آنچه در كربلا گذشت
(از مدينه تا كربلا)

آيت الله محمد على عالمى

- ۸ -


(( بار خـدايا براى مـا و شيعـيان ما مقام و منزلت بزرگى نزد خود قرار ده و بين ما و دوستان ما در مقر رحمت خود جمع فرما كه تو بر همه چيز قادرى .(138) ))
حسين عليه السلام و عبدالله بن مطيع
حسين عـليه السلام در مـسير بسوى كوفـه در فـاصله بين مـنزل حاجر و سمـيراء با عـبدالله بن مـطيع عـدوى كه در آنجا منزل كرده بود برخورد نمود، عبدالله كه امام را ديد به استقبالش شتافت و حضرت را در برگرفت و از مركب پياده نمود و عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد چرا به اين ديار قدم نهادى ؟
امـام فـرمـود: پـس از مـرگ مـعـاويه چـنانكه مـى دانى اهل عراق براى من نوشته اند و مرا بسوى خود خوانده اند.
عبدالله گفت : ترا بخدا حرمت اسلام و قريش و حرمت عرب را كه بتو بستگى دارد نگهدار كه هتك حركت قريش و عرب و در نتيجه هتك حرمت اسلام است اگر آنچه را كه در دست بنى امـيه است (حكومت و خلافت ) طلب كنى ترا مى كشند و چون تو كشته شوى به احدى رحم نخواهند كرد و احترام اسلام و قريش و عرب از بين مى رود پس اين كار را مكن و به كوفه مـرو و جانت را بخطر مينداز. به دستور ابن زياد راههائى كه به كوفه و شام و بصره مـنتـهى مـى شود از واقـصه مسدود كرده و نمى گذارند كسى وارد يا خارج شود تا اخبار كوفه انتشار نيابد.(139)

زهير بن قين حسينى مى شود
زهير بن قـين بجلى از طرفـداران پـر و پـا قـرص عـثـمـان بود و در آن سال به حج مشرف شده و به هنگام مراجعت مسير او و امام حسين عليه السلام يكى بود و در نتـيجه امام در منزل زرود با زهير بن قين برخورد كرد و چنانكه گروهى از قبيله فزاره و بجيله كه با زهير بودند حكايت نموده اند: نزد ما چيزى بدتر و مغبوض تر از آن نبود كه در يك مـكان با حسين مـنزل نمـائيم هرگـاه حسين در مـحلى منزل مى كرد ما حركت مى كرديم و هر وقت او حركت مى نمود ما توقف مى كرديم تا در يكى از مـنازل كه حسين فـرود آمـده بود مـا هم ناگزير شديم كه فرود آئيم و لذا حسين در يكطرف مـنزل كرده بود و مـا در طرف ديگـر و هنگـامـيكه مـشغـول غذا خوردن بوديم فرستاده حسين بر ما وارد شد و سلام كرد و به زهير گفت : يا زهير اباعبدالله ترا مى طلبد لقمه ها از دستها افتاد مجلس در سكوت عجيبى فرو رفت و هيچـكس جواب فـرستاده حسين را نمى داد همسر زهير كه دلهم نام داشت گفت : سبحان الله پسر پيغمبر ترا مى خواهد و به سوى او نمى روى برو ببين چه مى گويد.
زهير با ناراحتـى تمام برخاست و نزد حسين رفت اما ديرى نپائيد كه با چهره گشاده و خـوشحال برگـشت و دستـور داد چـادرهايش را در كنار خيمه هاى امام نصب نمودند و به همـسرش گفت : ترا از قيد زوجيت خود رها نمودم برو نزد كسانت كه دوست ندارم بخاطر من بزحمت بيفتى بلكه خير و خوبى ترا طالبم زيرا من تصميم گرفته ام كه از حسين جدا نشوم تا روح و جانم را فداى او كنم .
(آرى من حسينى شده ام !)
سپس اموالى به او داد و او را به عموزادگانش سپرد كه به كسانش برسانند همسر زهير گـريه كنان ضمن وداع با شوهرش گفت : خدا ترا خير دهد از تو تقاضامندم كه در روز قيامت نزد جد حسين عليه السلام از من ياد كنى .
زهير به ياران و همراهان خود گفت : هر كه دوست دارد با من باشد بيايد والا اين آخرين مـلاقـات مـن است با شمـا و ضمـنا حديثى را كه از سلمان فارسى شنيده ام به شما مى گويم :
مـا در بلنجر(140)
كه يكى از شهرهاى خـزر است مـشغـول جنگ بوديم و خـدا آن شهر را بدست ما فتح كرد و غنائم زيادى بدست آورديم و خـوشحال شديم پـس سلمـان فـارسى بمـا گـفـت : وقـتـى سيد جوانان آل مـحمد صلى الله عليه و آله و سلم را درك نموديد و در معيت ايشان به كارزار پرداختيد از غـنائمـى كه امـروز نصيب شمـا شده خوشحال تر خواهيد بود آنگاه زهير با ياران و بستـگـان خـود وداع نمـود و مـلتـزم ركاب حسينى شد تـا در روز عاشورا به شهادت رسيد.(141)
زينب در خزيميّه
امام عليه السلام از آن منزل حركت فرمود تا به خزيميّه رسيد و يك شب و روز در خزيميه تـوقف فرمود چون صبح شد زينب سلام الله عليها خدمت برادر آمد و عرض كرد: برادرم ! آنچـه در شب شنيدم برايت بگويم ؟ حضرت فرمود چيست ؟ عرض كرد: براى حاجتى از خيمه بيرون آمدم هاتفى را شنيدم كه مى گفت :

الايا عين قاحتفلى بجهد  
  و من يبكى على الشّهداء بعدى
على قوم تسوقهم المنايا  
  بمقدار الى انجاز وعدى
(( اى چـشم با شتـاب مجلس عزا برپا كن زيرا چه كسى بعد از من بر شهدا گريه مى كند گريه بر قومى كه مرگ آنها را به محل مقدرشان مى راند. ))
حسين عليه السلام فرمود: خواهرم كلّ ما قضى اللّه فهو كائن (( هر چه بخواهد انجام مى گيرد.(142)
))
گفتگو با اباهره ازدى
امـام پـس از يك شبانه روز استراحت در خزيميه از آنجا حركت نمود تا وارد ثعلبيه شد و شب را در آنجا به صبح رسانيد و چـون روز بالا آمـد مـردى از اهل كوفه كه كنيه اش اباهره ازدى بود به حضور امام شرفياب شد و پس از سلام عرض كرد: فرزند رسول خدا چه چيز ترا وا داشت كه از حرم خدا و حرم جدت خارج شوى ؟
فـقـال الحسين عليه السلام ويحك يا اباهرّة انّ بنى اميّة اخذو امالى فصبرت و شتموا عـرضى فـصبرت و طلبوا دمى فهربت و ايم اللّه لتقتلنى الفئة الباغية و ليلبسهم الله ذلاّ شاملا و سيفا قاطعا و ليسلّطنّ الله عليهم من يذلّهم حتىّ يكونوا اءذلّ من قوم سباء اذا ملكتهم امراءة فحكمت فى اموالهم و دمائهم .
واى بر تـو اباهره ، بنى امـيه مالم را تصرف نمودند صبر كردم ، مرا ناسزا گفتند شكيبائى پـيشه نمودم ، اينكه مى خواهند خون مرا بريزند پس ناچار به فرار شدم ، بخدا سوگند وقتى گروه ستمكار مرا بكشند خدا مردم را بر آنان مسلط گرداند و آنچنان ذليل و خوار شوند كه پست تر از مردم سباء گردند آن موقع كه زنى پادشاه آنان شد و بر جان و مالشان حكومت داشت .(143)

وصول خبر شهادت مسلم و هانى به امام
عـبدالله بن سليم اسدى و مـنذربن مـشعـل اسدى روايت مـى كنند كه : پـس از اعـمـال حج كوشش مـا بر اين بود كه خود را به حسين برسانيم تا ببينيم عاقبت كارش بكجا مى انجامد و لذا با سرعت هر چه تمامتر حركت كرده تا به زرود (نزديكى ثعلبيه ) رسيديم ، مشاهده نموديم كه مردى از كوفه مى آيد و چون امام حسين را ديد راه خود را كج كرد، امـام توقف نمود مثل اينكه مى خواست از آن مرد چيزى بپرسد وقتى ديد راه خود را كج كرد امام حركت فرمود ما با خود گفتيم برويم از اين مرد اخبار كوفه را كسب كنيم لذا نزد او رفـتـيم و گفتيم از چه طايفه اى ؟ پاسخ داد از قبيله بنى اسدم ، گفتيم ما نيز از قبيله شمـائيم و از كوفه و مردم آن پرسيديم ، گفت از كوفه خارج نشدم مگر اينكه ديدم مسلم بن عقيل و هانى را كشته بودند و پاهايشان را بريسمان بسته و در بازار مى كشاندند.
سپـس به حسين عـليه السلام پيوستيم تا در ثعلبيه فرود آمد نزد او رفتيم و گفتيم خـدايت رحمـت كند خبرى داريم اگر ميل دارى آشكارا بگوئيم و اگر مى خواهى در پنهانى به عرض برسانيم .
امـام عـليه السلام نگاهى به ما و نگاهى به يارانش كرد و فرمود: من چيزى را از يارانم پنهان نمى كنم .
گفتيم : سوارى را كه ديروز شما او را ديديد بياد داريد؟
فرمود: آرى مى خواستم از او سئوال كنم .
عـرض كرديم : مـا آنچـه را كه شمـا مـى خـواستـيد بپـرسيد سئوال كرديم و او مـردى از مـا است و صاحب نظر و عـقـل و راستگو است او گفت از كوفه خارج نشدم مگر آنكه ديدم مسلم و هانى را كشته اند و پاهاى آنها را گرفته و در بازار مى كشانند.
امام فرمود: انّا لِلِّه و انّا الَيِه راجِعُون رَحْمَةُ اللّهِ عَليهُما و چند بار اين جمله را تكرار فـرمـود عـرض كرديم : تـرا به خـدا جان خـود و اهل بيتـت را حفـظ كن و از همـين جا برگرد كه در كوفه يار و ياورى ندارى بلكه مى تـرسيم بر عـليه شمـا باشند امـام به فـرزندان عقيل نگريست و فرمود نظر شما چيست ؟
گـفـتند: به خدا سوگند ما بر نمى گرديم تا اينكه انتقام خون مسلم را بگيريم و يا راه او را دنبال كنيم فَاَقْبَل عَلَيْنا الحُسينُ عليه السلام وَ قالَ: لَا خَيرَ فى العَيْشِ بَعْدُ هؤ لِاء.
امـام حسين عـليه السلام به ما رو كرد و گفت : بعد از اينها خيرى در زندگى نيست آنگاه فهميديم كه امام از تصميم خود برنمى گردد، گفتيم خدا آنچه خير است برايت پيش آورد و او هم درباره ما دعا فرمود و براى كشته شدن مسلم گريست چندانكه اشكهايش سرازير شد و اين اشعار را زمزمه كرد:
سَاءَمْضى وَ بِالْمَوْتِ عارُ عَلى الْفَتى  
  اذا مانَوى حَقًّا وَ جاهَدَ مُسْلِما
فَانْ مِتُّ لَمْ انَدْم وَ انْ عِشْتُ لَم اَلُمْ  
  كَفى بِكَ عارا انْ تَذِلّ وَ تُزْغَمَا
(( به راه خود ادامه مى دهيم و مرگ بر جوانمرد عار نيست هرگاه در مسير حق باشد و جهاد در راه خدا كند در حاليكه مسلمان است .
زيرا اگـر كشتـه شدم پشيمان نيستم و اگر زنده بمانم مورد ملامت قرار نخواهم گرفت . ))
ولى عار و ننگ وقتى است كه خوار گردى و بينى ات به خاك ماليده شود. ))
و چـون سحر فـرا رسيد امام به جوانان و غلامان فرمود كه چهارپايان را آب دهيد و آب زياد با خود برداريد و سپس از آنجا كوچ نمودند تا به زباله رسيدند.(144)

حسين عليه السلام و دختر مسلم
چنانكه گذشت مسلم بن عقيل داماد اميرمؤ منان عليه السلام و همسر دخترش بنام رقيه است كه عـبدالله بن مـسلم يكى از شهداى كربلا از دختر اميرمؤ منان عليه السلام است از تواريخ بر مـى آيد كه مـسلم از رقـيه داراى دخترى نيز بوده كه در مسير مكه و كربلا همراه امام حسين عليه السلام بود، و در منزل ثعلبيه پس از آنكه شهادت خبر مسلم را شنيد به خيمه زنان تشريف برد، دختر كوچك مسلم را طلبيد و روى زانوى محبت نشانيد و دست يتيم نوازى بر سر طفل مى كشيد و او را نوازش ‍ مى فرمود.
دخـتـر مـسلم احساس كرد كه اين نوازش مـانند همـيشه نيست مـثـل اينكه يتيم شده است ! دختر پرسيد: پدرم چه شده ؟ امام فرمود: يا بُنَيَة انَاَ اَبُوك ، دخترم من پدر توام اشك حضرت سرازير شد، دختر مسلم گريان شد، زنان حرم با گريه حسين و يتيمى دختر مسلم گريستند و ماتم برپا كردند.(145)

شهادت عبدالله بن يقطر برادر رضاعى امام عليه السلام
امام حسين عليه السلام برادر رضاعى داشت بنام عبدالله بن يقطر و بعضى گفته اند كه او برادر رضاعى نبوده منتها چون مادرش حضانت امام حسين عليه السلام را به عهده داشته از اين لحاظ او را برادر رضاعى امام مى گفتند، به هر صورت به روايت طبرى امام حسين عـليه السلام عـبدالله بن يقـطر را به سوى مـسلم بن عـقـيل فـرستـاد هنگـامـى كه مـسلم به شهادت رسيده بود، عبدالله در قادسيه گرفتار ماءمورين حصين شد، سپاهيان حصين او را دستگير و نزد ابن زياد بردند، عبيدالله بن زياد او را گفت به منبر برو و دروغگوى پسر دروغگو را لعنت كن تا آنگاه ببينم نظرم درباره ات چـيست عـبدالله برفراز منبر شد و مردم را از آمدن امام حسين با خبر ساخت و عبيدالله و پدرش زياد را لعن نمود.
به دستـور ابن زياد او را به بام قصر حكومتى بردند و از آنجا به زير انداختند كه استـخـوانهايش در هم شكست و هنوز رمقى داشت كه عبدالملك بن عمير لخمى او را ذبح نمود (سرش را بريد) از او ايراد گرفتند عبدالملك گفت : خواستم راحتش كنم ، و بعضى گفته اند شخصى كه شبيه عبدالملك بن عمير بوده او را شهيد كرد نه شخص ‍ عبدالملك .(146)
دنياپرستان از اطراف امام پراكنده شدند

حسين عليه السلام در منزل زباله بود كه خبر شهادت عبدالله بن يقطر به او رسيد، امام اصحاب و ياران را جمـع نمود و نامه اى را بيرون آورد و براى آنان قرائت نمود بدين شرح :
بسم الله الرحمـن الرحيم امـا بعـد فـانه قـد اءتـانى خـبر فـظيع قـتـل مـسلم بن عقيل و هانى بن عروة و عند الله بن يقطر و قد خذلنا شيعتنا فمن احب منكم الا نصراف فلينصرف فى غير حرج ليس عليه دمامُ.
بنام خـداوند بخـشنده مـهربان اما بعد خبر دردناك شهادت مسلم و هانى و عبدالله به من رسيده و شيعيانمان ما را رها ساختند، پس هر كه دوست دارد برگردد بر او حرجى نيست كه من بيعتم را از او برداشتم .
مـردم با شنيدن اين پيام از اطراف امام پراكنده شدند و به چپ و راست رفتند مگر يارانى كه با او از مـدينه حركت نموده بودند و چند نفرى كه در مسير بوى پيوسته بودند و حال آنكه در مدت توقف در مكه معظمه گروهى از مردم حجاز و جمعى از اهالى بصره به آن حضرت پيوسته بودند كه به نقل مسعودى حسين عليه السلام را پانصد سوار و يكصد نفر پياده همراهى مى كردند.
چـون گـمان دنياپرستان اين بود كه مردم شهرى كه امام وارد مى شود به اطاعت او خواهند بود و از او فـرمـانبردارى خواهند كرد و اينك كه فهميدند هر كه با امام باشد بايد تن به مـرگ دهد لذا كسانى كه زندگـى ذلت بار را بر مرگ شرافتمند و افتخارآميز ترجيح مى دادند از اطراف امام پراكنده شدند.(147)
گفتگوى عمرو بن لوذان با امام عليه السلام
امـام حسين عـليه السلام به مسير خود ادامه داد و چون به عقبه رسيد و در آنجا فرود آمد يكى از شيوخ بنى عكرمه بنام عمرو بن لوذان به خدمت امام شرفياب و از مقصد حضرت سئوال نمود و پرسيد به كجا مى رويد؟
حضرت فرمود: به كوفه مى روم .
شيخ : تـرا به خـدا سوگند برگرد زيرا به خدا قسم به طرف نوك نيزه ها و تيزى شمـشيرها مى روى و كسانيكه ترا دعوت كرده اند اگر جنگ را تمام مى كردند و زمينه را آماده مى نمودند و شما تشريف مى برديد مناسب بود اما با وضع موجود صحيح نيست .
امام : آنچه گفتى بر من پوشيده نيست لكن بر امر الهى نمى توان غالب شد به خدا قسم مـرا رها نمـى كنند تا اين لخته خون را از درونم بيرون نكشند و هرگاه چنين كنند خداوند كسى را بر آنان مسلط مى كند كه آنان را خوار سازد.(148)
حسين در تمام مسير به ياد يحيى بن زكريا بود
روايتى از امام سجاد حضرت على بن الحسين عليه السلام رسيده كه فرمود: پدرم حسين در منازل بين راه مدينه و مكه و عراق در منزلى فرود نمى آمد يا از منزلى حركت نمى كرد كه از حضرت يحيى بن زكريا ياد نكند، در يكى از روزها فرمود: ان من هُوَ هُوَ ان الدُّنْيا عـَلَى اللّه تـَعـالى اءن رَاءس اُهدى بغـى مـن بغـايا بنى اسرائيل .
(( يعنى از بى اعتبارى دنيا نزد خداى متعال اين است كه سر يحيى بن زكريا اين پيغمبر بزرگ بنى اسرائيل را براى زناكارى از زناكاران بنى اسرائيل به هديه مى برند.(149) ))
نكته : دليل ياد كردن حسين از يحيى اشتراك در سرنوشت حسين و يحيى و اشتراك در هدف اين دو بزرگ مـرد تـاريخ بود كه هر دو به جرم امر به معروف به شهادت رسيدند و سرهاى ايشان را براى حاكم جائر و ستمكار به هديه بردند.
طِرمّاح بن عدى
طرمـاح فـرزند عـدى بن حاتـم طائى در مـراجعـت از كوفه به سوى منزلش ‍ در حدود ثـعـلبيه با حسين عـليه السلام برخـورد، خـدمـت امـام عـرض كرد: يابن رسول الله با شمـا جمعيت زيادى نمى بينم ، اگر فقط همين ياران حر با شما بجنگند شمـا را نابود خـواهند كرد در حاليكه يك روز قبل از حركتم از كوفه در كنار كوفه جمـعيتى مشاهده كردم كه هرگز چنين جمعيتى در يك جا نديده بودم ، از علت اجتماع پرسيدم گفتند: سپاهى است كه بايد سان به بيند و سپس به جنگ حسين بروند، ترا به خدا اگر مـى تـوانى يك قـدم به جلو نرو و اگر مى خواهى جائى بروى كه ترا حمايت كنند تا بتـوانى تـصميم بگيرى با من بيائيد تا شما را به كوههاى آجا، قبيله خودمان ببرم كه پـناهگـاهى است كه در تاريخ گذشته از تهاجم غسان و حمير و نعمان بن منذر حفظ كرده است و هرگـز فـشارى بر مـا وارد نشده و در آنجا از قبايل طى ، كمك مى گيرى ، من به شما اطمينان مى دهم ده روز از ورود شما نخواهد گذشت كه مردان طى ، سواره و پياده به خدمت شما خواهند آمد، و تا هر وقت كه راءى مبارك باشد در قبيله ، خواهيد ماند، و اگر مشكلى پيش آيد، بيست هزار نفر شمشير زن به خدمت شما آماده خـواهم كرد، تـا پـلك چـشمانتان حركت مى كند از يارى شما دست نخواهند كشيد كه همه از شيعيان شمايند.
امـام فـرمـود: خداوند به تو و اقوامت جزاى خير دهد ليكن مرا با مردم كوفه عهدى است كه نمى توانم از آن دست بردارم و نمى دانم انجام كار ما با آنها به كجا خواهد كشيد.
طرمـاح از حسين عـليه السلام خداحافظى كرد و گفت : من براى خانواده ام آذوقه مى برم انشاءالله آنرا به منزل برسانم به كمك شما خواهم آمد، امام فرمود: زودتر برگرد.
طرمـاح به خانه رفت و كارهايش را انجام داد و سفارشهاى لازم را نمود و برگشت ، چون نزديك عذيب هجانات رسيد خبر شهادت امام حسين عليه السلام را دريافت كرد، با يك دنيا تاءثر به خانه اش ‍ بازگشت .(150)
حسين و حربن يزيد در شراف
امـام حسين عـليه السلام از بطن عـقـبه حركت فـرمـود مـنازل و اقـصه و قـرعـاء و مـغـيثه را كه فواصل بين آنها كم بود پشت سر نهاد تا به مـنزل شراف رسيد و شب را در آنجا بيتوته كرد و به هنگام سحر دستور فرمود: كه ياران آب زياد با خود بردارند و در اين زمينه تاءكيد فراوان كرد، اصحاب ابى عبدالله عـليه السلام عـلاوه بر مـشكها هر چـه ظروفـى با ايشان بود كه مى شد با آنها آب حمـل كنند پر كردند، امام عليه السلام از شراف حركت نمود و تا نزديك ظهر به راه خود ادامه داد، در اين موقع يكى از ياران تكبير گفت ، امام فرمود: الله اكبر، چرا تكبير گفتى ؟ عـرض كرد از دور نخـلستـانى را ديدم ، بعضى از ياران گفتند: ما در اين مكان هرگز درخت خرمائى نديده ايم ، امام فرمود: دقيق بنگريد چه مى بينيد؟
اصحاب چون نيك نظر كردند گفتند: به خدا نيزه ها و گوشهاى اسبان را مى بينيم ، امام هم فـرمـود كه مـن نيز چنين مى بينم آيا جائى را سراغ داريد كه پناهگاه خود سازيم كه اگر بخواهند با ما وارد جنگ شوند از خود دفاع نماييم ؟
گفتند: آرى در اينجا كوهى است به نام ذوحُسَم .
پـس بجانب كوه روان شدند و در سمـت چـپ كوه فـرود آمـدند و خـيمـه ها را برپـا نمودند.(151)
حسين دشمن را سيراب مى كند
زمـانى نگـذشت كه حربن يزيد رياحى تـمـيمـى با هزار سوار رسيدند و مـقـابل امـام ايستـادند، امـام حسين و يارانش هم شمـشيرها را حمـايل نموده و برابر آنها صف كشيدند، امام عليه السلام آثار تشنگى را در آنها مشاهده فـرمـود و به جوانان خـود دستور داد تا آنها را سيراب كنند و اسبهايشان را هم آب دهند ياران امام عليه السلام سربازان حر را سيراب كردند و سپس ‍ ظرفها و طشت ها را پر از آب نمودند و اسبهاى آنها را هم سه بار و چهار بار و پنج بار آب دادند.
عـلى بن طعـان محاربى مى گويد: من آخرين فرد سپاهيان حر بودم كه به آنجا رسيدم و تـشنگـى مرا و اسبم را از پاى در آورده بود امام حسين وقتى حالت مرا مشاهده كرد فرمود: انخ الراوية . يعنى شترى كه آب بار دارد بخوابان ، من سخن حضرت را درك نكردم چون مـا راويه را به مـشك آب مـى گـوييم و در لسان اهل حجاز راويه به شتـر نر حامـل آب گـفـتـه مـى شود، سپـس امـام فـرمـود: انخ الجمل پسر برادر، شتر را بخوابان ، من شتر را خواباندم ، فرمود: آب بياشام ، خواستم آب بخـورم از اطراف مشك مى ريخت ، فرمود: دهانه مشك را برگردان ، ندانستم چه كنم ، حضرت خود آمد و سر مشك را برگردانيد و آب آشاميدم و اسبم را هم آب دادم آنگاه امام عليه السلام از حر پرسيد كه با مائى يا عليه ما؟
حر گفت : بلكه عليه شمائيم اى ابا عبدالله .
امام فرمود: لا حول و لا قوة الا باللّه .(152)
امام براى دو سپاه امامت مى كند
وقتى ظهر فرا رسيد امام حسين عليه السلام به حجاج بن مسروق فرمود اذان بگو و هنگام اقامه امام عليه السلام با عبا و ازار و نعلين خارج شد و چنين آغاز سخن فرمود:
(( پس از حمد و ثناى پروردگار، مردم من در نزد خدا و شما معذورم براى آنكه به سوى شمـا نيامـدم مگر پس از دريافت نامه هاى شما و آمدن فرستادگانتان كه ما امامى نداريم نزد مـا بيا شايد خدا بوسيله تو ما را براه راست هدايت سازد و لذا من هم بسوى شما آمدم حال اگـر بر عـهد و پـيمان خود باقى هستيد با تجديد عهد و ميثاق مرا مطمئن سازيد، و اگـر از قـول و عـهد خـود برگشته ايد و آمدنم خوشايند شما نيست به همان مكانى كه از آنجا آمده ام برمى گردم .
اطرفـيان حر سكوت نمودند زيرا اكثرشان با مسلم بيعت كرده و براى امام نامه نوشته بودند امـام به مـؤ ذن فـرمـود اقـامه بگو، و پس از اقامه به حر فرمود: مى خواهى با يارانت نماز بخوانى ؟ حر گفت : نه شما بخوانيد ما هم به شما اقتداء مى كنيم .
امام حسين عليه السلام به نماز ايستاد و هر دو گروه به امام اقتداء نمودند.(153)
حر با حسين عليه السلام درگير مى شود
پـس از پايان نماز ظهر هر دو گروه به جايگاه خود بازگشتند و به هنگام عصر نيز امام دستـور فـرمـود براى اقـامه نماز جماعت حاضر شوند و سپاهيان حر نيز در جماعت شركت نمـود و به امـام عـليه السلام اقتداء نمودند و پس از پايان نماز امام حسين عليه السلام خطبه ديگرى بدين شرح ايراد فرمود:
پـس از حمـد و ثـناى پروردگار، اى مردم ، اگر از خدا بپرهيزيد و حق اهلش ‍ را بشناسيد خدا را خوشنود كرده ايد، و ما اهلبيت پيامبر سزاوارتريم به ولايت امر شما از اين گروهى كه بنا حق مدعى آنند و در ميان شما به جور و ستم حكمروائى مى نمايند، و اگر از آمدن ما ناخـشنوديد و حق ما را نمى دانيد و نمى شناسيد و راءى شما از آنچه كه براى ما نوشته ايد برگـشتـه و اينك راءى شما غير از آن است كه فرستادگانتان بما رسانده اند به جاى خود برمى گرديم .
حر گـفـت : به خدا قسم كه من از اين نامه ها و فرستادگانى كه شما مى گوئيد اطلاعى ندارم امام عليه السلام به عقبة بن سمعان فرمود: خورجين نامه ها را بياور.
عـقـبه خـورجين را آورد و امـام نامـه ها را از خـورجين بدر آورد و در مـقـابل حر قرار داد حر با تعجب تمام از زيادى نامه ها و كسانى كه اين همه نامه نوشته اند و امـام را يارى نكرده اند گفت : من از كسانى نيستم كه با شما مكاتبه نموده اند و به مـن دستـور داده شده وقتى به شما برخورد نمودم از شما جدا نشوم تا شما را به كوفه نزد عبيدالله ببرم فقال الحسين عليه السلام : الموت ادنى اليك من ذلك .
امام عليه السلام فرمود: (( مرگ به تو نزديك تر است از انجام اينكار. ))
سپـس امـام دستـور فـرمـود: سوار شويد، و چون اصحاب سوار شدند و زنان را هم سوار كردند، امام فرمود برگرديد، وقتى خواستند به طرف حجاز برگردند سپاهيان حر مانع شدند و راه مراجعت را بر امام و ياران بستند.
فقال الحسين عليه السلام للحر:ثكلتك امك ما تريد؟
امام به حر فرمود: مادر به عزايت گريه كند چه مى خواهى ؟
حر سر را فرود آورد و پس از اندكى تاءمل رو به امام كرد و گفت :
اگر غير از تو هر كس ديگرى از عرب در هر مقامى كه باشد نام مادرم را مى برد من هم نام مـادرش را به زشتى ياد مى كردم اما درباره مادرت جز به نيكوترين وجهى كه قادر به بيان آن باشم ياد نمى كنم .
با برخورد مؤ دبانه حر خشم امام آرام شد و فرمود: چه اراده دارى ؟ ـ مى خواهم تو را نزد امير عبيدالله زياد ببرم .
ـ من از تو بيعت و پيروى نمى كنم .
ـ من هم از تو دست برنمى دارم .
حر احساس كرد اگر گفتگوى با حسين به اين سبك ادامه يابد ممكن است به جنگ بيانجامد لذا گـفـت : مـن مـاءمـور جنگ با شما نيستم و ماءموريتم فقط آن است كه از شما جدا نشوم تا شما را به كوفه برسانم و اينك كه از آمدن به كوفه خوددارى مى نمائيد پس راهى را انتخاب كنيد كه نه به كوفه منتهى شود و نه به مدينه تا از ابن زياد كسب تكليف كنم شايد خدا رستگارى را روزى من فرمايد و مبتلا به جنگ با شما نشوم ، و لذا امام طرف چپ راه عـذيب و قادسيه را برگزيد و حركت فرمود و حر با سپاهيانش همراه امام حركت نمودند و كاملا مراقب حضرت بودند.(154)
حسين و طرماح
پس از آنكه حسين عليه السلام با حر به توافق رسيدند كه راهى را انتخاب كنند كه نه به كوفـه برود و نه به مدينه برگردد، حسين در ميان يارانش اعلام كرد: آيا در ميان شما كسى هست كه راه بسوى كوفه را از غير جاده بلد باشد؟
طرماح عرض كرد: آرى من بلدم .
امام : پس جلو حركت كن و جمعيت را راهنمائى نما.
طرماح با يكدنيا غم و اندوه بر احوال حسين جلو موكب همايونى امام حركت كرد و با اين رجز براى شتـران حدى مـى خـواند تـا هر چـه زودتـر آنان را به سر منزل مقصود برساند.
يا ناقـتـى لا تـذعـرى مـن ضجر  
  وامـصى بنا قبل طلوع الفجر
بخـير فـتـيان و خـير سفـر  
  آل رسول الله اهل الفخر
عمره الله بقاء الدهر  
  يا مالك النفع معا و الضر
امدد حسينا سيدى بالنصر  
  على الطغاة من بقايا الكفر
1 ـ (( اى ناقـه ام از رنج و فـشار مـن ناراحت مـشو و مـا را قبل از طلوع فجر و اهل فخر برسان . ))
2 ـ (( كه با بهتـرين جوانمـردان و بهتـرين همـسفـران خـاندان رسول خدا و اهل فخر همراهم . ))
3 ـ (( كه خدايا عمرش را به درازى روزگار، طولانى نما اى مالك نفع و ضرر. ))
4 ـ (( حسين آقاى مرا كمك كن و بر سركشان از بقاياى كفر پيروز گردان . ))
شتـران قـافـله ابى عـبدالله با نغمه هاى دلرباى طرماح به سرعت حركت مى كردند و چـشمـان ياران حسين از شنيدن زمزمه هاى وى اشكبار و گريان و بر دعاهاى طرماح امين مى گـفـتـند همـينطور ادامـه طريق دادند تـا بر خـلاف پـيشنهاد حر به منزل بيضه رسيدند.(155)
سخنرانى امام در منزل بيضه
وقـتـى امـام و يارانش در مـنزل بيضه فـرود آمـدند و در اين منزل امام در برابر حر و سپاهيانش خطبه ديگرى ايراد فرمود:
قـال بعـد الحمـد و الثـناء ايها الناس ان رسول الله صلى الله عـليه و اله قـال : مـن راءى سلطانا جائرا مـستـحلا لحرم الله ناكثـا لعـهد الله مـخـالفـا لسنة رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يعمل فى عباد الله باءلاثم و العدوان فلم يغير عـليه بفـعـل و لا قـول كان حقـا عـلى الله ان يدخله مدخله ، اءلا و ان هؤ لاء قد لزموا طاعة الشّيطان و تولوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود واستاثروا بالفى و احلو حرام الله و حرّمـوا حلاله و انى احق بهذا الامـر لقـرابتـى مـن رسول الله صلى الله عـليه و آله و قـد اتتتى كتبكم و قدمت على رسلكم ببيعتكم انكم لا تسلمونى و لا تخذلونى فان و فيتم لى ببيعتكم فقد اصبتم خظكم و رشدكم و انا الحسين بن على ، ابن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله و نفسى مع انفسكم و ولدى مع اهاليكم و اولادكم و لكم فى اسوة و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدى و خلفتم بيعتى فلعمرى مـاهى مـنكم بنكر لقـد فـعـلتـمـوها بابى و اخـى و ابن عـمـى مـسلم بن عـقـيل فـالمـعـزور من اغتربكم فحظكم اخطاءتم و نصيبكم ضيعتم و من نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عنكم والسلام .
(( امـام عـليه السلام بعـد از حمـد و ثـناى الهى فـرمـود مـردم ، رسول خـدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر كسى ببيند حاكم زورگوئى را كه حرام خـدا را حلال مـى شمـارد و عـهد و پـيمـان الهى را مـى شكند و با سنت رسول خدا مخالفت مى كند و با بندگان خدا به ستم و بيدادگرى رفتار مى نمايد و با گـفتار و كردار در مقابلش ايستادگى نكند و او را از اين روش باز ندارد بر خدا است چنين شخصى را كه در برابر سلطان ستمگر و زورگو سكوت و خاموشى را برگزيده است او را با همان سلطان ستمكار محشور گرداند.
آگاه باشيد كه اين قوم (بنى اميه و اتباعشان ) از شيطان تبعيت و پيروى مى نمايند و از اطاعت و بندگى خداى بخشنده روى گردان و سرپيچى نموده اند و فساد و تباهى را ظاهر و آشكار ساخته و حدود الهى را تعطيل نموده و سرمايه هاى همگانى را به خود اختصاص به اين امـر (خـلاف ولايت مـسلمـين ) به لحاظ قـرابت و نزديكى با رسول خـدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نامه هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند و نوشتيد كه با من بيعت كرديد و مرا تسليم دشمن نمى كنيد و خوار زبون نمى سازيد پس اگر نسبت به بيعت خود وفا داريد به رشد و صلاح مى رسيد و بهره مـند مـى شويد و مـنم حسين پـسر عـلى و فـاطمـه دخـتـر رسول خدا كه جانم با شما است و فرزندانم با خانواده و فرزندان شما و من براى شما اسوه و الگويم (156) پس اگر با من نيستيد و عهد و پيمان خود را نقض كرديد و بيعت مرا شكستيد بجانم قسم كه اين اولين بار نيست كه بيعت شكنى مى كنيد، بلكه با پدر و برادرم و پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز چنين كرديد، كسى كه فريب شما را بخورد، فريب خورده است ؛ هر كه پيمان شكنى كند به خود ضرر زده است .(157)

تهديد حر و عكس العمل امام عليه السلام
پس از پايان سخنرانى امام عليه السلام حر به حضرت عرض كرد: ترا به خدا جانت را حفـظ كن كه اگر با اين قوم نبرد كنى كشته مى شوى ، امام عليه السلام فرمود: مرا از كشته شدن مى ترسانى و تصور كردى سخنرانيهايم به خاطر ترس از كشته شدن است پـس به تـو مـى گويم همان چيزى را كه برادر اوسى به پسر عمويش گفت هنگامى كه بيارى رسولخدا صلى الله عليه و آله و پسر عمويش او را از كشته شدن مى ترسانيد:
ساءمصى و ما بالموت عار على الفتى  
  اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما
و واسى الرجال الصالحين بنفسه  
  و فارق مثبورا و ودع مجرما
اقدم نفسى لا اريد بقاءها  
  لتلقى خميسا فى الوعى و عرمرعا
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم  
  كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما
1 ـ (( به راهم ادامه مى دهم كه مرگ براى جوانمرد عار نيست هنگاميكه از حق پيروى كند و در راه اسلام جهاد نمايد. ))
2 ـ (( و جانش را در راه مـردان شايستـه نثـار كند و از افـراد مـجرم و گـناهكار دورى گزيند )) .
3 ـ (( جانم را تقديم مى دارم تا شجاعان را در روز جنگ ملاقات كنم و اين برخورد را بر زندگى ترجيح مى دهم . ))
4 ـ (( پس اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر كشته شدم ملامت نخواهم شد، ذلت در آن است كه انسان زنده بماند و خوار و زبون باشد.(158)
))
نكتـه : حسين عليه السلام درستى راه و هدفش را كاملا تشخيص داده كه مى داند چه كشته شود و چـه زنده بماند نه پشيمان مى شود و نه مورد ملامت قرار مى گيرد و هر انسانى بايد در زندگى چنين باشد كه قبل از حصول علم به درستى هدف قدم از قدم برندارد.
ياران امام از كوفه مى رسند
امـام عـليه السلام به حركت خـود ادامه داد تا به عذيب هجانات رسيد در اينجا عده اى از كوفـه بيارى امام آمدند: نافع بن هلال مرادى ، عمروبن خالد صيداوى ، مجمع بن عبدالله عـائدى و فـرزندش عـائدبن مـجمـع ، سعـد مـولى عـمـرو بن خـالد و غـلام نافـع بن هلال هم سوار بر شتـر درحاليكه اسب نافـع بن هلال را كه نامش كامل بود يدك مى كشيد حر مى خواست آنان را از پيوستن به حسين عليه السلام جلوگـيرى نمـايد، امام فرياد زد: از آنها حمايت مى كنم همانطور كه از جان خود حمايت مى كنم كه اينان انصار منند.
و تـو هم شرط كردى كه متعرض من و يارانم نشوى تا نامه ابن زياد به تو برسد حر از آنان دست برداشت و خـدمـت امـام رسيدند و امام به آنان خوش آمد گفت و از موضع مردم كوفه سئوال فرمود.
مـجمع بن عبدالله اظهار داشت : اشراف كوفه رشوه هاى كلان گرفتند و كيسه هايشان را پر كردند و خلاصه آنها را خريدند و يك پارچه عليه شمايند و اما ساير مردم دلهايشان با شما است و شمشيرهايشان عليه شما.(159)

سرپيچى عبيد الله بن حر جعفى در حمايت از حسين
چـون كاروان امـام به قصر بنى مقاتل رسيد پياده شدند و خيمه ها را برافراشتند، حسين عليه السلام خيمه اى را مشاهده كرد كه نيزه اى در جلو خيمه نصب شده كه نشانگر شجاعت صاحب خيمه است و اسبى نيز در جلو خيمه ايستاده است امام پرسيد خيمه از كيست ؟ گفتند از آن عـبيدالله بن حر جعـفـى است حسين عليه السلام حجاج بن مسروق جعفى را كه افتخار التـزام ركاب داشت به سراغ عـبيدالله فـرستـاد عبيدالله از ديدن حجاج يكه خورد و پرسيد: چه خبر؟
حجاج بن مسروق : خداوند كرامتى را نصيب گردانيده .
ـ هان چه كرامتى ؟
ـ اين حسين بن على است كه ترا به يارى مى طلبد، اگر در كنار او جهاد كنى اجر مجاهدان در راه خدا دارى ، و اگر كشته شوى شهيد در راه خدا شده اى .
ـ مـن از كوفه خارج نشدم مگر از ترس اينكه حسين وارد كوفه گردد و من او را يارى نكنم زيرا در كوفه ياورى ندارد كه همه از او برگشته و به دنيا روى آورده اند مگر كسى را كه خدا حفظ كرده باشد.
حجاج به خدمت امام برگشت و گفته هاى عبيدالله را بازگو كرد.
حسين عليه السلام براى اينكه بر عبيدالله اتمام حجت كند تا در پيشگاه خدا عذر و بهانه اى نداشتـه باشد نعـلين مـبارك پـوشيده و بسوى خيمه عبيدالله حركت كرد، عده اى از انصار و اهل بيتـش نيز همراه حضرت رفتند عبيدالله كه چشمش به امام افتاد از حضرت استقبال كرد و با حضرت گرم گرفت .
آنچـنان هيبت امـام او را جذب كرده بود كه تـا آخـر عـمـر اين داستـان را به اين شكل بازگو مى كرد: من در عمرم كسى را به زيبائى حسين نديدم كه اين چنين چشم را پر كند و در دل جاى گـيرد، و در عـمـرم براى هيچ كس دلم نسوخت آنچنانكه براى حسين رقت كردم هنگـامـيكه ديدم حسين راه مى رود و اطفالش در اطرافش در حركتند، محاسنش را مشاهده كردم كه مـانند بال غراب سياه و مشكى بود، پرسيدم اين سياهى طبيعى است يا خضاب كرده ايد؟ فرمود: پسر حر، پيرى زود به سراغم آمد، فهميدم كه خضاب كرده است ، آنگاه مسائل سياسى را به اين صورت با عبيدالله بن حر در ميان گذاشت :
پـسر حر همشهريان شما برايم نامه نوشتند كه براى يارى من همگى هم عقيده اند و از من خـواستـه اند كه به شهرشان بروم و از همين جهت به اين صوب آمده ام ، ليكن معلوم شد كه روى حرفـشان نايستـادند كه در كشتن پسر عمويم كمك كردند و به ابن مرجانه پيوستند.
پـسر حر بدان كه خـداى مـتـعـال تـو را از گناهان گذشته ات مؤ اخذه مى كند، ترا به تـوبه اى دعـوت مـى كنم كه همـه گـناهانت را بشويد و آن يارى كردن مـا اهل بيت رسول خدا است عبيدالله عرض كرد: بخدا قسم مى دانم هر كه از شما پيروى كند در آخـرت سعـادتـمـند مـى گـردد و فكر نمى كنم كه بتوانم شخصا از شما دفاع نمايم زيرا شمـا در كوفـه ياورى نداريد، ترا بخدا مرا به اين راه تكليف مكن كه آماده مرگ نيستـم ، ليكن اين اسبم را كه در جلو خيمه آماده است تقديم مى كنم كه نشده با اين اسب هدفـى را تـعـقـيب كنم و به آن نرسيده باشم و يا كسى مرا تعقيب كرده باشد و به من رسيده باشد.
امام فرمود: ما براى اسب و شمشيرت نيامده ايم بلكه آمده ايم تا از تو يارى بخواهيم ، و چـون از جان خـود بر مـا دريغ مـى كنى مـا را نيازى به مال تو نيست و من از گمراهان كمك نمى طلبم .
ليكن ترا نصيحت مى كنم كه در محلى قرار گير كه صداى استغاثه ما را نشنوى و ما را در حال جنگ نبينى و بخدا قسم هر كه صداى ما را بشنود و مرا يارى نكند خدا او را به رو در آتـش جهنم مـى افـكند عبيدالله از شرم سر به زير افكند و با صداى ضعيفى گفت : انشاءالله چنين نخواهد شد.(160)

عبيدالله از يارى نكردن حسين پشيمان مى شود
در زندگـى هر كس فرصتهائى دست مى دهد كه استثنائى است اگر از آن فرصت استفاده نكند براى هميشه افسوس مى خورد براى عبيدالله بن حر جعفى اين فرصت استثنائى بود كه نتـوانست استفاده كند و لذا بعد از شهادت حسين عليه السلام تا آخر عمر افسوس مى خـورد كه چـرا حسين را يارى نكرد و از حيات و زندگى خود بيزار بود كه در اين زمينه اشعارى سروده است :
فيالك حسرة مادمت فيها  
  تردّد بين خلقى و التّراقى
حسين حين يطلب بذل نصرى  
  عـلى اهل الضّلالة و النّفاق
غداة يقول لى بالقصر قولا  
  اتتركنا و تزمع بالفراق
مع ابن المصطفى روحى فداه  
  توّلى ثمّ ودّع بانطلاق