را بر خود و بر ديگران عرضه دار، صفات جميله او را خاطر نشان خود كن . گـر چـه اينها كه مى كنى در اول امر با تكلف است ، از روى مجاز و غير واقع است ، ليكن چـون مـقـصود اصلاح نفس و برطرف كردن اين نقص و رذيله است بالاخره به حقيقت نزديك مـى شـود و كـم كـم تـكـلف كـم مـى شـود و نـفـس عـادى مـى شـود و واقـعـيـت پـيـدا مى كند. لااقـل بـه نفس عرضه دار و بفهمان كه اين شخص بنده خداست و شايد خداوند تعالى به او نظر لطف داشته كه او را متنعم كرده و اختصاص داده به خاصه نعم خود. خصوصا اگر مـحـسـود اهـل عـلم و ديانت باشد و حسد به واسطه آنها باشد، كه البته حسد ورزيدن به آنـهـا قـبيحتر و عداوت با آنها عاقبتش بدتر است . البته به نفس بايد بفهماند كه اينها بندگان خاص ‍ خدا هستند كه توفيق الهى شامل حالشان شده و آنها را به اين نعمت عظمى اختصاص داده . و اين نعم بايد محبت در نفس ايجاد كند نسبت به صاحبان آنها، و بايد انسان آنها را محترم دارد و خاضع نسبت به آنها باشد، پس اگر ديد كه چيزهايى كه بايد موجب مـحـبـت و خضوع شود در نفس ضد آن بروز كرد، بداند كه خيلى شقاوت به او چيره شده و ظـلمـت بـه بـاطـن او غـلبـه كرده ، و حتما در صدد اصلاح از طرق علميه و عمليه برآيد. و بداند كه اگر در صدد ايجاد محبت برآمد زود موفق مى شود، زيرا كه نور محبت قاهر است بر ظلمت و كدورت ، و خداى تبارك و تعالى وعده فرموده كه مجاهدان را هدايت كند و آنها را بـه لطـف خـفـى خـود اعانت فرمايد و توفيق عنايت نمايد. انه ولى التوفيق و الهدايه .