کاروان شعر عاشورا

محمد علي مجاهدي

- ۶ -


از نيمه سده سيزدهم تا پايان سده چهاردهم

1. شرر بيگدلى آذرى قمى »1254 - 1184 ق»
زندگينامه‏
حسينعلى‏بيگ بيگدلى آذرى قمى متخلص به »شرر« از شعراى زمانه‏فتحعلى‏شاه قاجار )ف 1250 ه . ق» و فرزند حاج لطفعلى بيگ )آذر»بيگدلى شاملو مؤلف آتشكده آذر)ف 1195 ه . ق» است.
فرزند وى: حاج محمد رشيد خان بيگدلى، متخلص به »اخگر« از شعراى‏عهد ناصرى است و از اساتيد بنام خط شكسته در اين دوره به شمار مى‏رود وسال وفات او را به اختلاف در سنه 1297 و 1290 ه . ق ذكر كرده‏اند ونوشته‏اند فرزندى داشته كه همانند نياى خود از تخلّص )آذر» استفاده‏مى‏كرده ولى نگارنده حتى به بيتى از آثار او دست نيافته است.
از تاريخ تولد و وفات شرر بيگدلى اطلاع دقيقى در دست نيست. امّا باقراينى كه در نوشته‏هاى تذكره‏نويسان وجود دارد مى‏توان تاريخ تولد او را به‏ديوان شرر بيگدلى با عنوان »فغان دل« با تصحيح و تعليق و مقابله نگارنده اين‏سطور، حاوى 3032 بيت به سال 1349 توسط موسسه مطبوعاتى دارالعلم‏پايانى براى اولين بار منتشر شد و در اختيار علاقمندان ادب پارسى قرارگرفت.
شرر بيگدلى پس از حدود هفتاد سال عمر و اشتغال به امور كشاورزى درشهر قم درگذشت و در ايوان طلاى صحن حضرت فاطمه معصومه - عليهاسلام - به خاك سپرده شد.
سبك شعرى‏
با اينكه لطفعلى بيك )آذر» بيگدلى از پيشگامان نهضت بازگشت ادبى به‏شمار مى‏رفت و با سبك اصفهانى در شعر فارسى هيچ ميانه‏اى نداشت وپيروان اين سبك شعرى را به ابتذال غزل فارسى متهم مى‏كرد، ولى فرزند وى‏شرر بيگدلى بر خلاف پدر، در غزل از سبك اصفهانى پيروى مى‏كرد و درديگر انواع شعر نيز با سبكى نسبتاً متمايز كه آميزه‏اى از سبك عراقى و سبك‏اصفهانى بود - به سرودن شعر مى‏پرداخت. با اين همه در تركيب نوزده بندعاشورايى خود به استثناى چند مورد معدود از سبك عراقى پيروى كرده‏است.
دامنه تاثير مرثيه‏هاى عاشورايى‏
مسلماً تركيب‏بند عاشورايى شرر بيگدلى در زمانه خود او معروف نبوده‏و تذكره‏نويسان از آن يادى نكرده‏اند، ولى پس از چاپ ديوان اشعار او - به‏شرحى كه گذشت - تركيب‏بند عاشورايى وى كه مبتنى بر قرائت ماتمى وعاطفى از فرهنگ عاشورا است نظر پژوهشگران ادب شيعى را به خودمعطوف كرد و همان‏گونه كه در كتاب شكوه شعر عاشورا در زبان فارسى يادكرده‏ايم، اين اثر عاشورايى نيز در زمره تركيب‏بندهايى قرار گرفته است كه باتاثيرپذيرى از تركيب‏بند ماندگار عاشورايى محتشم كاشانى سروده شده و ازدر مراجعه‏اى كه اخيراً به لغت‏نامه دهخدا و دايرةالمعارف فارسى مرحوم‏غلامحسين مصاحب داشتم، نام شرر بيگدلى را حسنعلى نگاشته و او را ازغزلسرايان عصر محمد شاه قاجار بر شمرده بودند كه اشتباه است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در حال حاضر جز تركيب نوزده‏بندى، اثر عاشورايى ديگرى از شرربيگدلى سراغ نداريم و لذا به نقل آن بسنده مى‏كنيم:
زال فلك چو مِعجر كُحلى به سر كشيد
آشفته گيسوان سفيد آمدش پديد
برجيس را، عمامه مشكين شب فتاد
از فرق و همچو ماتميان زهره مو بريد
بومى سپيد بر لب بامى كهن نشست‏
زاغى سياه از سر نخلى قوى پريد
از گوش دهر عقد جواهر فرو گسست‏
از چشم چرخ اشك كواكب فرو چكيد
از ديده صبح خون شفق ريخت بر كنار
چندان كافق زموجه اشكش به خون تپيد
در اضطراب من كه سر اسيمه آفتاب‏
ديدم ز شرق با رخ افروخته دميد
گفتم: چه روى داده؟ به خون شست روى و گفت:
رازى كه شرح آن نتوان گفت و نى شنيد
كاينك صباح روز محرم بود كه گشت‏
در دشت كربلا شه لب تشنگان شهيد
عين ضياء و مطلع نور و فروغ عين‏
تابنده شمعِ دوده عزّ و علا، حسين‏
با اين عزا به دست شقايق خضاب چيست؟
در گوش گل ز ناى عنادل رباب چيست؟
آشفته موى دختر زهرا به حيرتم‏
زلف بنفشه طرّه سنبل به تاب چيست؟
آگاه اگر نه از عطش كودكان وى‏
اين قطره‏هاى اشك به چشم سحاب چيست؟
نا ديده چرخ پيراگرش جامه لاله گون‏
با قامت خميده به نيلى ثياب چيست؟
اى ماه! ماه رايت او گرنه سرنگون‏
خرگاه آسمان ز تو زرين طناب چيست؟
اى آسمان! به پرسش اين ماجرا تو را
در حيرتم كه در صف محشر جواب چيست؟
اى دهر! دختران وى‏اند از تو بى‏حجاب‏
اين خصمى تو با پسر بو تراب چيست؟
صف‏ها كشيده شد چو به ميدان كربلا
از جنس ديو شام و سليمان كربلا
پشْت نبىّ و آل نبى در جنان شكست‏
تا در جهان سپاه شه انس و جان شكست‏
در سينه‏شان زشست و ز دست مخالفان‏
از هر طرف خدنگ خليد و سنان شكست‏
پس تا شكست تير عدو، استخوان شكست‏
زهر ملال، در قدح شيخ و شاب ريخت‏
جام نشاط، در كف پير و جوان شكست‏
در باغ دين، ز صَرصَر بيداد اهل كين‏
آمد به شاخ سرو و گل و ارغوان شكست‏
تا برگ لاله از نفس گرم برق سوخت‏
تا شخ سرو از دم سرد خزان شكست‏
آمد ز سنگ كين سپهر ستم قرين‏
بر بال طايران بلند آشيان شكست‏
تا آن شكست بر پر آن طايران رسيد
بال و پر ملايك هفت آسمان شكست‏
آمد پىِ وداع حرم پس به خيمه گاه‏
گفت آن پناه دين به تنى چند بيگناه‏
كاى بى‏كسان! چو جناب يثرب گذر كنيد
اول گذر به تربت خير البشر كنيد
گر آب چشمتان بگذارد به جاى من‏
از خاك پاك او همه كُحل بصر كنيد
اين تب كه سوخت جان جگر گوشه مرا
عنّاب اگر نه چاره به لخت جگر كنيد
خارى به هر زمين شكند گر به پاى‏تان‏
تدبير آن ز آه دل يكدگر كنيد
نا محرمان، ز رخ چو گشايند پرده‏تان‏
خواهند پايمال ستورم چو اين سگان‏
از پيكِ آه شير خدا را خبر كنيد
در شام چون مقام به ويرانه‏تان دهند
چون جغد بر شهادت من نوحه سر كنيد
زينب به دستش اصغر لب تشنه پيش شاه‏
شاهش گرفت و گفت به آن قوم رو سياه‏
كاى كوفيان! به آل پيمبر رعايتى‏
بر كودكى ز جرعه آبى عنايتى‏
اى گمرهان! نظاره به طفلان اشك من‏
اين طفل را به قطره آبى هدايتى‏
هرگز نبودى از عطشش گرنه آب چشم‏
مى‏كرد اگر ز ديده به كامش سرايتى‏
نا كرده‏تر ز قطره آبى گلو كه كرد
پيكان آبدار خدنگش سقايتى!
سيرابيش چو ديد ز پيكان آبدار
بى‏اختيار بر لبش آمد شكايتى‏
كاى قوم نابكار! نه آخر به روزگار
دارد جفا نهايتى و جور غايتى؟
اين طفل تير خورده نا خورده شير من‏
جرمش كدام بود و كدامش جنايتى؟
بر خاك هر خطى كه گلويش به خون نگاشت‏
باشد به بيگناهى اين كودك آيتى‏
با اشك و آه برد تنش پس به قتلگاه‏
چون نوبت شهادت سالار دين رسيد
پس ناوكى ز شست يكى تيره روزگار
بر سجده گاه قبله اهل يقين رسيد
زان يك خدنگ ناصيه فرساى جانگزا
چندين هزار رخنه به بنيان دين رسيد
آمد ز زين سپهر سعادت زمين گزين‏
چون نوبت شقاوت شمر لعين رسيد
پس خنجرش - كه آه زبانم بريده باد! -
بر حنجر شريف امام مبين رسيد
سيلاب خون چشم جهان ز آسمان گذشت‏
تا خون ناحقش ز گلو بر زمين رسيد
از چشمه ساز خنجرش آمد چو تر گلو
نوبت به آب كوثر و ماء معين رسيد
تن از پى زيارت امت به خاك ماند
جان در جوار رحمت جان آفرين رسيد
سر بر سر سنانِ سنان رفت و تن بماند
هم بى لباس آن تن و هم بى كفن بماند
چون بيگناه كشته شد آن شاه دين پناه‏
آمد ز دود آه اسيران فلك سياه‏
چندان كه اشكشان به رخ از شاميان جنود!
چندان كه آهشان به لب از كوفيان سپاه!
هر سو ز تشنگان، چو بر آن كشتگان نظر
هر سو زخستگان چو بر آن تشنگان نگاه‏
چندان كه برق فصل بهاران به سينه آه‏
دستى كه بسته بود به سالار خيمه عهد
هر سو گشاده گشت به تاراج خيمه گاه!
در نيزه‏ها به جلوه سر سروران دين‏
گفتى شهاب مطلع خورشيد گشت و ماه‏
نه بر لب سكينه به جز: واى جَدَّتى!
نه بر زبان فاطمه جز: وا محّمداه!
هر دم سكينه گشته ز زينب پناه جو
از بى پناه اگر چه نجويد كسى پناه‏
دستى كه تيغ كين به نژاد خليل زد
بندى گران به پاى امام عليل زد
چون راهشان به مقتل شاه زمن فتاد
گردون زبانگ نوحه توانش ز تن فتاد
مرغان بال بسته صياد ديده را
نظاره بر صنوبر و سرو و سمن فتاد
هر جا ز نغمه بلبل دستانسرا خموش‏
هر جا ز نطق طوطى شكّر شكن فتاد
كلثوم بر جراحت عباس موفشان‏
يا در يمن گذار غزال ختن فتاد؟
با آه و ناله عترت آل رسول را
بر گرد كشتگان ستم انجمن فتاد
چشمش به چشم يوسف گلپيرهن فتاد
بر خرمن سكون زمين و زمن فتاد
كاى آسمان! هنوز ز اطلس قبا؟ مگر
آگه نيى كه كشته من بى كفن فتاد؟
آورد رو به يثرب و چشمى پر آب كرد
با ناله پس به سيد بطحا خطاب كرد
كاين شهريار كشته به خنجر حسين توست‏
اين پادشاه بى سر و افسر حسين توست‏
اين لاله گون قبا كه به جنت ز ماتمش‏
از سر كشيده فاطمه معجر حسين توست‏
اين عنبرين كلاله كه بهرش بريده حور
در خلد گيسوان مُعَنْبر حسين توست‏
اين بسملى كه هست به سوگش ز اشك شور
زمزم دليل گريه هاجر حسين توست‏
اين كشته‏اى كه جبرئيل امين بسته سايبان‏
بر جسم پاره پاره‏اش از پر حسين توست‏
اين تشنه لب كه شست ز آب فرات دست‏
سيراب شده ز چشمه خنجر حسين توست‏
اين پاكدين كه بى كفنش مانده در زمين‏
بر روى خاك جسم مطهر حسين توست‏
اين ناخداى كشتى دين كز سفينه‏اش‏
در بحر خون گسيخته لنگر حسين توست‏
اين تشنه‏اى كه حقّه لعلش ز زخم تير
آمد تهى ز رشته گوهر حسين توست‏
پس كرد رو به تربت شاهنشه نجف‏
كاين دست ما و دامنت اى دست كردگار!
دستى به داد خواهى ما ز آستين بر آر
در انتقام خون شهيدان تشنه كام‏
چشم اميد ما نبود جز به ذوالفقار
از موخ خون تشنه لبان فوج كوفيان‏
نعل ستورشان همه شد لعل آبدار
جز موى دختران تو بر نعش كشتگان‏
بر ريو لاله‏زار كه ديده بنفشه زار؟
با آب ديده از رخ عابد بشوى گرد
درِّ يتيم و آن گهى آلوده در غبار؟!
آنان كه بهر محملِ شان زيبد، اردهد
تن زير بار ناقه صالح به افتخار
اينك سوار ناقه عريان به حيرتم‏
كز بختيان چرخ چرا نگسلد مهار؟
دل را تهى ز شكوه چو با بوتراب كرد
با جده‏اش - خديجه كبرى - خطاب كرد
كز پا فتاد سرو خرمان فاطمه‏
پژمرده گشت غنچه خندان فاطمه‏
هر قطره خون شد از غم و از ديده‏اش چكيد
شيرى كه خورده بود ز پستان فاطمه‏
از تن جدا ز خنجر و بر نيزه جلوه گر
آن سر كه بود زينت دامان فاطمه‏
اينك به خلد موى پريشان فاطمه‏
هر دم به ماتمى زندش چاك تا فتاد
در دست روزگار گريبان فاطمه‏
ترسم گشاده رو به جهان آيد از جنان!
در اين عزا تو باش نگهبان فاطمه‏
اين كشتگان خنجر بيداد را بود
عطر كفن ز غاليه مويان فاطمه‏
خاموش شد ز صَرصَر بيداد كوفيان‏
شمع فروغ بخش شبستان فاطمه‏
از جدّه، لب ز شكوه قتل برادرش‏
بست و گشود پس ز شكايت به مادرش‏
كاى مام مهربان! غم ما بيكرانه بين‏
ناكام و نا اميد به كام زمانه بين‏
ما را - كه آفتاب بود فرش آستان -
چون آفتاب فرش به هر آستانه بين!
آن ديده‏اى كه خواب ز چشم غزال برد
در خواب ناز تا ابدش بى فسانه بين‏
آن طرّه‏اى كه تاب به جعد بنفشه داد
صد عقده‏اش به دل ز تمنّاى شانه بين‏
آن سينه‏اى كه مهبط الهام غيب بود
چندين هزار تير بلا را نشانه بين‏
سر زير پر كشيده خموش از ترانه بين‏
طاق رواقم از خم گردون دون نگر
شمع وثاقم از تف آه شبانه بين‏
از جور بسته گردنم از ريسمان نگر
از كين شكسته پيكرم از تازيانه بين‏
با مادرش چو طّى سخن در بقيع كرد
پس رو به سوى كشته سمّ نقيع كرد
كاى كشته به زهر اعادى برادرم!
در خاك و خون تپيده برادر، برابرم‏
سوز دلم ز سوده الماس بس نبود
كاينك فلك شراره به خون زد ز خنجرم؟
نا محرمان ز روى گشودند بُرقَعم
بيگانگان ز فرق ربودند معجرم‏
طىّ زمان نمى‏كند از كينه آسمان‏
داند فتاده وعده وصلش به محشرم
سيراب كرده خار بيابان ز خون خود
لب تشنه شد شهيد به خوارى برادرم‏
بر چهره خال هاشمى آلوده‏اش به خون‏
ناديده ديده همچو سپندى بر آذرم‏
با گريه گفتن با تن مظلوم كربلا:
بى روى تابناك تو خور در ظلام باد!
بى لعل تو به غنچه تبسم حرام باد!
در خاك تيره روى تو! تا روز رستخيز
رخسار صبح تيره‏تر از زلف شام باد!
افكند طشت آل نبى چون زبام چرخ‏
اين طشت زر فتاده‏اش از طرفِ بام باد!
بالش شكسته باد! نيارد چو بعد ازين‏
بويى ز گيسوان توام بر شمام باد
محراب مصطفى چو تهى از تو مقتدا
زين پس قعود چرخ بدل بر قيام باد!
از پشت ذوالجناح چو شد واژگونه زين‏
اين خنگ تيز گام كشيده لگام باد!
بادا ز خون همچو تويى شرمسارى‏ام‏
گويم اگر فلك ز پىِ انتقام باد!
زينب به روى نعش برادر چو شد زهوش‏
كلثوم آمدش زقفا نوبت خروش‏
كاى خسروى كه رفته به نوك سنان سرت‏
از تاب آفتاب به سر اينك افسرت!
اى طاير خجسته بام حرم! كشيد
سنگ كدام سنگدل آيا به خون پرت؟
در حيرتم كه شير خدا بيخبر چرا است‏
بودى سرت به خاك - كه خاكم بود به سر! -
چون كرد چاك، خنجرِ كين پاك حنجرت؟
معذور دار! شمر شريرم امان نداد
تا زير تيغ بر سر زانو نهم سرت‏
در حيرتم چگونه گشايم به روز حشر
زين انفعال ديده به ديدار مادرت؟
عباس را درين سفر آيا چه داد دست؟
كز دست داد يارى غمديده خواهرت !
دستى پى وداع به گردن نياردم‏
جان برادر! آه ز دست برادرت!
كردند آن ستيزه شعاران نابكار
بار دگر به ناقه عريانِ شان سوار
گشتند چون گروه سواران شتر سوار
از يكدگر گسست قطار فلك مهار
هر سو بنات فاطمه گريان زهودجى‏
مانند كوكبى شده از برجى آشكار
تنها به خاك مانده تپان آسمان! شگفت‏
سرها به نيزه گشته عيان آفتاب وار
آه از دمى كه خيل اسيران كربلا
افتادشان به قتلگه سروران گذار
جز طفل اشك پاك در آن رهگذر نكرد
بر خاست شورشى ز ستمديدگان كه رفت‏
از خاكيان سكون و ز افلاكيان قرار
هم سيل اشك كرد به هفتم زمين گذر
هم تيره آه برد به نه آسمان گذار
نزديك شد كه خيمه زنگارى سپهر
از تند باد غم شورش پاره پود و تار
زينب كه جسم پاك برادر نظاره كرد
كرد اين خطاب و پيرهن صبر پاره كرد
كاى تشنه لب! به كه بعد از تو رو كنم؟
جويم كرا؟ كه درد دل خود به او كنم‏
گر پرسد از تو دختر زارت چه گويمش؟
روزى كه در مدينه جدّ تو رو كنم‏
غسلت نداد كه به نعشت كند نماز
بر من كز آب ديده دمادم وضو كنم
چاكى گرفته زخم دل من كه تا ابد
او را به تار جان نتوانم رفو كنم‏
دردا حديث درد و غمت كم نمى‏شود
تا روز رستخيز اگر گفتگو كنم‏
خاكم به سر! كه مى‏برم اين آرزو به خاك‏
روزى كه خاك پاى تو را آرزو كنم‏
يعقوب جست گمشده خويش راو من‏
روزى كه اهل بيت رسالت به شام شد
يكباره صبح شام مبدّل به شام شد
ز آن بوم شوم از پى نظّاره مرد و زن‏
آن يك به برزن آمد و اين يك به بام شد
از يكدگر به جست و خبر ديده بازشان‏
تا بر سُلالگان رسول انام شد
كاين آهو از چه دشت اسيرِ سمند گشت؟
وين بلبل از چه باغ گرفتار دام شد؟
بستند بالشان ز چه در شرع مصطفى؟
صيد كبوتران حرم گر حرام شد
تا با خبر كه شاه شهيدش - به نيزه سر -
مشهود خاص آمد و منظور عام شد
در خنده آن كه سكه به اسم يزيد گشت!
در طعنه اين كه خطبه به نام امام شد!
با هم به مژده كز اسراى سپاه ما
كاخ امير پر زكنيز و غلام شد!
مانند جغد نوحه گرى‏شان به صبح و شام‏
در شام تا مقيم به ويرانه‏شان مقام
بر اين قتيل نوحه‏سرا جبرئيل باد!
خونخواهى‏اش به عهده ربّ جليل باد!
زين كج خرام ناقه چو بطحا در انهدام‏
گو منهدم حريم حرم هم ز پيل باد!
شرمندگى ز سايه باغَش خليل باد!
در بحر خون عزيز پيمبر چو غوطه‏ور
گو يوسفى فتاده به درياى نيل باد!
هجرت گزين ز كشور هستى چو شاه دين‏
خضرش هم از زمانه زمان رحيل باد!
با جان دردناك چو خيزد )شرر» زخاك‏
بر لب شفاعتش زامام عليل باد
در عين اضطراب چو خواهند ازو حساب‏
روز جزا رسول امينش وكيل باد!
خلقى چو تشنه كام در آن رستخيز عام‏
از كوثرش تمتع و از سلسبيل باد!
آرايشى ز حُلّه جنّت چو بر تنش‏
طوبى و سدره نيّر بر سر سايه افكنش
2. وصال شيرازى »1262 - 1197 ق»
زندگينامه‏
وصال شيرازى نامش ميرزا شفيع و معروف به ميرزا كوچك فرزند محمداسماعيل شيرازى بزرگ‏ترين و پر آوازه‏ترين شاعر آيينى در سده سيزدهم‏هجرى است كه در زمانه فتحعلى شاه »1250 - 1212) و محمد شاه قاجار»1264 - 1250) مى‏زيسته است.
اشعار ماتمى وصال شيرازى در مراثى آل‏اللَّه در شمار ممتاز ترين اشعارحسن مجتبى - عليه‏السلام - از دير باز زبان زد شيفتگان شعر آيينى است:
در تاب رفت و طشت طلب كرد و ناله كرد
و آن طشت را ز خون جگر رشگ لاله كرد
خونى كه خورد در همه عمر از گلو بريخت‏
خود را تهى ز خون دل چند ساله كرد...
وصال شيرازى در زمانه خود از خوشنويسان بنام به شمار مى‏رفته و دررشته موسيقى نيز مورد عنايت دوستداران اين هنر قرار داشته است. وى دراواخر عمر از نعمت بينايى محروم شد و در سن 65 سالگى بدرود حيات گفت‏و در مقبره شاه چراغ در شيراز در آغوش خاك آرميد.
وى داراى شش پسر به اسامى: احمد وقار، محمود حكيم، محمد داورى،ابوالقاسم فرهنگ، اسماعيل توحيد و عبدالوهاب يزدانى بوده كه همگى اهل‏شعر و ادب و هنر و از چهره‏هاى شاخص روزگار خود به شمار مى‏رفته‏اند.
وصال شيرازى در عمر پر بركت خود توفيق تحرير 67 نسخه از قرآن‏كريم را پيدا كرده كه در حال حاضر سه نسخه از آنها در مصر موجود است وساير آثار خطّى او در كتابخانه‏هاى معتبر نگاهدارى مى‏شود.
وى علاوه بر مثنوى وصال كه حاوى هفت هزار بيت است، مثنوى ناتمام‏شيرين و فرهاد وحشى بافقى را به پايان برده و صبح وصال خود را به سبك‏گلستان سعدى سامان داده و ترجمه اطواق الذهب تأليف زمخشرى و سفينه بنيان‏از ديگر آثار قلمى اوست.
وصال شيرازى از طرفداران نهضت بازگشت ادبى بوده و در دو سبك‏خراسانى و سبك عراقى داراى آثار منظوم ارزشمندى است. وى درقالب‏هاى مختلف شعرى تجربه‏هاى بسيار موفقى دارد و در قالب غزل آثارپر شورى آفريده كه مورد عنايت اهل ادب است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
وصال شيرازى از چهره‏هاى نادر و ممتاز شعر فارسى است كه داراى‏تركيب بندهاى فاخر و بيشمارى در مراثى سالار شهيدان و شهداى كربلامى‏باشد و ديگر آثار منظوم ماتمى وى نيز در وقايع كربلا رسا و شيوا است.
در اين كه وصال شيرازى از سلسله جنبانان شعر عاشورا در زمانه خوداست ترديدى نيست و اثرگذارى او را بر روى شاعران آيينى همعصرش‏نمى‏توان انكار كرد.
برگزيده آثار عاشورايى‏
وصال شيرازى علاوه بر قصايد و غزليات ماتمى خود چندين تركيب بندعاشورايى دارد كه جمعاً شامل 118 بند مى‏گردد و عموماً از ساختار محكم‏لفظى و غنايى محتوايى و فضايى عاطفى و تصويرى زيبا برخوردارند.
چون نقل تمامى تركيب‏بندهاى عاشورايى او از حوصله اين مقال بيرون‏است پس از نقل مطلع تركيب‏بند عاشورايى وى، چهارده بند عاشورايى اين‏شاعر بنام آل‏اللَّه را مرور خواهيم كرد:
1. تركيب هفت بندى او با مطلع:
نه آن گل باد دادم كز گلستان و چمن جويم‏
باز آمدى اى پيك پر اندوه كه از غم‏
آتش فكنى در دل و جان همه عالم‏
3. تركيب هشت بندى او با مطلع:
گل بر شكفت و خرّمى اندر بهار نيست‏
با باغ و راغ نكهت پيرار وپار نيست‏
4. تركيب پانزده بندى او با مطلع:
پيكى خميده قامتم آيد به ديده ماه‏
چون قاصدى كه با خبر بد رسد ز راه‏
5. تركيب نه بندى او با مطلع:
در جيب عالمى ز عزا چاك ماتم است‏
يا رب! عزاى كيست كه منسوب عالم است؟
6. تركيب ده بندى او با مطلع:
هزار و يكصد و هشتاد و پنج رفته ز سال‏
كه كس نديده خوشى در جهان به هيچ احوال‏
7. تركيب هفت بند او مطلع:
تا مه برج امامت سرنگون از زين نشد
برتر از مه قدر او با اين همه تمكين نشد
8. تركيب يازده بندى او با مطلع:
ز بند بند چرا همچونى نوا نكنم؟
9. تركيب هفت بندى او با مطلع:
نوبهارست جهان، زار و چمن خوار چراست؟
عيد شد، سينه پراندوه و دل افكار چراست؟
10. تركيب هفت بندى او با مطلع:
چون سوى كوفه محمل ايشان قضا كشيد
هر دل زكوفه آرزوى كربلا كشيد
11. تركيب دوازده بندى او در اقتفاى از محتشم كاشانى به مطلع:
تيغى كشيده چرخ مگر زخم ما كم است؟
گو جاى زخم نيست كه هنگام مرهم است‏
12. تركيب شش بندى او به مطلع:
مه عزا شد و آفاق در غبار غم است‏
سپهر و جامه نيلى هلال و پشتِ خم است‏
13. تركيب سه بندى او به مطلع:
گيرم حسين سبط رسول خدا نبود
گيرم كه نور ديده خير النساء نبود
14. تركيب سه بندى او به مطلع:
خونى كه شد روان ز تن پر جراحتش‏
امروز نافه گشته ببوييد تربتش‏
تركيب‏بند باشند، ولى پس از وصال كسانى كه اشعار او را گردآورى‏مى‏كرده‏اند، آن دو را جدا از هم ثبت نموده‏اند.
چهارده بند
1
اين جامه سياه فلك در عزاى كيست؟
وين جيب چاك گشته صبح از براى كيست؟
اين جوى خون كه از مژه خلق جارى‏ست‏
تا در مصبيت كه و در ماجراى كيست؟
اين آه شعله‏ور كه ز دلها رود به چرخ‏
ز اندوه دل گداز و غم جانگزاى كيست؟
خونى اگر نه دامن دلها گرفته است‏
اين لخت دل به دامن ما خونبهاى كيست؟
گر نيست حشرو در غم خويش است هر كسى‏
در آفرينش اين همه غوغا براى كيست؟
شد خلق مختلف ز چه در نوحه متفق؟
زين گونه جنّ و انس و ملك در عزاى كيست؟
هندو و گبرو مومن و ترسا به يك غمند
اين جان از جهان شده تا آشناى كيست؟
ذرّات از طريق صدا نوحه مى‏كنند
تا اين صدا زناله اندوه فزاى كيست؟
صاحب عزاى كسى است كه دلهاست جاى او
دلها جز آنكه مونس دلهاست - جاى كيست؟
آرى خداست در دل و صاحب عزا خداست‏
ز آن هر دلى به تعزيه شاه كربلاست‏
شاهنشهى كه كشور دل تختگاه اوست‏
محنت: سپاهدار و مصيبت سپاه اوست‏
آن شاه بى‏رعيت و سردار بى سپاه‏
كاسلام در حمايت و دين در پناه اوست‏
آن سيد حجاز كه در كيش اهل راز
كفر است سجده‏اى كه نه بر خاك راه اوست‏
آن بيكسى كه با همه آهن دلى سنان‏
بر زخم دل زطعن سنان عذر خواه اوست‏
هر زخم او دهانى و پيكان: زبان آن‏
و آن جمله يكزبان به شهادت گواه اوست‏
گويى كه سقف چرخ چرا شد سياه رنگ؟
از دود آتشى است كه در خيمه گاه اوست‏
گفتى: گناه او چه؟ كه شمرش گلو بريد
انصاف و رحم و جود و مروت گناه اوست‏
جز اين كه شد زيارت او زندگى فزا
ديگر چه چاره بهر غم عمر كاه اوست؟
بر كربلاى او نرسد فخر كعبه را
كان يوسف عزيز امامت به چاه اوست‏
سبط نبى فروغ ده جرم نيّرَيَن‏
رخشنده آفتاب سپهر وفا حسين‏
3
اى دل اگر تو را قدرى درد دين بود
انصاف ده كه جسم تو بر خوابگاه ناز
و آن گه به خاك آن بدن نازنين بود؟
اين شرط دوستى است كه او تشنه لب شهيد
ما را به كام شربت ماء معين بود؟
ما آب سرد را به تكلف خوريم و او
سيراب ز آب خنجر شمشير لعين بود؟
ما اشك ازو مضايقه داريم و چشم ما
بر چشمه‏سار كوثر خلد برين بود؟
ما آب شور بسته بر او كوفيان فرات‏
اين فرق بين كه با اثر مهر و كين بود؟
او بيدريغ سر دهد از بهر ما به تيغ؟
ما را دريغ ازو دلى اندهگين بود؟
ما پروريم جسم خود از ناز و اى دريغ‏
كآن جسم ناز پرور او بر زمين بود!
عشرت كنيم و تغزيه‏اش مى‏كنيم نام‏
حاشا كه راه و رسم محبت چنين بود!
هر لحظه سر گذشتى ازو گوش مى‏كنيم‏
ناگشته زيب گوش، فراموش مى‏كنيم!
4
اى چرخ از كمال تو تيرى رها نشد
كازاده‏اى نشان خدنگ بلا نشد
دور تو بر خلاف مراد است اى دريغ‏
بس كام ناروا شد و كامت روا نشد!
از بوالبشر گرفته بگو تا به مصطفى‏
آدم نشد جدا ز تو از گلشن بهشت‏
يا نوح از تو غرقه بحر فنا نشد
عيسى نگشت بسته دارت؟ چرا نگشت!
يحيى نشد قتيل زتيغت؟ چرا نشد!
دندان مصطفى نشكست از عناد تو؟
يا حمزه از تو خسته زخم عنا نشد؟
نشكافت از تو تارك حيدر به تيغ كين؟
يا درد دل حواله خير النساء نشد؟
اى طشت واژگون مگر از حيله‏هاى تو
در طشت، پاره جگر مجتبى نشد؟
با اين همه تطاول و با اين همه خلاف‏
ظلمى به سان واقعه كربلا نشد
كارى نكرده‏اى كه توان باز گفتنش‏
ور باز گويمت نتوانى شنفتنش!
5
شاه عرب چو سوى عراق از حجاز شد
شد بسته راه مهر و در كينه باز شد
ايمان: به كفر و سبحه به زُناّر شد بدل‏
اسلام پايمال و حقيقت مجاز شد
هر جا كه نيزه‏اى ز سرى سر بلند گشت!
هر جا كه ناوكى به دلى دلنواز شد!
رازى نهان نماند زغمازى سنان‏
از بس كه رخنه‏ها به دل اهل راز شد
بر جسمهاى پاك و بدنهاى چاك چاك‏
بنشست بس كه خاك و روان گشت بس كه خون‏
هر پيكرى ز غسل و كفن بى نياز شد!
از چار سو رسيد به او: ناوك سه پر
چندان كه شاه عرصه دين شاهباز شد!
گردن چنان فراخت كه بگذشت از سماك
رمح سنان چو از سرشه سرفراز شد
و آن گه برهنه پرده‏نشين دختر بتول‏
ز او رنگ ناز بر شتر بى‏جحاز شد
آن دم ببست راه فلك از هجوم آه‏
كافتاد راه قافله غم به قتلگاه‏
6
زينب چو ديد پيكرى اندر ميان خون‏
چون آسمان و، زخم تن از انجمش فزون‏
بيحد جراحتى نتوان گفتنش كه چند؟!
پامال پيكرى نتوان ديدنش كه چون؟!
خنجر در او نشسته چو شهپر كه در هماى!
پيكان ازو دميده چو مژگان كه از جفون
گفت: اين به خون تپيده نباشد حسين من‏
اين نيست آن كه در بر من بود تاكنون‏
يكدم فزون نرفت كه رفت از كنار من‏
اين زخمها به پيكر او چون رسيد؟ چون؟
گر اين حسين قامت او از چه بر زمين؟
گر اين حسين من سر او از چه بر سنان‏
ور اين حسين من تن او از چه غرق خون؟
يا خواب بوده‏ام من و گم گشته است راه!
يا خواب بوده آن كه مرا بوده رهنمون!
مى‏گفت و مى‏گريست كه جانسوز ناله‏اى‏
آمد ز حنجر شه لب تشنگان برون‏
كاى عندليب گلشن جان! آمدى؟ بيا
ره گم نگشته خوش به نشان آمدى بيا
7
آمد به گوش دختر زهرا چو اين خطاب‏
از ناقه خويش را به زمين زد به اضطراب‏
چون خاك جسم پاك برادر به بر كشيد
بر سينه‏اش نهاد رخ خود چو آفتاب‏
گفت: اى گلو بريده! سر انورت كجاست؟
وز چيست گشته پيكر پاكت به خون خضاب؟
اى مير كاروان گه آرام نيست خيز!
ما را ببر به منزل مقصود و خوش بخواب‏
من يكتن ضعيفم و يك كاروان اسير
وين خلق بى‏حميّت و دهر پر انقلاب‏
از آفتاب‏پو شمشان؟ يا زچشم خلق‏
اندوه دل نشانمشان يا كه التهاب؟
زين‏العباد را ز دو آتش كباب بين:
سوز تب از درون و برون تاب آفتاب‏
گر دل به فرقت تو نهم، كوشكيب و صبر؟
دستم ز چاره كوته و راه دراز پيش‏
نه عمر من تمام شود نه جهان خراب‏
لختى چو با برادر خود شرح راز كرد
رو در نجف نمود و سر شكوه باز كرد
8
كاى گوهرى كه چون تو نپرورده نُه صدف‏
پروردگانت: زارو، تو آسوده در نجف؟
دارى خبر كه نور دو چشم تو شد شهيد
افتاد شاهباز تو از شرفه شرف‏
تو ساقى بهشتى و كوثر به دست توست‏
وين كودكان زار تو از تشنگى: تلف!
اين اهل بيت توست بدين گونه دستگير
اى دستگير خلق! نگاهى به اين طرف‏
اين نور چشم توست كه ناوك زنان شام‏
دورش كمان گشاده چو مژگان كشيده صف‏
چندين هزار تن، قدراندر ازو از قضا
با آن همه خطا همه را تير بر هدف‏
هر جا روان ز سرو قدى جويى از گلو
هر سو جدا از تا جورى دست از كتف‏
تا كى جفاى نوح؟ لب نوحه برگشا
يعقوب سان بنال كه شد يوسفت ز كف‏
چو نوح برگروه و چو يعقوب بر همه‏
نفرين »لاتذر« كن و افغان وا اسف‏
چندى چو شكوه‏هاى دلش بر زبان گذشت‏
9
در كوفه كاروان عزا چون گذار كرد
دوران ستيزه‏هاى نهان آشكار كرد
شد كربلا ز درد اسيرى ز يادشان‏
و اندوهشان زمانه: يكى بر هزار كرد
در پرده شد حق و چو نديدند كوفيان‏
بى پرده جلوه حجت پروردگار كرد
بردند خوارشان به بر زاده زياد
تا كس چو ديد خوارى شان افتخار كرد
كاى آل بوتراب چو بر حق نبوده‏ايد
رسوا نمودتان حق و، بى‏اعتبار كرد!
طاقت ز دست زينب بيدل عنان ربود
گفت اى لعين عزيز خدا را كه خوار كرد
شكر خدا كه دولت پاينده ز آن ماست‏
ناحق كسى كه تكيه به ناپايدار كرد
خواريم پيش خلق و به نزد خدا عزيز
ما را خدا ز روز ازل كامگار كرد
فردا كه بهر ما و تو محشر به پا شود
بينى كه كردگار كرا شرمسار كرد
در خشم رفت و خواست كه زارش به خون كشد
ترسيد از آن كه بار مكافات چون كشد؟
10
چون شام جاى عترت شاه شهيد شد
صبحى براى روز قيامت پديد شد
پيمان غصه با دل ايشان جديد شد
آن در سپاس كاندُه عثمان زياد رفت!
وين شادمان كه دهر به كام يزيد شد!
اسلام را به كفر شد آميزش آن زمان‏
كان سر فروغ بزم يزيد پليد شد
چون گوى آفتاب - كه شد زيور سپهر -
آذين طشت زر سر شاه شهيد شد!
با چوب خيزران به سر شه زدى كه: شكر!
كاين سر بريد و قفل غمم را كليد شد!
انديشه شهادت زين العباد كرد
دوزخ صفت به نعره »هل من مزيد« شد
زينب چو اين مشاهده بنمود شد زهوش‏
يكباره از حيات جهان نا اميد شد
زد جيب جامعه چاك و به سر بر فشاند خاك‏
فرياد بر كشيد و به پيش يزيد شد
گفت: اى يزيد! ظلم به ما بيش ازين مكن‏
حق را به خود زياده بر اين خشمگين مكن‏
11
اين غم رسيده را به من مبتلا ببخش‏
بر ما نگه مكن به رسول خدا ببخش‏
بر ما ستمكشان به جز اين محرمى نماند
محروميش ببين و به حرمان ما ببخش‏
خونى در او نمانده كه ريزى به تيغ كين‏
ما را بريز خون و به اين مبتلا ببخش‏
او را به خون ناحق ما خونبها ببخش‏
ما را كشتىّ و دعوى اسلام مى‏كنى؟
يكتن به صدق خويش بر اين مدعا ببخش‏
بيمار و نوجوان و پدر كشته و اسير
بر حرف او نظر مكن و ماجرا ببخش‏
خُرد است اگر درشتى ازو رفت در پذير
زار است، بر ستيزه اين بينوا ببخش‏
هر چند دل ز سنگ بود سخت‏تر، تو را
اى سنگدل! به اين دل مجروح ما ببخش‏
دانى كه ما نبيره سالار محشريم‏
ما را، زبيم پرسش روز جزا ببخش‏
چندان نياز كرد كه كه بگذشت از انتقام‏
اذن مدينه داد به آن بيكسان ز شام
12
چون خيمه زد ز شام به يثرب، امام ناس‏
آسوده گشت عترت پيغمبر، از هراس‏
يعقوب اهل بيت نبى با بشير گفت‏
كاين مژده را به مژده يوسف مكن قياس‏
رو در مدينه، قصه يوسف بگو به خلق‏
وز گرگ و پيرهن، سخنى گوى در لباس‏
آمد بشير و، آمدنِ شه به خلق گفت‏
آشوب حشر كرد عيان از هجوم ناس‏
تا بيندش به كام و، به بخت آورد سپاس‏
ديدند مردمى زمصيبت سياهپوش‏
ديدند خيمه‏اى زعزا: قير گو پلاس‏
آن يك: زروى خويش، خراشان ترش جگر
وين يك: زموى، خويش پريشان ترش هواس‏
يك كاروان ز زن، همه مردانِ‏شان: قتيل‏
يك بوستان دُروده رياحين‏شان: به داس‏
آن يادگار آل عبا، شمع انجمن‏
اهل مدينه، واقعه پرسان به التماس‏
بر خاست زآن ميان و، قيامت به پا نمود
يعنى: بيان واقعه كربلا نمود
13
بس كن )وصال»! قصه محشر چه مى‏كنى؟
كردى قيامت، اين همه ديگر چه مى‏كنى؟
بس كن )وصال»! كاين نفس شعله ناك تو
آتش به عالمى زد يكسر، چه مى‏كنى؟
قصد تو بود سوختن خلق، سوختند
اين حرف سوزناك، مكرر چه مى‏كنى؟
جان تَذَرْوْ و فاخته را، سوختنى ز غم‏
شرح شكست سرو و صنوبر چه مى‏كنى؟
آه درون به طارم گردون چه مى‏برى؟
آيينه سپهر، مكدر چه مى‏كنى؟
تشويش جان حيدر و زهرا چه مى‏دهى؟
شرح بلاى آل پيمبر چه مى‏كنى؟
نبود يك از هزار ميسر، چه مى‏كنى؟
گويى سرش به طشت يزيد: آفتاب و چرخ‏
تعريف آفتاب به اختر چه مى‏كنى؟
گويى شب وداع وى و روز رستخيز:
بيهوده، شب به روز برابر، چه مى‏كنى؟
چندان كه مى‏نشينم ازين ماجرا خموش‏
خونين دلم ز سينه خروشد كه: برخروش!
14
يا رب! به نور ديده زهرا و آل او
يا رب! به زخم پيكر اختر مثال او
يا رب! به آن سر زسنان سر بلند او
يا رب! به آن تنِ زِ هَيون، پايمال او
يا رب! به آن سمند كه در دشت كربلا
رنگين به خون راكب او گشته، يال او
يا رب! به ناله‏اى كه اگر كافرى كشد
مسلم به خود حرام شمارد قتال او
يا رب! به گريه‏اى كه اگر دشمنى كند
دشمن اگر چه سنگ، به گريد به حال او
يا رب! به بيكسى كه اگر الغياث گفت‏
جستى امان زتيغ و بدادى مجال او
يا رب! به آن كه اين همه را كرد و خصم را
بر وى نسوخت دل، زيمين و شمال او
بخشى و، روز حشر نجويى ملال او
ز آن سان كه بركشنده او، وصل او حرام‏
سازم حرام، فرقت او بر وصال او
شيرازيان - كه تعزيه اوست كارشان -
بخشاى جمله را، و ز ذلّت برآرشان‏
3. فناى زُنوزى )ف 1263 ق»
زندگينامه‏
نامش ميرزا عبدالرسول فرزند ميرزا محمدحسن زُنوزى )فانى» متخلص‏به )فنا» است و زادگاهش زنوز مى‏باشد كه يكى از سه بخش شهرستان مرند به‏شمار مى‏رود.
پدر وى )فانى» زنوزى )متولد 1172 ه . ق» مؤلف بحر العلوم و رياض الجنه‏در علوم رياضى دستى به تمام داشته و شايد به همين جهت باشد كه‏بازماندگان وى در خوى به خاندان رياضى مشهورند. در شعر و ادب نيز ازشعراى بنام زمانه خود بوده ولى جز يك غزل از او فعلا در دست نيست.
»فنا«ى زنوزى از دوازده سالگى تا 70 سالگى به سياحت سرگرم بوده و درسفر روم با ميرزا سنگلاخ مولف تذكرة الخطاطين مصاحب و معاشر بوده‏است.
وى در سرودن اشعار آيينى و ماده تاريخ سرايى بسيار توانا بوده و چندمى‏باشد.
سبك شعرى‏
وى به دو زبان فارسى و تركى شعر مى‏سروده و در شعر فارسى از سبك‏عراقى پيروى مى‏كرده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
بنا به نوشته تذكره نويسان وى ديوان اشعارى در مراثى و نوحه و مصائب‏حضرت سيدالشهداء داشته و هم اكنون نسخه‏اى از آن در كتابخانه ملى‏تبريز به شماره 562 به خط خود شاعر در 167 برگ 16 سطرى موجود است. ترديدى نيست كه اشعار ماتمى وى در زمانه او مورد استفاده ارادتمندان‏سالار شهيدان قرار داشته و در ادامه حيات شعر عاشورا در منطقه آذربايجان‏غربى و بالندگى شعر آيينى در آن سامان موثّر بوده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
به خاطر عدم دسترسى به يكى از نسخه‏هاى خطى ديوان اشعار فناى‏زنوزى ناگزيريم به نقل يك غزل عاشورايى از وى بسنده كنيم:
غزل عاشورايى‏
باز اين فغان و غلغله اندر زمانه چيست؟
اين آتش زبان »فنا« را، زبانه چيست؟
مرغان باغ، كرده چرا سر به زير پر
درمانده جمله از طلب آب و دانه چيست؟
برقى كزوست سوخته بر آشيانه، چيست؟
غنچه، فكنده پرده عصمت چرا ز رخ؟
بلبل ز غصه، بسته زبان از ترانه چيست؟
سنگ عزا به سينه زند مطرب از چه رو؟
بر چيده بزم عشرت چنگ و چغانه چيست؟
گفتم به مرغ دل كه به دهر اين چه شورشى است؟
اين داستان تازه چه و اين فسانه چيست؟
گفت: آن كه ديده بسمل در خون تپيده را
داند به خون نشان ده ما را نشانه چيست؟
گفتم كه: نيست بى سبب اين شيون عجيب‏
بر هاى و هوى ناگه مردم، بهانه چيست؟
گفتا: چونى، نواكن و بر نينوا گذر
بنگر كه سرِّ ناله‏نى در ميانه چيست؟
4. قاآنى شيرازى »1270 - 1223 ق»
زندگينامه‏
نامش: ميرزا حبيب‏اللَّه فرزند محمد على گلشن، پر آوازه ترين قصيده سرادر سده سيزدهم‏هجرى است كه طبعى بسيار روان و ذهنى وقّاد داشته و به هنگام لزوم بدون‏درنگ به انشاء شعر مى‏پرداخته و آن را در فاصله زمانى كوتاهى تمام مى‏كرده‏است. پدر قاآنى نيز شعر مى‏سروده و تخلص او )گلشن» بوده است.
وى از قصيده سرايان توانايى است كه طبع خدا داده خود را در سرودن‏قصايد خود را در مديحت محمد شاه قاجار )متوفاى 1264 ه . ق» و فرزندش‏ناصرالدين شاه )مقتول به سال 1313 ه . ق» سروده است. تذكره‏نويسان علت‏آن را از دست دادن پدر در سن يازده سالگى مى‏دانند كه با تنگدستى ناگزير ازتحصيل در زادگاه خود شيراز مى‏شود و در همان اوان، شجاع السلطنه فرزندفتحعلى شاه قاجار )متوفاى 1250 ه . ق» به او علاقه‏مند شده و او را به‏فتحعلى‏شاه معرفى مى‏كند. وقتى كه محمد شاه به سلطنت مى‏رسد قاآنى به‏دربار او راه مى‏يابد و به لقب حسان العجم مفتخر مى‏گردد و در زمان سلطنت‏ناصرالدين شاه به عنوان شاعر رسمى دربار انتخاب مى‏شود.
قاآنى نه تنها به زبان فارسى بلكه با زبان عربى و تركى نيز آشنايى داشته ونوشته‏اند اولين شاعر فارسى زبان است كه زبان فرانسه را آموخته. وى در سن‏47 سالگى در تهران بدرود حيات گفته و در شاه عبد العظيم به خاك سپرده‏شده است.
ديوان او براى اولين بار در سال 1274 در تهران به چاپ رسيده و سپس‏بارها در تبريز و هند و تهران تجديد چاپ شده و حاوى 22 هزار بيت‏مى‏باشد.
قاآنى اثر ديگرى به سبك و سياق گلستان سعدى دارد كه نتوانست برشهرت ادبى‏او بيفزايد.
پس از در گذشت وى ميرزا محمد على سروش اصفهانى به عنوان شاعررسمى دربار ناصرى انتخاب مى‏شود و به شمس الشعراء ملقب مى‏گردد.
قاآنى با ميرزا عبدالوهاب )نشاط» اصفهانى )متوفاى 1244 ه . ق» ميرزاابوالقاسم قائم مقام )ثنائى» فراهانى )مقتول به سال 1251 ه . ق»، ميرزا محمد)متوفاى 1274 ه . ق»، ميرزا محمد )عاشق» اصفهانى )متوفاى 1281 ه . ق» وسروش اصفهانى )متوفاى 1285 ه . ق» معاصر بوده است.
سبك شعرى‏
قاآنى از ادامه دهندگان راه بانيان نهضت بازگشت ادبى است و به شيوه‏متقدّمين طبع‏آزمايى مى‏كند و توانايى او در به كارگيرى به موقع واژه‏ها وتركيبات و اشرافى كه از خود نشان مى‏دهد آدمى را به شگفتى وامى‏دارد.
تشبيب‏هاى او در قصايدش سرشار از تصاوير بديع و زيبا است ومسمّطات وى نيزدر ميان آثارش از منزلت خاصى برخوردار مى‏باشد، ولى در غزل حرف‏چندانى براى گفتن ندارد.
شعر قاآنى با همه رسايى و شيوايى و ساختار محكم لفظى، از ضعف‏محتوايى رنج مى‏برد كه مى‏توان ريشه آن را در رويكرد افراطى و به مديحه‏سرايى و سرودن اشعار مناقبى و ضدارزش دانست.
در ديوان قاآنى چندين قصيده آيينى وجود دارد كه شمار بهترين اشعار آيينى‏در زمانه اوست.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
قاآنى را به هيچ روى نمى‏توان در زمره شعراى آيينى قرار داد. زيرا اغلب‏ديوان اشعار او آثار منقبتى توصيفى و هزلى است و آثار منظوم آيينى وى درمقايسه با ديگر آثار او معدود و ناچيز مى‏باشد.
ادب شيعى را به خود معطوف داشته است و در پيشينه شعر عاشورا درزبان فارسى بى‏سابقه است و مانند ندارد ولى بعدها افرادى به اقتفاى او، مرثيه‏سروده‏اند، مانند شيداى گراشى »1338 - 1296) كه زندگى‏نامه او بعد از اين‏خواهد آمد.
برگزيده آثار عاشورايى‏
با عنايت به مطالبى كه گذشت تنها قصيده عاشورايى قاآنى را - كه در سبك‏و سياق كاملا تازه‏اى ارايه شده است - مرور مى‏كنيم؛
بارد! چه، خون؛ كه! ديده، چسان؟ روز و شب، چرا؟
از غم، كدام غم؟ غم سلطان اوليا
نامش كه بُد؟ حسين، ز نژاد كه؟ از على‏
مامش كه بود؟ فاطمه، جدش كه؟ مصطفى‏
چون شد؟ شهيد شد، به كجا؟ دشت ماريه‏
كَى؟ عاشر محرم، پنهان نه، برملا
شب كشته شد؟ نه، روز، چه هنگام؟ وقت ظهر
شد از گلو بريده سرش؟ نى! نى! از قفا
مظلوم شد شهيد؟ بلى! جرم داشت؟ نه‏
كارش چه بد؟ هدايت، يارش كه بد؟ خدا
اين ظلم را كه كرد؟ يزيد، اين يزيد كيست؟
ز اولاد هند، از چه كس؟ از نطفه زنا
خود كرد اين عمل؟ نه، فرستاد نامه‏اى‏
نزد كه؟ نزد زاده مرجانه دغا
ابن زياد، زاده مرجانه بد؟ نعم‏
از گفته يزيد تخلف نكرد؟ لا
اين نابكار كشت حسين را به دست خويش؟
مير سپه كه بد؟ عمر سعد او بريد
حلق عزيز فاطمه؟ نه، شمر بيحيا
خنجر بريد حنجر او را؟ نكرد شرم؟
كرد. از چه پس بريد؟ نپذيرفت ازو قضا
بهر چه؟ بهر آن كه شود خلق را شفيع‏
شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بكا
كس كشته شد هم از پسرانش؟ بلى، دو تن‏
ديگر كه؟ نُه برادر. ديگر كه؟ اقربا
ديگر پسر نداشت؟ چرا داشت آن كه بود؟
سجاد، چون بُد او؟ به غم و رنج مبتلا
ماند او به كربلاى پدر؟ نى، به شام رفت‏
با عزّ و احتشام؟ نه، با ذلت و عنا
تنها؟ نه! با زنان حرم، نامشان چه بود؟
زينب، سكينه، فاطمه، كلثوم بينوا
بر تن لباس داشت؟ بلى گرد رهگذار
بر سر عمامه داشت؟: بلى، چوب اشقيا
بيمار بُد؟ بلى، چه دوا داشت؟ اشك چشم‏
بعد از دوا غذاش چه بُد؟ خون دل، غذا
كس بود همرهش؟ بلى، اطفال بى‏پدر
ديگر كه بود؟ تب، كه نمى‏گشت ازو جدا
از زينت زنان چه به جا مانده بُد؟ دو چيز
طوق ستم به گردن و، خلخال غم به پا
گبر اين ستم كند؟ نه! يهود و مجوس؟ نه!
هندو؟ نه! بت پرست؟ نه! فرياد ازين جفا!
خواهد چه؟ رحمت، از كه؟ حق، كى؟ صف جزا
5. نصرت اردبيلى )ف 1272 ق»
زندگينامه‏
ميرزا نصراللَّه )نصرت» اردبيلى از شعراى سده سيزدهم هجرى و بامحمد شاه قاجار معاصر بوده است. زادگاهش اردبيل بوده و در اوان جوانى‏براى تحصيل علوم متعارف زمان خود عازم اصفهان مى‏شود.
مرحوم سيد احمد ديوان بيگى شيرازى در شرح احوال وى آورده است:
»... بعد ميل تصوف نموده و خدمت مرحوم حاجى محمد حسين بن شيخ‏زين‏العابدين ملقب به حسينعلى شاه مشرف شده خدمت كرد... .
بعد از رسيدن به رتبه شيخى و قابل ارشاد شدن به امرايشان به آذربايجان‏رفت كه با مرحوم مبرور عباس ميرزاى وليعهد راه رود و ضمنا خدمت‏مرحوم محمد شاه رسد و اخبار مژده سلطنت دهد چنان چه در حق مرحوم‏حاجى زين‏العابدين شروانى )مستعلى‏شاه» هم اين حرف جارى است. بالجمله‏پس از تحصيل علوم ظاهر و باطن مشغول امر دنيا شد اما تارك طريقه فقه‏نبود. همان وقت هم ظاهرا ارشاد و دستگيرى مى‏نمود و با فقرا و درويشان برخلاف امرا و بزرگان فروتنى مى‏كرد. چون جمعى از فقرا مژده سلطنت به‏مرحوم مبرور محمد شاه داده و ظاهراً هم محمد شاه به قاطبه اين سلسله‏ارادت مى‏ورزيد و همه را به مناصب عاليه و مقامات بلند مى‏رسانيد - چنان‏چه به همين سبب وزارت را به مرحوم حاجى ميرزا آقاسى داد - ايشان هم‏لقب و منصب »صدر الممالكى« و وزارت صدارت يافتند و بودند. وى پس ازدرگذشت محمد شاه، و وقايع بعد از آن، به كرمانشاه و سپس به عتبات عاليات‏رفت. مقبره وى در نجف اشرف، در كنار پير طريق و مرشدش، حاجى‏سبك شعرى‏
در آثار معدودى كه از )نصرت» اردبيلى باقى مانده شيوه بيانى و شگردكلامى سبك عراقى ديده مى‏شود و پيداست كه داراى طبع وقادى بوده و برلطيفه‏هاى ادبى و آرايه‏هاى لفظى و معنوى وقوف داشته است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
مسلما از آثار منظوم عاشورايى )نصرت» اردبيلى به خاطر عدم چاپ ونيز دور از دسترس بودن ديوان اشعارش به جز كسانى كه با او معاشر بوده و به‏او ارادت داشته‏اند ديگران را از آن بهره‏اى نبرده است و ابيات معدودى كه ازمراثى او كه در تذكره‏هاى دوره قاجاريه به ثبت رسيده، براى داورى در زمينه‏اثرگذارى آنها كافى نمى‏باشد، ولى مراثى معدودى كه از او در اختياريم ازپختگى و غناى محتوايى برخوردار و داراى بار عرفانى‏اند.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در تذكره حديقة الشعراء ابياتى از سه مرثيه منظوم عاشورايى او به ثبت رسيده‏كه عيناً نقل مى‏كنيم:
اى سر بلند صُفّه صدق و صفا حسين‏
وى پاى بند رشته مهر و وفا حسين‏
اى سّر »كنت كنزاً« مكنون »من عَرَف«
وى رمز »هل اتى« اثر »لا فتى« حسين‏
احرام كعبه حرم كبريا ببند
اى برگزيده حرم كبريا، حسين
اى خاك كربلا! تو چه خاك معطرى‏
خاك هزار باره به از مشك و عنبرى‏
خاك و، براى تشنه لبان وصال حق‏
اى خاك كربلا! تو به از آب كوثرى‏
بطحا و زمزم و حرم وقرب، فى المثلى‏
آنها كواكب اندو، تو خورشيد انورى‏
با اين همه شرافت و اين رتبه، اى عجب‏
غمگين و غم فزا و ملول و مكدرى‏
ديدى مگر دو دست مه هاشمى زتن‏
هر يك فتاده چون علم ماه پيكرى‏
اى واى! ديده‏اى تو حسين و هزار زخم‏
شمرى به پيش رفته و، بگرفته خنجرى‏
* * *
اين خون اگر نبود، زمين و زمان نبود
اين خون اگر نبود، ز عالم نشان نبود
اين خون اگر نبود چه عالم، چه آدمى‏
اين سجده ملايك و راز نهان، نبود
اين خون اگر نبود ذبيح اللَّه از منا
برگشتن و ذبيح نگشتن گمان نبود
»نصرت«! بلند وفاش بگو تا كه بشنوند
اين خون اگر نبود جحيم و جنان نبود
زندگينامه‏
ميرزا ابوالحسن )يغما»ى جندقى به سال 1196 ه . ق در دهكده خوربيابانك از توابع جندق به دنيا آمد. پدر وى حاجى ابراهيم از محترمين ومعروفين جندق بود كه يغما او را در اوان جوانى از دست داد.
يغما در نثر و نظم قوّتى به كمال داشت و خط شكسته را نيز زيبا مى‏نوشت‏از همين روى جوانى خود را در سمت منشى گرى فرمانرواى جندق )اميراسماعيل خان» و حاكم سمنان و دامغان )سردار ذوالفقار خان» سپرى كرد،ولى طبع حساس او با درشتخويى‏هاى سردارى ناسازگار بود و به ناگزير پس‏از مدتى سير و سياحت عازم تهران شد. با معرفى حاجى ميرزا آقاسى - وزيرمقتدر محمد شاه قاجار »1250 - 1264) - به دربار او راه يافت و مورد عنايت‏بسيار قرار گرفت.
او شاعر آزاده‏اى بود و دولتمردان روزگار خود را مستحق ناسزامى‏دانست و در نشان دادن چهره زشت آنان از هيچ كوششى فرو گذار نكرد.آقاى دكتر باستانى پاريزى در مقدمه ديوان وى آورده‏اند:
»... شعر يغما بوى كوير مى‏دهد: تابناك و متلألا، نمكدار و تشنه ساز، پرافق و دورنگر، يكدست و بى پست و بلند؛ و به همين دليل است كه مردم‏اطراف كوير قبل از همه جا و در دل تمام مردم پاكدل جاى خود را باز كرده‏است. راز توفيق يغما در اين قبول عام چه بود؟ خيلى ساده است: او اگرنخستين كس نباشد بعد از قائم مقام از نخستين كسانى است كه شعر را از )زيرپاى خوكان» نجات داد و در دست و پاى عامه انداخت. او هرگز از زىّ خودخارج نشد. حتى وقتى به درگاه محمود ميرزا )پسر فتحعلى شاه» وارد شد كه‏دست از آستين آن به حضور رفت كه خان چاووش رسما به او گفت: لباس توسراسر ترك ادب است. يغما هم نامردى نكرد و به قول خودِ محمود ميرزا »به‏زودى از نوكرى استغفار تازه كرده و به بانگ بلند مى‏گفت كه بنده فرمان خودهستم كه پوستين ايمان بر كنم نه مطيع ديگران مى‏شوم كه آستين پوستين درپوشم«.
بنده از مقاومت‏هاى او در برابر ذوالفقار خان و بى نيازى‏هاى او در برابرارباب دولت صحبت زيادى نمى‏كنم... تنها به اين نكته اشاره مى‏كنم كه بعد ازمطنطن گويى‏هاى دوران نادرى و زندى و اوايل قاجار - كه به حق عنوان بازگشت ادبى به خود گرفته است - اين قائم مقام بود كه با جلاير نامه شعر را ازدهان مردم گرفت و به مردم باز داد و پس از آن يغما در مقياس بيشترى توى‏مردم رفت و هر چه آنها گفتند و فهميدند او گفت »هم نوحه« با آنها شد و باآنها »جوش زد« و شوخى كرد... و خلاصه آيينه تمام نماى احوال اجتماعى‏خود شد تا آنكه در اكناف مملكت شعرش را از حفظ خواندند و نوشتند وهمراه بردند... .
يغما سر انجام به سال 1276 ه . ق در سن هشتاد سالگى در خور بيابانك‏بدرود حيات گفت و جسد او در بقعه گلين امامزاده داود به خاك سپرده شد وبعدها به همت انجمن آثار ملى سنگ قبرى برايش ساختند و تعميرات‏مختصرى نيز در آن بقعه انجام دادند.
آثار منظوم يغماى جندقى عبارتند از:
1) منشآت، شامل مكتوبات فارسى و نامه‏ها. 2) غزليات قديمه. 3)عزليات جديده.4) قصابيه. 5) سرداريه. 6) احمدا. 7) خلاصة الافتضاح. 8) صكوك الدليل. 10 ترجيعات. 11) قطعات. 12) رباعيات و انابت‏نامه.
سبك شعرى‏
يغماى جندقى قصايد بلند و استوارى دارد كه از سختگى سبك خراسانى‏برخوردار است و غزليات دلنشين او داراى شيوه بيانى سبك عراقى است وچنان كه در »زندگينامه« وى گفتيم يغما از ادامه دهندگان نهضت ساده نويسى‏و ساده سرايى ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى است و اشعار آيينى خصوصاًمراثى عاشورايى او در قالب‏هاى مختلف شعرى از بهترى نمونه‏هاى شعرعاشورا در يكصد و پنجاه سال اخير به شمار مى‏رود.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
براى اشعار عاشورايى يغماى جندقى در انواع و قالب‏هاى مختلف آن به‏خاطر ابداعاتى كه دارد مى‏توان دامنه تاثير گسترده‏اى را در قلمرو شعر آيينى‏در نظر گرفت.
يغماى جندقى اولين شاعر آيينى در دوره قاجاريه است كه قالب‏هاى‏جديدى را در شعر عاشورا و مراثى شهداى كربلا به كار گرفت. او توانست با»تضمين« بعضى از غزليات سعدى و حافظ در مايه‏هاى ماتمى عاشورا و نيز بااستفاده از قالب »مستزاد« در نوحه‏هاى عاشورايى آثار ماتمى پرشورى‏بيافريند كه در پيشينه شعر عاشورا بى‏سابقه است:
»مراثى يغما كه قسمتى از آنها براى آهنگ‏هاى ضربى ساخته شده و شاعرخود آنها را نوحه »سينه زنى« يا »سنگ زنى« مى‏نامد، در ديوان وى جايگاه‏خاصى دارند. شاعر در اينجا از شكل نسبتاً جديدى كه در ادبيات پارسى ومستزاد ناميده مى‏شود بهره مند شده نوع تازه‏اى از مراثى را به وجود آورده‏و مقدار ارزيابى شعرهاى فكاهى كه در جرايد عهد مشروطيت مى‏بينيم به‏صورتى كه يغما آورده سروده شده است.«
»... فكر تجددطلبى البته سابقه طولانى و عوامل و اسباب متعدد داشت. درآنچه به شعر مربوط مى‏شود تفنّن در شكل و قالب از مراثى مربوط به مجالس‏سينه‏زنى مثل مراثى يغما و ديگران نشأت گرفت و در اشعار گويندگان اوايل‏عهد مشروطه نتايج قابل ملاحظه به بار آورد.«
برگزيده آثار عاشورايى‏
يغماى جندقى آثار پرشورى در مايه‏هاى ماتمى عاشورا دارد كه به نقل‏چند نمونه از آنها بسنده مى‏شود:
غزل عاشورايى‏
زهى از دست سوگت چاك تا دامن گريبانها
ز آب ديده از سوداى لعلت دجله، دامانها
چه خُسبى تشنه لب؟ از خاك‏هان برخيز تا بينى‏
به هر سو موج زن صد دجله از سيلاب مژگانها
تو خود لب تشنه يك جرعه آب و بارها از سر
جهان را اشك خون بگذشت خون‏آلوده توفانها
نزيبد جان پاكى چون تو زير خاك آسوده‏
برآور سر زخاك تيره‏اى خاك رهت جانها
ز شرح تير بارانت مرا سوفار هر مژگان‏
به چشم اندر كند تاثير زهر آلوده پيكانها
كس آن روز ار نكردت جان فدا اكنون سرت گردم‏
فكندى گوى سر تا در خم چوگان جانبازى‏
ز سيلى‏ها چه سرها گوى سان غلتند به چوگانها
فتاد از جلوه تا رعنا سمندت خاست از هر سو
زگلگون سرشك خيل ماتم گرد جولانها
دريغ! آموختم تا نكته‏هاى رزم جانبازى‏
زجانبازان كويت باز پس ماندم به ميدانها
به تاب از رشگ آنانم كه در خمخانه عهدت‏
زخون پيمانه‏ها خوردند و نشكستند پيمانها
تو از كجا و باسگانش لاف همچشمى؟
زسگ تا آدمى فرق است فرق، اى من سگِ آنها
غزل مرثيه‏
حريم عصمت، آن گه ناقه عريان سوارى‏ها؟!
نگون باد از هَيونِ چرخ اين زرين عمارى‏ها
يكى چونان كه نيلوفر در آب، از اشك ناكامى‏
يكى چون لاله در آذر به داغ سوگوارى‏ها
نه تن از تاب آسوده نه جان از رنج مستخلص‏
نه دل از آه مستغنى نه چشم از اشكبارى‏ها
زبون بر دست بيگانه روان در چشم نامحرم‏
نوان در كنج ويرانه به صد بى اعتبارى‏ها
نه از اقبال پيروزى، نه از ايام بهروزى‏
نه از اختر مدد كارى نه از افلاك يارى‏ها
يكى چون چشم خود در خون ز زخم ناشكيبايى‏
نه اينان را نهفتن روى دست از چشم نامحرم‏
نه آن بى‏چشم و رو نامحرمان را شرمسارى‏ها
عنا: مَحرم، بلا: برقع، سرا: بى در، ستم: دربان‏
غذا:خون، فرش:خاكستر، زهى خدمتگزارى‏ها!
يكى بيمار و مسكين، خشت و خاكش بالش و بستر
يكى لخت جگر بر كف، پى بيمار دارى‏ها
نه از تيمار و رنج آن را تمناى تن آسايى‏
نه از آسيبِ بند آن را اميد رستگارى‏ها
گدايان دمشقى را نگر سامان سلطانى!
خداوندان يثرب را شمار زنگبارى‏ها!
تضمين غزل سعدى‏
بيش ازين غم هجران تو خون خورد نشايد
اى سفر كرده! سفر كرده چنين دير نيايد
وقت آن است كه باز آيى و بختم بسرايد:
)بخت باز آيد از آن در كه يكى چون تو در آيد
روى ميمون تو ديدن درِ دولت بگشايد»
نه تو گفتى كه به من با غم هجران نستيزى‏
كشته خود به زمين برنگذارى نگريزى‏
اين سفر جز به هلاكم ننشينى و نخيزى‏
)گر حلال است كه خون همه عالم تو بريزى‏
اى پدر! رجعتِ امروز مينداز به فردا
دست شستم ز على اكبر و عباس تو فردا
با وجودت چه نيازست به كلثوم و به كبرى‏
)اگرم هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبى‏
چون تو دارم، همه دارم دگرم هيچ نبايد»
تا كى اى خامه احباب سرودى نسرايى‏
تلخكامى ز مذاقم هم به درودى نزدايى‏
من نه تنها خمش آيم چو به گفتار در آيى‏
)نيشكر با همه شيرينى اگر لب بگشايى‏
پيش لفظ شكرينت چو نى انگشت بخايد»
نه همين دل‏كه غمت سوخت سَما را و سمك را
من نه تنها، اَلَمت كاست بشر را و ملك را
از تو اى باب نَبُرّم چه يقين را و چه شك را
)صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را
تا دگر مادر گيتى چو تو فرزند بزايد»
عمه تا چند سكينه به بر و دوش تو خُسبد؟
سزد از ناله بنگذارم اگر گوش تو خسبد
)قهرم از پيرهن آيد كه در آغوش تو خسبد
زَهرم از غاليه آيد كه كه بر اندام تو سايد»
آبم آتش نشود گر بدهى خاك به بادم‏
نكنم از تو فرامُش برى ارنام ز يادم‏
به خلاف تو نخيزم چو به مهر تو فتادم‏
)دل به سختى بنهادم پس از آن دل به تو دادم‏
هر كه از دوست تحمل نكند عهد نپايد»
غزل مرثيه‏
درين ماتم خليل از ديده خون باريد، آزر هم‏
به داغ اين ذبيح اللَّه، مسلمان سوخت كافرهم‏
شگفتى نايدت بينى چو در خون دامن گيتى‏
كزين سوگ آسمان افشاند خون از ديده، اختر هم‏
به سوگ فخر عالم از بنى جان وز بنى آدم‏
ز افغان شش جهت ماتمسرا شد هفت‏كشور هم‏
مكيد آن تاجدار ملك دين تا از عطش خاتم‏
ز دست و فرق جم انگشترى افتاد و افسر هم‏
به خونش تا قباشد لعل گون دستار گلنارى‏
به باغ خلد زهرا جامه نيلى كرد، مِعجر هم‏
ز تاب تشنگى تا شد شبه گون لعل سيرابش‏
على زد جامه اندر اشك ياقوتى پيمبر هم‏
چو فرق كوكب برج اسد از كين دو پيكر شد
چو نقد ساقى كوثر زبان از تشنگى خاييد
به كام انبيا، تسنيم خون گرديد كوثر هم‏
مكافات اين عمل را بر نتابد وسعت گيتى‏
چه جاى وسعت گيتى؟ كه بس تنگ است محشر هم‏
فلك! آل نبى را جا كجا زيبد به ويرانه‏
نه آخر غير اين ويرانه بودت جاى دگر هم‏
ز ابر ديده )يغما»! برق آه اربازننشانى‏
زنى تا چشم بر هم خامه خواهد سوخت دفترهم
تضمين غزل سعدى‏
از توام با همه حسرت نه سراغى نه صفايى‏
بر منت با همه رحمت نه عبورى نه عطايى‏
ندهى بار به خويشيم نه به سر وقت من آيى‏
)من ندانستم از اول كه تو بى مهر و وفايى‏
عهد نابستن از آن به كه ببندى و نپايى»
تو به از جان و سرى از سرو جان دل به تو دادم‏
اى مراد سر و جان! چون نكند دل ز تو يادم‏
من بر آن سر كه بود جان به تو خوش دل به تو شادم‏
)مردمان منع كنندم كه چرا دل به تو دادم؟
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايى؟»
بى تو در كُنج غم اى پشت به خويش اى به تو رويم!
بارها با دل غمگين كه به جان غم همه زويم‏
)گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم‏
چه بگويم؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى!»
دولت وصل تو جوييم همه هجر نصيبان‏
روز عمر همه بى صبح رخت شام غريبان‏
سال و مه با طلب كوى تو ام دست و گريبان‏
)حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان‏
اين توانم كه بياييم به محلت به گدايى»
كس نبيند چو تويى غرقه به خون كردن و كشتن‏
خشك لب بر طرف باديه خون خوردن و كشتن‏
ترسمت باز از اين چرخ نگون مردن و كشتن‏
)شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن‏
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايى»
حسرت يثرب و هجر حرم و غصب امامت‏
محشر قتلگه و آن همه غوغا و غرامت‏
رنج كوفه غم شام آن دگرا آشوب و قيامت‏
)عشق و درويشى و انگشت نمايى و ملامت‏
همه سهل است، تحمل نكنم بار جدايى»
از گذرگاه جمالت نظر آن سوى نبيند
حاصلم چيست چو از باغ گلت بوى نبيند
در دو كيهان به جز از چشم خدا جوى نبيند
)پرده بردار كه بيگانه خود آن روى نبيند
تو بزرگى و در آيينه كوچك ننمايى»
جاودان بال و پرم كاش به بند تو بريزد
بو به ما مهر دل صيد پسند تو بخيزد
مرغ )يغما» چه كه با دام بلند تو ستيزد
)سعدى آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد
تا بدانست كه در قيد تو خوشتر ز رهايى )
تضمين غزل سعدى‏
آن كه با موكب او قافله‏ها دل برود
در ركابش دل ديوانه و عاقل برود
وز جمالش غم جان خارج و داخل برود
)گفتمش سير ببينم مگر از دل برود
آن چنان جاى گرفته‏ست كه مشكل برود»
گر برم ز آتش دل بر مه و خورشيد شعاع‏
روز ميدان وداع است نه ايوان سماع‏
)دلى از سنگ ببايد به سر راه وداع‏
تا تحمل كند آن لحظه كه محمل برود»
نظر آسا چوپىِ قافله پو مى‏گيرم‏
تا زدل جو نشود ديده گلو مى‏گيرم‏
ور كند چشمه به مژگان سر جو مى‏گيرم‏
)اشك حسرت به سر انگشت فرو مى‏گيرم‏
كه اگر راه دهم، قافله در گل برود»
از نظر مى‏رودم چهر دلاراى حبيب‏
كى بپايد ز پى‏اش پاى دل از پند اديب‏
عقل و سر مى‏برود در قدمش دست و ركيب‏
)عجب است ار نرود قاعده صبر و شكيب‏
پيش هر ديده كه آن شكل و شمايل برود»
فاصله كورى و ديدم به نظر يك سر موست‏
نكنم فرق كه اين ديده من يا لب جوست‏
شايد ار پى نبرم كاين سر من و آن ره اوست‏
)ره نديدم، چو برفت از نظرم صورت دوست‏
همچو چشمى كه چراغش ز مقابل برود»
صحتش درد، اگر فاطمه بيمار تو نيست‏
راحتش رنج، دل ار خسته و افكار تو نيست‏
اى تو جان همه! تنها دل و جان زار تو نيست‏
)كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست‏
مگر آن كس كه به شهر آيد و غافل برود»
بارها خون دل از شش جهتم راه ببست‏
جوش عمان نظر سيل به قلزم پيوست‏
ليك خود پاره‏اى از تخته نيارست گسست‏
)موج اين بار چنان كشتى طاقت بشكست‏
كه عجب دارم اگر تخته به ساحل برود»
سوى كويم مكش از يار سفر كرده هجر
خانه گور بود منزل دلمرده هجر
راحت وصل بود مرگ به افسرده هجر
)قيمت وصل نداند مگر آزرده هجر
خسته آسوده بخسبد چو به منزل برود»
ز آتش عشق خود اندر تب و تابم مى‏كشت‏
يا خيال لبش از ديده در آبم مى‏كشت‏
گر به رحمت به مثل يا به عذابم مى‏كشت‏
)لطف بود آن كه به شمشير عتابم مى‏كشت‏
دولت وصل تو را طالب غيبيم و شهود
همه را در ره سودات زيان مايه سود
والى ار مهر نورزد چه ورا حاصل بود؟
)سعدى ار عشق نبازد چه كند ملك وجود؟
حيف باشد كه همه عمر به باطل برود»
7. فدايى مازندرانى »1280 - 1200 ق»
زندگينامه‏
ميرزا محمد )فدايى» مازندرانى، گمنام‏ترين و در عين حال از موفق‏ترين‏شاعران آيينى در سده سيزدهم هجرى است. زادگاهش روستاى تلاوك ازبخش دودانگه شهرستان سارى است. تاريخ تولد و درگذشت او را نمى‏توان‏دقيقاً ذكر كرد. جناب آقاى فريدون اكبرى شلدرّه‏اى در مقدمه ديوان فدايى‏مازندرانى سال ولادت وى را حدود 1200 ه . ق و سال فوت او را حدود سال‏1280 ه . ق نگاشته‏اند.
فدائى مازندرانى پس از تحصيل مقدماتى در زادگاه خود براى آموختن‏علوم دينى و ديگر علوم متداول زمانه خود عازم سفر مى‏گردد و چندى درسارى و مدتى در شهر قم اقامت مى‏كند و برخى از سفر او به نجف و هند نيزخبر داده‏اند.
فدايى مازندرانى در عالم رؤيا از ناحيه مولى الكونين ابى عبداللَّه الحسين -عليه السلام - به لقب »فدايى« مفتخر گرديده و همان را تخلص شعرى خودديدم شبى به خواب كه در دشت كربلا
تنها ستاده بود شه ملك ابتلا
نه قاسمِ شهيد و نه عباسِ صف شكن‏
نه اكبر جوان و نه عثمان با وفا
از خون سرخ تازه جوانان سبز خط
روييده بود لاله در آن دشت جا به جا...
ناگه سپاه ظلم به شه حمله‏ور شدند
افتاد نونهال رياض على ز پا
آن دم من و حبيب نهاديم از خلوص‏
سرها به روى پاش كه يعنى تو را فدا
ما را زتن بريد يكى ز آن سپاه سر
بگذاشتش به سينه ما از سر جفا
بودند آن دو سر به تبسم گشوده لب‏
چون غنچه‏اى كه بشكفد از جنبش صبا
كردى اشاره شاه كه اينم »فدايى« است‏
بنمود اين لقب به من آن شاه دين عطا
آمد ز بخت خفته چو بيداريم ز خواب‏
گفتم به بخت خويش كه احسنت! مرحبا...
سبك شعرى‏
فدايى مازندرانى ضمن پيروى از سبك محتشم كاشانى در تركيب‏بندهاى عاشورايى خود از شيوه‏هاى بيانى سبك خراسانى نيز در استحكام‏مرثيه‏هاى عاشورايى فدايى مازندرانى پر شور، متين و مزين به انواع‏آرايه‏هاى لفظى و معنوى است و جاذبه‏هاى كلامى او حاكى از درون مايه‏هاى‏روحانى و اعتقاد پاك و ريشه‏دار اين شاعر توانا به ساحت حسين بن على -عليه السلام - است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى فدائى مازندرانى‏
از فدايى مازندرانى مقتل منظومى به جاى مانده كه در چهار »نظام« سامان‏يافته است:
نظام اول: داراى يك تركيب 72 بندى با 1740 بيت،
نظام دوم: داراى يك تركيب 43 بندى با 1301 بيت،
نظام سوم: داراى يك تركيب 32 بندى با 523 بيت،
نظام چهارم: داراى يك تركيب 27 بندى با 520 بيت .
و مجموعه چهار نظام او داراى 174 بند و 4084 بيت مى‏باشد.
فدايى مازندرانى درباره )مقتل منظوم» خود مى‏گويد:
اين )مقتل منظوم» چو گرديد تمام‏
بر چار )نظام» نظم او يافت نظام‏
افكند خلل به چار اركان وجود
بى‏نظم شد آن چار از اين چار )نظام»
همو ماده تاريخ پايان كار )مقتل منظوم» خود را در »مقتل شاه شهيدان«يافته است و نشان مى‏دهد كه در ماده تاريخ سراى نيز دستى به تمام دارد:
زد قلم چندان پى تحرير اين )مقتل» قدم‏
كز نهادِ نى بر آمد ناله: جفَّ القلم‏
»مقتل شاه شهيدان« زد به تاريخش رقم
از اين ماده تاريخ سال 1246 ه . ق استخراج مى‏شود كه با عنايت به سال‏تقريبى تولد فدايى مازندرانى »1200 ه . ق» مى‏توان دريافت كه وى اين مقتل‏منظوم را در حدود سن 46 سالگى سروده است. و نتيجه ديگرى كه مى‏توان‏گرفت اين كه مسلما وى در طول 34 سال بقيه عمر خود به آفرينش آثارمنظوم ديگرى نيز پرداخته است كه متاسفانه از آنها اثرى در دست نيست و برپژوهشگران شعر آيينى و نيز خويشان و همشهريان اين شاعر تواناى‏عاشوايى فرض است كه ديگر آثار منظوم او را نيز شناسايى كرده و غبارفراموشى و غربت را كه بر چهره آثار بلند و شيوا و ناشناخته او سنگينى‏مى‏كند بزدايند و خدمتى در خور به ادب شيعى ارايه دهند.
با عنايت به اينكه از چاپ مقتل )مقتل منظوم» اين شاعر بزرگ و توانمندآيينى عصر قاجاريه فقط چهار سال مى‏گذرد و شرح احوال و آثار شاعر نيز به‏خاطر گمنامى و دور بودن محل اقامت وى از پايتخت در هيچ يك ازتذكره‏هاى تاليف شده در طول دوره قاجاريه نيامده است نمى‏توان و نبايد درمورد دامنه تاثير آثار عاشورايى او سخنى به ميان آورد ولى با چاپ )مقتل‏منظوم» وى مى‏توان اميدوار بود كه با آشنايى تدريجى شيفتگان آثارعاشورايى‏با مرثيه‏هاى پر شور و شيواى او و تاثير پذيرى از شيوه‏گيراى بيانى اين شاعرتوانمند و مخلص‏آل اللَّه بالندگى نخل برومند شعر عاشورا را در گستره زبان فارسى بيش ازپيش شاهد باشيم.
ترديد نمى‏توان كرد كه اگر اين شاعر توانا و با اخلاص آيينى همانندمى‏سرود شرح احوال و آثار او نيز در تذكره‏هاى اين دوره راه مى‏يافت! وشاعر نيز ترجيح داد و طبع خدا داده خود را به مناقب سلطانى آلوده نكرد.عاش سعيداً و مات سعيداً.
آثار برگزيده عاشورايى‏
همان‏گونه كه در بخش پيشين ذكر كرديم، از فدايى مازندرانى يك )مقتل‏منظوم» در چهار نظام حاوى 174 بند مرثيه و 4084 بيت به چاپ رسيده است‏كه براى آشنايى شيفتگان شعر عاشورا با آثار اين شاعر گمنام آيينى به نقل‏قسمت‏هايى از آن بسنده مى‏كنيم. ضمناً در مقدمه اين مقتل كه به قلم شاعرنگاشته شده است يك مثنوى عاشورايى در 133 بيت و نيز ابيات پراكنده‏اى‏آمده كه در مقام مقايسه با تركيب بندهاى فاخر عاشورايى او منزلت چندانى‏ندارد.
بند پايانى نظام اول‏
شاها فلك ز بار عزايت خميده باد
انجم به سان اشك ز چشمش چكيده باد
ماهى كه به رخ تو در آيد ز زير ابر
از ظلمت خسوف به دوران نديده باد
سروى كه بى قدِ تو برويد به جويبار
در خاك غم چو نخل بلندت خميده باد
گر گل به ماتمت نزند چاك پيرهن‏
پيراهن صبوريش از تن دريده باد
گر بلبل از غم تو ننالد به شاخ گل‏
چون سوسنش زبان به قفا دركشيده باد
گر سنبل از تپانچه نگردد كبود رنگ‏
گر نرگس از غم تو نشد ديده‏اش سفيد
چون چشم ما ز هجر تو خوابش رميده باد
گر از غم تو غنچه نه خون جگر خورد
چون غنچه دهان تو او پژمريده باد
آن كس كه او به سرو روانت خدنگ زد
همچون كمان ابروى تو قد خميده باد
آن كس كه از نفاق ندادت دمى امان‏
يا رب! به هر دو كون امانش بريده باد
آن اهرمن كه خاتم از انگشت تو كشيد
انگشت او هميشه به دندان گزيده باد
چون جان خود نكرد )فدائى» فداى تو
مرغ حياتش از قفس تن پريده باد
يا رب! مرا از آتش دوزخ عتيق ساز
اين بنده را زلطف به فطرس رفيق ساز
بند دهم از نظام دوم‏
تنها چو ماند زاده پيغمبر آه آه!
آهى كشيد از دل غمپرور آه آه!
از هر طرف بديد و علمدار خود نديد
او را شكست بازوى زور آور آه آه‏
نورش ز ديده برد غم نور ديده‏اش‏
يعنى شبيه ختم رسل: اكبر آه آه!
در خون تپيده ديد تن قاسم اى ديغ‏
نه لشكر و سپاه نه يار و نه داد خواه‏
نه مونس و نه غمخور و نى ياور آه آه!
از پشت سر خروش جگر تشنگان به گوش‏
وز پيش روش طعنه زنان لشكر آه آه!
گاهى به ناله گفت كه اى خواهر! اَلوداع‏
گاهى به گريه ديد رخ دختر آه آه!...
آمد به رزمگاه چو آن شاه بى سپاه‏
تنها به كام خشك و دو چشم تر آه آه!
آن دم ز خيمه گاه خروش و فغان شنيد
آهى كشيد از دل چون اخگر آه آه!
برگشت از مصاف و به نزديك خيمه رفت‏
گفتا زِ روى درد كه اى خواهر آه آه!
بر گوچه روى داده شما را درين زمانه؟
زينب به ناله گفت كه اى سرور آه آه!
از بهر شير اصغر شيرين لقاى تو
بنموده تلخ زندگى مادر آه آه!
اى شير زاده شير به پستان مادرش‏
گرديده خشك و مانده به چشم تر آه آه!
آبى بيارو آبروى مادرش بخواه‏
دادش برس به داورى داور آه آه!
آن طفل را گرفت ز زينب شه شهيد
بردش به پيش روى صف لشكر آه آه!
گفتا كه اى سپاه اگر باشدم گناه‏
او را گناه چيست كه درين برّ؟ آه آه!
شد غنچه‏اش كبود چو نيلوفر آه آه!
يك جرعه‏اى ز آب به اين بى‏زبان دهيد
ياد آوريد از عطش محشر آه آه!
ناگه زشست ظلم خدنگى كه ناوكش‏
بوده ست تيز بر صف نشتر آه آه!
بر حلق خشك تشنه آن نازنين رسيد
جاگير گشت بر گلويش تا پر آه آه!
از حلق او گذشت و به بازوى شه نشست‏
يك تير را نشانه دو آمد بر!آه آه!
خم شد ز بار درد قد شاه چون كمان‏
كان تير را كشيد از آن حنجر آه آه!
از كف فشاند خون گلويش به سوى چرخ‏
يك قطره بر نگشت از آن ديگر، آه آه!...
زنگ شفق به دامن گردون نيلگون‏
ز آن خون نشانه‏دان و نما باور آه آه!
آن دم كشيد اصغر لب تشنه از جگر
آهى كه سوخت از تف آن، اختر آه آه!
لختى نظر گشود به آن باب مهربان‏
رفت از كنار او به لب كوثر آه آه!
طفل حسين ز ناقه صالح به نزد حق‏
نبوَد ز روى مرتبه خود كمتر آه آه!
از بهر كشتن شترى، كرد حق غضب‏
بر قتل شير خواره شير نر، آه آه!
خواهد غضب‏نمود به خوانخواهى‏اش‏كه هست‏
آخر گر انتقام كشد اول است آن‏
سرِّ حديث »يُمهِل و لا يمهل« است آن
بند نهم از نظام سوم‏
تا نيّر سپهر خلافت ز زين فتاد
گفتى كه آفتاب به روى زمين فتاد
گفتى طناب لنگر فُلك فَلك گسيخت‏
گفتى ستون خيمه چرخ برين فتاد
گفتى: ز چرخ آمده روح الامين به خاك‏
گفتى: ز دار عيسى گردون نشين فتاد
تا مهر چرخ جود به خاك بلا نشست‏
تا ماه آسمان سخا بر زمين فتاد
برجيس مشتريش شد از منظر ششم‏
كيوان به خاك از فلك هفتمين فتاد...
آيين كفر يافت ز اهريمنان رواج‏
وز دست حق پرست سليمان نگين فتاد
يأجوج فتنه، گشت عجب كاران به دهد
زآن زخنه‏اى كه در سدِ دين مبين فتاد
از نو شكست گوهر دندان مصطفى‏
وز سر شكاف بر سر يعسوب دين فتاد
هم پهلوى بتول زآن صدمه درشكست‏
هم بر حسن شراره الماس كين فتاد
بر روى خاك پيكر سلطان دين فتاد...
هرگز به روى خاك نه شاهى چنان نشست‏
هرگز ز بام چرخ نه ماهى چنين فتاد...
چون مرغ پرشكسته و چون صيد ز خمدار
بر روى خاك آن بدن نازنين فتاد...
بى نور گشت چشمه خور تا كه چشم‏
بر چشم نور چشم رسول امين فتاد
بر سينه‏اش نشست كه آن قرعه ازل‏
بر نام آن ستمگر شوم لعين فتاد
خنجر كشيد بر گلوى شاه تشنه لب‏
شرم و حيانكرد از آن خسرو عرب‏
بند هفدهم از نظام سوم‏
در حيرتم كه لاله دلش داغدارِ كيست؟
سنبل گشوده گيسوى و آشفته تارِ كيست؟...
گل از براى چيست كه بنموده جامه چاك؟
باد صبا به طرْف چمن بيقرارِ كيست؟
بگذر به دشت ماريه، اى باد صبحدم‏
آنجا سؤال كن كه در آنجا مزارِ كيست؟
افغان كنان به ديده خونين نظر نما
كآن جا ز خون گل بدنان لاله زار كيست؟
از آهوان وحشى آن سرزمين بپرس‏
)كاين صيد دست و پازده در خون» شكار كيست؟...
در حيرتم كه نفخه مشك تتار كيست؟
خاكش مگر گل است؟ نه! گل سينه چاك اوست‏
گُل پاى در گِلى است به جايى كه خاك اوست
بند سى و سوم از نظام دوم‏
در ماتمش كليم و مسيحا گريستند
افزون از آن چه آدم و حوا گريستند
تنها بر او نه جن و ملك نوحه گر شدند
مرغ هوا و ماهى دريا گريستند
از اوج چرخ تا به حضيض زمين هفت‏
وز سطح خاك تا به ثريا گريستند
زين غم به دير و صومعه قسيّس و برهمن‏
با رشته صليب و چليپا گريستند
از محنتش چه عامى و عارف چه نيك و بد
در ماتمش چه پير و چه برنا گريستند...
گرگ اجل چو اكبر يوسف لقا دريد
آن دم عزيز مصر و زليخا گريستند
چون شد روانه شاه شهيدان سوى مصاف‏
اندر قفاش عترت طاها گريستند...
هم سوز ناله‏هاش دل چرخ پير سوخت‏
هم چشم زخم‏هاش بر اعضا گريستند
چون ماند زيب دامن زهرا به روى خاك‏
آن دم رسول و حيدر و زهرا گريستند...
هم فرقدين و زهره و جوزا گريستند...
در قتلگه ز ديدن تنهاى كشتگان‏
سرها به روى نيزه اعدا گريستند
از استماع نوحه زينب گريست نوح‏
نوعى كه هود و صالح و يحيى گريستند
در گريه خيل ماتم و در خنده كوفيان‏
اينها همى به خنده و آنها گريستند
گر فاش مى‏گريست بر او چشم روزگار
توفان تازه‏اى به جهان گشتى آشكار
بند بيست و دوم از نظام سوم‏
بى چاكِ سينه جامه دريدن چه فايده؟
بى آب ديده آه كشيدن چه فايده؟
بى سوز سينه، سينه زدن را چه حاصلى است‏
بى درد دل به خاك تپيدن چه فايده؟...
چون تير از نشانه خطا كرد و در گذشت‏
اندر پى غزال دويدن چه فايده؟...
گفتن كه: شد بريده حسين را سر از ستم‏
و آن گه طمع ز سر نبريدن چه فايده؟
گفتن كه: راست گشته بر او از كمال خدنگ‏
اما كمان صفت نخميدن چه فايده؟
بى ياد چشم پرنَم او، خواب را چه سود؟
بى ذكرش آب سرد چشيدن چه فايده؟...
بى داغ او ز خاك دميدن چه فايده؟
هر لحظه‏اى هزار! ز شاخ گلى به سرو
بى عشق او به هرزه پريدن چه فايده؟
بر گل، گر اى هزار! تو را ناله آرزوست‏
بر آن گلى بنال كه گل سينه چاك اوست
بند سى و ششم از نظام سوم‏
زين درد خون گريست سپهر و ستاره هم‏
خون گشت قلب لعل و دل سنگ خاره هم‏
بر سر زدند از الم زاده بتول‏
تنها همين نه مريم و هاجر كه ساره هم‏
بستند راه مهلت او از چهار سو
تنها نه راه مهلت او راه چاره هم‏
كردند قتل عام به نوعى كه شد قتيل‏
از كودكان آل نبى شيرخواره هم‏
بر قتل شير خواره نكردند اكتفا
تاراج برده‏اند زكين گاهواره هم‏
از كينه، استخوان بر وسينه‏اش شكست‏
تنها نه سنگ ظلم، كه از سُمِّ باره هم‏
بر خور نشست از اثر نعل ميخ كوب‏
تنها نه نقش ماه كه نقش ستاره هم‏
بگذاشتند پيكر مجروح او به خاك‏
نگذشته‏اند ز آن بدن پاره پاره هم‏
بر روى او پياده گذشت و سواره هم‏
شد پاره، گوشِ پردگىِ گوشواره عرش‏
تاراج گشت زيور و خلخال و ياره هم‏
زين نظم شد گشوده به رويم درِ اَلم
بر قلب من نشست ز مَرْهَم هزار هم
بند سيزدهم از نظام چهارم‏
اين بزم ماتم است و يا محشرست اين؟
يا مجلس عزاى شه بى سرست اين؟
اين قطره خون دلى است كه لوح سينه است‏
يا اين كه عود سوخته در مجمرست اين؟
اى دل! به سان شمع بسوز و به غم بساز
بزم عزاى خسرو دين پرورست اين‏
گر باور تو نيست درين داورى مرا
شاهد دو عادل‏اند: دو چشم ترست اين‏
دانى چه گفت آن شه لب تشنه زير تيغ‏
بشنو حديث راست كه در خاطرست اين...
دادم ز صدق گر به سرِ وعده تو سر
در خجلتم كه آه همين يك سرست اين!...
آمد نداى غيب كه سر دادنت قبول‏
از لطف ما به فرق سران افسرست اين‏
چون شد گذار قافله غم به مقتلش‏
شد شورشى كه گفت فلك محشرست اين!
زينب در آن ميانه، به نعش بردارش‏
گفتا كه اى اسير ستم! خواهرست اين‏
زخم تنت چراست فزون از ستاره‏ها
جانا! مگر سپهر پراز اخترست اين؟
اين پيكرست يا مهِ بنهفته در شفق‏
يا مهر تابناك به خون اندرست اين؟...
سر نيست برسنان ستم، گوييا كنون‏
طالع به چرخ نيزه خور خاورست اين!...
و آن گه به ناله گفت كه: يا ايها الرسول!
غلتان به خاك نور دل حيدرست اين‏
بى تن به روى نيزه اعدا، سرست آن‏
بى سر به روى خاك بلا، پيكرست اين‏
آن قاسم بريده سر و پاى در حناست‏
وين اكبر شكسته بر و اصغرست، اين!
آن سرو سرنگون شده عباس با وفاست‏
وين عون خون تپيده تن و جعفرست اين!...
گرديده پاره پاره ز چنگال روبهان‏
فرزند شير صف شكن صفدرست اين...
شد تشنه لب شهيد حسين غريب تو
اندر لب فرات، كرا باورست اين؟!...
پس دخت دختر نبى و، زاده ولى‏
رو كرد جانب نجف و گفت يا على !
احوال گل ز خار بپرس و زمن مپرس‏
ناليدن از هَزار بپرس و زمن مپرس‏
پرسى براى چيست كه پيچيده‏اى به خويش‏
ز آن زلف تابدار بپرس و زمن مپرس‏
گويى خمار كيست كه كردت خراب و مست‏
ز آن چشم پر خمار بپرس و ز من مپرس...
سوز درون تشنه لبان فرات را
از قلب داغدار بپرس و ز من مپرس‏
از زخم آن تنى كه چو گلى گشت چاك چاك‏
از تيغ و تير و خار بپرس و ز من مپرس...
خواهى اگر حكايتى از زخم كارى‏اش‏
از دشت كارزار بپرس و ز من مپرس...
حال سرى كه شد به سر نيزه سر بلند
رو! رو! ز نيزه دار بپرس و ز من مپرس...
گفتم به گل كه: ناله بلبل براى چيست؟
گفتا كه از هزار بپرس و ز من مپرس...
يارب! سزاى فعل بدم را به روز حشر
از حُبّ هشت و چار بپرس و ز من مپرس‏
از لطف حق گناه )فدايى» شود ثواب‏
آرى شراب سركه به آيد به انقلاب
8. مجرم افشار )ف: حدود 1280 ق»
زندگينامه‏
تخلص شعرى‏اش »مجرم« و اصلش از طايفه افشار بوده و در سده‏سيزدهم مى‏زيسته است.
سيد احمد ديوان بيگى شيرازى در شرح حال وى مى‏نگارد:
»... در اول عمر صوتى داشته به درس و مشق هم مى‏پرداخته و در ايام عاشورادر مجالس شبيه نسخه اطفال مى‏خوانده... اما در شاعرى تربيت از ميرزا حاجى‏محمد )بيدل» ديده و ترقى كامل كرده و آن چه محقق است قريب بيست هزاربيت از همه قسم شعر داشته كه همه را اهل فن به خوبى تصديق داشته‏اند بلكه‏مسمّطات او را كم از منوچهرى نمى‏دانسته‏اند و بعد از فوتش، از قرار تقريرِمردم و ميرزا على پسرش - كه جوان آرام معقول مؤدبى است - ميرزا قادربروجردى - كه حالش به جاى خود تحرير شده - با ميرزا على طرح الفت كلى‏ريخته عاقبت ديوان را از ميان برد و مفقود الاثر كرد. در مدت توقف‏كرمانشاهان هرقدر خواستم شعرى از او به دست آورم نشد، مكرّر هم به‏پسرش گفتم قسم‏ها خورد كه آن چه بود در همان ديوان بود و من هم چيزى‏محفوظ ندارم. بالاخره دو غزل و يك رباعى آورد كه در پشت كتابى ديدم. درآن‏حال خان سلطانى جزوى از اشعار او كه به بحر مثنوى مصدر به بعضى تحقيقات‏در مصائب جناب سبط سعيد شهيد - سلام‏اللَّه عليه - گفته و در حيات خودش چاپ‏شده بود بياورد. شامل بود بر دو مثنوى. يكى مختصر و در بحر تقارب و يكى‏مفصّل به اين بحر نوشته شده و چون شعر ديگر از او در ميان نبود والحقّ مثنوى‏او هم مطبوع بود، محض بقاى نام او و ماجور بودن خود تمام آن مثنوى را با همان‏دو غزل و يك رباعى در اين‏جا نگاشت. رحلتش در سال هزار و دويست و هشتاد واند است در كرمانشاهان.«
در آثار معدودى كه از »مجرم« افشار بر جاى مانده شيوه بيانى آنها برسبك عراقى استوار است كه گه گاه با رگه‏هايى از سبك خراسانى همراه است.چون وى داراى مشرب عرفانى بوده اشعارش را هاله‏اى از اشراق و معرفت‏فرا گرفته است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
به جز يك مثنوى بلند عاشورايى از »مجرم« افشار در اختيار نداريم وسخن گفتن از دامنه تاثير اين اثر چندان منطقى به نظر نمى‏رسد ولى با عنايت‏به مطلبى كه در شرح حال وى آمده است كه ديوانى داشته قريب به بيست‏هزار بيت در انواع قالب‏هاى شعرى و مسمطات او را كم از منوچهرى‏نمى‏دانسته‏اند. پيدا است كه آثار وى در زمانه او مورد قبول اهل ادب قرارداشته است كه متاسفانه با از بين رفتن ديوان اشعارش داورى در مورد ديگرآثار منظوم وى امكان پذير نيست. مثنوى عرفانى او در مورد قيام حضرت‏سيد الشهداء حاوى مطالب آموزنده‏اى است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
»مجرم« افشار در مثنوى عرفانى خود چهار مقوله )حسن، عشق، جبر واختيار» را در رابطه با حادثه خون نگار عاشورا مورد تجزيه و تحليل قرار داده‏و ضمن نفى جبر و اثبات اختيار مراتب چهار گانه مذكور را تبيين كرده است.
در خطاب به طبع كه مُلهم اسرار غيبى است و مخزون اسرار لاريبى در مرآت‏حسن و عشق‏
و جبر و اختيار و اشارتى به مصيبت جگر گوشه احمد مختار عليه سلام اللَّه:
طبع من! اى مرغ لاهوت آشيان‏
در مكانى ليك باشى لامكان‏
سير را از اين مكان پر باز كن‏
بر شكن اين بيضه ناسوت را
سير بنما گلشن لاهوت را
ز آن گلستانى وز آن خرم فضا
چون بدين ويران سرا گردى رضا؟
جمع كن اين صورت تفريق را
ز آن سپس بگشا لب تحقيق را
شمه‏اى از حسن و عشق آغاز كن‏
بر رخم درهاى معنى باز كن‏
تا بدانم حالت عشاق را
بنگرم تكليف‏هاى شاق را
حسن چِبْوَد؟ عشق چه؟ معشوق كيست؟
در رهش جانبازى عاشق زچيست؟
اين چه تكليف است كز جان در گذر؟
از جفا و از ستم منما حذر!
سر بده از خويش و فرزند و تبار
اهل خود را كن اسير هر ديار
اكبرت را طعمه شمشير كن‏
خون، غذاى اصغر بى‏شير كن‏
تشنه لب در زير خنجر جان سپار
اين مثل جبرست يا خود اختيار؟
گر بود جبر اين چه جبارى بود
اين چه ظلم و زحمت و خوارى بود؟
ور همى گويى كه باشد جبر خاص‏
جبر خاص اوست مختص خواص‏
پخته گو مطلب نماند هيچ خام‏
بر خواص خويشتن جبر از چه راه؟
و آن گهى تكليف بر صبر از چه راه؟
در جواب طبع سرشار در بيان حسن و عشق و پاره‏اى اسرار در نفى جبر
و اثبات اختيار و مراتب اين چهار:
طبع گفت: اى بيخبر از راز عشق‏
لب ببند ايرا نيى دمساز عشق‏
با دليل عقل دارى قيل و قال‏
عقل را اينجا بود پا در عقال‏
چون ز شاه عشق آيت شد جهان‏
از سپاه عقل رايت شد نهان‏
خود ظهور حسن و عشق از حق بود
هر دوان از يك محل مشتق بود
چون ظهور عقل كو از مصدرست‏
ليك اندر عقل مصدر مضمر است‏
حسن و عشق، اكنون چو نور و ناردان‏
كاين دو از آتش همى گردد عيان‏
نور را، زيب رخ ليلى كند
نار او در قلب مجنون جا كند
نام آن در رخ همى حسن آمده‏
نام اين عشق و به دل آتش زده‏
چون كه درهاى مراتب باز شد
خود مقام جمع و تفريق ست اين‏
گوش بگشا جاى تحقيق ست اين‏
عين يكديگر بود شير و پنير
در مراتب اين پنيرو اوست شير
گاه نور گونه ليلى شود
تا كه مجنون بيند و شيدا شود
هستى عاشق بسوزد ز آن شرار
بلكه هم تفويض و جبر و اختيار
از مگس گردد عسل پيدا مثل‏
گر مگس وقتى كند ميل عسل‏
چون عسل فانى بود اندر مگس‏
اين مثل را مى‏نگويد جبر كس‏
اختيار زرع با زارع بود
اين حديث نغز از شارع بود
هر چه بر عاشق كند معشوق او
جبر بنمايد تو را بر او نكو
آرى آرى عاشقان مست او
هستى خود را بداند هست او
اين بود معنى براى جبر خاص‏
مى‏نباشد بهر هركس جز خواص...
9. داورى شيرازى »1283 - 1238)
محمد داورى سومين فرزند وصال شيرازى »1262 - 1197) است كه‏همانند برادران خود در شعر و ادب و هنر دستى به تمام داشته و از چهره‏هاى‏معروف ادبى در نيمه دوم سده سيزدهم هجرى به شمار مى‏رود.
وى از علوم و فنون متداول زمانه خود بهره وافرى داشته و در محضر پدربزرگوار خود به تحصيل صرف نحو و منطق و حكمت پرداخته و از تعليمات‏برادر بزرگتر خود - احمد وقار شيرازى - نيز سود جسته است.
همو در ادبيات عرب و سرودن شعر به زبان عربى توانا بوده و در زبان‏آذرى نيز طبع‏آزمايى مى‏كرده است.
داورى شيرازى در خط نستعليق و شكسته از خوشنويسان بنام عصرخود بوده و ديوان حكيم خاقانى را با شرح و تعليقات با خطى خوش نگاشته‏و ديوان حافظ شيرازى را در دو نسخه، يكى با خط نستعليق و ديگرى با خطشكسته نوشته و شاهنامه فردوسى را در مدت پنج سال با هنر خط خويش‏آراسته كه از شاهكارهاى هنر خطاطى به شمار مى‏رود و از تذهيب و نقاشى‏آن پيدا است كه داور در اين دو رشته هنرى نيز بسيار توانا بوده است. پس ازپايان كار شاهنامه فردوسى طالبان بسيارى براى خريدارى آن به او مراجعه‏مى‏كنند و سرانجام بنا به نوشته مولف تذكره حديقة الشعراء، شخصى به نام‏محمد قلى خان قشقائى با نياز هفتصد تومان پول نقد دو طاقه شال كشميرى‏ممتاز و دو اسب راهوار اين نسخه خطى ممتاز را به دست مى‏آورد كه بعدهاجلد و محفظه آن به دست كتاب شناسان خارجى مى‏افتد، ولى هم اكنون اصل‏كتاب زينت بخش موزه رضا عباسى است.
از داورى شيرازى به جز كليات اشعارش كتب و رساله‏هايى باقى مانده كه‏رساله در معانى و بيان و بديع به زبان عربى، رساله در علم عروض و آيين‏هيچ كدام به چاپ نرسيده است.
وى سرانجام در سن ميانسالى و به سال 1283 ه . ق در اثر بيمارى »دِق«بدرود حيات گفت و در جوار مزار پدرش در حرم شاهچراغ شيراز آرميد.
ديوان وى در چهار دفتر به ترتيب تقدم و تاخر زمانى شامل: قصايد،غزليات، قطعات، مسمطات، تركيب‏بندها و مثنوى‏ها به اهتمام دكتر نورانى‏وصال تدوين و منتشر شده است.
سبك شعرى‏
داورى شيرازى ادامه دهنده متقدمين و از پيروان نهضت بازگشت ادبى است.در قصيده از سبك خراسانى در غزل از سبك عراقى و در مثنوى غالباً از شيوه‏عبدالرحمان جامى سود جسته است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
داورى شيرازى داراى آثار مناقبى و ماتمى بسيارى است و مراثى او درسوگ سالار شهيدان و شهداى كربلا از حال و هواى خاصى برخوردار است.
مسلما بالندگى شعر عاشورايى امروز تا حد زيادى مرهون تلاش شعراى‏آيينى در سده‏هاى پيشين است و اگر اهتمام آنان به سرودن مراثى پيرامون‏واقعه كربلا نبود مسلما امروز با حلقه‏هاى گسيخته‏اى در شعر عاشورا رو به‏رو بوديم كه كار را براى اهل تحقيق دشوار مى‏ساخت و داورى شيرازى ازاين اصل كلى مستثنى نيست.
برگزيده آثار عاشورايى‏
كه در مراثى شهداى كربلا سروده شده ولى ما به نقل يك غزل مرثيه وتركيب بند عاشورايى او بسنده مى‏كنيم:
غزل مرثيه‏
از حديث شهدا مختصرى مى‏شنوى‏
از غم روز قيامت خبرى مى‏شنوى‏
تو چه دانى كه چه آمد به سر شاه شهيد؟
بر سر نيزه بيداد سرى مى‏شنوى‏
چاك پيشانيش از دامن ابرو بگذشت‏
تو همين معجز شق القمرى مى‏شنوى‏
از جگر سوختگان لب آبت چه خبر
اين قدر هست كه بوى جگرى مى‏شنوى‏
غافلى وقت جدايى چه قيامت بر خاست‏
تو وداع پسرى با پدرى مى‏شنوى‏
خبرت نيست ز حال دل بيمار حسين‏
در ره شام همين در به درى مى‏شنوى‏
تاب خورشيد و تن خسته و پا در زنجير
حال رنجور چه دانى؟ سفرى مى‏شنوى‏
گريه سيلى شد و بنياد صبورى بر كند
تو همين زينبى و چشم ترى مى‏شنوى‏
)داورى» راست دم غصه فزايى ورنه‏
اين همان قصه بود كز دگرى مى‏شنوى
پانزده بند عاشورايى‏
پيغمبر خداى كه بُد رهنماى خلق‏
بس رنجها كه برد ز خلق از براى خلق‏
با آن كه او زخلق به غير از بدى نديد
جز نيكويى نخواست به خلق از خداى خلق‏
اى بس كه برد رنج و تعب در ره خداى‏
تا شد ميان خلق خدا رهنماى خلق‏
يك تن نبُدز خلق كه با او وفا كند
زين رنجها كه برد به مهر وفاى خلق‏
دندان او كه گوهر بحر وجود بود
ديدى كه چون شكست زسنگ جفاى خلق؟
خاكستر از جفا به سرش ريختند و او
روى از حيا نتافت كه اف بر حياى خلق‏
جز خون دل غذاش ندادند و اى دريغ‏
آن را كه هيچ بهره نبرد از غذاى خلق‏
اى بس زبان طعن كه بر وى گشاده شد
با اين همه زبان نكشيد از دعاى خلق‏
او از پى هدايت و خلق از براى ظلم!
خلق از قفاى او شد و او از قفاى خلق‏
غير از بدى نديد ز خلق خدا جزاى‏
تا خود خدا به حشر چه بدهد جزاى خلق؟
باز ار نه خود شفاعت خلق خدا كند
روز جزا و واقعه حشر، واى خلق‏
ظلمى كه بر رسول خدا رفت و عترتش‏
هم خود مگر خداى ببخشد به امتش‏
داماد مصطفى كه ازو دين قوام يافت‏
بنگر چها ز امت بى احترام يافت‏
آن مهتر ستوده كه از احترام اوست‏
اين حرمتى كه ساحت بيت الحرام يافت‏
معراجش از رسول خدا برترست از آنك‏
او برفراز دوش پيمبر مقام يافت‏
ديدى چها زبعدِ رسول از لئام ناس‏
آن سيد امام و بزرگ كرام يافت؟
دستى كه در زقلعه خيبر گرفته بود
رنج رسن ز دست يهودان عام يافت‏
لعنت بر آن خسان كه گرفتند ازو به ظلم‏
حقى كه از رسول - عليه السلام - يافت‏
يك شام را به خواب نياسود تا به صبح‏
تا صبح عمر او ز اجل ره به شام يافت‏
يك عمر در صيام به سر برد و اى دريغ‏
ز آن ضربتى كه در شب ماه صيام يافت‏
دردا و حسرتا كه مرادى ، مراد جست‏
تا تيغش از سر شه مردان مرام يافت‏
تنها همين نه تارك شير خدا شكست‏
دين خداى نيز شكستى تمام يافت‏
از عترت رسول به جز دخترى نبود
كاندر سپهر مجد چو او اخترى نبود
چون دوره تعب به حسين و حسن رسيد
بس غم كه در زمانه به اهل زمن رسيد
تنها همين نه پيكر اين شد نشان تير
آن را به دل نشست گر اين را به تن رسيد
آه از شبى كه تشنه بر آورد سر زخواب‏
آسيمه سر به كوزه آبش دهن رسيد
آن آب آتشين چو فرو ريخت در گلو
از آب زودتر اثرش بر بدن رسيد
زهرى جگر شكافت كه چندان نفوذ كرد
در آن تن لطيف كه بر پيرهن رسيد
چون پاره جگر ز گلويش به طشت ريخت‏
ز آن طشت طعنه‏ها كه به دشت يمن رسيد
رو كرد بر برادر و گفت اى عزيز جان‏
ايام محنت تو و آرام من رسيد
اين گفت و شد خموش و به بام فلك خروش‏
از اهل بيت خسته دل و ممتحن رسيد
بردند تا به خاك سپارند ياورانش‏
كآن پيره زن به كينه او تير زن رسيد
از جور امتان بر پيغمبر اى دريغ‏
او نيز پاره پيكر و خونين جگر رسيد
چون دور غم به خامس آل عبا فتاد
دور سپهر كينه‏اى از نو بنا نهاد
4
چون دور روزگار ستم را سر گرفت‏
در دودمان احمد مرسل شراره‏اى‏
از آتش يزيد در افتاد و در گرفت‏
بر شاه دين زمانه چنان تنگ شد كه او
هم مهر از برادر و هم از پسر گرفت‏
رو در حرم نهاد و زدشمن امان نيافت‏
ناچار راه مشهد پاك پدر گرفت‏
دردا كه راه باديه گم كرد خسروى‏
كش عقل رهنماى به ره راهبر گرفت‏
بس نامه‏ها ز كوفه نوشتند و هر كسى‏
روز و شبان ز مقدم پاكش خبر گرفت‏
خواندند سوى خويش و به ياريش كس نرفت‏
جز تير چارپر كه شتابيد و پر گرفت‏
چون ديد خلق را سر نامهربانى است‏
بر مرگ دل نهاد و دل از خلق بر گرفت‏
آمد به دشت ماريه گفت: اين زمين كجاست؟
آسوده گشت چون كه بگفتند نينواست‏
5
چو ديد بر خلاف مراد است كارها
فرمود كز شتر بفكندند بارها
افراشتند خيمه و بر دفع كين خصم‏
بر گرد خيمه نشاندند خارها
چون اهل كوفه ز آمدن شه خبر شدند
دشمن دو اسبه سوى شه آمد هزارها؟
گرد ملك دو رويه گرفتند فوج فوج‏
بگذشت لشكر و عمرسعد شوم بخت‏
سردار لشكر و سر خنجر گذارها
بر گرد شير بيشه حق بيشه ساختند
از نيزه‏هاى شير فكن نيزه دارها
شه در ميان باديه محصور دشمنان‏
وز تيغهاى تيز به گردش حصارها
بر روى شاه آب ببستند و اى دريغ‏
از هر كنار موج زنان جويبارها
افراشتند آتش كين وزسنان و تيغ‏
بر روزن سپهر بر آمد شرارها
بر گرد شه چو لشكر دشمن هجوم كرد
يكباره زاو كناره گرفتند يارها
روز نهم ز ماه محرم چو شد تمام‏
خورشيد بخت آل على كرد رو به شام‏
6
روز دگر كه خيمه به مشرف زد آفتاب‏
آمد زخيمه شاه برون پاى در ركاب‏
ياران گرفته گرد ملك چون ستارگان‏
خود در ميان ستاده بمانند آفتاب‏
عباس از يمين سپاه و علم به دوش‏
چتر علم فراشته بر فرق، هتاب‏
يك سو على اكبر و در دست تيغ تيز
بر پشت ذوالجناح شهنشاه تشنه لب‏
از كام واگرفته به شمشير داده آب‏
چندين به جان خود نخريد از خدا عذاب‏
خوانديدم از حجاز و كنون مى‏زنيد تيغ‏
شهدى فروختند مزوّر به زهر ناب‏
بگذشتم از شما زمن خسته بگذريد
چندين گنه چرا؟ چو گذشتيد از ثواب‏
بس گفت و غير تير جوابى نيامدش‏
تا خود چه مى‏دهند به روز جزا حساب؟
چون پند سودمند نيفتاد خيل شاه‏
افروختند آتش هيجا به رزمگاه‏
7
ياران شه كه با دل صافى قدم زدند
آتش به بيخ هستى اهل ستم زدند
يكباره رخ ز كشور هستى بتافتند
خود را جريده بر ره ملك عدم زدند
آتش زدند يكسره بر تار و پود ظلم‏
بنياد كارگاه مخالف به هم زدند
از بس زنوك تيغ افشاندند خون به خاك‏
گفتى به خاك معركه آب بَقَم زدند
شمشير از نيام بر آورده خيل شاه‏
قربان آن گروه كه در پاى شاه دين‏
دادند جان و از سر مردى قدم زدند
قومى كه دم زدند زمهر امام خويش‏
از روى صدق سينه به تيغ دو دم زدند
آن بندگان خاص كه دادند تشنه جان‏
در راه شاه آب به روى كرم زدند
يكباره خيمه شرف از دشت كربلا
بر بارگاه قدس و رياض ارم زدند
جانهاى شيعيان همه قربان خاكشان‏
و زحق همى درود به ارواح پاكشان‏
8
ياران شه تمام چو رفتند از برش‏
آمد به بر برادر با جان برابرش‏
با مشك خشك و كامى از آن مشك خشك‏تر
بر روى كرده روان ديده ترش‏
اذن جهاد حست و ببوسيد پاى شاه‏
بر جست و زد به دشمن و دل با برادرش‏
بگرفت تيغ و روى به هر كس كه مى‏نهاد
نه تن به زين گذاشت به جا نه به تن سرش‏
شد در فرات و مشك پر از آب كرد و تافت‏
بس كرد جهد و ليك نَبُد بخت ياورش‏
گردش گرفت دشمن از هر كرانه‏اى‏
بر تن رسيد نيزه و شمشير و خنجرش‏
جست از كمين لعينى و تيغى زدش به دوش‏
تيرى به مشك آمد و بر چشم تر ز اشك‏
تيرى دگر فكند سپهر ستمگرش‏
افتاد بر زمين و بناليد و شاه دين‏
آمد به سر نهاد به زانوى خود سرش‏
بنهاد رو به رويش و زار آن چنان گريست‏
كز گريه‏اش ملايك هفت آسمان گريست‏
9
آمد على اكبر و افكند سر به پيش‏
گرييد گه به حال پدر گه به حال خويش‏
از پشت خيمه ناله طفلان و كودكان‏
در پيش ديده كشته يار و تبار خويش‏
هم با دلى ز درد چو بنياد دين خراب‏
با خاطر به رنج چو گيسوى خود پريش‏
نه طاقت خموشى و نه قدرت مقال‏
در جان هزار غصه و بر دل هزار ريش‏
دانست شه كه عازم ملك شهادت است‏
گفتى نشست بر جگرش صد هزار نيش‏
گفت اى پسر به حالتِ زار پدر ببخش‏
مپسند درد از اين همه بر جان خسته بيش‏
شهزاده‏اش قسم به پدر داد و جد و مام
رو بر سپاه خصم و چو شيران گرسنه‏
از پيش او دوان همه چون شير ديده ميش‏
شمشير آهنينش و از گرمى جدال‏
دل سخت‏تر به كينه ز شمشير آهنيش‏
از گير و دار معركه وز خاگ و گرد راه‏
گشت از جدال خسته عنان تافت سوى شاه‏
10
پيش شه ايستاد و دو چشمش پر آب شد
گفتا ز تشنگى دل زارم كباب شد
خاتم نهاد شه به دهان وى و عقيق‏
چون ديد لعل خشك وى از شرم آب شد
بار درگر وداع پدر كرد و با شتاب‏
رو كرد سوى مقصد و پادر ركاب شد
يكباره گرد او بگرفتند و اى دريغ‏
ز آن شير بچه‏اى كه شكار كلاب شد
از بس سنان و تير از هر سو بدو رسيد
مه بود و در ميان سپه آفتاب شد
بر تاركش رسيد يكى تيغ آبدار
او هم نشان به همسرى بوتراب شد
پاشيد خون به گيسوى مشكينش اى دريغ‏
از غم درست خون بدل مشك ناب شد
بيتاب گشت و دست به يال عقاب برد
و ز تشنگى و درد جراحت ز تاب شد
افتاد بر زمين و شه آمد به سوى او
چندان گريست شاه كه از هوش رفت و باز
اين يك به هوش آمد و آن يك به خواب شد
از جان گذشت شاه چو او از جهان گذشت‏
آرى ز جان به مرگ پسر مى‏توان گذشت‏
11
چون نوبت قتال به سلطان دين فتاد
تب لرزه بر قوائم عرش برين فتاد
گرد ملال بر رخ كروبيان نشست‏
زنگ هراس بر دل روح الامين فتاد
از بيم رفت خنجر مريخ در نيام‏
و زدست مهر تيغ به روى زمين فتاد
چون شير بچه كشته بياورد رو به خصم‏
وز بيم لرزه بر دل شير عرين فتاد
بر هر سرى كه تيغ شه آورد سر فرود
دو پاره پيكرش ز يسار و يمين فتاد
گفتى كه تيغ شاه شهابى بود كز او
هر سو به خاك معركه ديوى لعين فتاد
دشت نبرد چون فلك پر ستاره شد
از بس كه قبه از سپهر آهنين فتاد
بس مغز پر زباد كه از باد تيغ شاه‏
از زين بلند ناشده از پشت زين فتاد
بس دست زورمند كه با تيغ آهنين‏
از آستين برون شد و بى آستين فتاد
يكباره بسته شد ره آمد شد سوار
آمد ندا ز حق كه به هيجا چه مى‏كنى‏
بردى ز ياد وعده ما را چه مى‏كنى؟
12
شه اين شنيد و تيغ فرو برد در غلاف‏
دشمن گرفت گرد وى از قاف تا به قاف‏
تيرى نشد ز شست كه از وى كند كران‏
تيغى نشد بلند كه او را كند معاف‏
هر سو كه تير پيكر چاك و يش هدف‏
هر جا كه تيغ تارك پاك و يش غلاف‏
تيرش به جبهه خورد و فرو رفت تا به پر
تيغش به سينه خورد و بدريد تا به ناف‏
چون مصطفى فتاد به دندان او شكست‏
چون مرتضى رسيد به ابروى او شكاف‏
شه كعبه حقيقى و شمشيرهاى تيز
چون مُحرمان نموده بر اطراف اوطواف‏
از زخمهاى كارى و از ازدحام خصم‏
نه تاب استقامت و نه راه انحراف‏
گاهى به آسمان نگران گه به كشتگان‏
گاهى به سوى خيمه و گاهى به آب صاف‏
با اين همه جراحت منكر كه ديده بود
از پر دلى نتافت عنان را به هر طرف‏
تيغى به فرقش آمد و شه را دگر نماند
نه طاقت سوارى و نه قوت مصاف‏
افتاد بر زمين تن فرزند بوتراب‏
13
از زين فتاد و سر به سر خاك بر نهاد
خاكم به سر چو او به سر خاك سر نهاد
هر جا كه سر نهاد بر آن ريگهاى گرم‏
از تاب رفت و باز به جاى دگر نهاد
مرگ برادرش كمرش را شكسته بود
برچيد جامه را و به زير كمر نهاد
بند از سپر گرفت و بيفكند بر زمين‏
تيغ از ميان گشاد و به روى سپر نهاد
اشكش ز ديده جارى و از تاب تشنگى‏
لبهاى خشك را به ره چشم تر نهاد
هر جا كه درد داشت بر او مى‏گذاشت دست‏
اى درد بر دلم كه به دل بيشتر نهاد
از بس رسيده بود به او تير چارپر
چون مرغ پر شكسته سرى زير پر نهاد
تا جاى داشت داد به تن جاى زخم تير
جز دل كه جاى زخم فراق پسر نهاد
جانش هواى بارگه كبريا نمود
تن را براى دشمن بيدادگر نهاد
آه از دمى كه شمر لعين رو به شاه كرد
روز جهان و نامه خود را سياه كرد
14
شد سوى شاه خنجر الماس گون به دست‏
بر روى سينه خلف مرتضى نشست‏
صندوق سر علم خدا را به هم شكست‏
شد خسته سينه شه و دربارگاه قدس‏
پشت رسول و خاطر شير خدا بخست‏
دردا كه ناز پرور دامان فاطمه‏
پا مال ناكسان شد و از خواب ناز جست‏
پرسيد نام او شه دين، گفت شمر شوم‏
گفتا بيا كه وعده چنين بود از الست‏
آهسته زير لب سخنى گفت شه بدو
گفتا بگو هر آن چه به دل آرزوت هست‏
گفتا چو پا به خون من خسته مى‏نهى‏
آبى به دست آر كه تابم بشد ز دست‏
گفتا نبينى آب به جز آب تيغ تيز
آب اربه چرخ موج بر آرد ز خاك بست‏
شه دست از آب شست و شد از آب‏
از دست ساقيان شراب طهور مست‏
بر تافت روى از وى و سوى خدا نمود
از آب دل بريد و به يزدان پاك بست‏
ز آن پس چه گويم آه! كه شمر لعين چه كرد؟
ناگفتنى بود كه به سلطان دين چه كرد؟
15
چون نيزه از سر شه دين سرفراز شد
دست ستم به آل پيمبر دراز شد
بر خيمه گاه شاه ز هر سو بتاخت خصم‏
تا بارگاه شاه عرب تركتاز شد
وز نانشان سپاه عدو بى نياز شد
بس چشم شوم و دست جفا بر حريم شاه‏
هر سوى شد گشاده و هر گوشه باز شد
اى بس كه تازيانه بيداد و طعن نى‏
بر دختران فاطمه پهلو نواز شد
در بند پور فاطمه از جور كوفيان‏
پود زياد بر سر اورنگِ ناز شد
بستان سراى احمد مختار اى دريغ‏
از دستبرد حادثه بى برگ و ساز شد
در خيمه گاه آل عبا آتش او فتاد
چندان كشيد شعله كه دشمن گداز شد
از ناكسان كوفى و شامى بسى ستم‏
بر سروران يثرب و اهل حجاز شد
از جور اهل شام زيك چاشت تا به شام‏
بر چيده گشت خانه آل على تمام
10. سروش اصفهانى »1285 - 1228)
زندگينامه‏
ميرزا محمد على )سروش» اصفهانى ملقب به شمس الشعراء به سال‏1228 ه . ق در سده از حوالى اصفهان - به دنيا آمد و در اصفهان به تحصيل‏علوم متداول زمانه خود پرداخت و از محضر حاج سيد محمد باقر بيد آبادى‏استفاده‏ها برد و با تشويق و حمايت او بود كه در فاصله زمانى كوتاهى به‏سراى عصر ناصرى شناخته مى‏شد.
از آثار مشهور سروش اصفهانى: مثنوى روضة الاسرار در وقايع كربلا كه‏يك سال پس از درگذشتش در شهر تبريز به چاپ رسيد؛ مثنوى ارديبهشت‏نامه‏در شرح جنگهاى حضرت على)ع» حاوى 9200 بيت كه اخيرا چاپ شده؛ساقى‏نامه، الهى‏نامه، شمس المناقب در مديحت آل‏اللَّه و در قالب چندين قصيده‏حاوى 2000 بيت؛ شصت بند عاشورايى و ديوان او كه به سال 1340 در دو جلدمنتشر شده است.
وى سرانجام به سال 1285 ه . ق در سن 57 سالگى در تهران بدرود حيات‏گفت و در قم به خاك سپرده شد.
سبك شعرى‏
سروش اصفهانى از ادامه دهندگان نهضت بازگشت ادبى در عصر ناصرى‏است و قصايد او از بهترين آثار منظوم در دوره قاجاريه به شمار مى‏رود كه به‏شيوه فرخى )متوفاى 429 ه . ق» امير معزى )متوفاى 542 ه . ق» در سبك‏خراسانى ساخته و پرداخته شده است.
سروش اصفهانى تركيب شصت بند عاشورايى خود را بيشتر در سبك‏عراقى سامان داده و گاه به گاه از شگردهاى سبك خراسانى نيز در سرودن آن‏سود جسته است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
روضة الاسرار او در وقايع كربلا بازتاب گسترده‏اى در محافل ادبى عصرناصرى داشته و بر روى شاعران هم‏عصرش تأثير گذار بوده و چون سراينده‏آنها از ممتاز ترين چهره‏هاى شعر آيينى در دوره قاجاريه است اهل ادب به‏اين گونه آثار او از ديرباز عنايت داشته و دارند.
برگزيده آثار عاشورايى‏
از ويژگى تركيب بند عاشورايى سروش اصفهانى جامعيت موضوعى اين‏اثر ماتمى است: از دعوت اهل كوفه گرفته تا وداع حضرت سيد الشهداء باتربت پاك رسول خدا، فاطمه زهرا و امام حسن مجتبى - عليهم السلام - منع‏محمد حنفيه عزيمت به مكه و از آنجا به كربلا اظهار ياورى فرشتگان،ماجراى شهادت حربن يزيد رياحى، احتجاج امام با لشكريان دشمن، روايت‏شهادت: مسلم بن عوسجه، عابس، وهب، غلام سياه، حميد، هاشم، غلام‏حضرت سجاد، حضرت عباس، حضرت قاسم، فرزندان حضرت زينب،حضرت على اكبر و حضرت على اصغر، يارى زعفر، شهادت امام حسين،غارت خيمه‏ها، وداع اهل بيت با شهداى كربلا، ماجراى اسارت اهل بيت،ورود آنان به كوفه و شام، ماجراى مجلس يزيد، شهادت حضرت رقيه،بازگشت اهل بيت به كربلا از شام، عزيمت اهل‏بيت به مدينه از كربلا،ماجراى بشير، عزادارى اهل مدينه، شكايت حضرت زينب به رسول خدا وحضرت زهرا آمده است. در آخرين بند سروش اصفهانى خداوند را به ائمه‏اطهار - عليه السلام - سوگند مى‏دهد كه از گناه وى و پدر و مادرش در گذرد. وبراى نابودى دشمنان ملك و دين به شمشير ناصرى اثر ذوالفقار ببخشد و اورا پناه خلق و خود را پناه وى قرار دهد.
چون نقل اين تركيب شصت بندى از حوصله اين مقال افزون است فقطبرخى از بندهاى آن را به عنوان نمونه مرور مى‏كنيم:
آمد محمد حنفيه به اضطراب‏
گفت: اى برادر از سفر كوفه رخ بتات‏
مركب خداى را به سوى كوفه زين مكن‏
خلق مدينه را زفراقت حزين مكن‏
بر عهد كوفيان نتوان داشت اعتماد
دورى ز بارگاه رسول امين مكن‏
در شهر دين به جز تو كنون شهريار نيست‏
بى شهريار بهر خداشهر دين مكن‏
باللَّه كه اهل كوفه به خون تو تشنه‏اند
آهنگ زينهار بدان سرزمين مكن‏
در بر مخواه فاطمه را كسوت عزا
ماتمسراى خويش بهشت برين مكن‏
ناچار اگر روى به سوى اهل كين سفر
با زينب و سكينه سوى اهل كين مكن‏
فرمود سوى مرگ همى خواندم قضا
رو پنجه با قضاى جهان آفرين مكن‏
اهل مرا اسير و مرا كشته خواسته است‏
ما را به ما گذار و جزع بيش ازين مكن‏
رفت از پى وداع سوى خانه خداى‏
برخاست از مدينه خروشى ز هر سراى‏
* * *
آمد بر امام مبين حُرّ خوش سرشت‏
بگشاده حور بهروى آغوش در بهشت‏
از كرده توبه كرد و در آمد به حربگاه‏
آخر به سوى شاه نوشتيد نامه‏ها
بى آن كه شاه نامه به سوى شما نوشت‏
او را گذاشتيد و شديد از پى يزيد
كرديد پشت بر حرم روى در كنشت‏
شنعت، بر آن گروه بسى كرد و بر كشيد
شمشير از نيام و زمين رابه خون سرشت‏
آهنگ شاه كرد پس از قتل بيشمار
يك ذره از خلوص و ارادت فرو نهشت‏
كامد ندا بدو كه برو كشته شو بيا
سوى جهان خرم و خوش زين جهان زشت‏
از دور كرد با شه دين آخرين وداع‏
راه نبرد گاه دگر باره در نوشت‏
برگشت سوى دشمن و كوشيد و كشته شد
كس تخم دوستى و ارادت چو او نكشت‏
شه در رسيد و گفت رسيدى به كام خويش‏
آزاد باش در دو جهان همچو نام خويش‏
* * *
آمد به سوى شاه حميد خميده پشت‏
گفت اى كليد دوزخ و جنت تو را به مشت‏
پيرانه سر به معركه جولانم آرزوست‏
دشت مصاف و عرصه ميدانم آرزوست‏
سر باختن چو گوى به ميدان عشق شاه‏
با قامتى چو خم شده چوگانم آرزوست‏
يك دشت پر ز ديو و سليمان ستاده فرد
باز سپيدم آمده از آشيان قدس‏
مَنعم مكن كه ساعد سلطانم آرزوست‏
شد سير از مصاحبتِ جسم، جان من‏
ديدار حور و صحبت رضوانم آرزوست‏
پشتم خميده گشت زپيرى بنفشه‏وار
از دست حور، دسته ريحانم آرزوست‏
دادش اجازه شاه سوى خصم رفت و گفت‏
در راه شاه، باختنِ جانم آرزوست‏
موى سپيد كرده به خون سرخ، كاين چنين‏
رفتن سوى پيمبر و يزدانم آرزوست‏
شاه آمد و نهاد سرش در كنار خويش‏
فرمود: باد مُزد تو با كردگار خويش‏
* * *
عباس نامدار چو از پشت زين فتاد
گفتى قيامت است كه مه بر زمين فتاد
آه از دمى كه بهر سكينه به دوش مشك‏
لابد به راه از پى ماء معين فتاد
اندر فرات راند و پر از آب كرد كف‏
بر ياد حلق تشنه سلطان دين فتاد
از كف بريخت آب و پر از آب كرد مشك‏
ز آن پس ميان دايره اهل كين فتاد
افتاد بر يسار و يمين لرزه عرش را
چون هر دو دست او زيسار و يمين فتاد
فرياد از آن عمود كه دشمن زدش به سر
چشمش ز حلقه چون به در افتاد از عمود
بر ابروان حيدر كرار چين فتاد
آمد امير تشنه لبانش به سر دوان‏
او را چو كار با نفس واپسين فتاد
بر روى شاه خنده زنان جان سپرد و گفت‏
خرم كسى كه عاقبتش اين چنين فتاد
قاسم از شاه خواست اجازت پى نبرد
بگذشته سيزده ز سرش چرخ لاجورد
* * *
فرمود شاه دين كه: بنه از سر اين خيال‏
لشكر: گران و كار بزرگ و تو خردسال‏
ماه نُوِى بوَد گه تابيدنت، بتاب!
سرو نوى بود گه باليدنت، ببال!
از صد تبر درخت كهن را گزند نيست‏
وز يك تبر ز پاى در آرند صد نهال‏
چندان كه لابه كرد نپذرفت شاه دين‏
آمد به گوشه‏اى دل نازك پر از ملال‏
تعويذ و گفته پدر آمد به خاطرش‏
بر خواند و گشت خاطرش آسوده از كلال
ديد اندر او نوشته به هر جا كه بنگرى‏
بگرفته گِرد عَمّ تو را لشكر ظلال‏
بايد كه جان خويش ندارى ازو دريغ‏
آمد به نزد شاه و نوشته بدو نمود
كاين حكم را چه چاره كنم غير امتثال‏
بگريست شاه دين كه مراهم وصيتى ست‏
در حق تو از آن شه خوش خوىِ خوش خصال‏
بر بست عقد فاطمه را از براى تو
عباس و عون شاهد عقد و گواه حال‏
مَهر عروس، در ره امت فدا شدن‏
آرى چنين رجال خرامند در حجال
در خيمه با عروس بر آسود ساعتى‏
كآمد ز دشت معركه آواز القتال‏
از جاى جست و گريه كنان با عروس گفت‏
ما و تو را به روز قيامت بود وصال‏
گردون چه گفت؟ گفت: دريغا ازين خرام!
اختر چه گفت؟ گفت: فسوسا برين جمال!
در برگرفت بهر وداعش امام ناس‏
پوشاند بر مثال كفن در برش لباس‏
* * *
زينب گرفت دست دو فرزند نازنين‏
مى‏سود روى خويش به پاى امام دين‏
گفت اى فداى اكبر تو جان صد چو آن‏
گفت اى فداى اصغر تو جان صد چو اين‏
عون و محمد آمده از بهر عون تو
فرمود: كودكند و ندارند حرب را
طاقت على الخصوص كه بالشكرى چنين‏
طفلان ز بيم جان نسپردن به راه شاه‏
گه سر به آسمان و گهى چشم بر زمين‏
گشت التماس مادرشان عاقبت قبول‏
پوشيدشان سلاح و نشانيدشان به زين‏
اين يك پى قتال دو انيد از يسار
آن يك پى جدال بر انگيخت از يمين‏
بر اين يكى ز حيدر كرار مرحبا
بر آن دگر زجعفر طيار آفرين!
گشتند كشته هر دو برادر به زير تيغ‏
شه را نماند جز على اكبر كسى معين‏
نوبت رسيد چون به على اكبر جوان‏
گوش فلك دريد زفرياد بانوان‏
* * *
از خيمه شاهزاده چو آهنگ راه كرد
شاه از قفاى او به تحير نگاه كرد
اندر ميان خويش و گروه مخالفان‏
سلطان دين خداى جهان را گواه كرد
گفتا بدين گروه فرستادم اين غلام
كِش هر كه ديد ياد رسول اله كرد
شهزاده تاخت با رخ تابان به پيش صف‏
شمشير بركشيد و ميان سپاه شد
مانند شير حق متفرق سپاه كرد
بيتاب شد زِ تشنگى و تفِ‏ّ آفتاب‏
برتافت رخ ز لشكر و آهنگ شاه كرد
شاهش به بركشيد و زبان در دهان نهاد
تفسيده نيز كام پدر ديد و آه كرد
با حلق تشنه باز به فرمان شاه دين‏
بهر وداع روى سوى خيمه گاه كرد
برگشت سوى لشكر و روز سپيد را
بار دگر به چشم لعينان سياه كرد
كآمد سپاه در حركت از چهار سوى‏
كوشيد و جان فداى شه بى پناه كرد
جوشان زحلقه‏هاى زره چشمه‏هاى خون‏
سرو قدش زخانه زين گشت سرنگون‏
* * *
بودش به گاهواره يكى دُرّ شاهوار
درّى به چشم خرد و به قيمت بزرگوار
چون شمع صبح ديده‏اش از گريه بى فروغ‏
جسمش چو ماه يكشبه از تشنگى نزار
بى شير مانده مادر و كودك لبش كبود
پژمرده گشته شاخ گل و خشك چشمه سار
شد سوى خيمه طفل گرانمايه برگرفت‏
رحمى به تشنه كامى من، گر نمى‏كنيد
بارى كنيد رحم بر اين طفل شيرخوار
گفتند بهر آل على نيست بهره‏اى‏
گردد اگر زمين همه پر آب خوشگوار
تيرى زدند بر گلوى اصغر اى دريغ‏
نوشيد آب از دم پيكان آبدار
بگذشت تير از گلوى نازكش چنانك‏
سوزن ز پرنيان و ز گلبرگ تازه خار
ز آن پس فرو نشست به بازوى شاه دين‏
مجروح كرد بازوى آن شاه تاجدار
خون مى‏سترد از گلوى طفل نازنين‏
مى‏كرد عاشقانه سوى آسمان نثار
يك قطره خون به سوى زمين باز پس نگشت‏
شهزاده در كنار پدر جان سپرد زار
بردن به خيمه‏اش نتوانست از آن كه بود
از روى شهربانوى بيچاره شرمسار
شد سوى خيمه گه، قدمى چند و باز گشت‏
بر كند خاك باديه با نوك ذوالفقار
كردش دفين و باز بر آمد به پشت زين‏
ز آن پس ميان به كشته شدن بيست استوار
آمد به سوى معركه تيغ پدر به مشت‏
يك بهره ز آن گروه به يك تاختن بكشت‏
* * *
روزى چنان به ياد زمين و زمان نداشت‏
دانى دراز بود چرا روز قتل شاه؟
زيرا كه قوّت حركت، آسمان نداشت‏
گشتند ياوران همه مقتول و ياورى‏
كش آورد سمند و بگيرد عنان نداشت‏
فرياد از آن زمان كه گرفتند گرد وى‏
راه برون شتافتن از آن ميان نداشت‏
جسمش هزار پاره و بر جسم خويشتن‏
دلسوز جز جراحت تيرو سنان نداشت‏
افتاد بر زمين و زبس زخم بر تنش‏
چندان كه بر زمين بنشيند توان نداشت‏
مى‏رفت خون زحلقش و با حق جز اين سخن‏
كز جرم شيعيان بگذر، بر زبان نداشت‏
گفتم كه از جسارت قاتل كنم حديث‏
ليكن )سروش» ناطقه ياراى آن نداشت‏
بگرفت آفتاب و بلرزيد كوه و دشت‏
باريد خون تازه ازين باژگونه طشت‏
11. خاكى شيرازى )ف 1286 ه . ق»
زندگينامه‏
نامش محمد ابراهيم و به روايتى ابراهيم با تخلص شعرى »خاكى« ازشعراى سده سيزدهم هجرى است. شيخ مفيد )داور» در تذكره مرآت الفصاحه‏درباره او مى‏نويسد:
خاكى شيرازى: اسمش ملا محمد ابراهيم قارى، مردى با صلاح و تقوى ومطلع از علم قرائت و جفر و غيرهما بوده و صاحب مرآة الفصاحه مكرر او رامرحوم سيد احمد ديوان بيگى شيرازى در شرح احوال وى مى‏نگارد:
»عمرى كامل يافت و در هزار و دويست و هشتاد و شش رحلت كرد.جنازه‏اش را حمل به نجف اشرف كرده و در وادى السلام مدفون نمودند. ...شعر ملا ابراهيم طبع و قدر منظوم كردن داشته و به واسطه قدس و زهد،سواىِ مراثى همت به گفتن قسم ديگر نمى‏گماشته... .«
شاعر ديگرى با همين عنوان )خاكى شيرازى» در شيراز مى‏زيسته كه‏نامش ميرزا محمد امين بوده و به سال 1250 ه . ق در تهران در گذشته است.
سبك شعرى‏
اشعار پراكنده‏اى كه از خاكى شيرازى در دو تذكره حديقة الشعراء و مرآةالفصاحه آمده در سبك عراقى است و وى از شيوه بيانى اين سبك براى به‏تصوير كشيدن مطالبى كه در نظر داشته استفاده كرده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
مسلماً وى به خاطر آن كه مورد احترام مردم بوده است آثار منظوم ماتمى‏او درباره سالار شهيدان در ارادتمندان وى و شيفتگان ادب عاشورا بى‏تأثيرنبوده است، ولى اين تأثيرگذارى به خاطر در دسترس نبودن اشعارش پس ازدرگذشت وى ادامه پيدا نكرده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
شنيده‏ايد حسينى به ظلم گشت شهيد
نديده‏ايد كه چشم سپهر خون باريد
نديده‏ايد به ياران و عترتش چه رسيد
شنيده‏ايد كه از خون سر نمود وضو
نديده‏ايد كه چون در سجود سر بخشيد!
خاكى شيرازى دوازده بندى در مراثى سالار شهيدان داشته ولى مؤلف‏تذكره مرآة الفصاحه به نقل بند سوم آن بسنده كرده است.
چون شهسوار عرصه ميدان كربلا
شد غوطه‏ور به لجّه عمان كربلا
باريد آسمان به زمين بس كه سيل خون‏
شد مهر و ماه غرقه طوفان كربلا
شير خدا به راحت و آلوده گرگ چرخ‏
دندان به خون يوسف كنعان كربلا
مسجد به دير و سَبحه به زنّار شد بدل‏
چون شد فسرده شمع شبستان كربلا
از تند باد حادثه دوران به باد داد
بشكفت هر گلى زگلستان كربلا
در جوى خون لاله عذاران سرو قد
گرديده لاله‏زار بيابان كربلا
آبى كه زد بر آتش مهمان كربلا
آل زنا غنوده بر اورنگ زرنگار
و اندر خرابه پرده نشينان كربلا
اى زاده زياد، كجا مى‏رود زِ ياد
ظلمى كه از تو رفت به سلطان كربلا
تا روز حشر لعنت حق بر يزيد باد
»هل من مَزيد« نار بر او مزيد باد!
نمونه‏هايى از اشعار ماتمى او در تذكره‏هاى حديقة الشعراء و مرآةالفصاحه آمده است كه آنها را عيناً نقل مى‏كنيم:
»... گويند: خود گفته شبى در خواب خدمت سيد الشهداء مشرف شده‏فرمودند مرثيه بخوان. اين مرثيه را خواندم. واللَّه اعلم:
مظلوم كربلا! سرو جانم فداى تو
نبود به جان تو به سرم جز هواى تو
هر صبح و شام و روز و شب و سال و ماه عمر
چون نى‏نوا كنم ز غم نينواى تو
رباعى‏
محبوب قلوب عالمين است حسين‏
زينت ده بزم شور و شين است حسين‏
امروز اگر نجات فردا طلبى‏
مى‏دان به يقين همه حسين است حسين
* * *
ببين به حال حسين و بر او بنال بنال‏
مه محرمش از تشنگى چو ماه صيام‏
بر او قتال حلال و حرام آب زلال!
هزار و نهصد و پنجاه زخم بر بدنش‏
نه سر عمامه نه تن سر ز ظلم اهل ضلال...
به پيشگاه خسان صف زنان نگر زجفا
سر برهنه و روى گشاده عترت و آل
12. هشيار شيرازى »1289 - 1224)
زندگينامه‏
ميرزا على ناظر )هشيار» فرزند ميرزا حسن خان هزار جريبى مازندرانى -ناظر حسينعلى ميرزا، فرمانفرماى فارس - در زمانه محمد شاه قاجارمى‏زيسته است.
مؤلف تذكره حديقة الشعراء در شرح احوال وى مى‏نگارد:
»... آقا ميرزا على آدم معقول محجوب درست رفتارى بود... در اوايل عمراز تحصيل كوتاهى نكرده و در شاعرى و تحصيل علوم عروض و قوافى ازفيض خدمت مرحوم مبرور ميرزاى وصال )وصال شيرازى» فايده ديده و درجوانى »سامى« تخلص مى‏كرده و ديوانى مرتب داشته كه در غوغاى اهل‏شيراز... آن ديوان از بين رفت. بعد از آن گاهگاهى كه به طبع آزمايى شعرمى‏گفته »هشيار« تخلص مى‏كرده و آن ديوان ثانى از قصايد و غزليات وقطعات و مراثى زياده از چهار هزار بيت بود... .« .
سبك شعرى‏
)هشيار» شيرازى در قصيده بيشتر به شيوه متقدمين طبع آزمايى كرده وسبك خراسانى را مورد عنايت قرار داده، ولى در قالب غزل و نيز دو مرثيه‏اى‏از او در دست است از شيوه بيانى سبك عراقى متاثر بوده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
با اين كه دو مرثيه عاشورايى كه از وى به يادگار مانده داراى ساختارمحكم لفظى و شيوه بيانى جالبى است ولى متاسفانه به خاطر از ميان رفتن‏اولين ديوان اشعار او و نيز عدم دسترسى به ديوان دوم وى، داورى در موردميزان تاثيرگذارى آثار ماتمى‏اش امكان‏پذير نيست.
برگزيده آثار عاشورايى‏
مؤلف تذكره حديقة الشعراء يك بند از تركيب بند عاشورايى )هشيار»شيرازى و نيز ابياتى از يك غزل ماتمى او را در رثاى سالار شهيدان آورده‏است كه به نقل آن مى‏پردازيم:
گردون به ماتمِ كه چنين در هم است باز؟
پشتش ز غصه كه بدين سان خم است باز؟
جن و ملك براى كه در ويله و خروش؟
چرخ و زمين ز بهر چه در ماتم است باز؟
آيا ز بهر بيكسى و ابتلاى كيست؟
هر ديده نديده نمى، چون يم است باز
گويا عزا عزاى حسين است كآسمان‏
خون جاى اشك بارد و الحق كم است باز
گويند: در زمانه غمى نيست بى نشاط
سال از هزار بيش كه او شد شهيد ليك‏
كم باشد ار به دل غم او هر دم است باز
وقفِ ولاست گر به جهان هر كجا بلاست‏
پس هر بلاست خاص سلطان كربلاست‏
* * *
اى به خون غرقه كه سركرده ارباب وفايى‏
به مكافات وفا كشته شمشير جفايى‏
وقت طوفان بلا جودى تمكين و ثباتى‏
گام ابرام قضا عالم تسليم و رضايى‏
ساقى كوثر و ممنوع لئيمان ز فراتى‏
سبط پيغمبر و مذبوح لعينان زقفايى‏
نينوا از تو نواخيز و نوان خلقى ازين غم‏
كه تولب تشنه در او خفته و عريان ز نوايى‏
فدك ار نيست، فِداك! اى ملك الملك شفاعت‏
بهر ما گفته بلى و هدف تير بلايى‏
ما سزاوار بلاييم و تو از روز نخستين‏
دولت از توست كه تو مالك اقليم بقايى
13. سيد يعقوب ماهيدشتى )ف 1292)
زندگينامه‏
سيد يعقوب ماهيدشتى فرزند سيد ويس از سادات قمشه ماهيدشت‏كرمانشاه، »سيدى عزيز و نجيب و زاهد و متقى بوده. بسيارى از مردم كمال‏بسيار مى‏گفته، ليكن همه به زبان كردى، و فارسى بسيار كم مى‏گفته مگر گاهى‏به گفتن رباعى اقدام مى‏كرد... رحلتش در كرمانشاهان در سال 1292 ه . ق بوده -رحمة اللَّه عليه...«
»... مذهب شيعه اثنى عشرى داشته و به عقيده نگارنده انتساب ايشان به‏سلسله »اهل حق« موردى ندارد، زيرا توجه به محل جغرافيايى زادگاه »سيد«اهالى آنجا همه شيعه هستند و غور در اشعارش به ما اين شناخت را مى‏دهد.
... ديوان سيد يعقوب ماهيدشتى شامل نمونه‏هايى از غزليات، قصايد،مسمّطات، معما، رباعيات و مثنويات توسط محمد على سلطانى به خطخوشنويس ارجمند خانم فريبا مقصودى در سال 1363 به چاپ رسيده‏است.«
سبك شعرى‏
وى در سرودن شعر به زبان فارسى از سبك عراقى سود مى‏جسته و بادقيقه‏هاى كلامى و فنون ادبى آشنايى كاملى داشته و در بديهه سرايى نيزمشهور بوده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
متاسفانه به دليل دسترسى نداشتن به ديوان اشعار وى، سخن گفتن در اين‏زمينه دشوار است، ولى با عنايت به منزلت شاعر در بين مردم طبعاً آثار ماتمى‏او در آنان تاثير گذار بوده و از مرثيه عاشورايى او كه در باغ هزار گل آمده‏مى‏توان دريافت كه آثار ماتمى او از ساختار محكم و غناى محتوايى‏برخوردار بوده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در باغ هزار گل يك رباعى و يك بند از تركيب بند عاشورايى او آمده است‏كه عيناً نقل مى‏كنيم:
»... گويا در مجلسى كه به مناسبت عزاى سرور شهيدان حسين بن على -عليه السلام - برگزار شده، از سيد مى‏خواهند كه شعرى در خصوص آن‏مجلس بگويد. او نيز بداهه سرود:
رباعى‏
اين طرفه سماور كه به خود تاب دهد
مى‏جوشد و از دو ديده سيلاب دهد
در ماتم بيدستى عباس على‏
سقّاى حسينيه شده آب دهد! »
مرثيه عاشورايى‏
باز اين چه شورش است كه عالم پر آذرست؟
جن چون بشر چو مَلَك خاك بر سرست‏
باز اين چه شيون است؟ كه در خيل قدسيان‏
شور و نوا و غلغله در عرش اكبرست‏
زين رستخيز عام كه گرديده آشكار
گويى قيام عرصه ديوان محشرست‏
صاحب عزا: خدا و عزادار: ممكنات‏
ماتمزده امام و به ماتم پيمبرست‏
از اهل آسمان و زمين شرق تا به غرب‏
بر هر كسى كه مى‏نگرم ديده‏اش ترست‏
كو بر جهانيان و جهان جمله سرورست
سبط نبى و زينت آغوش فاطمه‏
سرو روان گلشن ساقى كوثرست‏
سلطان كشتگان بيابان ماريه‏
سردار سروران دو صد پاره پيكرست‏
بهر شفاعت اين همه خوارى به جان خريد
بر طاق عرش نام بلندش مصورست‏
خون خدا و بدر دُجى‏ مهر مشرقين‏
گلبرگ ناز گلبن خير النسا، حسين
14. حُزنى بروجردى )ف 1296 ه . ق»
زندگينامه‏
نامش ملا ابراهيم تخلص شعرى‏اش )حزنى» فرزند ملا محمد على ازشعراى دوره ناصرى است. مؤلف تذكره حسين حزين در شرح حال او نوشته‏است:
»حزنى، ملا ابراهيم فرزند ملا محمد على مردى دانشمند و اديب بود.چندى در ديار نهاوند زيستن گرفت سپس به شهر خود برگشت. او در حدودسال هزار و دويست و نود و شش در روزگار ناصر الدين شاه چشم از جهان‏پوشيده...«
سبك شعرى‏
آمده مى‏توان دريافت كه وى شاعرى فاضل، نكته سنج و اهل عرفان بوده‏و در سبك عراقى طبع آزمايى مى‏كرده و با روش بيانى عمان سامانى آشنا بوده‏است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
حزنى بروجردى را بايد از شعراى پيشگامى دانست كه با »قرائت عرفانى« از»فرهنگ عاشورا« آفاق جديدى را در قلمرو گسترده شعر عاشورا در زبان‏فارسى نشان داده‏اند. صفى اصفهانى در زبدة الاسرار خود و عمان سامانى درگنجينة الاسرارش همين خط فكرى را ترسيم كرده و به تبين عرفانى حادثه‏كربلا همت گماشته‏اند. اينان بر اين باورند كه بايد ريشه حادثه خون نگارعاشورا و آن چه را كه در عالم ناسوت به منصه ظهور و بروز در مى‏آيد در»عالم ذر« جستجو كرد و دست تواناى خداوندى و مشيت الهى را در صحنه‏صحنه كربلا به تماشا نشست.
اين حركت را بايد به عنوان يك حركت معرفتى در شعر عاشورا تلقى‏كنيم و پيشگامان اين حركت را بستاييم كه به قرائت تاريخى و اساطيرى وماتمى از فرهنگ عاشورا بسنده نكرده و با ديد عرفانى برخاسته از جهان‏بينى‏توحيدى نيز به اين واقعه بى‏نظير نگريسته‏اند و انگيزه‏هاى معرفتى والايى رادر تبيين عرفانى آن دنبال كرده‏اند.
برگزيده آثار عاشورايى‏
از حزنى بروجردى يك مثنوى عاشورايى بر جاى مانده و در آن جريان به‏ميدان رفتن حضرت سيد الشهداء را عارفانه و با لحنى حماسى به تصويركشيده است:
ساز كرد اندر بدن آلات جنگ‏
شعله آسا بر ميانش ذوالفقار
آفتابى بود در نصف النهار
بود شمشيرش عيان بر شكل »لا«
آيتى بود آن به نفى ماسوا
جوشنش از حلقه گيسوى حور
ظاهر از هر حلقه‏اش صوت زبور
بر كفش از شاخه طوبى‏ سنان‏
جسم سوز و چشم دوز و جان ستان‏
بود ظاهر در برو دوشش كمان‏
همچو قوس اللَّه اندر آسمان‏
ذوالجناح عشق را بنهاد زين‏
تنگ بر بستش ز زلف حور عين‏
موسى يى بر طور سينا شد عيان‏
يا چو نور كردگار لم يزل‏
يا كه نور كردگار لم يزل‏
در تجلى گشت باز اندر جبل‏
فاش گويم: شد عيان بى پرده يار
سرِّ »كنتُ كنز« گرديد آشكار
زمره سبّوحيان از خود خجل‏
جمله از »نحن نُسبِّح« منفعل‏
گشت سرّ »انّى اعلم« آشكار
كشف »ما لا تعلمون« از كردگار
جمله اندر قول »لا علم لنا«
»ربّنا الاّ بما علّمتنا«
فرشيان را لرزه بر پيكر همه‏
انبيا سرگرم از سوداى او
اوليا لا گشته از الاّى او
رفته از سر هوش و از دل‏شان قرار
كاين چه شورست و چه عشق است و چه كار؟
جذبه شوق ملاقات اِله‏
مى‏كشيدش تا ميان قتلگاه
15. سپهر كاشانى »1297 - 1217)
زندگينامه‏
نامش ميرزا محمد تقى خان تخلص شعرى‏اش )سپهر» ملقب به لسان‏الملك و زادگاهش كاشان است. از نويسندگان، اديبان و شاعران نامدار دوره‏فتحعلى شاه قاجار، محمد شاه قاجار و ناصر الدين شاه به شمار مى‏رود. به‏سال 1217 ه . ق در كاشان به دنيا آمد و در سال 1297 ه . ق در سن هشتادسالگى بدرود حيات گفت و جنازه‏اش در نجف اشرف به خاك سپرده شد.نسب خاندان وى از جانب پدر به ميرزا مهدى خان استر آبادى و از ناحيه مادربه سلاطين صفوى مى‏رسد. وى داراى دو پسر بوده به نام‏هاى: ميرزا هدايت‏و عباس قلى خان كه پس از درگذشت وى لقب لسان الملكى او به ميرزاهدايت و تخلص شعرى‏اش به عباس قلى خان رسيده است.
سپهر كاشانى داراى تأليف بسيارى بوده كه مهم ترين آنها: مجلدات ناسخ‏التواريخ )تا پايان شرح حال حسين بن على عليه السلام»، تاريخ قاجاريه در سرگذشت بزرگان سلاطين و امرا و حكما و قاضيان و خوشنويسان وشاعران»،اسرار الانوار فى مناقب ائمة الاطهار و امثله عرب است.
عباس قلى خان كه پس از درگذشت پدرش به تكميل مجلدات ناسخ‏التواريخ پرداخت، توفيق تاليفات آثار ارزنده ديگرى نيز داشته است ازجمله: خلاصه تاج المآثر مظفرى )كه تلخيصى است از تاج المآثر تأليف‏صدر الدين حسن نظامى»، سلوك المظفرى )در گفتار پادشاهان و حكيمان ودانشمندان» شامل التواريخ مظفرى )در تاريخ چنگيز و فرزندانش كه به سال‏1316 ه . ق پايان پذيرفته»، طراز المذهب مظفرى )در شرح احوال‏زينب‏كبرى - سلام‏اللَّه عليه - معروف به زينبيه - از مجلدات ناسخ التواريخ - »كتاب امام موسى‏بن جعفر در سه مجلد بزرگ، محمود التواريخ )پيرامون‏شرح حال سلطان محمود غزنوى» و تحفه مظفرى )حاوى اشعار گوناگون».
رضا قلى خان هدايت درباره سپهر نگاشته است:
»... بر سپهر سخن تير است و بر سپاه دانش مير. كلكش ابرى دُرَرْ بارست‏و طبعش بحرى گهرزاى. در نظم و نثر يگانه و در خُلق و خَلق وحيد زمانه.سالهاست كه با من صاحبى شفيق و مخدومى رفيق است. ديوانش حاضراست و مخزن مضامين خاصه و نوازد. در قصيده سرايى نظير عنصرى ومسعود است و در مسمطات و مثنويات قرين منوچهرى و سنايى... .
سبك شعرى‏
سپهر كاشانى به شيوه سخنوران نامى سده‏هاى چهارم و پنجم همانندمنوچهرى و عنصرى شعر مى‏سروده و به مدد طبع سرشار و تواناى خود باسخته‏اى را به دوستداران ادب پارسى عرضه كرده است. قصايد و مسمطات‏او نمونه‏هاى بارزى از طبع آزمايى‏هاى موفق وى در اين شيوه كلامى است.وى در قالب مثنوى نيز با استفاده از شيوه حماسى و سبك حكيم ابوالقاسم‏فردوسى داراى آثار ارزنده‏اى است كه براى نمونه مى‏توان از مثنوى موسوم‏به اسرار الانوار او نام برد كه در مناقب ائمه اطهار - سلام اللَّه عليهم اجمعين -سامان يافته كه با اشاراتى به مراثى آنان همراه است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
چون از سپهر كاشانى منظومه ماتمى مستقلى به نظر نرسيد و دسترسى به‏كليات اشعار او نيز امكان‏پذير نبود، از اين روى درباره آثار منظوم ماتمى وى‏و دامنه تاثيرى كه داشته است سخنى نمى‏توان گفت، ولى آثار مناقبى او بى‏بهره از جنبه‏هاى رثايى نيست و در هر كجا كه مقام سخن ايجاب كرده از اين‏مهم غافل نمانده است و شعر او كه به خاطر سختگى و پختگى مورد عنايت‏اهل ادب قرار دارد در روند تكاملى شعر آيينى تاثير گذار بوده است.
برگزيده آثار عاشورايى سپهر كاشانى‏
براى آشنايى دوستداران شعر عاشورا با آثار منظوم مناقبى و ماتمى سپهركاشانى و شيوه كلامى اين سخنور پر آوازه سده سيزدهم، به نقل يك قصيده ودو نمونه از مثنوى‏هاى آيينى او »در مديحت و مرثيه حضرت سيد الشهداء«بسنده مى‏كنيم:
مرد كو تاتن در اندازد به ميدان بلا
هر زمان مردانه گردد در بلايى مبتلا
رنج را داند چو راحت مرگ را گويد پزشك‏
زهر را خايد چو شكر درد را خواند دوا
تو به من آن سان نبينى كو به روى اهرمن‏
دردمندِ دوست با راحت نگيرد دوستى‏
آشناى عشق با شادى نگردد آشنا
ماه را ماند كه در فانى شدن يابد فروغ‏
شمع را ماند كه در گردن زدن يابد بقا
طاعت يزدان كند نفكنده چشم اندر بهشت‏
خدمت سلطان كند نابسته طَمْع اندر عطا
با كمند عشق بربندد همى بازوى عقل‏
با سمند فقر بسپارد همى ميدان لا
جان دهد بى آن‏كه بشناسد همى جان را ز جسم‏
سر دهد بى آن كه وا بيند همى سر را زپا
آب شمشيرش به كام اندر همى بخشد حيات‏
برق پيكانش به چشم اندر همى باشد ضيا
در مصاف عشق خونخواره به فتواى خرد
شاد و خندان اندر آيد چون حسين كربلا
قرّة العين بتول و دُرّة التاج رسول‏
چشم جان مجتبى و نور چشم مرتضى‏
علت هفت و چهار و مصدر هر دو گهر
سيّم هشت و چهار و پنجم آل عبا
آن كه مهد او در ايوان بود پرّ جبريل‏
آن كه رخش او به ميدان بود دوش مصطفى‏
ذره ذره اين جهان عضو تو و جسم تو است‏
نيست جز عضو تو جسم تو هرچ آن جز خدا
يا رب از جسم تو چون جسم تو را آمد جفا؟
خاك خون شد چرخ خون باريد چون خون تو ريخت‏
تن همانا در بلا افتد چو دل شد مبتلا
هم رضا و هم قضا گل‏هاى بستان تواند
چند ايماء و كنايت؟ هم رضاى هم قضا
صد هزاران جلوه گه دارى تو هر دم ز آن يكى‏
آن تن مردانه باشد كاندر آمد در غزا...
گفته تيرت شهاب است و بدانديش تو ديو
گفته تيغت شرار است و هم آوردت گيا
يك هزار و نهصد و پنجاه و شش زخم از عدو
بهره بردى و نديدى جز عنايت از خدا
در مناقب و مراثى حسنين )عليهما السلام»
از مثنوى اسرار الانوار
هر چه زاد از حسن، حسن باشد
پسر ابوالحسن حسن باشد
آينه‏ى روى آفتاب مه است‏
بچه شير و شاه شير و شه است‏
تابش روى شاهد ازلى‏
جگر مصطفى و جان على‏
مركب از دوش مصطفى كرده‏
ره به ميدان »لافتى« برده‏
مهد جنبان به كاخ جبريلش‏
علم او نقش عقل كل بندد
حلم او بر محيط پل بندد
ثقل اكبر خلاصه عِلمش‏
عرش اعظم سلاله حلمش‏
عرش را گوش و گوشواره ازوست‏
چرخ را نيز يار و ياره ازوست‏
خردش خرده بر فلك گيرد
مگسِ مُلك او ملك گيرد
بهر امت به جاى فوز و فلاح‏
صبر و صلح است در سداد و صلاح‏
صلح را چشم و چهره بر در اوست‏
جنگ را شير نر برادر اوست‏
جنگ را چون حسين شير نبود
هيچ شيرى چنو دلير نبود
شير كز پشت شير حق راند
بر همه شيرها سبق راند
دل و جان جز به سوى شاه نكرد
جان پى شاه داد و آه نكرد...
دوست را جمله در ترازو اوست‏
شمر را نيز زور بازو اوست‏
تن او در غزا چو خسته شدى‏
آفرينش همه شكسته شدى‏
زين زهر شى رگى ز هم بگشود
خون چو از حلق او به خاك چكيد
خون گرست آن يزيد و شمر پليد
گر چه در خون ز دشمن آغشته است‏
هم نگهدار دشمن او گشته است‏
هيچ ازين سان كريم نامد مرد
كه دوا مى‏نهد به كيفر درد
در عظمت وجودى حضرت سجاد )عليه السلام»
ثقل اصغر ستوده ثقلين‏
آن حسين را على، على را عين‏
شيمتش بود همچو جد و پدر
چه شود شبل شير؟ شرزه نر
بود او بعد باب و جد جليل‏
جبر را شكسته جبرائيل
مَلك از مُلك او خطر جستى‏
فَلك از فُلك او گذر جستى...
حكمتش حكم بر جهان مى‏كرد
هر چه مى‏خواست جمله آن مى‏كرد
پسر سعد با عبيد عنيد
شاه بود و ز بنده غم مى‏داشت‏
شير بود و زسگ ستم مى‏داشت‏
آب چشمش به ناودان گشتى‏
ناو بر آب چشم بگذشتى‏
هم به گردن حديد غل مى‏كرد
هم به گردون مجرّه پل مى‏كرد
16. وقار شيرازى »1298 - 1232)
زندگينامه‏
ميرزا احمد )وقار» شيرازى، فرزند ارشد وصال شيرازى »1262 - 1197)از شعراى نام آشناى سده سيزدهم هجرى است كه در محضر پدر خود فنون‏شعر و ادب و نيز هنر خوشنويسى را به كمال آموخت و از ديگر رشته‏هاى‏علوم نيز بهره‏مند بود.
وى سه سال پس از فوت پدرش به همراه برادر كوچك‏تر خود محمودحكيم راهى هند مى‏گردد و در همانجا مثنوى مولوى را به خط خوش نوشت‏و در بمبئى به چاپ رساند و مثنوى بهرام و نوروز را نيز به هنگام اقامتش در آن‏ديار سرود و پس از بازگشت به شيراز و مسافرت‏هايى به تهران و كربلاسرانجام در سن 66 سالگى بدرود حيات گفت و در حرم مطهر احمد بن‏موسى معروف به شاه چراغ در كنار پدرش به خاك سپرده شد.
رساله ناتمامى شرح احوال و سخنان او را گرد آورده است.
از وقار شيرازى آثار قلمى بسيارى به يادگار مانده كه معروف ترين آنهاعبارتند از:
انجمن دانش در سبك و سياق گلستان سعدى؛ رموز الاماره كه شرح و ترجمه‏فرمان تاريخى امام على به مالك اشتر نخعى است، مثنوى خضر و موسى، مثنوى‏قانون الصداره، مرغزار به سبك كليله و دمنه و انوار سهيلى، مجالس السنه و محافل‏الازمنه به طرز كشكول شيخ بهائى، عشره كامله در تاريخ واقعه كربلا، تاريخ‏چهاده معصوم و ديوان اشعارش كه بخش اول آن به اهتمام استاد ماهيار نوايى به‏كوشش دانشكده ادبيات تبريز در سال 1348 چاپ و منتشر شده است.
سبك شعرى‏
وقار شيرازى نيز ادامه دهنده سبك شعرى پيروان نهضت بازگشت بوده وقصايد خود را به سبك متقدمين مثنويات را به شيوه نظامى و جامى و غزليات‏مراثى خود را در سبك عراقى سروده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
وقار شيرازى سهم به سزايى در ادامه روند تكاملى شعر عاشورا در زبان‏فارسى داشته و آثار ماتمى او الهام بخش شاعران آيينى بوده و هست.
برگزيده آثار عاشورايى‏
وقار شيرازى از چهره‏هاى آشناى شعر آيينى در سده سيزدهم هجرى‏است و داراى دو تركيب دوازده بند عاشورايى در رثاى سالار شهيدان وبه نقل آن خواهيم پرداخت. و ديگرى را در همان وزن ولى با كلمات رديف وقافيه‏اى متفاوت به رشته نظم كشيده است كه ما براى احتراز از دامنه‏دار شدن‏سخن به مرور مطلع هر بند آن اكتفا مى‏كنيم:
مطلع بند اول‏
يا رب! چه روى داده كه شهرى پر از عزاست؟
يا خود كه شد ز دست؟ كه اين تعزيت به پاست‏
مطلع بند دوم‏
شاهى كه داستان عزايش جهان گرفت‏
صد شعله در غمش به زمين و زمان گرفت‏
مطلع بند سوم‏
چون از حجاز گشت حسين عازم عراق‏
از كعبه بر سپهر شد افغان الفراق‏
مطلع بند چهارم‏
چون در جدال نوبت ياران به سر رسيد
وقت برادر آمد و روز پسر رسيد
مطلع بند پنجم‏
چون كشته شد سپاه سراسر به پيش شاه‏
تنها بماند شاه و بگرييد بر سپاه‏
مطلع بند ششم‏
شاه از پى جهاد چو پا در ركاب كرد
گر دل سنگ بود ز سختى كباب كرد
مطلع بند هفتم‏
آن شاه بى سپاه چو بنمود عزم جنگ‏
از چار سو مجال به دشمن نمود تنگ‏
از جور اهل شام چو شد كار شه تمام‏
صبح سپيد آل على تيره شد چو شام‏
مطلع بند نهم‏
زينب به خاك ديد چو آن جسم چاك چاك‏
زد جامه چاك و از شتر آمد به روى خاك‏
مطلع بند دهم‏
گردون چو پاى آل على در بلا كشيد
تا شهر كوفه‏شان زصف كربلا كشيد
مطلع بند يازدهم‏
آل نبى ز كوفه چو آهنگ شام كرد
گردون بناى جور و ستم را تمام كرد
مطلع بند دوازدهم‏
از كوفه‏شان حديث كنم يا ز شام شان؟
بسيار بود غم شمرم از كدام شان؟
دوازده بند
اى دل بنال زار كه هنگام ماتم است‏
وز ديده اشك بار كه ماه محرم است‏
هر جا كه بنگرى همه اوضاع اندُه است‏
هر سو كه بگذرى همه اسباب ماتم است‏
از سينه بر سپهر: خروش پياپى است‏
وز ديده بر كنار: سرشك دمادم است‏
اين خود چه ماجرا است كه از گفتگوى آن‏
يك شهر در مصيبت و يك ملك در غم است؟
اين خود چه اندُه است كه اجر جزيل او
گويند جاى غم نبوَد خُلد و زين عزا
يك دل گمان مدار كه در خلد خرم است‏
در اين عزا ز اشك پياپى مكن دريغ‏
كز ديده جاى اشك اگر خون رَوَد كم است‏
آدم در اندُه است در اين ماه و ناگزير
در اندُه است هر كه ز اولاد آدم است‏
عالم اگر بود به تزلزل بعيد نيست‏
كاين خود عزاى مايه ايجاد عالم است‏
شد كشته آن كه حجت حق بد به روزگار
كاوضاع روزگار پريشان و در هم است‏
سالار نشأتين و ضيابخش نيرين‏
سبط رسول و مظهر اسرار حق حسين‏
آن خضر رهنماى بيابان كربلا
و آن نوح غرقه گشته طوفان كربلا
مالك رقاب امت و سالار اهل بيت‏
فرمانرواى يثرب و سلطان كربلا
شاهى كه غير لخت دل و پاره جگر
نامد نصيب او به سر خوان كربلا
حقا كه كس به دشمن ناحق نكرده است‏
ظلمى كه رفت بر سر مهمان كربلا
دردا كه ديو شد به سر خوان زرنگار
عريان به خاك جسم سليمان كربلا
از زخمهاى پيكر زارش ز تير و تيغ‏
بس گل كه شد شكفته به بستان كربلا
افتاد خوار و زار به دامان كربلا
موج فرات سر زده تا اوج آسمان‏
لب تشنه كاروان بيابان كربلا
اين ظلم در زمين شد و طالع شود هنوز
خورشيد شرمناك بر ايوان كربلا
آن دم خزان به باغ نبى دستبرد يافت‏
كز پا فتاد سرو خرامان كربلا
بر خاك چون تپان تن او چون سپند شد
دود فغان ز مجمر دلها بلند شد
آنان كه گام در ره مهر و ولا زدند
اول قدم به عرصه رنج و بلا زدند
دادند چون نداى الست اهل خاك را
بر ميهمانسراى محبت صلا زدند
گفتند قرب حق به بلا ممكن است و بس‏
ز آن سو صلا زدند و ازين سو بلى‏ زدند
مردانه نى به فكر سرونى به ياد جان‏
لبيك اين ندا همگى بر ملا زدند
كردند ترك جان و سرو ملك خان و مان‏
و آن گه قدم به معركه ابتلا زدند
يزدان به قدر مهر و ولاشان بلا فزود
تا سنجد آن چه لاف ز بهر ولا زدند
كردند امتحان و پس آن گاه تاج قرب‏
بر فرق هر كه داشت دلى مبتلا زدند
زين خاكدان چو رشته الفت گسيخت‏
گفتند در بلاد بلا خسروى سزاست‏
اين سكه را به نام شه كربلا زدند
شاهى كه بود چرخ شرف را چو آفتاب‏
وز شرمش آفتاب فلك رفت در حجاب‏
اى چرخ سالهاست كه بيداد كرده‏اى‏
امروز اين طريقه نه بنياد كرده‏اى‏
نشنيده‏ام دلى كه زاندُه نخسته‏اى‏
يا خاطرى كه يك نفسش شاد كرده‏اى‏
ليك از هزار دل كه ببستى به بند غم‏
يكبار هم دلى زغم آزاد كرده‏اى‏
سالى شكسته بالى اگر برده‏اى زياد
بارى همش ز مهر و وفا ياد كرده‏اى‏
اما به دشت ماريه با عترت رسول‏
ظلمى كه شرح آن نتوان داد كرده‏اى‏
ويران نموده خانه ايمان و هر كجا
كز كفر بوده خانه‏اى آباد كرده‏اى‏
سيراب، كام خشك حسين را به كربلا
گر كرده‏اى، زچشمه فولاد كرده‏اى‏
ور غازه كرده‏اى به رخ نوعروس او
از خون حلق قاسم داماد كرده‏اى‏
در عيش او سرود بشارت زدى وز آن‏
آفاق پر زشيون و فرياد كرده‏اى‏
برداشتى ز خاك سر ناز پرورش‏
اما به نوك نيزه بيداد كرده‏اى‏
بس داورى كه از تو به داور بر آورند
آه از دمى كه آل نبى لب به هم زنند
گريان و دادخواه به محشر قدم زنند
آه از دمى كه فوج شهيدان كربلا
با جسم چاك چاك به محشر علم زنند
آه از دمى كه خيل اسيران راه شام‏
در پيش عرش داد ز اهل ستم زنند
آه از دمى كه كرده امت كنند شرح‏
وين فعل‏هاى زشت ملايك رقم زنند
امت نگر كه چون ز پس رحلت نبى‏
با هم شوند و دين نبى را به هم زنند
امت نگر كه نام شياطين انس را
آرند و گه به خطبه و گه بر درم زنند
نفرين بر آن گروه كه در يارى لئام‏
كوشند و تيغ بر رخ اهل كرم زنند
اسلام بين كه طوف حرم مى‏كنند و تيغ‏
بر صاحب مقام و به ركن و حرم زنند
هم خود مگر شفاعت امت كنند باز
كاين قوم روسيه نتوانند دم زنند
هم خود مگر كه دست خدايند و كلك صنع‏
بر كرده‏هاى امت ناكس قلم زنند
ترسم كه چون عتاب كند سيد جليل‏
بر كاينات خشم كند بهر اين قتيل‏
كاش آن زمان كه جسم وى از زين نگون شدى‏
كاش آن زمان كه تشنه لب آن خسته داد جان‏
چون قبطيان بر اهل زمين آب خون شدى‏
كاش آن زمان كه خيمه او بى ستون فتاد
نه خيمه سپهر برين بيستون شدى‏
كاش آن زمان كه شد به فلك آه اهل بيت‏
روى جهان زخشم خدا قيرگون شدى‏
كاش آن زمان كه از حركت ماند رخش او
اين توسن كبود فلك بى سكون شدى‏
كاش آن زمان كه دشمن او شد عنان گسل‏
از كف عنان هستى مردم برون شدى‏
در حيرتم كه كيفر اين فعل شوم را
گر حلم حق درنگ نمى‏كرد چون شدى‏
گر رحمت خدا نه به خشمش سبق گرفت‏
عالم تلف ز شومى آن قوم دون شدى‏
گر حجت خداى نبودى ميان خلق‏
روزى هزار بار جهان سرنگون شدى‏
اعداش را چو در صف محشر در آورند
ترسم خروش از صف محشر بر آورند
چون پشت او ز پشته زين بر زمين رسيد
از مرتبت زمين به سپهر برين رسيد
آه و فغان خلق زمين ز آسمان گذشت‏
تا پشت آسمان شرف بر زمين رسيد
چون هيچ كس نداشت به بالين او حضور
از بارگاه قدس رسول امين رسيد
آمد سنان به طعنه و شمر لعين رسيد
تيرش به دلنوازى و تيغش به سركشى‏
آن از يسار آمد و اين از يمين رسيد
هم دين تباه گشت و هم اسلام بى پناه‏
ز آن ضربتى كه بر گلوى شاه دين رسيد
مهر و مه و زمين و زمان گشت خون فشان‏
آن دم كه خون ناحق او بر زمين رسيد
كرّ و بيان تمام فتادند در گمان‏
كآثار حشر و واقعه واپسين رسيد
اجرام منكسف شد و اجسام مضطرب‏
بر حجت خداى چو ظلمى چنين رسيد
لرزيد عرش و كرسى و آثار انقلاب‏
تا قرب بارگاه جهان آفرين رسيد
جز ذات ذوالجلال كه ايمن شد از زوال‏
عالم تمام مضطرب آمد ازين ملال‏
چون رفت بر سنان سر آن شاه نامدار
وجه خدا زنوك سنان گشت آشكار
گفتى كه بود رُمْح سنان از درخت طور
كز وى مدام بود عيان نور كردگار
مسلم گمان نمود كه احمد رود به عرش‏
ترسا خيال كرد كه عيسى بود به دار
از هم بريخت مايه تركيب آب و خاك‏
هم كاخ بى ثبات زمين گشت بى سكون‏
هم چرخ كجمدار فلك ماند از مدار
هم تيره آفتاب بر آمد ز كوهسار
آن خيمه‏اى كه صاحب او بود جبرئيل‏
شد مشتعل ز كيد شياطين نابكار
چون چرخ پرستاره عيان گشت در نظر
آن خرگه رفيع ز آمد شد شرار
اطفال ناز پرور و نسوان محترم‏
گشتند بى‏جهاز به جمّازه‏ها سوار
گفتى كه عرصه عرفات است كربلا
احراميان برهنه قطار از پى قطار
آن محرمان نموده به بر جامه سياه‏
تا جانب منا شده يعنى به قتلگاه‏
چون راه بيكسان به سركشتگان فتاد
از نو خروش و غلغله در كن فكان فتاد
ز آن جسمهاى چاك اسيران زار را
ناگه نظر به باغ گل و ارغوان فتاد
يك فوج عندليب خوش آهنگ را گذر
نالان و نكته سنج در آن گلستان فتاد
يكباره ريختند ز مركب به روى خاك‏
چون برگ كز درخت ز باد خزان فتاد
هر سو فتاد از شترى سوخته دلى‏
همچون شهاب سوخته كز آسمان فتاد
هر خسته‏اى گرفت تن كشته‏اى به بر
چندان بخواند قصه خود كز زبان فتاد
آن يك به پيكر پسر نوجوان گريست‏
زينب چو تشنه‏اى كه نمايد سراغ آب‏
در جستجوى پيكر شاه زمان فتاد
چون پاره پاره ديد به خون پيكر حسين‏
از عقل و هوش رفت و زتاب و توان فتاد
او را كشيد در بر و زد آه و شد زهوش‏
آمد به هوش و باز به آه و فغان فتاد
لختى به او سرود چو حال دل ملول‏
با جد خويش شكوه كنان گفت كاى رسول‏
اين كشته نهان شده در خون حسين توست‏
وين جسمِ چاكِ ناشده مدفون حسين توست‏
اين تشنه فرات كه شد تشنه لب شهيد
وز ديده راند دجله و جيحون حسين توست‏
اين مردمان ديده كه مانند طفل اشك‏
آغشته گشته يك سره در خون حسين توست‏
اين خسته‏اى كه بر تنش از تير بال و پر
همچون فرشته آمده بيرون حسين توست‏
اين آسمان مجد كه از سوز تشنگى‏
دود دلش گذشته زگردون حسين توست‏
اين رهنماى با دل و دانش كه عقل پير
اندر مصيبتش شده مجنون حسين توست‏
اين بيكس غريب كه تنها جهاد كرد
با جيش اندك و غم افزون حسين توست‏
اين شاه بى سپاه كه با لشكر دغا
هر شب به چرخ برد شبيخون حسين توست‏
اين سرو ناز پرور موزون حسين توست‏
بى قيمت او فتاده چو اين خاك تيره رنگ‏
اين تابناك گوهر مكنون حسين توست‏
چندى چو با رسول سؤال و جواب كرد
رو در بقيع كرد و به مادر خطاب كرد
كاى مادر اضطرابِ دل زار ما ببين‏
اولاد خود اسير گروه دغا ببين‏
چون چشم خويش سينه پر خون ما نگر
چون موى خويش حال دل زار ما ببين‏
هر سو دلى زفرقت يارى زبون نگر
هر جا سرى زپيكر پاكى جدا ببين‏
بگشا چشم و تازه نهالان خويش را
بر خاك رهگذار سموم بلا ببين‏
آن گوهرى كه چون صدفش پروريده‏اى‏
بى آب مانده از ستم اشقيا، ببين‏
اين خستگان بيكس و بى خانمان نگر
و آن كشتگان بى سرو بى خونبها ببين‏
از خنجر و تپانچه بَنين و بنات را
نيلى عذار بنگرو گلگون قبا ببين‏
اطفال ناز پرور دامان خويش را
زين العباد بيكس و زارِ عليل را
زنجير ظلم و كينه به دست و به پا ببين‏
بر خيزاى شفيعه محشر! نگشته حشر
اوضاع حشر را به صف كربلا ببين‏
از ظلم و كينه فلكِ كجْ نهاد، داد!
از حق هزار لعن به پور زياد باد
خاموش كن )وقار» كه دلها كباب شد
سيل سرشك سرزد و عالم خراب شد
خاموش كن )وقار» كزين قوم هولناك‏
زهرا به تاب رفت و پيمبر ز تاب شد
وصف سرش به رمح و سنان بيش ازين مگوى‏
كز شرم آفتاب فلك در حجاب شد
از انقلاب ولوله كربلا مگوى‏
كآفاق پر ز ولوله و انقلاب شد
احوال اين قيامت كبرى مگو كز او
بر پا غريو محشر و هول حساب شد
تا دل شنيد قصّه بى يارى حسين‏
از اضطراب خون شد و از غصّه، آب شد
از حال تشنگان چه شمارى؟ كزين سخن‏
ماء معين به كام جهان زهر آب شد
مشمُر زبى حجابى اولاد فاطمه‏
هر نوجوان قصه اكبر چو گوش داد
افسرد و نااميد ز عهد شباب شد
خاموش كن )وقار» كه در ماتم حسين‏
قائل شكسته دل شد و سامع كباب شد
يا رب )وقار» فكر دم واپسين نكرد
كارى كه دستگير شود غير ازين نكرد
17. جوهرى سنندجى )سده سيزدهم هجرى»
زندگينامه‏
نامش خسرو بيگ فرزند محمد بيگ و تخلص شعرى‏اش »جوهرى«است. مؤلف گلزار شاعران كردستان درباره او مى‏نويسد:
»... مردى نيكو نهاد خوب سيرت و شخص درست اعتقاد پاكيزه فطرت‏كه نسلاً بعد نسل در خدمت وُلات كردستان صاحب مناصب بلند بوده‏اند.خود نيز در خدمت والى ناكام - خسرو خان - به شغل كتابدارى مفتخر بوده درفن شاعرى از ذوقى سليم برخوردار و در فصاحت سخن و متانت طبع‏پايدار...«
و چون در همين تذكره، در زندگينامه خسرو سنندجى آمده است كه وى‏بين سالهاى 1218 تا 1250 زندگى مى‏كرده، و ظاهراً مراد از والى ناكام كردستان‏همين خسرو سنندجى باشد، بايد جوهرى سنندجى را - كه معاصر و معاشر بااو بوده - از شعراى سده سيزدهم هجرى‏سبك شعرى‏
از تنها مرثيه منظومى كه از او در دست داريم پيدا است كه در سبك عراقى‏طبع آزمايى مى‏كرده و از طبع روانى برخوردار بوده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
مسلماً جوهرى سنندجى داراى آثار آيينى بسيار بوده و اين مطلب رامى‏توان از پختگى كلام او در مرثيه عاشورايى‏اش دريافت، ولى متأسفانه به‏خاطر عدم دسترسى به آنها نمى‏توان از ميزان تاثير گذارى‏شان سخنى به ميان‏آورد هر چند شاعرانى همانند او در زادگاه خود مشهور بوده و مراثى آنان بااقبال اهالى روبه‏رو بوده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
همان‏گونه كه اشارت رفت فقط يك مثمّن تركيب عاشورايى در چهار بنداز او در دست است كه آن را عينا نقل مى‏كنيم:
مثمّن تركيب عاشورايى‏
باز اين چه شيون است و چه زارى است در جهان؟
كز ديده سپهر بود جوى خون روان‏
باز اين چه ماتم است كه اندر ظهور او
در گريه چشم پير و به ناله دل جوان‏
باز اين چه شورش است و چه ماتم؟ كه صبح و شام‏
از مهر و ماه اشك فرو ريزد آسمان‏
باز اين چه نوحه و چه فغان و چه ماتم است؟
كز آب چشم چرخ روان رود كهكشان‏
شاه عرب امام عجم نور مشرقين‏
روزى كه شد به دهر چنين ظلم آشكار
در حيرتم كه چرخ چرا ماند پايدار؟
در ماتم حبيب خدا زاده بتول‏
اى سينه آه سر كن و اى ديده خون ببار
ريزد فلك ز ديده انجم سرشك خون‏
هر صبحدم ز كينه آن قوم نابكار
مهرى كه بود رونق افلاك دين ازو
شد منكسف به خاك زبيداد روزگار
اى چرخ پر ستيزه ز جور تو داد! داد!
صحبت چو شام زينب و زين العباد باد!
چون نخل قامت شه دين بر زمين افتاد
افغان و گريه در فلك هفتمين فتاد
از توسن سپهر مه و مهر شد نگون‏
آن ساعتى كه شاه شهيدان ز زين فتاد
از وحش و طير و انس صداى فغان و آه‏
بر خاست از زمين و به عرش برين فتاد
ايام بى سكون شد و افلاك بيقرار
چون چشم اهل بيت به سلطان دين فتاد
مهر و مه و ستاره همه گشت غرق خون‏
از ذوالجناح گشت چون آن شاه سرنگون‏
اندر عزاى آل نبى آسمان گريست‏
افلاك اشك ريخت زمين و زمان گريست‏
از شورش و فغان عزا دار اهل بيت‏
ديد آن شهيد را چو فتاده به خاك و خون‏
جبريل با معاشر كرّوبيان گريست‏
بر اهل بيت اين ستم از چرخ چون رسيد؟
مهر و مه و سپهر و مكين و مكان گريست‏
نبود دلى زغم كه نسوزد درين ملال‏
چشم سپهر كور و زبان هلال لال
18. آشوب آشتيانى )سده سيزدهم هجرى»
زندگينامه‏
آشوب آشتيانى، نامش عليخان فرزند ميرزا اسماعيل عماد لشكر آشتيانى‏از شعراى عصر ناصرى است. در فنون ادبى دستى به تمام داشته و در علوم‏متداول زمانه خود از قبيل حكمت، منطق، هيأت و رياضيات سرآمد همگنان‏خود بوده است.
در نثر و نظم به دو زبان عربى و فارسى آشنايى كامل داشته و در زمان‏ولايت عهدى مظفرالدين ميرزا، به خطاب »خانى« مخاطب بوده و در دارالانشاء تبريز به نگارش اشتغال داشته است. از تاريخ تولد و درگذشت اواطلاعى در دست نيست. در تذكره مدينة الادب تأليف محمدعلى مصاحبى‏نائينى )عبرت» ج 1، ص 204 تا 207 مختصرى از شرح احوال و آثار او آمده وآقاى محمود هدايت در گلزار جاويدان ج 1، ص 18 چند سطرى به شرح‏احوال و نمونه‏اى از آثار او اختصاص داده است.
سبك شعرى‏
چهارده بند عاشورايى خود از آميزه سبك عراقى و سبك خراسانى سودجسته است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
از آشوب آشتيانى يك تركيب چهارده بندى در رثاى خامس آل عبا در دست‏است كه در زمره آثارى موفق عاشورايى در دوره قاجاريه به شمار مى‏رود و همان‏گونه كه در اين تذكره بارها خاطرنشان ساخته‏ايم، اهتمام شعراى آيينى به آفرينش‏آثار ماتمى خصوصاً تركيب بندهاى عاشورايى، به تكامل تدريجى شعر عاشورادر زمانه ما انجاميده است و آشوب آشتيانى يكى از همين چهره‏هاى ناشناخته وگمنام است كه آثار آيينى او در نزد خواص داراى منزلتى در خور بوده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
تنها يك تركيب بند عاشورايى از آشوب آشتيانى در رثاى سالار شهيدان‏در اختيار داريم. از اين تركيب چهارده بندى مى‏توان به توانايى او در آفرينش‏آثارى منسجم و فاخر پى برد.
چهارده بند
دى چون هلال ماه محرّم شد آشكار
پژمرده چون فلك زدگان، لاغر و نزار
گيتى برون نمود زتن، كسوت حرير
پوشيد جامه سيه و، گشت سوگوار
گردون فشاند خاك سيه بر سر و، رُبود
از فرق خويش و زد به زمين تاج زرنگار
بگريست در عزاى حسين آسمان و، ريخت‏
از ديده، ز اشك انجم بس درّ شاهوار
خون شفق زچهره فرو ريخت در كنار
از كهكشان به گردن خود چرخ در فكند
شال عزا و، گشت ز اندوه بيقرار
تب لرزه اوفتاد در اركان نه سپهر
پر شد ز انقلاب، همه روى روزگار
از بس كه شور و غلغله در كُن فكان فتاد
گفتا فلك: قيامت عظمى شد آشكار
پرسيدم از خرد كه: مگر نفخ صور شد
محشر به پا نمايد اين لحظه كردگار؟
گفتا: محرم است و، بود ماتم شهى‏
كاوشد شهيد و ماند عزايش به يادگار
لب تشنه شد شهيد ميان دو نهر آب‏
تنها نه او، كه هر كه بد او را معين و يار
گفتم كه: چيست نام وى و از نژاد كيست؟
گفت اين و، برد از دل بيتاب من قرار
مقتول اشك و كشته افغان، شهيد شين‏
نور و سرور چشم و دل فاطمه، حسين‏
2
از خانمان فتاده بيداد كربلا
كِش رفته خانمان همه بر بادِ كربلا
حقا كه داد كرب و بلا، داد ظلم را
در حقّ او، كه حق بدهد داد كربلا
اى روزگار! از چه نشد خانه‏ات خراب‏
چون كشته گشت در ستم آباد كربلا
زهرا، هر آن زمان كه كند ياد كربلا
پشت فلك خميد كه يا رب مباد راست!
چون خورد بر زمين قد شمشاد كربلا
چندان رسيد ظلم به آل نبى كه نيست‏
كس در ميان آل نبى، شاد كربلا
در ماتم حسين على، مى‏رسد مدام‏
بر گوش چرخ ناله و فرياد كربلا
داد از دمى كه بيكس و بى دادرس بماند
شاه شهيد، كشته بيداد كربلا
بر خاك، رخ نهاد و به دل داغ آب داشت‏
پر شعله، آتش دلش از باد كربلا
از شرم اين كه سبط نبى كشته شد در او
تا عرش مى‏رسد همه دم داد كربلا
گويى به خشت غصه و اندوه بنا نهاد
دست قضا، نهاد چو بنياد كربلا
شست آسمان حناى شفق آن زمان كه شد
از خون خضاب، گيسوى داماد كربلا
آن دم كشيد دست قضا رخت نيلگون‏
بر روى اين فراشته نُه حجله نگون‏
3
روز الست، چون كه به ميخانه قضا
پر كرد دست قدرت حق، جامى از بلا
فرمود تا منادى عشقش يكان يكان‏
ذرّات را به خوردن آن مى‏زند صلا
هر يك به قدر حوصله خوردند انبيا
نوشيد پور آزر از آن آب آتشين‏
تا اوفتد در آتش نمرود، بر ملا
ز آن باده، نوش كرد به قدرى كه در درخت‏
از فرق تا قدم، زكريا شود دو تا
نوشيد از آن شراب، ذبيح اللَّه آن قدر
كو، ناشده ذبيح به تيغ، آيدش فدا
القصه، زانبياو رسل هر يكى چشيد
روز الست، جرعه‏اى از ساغر بلا
نوبت رسيد چون كه به آل نبى، فتاد
لرزش به هفت ارض و، تزلزل به نُه سما
چون نوبت نبى و على و حسن گذشت‏
آمد گه چشيدن سلطان كربلا
بستد ز دوست جام بلا را و، نوش كرد
بر جان خريد درد و غم و رنج و ابتلا
جام بلا تهى شد و، آن شاه منتظر
تا ساغر دگردهدش دوست از وفا
ناليد عرش و گفت زدهشت كه: اى اله!
گرييد فرش و گفت زحيرت كه: اى خدا!
گر آن چه وعده كرد حسينت وفا كند
ما را و جمله عالميان را، فنا كند
4
دوران، بساط آل نبى چون كه در نوشت‏
ديدند آن چه شان ز ازل بود سرنوشت‏
بگذشت بر ذَرارى زهرا زمانه، ليك‏
گشت زمانه نيز ندانست چون گذشت؟
آن سرزمين كه آل نبى را، مقام شد
بوديش گويى از غم و اندوه، خاك و خشت‏
در مانده در مصائب‏شان عقل دوربين‏
گويى كه حق به آب بلا خاك‏شان سرشت‏
اهل حرم زبخت سيه، موى شان سپيد
گفتى كه دهر، پنبه نمود آن چه چرخ رشت‏
آن، سر به پاى شاه سر از تن جدا گذاشت‏
اين، لب به دست زاده دست خدا بِهِشت‏
كاى باغبان! ز آب چه غافل نشسته‏اى؟
كز تشنگى و آتش بيداد سوخت كِشت‏
گشت از چه رو حرام، غزالان كعبه را
آبى كه شد حلال به كفّار در كنشت؟
انصاف نيست تشنه حريم كسى كه حق‏
كوثر به دست او بسپرده‏ست در بهشت‏
اين قوم را، زشرم و مروت مگر خداى‏
يك ذرّه در ازل ننهاده‏ست در سرشت؟
چون تازه گلبنان حرم را بدان صفت‏
شه ديد، خار غصّه به باغ ضمير كِشت‏
تنها، مقابل سپه آمد زخيمه گاه‏
بنمود روى خوب بر آن كافرانِ زشت‏
ز آن سان كه خون زغصه دل آسمان نمود
5
كآخر من اى گروه! نه سبط پيمبرم؟
آخر نه پاره تن زهراى اطهرم؟
آخر نه مرتضى را، من نور ديده‏ام؟
آخر نه مجتبى را، يكتا برادرم؟
آخر نه از پيمبر و نَز مجتبى بَود
دُرّاعه تن من و، عمامه سرم؟
روح الامين به مهد مرا ذكر خواب گفت‏
پژمرده، خفته ليك به گهواره اصغرم!
حق، كاينات را به طفيل وجود من‏
خلقت نمود و ز آن همه، كس نيست ياورم!
آخر ترحمى بكنيد اى ستمگران!
بر اين لبان خشك و دو چشم زخون ترم‏
بشكسته، بال طايرم ارچه به چنگتان‏
ليكن ز نسر طاير در رتبه برترم‏
نورمه و فروغ خور، از پرتو من ست‏
گرچه ز دور چرخ، سيه گشت اخترم‏
كافر، روا نداشته بر كافر اين ستم‏
چون شد به من روا؟ كه زنسل پيمبرم‏
چون مى‏كشيد پيكر پاكم به خاك و خون؟
چون حنجرم ز خنجر بيداد مى‏بريد؟
آخر نه بوسه‏گاه نبى بود حنجرم؟
انصاف نيست تشنه عيال من و، بوَد
نهره فرات، در گروِ مهر مادرم‏
چون گفت و ز آن گروه جوابش كسى نداد
ناليد كاى فلك! از جفايت فغان و داد
6
ز اصحاب دين نماند چو كس گرد شاه دين‏
دادند سر به پاى وى و، جان به راه دين‏
درماند، بى پناه به چنگ سپاه كفر
شاهى كه آستانه او بُد پناه دين‏
از دست رفت عزت و جاه شهى كه بود
اندر پناه شوكت وى، عزّ و جاه دين‏
تاريك شد به چشم امامى جهان، كه تافت‏
از بام او ستاره ايمان و، ماه دين‏
سر داد زير تيغ و، دم تير تن نهاد
تا شد تمام بر سپه كين، گواه دين‏
با دشمنان دين چه كند شاه دين، كه تافت‏
روى از جهاد و گشت هزيمت سپاه دين‏
جز چند تن كه حرمت دين را به جان نگاه‏
مى‏داشتند و، بود بر آنان نگاه دين‏
كشتند اهل دين و، كسى ز آن ميان نگفت‏
ما را به دين چه كين و؟ چه باشد گناه دين؟
شه را كسى نكرد چو ز آن قوم همرهى‏
تر شد زمين تمام زسيل سرشك شاه‏
تاريك شد هوا همه از دود آه دين‏
ز آن قوم، رو سفيدى در دين كسى نخواست‏
آوخ زبخت خفته و بخت سياه دين!
گفتا چو حق دين همه ضايع گذاشتند
گيرد جزاى دين همه زايشان اله دين‏
و آن گه پى تسلى دل، با فغان و آه‏
از خيمه گاه كرد گذارى به قتلگاه‏
7
بر قتلگه چو شاه شهيدان نظر گشود
سيلاب خون به جاى سرشك از بصر گشود
بالين هر شهيد كه آمد، همى نظر
بر زخم تيغ و نيزه و تير و تبر گشود
گاهى زغم، به پاى برادر نهاد سر
گاهى به گريه، ديده به نعش پسر
چون ديده، باز كرد به خم سر پسر
زخم دلش ز ديدن آن زخم، سر گشود
با ناله، گه به پيكر قاسم نگاه كرد
با غصه، گاه بر تن جعفر نظر گشود
چون ديد كس نمانده زياران جز او به جاى‏
مرغ دلش ز عالم تن، بال و پر گشود
لب: خشك و ديده:تر، ز دل آهى چنان كشيد
كز سوز، خون زديده هر خشك وتر گشود
بهر گشايش دل غمديده، ديد اگر
بر كشته حبيب چو بگذشت، از دو چشم‏
بهر نثار اشك چو عقد گهر گشود
بر هر شهيد، كآن شه لب تشنه برگذشت‏
پيشش زجور خصم لب شكوه بر گشود
كآخر گشاى چشم و ببين كز ستيزه خصم‏
ره بست بر من و به رخم فتنه درگشود
از هر كه داشتم به جهان چشم ياورى‏
بستم كمر به كين وز مهرم كمر گشود
بگريست آن قدر كه جانش توان نماند
ناچار سوى لشكر اعدا كُمَيت راند
8
چون در برش چو چشم زره، سينه تنگ شد
بگشا دوست و، تيغ كشيد و، به جنگ شد
ز آن سان گرفت سخت بر اهل نفاق، كار
كآن عرصه فراخ بر آن قوم، تنگ شد
آن سرزمين كه هيچ به جز خار بُن نداشت‏
چون گلستان زخون عدولاله رنگ شد
بگريخت هر كرا كه برى ز آن گروه، نام‏
گفتى كه جنگ بر همه آن روز، ننگ شد
دست ستيز و، پاى گريز سپاه كفر
درگير و دار معركه، كوتاه و لنگ شد
از هر طرف، محيط اجل چون گرفت شان‏
هر سر كه تيغ شه به سوى آن شتاب كرد
غلتان زتن به روى زمين بيدرنگ شد
گرديد آب، ز آتش برَّنده تيغ او
جسم عدو، زسختى اگر همچو سنگ شد
صيقل چشيده، تيغ وى افكند سر زتن‏
آن را كه دل زكينه دين پر ز رنگ شد
آخر تنش كه بوسه گه مصطفى بُدى‏
از چار سو، نشانه تير خدنگ شد
ناگاه، ز آن ميانه جبين مُبين او
چون قرص مه، شكافته از زخم سنگ شد
چون تير بوالحنوق زنافش گذر نمود
غلتان به روى خاك ز بالاى خنگ شد
بنهاد روى صدق به خاك هواى دوست‏
يعنى: گذاشت سر ز ارادت به پاى دوست‏
9
سلطان دين به روى زمين چون ز زين فتاد
گفتى كه نه سپهر به روى زمين فتاد
آن كس كه بود پايه دين استوار ازو
از زين فتادو، لرزه به اركان دين فتاد
دين مبين زحادثه گفتى به باد رفت‏
بر خاك، چون كه جسم امام مبين فتاد
يكباره گشت روى زمين بى سكون چنان‏
از پشت ذوالجناح چو افتاد شه به خاك‏
در عرش، لرزه بر تن روح الامين فتاد
لرزش چنان گرفت فرا، كاينات را
كز سطوتش، تپش به سپهر برين فتاد
گردون چنان به لرزه در آمد، كه بر زمين‏
يكباره خاست عيسى گردون نشين، فتاد
شد تيره، چشم مهر و رخ ماه و زين الم‏
بر ابروان قوس قزح، سخت چين فتاد
بگسست ناف آهو و، ناب نهنگ ريخت‏
چنگ پلنگ و، پنجه شير عرين فتاد
هفتم زمين به لرزه درآمد، چنان چه زد
تب لرزو رعشه بر فلك هفتمين فتاد
اهريمنان به گردش چون حلقه نگين‏
گشتند، چون ز زين چو عقيق از نگين فتاد
آه از دمى كه غارت و سوزاندن خيام‏
آتش صفت به خاطر اصحاب كين فتاد
كردند ناگهان همه آن سنگدل سپاه‏
از راه بيحيايى، رو سوى خيمه گاه‏
10
آتش چو بر خيام امام زمان زدند
آتش زسوز، بر دل هفت آسمان زدند
آن خيمه‏اى كه بال ملك سايبان بُدش‏
از دود آن به فرق ملك سايبان زدند
آن خيمه‏اى كه رشته جانها بُدش طناب‏
دار الامان دين نبى بود و، آن گروه‏
آتش ز راه كفر به دارالامان زدند
كندند از زمين چون ستون خيام را
يكباره آن ستون به سر فرقدان زدند
چون سوختند خيمه آل نبى زكين‏
اندر جنان، نبى را آتش به جان زدند
آتش زدند چون زستم آن خيام را
بر جان مرتضى، شرر اندر جنان زدند
از ياد اهل بيت، برون شد خيال آب‏
از بس زبيم آتش سوزان، فغان زدند
آن قوم، اهل بيت نبى را به كتف و سر
گاهى به تازيانه و، گه با سنان زدند
چون سوختند خيمه بيمار كربلا
آتش به جان زندگى جاودان زدند
اطفال تشنه را عوض آب، بر دو رخ‏
خاكم به سر، كه سيلى آتش فشان زدند!
و آن گاه، چند محمل بى ستر و بى حجاب‏
از بهر آل طاها، بر اشتران زدند
كردند رو به كوفه پس آن گه ز كربلا
منزل: بلا و، توشه: بلا و سفر: بلا!
11
بر قتلگه چو آل نبى را فتاد راه‏
افتاد نخل ماريه، آن دم به سر زپاى‏
درماند نهر جاريه، آن دم به جاز راه‏
بى پرده اهل بيت نبى چون عيان شدند
خور، سر برهنه زد سرو، بى پرده گشت ماه‏
طوفان گرفت سطح زمين را، زسيل اشك‏
بنهفت ابر، روى هوا را ز دود آه‏
از خون، زمين معركه گلرنگ گشته بود
چونان كه لاله فرق نكردى كس از گياه‏
آوخ كه در ميان شهيدان نمانده بود
پيراهنى به پيكرى و، بر سرى كلاه‏
جز جسم پاره پاره نيامد به چشمشان‏
كردند هر چه اهل حرم هر طرف نگاه‏
تنهاى پاك، از دم شمشير: چاك چاك‏
غلتان به خاك و خون همه، بى جرم و بيگناه‏
از بيم تازيانه خصم، اهل بيت را
يك تن نبود غير تن كشتگان، پناه‏
بالاى هر شهيد، يكى ز آن زنان گشود
گه گيسوى سفيد و، گهى معجر سياه‏
زينب، به جستجوى برادر به هر طرف‏
گشتى ميانه شهدا گرد قتلگاه‏
ناگه فكند ديده به جسم امام دين‏
از سوز بركشيد ز دل بانگ وا اخاه!
پس ديده در عزاى برادر پر آب كرد
رو در مدينه، سوى پيمبر خطاب كرد
كاين سر نهاده در ره جانان، حسين توست‏
بگذشته در هواى وى از جان، حسين توست‏
اين شاه تشنه كام، كه از خون حلق او
سيراب گشته خاك بيابان، حسين توست‏
اين لاله گون بدن، كه گشاده در آفتاب‏
زخمش دهان چو غنچه خندان، حسين توست‏
اين ركن دين، كه از غم بنيان كنش سزد
گردد خراب، پايه ايمان حسين توست‏
اين نور چشم بانوى جنت، كه مرگ او
بنهاده داغ بر دل رضوان، حسين توست‏
اين مشترىِ جنس سعادت، كه در غمش‏
باريده خون زديده كيوان، حسين توست‏
اين ماه آسمان ولايت، كه زخم او
گرديده چون ستاره فراوان، حسين توست‏
اين آهوى حرم، كه تن او زچار سو
گشت از جفا نشانه پيكان، حسين توست‏
اين گوشوار عرش الهى، كه آسمان‏
در مرگ او دريده گريبان، حسين توست‏
اين ميوه دل تو، كه مى‏ريزى از غمش‏
خوناب دل زديده به دامان، حسين توست‏
اين كشته مِناى شهادت، كه چون ذبيح‏
گشته شهيد در ره يزدان، حسين توست‏
اين آفتاب دين تو، كانيك چو آفتاب‏
مانده تنش برهنه و عريان، حسين توست‏
پس روى در بقيع به سوى بتول كرد
13
كاى مادر يگانه! دمى به سوى ما نگر
پروردگان خويش، به غم مبتلا نگر
ما را، كه دست مادريت پرورانده بود
بگشاى چشم و، بسته دست بلانگر
ما را كه با جفا همه بيگانگى بُدى‏
اكنون به صد هزار جفا، آشنا نگر
ما را كه آفتاب بتابيدمان به رو
چون آفتاب در همه جا بر ملا نگر
ظلمى كه خود به هيچ مسلمان روا نبود
بر ما زكين فرقه كافر، روانگر
تنها، فكنده در شط خون بر زمين ببين‏
سرها بريده بر سر نى در هوا نگر
سيل بلا، به هر طرفى خانه كن ببين‏
كشتىّ ما، شكسته بحر فنا نگر
بر دودمان خويش، جفاى عدو ببين‏
از خانمان، ذرارى خود را جدا نگر
احفاد خويش را، همگى در به در ببين‏
اولاد خويش را، همگى بينوا نگر
قومى كه بود روح الامين پرده دارشان‏
بى پرده از تطاول قوم دغانگر
آغشته بين به خون، تن فرزند خويش را
بر اهل بيت او، ستم اشقيا نگر
بر نُه سپهر بر شده در نينوا نگر
يا بضعة الرسول! ز ابن زياد داد!
كز كينه، خاك هستى ما را به باد داد
14
)آشوب»! دم زماه محرم چه مى‏زنى؟!
از ماتم حسين على، دم چه مى‏زنى؟!
شرح از درون خسته پياپى چه مى‏دهى؟
دم از دل شكسته دمادم، چه مى‏زنى؟!
بنياد صبر عالم، از جا چه مى‏كنى؟
بنيان حال مردم، بر هم چه مى‏زنى؟!
در گوش جان، نواى مصيبت چه مى‏دمى؟!
در بام دل، صلاى محرم چه مى‏زنى؟!
خوناب محنت از خم اندُه چه مى‏چشى؟
درد الم زميكده غم چه مى‏زنى؟!
زنجير صبر ماتميان را چه مى‏درى؟
هر جا نشسته، حلقه ماتم چه مى‏زنى؟!
بار فسوس، بر دل مشعر چه مى‏نهى؟
آتش، به جان چشمه زمزم چه مى‏زنى؟!
تشويش جان موسى عمران چه مى‏شوى؟
ناوك، به جسم عيسى مريم چه مى‏زنى؟!
پيوند عيش، از همه عالم چه مى‏برى؟
خرگاه غم به طارم اعظم چه مى‏زنى؟!
سخت آه و ناله از دل محزون چه مى‏كشى؟
بر سينه، دست واقعه محكم چه مى‏زنى؟!
عالم به هم زسوز به يكدم چه مى‏زنى؟!
تاب و توان حيدر و زهرا چه مى‏برى؟
آتش به جان سيد خاتم چه مى‏زنى؟!
بس كن! كه زين مقال، دل قدسيان تپيد
خوناب دل زديده كرّوبيان چكيد
19. ميرزا على‏نقى خان )حكيم» )سده سيزدهم»
زندگينامه‏
ميرزا على نقى خان با تخلص »حكيم« و ملقب به حكيم الممالك، فرزند حاج‏آقا اسماعيل و از پزشكان فرهيخته دوره ناصرى است. وى از افراد فرنگ رفته وآشنا به علوم روز و نيز زبان‏هاى خارجه بود كه پس از داشتنِ مقامات ومنصب‏هاى گوناگون سرانجام در دربار ناصرى با سمت پيشخدمت باشى‏مشغول به كار شد. از تاريخ تولد و درگذشت وى اطلاعى در دست نيست.
سبك شعرى‏
سبك شعرى »حكيم« در غزل و قصيده سبك عراقى است و به سبك‏متقدمين طبع‏آزمايى مى‏كرده و با آرايه‏هاى لفظى و معنوى كاملاً آشنا بوده‏است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
با عنايت به مشاغل دولتى متعددِ وى و نيز تنها اثرى كه از او در دست‏حلقه‏اى از زنجيره طولانى شعر عاشورا در زبان فارسى به شمار مى‏رود.

برگزيده آثار عاشورايى‏
تنها قصيده عاشورايى كه از »حكيم« در دست است، با تشبيهى زيبا آغازمى‏شود و به مناقب و مراثى و فلسفه شهادت سالار شهيدان خاتمه پيدا مى‏كند.ابيات منتخبى از اين اثر را مرور مى‏كنيم:
در مصائب حضرت خامس آل عبا)ع»
ناله مرغ سحر مى‏دهد از صبح خبر
اختر صبح همانا ز افق بر زد سر
عطر ريزست به گل طرف چمن ژاله صبح‏
مشك بيزست هوا از نفس باد سحر
روى گل بشكفد از ناله بلبل به چمن‏
ناله را وقت سحر سخت عجيب است اثر...
لاله بگشوده دهان از پى حمدِ بارى‏
خيز تا بشنوى آواز هو الحق ز شجر...
وقت صبح است و صبوحى دهد آن يار شفيق‏
خنك آنان كه كشيدند ازين جام به سر
قطره‏اى داد به من ساقى و، دل مى‏طلبد
ز آن مىِ خاص دو جامى و سه جام ديگر
جرعه‏اى ز آن مى صافيم بنوشان ساقى!
كه كند مست و ز خود بيخبرم تا محشر...
عشق، بارى است كه جز مست نيارد بيرون‏
اُشتر مست ببايد كشد اين بار نه خر
در ره عشق بسى خار كه در پاى خليد
سهل پنداشتى اين عشق و، ندانى هيهات‏
عاشقى كار كسى نيست كه تن خواهد و سر...
عشقبازى حقيقى ز حسين بن على‏
بايد آموخت، بياموز تو اى مرغ سحر!
پور فرخنده پيغمبر ما، ختم رسل‏
آن جگر گوشه زهرا و سليل حيدر
پسر فاطمه و سبط رسول ثقلين‏
آن امام بن امام، آن وصى پيغمبر...
آن كه در مهد به جبريل همى گفت سخن‏
آن شبيرى كه قرين بود هميشه به شبر
منشأ علم ازل، عالم سر اللهى‏
كه ز آينده و هم رفته مراوار است جمر...
گفت پيغمبر مرسل كه: حسين است زمن‏
سنى و شيعه ازين قول بود مستحضر...
آن كه گر او نشدى كشته به راه اسلام‏
كس نمى‏داد ز اسلام و از اين شرع خبر...
آن كه در كرب و بلا، شاكر و صابر به بلا
از سر شوق فدا كرد عزيزان و پسر...
خشك لب گردد و، از آب نجويد قطره‏
گرچه در قدرت او كرد خدا ابر و مطر
در فرات آيد و، لعلى نكندتر از وى‏
آب نوشد ز سر نيزه و نوك خنجر
آن خليل بن خليلى كه به روز ميعاد
جاى يك فديه، فدا كرد ذبيحان يك سر
پسرى، شير ژيانى چو علىّ اكبر...
ابلهى گفت كه: در دهر نكرده عاقل‏
يك تنه جنگ به يك دشت سپاه و لشكر
گويش: اى بيخبر از سر شهادت به يقين‏
اى گرفتار شقاوت، همه افعال توشر
هر كه جز كشته شدن قصد ندارد به جهان‏
قاتل اريك بود ارصد، نكند هيچ حذر
آن كه تن عرضه شمشير كند از سر شوق‏
زخم شمشير جفا هر چه فزون‏تر، خوشتر
اين بدن جامه جان است و، خود اين جامه تنگ‏
نتوان كرد برون تا نشود چاك به بر
اين يكى نكته ز اسرار شهادت بشنو
كه دو صد نكته درين كار بُد از عالم زر
فديه‏اى خواست خداوند جهان ز ابراهيم‏
برد در كوى منا فديه چو پور آذر
گشت تقدير كه اين امر به تعويق افتد
باز بيند رخ زيباى پسر را، هاجر
ليك امرى كه شود صادر از آن مصدر كل‏
لاعلاج است كه مجرى شود آن امر و قدَر
ماند اين فديه يكى وام به اولاد خليل‏
اين پسر بود و ادا كرد به جان دين پدر
سر اين حادثه خواهى زحكيمان مى‏جوى‏
كه خود اين مسأله گويند تو را روشن‏تر
جهل يك سو نه، و از راه غرض بيرون شو
تا ببينى تو در آن وادى پرخوف و محن‏
بر سر مسند اجلال، شفيع محشر
هر شهيدى به صف حشر: شهى صاحب گاه‏
بر سر از تاج شفاعت، زجلالت افسر
يك طرف: صف رسولان، طرفى: صف فلك‏
از پى خدمت او بسته همه تنگ كمر
انبيا، مات ازين عزت و اجلال به حشر
شاد كه اين وعده پسر برد به سر
خودنگويى كه: حسين از پى اين جاه و جلال‏
به تن خويش خريد اين همه اضرار و خطر
بلبل باغ ابد بود و به زندان قفس‏
شادمان گشت چو بشكست قفس را بر و در...
هله‏اى معنى غيرت! پسر شير خدا!
شايد از لطف نوازى تو عبيد و چاكر
بنده خويشتنم دان كه كنم فخر به دهر
در بر خويشتنم خوان چو كنم رخت به در
سخت درمانده گرفتار جهان است )حكيم»
اى خداوند حكيمان! تو به سويش بنگر
من كه باشم كه كنم مدح تو اى شاه شهيد؟!
مات در وصف صفاتت همه افهام و فِكَر
تا خداوند خدايى كند اندر دو جهان‏
تا به فضلش همه محتاج، صغير و اكبر
دشمنانت همه در نار، مخلَّد به عذاب‏
دوستانت همه در جنت و جنب كوثر
قاتل و حاسد و بدخواه، مخلّد به سقر
20. هاشم شيرازى )سده سيزدهم هجرى»
زندگينامه‏
نامش محمد هاشم، تخلص شعرى‏اش »هاشم« و از شعراى سده سيزدهم‏هجرى است. از تاريخ تولد و درگذشت او اطلاعى نداريم.
شيخ مفيد )داور» در شرح حال او نگاشته است:
»هاشم شيرازى: الحاج شيخ محمد هاشم، برادر كهتر امام جمعه وجماعت: شيخ ابوتراب كه معروف هر ديار بوده، و خود شيخ مذكور نيزامامت جماعت مى‏نمود و در وقتى كه برادر مهتر او به تهران رفت، چندى به‏جاى برادر نماز جمعه مى‏كرد، و از اهل علم مى‏بود و اشعار در مراثى و غيرهادارد، و چون متصلب در امر به معروف و نهى از منكر بود، بعضى از اَجلاف‏اشعارى چند از زبان او ساخته و در جهان منتشر كردند... .«
سبك شعرى‏
هاشم شيرازى به دو زبان فارسى و عربى شعر مى‏سروده و در زمره‏شاعران ذواللسانين است. در تذكره مرآة الفصاحه نمونه‏هايى از شعر عربى وفارسى او آمده است، و از شيوه بيانى اشعار فارسى او پيدا است كه در سبك‏عراقى طبع‏آزمايى مى‏كرده.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
ابيات منتخبى كه از مراثى منظوم او در تذكره مرآة الفصاحه آمده، گوياتركيب‏بند عاشورايى او باشد. اين ابيات برگزيده، در عين روانى از ساختارلفظى قابل قبولى برخوردارند. متأسفانه به خاطر عدم دستيابى به اشعارعاشورايى او نمى‏توان پيرامون ميزان تأثيرگذارى آنها سخنى گفت، ولى‏چون وى از روحانيان بنام زمان خود بوده و ازائمه معروف جماعات شيراز به شمار مى‏آمده، طبعاً آثار منظوم ماتمى او درميان علاقه‏مندان به وى و مردم متدين شيراز معروف بوده و بازتاب‏درخورى در زادگاه او داشته است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
اى پرتو جلال و جمال و بهاى حق‏
وى مظهر كمال و صفا و ضياى حق‏
اى تربت مقدس تو فتح كارها
وى مرقد منير تو، كوى صفاى حق‏
* * *
زينب چو ديد جسم برادر به خون تپان‏
گفتا: فدات جان من، اى جان مصطفى!
چون شد كه باد حادثه افكند بر زمين‏
اين نخل سر بلند ز بستان مصطفى؟
* * *
آن دم كه جسم پاك على اكبرش تپيد
در خاك و خون، به دامن صحراى كربلا
شد نااميد و گفت به حسرت به نعش او
بر اين سراى يا ولدى! بعدك العفا
* * *
فرياد العطش به سما مى‏رود هنوز
از دشت كربلا، به هزاران فغان و آه‏
سرهاى سروران، به سر نيزه جفا
وزسيلى خسان، گل رخسار ما سياه‏
آه از دمى كه عترت و اولاد مصطفى‏
كردند رو به مقتل سلطان كم سپاه‏
ديدند پيكر شهدا گشته چاك چاك‏
بى دست و پا و بى سر و بى افسر و كلاه
21. گلشن شيرازى )سده سيزدهم»
زندگينامه‏
نامش ميرزا محمد على، تخلص شعرى‏اش »گلشن« از طايفه زنگنه وزادگاهش شيراز است. از شعراى دوره قاجاريه است و در زمان فتحعلى شاه‏مى‏زيسته است.
حاج على‏اكبر نواب شيرازى متخلص به »بسمل« كه تذكره دلگشاى خودرا از سال 1237 تا 1240 ه . ق جمع‏آورى و تدوين كرده در بوستان دوم آن ازگلشن شيرازى ياد كرده و درباره او مى‏نويسد:
»... شاعرى است سخندان و ديوانش گلستانى مالامال از گلهاى الوان، و ازعلوم رسمى با بهره و در فن عروض شهره، قواعد شعرى را نيكو دانستى و دررياضيات بذل جهدش چندان كه توانستى اكثر با اصحاب معرفت نشستى...در مديح ائمه طاهرين قصايد رنگين گفته و در مصائب سيد شهدا درهاى‏گرانبها سفته دو دوازده بند: يكى بر نظم قوافى و رديف محتشم كاشى وديگرى بر قوافى ديگر از گلشن طبعش شكفته... اكثر با فقير جليس و درالموت، عالم فانى را بدرود نموده، صاحب ديوان است... .«
سبك شعرى‏
آثار معدودى كه از وى باقى مانده است، بر سبك عراقى استوار مى‏باشد ودر انواع قالب‏هاى شعرى از همين شيوه بيانى استفاده كرده است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
با اينكه گلشن شيرازى داراى دو دوازده بند ماتمى در رثاى سالار شهيدان بوده‏است، ولى به خاطر آن كه در دسترس قرار نداشته، مورد عنايت اهل فن قرارنگرفته است و در تذكره دلگشا نيز ابيات منتخبى از اين دو تركيب بند آمده و ازچند و چون اين دو اثر اطلاع چندانى به دست نداده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
فرازهايى از چهار بند اثر ماتمى او را كه به اقتفاى محتشم كاشانى در رثاى‏سالار شهيدان سروده شده، عيناً از تذكره دلگشا نقل مى‏كنيم:
در عالم اين مصيبت عظمى چه ماتم است؟
كز فرش خاك، غلغله تا عرش اعظم است‏
چرخ بلند پايه به اين رفعت و شكوه‏
رويش چراست نيلى و پشتش چرا خم است؟
افتاد در زمانه عجب شورشى، مگر
يا از براى ماتم شاه جهانيان‏
در هر دلى زخلق جهان، صد جهان غم است‏
* * *
محشر به پاى خاست چو سبط نبى فتاد
از پشت ذوالجناح به ميدان كربلا
داد از دمى كه رفت ز بيداد ديو و دد
بر باد فتنه، تخت سليمان كربلا
* * *
كاش آن زمان كه گشت نگون شه ز ذوالجناح‏
از توسن فلك، شه خاور نگون شدى‏
كاش آن زمان كه خانه گردون اساس دين‏
ويران ز صَرصَرستم خصم دون شدى‏
يا چون زمين، اساس فلك آمدى به زير
يا چون فلك، اساس زمين واژگون شدى‏
* * *
اين بال زن هماى همايون، حسين توست‏
اين شاهباز پر زده در خون، حسين توست‏
اين شاه بى قرين كه زتيغ سپاه كين‏
رنگين زخون او شده هامون، حسين توست‏
اين شاخ گل كه از بدن چاك چاك او
پيكان چو غنچه آمده بيرون، حسين توست
زندگينامه‏
نامش حاجى ميرزا سيدعلى از فاميل سادات اخوى است. وى داراى طبع‏وقّاد و روانى بوده و معاصر و معاشر با مؤلف طرائق الحقايق است.
در شرح احوال حاجى ميرزا سيدعلى اخوى تهرانى آمده است:
»... و امروزه جناب... آقاى حاجى ميرزا سيدعلى سلّمه اللَّه تعالى... ميلاد ائمه‏عليهم‏السلام را در تكيه مخصوص سادات هميشه جشن شايان گرفته و درنيمه شعبان در باغ معلوم و موسوم به حجتيه يك روز و يك شب براى ميلادصاحب نور هنگامه‏اى است. با راقم، نهايت لطف دارد و بعضى از قصايد وغزليات آن جناب ذكر مى‏شود...«
سبك شعرى‏
آثار معدودى از وى كه در طرائق الحقائق آمده در سبك عراقى سروده‏شده و از ساختار محكم لفظى و غناى محتوايى آنها پيداست كه سراينده باوقوف كامل به آثار متقدمين و اطلاع از دقيقه‏هاى كلامى، طبع آزمايى‏مى‏كرده است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
وى از چهره‏هاى نامدار مذهبى در زمانه خود بوده و در تكيه مخصوص‏به خاندان خود ميلاد ائمه اطهار را جشن مى‏گرفته است؛ بنابراين مسلماً آثارمنظوم او توسط مديحه سرايان مورد استفاده قرار مى‏گرفته و طبعاً آثار ماتمى‏وى نيز با اقبال مواجه بوده است، ولى متأسفانه به خاطر عدم دسترسى به آثارمنظوم عاشورايى او، نمى‏توان بيش از اين در اين زمينه سخن گفت.
برگزيده آثار عاشورايى اخوى تهرانى‏
در طرائق الحقايق ابياتى از يك بند از تركيب بند عاشورايى او آمده است كه‏عيناً آن را نقل مى‏كنيم:
طاها به ناله آمد و ياسين به خود تپيد
ز اورنگ ناز تا كه امام مبين فتاد
با زين واژگون، گذر ذوالجناح چون‏
بر خيمه گاه زينب محنت قرين فتاد
آغشته ديد كاكلش از خون شاه دين‏
زد نعره‏اى كه لرزه به عرش برين فتاد
خورشيدوار از افق خيمه، بى حجاب‏
آمد برون و از پى آن مه جبين فتاد
همراه ماه گفتى پروين صفت به راه‏
جمعى ستارگان ز بنات و بنين فتاد
آمد پى برادر و، چشمش در آن ميان‏
بر خون تپيده پيكر آن نازنين فتاد
گفتا كه: اى مبارك توسن! برادرم‏
آمد چه بر سرش؟ به كجا بر زمين فتاد؟
تا بر سرش چه آمد آن دم كه چشم او
بر خنجر برهنه شمر لعين فتاد
گفتا: دريغ! كز ستم آخر، حسين‏من‏
از جان گذشت و در نفس واپسين فتاد
چون شد درين زمين؟ كه زخون برادرم‏
23. عندليب كاشانى )سده سيزدهم»
زندگينامه‏
نامش ميرتقى، فرزند حسين حسنى، زادگاهش كاشان، تخلص شعرى‏اش»عندليب« و »بلبل«، از شعراى دوره ناصرى است. از تاريخ تولد و درگذشت‏او بى‏اطلاعيم.
در مقدمه ديوان او آمده است.
»... ميرتقى بن حسين الحسنى از اجله سادات و از شعراى عهد قاجار بود.در آغاز جوانى در زمان سلطنت ناصرالدين شاه از زادگاه خويش عازم تهران‏گرديد... در عهد جوانى، شوقى در دل و شورى در سر داشت و عمر گرانمايه‏به خواندن و بررسى و تحقيق در اشعار و شعر مى‏گذراند و از مجالست ومصاحبت اهل ادب بهره‏مند بود و از محاورت و معاشرت ايشان لذت مى‏برد.نشست با سخن‏سرايان پرده از روى طبع شيواى او بر گرفت و طوطى طبعش‏ترانه‏ساز و نغمه‏پرداز آمد تا آنجا كه در قصيده و غزل سرآمد شد... وى پس ازدو سال اقامت در تهران به زادگاه خويش كاشان برگشت و پس از آن سفرى به‏شروان آغاز كرد و عازم آن سامان شد و پنج سال با الفت ظريفان و صحبت‏موزونان آن ديار سپرى كرد و با سخن سرايان آن شهر سر و رازى و سوز و سازى‏داشت... پس از پنج سال اقامت در شروان سفر داغستان در پيش گرفت و نزديك‏به سى سال از عمر را در آن ديار گذراند و از آن پس رهسپار گرجستان و ديگربلاد قفقاز گرديد.«
سبك شعرى‏
مثنويات، مخمس‏ها و رباعيات و مراثى در سال 1343 به‏اهتمام آقاى تيردادانديشه توسط انتشارات كاوه در قطع وزيرى و در 177 چاپ و منتشر شده است.اين اشعار على‏رغم قالب‏هاى متنوعى كه دارند غالباً در سبك‏عراقى سروده شده‏اند و مثنوى‏هاى ماتمى او لحنى حماسى دارند. عندليب‏كاشانى را بايد مبتكر نوعى سبك مرثيه سرايى دانست. او در شيوه: غزل - مثنوى‏ماتمى آثار بديعى دارد و نيز با استفاده از چند غزل كه داراى اوزان مختلف‏عروضى‏اند بى‏آنكه از قالب تركيب‏بند استفاده كند، زنجيره كلامى خود را همانندحلقه‏هاى زنجير مى‏آرايد و اين تنوع‏طلبى در مرثيه سرايى بى‏سابقه است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
متأسفانه در تذكره‏هايى كه در دوره قاجاريه تأليف شده نامى از او به ميان‏نيامده و شايد علت امر اقامت ديرپاى او در بلاد قفقاز و عدم حضور او درپايتخت بوده است. با اين كه اشعار ماتمى عندليب كشانى از نظر كمى و كيفى‏در خور عنايت و توجه است ولى به خاطر گمنامى وى و دور از دسترس‏بودن آثار منظومش، بازتابى در زمانه او نداشته است، ولى به طور حتم به‏روند تكاملى شعر عاشورا در قلمرو زبان فارسى شتاب بخشيده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در ديوان چاپ عندليب كاشانى مراثى فراوانى در قالب‏هاى مختلف شعرى‏ديده مى‏شود از قبيل: مثنوى‏هاى عاشورايى، غزل‏هاى عاشورايى و مخمسات‏عاشورايى - كه تضمين دو غزل سعدى است و هر يك از آنها داراى فضاهاى‏عاطفى و احساسى به خصوصى مى‏باشد. براى پرهيز از دامنه‏دار شدن سخن،به نقل چند اثر برگزيده عاشورايى او به اختصار مى‏پردازيم:
تضمين غزل سعدى‏
حر از قبول بدايت چو يافت راه هدايت‏
غلط نكرد پى و، شد به سوى شاه ولايت‏
به گريه گفت كه: جانم هزار باد فدايت!
»بيا كه موسم صلح است و دوستى و عنايت«
»به شرط آن كه نگوييم از گذشته حكايت«
اگرچه پيش يزيدم بود بلند مقامى‏
به پيشگاه تو، اقرار مى‏كنم به غلامى‏
چو نيست زندگى دهر را ثبات و دوامى‏
»مرا به دست تو خوشتر هلاك جان گرامى«
»هزار بار كه رفتن به ديگرى به حمايت«
خوشا كسى كه سرو جان كند به راه تو ايثار
به اين مراتب عالى رسيدن است چه دشوار
مگر كه لطف تو گردد درين معامله‏ام يار
»زحرص من چه گشايد، توده به خويشتنم بار«
»كه چشم سعى، ضعيف است بى‏چراغ هدايت«
مگر قبول تو زين ورطه‏ام به لطف رهاند
و گرنه خون دل از ديده‏ام عمل بچكاند
گريز از توبه عالم سعيد مى‏نتواند
»ملامت من مسكين كسى كند كه نداند«
»كه عشق تا به چه حد است و، حسن تا به چه غايت؟«
چو خدمتى نتوان در خور سزاى تو كردن‏
خوش است جان گرامى همى فداى تو كردن‏
عمل، خداى نگفته به جز رضا تو كردن‏
»به هيچ روى نشايد خلاف راى تو كردن«
»كجا برم گله از دست پادشاه ولايت؟«
نه در حضور جنابت منم به صدق ثناخوان‏
كه مدح و وصف تو كرده ست كردگار به قرآن‏
ز هر چه گفتم و گويم، تو برترى همه از آن‏
»مرا سخن به نهايت رسيد و، عمر به پايان«
»هنوز وصف كمالت نمى‏رسد به نهايت«
زجرم خاك سيه تا فضاى عالم بالا
پس از حضيض ثرى تا زبعد اوج ثريا
زچشم عقل نمودم به هر چه بود، تماشا
»به هيچ صورتى اندر، نباشد اين همه معنا«
»به هيچ سيرتى اندر، نباشد اين همه آيت«
زبس گرانى اين غم، قدم شده است چو لامى‏
به اين غمند مقيد زجنّ و انس، تمامى‏
»به هيچ گوش نيامد زعندليب، كلامى«
»كه دردى از سخنانش در او نكرد سرايت«
عندليب كاشانى در مراثى حضرت على اكبر منظومه‏هاى ماتمى زيبايى‏دارد كه به ارايه سه نمونه از آنها بسنده مى‏كنيم:
غزل عاشورايى‏
كه اين جوان نه محمد، زنسل اطهرش ست اين‏
بود سپهر امامت: حسين و، محورش ست اين‏
زبس كه كار بر او تنگ آمده ست، به ناچار
زجان گذشته و، اينك على اكبرش ست اين‏
گذشتن از سرجان، سهل‏تر زداغ جوانى‏
كسى كه مرگ جوان ديده است، باورش است اين‏
دگر نمانده علمدار و لشكرى به شه دين‏
دو بال قطع زپيكر شده برادرش ست اين‏
نه فضل ماند و نه جعفر، نه قاسمى و نه عونى‏
تمام كشته به ميدان فتاده، محضرش‏ست اين‏
كند نظاره به دنبال اكبر از سر حسرت‏
گواه صدق مقالم: دو ديده ترش‏ست اين‏
نه نامه‏هاى شما مى‏نمايد اين كه به دستش‏
كند حساب شهيدان خويش و، دفترش ست اين‏
مقام كوشش جنگ است، نى زمان تغافل‏
يزيد، جايزه داده است و كيسه زرش‏ست اين
غزل مرثيه‏
على اكبر! الا اى طرّه‏ات هر تار، زنجيرى‏
به اين مجنون سرگشته از آن زنجير، تدبيرى‏
تمناى مناى كربلا دارى به قربانى‏
نمى‏آيد فدا مادر! مكن تعجيل، تأخيرى...
به بالينت نخوابيدم چه شبها با دو صد زحمت‏
به اميدى كه در پيرى به عالم دست من‏گيرى‏
زدستم مى‏روى اكنون، نماند بر من دلخون‏
به جز يك جان پرحسرت، به غير آه شبگيرى..
كمند زلف تو در خواب ديدم دوش، دانستم‏
ندارد جز سيه بختى، پريشان خواب تعبيرى‏
سخن با من نمى‏گويى، دل زارم نمى‏جويى‏
زمادر اى پسر! گويا به تقصيرى تو دلگيرى!
نبستم حجله شادى، نچيدم بزم دامادى‏
براى چون تو شمشادى، جز اينم نيست تقصيرى...
سخن سركن دمى با من وگرنه بر كشم شيون‏
به آن آهى كه در آهن كند چون نار تأثيرى...
زدستم شد على اكبر، منم بيچاره و مضطر
ندارم ياورى ديگر، الا اى چرخ! تدبيرى‏
خزان از گلشن دين )عندليبا»! شد، مشو نوميد
كه باشد خرابى را، زپى البته تعميرى
مثنوى عاشورايى‏
چو آمد به جولانگه كار زار
عنان را كشيد از ره و، ايستاد
به آيين گردان زبان برگشاد
كه: اى فرقه ناكس و ناقبول!
نداريد شرم از خدا و رسول؟
به چشم شما نيست يك جو حيا
كه بستيد صف‏ها به روى خدا...
اَيا ناكسان زحق بيخبر!
كه خصميد با كيش خيرالبشر...
منم آن دليرى كه روز نبرد
دو صد پور دستان نگيرم به مرد...
يداللَّه، جدّ كبار من است‏
شجاعت ازو يادگار من است‏
چو بازو گشايم به پيكار و جنگ‏
كه آرد نمودن به پيشم درنگ؟
چو شير آيد از بيشه در مرغزار
به ناچار روبه نمايد فرار
سنان چون تكانم به هنگام جنگ‏
به بهرام گردون نماند درنگ...
چو بازو به گُرد افكنى خم كنم‏
زگيتى، تهى نام رستم كنم‏
بخندد چو تيغم به هنگام كين‏
بگريد زبيم، آسمان بر زمين...
به دستم چو تيغ است آتش فشان‏
چه باكم زخاشاك مشتى خسان؟...
گو آيد به ميدان كين اين زمان‏
كه گردد عيان مرد و نامرد كيست؟
به گاه هنر، مرد آور كيست؟
بكوشيم مردانه در كارزار
كه ماند به گيتى زما يادگار
24. محرم يزدى )سده سيزدهم»
زندگينامه‏
نامش ميرزا عبدالوهاب، تخلص شعرى‏اش »محرم«، فرزند ميرزا محمدو زادگاهش شهر يزد بوده است. رضا قلى خان هدايت در شرح حال اومى‏نگارد:
»... هم در صغر سن والدش )محرم» درگذشته. وى پس از تكميل علوم به‏اقتضاى طبع موزون تخلص پدر را به تجديد و تأييد وارث شده، مسافر سفرعتبات عرش درجات گرديده در كرمانشاهان توقف گزيد و بر كمالات افزود.پس به دارالخلافه تهران روى نمود و به مداحى‏خاقان مغفور محمدشاه زبان گشاد و مورد الطاف شاهنشاهى شد به ملك‏الشعرايى عراقين ملقب گشته... وقتى به تحصيل لغت و ترقيم خط فرانسه‏رغبت كرده و نيكو بياموخت چنان كه اكنون در مدرسه دارالفنون نوآموزان راآموزگار و خليفه اين خط و لغت دشوار است. چون روزگار به هوى و هوس‏بگذاشت از مشتهيات دنيوى دل برداشت به فكر خاتمت كار و فايدت طبع‏غوايت شعار افتاد و بهترين كارى كه كفاره مدايح ناواجب گذشته تواند بود، مدح‏و منقبت حضرت رسول)ص» و مرثيه امام والامقام سيدالشهدا و شهداى راه‏نگاشته خواهد شد. الحق طرزى تازه و بديع و اشعارش بلند و بيانش فصيح‏است... از تاريخ تولد و درگذشت او اطلاعى نداريم.
سبك شعرى‏
هرچند طبع محرم يزدى به سبك متقدمين مايل بوده و از اشعارى كه از اوبر جاى مانده مى‏توان به قدرت طبع و احاطه او به فنون شعرى و ارايه‏هاى‏لفظى و معنوى پى برد ولى در مراثى سالار شهيدان بيشتر از سبك عراقى سودجسته و اين شيوه بيانى را براى به تصوير كشيدن واقعه عاشورا برگزيده‏است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
مسمط عاشورايى محرم يزدى از آثار نسبتاً موفق عاشورايى به خاطررويكردى كه به شهداى كربلا دارد، به شمار مى‏رود ولى به جهت دور ازدسترس بودن اين اثر نمى‏توان از دامنه تأثير آن سخنى به ميان آورد.
برگزيده آثار عاشورايى‏
از محرم يزدى فقط يك مسمط عاشورايى بر جاى مانده كه به نقل آن‏مى‏پردازيم:
مسمط عاشورايى‏
چون شاه زيثرب هوس كرب و بلا كرد
در كرب و بلا، خيمه اجلال به پا كرد
بنمود به حق وعده و، بر وعده وفا كرد
در كشته شدن، حكم همايون به قضا كرد
هم كار شفاعت زپى قرب خدا كرد
قربى كه تو عاجز شوى از ترجمه آن‏
چون ترجمه اين عظمت قسمت ما شد
و اقبال مترجم بچه بر عرش علا شد
در تكيه دولت ز دم اهل صفا شد
هر كار شد، از همت مردان خدا شد
وز شيخ زجاجى، نظرى راهنما شد
كز نام غلامى به در شاه رضا شد
خوش آن كه به ميدان رضا داد سرو جان‏
اندر شب عاشور، فرمود شهنشه‏
كاى زمره اصحاب كه ما را شده همره‏
باشيد ز فرمان خدا يك سره آگه‏
كاندر ره پيمانِ خداوند منزّه‏
فردا همه آغشته به خونيم، على اللَّه‏
تا باز رود آن كه بود واقف درگه‏
كاين درگه عشق است و حقش حاجب و دربان‏
تا هست شب و بر سر دست است سياهى‏
از بيعت ما دست كشد يار و سپاهى‏
فردا، هنرى بايد با عهد الهى‏
در معركه عشق هنرمند پناهى‏
درد و الم شيعه شود نامتناهى‏
شمر از سرِ من دور كند افسر شاهى‏
هر كس سر خود گيرد، ز آزادى پيمان‏
هر كس كه مرا يار، پى سيم و زر آمد
صد حيف كه بس همت او مختصر آمد
تا باز رود، كابلَه و كوته نظر آمد
چون عيسى‏ام از صحبت احمق حذر آمد
اين رتبه كجا در خور هر بى‏هنر آمد؟
كآيين ره شاه پرستى دگر آمد
هر بلهوسى را نسزد دم زدن از آن‏
افسوس بر آن قوم كه پيمان بشكستند
پيمان بشكستند و، دل خستند
ز اخيار بريدند و به اشرار ببستند
گم كرده ره حق و، ره باطل جستند
وز پادشه خويش چنان عهد گسستند
اى واى بر آن كو شكند بيعت سلطان‏
آن حجت يزدان ز پى حجت مردم‏
چون بود زحق معدن احسان و ترحم‏
نى از روش عجز و نه از روى تظلم‏
بر زد به زمين نيزه و آمد به تكلم‏
كاى قوم دغا! حق پيمبر نشود گم‏
اى معنى اهريمن و اى صورت مردم!
مردود حق و، رانده درگاه سليمان!
آيا ز شما ديوان صاحبنظرى هست؟
بنياد شناسنده يزدان گهرى هست؟
آيا كه درين ظلمت، تابان قمرى هست؟
بر خشكى لعل لب ما، جزع‏ترى هست؟
فرموده يزدان را، آيا اثرى هست‏
در جان شما اهرمن بى دل و بى جان؟!
پس گفت ابا خويش كه: اى عبد جفاكار!
با زاده پيغمبر ما چيست تو را كار؟
كامروز حسين است به حق حجت دادار
مولا و شفيع است درين دار و در آن دار
از وسوسه اهرمن و، ديو غلط كار
حالى ز در توبه و آيين سِتِغفار
خاكى به دهن افكن و بر ديده شيطان
زد تيغ عدو و سوز به هر حمله چو خورشيد
و آن قوم سيه روى ز جان آمده نوميد
بس ضربت كارى كه زنامرد كسان ديد
در خون خود، آزاده و مردانه بغلتيد
وز هاتف غيبى علم اللَّه چو بشنيد
اشتافت ازين بقعه به سر منزل جاويد
خوش آن كه شتابد به سوى رحمت يزدان‏
افتاد چو از ضربت آن فرقه ناپاك‏
بر خاك، بهين پيكر آن شير غضبناك‏
جا كرد چو بر روى زمين آن بدن پاك‏
افزود سببى بر شرف و مرتبه خاك‏
آمد به سر كشته او سيد لولاك‏
خونى كه روان است هنوز از رگ شريان‏
رو كرد ظهير اسدى، زاده حسان‏
زى آن گله رو به چون ضيغم غژمان‏
مى‏گفت كه: امروز من و عرصه ميدان‏
من: فارس ميدانم، نى جالس ايوان‏
حالى كه ز سلطان به جهاد آمده فرمان‏
فرموده يزدان شمرم گفته سلطان‏
وزگفته سلطان، نگرم گفته سلطان‏
ناگاه بُحير، آن پسر اوس جفا كار
بنمود زكين حمله بر آن يك تنه سردار
وز هر طرف آمد به تنش ضربت بسيار
كآمد تن آن گُردِ سرافراز نگونسار
بس فخر همى كرد بُحير از درِ اين كار
گفتا خردش: وَيلَك ازين كرده و كردار!
و آن بى خرد از كرده همى گشت پشيمان‏
از بهر نمازش سوى حق روى نيازست‏
زى كند چهره و خود كعبه رازست‏
قربانِ نيازى كه از آن مايه نازست‏
سلطان عراق است و شهنشاه حجاز است‏
تا اوست در رحمت حق بر همه باز ست‏
]وين در به روى خلق جهان باز و فراز است ]
بل ذات رحيم است و بود معنى رحمان‏
ز اخبار رسيده است بدين گونه روايت‏
چون گريه كند شيعه ز آغاز حكايت‏
مروى است كه آن فرقه بى فهم و درايت‏
كافراشته در ظلم و ستم يك سره رايت‏
مهلت نه بدادند به سلطان ولايت‏
كز بهر نماز آن گهر بحر هدايت‏
همراز شود با گهر هادىِ ديّان‏
بشنو سخن از مرتبه و حشمت هاشم
درياست همى قطره‏اى از همت هاشم‏
غرق‏اند بزرگان همه در نعمت هاشم‏
در شاه پرستى زهى از خدمت هاشم‏
ما را، هله فيضى رسد از رحمت هاشم‏
داند كه به جز بار خدا قيمت هاشم؟
كز اهرمن آمد گهرى جفت سليمان‏
تعظيم كن از حشمت اين هاشم مرقال‏
آن هاشم مرقال نكو فرّ نكو فال‏
كاندر ره آل است و راه چهره به خون آل‏
زين گُرد تهمتن به پسر طعنه زند زال‏
پويان به ركابش چو ملك نصرت و اقبال‏
بسراى كه: طوبى لك ازين حشمت و اجلال‏
بر گوى: بناميزد ازين مرتبه و شان‏
فضل بن على در نظر فضل خداوند
بر بود سر از كيفر با فرّ خداوند
آن فرّ سليمان زتن اهرمنى چند
بر سوخت تهمتن ز پى چشم بد، اسپند
خون گريه كن از ماتم آن نخل برومند
گرپاى در آورد وِرا تيشه دوران‏
پس عابس فرخنده يلِ شاكرى از جاى‏
برجست و، رخش گشت پى شكر زمين ساى‏
با شوذب آزاده همى گفت: تو را راى‏
تا چيست پى خدمت شاهنشه يكتاى؟
ناليد كه: اى ميرمن، اى گرد صف آراى!
در پاى ملك سر دهد اين بى سرو بى پاى‏
كاو خسرو دين است و، بود بى سرو سامان‏
گفتا كه: مرا نيز گمان بر تو همين بود
بشتاب هلا خدمت شاهنشه ما زود
كز فرّ شهادت بر شه قدر تو افزود
ديباى سعادت را، هم تارى و هم پود
و زتوست خداوند و نبى راضى و خشنود
عقل تو درين كار، ره باديه پيمود
با عشق رخ كعبه خوشا خار مغيلان‏
چون كار چنين ديد خروشيد و بزد دست‏
خوش خوش زره و خود به‏هم برزد و بشكست‏
بسرود كه: من عاشق جانبازم و سرمست‏
عاشق نيم امروز اگر پيرهنى هست‏
با تيغ يلى كرد بسى را به زمين پست‏
در عين حيات است ولى كشته جانان‏
شير اوژن و نام آور و ضرغام و دلاور
دارنده فرخ علم لشكر داور
شيران همه در جوشن اين شبل غضنفر
كاو حمزه اول بود و، ثانى حيدر
چون شير خدا در صف كين، حيدر صفدر
در دوده هاشم لقبش: ماه منور
گرديد منوّر ز رخش عرصه ميدان‏
آن ماه بنى هاشم و، خورشيد علمدار
در شاه پرستى علم لشكر دادار
در خدمت شه، راضى ازو، احمد مختار
با حكم جهانداور و، با اذن جهاندار
غژمان شده شبل اسداللَّه، على وار
بر زد به صف لشكر چون حيدر كرار
هين قوت بازو نگر و، قدرت يزدان‏
عشق آمد و زد خيمه بر از طارم اخضر
كز خيمه چو خورشيد بر آمد على اكبر
معشوق و گرامى پسر عاشق داور
شبل اسداللَّه بود و، شبه پيمبر
بر دور پدر گشت پس از رخصت مادر
ناليد كه: اى خسرو بى ناصر و ياور!
ما ناصر حقيم و به حق ناصر ايمان‏
چون اهل حرم ناله شهزاده شنيدند
از خيمه برون آمده، زى شاه دويدند
يك باره سر انگشت تحير بگزيدند
گفتند سخن باوى و، پاسخ بشنيدند
وز فرقت شهزاده به تن جامه دريدند
سخت است بلى فرقت جان دورى جانان‏
افشاند يكى بر گل رخساره، گلابش‏
وزشانه، يك سنبل پر حلقه و تابش‏
آورد يك از پردگيان اسب عقابش‏
رخ سود به خاك قدم حضرت بابش‏
پرسيد بسى نكته و، شه داد جوابش‏
كز كار شفاعت چه رسد روز حسابش‏
در خدمت پيغمبر و، در حضرت رحمان‏
اى سلسله شيعه!بياييد بياييد
وزگيسوى او سلسله‏ها باز گشاييد
وز اشك روان گردِ ركابش بزداييد
گر ز آن كه شما مردم خورشيد ستاييد
خورشيد خدا را به خدايى بستاييد
و زمهر، نظر برمه رويش بنماييد
معشوق امام است و، بود عاشق يزدان‏
ديوانه شدم، حلقه و زنجير بياريد
سر پيچم ازين حلقه، اگر دير بياريد
سر رشته از آن زلف گره گير بياريد
يك رطل گران از كرم پير بياريد
صد حلقه كباب از جگر شير بياريد
چون قافيه صوتى به بم و زير بياريد
ديوانه‏ام از فكرت آن طرّه پرخم‏
زنجير من، آه زلف سياه است مسلم‏
زخم دل عاشق نشود طالب مرهم‏
زيرا دل عاشق طلبد زخم، دمادم‏
بى حلقه آن زلف، درين حلقه ماتم‏
ديوانه بود )محرم» در ماه محرّم‏
سنگى چه دريغ است زديوانه عريان؟!
من عاشق و ديوانه‏ام، اى خلق! بدانيد
زنهار مرا عاقل و فرزانه مخوانيد
با دل، سخن از گيسوى شهزاده مرانيد
دل را به پريشانى خود باز بمانيد
و زما بر عشاق سلامى برسانيد
كز گفته ما خون دل از ديده فشانيد
هنگام وداع است و، بود نوبت هجران‏
شهزاده اكبر، به خدا دست پيمبر
بوسيد و، على وار بزد بر صف لشكر
هر حمله او، آيتى از حمله حيدر
گفتى به صف رزم بود حيدر صفدر
اين شير دلاور كه بود شبل غضنفر
غژمان شد و بر زد به صف لشكر كافر
تا با صف گرگان چه كند ضيغم غژمان!
خورشيد ولايت به مه عارض فرزند
از مهر نظر كرد به آن نخل برومند
فرمود: درين كار، گواه است خداوند
انصار و مهاجر ز جمالش همه خرسند
چون شير رود جانب گرگ ستمى چند
تنها بود اين شير و سپه گرگ فراوان‏
هرگاه كسى شايق ديدار پيمبر
گشتى، نگرستى به رخ حضرت اكبر
خير و بركت دور ازين زمره كافر
هر سوى پراكنده شود قوم ستمگر
راضى نشود ز ايشان از كهتر و مهتر
خواندند كه: ماييم تو را ناصر و، ايدر
شمشير كشيدند پى كينه و عدوان!
شه، بانگ همى بر پسر سعد لعين زد
كاى زاده اهريمن و خواهر پسر دد
از ما چه همى خواهى اى كافر مرتد!
بادا به زمين نسل تو مقطوع، مؤبّد
اى قاتل خوبان! نبرى صرفه به جز بد
كار دو جهان بر تو مبارك نشود خَود
مردودِ خداوندى و از دوده شيطان...
فرمود: على بن حسين بن على را
بينيد همه طنطنه شير دلى را
خوانيد، چو بينيد مه روى على را
از چهر و لبش، ذكر خفى، ورد جلى را
فرّ ابدى، آيت لطف ازلى را
اكرامِ خداوند نبى راو، ولى را
اول زهمه خلق به پيغمبر يزدان...
از كوفى و شامى همه حيران جمالش‏
مندَك شده از شعشعه نور جلالش‏
اين گفت: به گيتى نبود شبه و مثالش‏
مانند پيمبر، قد و رخسار و مقالش‏
چون شير خدا يك سره شيرى است خصالش‏
خون من اگر ريزد، چون شير حلالش‏
شيرست و، برون تاخته از بيشه شيران...
تا كيست درين محنت و اندوه مرا يار
كز گريه كنم يارى پيغمبر مختار
زين درد كه سوزد جگر حيدر كرار
خود تا به كجا باز رسد خاتمتِ كار
اين اول زارى است به آهنگ دل زار
هين اسب عقاب آمده بى آن شه صفدار
رخ داده مگر حادثه‏اى در صف ميدان؟!
كاى اسب عقاب! آن خلف شيرخدا كو؟
معناى حق و صورت پيغمبر ما كو؟
آن ماه بنى هاشم خورشيد لقا، كو؟
در محفل سربازان، آن شمع هدى‏ كو؟
آن قبله حق، كعبه ارباب صفا كو؟
آن، صدق ذبح عظيم از شهدا، كو؟
كز فرّ »فَدَيناه« بود قابل قربان...
زندگينامه‏
محمد )جيحون» يزدى ملقب به تاج الشعراء به سال 1250 ه . ق در يزد به‏دنيا آمد و در سال 1302 ه . ق در كرمان بدرود حيات گفت.
وى تحصيلات متداوله زمانه خود در زادگاهش يزد فرا گرفت و به‏سبب آزردگى‏هايى كه از همشهريانش داشت ترك وطن كرد و چندى درشهرهاى استان آذربايجان، تهران،قم و اصفهان گذراند و سرانجام در كرمان اقامت گزيد و در 52 سالگى درهمين شهر درگذشت.
جيحون از شاعران نام آشناى دوره ناصرى است و منظومه‏هاى شيوايى‏كه از او به جاى مانده از قدرت طبع او حكايت دارد.
وى در اغلب قالب‏هاى شعرى طبع آزمايى كرده ولى در سرودن مسمط وقصيده قدرت هنرى و خلاقيت‏هاى ذوقى و كلامى خود را بيشتر آشكارساخته است.
ديوان كامل اين شاعر پر آوازه آيينى بارها به چاپ رسيده است. در آغازديوانش، »نمكدان« او به شيوه گلستان سعدى خودنمايى مى‏كند و خالى ازلطف نيست.
سبك شعرى‏
جيحون اگرچه در غزل از سبك عراقى پيروى مى‏كند، ولى وجهه غالب‏شعرى او از لحاظ سبك‏شناسى، در سبك خراسانى شكل مى‏گيرد، خصوصاًقصايد و مسمطات او كه نشان مى‏دهد سراينده آنها از ادامه دهندگان راه بانيان‏نهضت بازگشت ادبى است.
جيحون يزدى از شعراى پر آوازه آيينى در عصر ناصرى است و مسمطوى در منقبت اميرمؤمنان على)ع» كه باتشبيبى بسيار زيبا آغاز مى‏شود، ازبهترين آثار منظوم آيينى اوست.
جيحون چند مربع تركيب و مثنوى و مخمس عاشورايى دارد كه از زمانه‏او تاكنون مورد استفاده شيفتگان ادب عاشورا و ستايشگران آل اللَّه قرار داشته ونام او را زنده نگاه داشته است.
اشعار عاشورايى جيحون در شمار آثار فخيم و ممتاز آيينى دوره قاجاريه‏نيست، ولى فرازهايى از اشعار ماتمى او در رثاى سالار شهيدان و شهداى‏كربلا بسيار معروف و زبان زد عام و خاص بوده و هست.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در اين قسمت به نقل چند نمونه منتخب از آثار جيحون بسنده مى‏كنيم وعلاقمندان اين گونه آثار را به مطالعه مراثى منظوم او و مراجعه به ديوانش فرامى‏خوانيم.
در شهادت حضرت على اصغر)ع»
اى حرم و كعبه ات زحلقه به گوشان!
وى دل داناى تو، زبان خموشان!
با توكه گفت از حسين، چشم بپوشان؟
خاصه در آن دم كه اهل بيت، خروشان‏
نزدش با اصغر آمدند، معجَّل‏
گفتند: اين طفل گو چو بحر نجوشد
نيست چو ما كز عطش به صبر بكوشد
اشك بپاشد چنان، كه خاك بپوشد
رخ بخراشد چنان، كه جان بخروشد
گاهى، ناخن زند به سينه مادر
گاهى، پيچان شود به دامن خواهر
بارى، از ما گذشته چاره اصغر
يا بنشانش شرار آه چو آذر
يا ببرش همرهت به جانب مقتل‏
شه زحرمخانه‏اش ربود و روان شد
پير خرد، همعنان بخت جوان شد
زين پدر و آن پسر به لرزه جهان شد
آمد و آورد و، هر طرف نگران شد
تا به كه سازد حقوق خويش مدلَّل؟
گفت كه: اى قوم! روح پيكرم اين است‏
ثانى حيدر، على اصغرم، اين است‏
آن همه اصغر بُدند، اكبرم اين است‏
حجت كبراى روز محشرم، اين است‏
رحمى! كش حال بر فناست محوَّل‏
او كه بدين كودكى گناه ندارد
يا كه سر رزم اين سپاه ندارد
ز آن كه بس افسرده است، آه ندارد
جاى دهيد آنكه را پناه ندارد
پيش كز ايزد بريد كيفر اكمل‏
ناگه آن قوم از سعادت محروم‏
حرمله‏اش، تير كينه راند به حلقوم‏
حلق وِرا خست و جست بر شه مظلوم‏
وز شه مظلوم، آن سه شعبه مسموم‏
* * *
در رثاى اهل بيت مطهر
اى فلك! تو با نيكان دايم از چه‏اى بدخواه؟
عترت نبى، و آن گه مجلس عبيداللَّه؟!
مجلسى كه اطرافش بسته ره ز نامحرم‏
اهل بيت پيغمبر چون در او گشايد راه؟
كودكان بى ياور، مادران بى فرزند
بسته كس بغل؟ اى داد! خسته كس به نى؟ اى‏آه!
زخم قوم پر نيرنگ، بر لب حسين از سنگ‏
غرق خون شوى اى مهر! سرنگون شوى اى ماه!
از تو حضرت سجاد آن قدر به رنج افتاد
كز نشست او مى‏داشت زاده زياد اكراه!
بلكه چون سخن فرمود، لب به كشتنش بگشود!
وز زنان بيكس خاست الخدر! و واغوثاه!
زينبى كه در يك روز داغ شش برادر ديد
مى‏برى اسيرش باز نزد دشمنى جانكاه؟!
از اسيرى اش بگذر، بر غريبى اش منگر
حكم قتل او از چيست؟ لا اله الا اللَّه!
از مراثى‏ات )جيحون»! شد دل ملايك خون‏
طبع تو بلند، اما زين فسانه كن كوتاه
در شهادت حضرت حرّ
چون طليعه ى صبح عاشورا دميد
ديد حر كز وضع جيش انگيختن‏
در دو سو، كار است بر خون ريختن‏
پس به خود گفتا كه: اى سرگشته حر!
از پى باطل زحق برگشته حر!
قند مى‏پختى، شرنگ آمد پديد
صلح مى‏جستىّ و، جنگ آمد پديد
به كه حال از كفر، زى ايمان شوى‏
اهرمن بنهى، سوى يزدان شوى‏
ز انقلابش، جيش گفتندى كه خير!
تو جز از حق، مى‏نترسيدى زغير
دشت كين، جنگ دليران ديده‏اى‏
كام اژدر، جنگ شيران ديده‏اى‏
چون شد اكنون كز غريبى كم سپاه‏
كوه اندامت ندارد وزن كاه؟
گفت: سير خلد و دوزخ مى‏كنم‏
عارفانه، طىّ برزخ مى‏كنم‏
يك طرف: پيغمبر و، يك سو: يزيد
»ادخلوها« جفت با »هل من مزيد«!
پس دو دست خود زغم بر سر گرفت‏
فطرتش هم، تيغ و قرآن برگرفت‏
گفت: اى دادار غفار الذنوب!
كاشف الاسرار و ستّار العيوب‏
گر دل خاصان تو بشكسته‏ام‏
باز، دل بر عفو عامت بسته‏ام‏
گفت: از حر، مر شهِ دين اسلام‏
كى گمان كردم كه كوفى بيوفاست؟
همچو نمرودش، سرجنگ خداست؟
توبه كردم، ليك توّابم تويى‏
عفو خواهم، ليك وهابم تويى‏
مهر تو، فرعون را موسى‏ كند
جذبه‏ات، دجال را عيسى كند
گر به قرآن بخشى ام، شرمنده ام‏
ور به تيغم سر ببرى، بنده ام‏
گر بخوانى، خيمه بر گردون زنم‏
ور برانى، غوطه اندر خون زنم‏
چاكرم، از لطف اگر بنوازى ام‏
شاكرم، از قهر اگر بگدازى‏ام‏
* * *
حر چو الطاف شه اندر خويش ديد
عشق واپس مانده را، در پيش ديد
پس زه شه جست اذن، گفتا خير باد!
شد به رزم و، جيش را آواز داد
كاى گروه دونِ دور از عافيت‏
بى نصيب از مبدا و از عاقبت‏
رفته‏ام گريان و، خندان آمدم‏
رفته‏ام مور و، سليمان آمدم‏
تن نهادم، پاى تا سرجان شدم‏
جان چه باشد؟ جملگى جانان شدم‏
از همه بيگانه، با حق آشنا
گرچه من رستم زجان، ليك اى سپاه‏
شرم داريد از رسول و از اله‏
اين بگفت و تيغ خصم افكن كشيد
برق مانا، رخت زى خرمن كشيد
خورد و زد تيغ سبك، گرز گران‏
رفت و آمد، گه كنار و گه ميان‏
ناگهانش اسب پى كردند و، وى‏
خود پياده رزم را افشرد پى‏
چون فتاد از پشت زين آن با شكوه‏
گفتى از پشت نسيم، افتاد كوه!
شد همى تيغى به جسمش جاى گير
همچو برق اندر دل ابر مَطير
بود او را نيمه جانى، كز امام‏
ديد بر بالين خود جانى تمام‏
زير لب، خندان سوى جنّات رفت‏
از صفت بگسست و، سوى ذات رفت‏
طبع )جيحون» تا كه حر را بنده شد
از مقالش، صفحه مشك آكنده شد
26. سلطانى كلهر كرمانشاهى »1303 - 1247)
زندگينامه‏
زادگاهش كرمانشاه و متخلص به »سلطانى« و از شعرا و نويسندگان بنام‏سده سيزدهم هجرى است.
سيد احمد ديوان بيگى شيرازى در شرح احوال او مى‏نگارد:
»... الحال كه سال هزار و دويست و نود و شش است، چهل و هفت سال ازعمرش گذشته و يكى از اعاجيب روزگار و علامات قدرت پروردگار است.زمانه سازى نمى‏دانم و عبارت‏پردازى نمى‏توانم، اما آن قدر مى‏بينم كه از هرعلمى سخن رود، آگاه است و به هر طريق كه مى‏پويى همراه. عرفا او را ازخود مى‏انگارند و علما عالمش مى‏پندارند و اهل‏ادب بر تقدمش اذعان دارندو شعرا از اساتيدش مى‏شمارند... مردى است افتاده و آرام و رفيق و انيس وشفيق و كليه اهل ادب را خير جليس... اما خاتمه حال خيريت مآل او اين كه‏در جمادى الاولى سنه يك هزار و سيصد و سه از كرمانشاه نوشته بودند كه‏خان سلطانى در ماه قبل به رحمت الهى واصل شد - رحمة اللَّه عليه - و اين‏فقير در ماده تاريخش گفته‏ام: »سلطان شهيد، يار با سلطانى‏ست« و »سلطان‏شهيدان شفيع سلطانى باد!«... در ماده تاريخ اول، مراد از سلطان شهيد،ناصرالدين شاه قاجار مى‏باشد.
در باغ هزار گل )تذكره سخنوران كرمانشاهان» آمده است:
»... او داراى حافظه‏اى بسيار قوى بود به طورى كه اگر مطلبى را يك بارمى‏خواند يا مى‏شنيد آن را به خاطر مى‏سپرد و بيش از چهل هزار بيت شعرعربى و فارسى را از بر داشت. در حسن خط نيز شهره بود و به طورى كه‏نوشته‏اند اشعارش در حدود هفتاد هزار بيت مى‏باشد. آثار منظوم و منثورسلطانى عبارتند از:
1. ضياء الفرقدين: مثنوى در بحر رمل در حدود 5 هزار بيت در مصيبت‏سيدالشهداء حسين بن على)ع».
2. حديقة الاعجاز: مثنوى در بحر خفيف مشتمل بر مناقب حضرت مولا3. هفت اورنگ: مثنوى در بحر خفيف در حدود 5 هزار بيت شامل هفت مجلس‏بهرام گور.
4. قصه عجيب و غريب: در داستان هزار و يكشب در حدود 9 هزار بيت دربحر تقارب.
5. غزليات، مثنويات و مراثى.
6. مثنوى مينوسر: در ذكر مصيبت امام حسين در بحر تقارب.
7. ليلى و مجنون: به طرز نظامى و اميرخسرو.
8. ديوان قصايد: در حدود بيست و پنج هزار بيت.
9. گلستان مراد: در مدايح دولتمردان.
10. بحر البكاء: در سوگ سرور آزادگان جهان حسين بن على)ع».
11. بدايع الوقايع: در تاريخ وقايع جهان.
12. طراز البيان: ترجمه تاريخ ابن خلّكان.
13. درّة السلطانيه: در تاريخ آل عثمان.
14. تصحيح ديوان اميرمعزى.
15. مناقب حساميه: در تاريخ حكومت كرمانشاه و كردستان.
16. قصايد سلطانيه: كه به سال 1337 ه . ق به چاپ رسيده.
سلطانى بنا به گفته صاحب حديقه در 1303 وفات يافته... و حال آن كه‏مرحوم باقر شاكرى در تذكره مختصر شعراى كرمانشاه 1250 را سال ولادت‏و1307 را سال وفات سلطانى دانسته‏اند...«
»بنا به نوشته مؤلف مجمع الفصحاء )ج 4، ص 342 تا 350) سلطانى داراى‏تأليفات ديگرى نيز بوده است: نجات الثقلين فى مقتل الحسين، مثنوى تمثال البديع‏به وزن مخزن الاسرار، شكرستان به وزن حديقه، مثنوى نور اليقين بر وزن رمل،گنج بادآور، كتابى در قواعد قافيه و عروض. تذكره موسوم به مطلع شعرى درذكر اشعار معاصرين.
سبك شعرى‏
سلطانى علاوه بر اشرافى كه بر دواوين شعرا، فنون ادبى و دقايقى كلامى‏داشته، از طبع بسيار توانايى نيز برخوردار بوده و به شيوه متقدمين طبع‏آزمايى مى‏كرده و طبعش بيشتر به سبك خراسانى متمايل بوده است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
متأسفانه مثنوى ماتمى ضياء الفرقدين، مثنوى عاشورايى مينوسر و ديوان‏قصايد و اشعار او را در اختيار نداريم تا در مورد آنها اظهار نظر كنيم. ازمطالبى كه در شرح احوال وى آمده است پيدا است كه محضر او براى شعراى‏همعصرش مغتنم و وجودش انجمن افروز اهل ادب بوده است و مسلماًمنظومه‏هاى شيواى عاشورايى او با تأثيرات دامنه‏دارى در شعرايى كه با اومعاشر بوده‏اند، همراه بوده است و كسانى كه توفيق مرور اين گونه آثار او راداشته‏اند از اين تأثيرپذيريها به دور نمانده‏اند.
برگزيده آثار عاشورايى‏
دو بند از تركيب بند حسينى او در تذكره حديقة الشعراء آمده است كه عيناًنقل مى‏كنيم:
1
اين منم بنهاده سر در سجده گاه راستين‏
اين منم چون آسمان خم كرده پشت بندگى‏
در حريمى كآسمان از حرمتش بوسد زمين‏
اين منم با زائران، گرد ضريحى در طواف‏
كش بود برتر شكوه از كرسى و عرش برين‏
اين منم بهر زيارت در مقام قرب دوست‏
با گروه قدسيان عالم بالا، قرين‏
اين منم كز فخر بر نه گنبد چرخم عروج‏
در رواق عرش طاق سبط خير المرسلين‏
اين منم در منزلت انباز با روح القدس‏
اين منم در مرتبت همراز با روح الامين‏
اين منم كز روزگارم بهره، اقبالى چنان‏
اين منم كز كردگارم يار، توفيقى چنين‏
مورم، اما دست بر ملك سليمان يافتم‏
ره چو بردرگاه شاهنشاه ايمان يافتم
2
كيست كش روى ضراعت سوى اين درگاه نيست؟
و آن كدامين كس‏كه در كوى تو او را راه نيست؟
نيست بر روى فقيران بسته هرگز باب تو
باز اگر باب كريمان گاه هست و، گاه نيست‏
شرط بذل نعمت، استحقاق مسكينان بود
ورنه تأخير و قصورى در عطاى شاه نيست‏
هم ازين معنى ز )حافظ» عرضه دارم يك دو بيت‏
»هرچه هست از قامت ناساز بى‏اندام ماست‏
ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست‏
هر كه خواهد گو بيا و، هر كه خواهد گو برو
كبر و نازِ حاجب و دربان درين درگاه نيست«
طرفه نبود گر به )سلطانى» درين نظم متين‏
قدسيان عالم بالا سرايند: آفرين
27. وفائى شوشترى )متوفاى 1303 ه . ق»
زندگينامه‏
نامش ملا فتح‏اللَّه تخلص شعرى‏اش »وفايى« فرزند ملاحسن، از علما وعرفاى با تقواى سده سيزدهم هجرى است. پدرش از علماى بنام زمانه خود بوده‏و با مرحوم حاج‏شيخ جعفر شوشترى معاصر و معاشر بوده است. نياى‏بزرگوارش ملا رحيم شوشترى نيز از علماى مورد احترام عصر خود به شمارمى‏رفته.
در مقدمه ديوان چاپى او آمده است:
»... وفائى شوشترى به زيارت بيت‏اللَّه الحرام و مدينه منوره و ائمه بقيع‏عليهم‏السلام نايل و خدمت بسيارى از بزرگان عرفا و فقرا رسيده و از محضرمبارك شان كسب فيض نموده و سرانجام خود شاگردانى شايسته و دانشمندتربيت كرده است. وفائى شوشترى با اين كه از اجله عرفا و علماى زمان خودبوده و به دقايق و ظرايف فقر و عرفان آگاهى كامل داشته است، اما به مصداق»العلم حجاب الاكبر« هرگز به معلومات ظاهرى توجه نداشته و تنها به‏دوستى و محبت مولى الموحدين اميرالمؤمنين و اولاد معصومين آن‏اشعار وفايى شوشترى. 2. سراج المحتاج در سير و سلوك. 3. الجبر والاختيار 4.اطباق الذهب. 5. شهاب ثاقب در رد صوفيه به امر آيت‏اللَّه حاج شيخ جعفرمجتهد شوشترى تأليف كرده است. سرانجام اين شاعر و مداح با اخلاص درماه رجب المرجب 1303 ه . ق دعوت حق را لبيك گفت و در جوار بارگاه‏ملكوتى اربابش اميرالمؤمنين)ع» به خاك سپرده شد... . لازم به تذكر است چون‏در حاشيه بعضى از نسخه‏هاى ديوان وفائى شوشترى اشعارى با تخلص)مداح» شوشترى به چاپ رسيده است، اين امر بعضى از بزرگان و صاحبان‏تذكره را به اشتباه انداخته و آن دو را يكى پنداشته‏اند و حال اين كه مداح‏شوشترى نامش ميرزا عبدالرسول فرزند ملا عبداللَّه مى‏باشد... .«
سبك شعرى‏
وفائى شوشترى طبع بسيار توانا و وقادى داشته و در انواع اوزان عروضى‏خصوصاً اوزان مطنطن و دامنه‏دار آثار بسيار پر شور و بديعى را به گنجينه‏شعر آيينى در زبان فارسى افزوده كه جلوه‏هاى معرفتى در آنها موج مى‏زند.وى در سبك عراقى و به سبك بزرگان سخن پارسى طبع آزمايى كرده و اين‏شيوه بيانى را براى به تصوير كشيدن مفاهيمى كه در ذهن خود داشته برگزيده‏است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
وفائى شوشترى از چهره‏هاى ممتاز و شاخص شعر آيينى در سده‏سيزدهم هجرى است، ولى متأسفانه به جز خواص از اهل ادب، با آثار اوآشنايى چندانى ندارند و نام اين شاعر با اخلاص و تواناى آيينى و آثار منظوم پرشور او را هاله‏اى از گمنامى فرا گرفته است و آن چه از آثار او مورد استفاده‏مؤمنان)ع» مى‏باشد و مراثى رسا و شيواى او به دست فراموشى سپرده شده‏است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
مرحوم وفائى شوشترى داراى آثار ماتمى پرشورى در انواع قالب‏هاى‏شعرى است و تركيب 23 بندى او نيز در ميان مراثى منظوم وى داراى منزلت‏خاصى مى‏باشد. وى در اشعار خود، از صنعت مبالغه، فراوان بهره برده است.مثنوى عاشورايى وى، نمونه بارز مبالغه و حتى غلوّ است كه نشان از علاقه‏فراوان وى به شهيد كربلا دارد. براى تيمّن و تبرّك، برگزيده‏اى از آثار منظوم‏عاشورايى او را براى ثبت در اين تذكره انتخاب كرده‏ايم:
در حماسه شهادت حضرت عباس)ع»
عباس اگر كه دست به شمشير بر زند
يك باره شعله بر همه خشك وتر زند
از تيغ آبدارش اگر يك شراره‏اى‏
گردد عيان، به خرمن هستى شرر زند
از قتل خود خبر نشود تا به روز حشر
بر فرق هر كه تيغ بلا بيخبر زند
از بس كه هست چابك و چالاك و تند و تيز
شمشير نارسيده به مغفر، به سر زند!
سازد دونيم پيكر او، بى زياد و كم‏
از خشم هر كرا كه به سر يا كمر زند...
گر يك شرر ز شعله تيغش رسد به خصم‏
تا روز حشر نعره: هذا السَقَر زند...
ما را زبان به وصف تو قاصر بود، ولى‏
تا شد به مدحت تو )وفائى» سخن سراى‏
نطقش هزار طعنه به قند و شكر زند
سقا نديدم و نشنيدم به روزگار
از سوز تشنگى، شررش بر جگر زند
در حماسه جانبازى حضرت على اكبر)ع»
خواهد اگر به جلوه آن روى منور آورد
آينه جمال خورشيد، مكدّر آورد
جز رخ و زلف و قامت معتدلش درين جهان‏
كس نشنيده سرو را سنبل و گل، بر آورد
برگذرد به هر زمين با قد و قامتى چنين‏
تا به قيامت از زمين، سرو و صنوبر آورد
گيسوى چون كمندش افكنده ز دوش تا كمر
تا به كمند و بند خورشيد به چنبر آورد
وه چه على اكبرى! آن كه چو مهر خاورى‏
بر گذرد ز چرخ، اگر هى به تكاورآورد
بر گذرد ز چرخ و از سمّ سمند تيز تك‏
شكل هلال و اختر و ماه مصور آورد
در گه رزم، رمحش از رامح چرخ بگذرد
نيزه او شكست بر گنبد اخضر آورد
الحذر!الحذر! به گردون رسد از نبرد او
بانگ امان و الامان، گوش جهان كر آورد
العجل! العجل! زتيغش به قتال دشمنان‏
در صف كارزار با شوكت و سطوت نبى‏
بر همه ظاهر و عيان صولت حيدر آورد
شور شهادتش به سر بود وگرنه كى توان‏
تيغ به تاركش فرو منقذ كافر آورد؟
بهر طراز نيزه مى‏خواست كه بر سر سنان‏
كاكل غرقه خون و، آن جعد معنبر آورد
خواهد اگر رقم كند قصه تشنه كامى اش‏
كلك )وفائى» از غمش شعله آذر آورد
تركيب‏بند عاشورايى‏
1
در كربلا چو محشر كبرى شد آشكار
گشتند دوزخى و بهشتى به هم دچار
بودند خيل دوزخى آن روز شاد كام‏
اما بهشتيان، همه لب تشنه و فكار
اهل بهشت را جگر از قحط آب، آب‏
در كام اهل دوزخ و نار، آب خوشگوار
آن ساقيان كوثر و آن شافعان حشر
گشتند تشنه، طعمه شمشير آبدار
آتش به خيمه گاه زدند، اين روا نبود
كز دوزخى به كاخ بهشتى فتد شرار...
زينب چو ديد پيكر صد پاره حسين‏
غلتان به خاك ماريه با قلب داغدار...
نوعى، كه زد به خرمن هفت آسمان شرار
گفتا: تويى برادر زينب، تويى حسين؟!
آيا تويى كه از تو مرا بود اعتبار؟...
پس روى خويش سوى نجف كرد و، بازگفت‏
كاى باب تاجدار من! اى شير كردگار!
آخر مگر نه ما همه، ذريه توايم‏
در چنگ خصم همچو اسيران زنگبار؟
آخر مگر نه اين تن بى سر حسين توست؟
كافتاده پاره پاره درين دشت فتنه بار
يك دم بزن به قايمه ذوالفقار دست‏
بر كش پى تلافى، ازين قوم دون دمار
در نظم و نثر مرثيه ات گر مدد كنند
مزدت همين بس است )وفائى»! به روزگار
2
ميزان حسن و عشق چو با هم قرين فتاد
سهم بلاى او به امام مبين فتاد
عشقش عنان كشيد زيثرب به كربلا
كوشيد تا كه كار به عين اليقين فتاد
در دشت عشق تاخت سمند آن قدر كه كار
از عشق درگذشت و، به عشق آفرين فتاد
از تاب تشنه كامى اطفال شد چنان‏
كز تاب، پيچ و تاب به حبل المتين فتاد
از بهر سجده، شكركنان بر زمين فتاد
ساكن شد آسمان و، زمين گشت بى سكون‏
از زين چو بر زمين شه دنيا و دين فتاد...
از كينه گشت سر به سر نيزه‏اش بلند
عريان به خاك آن بدن نازنين فتاد
خاتم برفت از كفش آن سان كه جبرييل‏
بر زدفغان: ز دست سليمان، نگين فتاد...
يك سر، حريم او چو اسيران زنگبار
هر يك چو آفتاب به جمّازه‏اى سوار
5
بر زخمهاى پيكرت ار اشك مرهم است‏
پس گريه تا به حشر بر آن زخمها، كم است‏
ز آن ناوكى كه بر دلت آمد زشست كين‏
خون دل از دو ديده روانم دمادم است‏
ز آن تيغ كين به فرق تو، تا حشر خاك غم‏
بر فرق ما همين نه، كه بر فرق عالم است‏
از پيچ و تاب تشنگى ات بر لب فرات‏
چشم جهانيان همه چون دجله و يم است‏
تنها همين فرات نشد از خجالت، آب‏
از روى تو فرو به زمين رفته، زمزم است‏
اى تشنه‏اى كه از اثر اشك ماتمت‏
تا روز حشر، گلشن دين سبز و خرم است‏
بر ممكنات، جمله چو دريا و شبنم است‏
از بس مصيبت تو عظيم او فتاده است‏
نام تو و شكسته دلى هر دو با هم است...
شادى به ما همين نه محرم حرام كرد
هر مه به ياد روى تو ما را محرم است‏
گويند: در بهشت برين، جاى گريه نيست‏
گر نيست گريه بر تو، مرا جاى ماتم است‏
هر جا كه ماتمت بود، آنجا بهشت ماست‏
جايى كه نيست ماتمت، آنجا جهنم است‏
عهدى كه با تو بسته )وفايى» به عهد خويش‏
صد شكر كز وفاى تو آن عهد، محكم است‏
بر عهده وفاى تو باشد اميدوار
كآيى زلطف بر سر او، گاه احتضار
8
چون شهسوار عشق به دشت بلا رسيد
بر وى ز دوست تهنيت و مرحبا رسيد
كرد از نشاط، هر وله با يك جهان صفا
از مروه وفا چو به كوى صفا رسيد
تذكار عهد پيش و، بلاى الست شد
آمد بشارتش كه: زمان وفا، رسيد
چون در ازل به جان تو خريدار ما شدى‏
اكنون بيا كه وقت اداى بها رسيد
ما خود به عهد، ثابت و بر وعده، صادقيم‏
با جان شتاب كن كه زمان لقا رسيد
جان ده به كام دل، كه نخواهد »بدا« رسيد...
بشكفت غنچه دلش از شوق همچو گل‏
از گلشن وفا چو به وى اين ندا رسيد
خون از زمين به جوش و، به گردون شدى خروش‏
بر روى خاك تيره چو خون خدا رسيد...
دلهاى اهل بيت در آن سرزمين شكست‏
چون كشتى نجات به درياى خون نشست
11
اى خاك كربلا! تو بهشت برين شدى‏
ز آن رو كه جاى خسرو دنيا و دين شدى‏
نازى اگر به كعبه و، بالى اگر به عرش‏
زيبد، چو جاى آن بدن نازنين شدى‏
هستى زمين و، قدر تو از آسمان گذشت‏
يا حبّذا! زمين كه به از هر زمين شدى‏
خوابيده بس كه سبز خطان در تو گلعذار
يك باغ پر زنسترن و ياسمين شدى‏
از نافه‏هاى خون زغزالان هاشمى‏
باللَّه خطاست گويمت ارمشك چين شدى‏
جان جهان چو در تو نهان شد به روزگار
ز آن جان پاك، منظر جان آفرين شدى‏
بگزيده جاى در تو چو آن شاهباز عرش‏
تا روز حشر، مهبد روح الامين شدى‏
ز آن شد كه كعبه دل اهل يقين شدى‏
خورشيد اگر كند زتو پيوسته كسب نور
ز آن رو بود كه مطلع انوار دين شدى‏
بوى بهشت از تو رسد بر مشام جان‏
اى خاك تا به نكهت سيبش قرين شدى‏
از عرش چون فتاده به فرش تو گوشوار
زيبد اگر به چرخ زنى چتر افتخار
18
آن كشته‏اى كه نيست جزايى براى او
غير از خداى او كه بود خونبهاى او؟
آن كشته‏اى كه حيدر و زهرا و مصطفى‏
دارند صبح و شام به جنت عزاى او
آن كشته‏اى كه شمه‏اى از شرح ماتمش‏
خواند از براى موسى عمران، خداى او
آن كشته‏اى كه ساخت خداوند كردگار
سر تا به سر جهان همه ماتمسراى او
آن كشته جفا كه جز او هيچ كشته‏اى‏
هرگز نشد جدا سر او از قفاى او...
از سر چو شد عمامه و، از دوش او ردا
گرديد كبرياى خدا، رداى او
كاش آن زمان كه در ره جانان شد او فدا
جان جهانيان همه مى‏شد فداى او...
معراج آخرش: زِهر انديشه برتر است‏
28. روشن اردستانى اصفهانى )ف 1305 ه . ق»
زندگينامه‏
ملا محمد صادق )روشن» اردستانى فرزند محمد طاهر از شعراى بلندپايه دوره ناصرى است. رضا قلى خان هدايت در شرح احوال او مى‏نگارد:
»روشن اصفهانى، اسمش ملا محمد صادق و از معارف شعراى معاصرين‏است. به قدر كفاف تحصيل اخلاق و اوصاف پسنديده كرده، مردى عاشق‏پيشه، صافى انديشه، با ذوق و صفاست و خاطرش مايل به صحبت فضلا وعرفاست. از فنون حرفت به مكسب وراقى ميل كرده و در صحافى با قدرتى‏وافى است«، وفات روشن را به سال 1305 ق نوشته‏اند.
سبك شعرى روشن اردستانى‏
روشن اردستانى، شيوه بيانى خود را وامدار سبك عراقى است و غزليات‏پر شور و شيواى او را نه تنها بايد در شمار بهترين غزليات دوره قاجاريه به‏حساب آورد بلكه برخى از غزليات او در زمره بهترين غزليات زبان فارسى‏است. براى نمونه به اين غزل او توجه كنيد:
به در كعبه، سحرگه من و دل دست زديم‏
به اميدى كه درين خانه كسى هست، زديم‏
لاجرم دست ارادت به در پيرمغان‏
خادم كعبه چو در بر رخ ما بست زديم‏
تا نگيرند پى خون كسى دامن مان‏
خويش را، بر صف پرهيزكنان مست زديم‏
لب ساقى به لب جام چو پيوست، زديم‏
زير و بالا همه چون جلوه گه طلعت اوست‏
گه سراپرده به بالا و گهى پست زديم‏
فال بى‏دولتى و، قرعه بدبختى خويش‏
رشته الفت ما دوست چو بگسست، زديم‏
آسمان كرد سيه روز و پريشان ما را
كه چرا در خم گيسوى بتان دست زديم؟
بنده سرو چو از راه تو برخاست شديم‏
گردن شمع چو در پيش تو بنشست زديم‏
من و )روشن» اگر از خويش نرسيتم، ولى‏
دست در دامن آن كس كه زخود رست زديم
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
متأسفانه روشن اردستانى همانند تنى چند از شعراى نامدار دوره قاجاريه‏كه به خاطر آزادگى و مناعت طبع حاضر به مداحى سلاطين قاجار نشده‏اند، درهاله‏اى گمنامى قرار گرفته و اغلب تذكره‏نويسان اين دوره از پرداختن به شرح‏احوال و آثار او خوددارى كرده‏اند، ولى جاذبه‏هاى شعرى روشن اردستانى به‏حدى است كه خواص اهل ادب با چشم احترام به وى مى‏نگرند و شيفتگان‏ادب عاشورا نيز از ديرباز با اشعار پرشور و بلند عاشورايى او ارتباطى تنگاتنگ‏دارند.
برگزيده آثار عاشورايى‏
روشن اردستانى علاوه بر اشعار بنلد آيينى كه در مناقب حضرات معصومين‏ماتمى در زبان فارسى به‏شمار مى‏رود.
تركيب 27 بندى او در مراثى سالار شهيدان و شهداى كربلا كه هر بند آن‏داراى يازده بيت است در شمار شيواترين و موفق‏ترين تركيب بندهاى‏عاشورايى است، علاوه بر آن تركيب‏بند ماتمى ديگرى دارد در 13 بند به‏استقبال از محتشم كاشانى و چند قصيده و مثنوى عاشورايى ديگر كه هر كدام‏از منزلت ادبى خاصى برخوردارند و ما به نقل نمونه‏هايى از آثار عاشورايى‏اين شاعر بزرگ آيينى در سده سيزدهم بسنده مى‏كنيم:
شاهى كه برگزيده زكونين داورش‏
بر صدر قدر كرده به عزت مصدّرش‏
در عهد مهد، خدمت او كرده جبرئيل‏
پرورده در كنار به حرمت پيمبرش‏
بيرون ز درك و وهم و گمان است طينتش‏
خارج ز بحر كون و مكان است گوهرش‏
فردوس، قلعه‏اى است ز شاداب گلشنش‏
كونين، بقعه‏اى است ز آباد كشورش‏
بحرى است جاه او، كه بود عرش ساحلش‏
فلكى است قدر او، كه بود چرخ لنگرش‏
فرسوده قبه‏اى بود از خرگه جلال‏
اين گوى تابناك منير مدوّرش...
در بدو آفرينش عالم كه امر كن‏
مى بست نقش گنبد نه توى اخضرش‏
دست قضا به خامه قدرت نوشته بود
توقيع »سيد الشهدايى« به محضرش...
پيوسته مى‏كشيد در آغوش، احمدش‏
مى‏گفت: از من است حسين‏و، من از حسين‏
مى‏داد بوسه بر لب و دندان، مكررش...
هر روزه بهر كسب شرف، قدسيان عرش‏
گردند گرد قبه به سان كبوترش‏
خواندند از براى هدايت به سوى خويش‏
گمراه كوفيان ستمكار ابترش‏
در رفتن به كوفه، نمودند ناگزير
از نامه‏هاى محكم بيحد و بيمرش...
آورد از مدينه چو رو در ديارشان‏
بستند راه رجعت و، خستند خاطرش!....
جويد به هر دو كون، توسل به آن جناب‏
)روشن» كه هست نامه زقطران سيه ترش‏
دارد اميد آن كه رهاند زفيض عام‏
از تنگناى دوزخ و سوزنده آذرش
پنجمين بند از تركيب 27 بندى او
اى اشك و آه! نوبت امداد و يارى است‏
اى ناله! وقت نوحه و فرياد و زارى است‏
اى ديده! خون ببار كه گاه گرستن است‏
اى سينه! چاك شو كه گه سوگوارى است‏
اى جان! به لب نيامده‏اى، انتظار چيست؟!
وقت درنگ نيست، گه بيقرارى است‏
اى دل! هنوز خون نشدى، غيرتت كجاست؟!
تنها برهنه ماند و نگفتى: چه ذلت است؟!
سرها به نيزه رفت و نپرسى: چه خوارى است؟!
هنگامه عزاى جگر گوشه رسول‏
شد گرم و، اشك از مژه خلق جارى است‏
آفاق، از مصايب او مى‏دهد خبر
حاجت كجا دگر به مصيبت نگارى است؟
زخم خدنگ ماتم مظلوم كربلا
مرهم‏پذير نيست، كه بسيار كارى است‏
هر ديده‏اى كه از غم او اشكبار نيست‏
روز جزا، ذخيره او: شرمسارى است‏
ماه محرم است و، بهار مصيبت است‏
بازت مگر به كار عزا انتظارى است؟
برخيز و ساز قافله اشك و آه كن‏
وز دود آه، روى جهان را سياه كن
9
بستند چون به سرور دين رهگذارها
كافر پيادگان و، ستمگر سوارها
آماده شهيد شدن گشت و، باز كرد
از پشت اشتران سبك سير، بارها
پس خيمه‏ها زدند به پهلوى يك دگر
شد هر يكى: قرارگه بيقرارها
انصار حق، ستاده در اطراف خيمه گه‏
گفتا به همرهان كه: درين دشت فتنه خيز
از خون من شكفته شود لاله زارها
هر كس كه نيست مرد شهادت، برون برد
رخت حيات خويش ازين گير و دارها
بى غيرتان، نموده بر آن شهريار پشت‏
كردند رو به جانب شهر و ديارها
يك يك، شكسته بيعت و برتافته عنان‏
تازان به دشتها و، گريزان به غارها
تن پروران، طريق سلامت گرفته پيش‏
ماندند گرد سرور دين، جان نثارها
شد آتش قتال، فروزان و اندر آن‏
شمشيرها زبانه زنان چون شرارها
قربانيان چو عازم قربان شدن، شدند
هر يك براى دادن جان، قرعه‏اى زدند
11
آمد چو سوى معركه آن شير ذوالجلال‏
شد جلوه گاه نور خدا، عرصه جدال‏
ز آن پيش كز نيام بر آرد زبان تيغ‏
رفت اين حديث بر لب او با زبان حال‏
كاى كوفيان كافر و، اى شاميان شوم!
تا كى فشرده‏ايد قدم در ره ضلال؟
داريد بر نبى اگر اى قوم! اعتقاد
ماييم در زمانه نبى را عيال و آل‏
آب حلال گشته به ما، از چه رو حرام؟
باز و گشاد و بست زبان، تيغ بركشيد
نشنيد چون جوابى از ايشان درين سؤال‏
از برق تيغ و، حمله آن شير بچه گشت‏
يك سرزمين ماريه از كشته مال مال‏
آخر زتشنه كامى و، سنگينى زره‏
يك باره تنگ گشت بر او، عرصه مجال‏
آورد رو به سوى پدر با دهان خشك‏
و زچشم‏تر فشاند به رخ رشته لئال‏
حال پسر چو شاه شهيدان نظاره كرد
با صد هزار انده و رنج و غم و ملال‏
مانند جان كشيد در آغوش محكمش‏
بنهاد بر لبش لب و، در كام خاتمش
16
گفت: اى گزيده از همه عالم، خداى‏تان‏
بالاى عرش، برشده صيتِ وفاى‏تان‏
از رحمت خداى جهان گشت بى نصيب‏
سنگين دلى كه كشت به تيغ جفاى تان‏
خوردند دشمنان خدا خون تان، ولى‏
باشد خداى‏تان بخدا خونبهاى تان‏
لب تشنه كشت دشمن و، جارى نمود دوست‏
صد جوى خون ز چشمه چشم از براى‏تان‏
زين غم كه مانده پيكرتان بى كفن به خاك‏
داديد بر قضاى الهى رضا و، داد
خطى قضاكه سر نكشد از رضاى تان‏
گرديده در عداوت من دشمنان دلير
تا روزگار ساخته از من جداى تان‏
جان مى‏رود ز پيكرم، اما نمى‏رود
از خاطرم: محبت و، از سر: هواى تان‏
كرديد ترك جان و، گذشتيد از جهان‏
بادا جهان و جان جهانى فداى تان‏
تنها نمى‏گذارم تان اندرين سفر
مى‏آيم از طريق وفا، از قفاى تان‏
با كشتگان نمود چو اين گفتگو تمام‏
با سوز دل به اهل وطن داد اين پيام
19
چون بر زمين قرار ز زين، شاه دين گرفت‏
عرش برين، قرار به روى زمين گرفت‏
نمرود عهد خويش كه بادا عذاب بيش!
خنجر به قصد قتل جهان آفرين گرفت‏
گم كرد در سپهر چهارم، ره آفتاب‏
تا راه قتلگاه به پيش آن لعين گرفت‏
بالا چو كرد از پى آن كار، آستين‏
روح الامين ز شرم به رخ آستين گرفت‏
ديوانه گشت عالم و، انگشت بر دهان‏
بر حلق شه چو دشنه فولاد، بوسه داد
جا در ميان جان رسول امين گرفت‏
از تن جدا نمود سر مهر افسرش‏
ديگر چه گويمت كه چنان يا چنين گرفت‏
سلطان دين چو با جگر تشنه جان سپرد
آتش زغصه در دل ماء معين گرفت‏
پيكان آه پردگيان شه انام‏
از خيمه گاه، راه سپهر برين گرفت‏
شد قيرگون چو روى جهان از ظلام شب‏
اهريمنى ز دست سليمان، نگين گرفت‏
انگشترى، همين نه به سوداى دوست داد
انگشت نيز بر سر انگشترى نهاد؟
21
اى روزگار! خانه ظلمت خراب باد!
رويت سياه و تيره چو پرّ غراب باد!
اركان دين چو از ستمت گشت منقلب‏
دايم، مدار كار تو بر انقلاب باد!
آتش چو در سرادق سلطان دين زدى‏
كارت هميشه سوختن و التهاب باد!
از گردشت چو زورق آل على شكست‏
بنياد هستى تو چو كشتى بر آب باد!
آلوده‏اى به خون خدا دست و آستين‏
كرده به اهل بيت نبى، ظلم بيحساب‏
شرمت ز روى شافع يوم الحساب باد!
كشتى كنار آب روان تشنه كام شان‏
خشكيده باد نهرت و، رودت سراب باد!
كندى ز باد حادثه بنيادشان زجاى‏
بنيادت از هجوم حوادث خراب باد!
دادى عزيز فاطمه را جاى بر تراب‏
خصم تو: مصطفى و، عدو: بوتراب باد!
بردى به كوفه، پردگيانش چو بى‏حجاب‏
پيوسته آفتاب و مهت در حجاب باد!
گرديد جسم جان جهان از تو بى روان‏
هم خسته باد جسمت و، هم آتشت به جان!
27
)روشن»! بس است، دم دگر از اين خبر مزن‏
بگذار اين حديث و به عالم شرر مزن‏
افلاك را، زناله آتش فشان مسوز
آفاق را، به يك دگر از چشم‏تر مزن‏
چندين نمك به زخم سماواتيان مپاش‏
آتش به جان جن و بشر اين قدر مزن‏
جارى ز چشم مستمعان گشت جوى خون‏
زين بيش بر جراحت شان نيشتر مزن‏
تهمت به روزگار و قضا و قدر مزن‏
ديگر مگو كه: سوخت عدو خيمه گاه شان‏
بر جان خلق، آتش ازين بيشتر مزن‏
ديگر مگو چه كرد عبيداللَّه زياد؟
بگذر ز كوفه، گام در آن بوم و بر مزن‏
از چوب خيزران و لب شاه دين مپرس‏
حرف از سر بريده و از طشت زر مزن‏
طرح تنور خولى بى آبرو مريز
آتش ازين مكالمه برخشك وتر مزن‏
بنياد صبر تعزيه داران زجا مبر
يعنى: دم از خرابه بى بام و در مزن‏
چون عاجزى زنوحه سرايى، خموش باش‏
بربند لب گفتن و، يك چند گوش باش
بند ششم از تركيب دوازده بندى‏
صدر امم به خاك چو از صدر زين رسيد
از خاكيان خروش به عرش برين رسيد
شد منقلب زمانه و، شد مضطرب زمان‏
تا تيركين به قلب امام مبين رسيد
گردى كه آفرينش از آن تيره گشت و تار
ز آن سرزمين به عرش جهان آفرين رسيد
دستار عقل، از سر روح القدس فتاد
تا پيكر مقدس او بر زمين رسيد
توفان آن به عيسى گردون نشين رسيد
دست ستم زبس كه شد از شش جهت بلند
زين خاك توده بر فلك هفتمين رسيد
تاريك گشت روى جهان از غبار كفر
خنجر چو بر گلوى خداوند دين رسيد
كفر يزيد داشت اگر شبهه‏اى، ازو
سرزد چو اين عمل، به كمال يقين رسيد
دشوار شد تحمل بار امانتش‏
آن دم كه اين خبر به رسول امين رسيد
از هم گسست رشته تأليف كاينات‏
تا كار شاه بر نفس واپسين رسيد
صاحب عزا چو هست خداوند ذوالجلال‏
طوبى كسى كه نيست دلش خالى از ملال
13
)روشن»! بس است، عالم امكان خراب شد
جارى ز چشم عالميان، خون ناب شد
)روشن»! بس است، گريه گلوى جهان گرفت‏
جانها به لب رسيد و، جگرها كباب شد
)روشن»! بس است، بر فلك افتاد رخنه ها
پيكان آه بس كه بر اين نه حجاب شد
)روشن»! بس است، از اثر دود آه خلق‏
تاريك، روى ماه و رخ آفتاب شد
سرمايه سوز زندگى شيخ و شاب شد
)روشن»! بس است، دل سخنت سنگ را گداخت‏
فولاد را جگر ز رثاى تو آب شد
)روشن»! بس است بس كه ز دلها خروش خاست‏
اين طشت باژگونه پر از انقلاب شد
)روشن»! بس است، سوز دل و آب ديده‏ات‏
نيكوترين ذخيره روز حساب شد
)روشن»! بس است، بر سر اولاد بوالبشر
خاك، از شهادت خلف بوتراب شد
)روشن»! بس است، از غم آن شاه تشنه لب‏
صحرا، گرفت آتش و دريا، سراب شد
ظلمى چنين، زمانه به كس پيش ازين نكرد
ديگر جفا نداشت، از آن بيش ازين نكرد
قصيده عاشورايى‏
فلك! اين قوم كه زد غوطه به خون محرم شان‏
مى‏زنى زخم ستم چند به دل هر دم شان؟
بانوان حرمى را كه ملك محرم نيست‏
مى‏برى خوار چرا در بر نامحرم شان؟
گشته مهمان زجفاى تو به آب دم تيغ!
خسروانى كه طفيلى است همه عالم شان‏
تشنه آب فرات‏اند ز جور تو و، هست‏
تشنه خاك قدمگاه به جان زمزم شان‏
بست از كينه به يك رشته عدو محكم شان‏
زد قضا عقده غم بر دل زهراى بتول‏
از پريشانى گيسوى خم اندر خم شان‏
پسران پدرش را چون به خون زينب زار
غوطه ور ديد در آن دشت ز بيش و كم شان‏
برد با خود به سر نعش برادر به خروش‏
كودكان را، همه با ناله زير و بم شان‏
گفت: اينك زبرت مى‏روم و، با دل ريش‏
دختران را، كه نبينم پس ازين خرم شان‏
مى‏برم همره شان از سر نعش توبه شام‏
عمر كو تا به سر خاك تو باز آرم شان‏
از عطش گشته اگرچه لب شان خشك، ولى‏
ديده‏اى هست ز بيداد فلك پر نم‏شان‏
نوجوانان كه در اطراف تو غلتيده به خون‏
تا قيامت نرود از دل تنگم غم شان‏
تا دگر با دل شان سيل سرشكم چه كند؟
گلرخانى كه شد آزرده، تن از شبنم شان‏
خفته احباب تو با پيكر صد چاك به خاك‏
فرصتم نيست كه بر زخم نهم مرهم شان‏
وه كه اين كوردلان چشم كنيزى دارند
از حريمى كه بود جاريه مريم شان!
نتوان كرد بيان حال گروهى )روشن»!
29. عنقاى اصفهانى »1308 - 1260)
زندگينامه‏
و زادگاهش اصفهان و بزرگ‏ترين فرزند هماى شيرازى از شعراى پرآوازه سده سيزدهم هجرى است و طرب اصفهانى و سُهاى اصفهانى دو برادراويند.
عنقا در محضر پدر اديب و دانشمندش )هما» به تحصيل علوم و فنون وخوشنويسى پرداخت و به خاطر طبع آزاده و خصلت درويشى و وسعت مشربى‏كه داشت، غالباً با شعرا و عرفا و اهل سير و سلوك و قلندران معاشر بود و از مردم‏دو رنگ و ظاهرپرست و دنيادار پرهيز مى‏كرد.
شادروان استاد جلال‏الدين همايى )سنا» در مقدمه برگزيده ديوان سه‏شاعر اصفهان شرح مبسوطى درباره او نگاشته‏اند.
سبك شعرى عنقاى اصفهانى‏
طبع عنقاى اصفهانى در قصيده متأثر از شيوه متقدمين بوده و غالباً درسبك خراسانى طبع آزمايى مى‏كرده ولى در غزل و مراثى به سبك عراقى‏متمايل بوده است. آثار منظوم وى از رسايى و شيوايى و ساختار محكم لفظى‏و غناى محتوايى برخوردار مى‏باشد.
دامنه تأثير آثار عاشورايى عنقاى اصفهانى‏
در سده سيزدهم هجرى شعراى آيينى بسيارى به آفرينش آثار منظوم‏عاشورايى پرداخته‏اند كه نام و ياد آنان براى هميشه در خاطر شيفتگان ادب‏عاشورا زنده خواهد ماند و عنقاى اصفهانى در زمره اين شاعران آيينى است.همت تحسين برانگيز اين شاعران و رويكرد جدى آنان به احياى فرهنگ‏عاشورا موجبات استمرار روند تكاملى شعر عاشورا را در قلمرو زبان‏فارسى فراهم آورده است.
شادروان استاد جلال‏الدين همايى )سنا» برگزيده‏اى از آثار منظوم عنقاى‏اصفهانى را به همراه آثار دو تن ديگر از شعراى اصفهان در يك مجموعه‏ارايه كرده‏اند و ما به نقل منتخبى از آثار ماتمى عنقا براى ثبت در اين تذكره‏بسنده مى‏كنيم:
غزل مرثيه كربلا
اى باد صبا!نافه گشا بلكه تو باشى‏
پيغامبر كرب و بلا بلكه تو باشى‏
بر گونه، به خمِ زلف على اكبر ناشاد
غارتگر چين، شور ختا بلكه تو باشى‏
با شبه پيمبر على اكبر شه دين گفت:
مقصود خدا از شهدا بلكه تو باشى‏
جامى است لباب زبلا، وز كف ساقى‏
نو شنده آن جام بلا بلكه تو باشى‏
ليلا به خم زلف على دست زدو گفت:
سر حلقه ارباب وفا بلكه تو باشى‏
با شور حسينى به نوا گفت سكينه:
كاى عمه!پناه اسرا بلكه تو باشى‏
در كرب و بلا گفت به شاه شهدا، عشق:
در مرتبه، شاه شهدا بلكه تو باشى‏
گفتا به جوابش شه بى يار كه: اى عشق!
در كوى وفا، راهنما بلكه تو باشى‏
هر شب زغمت ناله و فرياد بر آريم‏
فرياد رس روز جزابلكه تو باشى‏
در ماتمت امروز همى زار بناليم‏
)عنقا»! بسرا نوحه دلسوز جگر كاه‏
مقبول حسين از شعرا، بلكه تو باشى
مرثيه شهداى كربلا
آمد محرم و باز چون ابر نو بهارى‏
از چشم مردمان شد سيل سرشك جارى‏
جاى سرشك، توفان آن به كنيم جارى‏
از ديده بر شهيدان چون ابر نو بهارى‏
بر حال سوگواران، خون جگر چو باران‏
آن به چو غمگساران اى دل! زديده بارى‏
دلهاى داغداران اى باغبان! به ياد آر
در ساحت گلستان گر لاله‏اى بكارى‏
اى باد عنبرين بو! مجروح قاسم و، تو
از نافه‏هاى آهو در جيب مشك دارى؟!
با اكبر دلارا با ناله گفت ليلا:
تو در ميان اعدا چون گل ميان خارى‏
در كربلا گذركن، بر قتلگه نظر كن‏
رو ترك جان و سر كن كاين است شرط يارى‏
بر گنج علم يزدان بنشست شمرو، برخاست‏
از اهل بيت اطهار، افغان و آه و زارى‏
در خاك و خون سكينه غلتان چو ديد شه را
گفتا: پدر! ز جا خيز بنشين به شهر يارى‏
بنگر كه شمرو خولى، از تيغ و از تازيانه‏
جا داشت شاه مظلوم گويد به طفل معصوم‏
كاى داغدار محروم! خو كن به سوگوارى‏
چندان گريست زينب بر كشته برادر
كز شش جهت فراتى شد از سرشك جارى‏
كلثوم، اشكباران گفتا زداغ ياران‏
كاى چرخ بر اسيران وقت است رحمت آرى‏
)عنقا» نه من ننالم از شور راست‏
نالان درين گلستان چون من بود هزارى‏
اى پشت دين احمد! پر شد ز كفر، عالم‏
وقت است دست غيرت از آستين بر آرى
30. محمود خان صباى كاشانى »1311 - 1228)
زندگينامه‏
محمود خان صباى كاشانى فرزند محمد حسين خان )عندليب» كاشانى،نوه فتعلى خان صبا از قصيده سرايان بنام دوره ناصرى است. وى در تهران به‏دنيا آمد و در همان شهر نيز در سن 83 سالگى بدرود حيات گفت. نياكان او ازطايفه دنبلى آذربايجان بودند كه در زمان كريم خان زند به عراق مهاجرت‏كردند.
چون زادگاه جد او - فتحعلى خان صبا - در كاشان بوده از اين روى به‏كاشانى معروف شده است. وى علوم متداول زمانه خود را در محضر عموى‏دانشمندش - محمد قاسم خان فروغ به كمال آموخت و در اواخر سلطنت‏محمد شاه قاجار »1264 - 1250) به سمت پيشكارى اللَّه‏قلى‏خان ايلخانى،دربار ناصرالدين شاه »1313 - 1264) راه يافت و به لقب )ملك الشعرايى»پدر و جد خود موسوم شد.
محمود خان صبا در هنر پيكر تراشى، نقاشى، منبت كارى، خوشنويسى وموسيقى نيز از نوادر عصر خود به شمار مى‏رفت و هم‏اكنون نمونه‏هايى ازتابلوهاى نقاشى او در موزه كاخ گلستان موجود مى‏باشد.
اغلب ديوان اشعار او كه حاوى 2600 بيت مى‏باشد، قصايدى است كه درستايش سلاطين و حكام زمانه سروده شده اوست.
سبك شعرى‏
وى از پيروان نهضت بازگشت ادبى بوده و قصايد خود را در سبك‏خراسانى سامان داده و شيوه سخنش به سبك فرخى سيستانى، عنصرى ومنوچهرى دامغانى نزديك است. قصايد او، سخته و پخته و در نهايت‏استوارى است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
صرف نظر از آثار معدود آيينى محمود خان صبا، تركيب چهارده بندعاشورايى او از آثارموفق ماتمى در عصر قاجاريه به شمار مى‏رود و رويكردامثال وى به واقعه كربلا، به روند مرثيه سرايى براى شهداى كربلا استمراربخشيده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
محمود خان صبا با تأثيرپذيرى از دوازده بند محتشم كاشانى، تركيب‏بندى دارد در چهارده بند كه هر بند آن سواى ابيات ارتباطى ما بين آنها، داراى‏چهارده بند عاشورايى‏
باز از افق، هلال محرم شد آشكار
و ز غم نشست بر دل پيرو جوان غبار
باز آتشى ز روى زمين گشت شعله ور
كافتاد از آن به خرمن هفت آسمان شرار
برخاست از زمين و زمان، شور رستخيز
وز هر طرف، علامت محشر شد آشكار
گفتى رسيده وقت كه زير و زبر شود
يكسر بناى محكم اين نيلگون حصار
چون كشتى شكسته به درياى موج زن‏
روى زمين زغلغله شد باز بيقرار
كردند خاكيان همه از آه آتشين‏
تيرى، كه ترد از نه فلك گذار
از حربگاه، اسب شهنشاه دين مگر
برگشت سوى خيمه دگر باره بى سوار؟!
پيرايه بخش چهره صبرو رضا: حسين‏
سرمايه شفاعت روز جزا: حسين‏
روزى كه دست خويش قضا بر قلم نهاد
بر آل مصطفى‏، ز شهادت رقم نهاد
بر عترت رسول، پس از رحلت رسول‏
كرد آن چه كرد، آن كه بناى ستم نهاد
بنياد بارگاه سليمان به باد داد
ديو پليد، پاى چو بر تخت جم نهاد
بس آسمان ز واقعه سبط مصطفى‏
بر قبه فلك، غم و اندوه زد علم‏
روزى كه او به دست برادر علم نهاد
آتش ز سوز اهل حرم در جهان گرفت‏
چون رخ گه وداع به سوى حرم نهاد
رفت از هجوم غم، قدم آسمان ز جاى‏
تنها چو او به عرصه ميدان قدم نهاد
اى كاش دل شدى ز غم او چو بحر خون‏
وز ديده، قطره قطره به حسرت شدى برون‏
در كربلا چو وقت جهاد و غزا رسيد
دور طرب سر آمد و، روز عزارسيد
از كوفه، خيل فتنه گروه از پس گروه‏
بر قصد كينه خلف مرتضى رسيد
لبريز كرد ساقى دوران پياله را
چون دور غم به خامس آل عبا رسيد
از عاشقان نگفت كسى در گه الست‏
چون او) بلى» چو وقت قبول بلا رسيد
در خيمه حرم ز جفا آتشى زدند
كز صحن ارض، دود به سقف سما رسيد
فرياد الغياث حريمش ز خيمه گاه‏
تا پيش پرده حرم كبريا رسيد
از غم رسيد ناله يثرب به كربلا
چون سوى يثرب اين خبر از كربلا رسيد
آه از دمى كه با غم دل، شهريار دين‏
گفتا به خواهر، ار ره مهر و وفا چنين‏
اى خواهر! از برت چو به فردا جدا شوم‏
در خون خويش، غرقه به دشت بلا شوم‏
چون گل مكن ز دورى من چاك، پيرهن‏
چون از برت روانه چو باد صبا شوم‏
مخراش روى خويش و مكن موى خود، كه من‏
شرمنده پيش بارگه كبريا شوم‏
روشن شود دو چشم پيمبر به روز حشر
گر زير سم اسب عدو، توتيا شوم‏
ترسم ز سوى عرش رسد آيت بدا
بگذار تا به كام دل خود فدا شوم‏
گرد آر كودكان مرا نزد خود، چو من‏
فردا ززين اسب به ميدان جدا شوم‏
رفتند مادر و پدر و جد من زپيش‏
من هم پى زيارت‏شان از قفا شوم‏
زينب چو اين شنيد به سر بر فشاند خاك‏
از دست و كرد بر تن خود جامه چاك چاك‏
چون شاه دين به عزم شهادت سوار شد
چشم ملك به عرش برين اشكبار شد
خورشيد همچوطشت پر از خون طلوع كرد
هول قيامت از همه سو آشكار شد
ابر بلا بر آمد و، بر خاك خون گريست‏
باد فنا وزيد و،هوا پر غبار شد
حورا چو گل به خلد برين، جامه بر دريد
رضوان، دلش چو لاله ز غم داغدار شد
و ز خون، زمين ماريه چون لاله زار شد
گويا زپرده، دختر زهرا برون دويد
زهرا به خلد، از غم دل بيقرار شد
اسبى كه بود سبط پيمبر بر او سوار
ناگاه سوى خيمه روان، بى سوار شد
آمد به سوى خيمه چو با زين واژگون‏
از ديده سپهر ز اندُه چكيد خون‏
چون شاه دين به خاك در آمد زپشت زين‏
بنهاد روى خويش به شكرانه بر زمين‏
ابرى نديد بر سر آن دشت، غير تيغ!
قصدى نيافت در دل آن قوم، غير كين‏
هر جا فكنده ديد، گلى ياسمين عذار
هر سو فتاده يافت، مهى مشترى جبين‏
بر صبر او، ز جمله كرّوبيان قدس‏
برخاست در صوامع افلاك، آفرين‏
خاكى كه غرقه گشت به خون گلوى او
بردند بهر غاليه موى حور عين‏
از داس كوفيان جفا پيشه، شد تهى‏
باغ نبى ز لاله و شمشاد و ياسمين‏
بگريست وحش و طير بر آن جم، كزو ربود
ديو پليد شوم، هم انگشت و هم نگين‏
گفتى رسيده وقت كه عالم شود خراب‏
وز باد قهر، كشته شود شمع آفتاب‏
چون اهل كوفه دامن كين بر ميان زدند
چون هاله، گرد ماه به يكباره اهل بيت‏
صف حلقه وار گرد امام زمان زدند
از كوفيان چو آب طلب كرد،در جواب‏
تير سه شعبه‏اش ز جفا بر دهان زدند
كردند حلق كودك او را، نشان تير
تير جفا چگونه ببين بر نشان زدند!
خستند بوسه گاه نبى را به تيغ تيز
وز كين، سر مبارك او بر سنان زدند
در خيمه‏اش به كينه زدند آتشى چنان‏
كز او شرر به خرمن هفت آسمان زدند
آواز الفراق بر آمد ز كشتگان‏
چون بانگ الرحيل بر آن كاروان زدند
بود از نفاق، چون كه سرشت و نهادشان‏
گفتى كه نيست نام پيمبر به يادشان!
بگذشت سوى معركه چون خواهر حسين‏
در بر كشيد غرقه به خون پيكر حسين‏
زد نعره‏اى، كزو جگر آسمان شكافت‏
از مهر لب نهاد بر حنجر حسين‏
پس گفت: اى گروه! چه گوييد در جواب‏
خواهد چو داد ما ز شما داور حسين؟!
جنبان شود زمين قيامت ز اضطراب‏
گيرد چو ساق عرش علا، مادر حسين‏
گريان شود ز جن و ملك چون به روز حشر
گيرد به گريه دامن جد، دختر حسين‏
گرديد پس جد از چه از تن سر حسين؟
داغى بنا شد اين كه رود سوز او برون‏
تاروز حشر، از جگر خواهر حسين‏
بگذشت آن چه بر دل زينب ز درد و غم‏
بگذشتى ار به كوه، فرو ريختى ز هم‏
در دشت كين، سكينه چو بر شاه دين گريست‏
برخاست شورشى كه‏زمان و زمين گريست‏
گريان شدند يكسره‏كروبيان قدس‏
كرسى به لرزه آمد و، عرش برين گريست‏
ابليس شد ز كرده پشيمان و شرمناك‏
جبريل ناله كردو، رسول امين گريست‏
بر آسمان، فرشته ز غم جامه چاك كرد
وز سوز دل به خلد برين حور عين گريست‏
اسبان به زير زين و، ستوران به زير بار
از درد هر كه بود در آن دشت كين، گريست‏
از تاب خشم، آتش دوزخ زبانه زد
بر خود، جهان ز بيم جهان آفرين گريست‏
شد لاله رنگ، روى زمين چون گه وداع‏
از سوز دل بر آن تن چون ياسمين گريست‏
پس گفت: اى پدر! زچه در خاك خفته‏اى؟
بى سر به خاك، با تن صد چاك خفته‏اى؟
آن تن كه بود دامن زهراش، جايى خواب‏
عريان فتاده بود سه روز اندر آفتاب‏
ز آن لعل لب، كه آب حيات رسول بود
چون آب، بهر كودك بى‏شير خويش خواست‏
از كينه جز به تير ندادش كسى جواب‏
روزى كه خلق، جمله بر آرند سر ز خاك‏
بر دستها گرفته ز اعمال خود، كتاب‏
سيماب وار، لرزه به عرش برين فتد
چون از پس سرادق عزت رسد خطاب‏
افكنده انبيا همه از بيم سر به زير
در كوه و دشت، زلزله از هيبت عتاب‏
با نامه سيه چه بود عذر آن گروه‏
آيند سر افكنده چو در موقف حساب؟
ترسم كه دست خويش چو زهرا به سر زند
دوزخ به خشم آيد و، بر خشك و تر زند
چون سوى شام، قافله كربلا شدند
گفتى ز شهر غم به ديار بلا شدند
فرياد الوداع، بر آمد ز اهل بيت‏
در قتلگاه از شهدا چون جدا شدند
سرها زتن شدند به فرسنگها جدا
بر عزم ره، روانه چو قوم دغا شدند
سرها، مسافر سفر عسقلان و شام‏
تنها، مجاور حرم كربلا شدند
سرها زپيش و، پرده نشينان احمدى‏
بر ناقه برهنه، روان از قفا شدند
طفلان، كه نازشان پدر از مهر مى‏كشيد
لرزان، ز تازيانه اهل جفا شدند
خونين جگر ز طعنه هر ناسزا شدند
از جور شام، خرمن ايمان به باد رفت‏
يكباره، دين احمد مرسل ز ياد رفت‏
چون زد سموم كين به گلستان مصطفى‏
بر خاك ريخت، لاله و ريحان مصطفى‏
تاريك ماند محفل ايمان، چو كشته شد
از باد كينه، شمع شبستان مصطفى‏
دادند اجر و مزد نبى را به تيغ تيز
كردند خوش تلافى احسان مصطفى!
داس عناد و، تيشه بيداد ناكسان‏
نگذاشت سرو و گل به گلستان مصطفى‏
كردند اين معامله با عترت از چه روى؟
با امت اين نبود چو پيمان مصطفى‏
ترسم كه دست خلق‏به يكباره زين گناه‏
گردد جدا ز گوشه دامان مصطفى‏
تا بود اين جهان، به جهان اين بلا نبود
درد و غمى، چو درد و غم كربلا نبود
در موقف حساب، چو وقت جزا شود
در پيشگاه عدل ندانم چها شود؟!
آه از دمى كه پيش ترازوى عدل و داد
روز نشور، عرض صواب و خطا شود
دوزخ شود ز آتش غيرت چو حمله ور
زهرا چو داد خواه شود، تا به پاى عرش‏
روى زمين چو لجه خون از بكا شود
بر پا دوباره، واقعه كربلا شود!
ترسم كه روز حشر به يكباره زاين گناه‏
دست جهان ز دامن رحمت جدا شود
محشر به هم بر آيد، از هيبت عتاب‏
جبريل، بهر چاره سوى مصطفى شود
آيا جواب چيست در آن روز پر بلا؟
پرسند چون ز خون شهيدان كربلا
گر در زمانه، واقعه كربلا نبود
معلوم، عيار رضا نبود
سبطى چنين براى فدا گر نبى نداشت‏
آسان به او شفاعت روز جزا نبود
بر صابران چو عرض بلا شد، به غير او
كس را قبول. واقعه كربلا نبود
غير از درون قبه او، جايى از شرف‏
مخصوص از براى قبول دعا نبود
زينب نمى‏كشيد اگر ناله از جگر
در گنبد سپهر برين اين صدا نبود
حقا كه اين معامله با عترت رسول‏
از اين و آن ز بعد پيمبر، روا نبود
كى بر فلك درخت شقاوت كشيد سر؟
گر زير خاك، تخم جفا ز ابتدا نبود
آيد كجا ز عهده اين درد و غم برون؟
31. نير تبريزى »1312 - 1248)
ميرزا محمدتقى )نير» تبريزى معروف به حجةالاسلام از شعراى توانمندو پرآوازه آيينى در سده اخير به شمار مى‏رود. در سال 1248 ه . ق در تبريز به‏دنيا آمده تحصيلات مقدماتى را در زادگاهش به پايان برد و سپس براى‏تكميل آموخته‏هاى خويش رهسپار نجف شد.
وى در شعر و ادب عربى و فارسى و نيز فقه و اصول و حكمت و نجوم ازسرآمدان زمانه خود بود و به سه زبان فارسى، عربى و تركى در قالب‏هاى‏مختلف شعر مى‏سرود.
در انواع خط، خصوصاً خط شكسته نستعليق استادى بنام بود و با دست‏چپ به مهارت و توانايى دست راست خط مى‏نوشت.
وى از علماى بزرگ تبريز به شمار مى‏رفت و در زمانه خود به اقامه نمازجمعه و جماعت مى‏پرداخت و از مقبوليت مردمى برخوردار بود و درمحضر او ادبا و فضلا حاضر مى‏شدند.
آثار مكتوب او را «9» جلد نوشته‏اند كه معروف‏ترين آنها: مجموعه اشعارمناقبى و ماتمى و غزليات وى موسوم به آتشكده، منظومه الفيه به زبان عربى، ومنظومه صحيفة الابرار است.
نامه‏هاى دوستانه و إخوانيّات وى با اديب الممالك فراهانى متخلص به)اميرى» »1336 - 1277) معروف است. وى سرانجام به سال 1312 ه . ق درسن 64 سالگى در زادگاهش تبريز بدرود حيات گفت و در جوار امامزاده سيدابراهيم به خاك سپرده شد.
سبك شعرى‏
نيّر تبريزى اشراف كاملى به دواوين شعرى اساتيد سخن داشت و احاطه‏بود.
وى در سبك عراقى طبع آزمايى مى‏كرد و به سعدى و حافظ عشق‏مى‏ورزيد و به استقبال غزليات آنان مى‏رفت.
در غزلسرايى و مرثيه گويى استاد بود و آثار پرشورى كه از او به يادگارمانده، شاهد صادقى بر اثبات اين مدعا است.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
اشعار آيينى نيّر تبريزى در زمره بهترين آثار مذهبى در يكصد ساله اخيراست و تركيب بند عاشورايى او از زمان خود شاعر تاكنون ورد زبانها است واز شور و حال خاصى برخورد است. در اين كه نيّر تبريزى از پرچمداران‏شعر عاشورا در سده گذشته است، ترديدى وجود ندارد و اهتمام اين شاعرتواناى روحانى را در بالندگى اين نخل تناور بايستى پاس داشت.
برگزيده آثار عاشورايى‏
هر چند نير تبريزى داراى آثار ماتمى فراوانى است ولى تركيب 17 بندى‏او در مراثى سالار شهيدان و رويداد كربلا از منزلت ديگرى برخوردار است‏به طورى كه بعضى از بندهاى آن به خاطر استحكام لفظى، غناى محتوايى وفضاى تصويرى و روحانى براى هميشه در خاطر شيفتگان حسينى ثبت وضبط شده است:
تركيب‏بند عاشورايى‏
1
چون كرد خور زتوسن زرين، تهى ركاب‏
افتاد در ثوابت و سياره، انقلاب‏
غارتگران شام به يغما گشود دست‏
بگسيخت از سرادق زر تار خود طناب‏
باريد از ستاره به رخسار خون خضاب‏
كردند سر زپرده برون دختران نعش
با گيسوى بريده، سراسيمه، بى نقاب‏
گفتى شكست مجمر گردون و، از شفق‏
آتش گرفته دامن اين نيلگون قباب‏
از كِلّه شفق، به در آورد سر: هلال‏
چون كودكى تپيده به خون در كنار آب‏
يا گوشواره‏اى كه به يغما كشيده خصم‏
بيرون، زگوش پرده نشينى چو آفتاب‏
يا گشته زين توسن شاهنشهى نگون‏
برگشته‏با سوار سوى خيمه با شتاب‏
گفتم: مگر قيامت موعود اعظم است؟
آمدند از عرش كه: ماه محرم است!
2
گلگون سوار وادى خونخوار كربلا
بى سر فتاده در صف پيكار كربلا
چشم فلك، نشسته به، خون شفق هنوز
از دود خيمه‏هاى نگونسار كربلا
فرياد بانوان سراپرده عفاف‏
آيد هنوز از در و ديوار كربلا
بر چرخ مى‏رود ز فراز سنان هنوز
صوت تلاوت سر سردار كربلا
در خواب رفته، قافله سالار كربلا
شد يوسف عزيز به زندان غم اسير
در هم شكست رونق بازار كربلا
بس گل كه برد بهر خسى تحفه، سوى شام‏
گلچين روزگار، ز گلزار كربلا
فرياد از آن زمان كه سپاه عدو چو سيل‏
آورد و به خيمه سالار كربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بى حجاب‏
پس شد به برج سعد، درخشنده آفتاب‏
3
گفت: اى گروه هر كه ندارد هواى ما
سر گيرد و، برون رود از كربلاى ما
ناداده تن به خوارى و، ناكرده ترك سر
نتوان نهاد پاى به خلوتسراى ما
تادست و رو نشست به خون، مى‏نيافت كس‏
راه طواف بر حرم كبرياى ما
اين عرصه نيست جلوه گه رو به و گراز
شير افكن است باديه ابتلاى ما
همراز بزم ما، نبود طالبان جاه‏
بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما
برگردد آن كه با هوس كشور آمده‏
سرناورد به افسر شاهى، گداى ما
ما را هواى سلطنت ملك ديگرست‏
كاين عرصه نيست در خور فرّ هماى ما
آراسته ست بزم ضيافت براى ما
برگشت هر كه طاقت تير و سنان نداشت‏
چون شاه تشنه، كار به شمر و سنان نداشت‏
4
چون زد سر از سرادق جلباب نيلگون.
صبح قيامتى، نتوان گفتنش كه: چون؟
صبحى، ولى چو شام ستمديدگان سياه‏
روزى، ولى چو روز دل افسردگان زبون‏
ترك فلك زجيش شب از بس بريد سر
لبريز شد زخون شفق، طشت آبگون‏
گفتى زهم گسيخته، آشوب رستخيز
شيرازه صحيفه اوراق كاف و نون‏
آسيمه سر نمود رخ از پرده شفق‏
خور، چون سربريده يحيى زطشت خون‏
ليلاى شب، دريده گريبان بريده مو
بگرفت راه باديه، زين خرگه نگون‏
دست فلك نمود گريبان صبح، چاك‏
باريد از ستاره به بر، اشك لاله گون‏
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق‏
چون آفتاب دين، قدم از خيمه زد برون‏
گردون به كف زپرده نيلى، علم گرفت‏
5
شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه‏
از دود آه پردگيان، شد جهان سياه‏
در خون و خاك، خفته همه ياوران قوم‏
وزخيل اشك و آه، زپى: يك جهان سپاه!
سرگشته بانوان سراپرده عفاف‏
زد حلقه، گرد او همه چون هاله گرد ماه‏
آن سر زنان به ناله كه: شد حال ما زبون‏
وين موكنان به گريه كه: شد روز ما تباه‏
پس با دل شكسته، جگر گوشه رسول‏
از دل كشيد ناله و افغان كه: يا اخاه!
لختى عنان بدار كه گردم به دور تو
وز پات، ز آب ديده نشانم غبار راه‏
من: يك تن غريبم و، دشتى پر از هراس‏
وين پرشكستگان ستمديده، بى پناه‏
گفتم: تو درد من به نگاهى رواكنى‏
رفتى و، ماند در دلم آن حسرت نگاه‏
چون شاه تشنه داد تسلى بر اهل بيت‏
بر تافت سوى لشكر عدوان سر كميت
6
استاد در برابر آن لشكر عبوس‏
چون شاه نيمروز ، بر آن اشهب شموس
تابيده بر سجنجل صبح ازل، عكوس
بر درگه جلال من، ارواح انبيا
بنهاده بر سجود سر، از بهر خاكبوس‏
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول‏
سايس منم به عالم و، عالم مرا مسوس
سلطان چرخ را كه مدار جهان بر اوست‏
من داده‏ام جلوس بر اين تخت آبنوس‏
در عرصه گاه كين كه زبرق شهاب تير
ديو فلك گزد ز تحير لب فسوس‏
گردد زخون، بسيط زمين معدن عقيق‏
گيرد زگرد، روى هوا رنگ سندروس
افتد زبيم، لرزه بر اركان كن فكان‏
آرم چو حيدرانه بر اورنگ زين، جلوس‏
بر خاك پاى توسن گردون مسير من‏
ناكرده تيغ راست، سجود آورد رؤوس‏
ليكن نموده شوق لقاى حريم دوست‏
سيرم ز زندگانى اين دهر چاپلوس‏
نى در هواى شامم و، نى در خيال طوس‏
تسليم حكم عهد ازل را، چه احتياج‏
غوغاتى عام و جنبش لشكر، غريو كوس؟!
درگاه عشق، حاجت تير و خدنگ نيست‏
آنجا كه دوست جان طلبد، جاى جنگ نيست‏
7
لختى نمود با سپه كينه، زين خطاب‏
جز تيرجان شكار، ندادش كسى جواب‏
از غنچه‏هاى زخم تن نازنين او
آراست گلشنى فلك، اما نداد آب!
باللَّه كه جز دهان نبى آبخور نداشت‏
گردون، گلى كه چيد زبستان بوتراب‏
چون پرگشود در تن او تير جان شكار
با مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب‏
پيك پيام دوست به در حلقه مى‏زند
اى جان بر لب آمده! لختى به در شتاب‏
چون تيركين، عنان قرارش زكف ربود
كرد از سمند باديه پيما تهى، ركاب‏
آمدند از پرده غيبش به گوش جان‏
كاى داده آب نخل بلا را زخون ناب!
مقصود ما زخلق جهان، جلوه تو بود
بعد از تو خاك بر سراين عالم خراب!
گر سفلگان به بستر خون داد جاى تو
خوش باش و غم مخور،كه: منم خونبهاى تو
تيرى كه بر دل شه گلگون قبا رسيد
اندر نجف، به مرقد شير خدا رسيد
چون در نجف ز سينه شير خدا گذشت‏
اندر مدينه، بر جگر مصطفى رسيد
ز آن پس كه پرده جگر مصطفى دريد
داند خدا كه چون شد از آن پس؟ كجا رسيد؟
هر ناوك بلا كه فلك در كمان نهاد
پر بست و بر هدف، همه در كربلا رسيد
يكباره از فلاخن آن دشت كينه، خاست‏
آن سنگهاى طعنه كه بر انبيا رسيد
با خيل عاشقان چو در آن دشت، پا نهاد
قربانى خليل، به كوه منا رسيد
آراست گلشنى ز جوانان گلعذار
آبش نداده، بادِ خزان از قفا رسيد
از تشنگى ز پا چو درآمد، به سر دويد
چون بر وفاى عهد الستش ندا رسيد
از پشت زين قدم چو به روى زمين نهاد
افتاد و، سر به سجده جان آفرين نهاد
9
گفت: اى حبيب دادگر! اى كردگار من!
امروز بود در همه عمر انتظار من‏
اين خنجر كشيده و، اين خنجر حسين‏
سر كاو نه بهر توست، نيايد به كار من‏
گو تارهاى طره اكبر به باد رو!
گو بر سر عروس شهادت، نثار شو
درى كه بود پرورشش در كنار من‏
خضر ار زجوى شير چشيد آب زندگى‏
خون است آب زندگى جويبار من!
عيسى اگر ز دار بلا زنده برد جان‏
اين نقد جان به دست: سر نيزه دارمن!
در گلشن جنان به خليل اى صبا! بگو:
بگذر به كربلا و ببين لاله زار من‏
در خاك و خون به جاى ذبيح مناى خويش‏
بين نوجوان سرو قد گلعذار من‏
پس دختر عقيله ناموس كردگار
نالان زخيمه تاخت به ميدان كارزار
10
كاى رايت هدى! تو چرا سرنگون شدى؟
در موج خون چگونه فتادى و، چون شدى؟
اى دست حق! كه علت ايجاد عالمى‏
علت چه شد كه در كف دو نان، زبون شدى؟
امروز در ممالك جان، دست دست توست‏
اللَّه چگونه دستخوش خصم دون شدى؟
كاش آن زمان كه خصم به روى تو بست آب‏
اين خاكدان غم، همه درياى خون شدى‏
اى چرخ كجمدار! كمانت شكسته باد!
زين تيرها كه بر تن او رهنمون شدى‏
آن سينه‏اى كه پرده اسرار غيب بود
گشتى به كام دشمن و، كشتى به خيره دوست!
اى گردش فلك! تو چرا واژگون شدى؟
اى خور! چو شد به نيزه سر شاه مشرقين‏
شرمت نشد كه باز زمشرق برون شدى؟!
اى چرخ سفله! داد ازين دور واژگون‏
عرش خداى ذوالمنن و پاى شمر دون؟!
11
چون شاه تشنه، ظلمت ناسوت كرد طى‏
بر آب زندگانى جاويد برد پى‏
در راه حق، فنا به بقا كرد اختيار
تا گشت وجه باقى حق، بعد كل شيى‏
زد پا، به هرچه جز وى و سر داد و شد روان‏
تا كوى دوست، بر اثر كشتگان حى‏
چون گشت جلوه گر سر او بر سنان‏
شد پر نواى زمزمه طور ناى و نى‏
شور از عراق گشت بلند آن چنان، كه برد
كافر دلان زياد، تمناى ملك رى‏
پاشيد آن قلاده درهاى شاهوار
از هم، چو برگهاى خزان از سموم دى‏
گفتى رها نمود زكف، دختران نعش
از انقلاب دور فلك، دامن جدى
و آن يك كشيد در حرم افغان كه: يا اخى‏
رفتى و، يافت بى تو به ما روزگار دست‏
اى دست داد حق! زگريبان بر آر دست‏
12
آه از دمى كه از ستم چرخ كجمدار
آتش گرفت خيمه و، بر باد شد ديار
بانگ رحيل، غلغله در كاروان فكند
شد بانوان پرده عصمت، شتر سوار
خور، شد فرو به مغرب و تابنده اختران‏
بستند باد شام، قطار از پى قطار
غارتگران كوفه، ز شاهنشه حجاز
نگذاشتند در يتيمى به گنج بار
گردون به در نثارى بزم خديو شام‏
عقدى به رشته بست ز درهاى شاهوار
گنجينه‏هاى گوهر يكدانه، شد نهان‏
از حلقه‏هاى سلسله در آهنين حصار
آمد به لرزه عرش ز فرياد اهل بيت‏
در قتلگه چو قافله غم فكند بار
ناگه فتاده ديد جگر گوشه رسول‏
نعشى به خون تپيده، به ميدان كارزار
پس دست حسرت، آن شرف دوده بتول‏
بر سر نهاد و گفت: جزاك اللَّه اى رسول!
13
اين گوهر به خون شده غلتان حسين توست‏
اين يوسفى كه بر تن خود كرده پيرهن‏
از تار، زلف‏هاى پريشان، حسين توست‏
اين از غبار تيره هامون نهفته رو
در پرده آفتاب درخشان، حسين توست‏
اين خضر تشنه كام كه سرچشمه حيات‏
بدرود كرده با لب عطشان، حسين توست‏
اين پيكرى كه كرده نسيمش كفن به بر
از پرنيان ريگ بيابان، حسين توست‏
اين لاله شكفته كه زهرا ز داغ او
چون گل نموده چاك گريبان، حسين توست‏
اين شمع كشته از اثر تند باد جور
كش بى چراغ مانده شبستان، حسين توست‏
اين شاهباز اوج سعادت، كه كرده باز
شهپر به سوى عرش زپيكان! حسين توست‏
آن گه زجورِ دور فلك، با دل غمين‏
رو در بقيع كرد كه: اى مام بيقرين!
14
داد آسمان به باد ستم خانمان من‏
تا از كدام باديه پرسى نشان من؟
دور از تو، از تطاول گلچين روزگار
شد آشيان زاغ و زغن، گلستان من‏
گردون، به انتقام قتيلان روز بدر
نگذاشت يك ستاره به هفت آسمان من‏
زد آتشى به پرده ناموس من، فلك‏
بيخود درين چمن نكشم ناله‏هاى زار
آن طايرم كه سوخت فلك آشيان من‏
آن سرو قامتى كه تو ديدى، زغم خميد
ديدى كه چون كشيد غم آخر كمان من؟!
رفت آن كه بود بر سر من سايه هماى‏
شد دست خاك بيزكنون سايبان من‏
گفتم زصد يكى به تو از حال كوفه، باش‏
كز بارگاه شام بر آيد فغان من‏
پس رو به سوى پيكر آن محتشم گرفت‏
گفت اين حديث و، طاقت اهل حرم گرفت:
15
اندر جهان، عيان شده غوغاى رستخيز
اى قامت تو شور قيامت! به پاى خيز
زينب، برت بضاعت مزجاة، جان به كف‏
آورده، با ترانه: يا ايها العزيز!
هر كس به مقصدى، ره صحرا گرفته پيش‏
من، روى در تو و دگران روى در حجيز
بگشا ز خواب، ديده و بنگر كه از عراق‏
چونم به شام مى‏برد اين قوم بى تميز!
محمل: شكسته، ناله: حُدى، ساربان: سنان‏
ره: بيكران و، بند: گران، ناقه: بى جهيز
خرگاه: دود آه و، نقابم: غبار راه‏
گاهم ز طعن نيزه به زانو: سر حجاب‏
گاهم ز تازيانه به سر: دستِ احتِريز!
يك كارزار دشمن و، من يك تن غريب!
تو خفته خوش به بستر و، اين دشت: فتنه خيز
گفتم دو صد حديث و، ندادى مرا جواب‏
معذورى اى ز تير جفا خسته، خوش بخواب!
16
اى چرخ سفله! تير تو را صيد، كم نبود
گيرم عزيز فاطمه، صيد حرم نبود
حلقى كه بوسه گاه نبى بود روز و شب‏
جاى سنان و، خنجر اهل ستم نبود
انگشت او، به خيره بريدى پى نگين!
ديوى، سزاى سلطنت ملك رى نبود
كى هيچ سفله بست به مهمان خوانده، آب؟
گيرم تو را سجيه اهل كرم نبود
داغ غمى كزو جگر كوه آب شد
بيمار را تحمل آن داغ غم، نبود
پاى سرير زاده هند و، سر حسين!
در كيش كفر، سفله چنين محترم نبود
اى زاده زياد! كه دين از تو شد به باد
آن خيمه‏هاى سوخته، بيت الصنم نبود!
دستت بريده باد! نشان بر خطا زدى‏
17
زين غم كه آه اهل زمين ز آسمان گذشت‏
با عترت رسول ندانم چسان گذشت‏
نمرود، ناوكى كه سوى آسمان گشاد
در سينه سليل خليل از نشان گذشت!
در حيرتم كه آب چرا خون نشد چو نيل‏
ز آن تشنه‏اى كه بر لب آب روان گذشت؟
آورد خنجر، آب زلالش ولى دريغ‏
كآب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت!
شد آسمان ز كرده پشيمان درين عمل‏
ليك آن زمان كه تير خطا از كمان گذشت!
اللَّه چه شعله بود كه انگيخت آسمان‏
كز وى كبوتران حرم ز آشيان گذشت؟
در موقفى كه عرص صواب و خطا كنند
كارى نكرده چرخ كه از وى توان گذشت‏
خاموش )نيرا» كه زبان، سوخت خامه را
خون شد مداد و، قصه ز شرح بيان گذشت‏
فيروز، بخت من نهدار سر خط قبول‏
بر دفتر چكامه من، بضعه رسول
كه به نقل بيت آغازين و بيت رابط هر بند از آن بسنده مى‏كنيم:
مطلع بند اول‏
چون تير عشق، جا به كمان بلا كند
اول، نشست بر دل اهل ولا كند
بيت رابط بند اول‏
باللَّه اگر نبود خدا خونبهاى او
عالم نبود در خور نعلين پاى او
مطلع بند دوم‏
عنقاى قاف را، هوس آشيانه بود
غوغاى نينوا، همه در ره بهانه بود
بيت رابط بند دوم‏
نى نى‏كه وجه باقى حق را هلاك نيست‏
صورت به جاست، آينه گر رفت باك نيست‏
مطلع بند سوم‏
اى خرگه عزاى تو اين طارم كبود
لبريز خون زداغ تو، پيمانه وجود
بيت رابط بند سوم‏
پايان سير بندگى آمد سجود تو
بر گير سر، كه او همه خود شد وجود تو
مطلع بند چهارم‏
ثار اللهى كه سر اناالحق نشان دهد
دنيا نگر كه در دل خونش مكان دهد
مقتول عشق، فارغ ازين تيره گلخن است‏
كآن شاهباز را به دل شه نشيمن است‏
مطلع بند پنجم‏
دانى چه روز دختر زهرا اسير شد؟
روزى كه طرح بيعت: در منا امير شد
بيت رابط بند پنجم‏
تغييرى اى سپهر! كه بس واژگونه‏اى‏
شور قيامت از حركاتت، نمونه‏اى‏
مطلع بند ششم‏
اى در غم تو ارض و سما خون گريسته‏
ماهى در آب و، وحش به هامون گريسته‏
بيت رابط بند ششم‏
گر از ازل تو را سر اين داستان نبود
اندر جهان، ز آدم و حوا نشان نبود
مطلع بند هفتم‏
بى شاه دين چه روز جهان خراب را؟
اى آسمان! دريچه ببند آفتاب را
بيت رابط بند هفتم‏
تنها نه زين قضيه، دل بوتراب سوخت‏
موسى در آتش غم و، يونس در آب سوخت‏
مطلع بند هشتم‏
قتل شهيد عشق نه كار خدنگ بود
دنيا براى شاه جهاندار، تنگ بود
بيت رابط بند هشتم‏
از تير كين چو كرد تهى شاه دين ركاب‏
آمد فرا به گوش وى از پرده اين خطاب‏
مطلع بند نهم‏
كاى شهسوار باديه ابتلاى ما!
باز آ، كز آن توست حريم لقاى ما
بيت رابط بند نهم‏
زينب چو ديد پيكر آن شه به روى خاك‏
از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك‏
مطلع بند دهم‏
كاى خفته خوش به بستر خون! ديده باز كن‏
احوال ما ببين و، سپس خواب ناز كن‏
بيت رابط بند دهم‏
پس چشمه سار ديده، پر از خون ناب كرد
با چرخ كجمدار به زارى خطاب كرد
مطلع بند يازدهم‏
كاى چرخ سفله! داد ازين سرگرانيا
كردى عزيز فاطمه خوار و، ندانيا!
بيت رابط بند يازدهم‏
آتش شو اى درون و بسوزان زبان من‏
اى خاك بر سر من و اين داستان من!
32. ناصرالدين شاه قاجار )مقتول به سال 1313 ه . ق»
وى پس از پدرش محمد شاه با كاردانى ميرزا تقى خان اميركبير در سال‏1264 ه . ق به سلطنت رسيد. ولى اين پادشاه خودكامه و جوان بر اثر سعايت‏خود خلع و به فين كاشان تبعيد كرد و پس از گذشت چهل روز به قتل وى‏فرمان داد و بارقه اميدى كه در دل ملت براى آبادانى و ترقى كشور پديد آمده‏بود به خاموشى گراييد. وى به شعر و نقاشى علاقه‏مند بوده و به رسم تفنن دراين دو مقوله هنرى آثارى پديد آورده است كه چندان اوجى ندارد. وى درهفدهم ذيقعده سال 1313 توسط ميرزا رضا كرمانى كشته شد.
سبك شعرى او
آثار منظوم معدودى كه از وى در تذكره‏هاى فارسى آمده است عموماً درسبك عراقى سروده شده و از ضوابط اين سبك شعرى پيروى مى‏كند.
دامنه تأثير آثار عاشورايى وى‏
به جز مثنوى ماتمى او در رثاى حضرت على اصغر)ع» كه بازتاب نسبتاًفراگيرى داشته است، اثر منظوم ديگرى از او به ثبت نرسيده و در زمينه شعرمناقبى نيز آثار درخور توجهى ندارد. تذكره نويسان اين رباعى را به او نسبت‏داده‏اند كه به هنگام تشرف به حرم مطهر حسينى بالبداهه سروده است:
اسكندر و من، اى شه معبود صفات‏
در سير جهان صرف نموديم اوقات‏
بر همت من كجا رسد همت او؟
من خاك درت جستم و او آب حيات
رويكرد امثال او كه در رأس هرم قدرت و حكومت قرار داشته‏اند به‏مقوله‏هاى آيينى، موجب پديد آمدن آثار منظوم بسيارى در دو زمينه ماتمى ومناقبى شده و در طول دوره ناصرى نيز )حدود 50 سال» اشعار آيينى فراوانى‏برگزيده آثار عاشورايى او
تنها مرثيه عاشورايى كه از وى در اختيار داريم، مثنوى كوتاهى است كه‏در رثاى حضرت على اصغر)ع» سروده شده كه داراى صبغه بيدلانه و عرفانى‏است:
عشقبازى كار هر شياد نيست‏
اين شكار دام هر صياد نيست‏
عاشقى را قابليت لازم است‏
طالب حق را، حقيقت لازم است‏
عشق از معشوق اول سر زند
تا به عاشق جلوه ديگر كند
تا به حدى كه برد هستى از او
سر زند صد شورش و مستى از او
شاهد اين مدعا خواهى اگر
بر حسين و حالت او كن نظر
روز عاشورا در آن ميدان عشق‏
كرد رو را جانب سلطان عشق‏
بار الها! اين سرم، اين پيكرم‏
اين علمدار رشيد، اين اكبرم‏
اين سكينه، اين رقيه، اين رباب‏
اين عروس دست و پا در خون خضاب‏
اين من و اين ذكر يا رب يا ربم‏
اين من و اين ناله‏هاى زينبم‏
پس خطاب آمد ز حق كاى شاه عشق‏
گر تو بر من عاشقى اى محترم‏
پرده بر كش من به تو عاشق ترم‏
غم مخور كه من خريدار تو ام‏
مشترى بر جنس بازار توام‏
هر چه بودت داده‏اى در راه ما
مرحبا صد مرحبا خود هم بيا
خود بيا كه مى‏كشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو
ليك خود تنها ميا در بزم يار
خود بيا و اصغرت را هم بيار
خوش بود در بزم ياران بلبلى‏
خاصه در منقار او برگ گلى‏
خود تو: بلبل، گل: على اصغرت‏
زودتر بشتاب سوى داورت‏
33. صفائى جندقى »1314 - 1236)
زندگينامه‏
احمد )صفائى» جندقى دومين فرزند يغماى جندقى »1196 - 1276) است كه‏در سال 1236 ه . ق در خور مركز منطقه جندق و بيابانك به دنيا آمده است.مادر او هما سلطان از اهالى كاشان و از بستگان حاج ملا احمد نراقى - مجتهدجليل‏القدر و پرآوازه شيعى - دومين همسر يغماى جندقى است.
چون در زندگينامه يغماى جندقى از فرزندان او - برادران صفائى جندقى- و هنرهايى كه داشته‏اند ياد كرده‏ايم، در اينجا براى پرهيز از دامنه دار شدن‏سخن از نقل آن پرهيز مى‏كنيم.
پدر اديب و برادر دانشمندش - ميرزا اسماعيل هنر - به تكميل معلومات‏خود پرداخت.
صفائى جندقى پس از سفرهايى به سمنان و تهران، روستاى جندق رابراى اقامت برگزيد و تا پايان عمر در همان جا از راه كشاورزى و دامدارى به‏امرار معاش پرداخت. جندق از منطقه خور و بيابانك تقريباً صد كيلومترفاصله دارد و در شمال غربى خور -مركز بخش - قرار گرفته است.
صفائى جندقى در مدت حيات خود چهار همسر برگزيد و از آنان داراى‏20 فرزند شد كه برخى از آنان اهل ادب و هنر بودند: محمدحسن كيوان ملقب به‏عماد الشعراء »1325 - 1260)، ميرزا محمدحسين متخلص به »فرهنگ« ومتولد 1269 ه . ق، ميرزا ابوالقاسم وفائى )متولد 1283 ه . ق» اديب وخوشنويس و ميرزا عبدالكريم )متولد 1296 ه . ق» كه داراى ذوق ادبى و خطنسبتاً خوش و خوانايى بوده و اغلب نسخه‏هاى ديوان صفائى جندقى به خطاوست. محمدحسن كيوان، فرزند ارشد صفائى جندقى از جانب ظل السلطان- حاكم اصفهان - به عماد الشعراء ملقب شده و در شعر از تخلص »خرد«استفاده مى‏كرده و منظومه هزار و يكشب او حاوى داستان‏هاى نو و ابتكارى‏است و همو در شمار نخستين شاعرانى است كه براى كودكان نيز شعرمى‏سروده است. فرزند او ميرزا فتح‏الله مشهور به كيوان ثانى )متوفاى 1332ه . ق» از شاعران منطقه بيابانك بوده و در شعر »پرويز« تخلص مى‏كرده‏است.
صفائى جندقى از شعراى آيينى مطرح در سده سيزدهم و اوايل سده‏چهاردهم هجرى است و ديوان چاپى او شامل غزليات، انابت نامه، رباعيات‏انابيّه، رباعيات عاشقانه، مادّه تاريخها، مراثى عاشورايى در 14 بند، مثنوى‏على آل داود توسط چاپ و انتشارات آفرينش در سال 1370 چاپ و منتشرشده است.
سبك شعرى‏
صفايى جندقى در سبك عراقى طبع آزمايى كرده و اشعارش ساده ودلنشين و عارى از پيچيدگى‏هاى لفظى و معنوى است. در ميان آثار منظوم‏وى تركيب بند عاشورايى او كه در 114 بند به تعداد سوره‏هاى قرآن كريم‏سامان يافته، مشهور است و باقى اشعار او چندان اوج و منزلتى ندارد.»انابت‏نامه« او كه حاوى نثر و نظم است حال و هواى نيايشى دارد و خواندنى‏است و برخى از غزليات عاشورايى وى نيز شور و حال خاصى دارد.
دامنه تأثير آثار عاشورايى‏
صفائى جندقى شهرت ادبى خود را مرهون تركيب 114 بندى خود است‏كه در مراثى سالار شهيدان سروده است. تركيب‏بند عاشورايى صفائى‏جندقى على رغم جاذبه‏هايى كه دارد، يكدست نيست، ولى داراى بندهاى‏ممتازى است كه از ديرباز مورد عنايت شيفتگان ادب عاشورا قرار داشته‏است. خصوصاً اولين و بيست و نهمين بند آن كه از آثار فخيم و ماندگار شعرعاشورا در زبان فارسى به شمار مى‏رود و الهام بخش شاعران آيينى درسرودن اشعار ماتمى است، و نوحه‏هاى عاشورايى او نيز رهگشاى نوحه‏سرايان حسينى بوده و هست.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در اين قسمت برگزيده‏هايى از اشعار ماتمى صفائى جندقى را ارايه‏مى‏كنيم و مشتاقان ديگر آثار عاشورايى او را به مطالعه ديوان اشعارش فرااولين بند از تركيب 114 بندى‏
اى از ازل به ماتم تو در بسيط خاك‏
گيسوى شام باز و، گريبان صبح چاك‏
خود نام آسمان و زمين، آن چه اندر او
از نامه وجود چه باك ار كنند چاك؟
تا جسم چاك چاك تو عريان به روى دشت‏
جان جهانيان همه زيبد به زير خاك‏
ارواح، شايد ار همه قالب تهى كنند
تا رفت جان پاك تو از جسم تابناك...
تخت زمين به جنبش اگر اوفتد، چه بيم؟
رخش سپهر از حركت ايستد چه باك؟
هم، آه سفليان به فلك خيزد از زمين‏
هم، اشك علويان به سمك ريزد از سماك‏
خون تو آمده است امان بخش خون خلق‏
خون را به خون كه گفته نشايد نمود پاك؟!
تن‏ها مقيم بارگهت، قلبنا لديك!
سرها نثار خاك رهت، روحنا فداك!...
خاك سيه به فرق قدح خواره‏اى، كه فرق‏
نشناخت خون پاك تو از شير دخت تاك...
خوناب دل ز ديده )صفائى» بيا ببار
شرحى ز سرگذشت شهيدان كن آشكار
2
باز از افق هلال محرم شد آشكار
بر چهر چرخ، ناخن ماتم شد آشكار
نى!نى! به قتل تشنه لبان از نيام چرخ‏
خون ريز خنجرى است كه كم كم شد آشكار
يا بر فراشت رايت ماتم دگر سپهر
و اينك طراز طره پرچم، شد آشكار
يا از براى زخم شهيدان تشنه لب‏
از جيب مهر، نسخه مرهم شد آشكار...
دلها گشايد از مژه سيلاب لعل رنگ‏
از نوك ناوكى كه درين دم شد آشكار
اين ماه نيست، نعل مصيبت در آتش است‏
كز بهر داغ دوده آدم شد آشكار
صبح نشاط دشمن و، شام عزاى دوست‏
اين سور ماتمى است كه با هم شد آشكار
باز از نهاد نوحه سرايان، فراز و پست‏
آشوب رستخيز به عالم شد آشكار
آهم به چرخ رفت و، سرشكم به خاك ريخت‏
اكنون نتيجه دل پرغم شد آشكار
ز افغان سينه، ابر پياپى پديد گشت‏
ز امواج ديده، سيل دمادم شد آشكار
آهم: شراره خيز و، سر شكم: ستاره ريز
اين آب و آتشى است كه توام شد آشكار
نظم ستارگان مگر از يكدگر گسيخت!
4
بست آسمان كمر چو به آزار اهل بيت‏
بگشود در زمين بلا، بار اهل بيت‏
بر يثرب و حرم دو جهان سوخت، تا فتاد
با كربلا و كوفه سروكار اهل بيت‏
روزى لواى آل على شد نگون، كه زد
خرگه به صحن ماريه، سردار اهل بيت‏
ز آن كاروان جز آتش حسرت به جا نماند
چون كوچ كرد قافله سالار اهل بيت‏
لب تشنه جان سپرد، مگر برد دجله را
سيل سرشك ديده خونبار اهل بيت؟
دشمن ندانم آتش كين در خيام زد؟
يا درگرفت ز آه شرر بار اهل بيت؟!
گردون چرا نگون نشد آن دم كه از حرم‏
شد بر سپهر، ناله زنهار اهل بيت؟
از آتش سموم مخالف به كربلا
يك گل نماند در همه گلزار اهل بيت‏
بعد از برادران و عزيزان و همرهان‏
حسرت: سپاه و، آه: علمدار اهل بيت!
تشويش و خوف و واهمه: غمخوار بيكسان!
اندوه و رنج و حسرت و غم: يار اهل بيت!
زنجير و غل و بند: نگهدار پور و دخت!
شمشير و تازيانه: پرستار اهل بيت!
خاشاك دشت: مرهم اعضاى كشتگان!
خوناب چشم: شربت بيمار اهل بيت!
جز خواب مرگ، ديديده بيدار اهل بيت‏
نگذاشت خصم سفله حجابى به هيچ وجه‏
جز گرد ماتم تو به رخسار اهل بيت!
اين جور از سلاله آدم، زياد بود
عُشرى از آن هم، از همه عالم زياد بود
5
تنها نه خاكيان به تو جيحون گريستند
در ماتم تو، جن و ملك خون گريستند
خاكم به سر، بر آر سر از خاك و در نگر
تا بر تو آسمان و زمين چون گريستند
چون سيل خون نشست زمين را؟ كه عرش و فرش‏
از حد و نظم و ضابطه ، بيرون گريستند
تا از عطش كبود شدت لب، فرات و نيل‏
از رود ديده سيل جگر گون گريستند
تا بر سنان، سرت سوى گردون بلند شد
بر فرشيان، ملايك گردون گريستند
هر چند خود ز اهل زمين سر زد اين عمل‏
افلاكيان بر اهل زمين خون گريستند...
بر تشنگان كشته كوى تو، كاينات‏
از زخم كشتگان تو افزون گريستند
شد جيب روزگار به خون رشك لاله زار
خلقى زبس به پهنه هامون گريستند...
هشيار و مست و عاقل و مجنون گريستند...
سوزند آفرينش اگر در غمت، سزاست‏
بر داغ ابتلاى تو اين سوختن به جاست
15
يك تير از كمان حوادث برون نشد
كآن را قدر به سينه او رهنمون نشد!
در حيرتم كه با همه سنگينى دلى، سپهر
از تاب آتش جگرش آب چون نشد؟
آبى كه بسته ماند بر اسباط مصطفى‏
در كام قبطيان ظلوم از چه خون نشد؟...
معمار هشت روضه مينو ز دست رفت‏
اين طاق نه رواق چرا بيستون نشد؟...
با آن كه موج خون شهيدان به چرخ رفت‏
ياللعجب كه روى فلك لاله گون نشد!...
گردون دون نگر، كه به ميدان كفر و دين‏
جز بر مراد مردم بيدين دون نشد
ظلمى كه شد بر آل پيمبر، به هيچ كس‏
از ابتداى خلق جهان تا كنون، نشد
سرى نهفته‏اند درين، ورنه ز انبيا
يك تن به صد هزار بلا آزمون نشد...
در حق يك تن، اين همه جور و ستم چرا؟
بر روى يك دل، اين همه اندوه غم چرا؟
در داد تن به مرگ، چو كارش زجان گذشت‏
بگذاشت پاى بر سر جان، و زجهان گذشت‏
آمد به حربگاه و، به هر گام ز اهل بيت‏
صد رستخيز عام بر آن ناتوان گذشت‏
چندان به كشتگان خود از چشم و دل گريست‏
كآب از ركاب پر شد و خون از عنان گذشت...
دشمن، زشق كمانى خود دست برنداشت‏
هر چند تير ناله وى ز آسمان گذشت‏
از تاب زخم و، كوشش حرب و، غم حريم‏
جان ناگذشته از سر تن، تن زجان گذشت!
و آن گه به روى خاك در افتاد و، كار او
از گرز و تيغ و دشنه و تير و سنان گذشت‏
در موج اشك و خون گلو، تشنه جان سپرد
وزپيش چشمش آن دو سه نهر روان گذشت‏
برق ستيزه، خشك و ترش برگ و بار سوخت‏
بر يك بهار گلشن او، صد خزان گذشت...
مردان به خاك و خون همه خفتند تشنه كام‏
با آن كه موج اشك زنان از ميان گذشت‏
تنها به راه دوست نه دست از حرم كشيد
بفشرد پاى و، بر سر خود هم قلم كشيد
29
بيمار كربلا، به تن از تب توان نداشت‏
گر تشنگى ز پا نفكندش، غريب نيست‏
آب آن قدر كه دست بشويد ز جان نداشت‏
در كربلا كشيد بلايى، كه پيش وَهْم‏
عرش عظيم طاقت نيمى از آن نداشت‏
ز آمدْ شدِ غم اُسرا در سراى دل‏
جايى براى حسرت آن كشتگان نداشت‏
جامى به كام تفته طفلان از آن نريخت‏
كاو غير اشك در نظر آبى روان نداشت‏
در دشت فتنه خيز، كز آن سروران تنى‏
جز زير تيغ و سايه خنجر امان نداشت؛
اين صيد هم كه ماند نه از باب رحم بود
ديگر سپهر، تير جفا در كمان نداشت‏
يا كور شد جهان، كه نشانى ازو نديد
يا كاست او چنان، كه زهستى نشان نداشت...
از بهر دوستان وطن، غير داغ و درد
مى‏رفت سوى يثرب و، هيچ ارمغان نداشت‏
تا شام هم، ز كوفه در آن آفتاب گرم‏
بر فرق جز سر شهدا، سايبان نداشت‏
از يك شرار آه، چرا چرخ را نسوخت؟
در سينه، آتش غم خود گر نهان نداشت...
چون مرغ سر بريده و، چون صيد خورده تير
جان از حيات: سرد و، دل از زندگيش: سير
در شرح اين ستم كه نگفتم يك از هزار
چون نامه: روسياهم و چون خامه: شرمسار
آن داستان كجا و، كجا اين بيان سست؟
از گفت خويش آمدم اينك به اعتذار
اين امر ناصواب كه شد وضع در زمين‏
تغيير يافت تا ابد اوضاع روزگار
هر صبح و شام گه ز فلق، گاه از شفق‏
گردون به بر لباس غضب پوشد آشكار
روح القدس، هر آينه با صد هزار چشم‏
تا حشر گريد از غم اين كشته، زار زار
در سوگ اين ستم زده، فرزند مام دهر
هر شام گيسوان كند از مويه تار تار
دهقان، به فرق سنبل و ريحان بهار و دى‏
خاك سياه ريزد ازين غصه بار بار...
كاش، آبيار ابر به دامان دشت و كوه‏
سيلاب خون روانكند از چشم جويبار...
هر شب به فرق اهل عزا تا سحر، سپهر
انجم به جاى دامن گوهر كند نثار
يك نم، به چشم دجله و شط آب شرم نيست‏
خشكيدى ادنه ز آتش خجلت سراب وار
آمد خزان، بهار جوانان هاشمى‏
يا رب دگر مباد خزان را ز پى بهار!
آويزدت به دامن دل خارهاى غم‏
روزى اگر به خاك شهيدان كنى گذار
از كين مهر شكوه كنم يا ستيز ماه؟
80
گيتى پس از تو دايره‏اش بى مدار باد
افلاك: با درنگ و، زمين: بيقرار باد
تا تلخ شد زبان به دهان تو از عطش‏
شهد و شكر به كام جهان ناگوار باد
از حسرت تو، شربت تسنيم و سلسبيل‏
غلمان و حور را به دهان زهر مار باد
با وصف تشنه كامى‏ات اندر كنار شط
جارى به دجله، خون دل از چشمه سار باد..
تا پود و تار جسم تو، پامال پهنه گشت‏
موجود را، گسسته زهم پود و تار باد
رفع عطش چو از تو نشد، جاودان چه سود
كز اشك ديده دامن ما جويبار باد...
ز انديشه حديث تو هر دل كه وارهيد
محصور حكم حادثه روزگار باد
بر هرتنى كه سوگ تو ناسازگار شد
فرسوده زمانه ناسازگار باد
گر در غمت نديده )صفائى» دوام عيش‏
مفتون اين سراچه ناپايدار باد
چشم شفاعت ار ز تو دارد به ديگرى‏
دور از جوار رحمت پروردگار باد
در حشرم، از شفاعت خود سرفراز خواه
103
در سوگ اين ستم زدگان بحر و برگريست‏
هرچَ اندر آسمان و زمين، خشك وتر گريست‏
آن شب، زمين به خوارى‏شان سخت‏تر گداخت‏
آن شب، زمان به زارى شان زارتر گريست‏
كاندر خرابه، دختر خردش رقيه نام‏
چون شمع صبح، از سر شب تا سحر گريست‏
از شور گريه‏اش، همه بينا و كور سوخت‏
از سوز ناله‏اش، همه شنوا و كر گريست...
شمعى به بزم ماتميان، همچو او نسوخت‏
چندان كه غرق اشك فتد تا كمر، گريست‏
چون مرغ نيم كشته گم كرده آشيان‏
بر پاى دام حادثه، سر زير پر گريست...
نَز زخم ناى و آبله پاى و طعن نى‏
نز رنج راه و سختى طول سفر گريست‏
بهر پدر نه در به درى‏هاى خويش بود
هرچَ اندر آن خرابه بى بام و در گريست‏
ز انديشه مدارِ وى، آن روز شمس سوخت‏
در فكرت حيات وى، آن شب قمرگريست‏
دردا كه اين قضيه هنوز است ناتمام‏
تضمين غزل سعدى‏
آه كزين سفر نشد جز تب و تاب حاصلم‏
داد ز سعد روشنم! واى زِ بختِ مقبلم‏
رخت كجا كشم؟ كزين غايله خيز منزلم‏
)بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم»
)مى‏رود و نمى‏رود ناقه به زير محملم»
كى خبرش زحال من پاى نرفته در گلى؟
لطمه موج غم بود رنج فزاى هر دلى‏
عيش كند چو آدمى، رخت كشد به ساحلى‏
)بار بيفكند شتر چون برسد به منزلى»
)بار دل است همچنان، ور به هزار منزلم!»
حسرت زلف قاسم ام برد زتاب تن، گرو
سنبل جعد اكبرم، حسرت كهنه ساخت نو
دل كه اسير سلسله، تن نرود به تاز و دو
)اى كه مهار مى‏كشى! صبر كن و سبك مرو»
)كز طرفى، تو مى‏كشى وز طرفى سلاسلم»
اى زسپهر سخت كين، تشنه دشت ابتلا
وى ز زمين سست پى، غرقه قلزم فنا
)بار كشيده جفا، پرده دريده وفا»
)راه ز پيش و، دل زپس، واقعه‏اى است مشكلم!»
در غمت، آه سينه را اين تب و تاب كى شود؟
ديده اشكبار را، لجّه: سراب كى شود؟
رفتم و، طلعت تو را هجر نقاب كى شود؟
)معرفت قديم را، بعد: حجاب كى شود؟»
)گرچه به شخص غايبى، در نظرى مقابلم»
در طلب تو، از ازل چشم و دلم به چار سو
گشته زبان به گفتگو، رفته نظر به جستجو
تا ابدم نهان و فاش از پى توست راى و رو
)آخر قصد من تويى، غايت جهد و آرزو»
)تا نرسم، ز دامنت دست اميد نگسلم»
تا سر تو جدا ز تن، سر به بدن: و بال من‏
بعد تو انتساب جان، موجب انفعال من‏
ياد تو از روان من، نام تو از مقال من‏
)ذكر تو از زبان من، فكر تو از خيال من»
)چون برود؟ كه رفته‏اى در رگ و در مفاصلم»
اى كه فتاده در غمت نظم شكيبم از نسق‏
گر نظرى كنى به من، بر گذرم ز نُه طبق‏
)ور گذرى كنى، كند كشته صبر من ورق»
)ور نكنى، چه بر دهد بيخ اميد باطلم؟»
جنبش مهر را همى ديگ سكون جدا پزم‏
آتش هجر را جدا دست به لب فراگزم‏
يك دل و داغ چند تن؟! آه چنين كجا سزم‏
)داروى درد شوق را با همه علم، عاجزم»
)چاره كار عشق را با همه عقل، جاهلم»
چند )صفايى» از غمش دست ملال بر دلى؟
وز مژه محيط زا، پاى نشاط در گلى؟
گويى اگر چه حاصلى نيست مرا ازين، ولى‏
)سنت عشق )سعديا!» ترك نمى‏كنم، بلى»
)كى ز دلم بدر رود خوى سرشته در گلم؟»
تضمين غزل سعدى‏
ديدى آخر كه فلك ريخت چه خاكى بر سرم؟
كز سر نعش تو بايد نگران در گذرم‏
اينك از كوى تو پيش آمده راه سفرم‏
)مى‏روم، وز سر حسرت به قفا مى‏نگرم»
چون روم من كه زغم جان و دلم مى‏پيچد
چون سليم اين تن طاقت گسلم، مى‏پيچد
وز سرشك مژگان پا به گلم مى‏پيچد
)پاى مى‏پيچم و، چون پاى دلم مى‏پيچد»
)بار مى‏بندم و، از بار فرو بسته ترم»
گاه صد لجّه خون ز اشك غم اندوز كنم‏
گاه صد مشعله از ناله دلدوز كنم‏
صبح: خون گريم و شام: آه فلك سوز كنم‏
)وه كه گر بر سر كوى تو شبى روز كنم»
)غلغل اندر ملكوت افتد از آه سحرم»
دل به جان آمد و، تن در غم هجران اجل‏
خرّم آن دم كه زنم چنگ به دامان اجل‏
شايد ار بعدِ تو باشم همه، جويانِ اجل‏
)چه كنم؟ دست ندارم به گريبان اجل»
)تا به تن در غم تو پيرهن جان بدرم»
چشم، يك چشم زد ار جانب ما باز كنى‏
با اسيران همه يك لحظه سخن ساز كنى‏
و آن گه از حالت من پرسشى آغاز كنى‏
)هر نوردى كه زطومار غمم باز كنى»
)حرف‏ها بينى آلوده به خون جگرم»
ناقه را پا به گل، از قطره دريا زايم‏
باز دشمن برد از كوى توام، چون پايم!
روى در راه و، به بالين تو محكم رايم‏
)به قدم رفتم و، ناچار به سر، باز آيم»
)گر به دامن نرسد دست قضا و قَدرم»
برد تا ذلّ غياب تو ز دل عزّ شهود
داد بر باد عدم ياد توام خاك وجود
حسرت وصل نشاندم همه در آتش و دود
)آتش هجر ببرد آب من خاك آلود»
)بعد ازين، باد به گوش تو رساند خبرم»
تا تو را غنچه كام از دم پيكان بر رُست‏
همه اسباب شكست دل ما، گشت درست‏
رشته زندگى از مرگ تو، سخت آمد سست‏
)خاك من، زنده به تأثير هواى لب توست»
)سازگارى نكند آب و هواى دگرم»
سوخت در آتش دل، ياد برت خرمن من‏
نخل بالاى تو، انگيخته گرد از تن من‏
)خار سوداى تو، آويخته در دامن من»
)شرمم آيد كه به اطراف گلستان نگرم»
گر بدين ديده ز ديدار تو وا خواهم ماند
ليك دل بر سر خاك تو به جا خواهم ماند
چون )صفائى» كى ات از قيد رها خواهم ماند؟
)گر به دورىّ سفر، از تو جدا خواهم ماند»
)تو چنان دان كه همان سعدى كوته نظرم»
34. جلوه اصفهانى »1314 - 1238 ق.»
زندگينامه‏
ميرزا ابوالحسن طباطبائى متخلص به )جلوه» زادگاهش احمدآباد ازتوابع گجرات واقع در هند بوده ولى اصالتاً نايينى است. پدرش مير سيدمحمد طباطبائى متخلص به )مظهر» در اوان جوانى از راه قندهار و كابل به‏حيدرآباد هند مى‏رود و در همان جا ازدواج مى‏كند، اما بر اثر حوادثى كه پيش‏مى‏آيد، بعد از چند سال به ايران بازمى‏گردد و در اواخر عمر به زندگى درزواره قناعت مى‏كند و سرانجام در همان شهر بدرود حيات مى‏گويد و)جلوه» ناگزير مى‏شود با تنگدستى در مدرسه كاسه‏گران شهر اصفهان به‏تحصيل بپردازد.
وى پس از آموختن مقدمات به تحصيل علوم عقلى و الهيات مى‏پردازد وحكمت متعاليه - معروف به اسفار - و اشعار جلال‏الدين مولوى مى‏پردازد.
وى كه از چهره‏هاى ممتاز فلسفه و حكمت زمانه خود به شمار مى‏رفت‏در تمام عمر با زندگى مجردانه ساخت و همسرى برنگزيد و سرانجام درذيقعده سال 1314 ه . ق در تهران بدورد حيات گفت و در ابن بابويه به خاك‏سپرده شد. ديوان اشعار اين حكيم بزرگ به اهتمام آقاى على عبدالرسولى و بامقدمه آقاى احمد سهيلى خوانسارى به چاپ رسيده است.
سبك شعرى‏
جلوه اصفهانى بيشتر در قالب قصيده طبع‏آزمايى كرده و به شيوه متقدمين‏از سبك خراسانى بهره برده است.
قصايد او، سخته، و پخته و داراى ساختار محكم لفظى و غناى محتوايى‏است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
به خاطر عدم چاپ ديوان اشعار جلوه اصفهانى در زمان حيات او و نيزكناره‏گيرى وى از معاشرت و هم صحبتى و زندگى مجردانه‏اى كه داشته است‏فقط تنى چند از خاصان كه با او مراوده داشته‏اند، اشعار او را به خاطر سپرده واز آن لذت مى‏برده‏اند، از همين روى نمى‏توان از تأثير دامنه‏دار آثار منظوم‏وى خصوصاً مراثى عاشورايى‏اش سخنى گفت جز اين كه خواص از اهل‏ادب و معرفت با تأثيرپذيرى از اشعار حكيمانه او به آفرينش آثار منظوم‏آيينى پرداخته باشند.
جلوه اصفهانى به خاطر ابتلاى به درد چشم و رنج فراوانى كه از بيمارى‏چشم خود كشيده و از مداوا بهره‏اى نگرفته است، براى طلب شفا به سالارشهيدان توسل مى‏جويد و بهبود بيمارى چشم خود را از آن حضرت‏مى‏خواهد.
وى در چندين قصيده رسا و شيواى خود، به ابتلاى خود اشاره دارد وضمن توسل به خامس آل عبا به مرثيه آن حضرت مى‏پردازد كه به ارايه‏نمونه‏هايى از آن بسنده مى‏كنيم:
بر من آمد آن ماه وى به حال خراب‏
ز ديده داشت روان اشك چون مُطَرَّز سحاب‏
مگر تو گفتى چشمش رهى به دريا داشت‏
كه نيست ممكن آيد ز ديده اين همه آب‏
برفت از برم آن آفتاب و از گريه‏
تن چو نقره خامش به لرزه چون سيماب‏
به حال زار همى رفت و خلقى از دنبال‏
همه به حسرت كاين حال را كجاست مآب ؟
شنيد آن كه چو زين جا برفت خانه نرفت‏
برفت مسجد و افكند خويش در محراب‏
ميان گريه با صد هزار سوز بكرد
دعا و آمين گفتند جمعى از احباب‏
پى شفاى من آن ماه من توسل جست‏
به سيد الشهدا آن شفيع روز حساب‏
چه گفت؟ گفت: خدايا به حق اين مظلوم‏
حسين آنكه عنايات بى حدود و حصرش‏
به كارخانه آمرزش آمده دولاب‏
شهى كه ماند در آن دشت فرد تا گفتند
گه سوار شدن زينب‏اش گرفت ركاب‏
سواره يك تنه زد خود به لشكرى انبوه‏
كه ديد ساز شفاعت به نغمه زين مضراب‏
ز كشته پشته همى كرد اندر آن صحرا
ز زخم تشنگى‏اش تا نماند طاقت و تاب‏
فرود آمد و با شوق كرد اجابت زود
هر آن چه در حق او كرده بود حق ايجاب‏
عيان چو ديد كه اين عالم ست تنگ بر او
از آن به سوى شهادت به شوق كرد شتاب‏
بسوختند همه خيمه‏ها، و دخت و زنان‏
به حال زار بماندند بى حفاظ و نقاب‏
چه قُبّه‏ها كه شد افراشته به آمرزش‏
اگر چه سوخته شد خيمه و گسسته طناب‏
چو فارغ آمد زين كار رفت خانه و نيز
بدان امام توسل بجست با آداب‏
نرفت جز دو سه روزى كه چشم من شد به‏
عجب مكن كه نه اينجاست جاى استعجاب‏
از آن كه قدرت حق است و هر چه در امكان‏
رهين قدرت و نبود ز قدرت اين اعجاب
چو ديدگان من نگرفتند اعتبار
در خونِ‏شان كشيده از آن دست روزگار
چشم از براى عبرت و كسب سعادت است‏
اين دو گرت نباشد از ديده خون ببار
چشم آفرين مگر كند و اولياى او
دفع گزند دشمن ازين خسته نزار
من خسته و نزارم ليكن به گرد خويش‏
بينم به چشم غيب يكى آهنين حصار
آن آهنين حصار چه گريه است بر حسين‏
آن گوهرى كه گشت به دوش نبى سوار
چونين سوار با شرف و عز و سرورى‏
آخر پياده ماند در آن دشت كارزار
تنها و فرد ماند به غير از خدا نديد
هرچ او نگاه سوى يمين كرد يا يسار
چون روى دوست ديدعيان بى درنگ و خوف‏
مشغول شد به رزم و فرو شد به گيرو دار
با قدرتى كه داشت همه عجز بود و بس‏
يعنى كه: عجز نيكو در عين اقتدار
گويند: جفت غم شد و فرد از تبار و قوم‏
دل گويد: اين سخن را باور همى مدار
او صرف عشق گشت و ندارد امير عشق‏
غير از بلا و رنج دگر طايفه تبار
زان ناله‏ها ز زخم و عطش از چه رو نشد
اين كارگاه گيتى گسسته پود و تار
گويى به گوش بشنوم آن ناله‏هاى زار
مى‏خواست حق كه صبر مجسم كند پديد
كرد آن خجسته ذات همايونش آشكار
بر جورها نكردى اگر صبر پس نبود
والا وجود او را از صبر پود و تار
بودند منتظر همه قدسيان به شوق‏
تا زين ديار رخت كشى سوى آن ديار
از رفتن تو شاها زين تيره تنگ جاى‏
با شوق نز كراهت از روى اختيار
از جنت مثالى تا بارگاه قدس‏
يكبارگى بر ستند از رنج انتظار
اى عاشق خداى سزاوار جاه توست‏
اى بيش ز آفرينش و كم ز آفريدگار
از تو شفا همى طلبم با حنين و آه‏
كاكنون نيم به جز تو من از كس اميدوار
35. قدرت قمى »1316 - 1271)
زندگينامه‏
نامش سيد على از سادات رضوى قم متخلص به »قدرت« و فرزند ميرزاسيد عزيز از عرفاى شاعر پيشينه دوره ناصرى است. برادر بزرگ او نيز حاج‏سيد حسن مجتهد )مير ابوالفتح رضوى» صاحب نهاية المامول در شرح كفايةآرامگاه قدرت در رواق آيينه حضرت معصومه - عليها السلام - مقبره آل ابوالفتح‏قرار دارد.
سبك شعرى‏
قدرت قمى در اغلب انواع قالب‏هاى شعرى طبع آزمايى كرده و به شيوه‏بيانى متقدمين عنايت داشته است. دو مرثيه منظومى كه در سوگ سالارشهيدان از او بر جاى مانده در سبك عراقى سروده شده است. اشعار قدرت‏قمى سرشار از اصطلاحات عرفانى و حكمى و سلوكى است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
همان‏گونه كه اشارت رفت بيش از دو غزل مرثيه عاشورايى از قدرت‏قمى بر جاى نمانده است و براى اين دو اثر ماتمى نمى‏توان طيف تاثيرچندانى را در نظر گرفت.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در ديوان چاپى قدرت قمى دو مرثيه عاشورايى در قالب غزل وجود داردكه يكى از آن دو را نقل مى‏كنيم.
زنده شد دين، كشته شد در راه امت تا حسين‏
جان به قربان تو و قربانيانت يا حسين‏
يك دو تن از مردگان را كرد احيا گر مسيح‏
جان به قربانش كه عالم را نمود احياء حسين‏
فانى فى اللَّه بود و باقى بِالذّات شد
وه چه خوش اتمام حجت كرد بر اعدا حسين‏
گر چه اظهار عطش مى‏كرد ليك از شوق وصل‏
اصغر از گهواره خود را برفكند و زد خروش‏
يعنى: اين سُو ران كه بيكس نيستى بابا حسين‏
معنى: من كان فى المهد صبيّا را به شرح‏
خواست تا بر اكبر و اصغر كند افشا حسين‏
بر فراز دست پس بگرفت آن جرم ثقيل‏
آشكار كرد تفسير يد بيضا حسين‏
تا حسين‏ات دست گيرد )قدرتا»! لاينقطع‏
سينه را بخراش و خوش بخروش و برگو يا حسين
36. صفى اصفهانى »1316 - 1215)
زندگينامه‏
نامش ميرزا حسن ملقب به صفى على شاه، متخلص به )صفى» وزادگاهش اصفهان، از عرفا و شعراى صوفى مشرب سده سيزدهم و اوايل‏سده چهاردهم هجرى است.
مولف سخنوران نامى معاصر ايران در شرح احوال وى آورده است:
»... پدرش از بازرگانان بود و در كودكى به اتفاق پدر به يزد رفت و تا سن‏بيست سالگى در آن شهر بزيست و به كسب دانش پرداخت و با عرفان وصاحبدلان در آميخت. حاج ميرزا حسن پس از فراغت از تحصيل به سير وسياحت پرداخت و به هندوستان و حجاز سفر كرد و بيشتر با مشايخ اهل‏طريقت آن ديار در آميزش بود. از آن پس سفرهايى به نقاط ايران كرد تاسرانجام به شيراز رفت و به صفى على شاه ملقب گرديد. پس از آن به تهران‏آمد و رحل اقامت افكند تا آن كه در بيست و چهارم ذيقعده سال 1316 قمرى‏على شاه ساخته‏اند.
صفى‏على شاه مردى اديب و شاعرى سخن سنج بود و در نظم انواع شعرتوانا و استاد بود. از تأليفات اوست: 1. زبدة الاسرار 2. عرفان الحق 3. بحرالحقايق 4. ميزان المعرفة5. تفسير منظوم قرآن )كه در حقيقت بزرگ‏ترين و مهم‏ترين اثر او به شمارمى‏رود»6. ديوان اشعار...«
سبك شعرى‏
طبع صفى اصفهانى بيشتر به قالب مثنوى متمايل بوده و آثار منظوم خودرا در سبك عراقى سامان داده است. آثار منظوم وى به سبب احاطه‏اى كه به‏مقولات عرفانى حكمى و سلوكى داشته سرشار از مفاهيم بلند عرفانى ومعرفتى است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى صفى اصفهانى‏
صفى اصفهانى در منظومه عاشورايى زبدة الاسرار خود اين حادثه خون‏نگار را از بعد عرفانى و معرفتى مورد تجزيه و تحليل قرار داده و با قرائت‏عرفانى از فرهنگ عاشورا، آغازگر حركتى نو در قلمرو شعر عاشورا به شمارمى‏رود. هر چند پيش از او نيز تنى چند از عرفاى شاعر در اين زمينه آثارى به‏دست داده‏اند، ولى منظومه مستقلى همانند او در تبيين عرفانى اين حركت‏الهى نيافريده‏اند و عمان سامانى كه شهرت بلامنازع خود را مرهون منظومه‏عاشورايى‏اش موسوم به گنجينة الاسرار است با تأثيرپذيرى از منظومه زبدةعروضى توفيق يافته و به خاطر جاذبه‏هاى بيانى خود گوى سبقت را از اوربوده است.
برگزيده آثار عاشورايى‏
از منظومه عرفانى زبدة الاسرار او ابيات منتجى از قسمت‏هاى مختلف آن‏را مرور مى‏كنيم:
در شهادت حضرت على اصغر)ع»
بانگ زد كاى ساقى بزم الست‏
شيرخوار از كودكى شد مى‏پرست‏
شيرخوار عشق از امداد پير
شد زبوى باده مست و شيرگير
شيرخوارم گر چه من شير حقم‏
زهره شيران بدرّد ابلقم‏
اندكى گر شير جانم هى كند
شير گردون شير جان را قى كند
شيرخوارم ليك شيرم مست شد
چرخ در ميدان عزمم پست شد
صيد معنى شد شكار پنجه‏ام‏
هين بيا كز زخم هجران رنجه‏ام‏
عزم كوى دوست چون دارى بيا
ارمغانى بر به درگاه خدا
قابل شه ارمغان كوچك ست‏
كو به قيمت بيش و در وزن اندك است‏
مختصرتر تحفه به يار تو را
مى‏كند سنگين نه او بار تو را
كه توان بگرفت پيش شه به دست‏
گوهرى بر پيش آن شاه ارمغان‏
كو سبك وزن است و در قيمت گران‏
ارمغان اين لوءلوء شهوار بر
نزد خسرو زرّ دست افشار بر
شاهباز وحدتم من در نشست‏
عيب نبود شاهم ارگيرد به دست...
نيست دست از بهر دفع دشمنت‏
دست آن دارم كه گيرم دامنت‏
گر كه نتوانم به ميدان تاختن‏
سوى ميدان جان توانم باختن‏
گر ندارم گردن شمشير جو
تير عشقت را سپر سازم گلو...
در شهادت حضرت عباس)ع»
قبله اهل وفا شمشير حق‏
فارس ميدان قدرت، شير حق‏
حضرت عباس كآمد ما صَدَق‏
بر »يد اللَّه فوق ايديهم« زحق‏
بر حسين از يك صداى العطش‏
دست و سر را كرد با هم پيشكش...
ديد عباس آن كه شد دين را پناه‏
گشته قحط آب اندر خيمه گاه‏
آمد اندر نزد شاه انس و جان‏
كاى شه بى مثل و بى انباز و يار
گشته‏ام در راه عشقت دست و بار
ز ابر عشقت بر سرم بارش گرفت‏
كشتزار هستى‏ام آتش گرفت‏
شاه فرمود: اى علمدار سپاه‏
آفرينش را تويى پشت و پناه‏
رشته ايجاد اندر دست توست‏
شش تعيّن كسر لوح شست توست‏
رشته امكان تو را باشد به مشت‏
مر مرا خود هم تو يارى هم تو پشت‏
گفت: از غير تو دل برداشتم‏
هر دو عالم را زكف بگذاشتم‏
بر تن من دست و بر دستم علم‏
العطش و آن گه به پاز اهل حرم؟!
دست عباس ار نباشد صف شكن‏
بهر يارى تو نبوَد گو به تن‏
گر علم باشد مرا زين پس به دست‏
مرعلم را نام من باشد شكست‏
گرفتد دست علمدار چه غم؟
گو نيايد مر شكستى بر علم‏
نك علم را جانب ميدان زنم‏
گر شوم بى دست بر كيوان زنم‏
سوى ميدان بلا تازم سمند
مرتوان بردن ز يُمن بيرقت‏
گوى نام از عاشقان مطلقت‏
در ميان عاشقان پاكباز
چون علم گردم به عالم سرفراز
خوش ز خون خويش از ميدان جنگ‏
باز گردانم علم را سرخ رنگ‏
سرخ رنگى مر علم را آبروست‏
هر ظفر يابد به جنگ او سرخ روست‏
چون علم گرديد از خون سرخ رنگ‏
رو سفيد آيد علمدارت ز جنگ‏
سرخ رويى علتش منصورى‏ست‏
رنگ زرد آثارى از رنجورى‏ست‏
در فلك شمس است سرخ و با شكوه‏
زرد رو گردد، نشيند چون به كوه‏
تا مرا دست علم بگرفتن‏ست‏
مر علم را ننگ از دست من‏ست‏
چون فتد دست علمگير از تنم‏
خود به منصورى علم را ضامنم‏
سرخ رو بر گردم از ميدان جنگ‏
هم علم را سازم از خون سرخ رنگ‏
گر نيفتد از بدن در عشق يار
دست باشد در بدن بهر چه كار؟
سر كه در عشقت نگردد پيش جنگ‏
سر مخوانش هست بر تن بارننگ‏
سينه نبود آن حصير كهنه‏اى است‏
رفتم اينك همتى خواهم ز شاه‏
بلكه آرم آبى اندر خيمه گاه‏
يعنى: آيد آبم از عشقت به روى‏
ريزد ار آبم نريزد آبروى‏
اين بگفت و بحر جانش كرد جوش‏
شد به ميدان مشك بى آبى به دوش
37. محيط قمى )متوفاى 1317 ه . ق»
زندگينامه‏
نامش ميرزا محمد، تخلص شعرى‏اش )محيط»، زادگاهش قم و ملقب به‏شمس الفصحاء از شعراى پرآوازه آيينى در نيمه دوم سده سيزدهم و اوايل‏سده چهاردهم هجرى است.
در مقدمه ديوان چاپى او آمده است:
»... محيط دوران كودكى و ايام جوانى را در قم و اصفهان به تحصيل علوم‏عقلى و نقلى و كسب معارف ادبى گذارنيد و آن گاه روانه تهران شد و پس ازمدتى چند به جانشينى پدر و برادر خويش - كه زندگى را بدرود گفته بودند -در دستگاه دوست على خان )معير الممالك» كه در شمار وزراء و مقربان‏حكومت بود به كار تعليم دوست محمد خان - فرزند وى - گماشته شد. ميرزاحيدر ثريا معروف به مجد الادباء - كه پدر همسر )محيط» بود و پس از مرگ)محيط» به گردآورى و تدوين اشعار پراكنده او پرداخته است درباره )محيط»مى‏نويسد:
لطيفش فصحاء و بلغا را افسر سخن، دوست و دشمن به فصاحت وبلاغت او معترف بودند. شعر و شاعرى و صفات حميده ديگرش رامى‏ستودند. خيلى سليم العقيده بود و درويش وضع و فقير دوست و بيچاره‏نواز و سخىّ الطّبع و بهيّى الرّاءى و ذكىّ الذهن. مسلكى خوش داشت و مشربى‏بى‏غش. حالش همه جا محبوب بود و مقالش همه را مطلوب. هيچ‏گاه بدگويى‏نداشت بدخويى هم. هميشه حق‏گويى مى‏نمود حق جويى هم.« )محيط» درتاريخ سوم ماه صفر سال 1317هجرى قمرى رخت از اين جهان بربست. وى‏را در مزار شيخان قم به خاك سپرده‏اند...«
سبك شعرى‏
محيط قمى با پيروى از سبك شعرى و سياق كلامى لسان الغيب حافظشيرازى و سعدى، در شعر آيينى سده اخير شيوه بديعى را بنياد نهاده و غالب‏غزليات رسا و شيواى خود را به منقبت يكى از حضرات معصومين - عليهم‏السلام - زينت داده و ابيات پايانى آن‏ها را به اين مهم اختصاص داده است.شعر )محيط» ضمن رسايى و شيوايى كلام با شيوه بيانى متين و فخيم وآرايه‏هاى لفظى و معنوى زينت يافته و برخى از غزليات او در شمار بهترين‏غزليات سده اخير در زبان فارسى قرار گرفته است.
براى نمونه، غزل متين و محكمى از او را كه با مديحت حضرت جوادالائمه زينت يافته زيب اين دفتر مى‏كنيم:
كجاست زنده دلى كاملى مسيح دمى‏
كه فيض صحبتش از دل برد غبار غمى؟
خليل بت شكنى كو كه نفس دون شكند؟
كه نيست در حرم دل به غير او صنمى‏
كه نيست ساقى ايام را سر كرمى‏
زمانه، خرمن دانش نمى‏خرد به جوِى‏
بهاى گنج هنر را نمى‏دهد درمى‏
مباد آن كه شود سفله خوى، كامروا
كه هر زمان كند آغاز فتنه و ستمى‏
گذشت عمرو دريغا نداد ما را دست‏
حضور نيمشبى و صفاى صبحدمى‏
قسم به جان عزيزان به وصل دوست رسى‏
اگر ازين تن خاكى برون نهى قدمى‏
خلاف گوشه نشينانِ دلشكسته مجو
كه نيست جز دل اين قوم دوست را جرمى‏
غم زمانه مخور اى رفيق باده بنوش‏
كه دور چرخ نه جامى گذاشته نه جمى‏
ز بينوايى و دولت غمين و شاد مباش‏
كه در زمانه نماند گدا و محتشمى‏
ز اشتياق بلند آستان شه هر شب‏
فراز عرش فرازم ز آه خود علمى‏
به خلق آن چه رسد فيض ز آشكار و نهان‏
ز بحر جود شه دين - جواد - هست نمى‏
محمد بن على تاسع الائمه تقى‏
كه بحر همت او هست بيكرانه يمى‏
بدان خداى كه باشد زكلك قدرت او
نقوش دفتر هستى ماسوا رقمى‏
كه: با ولاى شفيعان حشر، احمد و آل‏
شهان كشور نظميم ما ثنا گويان‏
اساس سلطنت ماست دفتر و قلمى‏
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
محيط قمى از پر آوازه‏ترين شعراى آيينى در يك صد ساله اخير است وآثار مناقبى و ماتمى او به خاطر رسايى و شيوايى كلام و نيز ساختار محكم‏لفظى و غناى محتوايى مورد عنايت اهل ادب و عرفان قرار داشته است.مسلما عنايت سخنوران بزرگى همانند محيط قمى به مقوله‏هاى مذهبى وعرفانى و اخلاقى در روند تكاملى شعر آيينى در سده اخير تاثير گذار بوده‏است و آثار ماتمى او نيز از اين امر مستثنى نمى‏باشند.
برگزيده آثار عاشورايى‏
در ديوان چاپى محيط قمى سه اثر منظوم عاشورايى وجود دارد كه با نقل‏آنها اوراق اين دفتر را زينت مى‏بخشيم:
در رثاى حضرت عباس )عليه السلام»
آن قوى پنجه كه آزردن دلهاست فنش‏
الفتى هست نهان با دل غمگين منش‏
جان رسيده به لب از دورى جانبخش لبش‏
دل به تنگ آمده از حسرت نوشين دهنش‏
آن كه مى‏گفت بود حاصل ايام دمى‏
گشت ز انفاس خوش دوست مبرهن سخنش‏
هر كه دارد چو تو زيبا رخ و نيكو قامت‏
نيست حاجت به گل گلشن و سرو چمنش‏
گر به فردوس برندش غم غربت دارد
نيكبختى كه سر كوى تو باشد وطنش‏
نوبهار آمد و افزود غمم ز آمدنش‏
باغ ماند به صف ماره و لاله و گل‏
به شهيدان به خون غرقه گلگون كفنش‏
ابر در ماتم سقاى شهيدان گريد
كه همه عمر بود ديده گريان چو منش‏
نور حق ماه بنى هاشم عباس كه هست‏
مهر او: شمع و دل جمع محبان لگنش‏
زور بازوى يداللَّه ابوالفضل كه هست‏
چنگ ضرغام قضا پنجه دشمن شكنش‏
حامل رايت و مير سپه عشق كه داشت‏
قوت سيل اجل همت بنياد كنش‏
دستش از تن كه بريدند، به كف محكم بود
رشته بندگى و مهر امام زمنش‏
گفت در ماتم او شاه شهيدان گريان‏
ديد افتاده چو در معركه پر خون بدنش‏
شد كنون قطع اميد من و پشتم بشكست‏
بعد ازين، واى به حال دل و رنج و محنش‏
از خيال تو بشد خواب ز چشم من و، خفت‏
آن كه از بيم تو بيدارى شب بود فنش‏
يادم آمد لب خشكيده و چشمان ترش‏
جگر سوخته از غم دل خون از حزنش‏
به فرات آمد تا آب برد سوى خيام‏
بهر ياران جگر سوخته ممتحنش‏
كرد كف ز آب پر و برد به نزديك دهان‏
جلوه گر گشت لب خشك برادر بر او
تازه شد اندوه ديرينه و رنج كهنش‏
ريخت آب از كف و لب تشنه برون شد
سخنى گفت كه آتش زده در جان سخنش‏
گفت:اين شرط وفا نيست كه من آب خورم‏
سوخته، زاده زهرا زعطش جان و تنش‏
ز آن نبردش شه دين سوى شهيدان ديگر
كه ميسّر نشد از معركه بر داشتنش‏
بر گرفتن نتوان پيكر آن كشته ز خاك‏
كه نه تن مانده به جا و نه به تن پيرهنش‏
هر كه در ماتم عباس بگريد چو )محيط»
هست اميد شفاعت ز حسين و حسنش
در منقبت و مرثيت حضرت على اكبر)ع»
اى لعبت فرخ رخِ فرخنده شمايل‏
دلها به تو مشتاق و روانها به تو مايل‏
افتاده تير نگهت: عارف و عامى‏
دلداده چشمِ سيهت عالم و جاهل‏
بر پاى دل از سلسله موى تو زنجير
بر گردن جان از سر زلف تو سلاسل‏
از جور غم هجر تو دست همه بر سر
در خاك سر كوى تو پاى همه در گل‏
در حلّ يكى عقده ز موى تو بمانديم‏
بگشا لب جانبخش كه ما سنگدلان را
در نقطه موهوم شده مساله مشكل‏
مجموعه خوبى شده‏اى زآن كه وجودت‏
پر گشته ز مهر شه فرخنده خصايل‏
مرآت جمال ازلى، شبه پيمبر
مصباح هدى نور خدا شمس قبايل‏
مقتول نخستين ز سليل شه لولاك‏
كآمد غم او ناسخ غمهاى اوايل‏
فرزانه ذبيحى كه به ميدان محبت‏
پيش از همه ياران شده در جستن قاتل‏
محبوب خليلى كه نموده به ره حق‏
يك مرتبه هفتاد و دو قربانى قابل‏
از خويش تهى گشته و سرشار ز معشوق‏
گرديده زجان دور و به جانان شده واصل‏
بودى على اكبر شاه شهدا را
نور بصر و راحت جان و ثمر دل‏
ز آن رو شه دين گفت پس از وى كه نباشم‏
اى راحت جان بى تو به جان راغب و مايل‏
رفتى تو و فارغ شدى از اندوه عالم‏
من ماندم و غم بى تو درين غمكده منزل‏
در بحر جهان آل على كشتى توحيد
مستمسك اين فُلك بَرد رخت به ساحل‏
ز انوار على بن حسين بن على شد
از عرصه دل ظلمت هر وسوسه زايل‏
از زلزله حشر نگردد متزلزل
در رثاى حضرت على اصغر )عليه السلام»
ز زنگ هستى خود ساده ساز لوح ضمير
گرت هواست كه گردد زغيب نقش پذير
به راه پر خطر عشق پامنه، كآن جا
گذار بر دم تيغ است و راه بر سر تير
به زندگانى عشّاق دل مرا سوزد
كه هست ياورشان درد و غم معين و ظهير
از آن به حال مجانين عشق رشگ برم‏
كه هست سلسله زلف يارشان زنجير
به عالمى نفر و شم غمت كه كس ندهد
چنين نفيس متاعى بدين بهاى حقير
كرا كه محنت و غم شد ز خوان غيب نصيب‏
نشاط و عيش نگردد ميّسر از تدبير
همان حكايت صعوه است و چنگل شهباز
حديث نيروى تدبير و قوت تقدير
توان نمودن هر درد سخت را درمان‏
به غير درد جدايى كه نيست چاره پذير
خطا سرودم، مرگ است چاره هجران‏
گرت خلاصى نَدْهَد ز قيد هجر، بمير
تو را ز سرّ حقيقت چو نيست آگاهى‏
ز جهل نكته به شور ديدگان عشق مگير
براى آن كه شود در كمند عشق اسير
خداى هر دم تقصير من زياد كناد
اگر محبت خاصان حق بود تقصير
گواه صدق مقال حق اين كه نيست مرا
به جز محبت عشّاق كربلا به ضمير
حديث محنت آن تشنگان غرقه به خون‏
حكايتى است كه نتوان نمودنش تقرير
عجب‏تر از همه شرح غم على اصغر
كه گر جوان شنود، از ملال گردد پير
به دشت ماريه چون دود آه اختر سوز
شد از درون جگر تشنگان به چرخ اثير
على اصغر خود را نهاد بر كف دست‏
خديو دين ملك العشق شاه عرش سرير
ميان معركه آمد بر سپاه عدو
ستاد و از دل پر درد بر كشيد نفير
سرود: هست گنه گر مرا به كيش شما
به هيچ كيش ندارد گناه طفل صغير
دهيد جرعه آبى بدين صغير كه سوخت‏
درون سينه دل نازكش ز قحطى شير
جواب مقصد شير را كمان گشود زبان‏
رساند آب به حلقوم اصغرش با تير
بريد حنجر او گوش تا به گوش و نشست‏
به بازوى شه دين نوك تير خصم شرير
گلوى خشكش گرديد تر ولى از خون‏
تبسّمى به رخ شاه كرد و رفت ز دست‏
به بزم قدس زدندش ز بام عرش صفير
كشيد تير ز حلقوم او شه شهداء
ز ديده اشك فرو ريخت همچو ابر مطير
فشاند خون گلويش به سوى چرخ برين‏
به گريه گفت كه: اى ايزد سميع و بصير
فصيل ناقه صالح به رتبه برتر نيست‏
ازين صغير كه گرديد كشته بى تقصير
)محيط» شرح غمى را چسان تواند گفت‏
كه از شگفتى نتوان نمودنش تقرير
38. عمّان سامانى »1322 - 1258)
زندگينامه‏
نامش ميرزا نوراللَّه تخلص شعرى‏اش »عمّان« زادگاهش سامان، وملقب به »تاج الشعراء« از شعراى پر آوازه و عرفانى مشرب نيمه دوم سده‏چهاردهم و اوايل سده چهاردهم هجرى است.
در خاندان عمّان، چهره‏هاى ادبى فراوانى را مى‏شناسيم كه هر يك درزمانه خود در ميان اهل شعر و فرهنگ مطرح بوده‏اند. ولى اشتهار هيچ كدام به‏عمّانى نمى‏رسد. پدرش مرحوم ميرزا عبداللَّه متخلص به »ذرّه« مؤلّف جامع‏الانساب، جدش مرحوم ميرزا عبدالوهاب متخلص به »قطره«، عمويش‏مرحوم ميرزا لطف‏اللَّه متخلص به »دريا« و فرزندش محيط سامانى »1355- 1290) از چهره‏هاى سرشناس و معروف آن سامان‏اند.
امروزه مركز بخش لار )رار» استان چهار محال و بختيارى است. اين‏استان همان گونه كه از اسمش پيدا است داراى چهارمحال مى‏باشد: لار، كيار،گندمان و ميزدج.
اهالى لار بدون آن كه لهجه خاص آذرى داشته باشند به دو زبان تركى وفارسى صحبت مى‏كنند و شعراى اين خطه نيز اغلب ذواللسانين‏اند.
سامان على رغم محدوده كوچكى كه از نظر جغرافيايى دارد از دير زمان‏تاكنون مركز علم و ادب و هنر و عرفان بوده و سخنوران بزرگى را در دامن‏خود پرورش داده است از قبيل: عمان، دريا، قطره، محيط، قلزم، جيحون،سحاب، نيسان، خورشيد، ذرّه، افلاكى، كيهان، دهقان، تبيان، عرفان وحشمت.
عمان سامانى از اعضاى اصلى انجمن ابو الفقراى اصفهان به شمارمى‏رفته كه همه هفته در روزهاى جمعه به رياست ملا محمد باقر فرزندمحمد تقى كزى اصفهانى معروف به »ابوالفقراء« تشكيل مى‏شده و تا سنه‏1286 ه . ق - كه در تاريخ فوت ابوالفقراء است - به حيات ادبى خود زير نظراين مرد اديب و عارف ادامه داده است. قصيده انجمنيّه عمان سامانى كه حاوى‏58 بيت است 34 بيت آن در معرفى و تعريف اين انجمن و شعراى عضو آن‏سروده شده و نمايانگر اهميتى است كه در آن مقطع زمانى از نظر ادبى داشته‏است. عمان سامانى در اين قصيده از: ابوالفقراء، مسكين، پرتو، افسر، عنقا،سرگشته؛ آشفته، فرّخ، ساغر، پروين، دهقان، شعرى، و جوزا به نيكى وبزرگى ياد مى‏كند.
پس از درگذشت ابوالفقراء، جلسات انجمن ادبى اصفهان در منزل ملك‏الشعراء )عنقا» تشكيل مى‏شده و قصيده انجمنيه حاج محمد كاظم قالب‏تراش اصفهانى متخلص به »چاووش« و به روايتى »خاموش«، دليلى بر اثبات‏اين مدّعا است. اين قصيده كه به شيوه »براعت استهلال« سروده شده، اسامى‏يكى از آنهاست:
ز هجر يار تو را ديده رود »جيحون« شد
به بحر طبع گهرزا چو بحر »عماّن« باش‏
مرحوم استاد فرزانه همائى )سنا» در مقدمه ديوان طرب نگاشته‏اند:
»تاج الشعراء شهاب لويى اصفهانى، عمان سامانى، ساغر، سيد محمد بقا وبيضاى جونقانى، هر پنج نفر صاحب ديوان‏اند كه نسخ خطى آن را نگارنده‏ديده‏ام و هيچ كدام تاامروز چاپ نشده است...«
مرحوم عمانى سامانى به جز ديوان اشعارش آثار ديگرى نيز دارد:
مثنوى آيينى معراج‏نامه، مثنوى عاشورايى گنجينة الاسرار و نيز مخزن الدّوركه ظاهراً تذكره شعراى اصفهان است.
مرحوم ميرزا عبداللَّه »ذره« تاريخ تولد فرزندش عمانى سامانى را شب‏شنبه نوزدهم ذى‏الحجة سنه 1258 ه . ق ثبت كرده است و تاريخ در گذشت وى‏را در شب سه شنبه دوازدهم شوال سال 1322 ه . ق نوشته‏اند. جنازه عمان‏سامانى بنا به وصيّت او به رسم امانت در مسجد جامع سامان به خاك سپرده‏مى‏شود و بعد طبق وصيت او به نجف اشرف منتقل مى‏گردد.
سبك شعرى‏
عمان سامانى در آفرينش آثار منظوم خود از سبك عراقى سود جسته ومطالب بلند سلوكى و عرفانى را به مدد طبع توانا و وقّاد خود به زيبايى به‏تصوير كشيده است.
دامنه تاثير آثار عاشورايى‏
بدون ترديد عمان سامانى شاخص‏ترين چهره شعر عاشورا در زبان‏پرداخته و منظومه عاشورايى گنجينة الاسرار او در قالب مثنوى در شمارشاهكارهاى شعر آيينى به شمار مى‏رود.
هر چند پيش از او صفى اصفهانى در مثنوى زبدة الاسرار خود در تبيين‏عرفانى اين حادثه خون‏نگار كوشيده است؛ ولى شيوه بيانى عمان جاذبه‏هايى‏دارد كه آن را تحت الشعاع خود قرار داده است و با اين كه گنجينة الاسراربراى هميشه نام و ياد او را در خاطر شيفتگان ادب شيعى زنده نگاه خواهدداشت.
اين اثر ماندگار عاشورايى بيش از يك سده است كه الهام بخش شاعران‏آيينى فارسى زبان بوده و هست و آثار فاخرى كه پس از او در مقوله‏هاى‏عرفانى قيام كربلا و قرائت معرفتى و عرفانى از فرهنگ عاشورا آفريده شده‏شاهد صادقى براى اثبات اين مدعاست.
در اين كه عمان سامانى بر تركيب نادرست »گنجينة الاسرار« آگاهى داشته‏و مى‏توانسته گنجينه اسرار را جايگزين آن سازد ترديدى نيست، ولى انگيزه‏اين عدم جايگزينى مشخص نمى‏باشد. شايد مشرب ملامتى عمان اين امر رااقتضا كرده باشد تا اگر هر از گاه از سرودن اين مثنوى ماندگار عاشورايى درخود احساس غرور كند، اين تركيب نادرست به يارى او بشتابد و سر انگشت‏عيب‏جويان، حباب غرور او را بشكند و او را از آفات آن در امان دارد! واللَّه اعلم.
اين قبيل سنت‏شكنى‏ها در ادب پارسى پيشينه كهنى دارد كه پرداختن به‏آن از موضوع اين مقال بيرون است و در حوصله تنگ آن نمى‏گنجد. در شعرسعدى، قاآنى، صائب و ديگران مى‏توان موارد بارزى از اين سنت شكنى‏ها رانشان داد كه بررسى آن را به فرصت ديگرى موكول مى‏كنيم.
برگزيده آثار عاشورايى عمان سامانى‏
عمان سامانى منظومه گنجينه خود را به سال 1305 ه . ق در اصفهان به‏نام مى‏برد - در طول يك سال آفريده است. با در نظر گرفتن سال تولد او »=1258 ه . ق» نتيجه مى‏گيريم كه عمان سامانى به هنگام آفرينش اين اثرماندگار»47 »660 و 48 ساله بوده و حدود هفده سال پس از آن نيز در قيد حيات‏بوده است.
گنجينه عمان، يك اثر برگزيده است و انتخاب قسمت‏هايى از اين منظومه‏ماندگار عاشورايى امرى بس دشوار مى‏نمايد با اين همه براى رعايت‏شيوه‏اى كه در تنظيم اين تذكره به كار رفته به نقل قسمت‏هايى از آن بسنده‏مى‏كنيم:
كيست اين پنهان مرا در جان و تن‏
كز زبان من همى گويد سخن؟
اين كه گويد از لب من راز كيست؟
بنگريد اين صاحب آواز كيست؟
در من اين سان خود نمايى مى‏كند
ادّعاى آشنايى مى‏كند
* * *
پرده‏اى كاندر برابر داشتند
وقت آمد پرده را برداشتند
ساقيى با ساغرى چون آفتاب‏
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب‏
پس ندا داد او - نه پنهان - بر ملا
كالصّلا اى باده خواران الصّلا! ...
باز ساقى بر كشيد از دل خروش‏
گفت: اى صافى دلانِ دُرد نوش‏
مرد خواهم همتى عالى كند
ساغر ما را زمى خالى كند
انبيا و اوليا را با نياز
شد به ساغر گردن خواهش دراز
جمله را، دل در طلب چون خم به جوش‏
ليك آن سرخيل مخموران خموش‏
سر به بالا، يك سر از برنا و پير
ليك آن منظور ساقى سر به زير
هر يك از جان همتى بگما شتند
جرعه‏اى از آن قدح بر داشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال‏
همچنان در دست ساقى مال مال‏
جام بر كف منتظر ساقى هنوز
اللَّه اللَّه غيرت آمد غير سوز...
اى حريف لا ابالى سر برآر
اى قدح پيما درآ هويى بزن‏
گوى چوگانت سرم گويى بزن‏
چون به موقع ساقى‏اش درخواست كرد
پير ميخواران ز جا قد راست كرد
زينت افزاى بساط نشأتين‏
سرور و سرخيل مخموران حسين‏
گفت: آن كس را كه مى‏جويى منم‏
باده خوارى را كه مى‏گويى منم‏
شرطهايش را يكايك گوش كرد
ساغر مى را تمامى نوش كرد
باز گفت: از اين شراب خوشگوار
ديگرت گر هست يك ساغر بيار!...
ديگر از ساقى نشان باقى نبود
ز آن كه آن ميخواره جز ساقى نبود
خود به معنى باده بود و جام بود
گر به صورت رند دُرد آشام بود ...
كرد بر وى باز درهاى بلا
تا كشانيدش به دشت كربلا
داد مستان شقاوت را خبر
كانيك آمد آن حريف در بدر...
يافت چون سر خيل مخموران خمر
خواند يك سر همرهان خويش را
خواست هم بيگانه و هم خويش را
گفتشان اى مردم دنيا طلب‏
اهل مصر و كوفه و شام و حلب‏
مغزتان را شور شهوت غالب‏ست‏
نفستان جاه و رياست طالب‏ست‏
اى اسيران قضا در اين سفر
غير تسليم و رضااَينَ المَفر؟
همره ما را هواى خانه نيست‏
هر كه جست از سوختن پروانه نيست‏
نيست در اين راه غير از تير و تيغ‏
گو ميا هركس زجان دارد دريغ‏
جاى پا بايد به سر بشتافتن‏
نيست شرط راه رو بر تافتن...
ماجراى شب عاشورا
هر كه بيرونى بُد از مجلس گريخت‏
رشته الفت زهمراهان گسيخت‏
دور شد از شكّر ستانش مگس‏
وز گلستان مرادش خار و خس‏
خلوت از اغيار شد پرداخته‏
وز رقيبان خانه خالى ساخته‏
پير ميخواران به صدر اندر نشست‏
احتياط خانه كرد و در ببست‏
محرمان راز خود را خواند پيش‏
با لب خود گوشِ شان انباز كرد
در زصندوق حقيقت باز كرد
جمله را كرد از شراب عشق مست‏
يادشان آورد آن عهد الست‏
گفت: شاباش اين دل آزادتان‏
باده خورده ستيد بادا يادتان‏
يادتان باد اى به دل تان شور مى‏
آن اشارت‏هاى ساقى پى ز پى‏
اينك از هر گوشه‏اى جمّ غفير
مر شما را مى‏زند ساقى صفير
كاين خمار آن باده را بُد در قفا
هان و هان آن وعده را بايد وفا
گوشه چشمى مى‏نمايد گاه گاه‏
سوى مستان مى‏كند خوش خوش نگاه ...
سرّى اندر گوش هر يك باز گفت‏
باز گفت: اين راز را بايد نهفت‏
با مخالف پرده ديگر گون زنيد
با مناف