امام شناسى ، جلد دهم

علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى

- ۱ -


درس صد و سى شش تا صد و چهل و يك

حديث منزله «انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى‏»

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

اذهب الى فرعون انه طغى. قال رب اشرح لى صدرى. و يسر لى امرى. و احلل عقدة من لسانى. يفقهوا قولى. و اجعل لى وزيرا من اهلى. هارون اخى. اشدد به ازرى. و اشركه فى امرى. كى نسبحك كثيرا. و نذكرك كثيرا. انك كنت‏بنا بصيرا. قال قد اوتيت‏سؤلك يا موسى(1).

«(خداوند به موسى خطاب نمود) برو به سوى فرعون! زيرا كه او در كفر و عناد طغيان كرده است.موسى به خداوند عرض كرد: بار پروردگار من، (اينك كه بدين ماموريت مرا گسيل نمودى!) شرح صدرى به من عطا بفرما (كه خسته نشوم، و در مقابل جفا و انكار مردم شكيبا باشم) و كار مرا براى من آسان بنما (و مشكلاتى كه در اين رسالت متوجه مى‏گردد، سهل فرما) ! و عقده و گره را از زبانم بردار، تا گفتار مرا بفهمند و ادراك كنند.و همچنين يكنفر از اهل مرا براى من وزير گردان، تا مرا معاونت كند! و او هارون برادر من باشد، و پشت مرا به نيروى او محكم كن! و او را در امر رسالت و تعهد پيام با من شريك بنما! تا ما پيوسته و بطور مدام تسبيح تو را بسيار گوئيم، ستايش و تقديس تو را بجاى آورده، و ياد تو را زياد بنمائيم! بدرستيكه حقا توبه ما و احوال ما بينائى! خداوند به موسى خطاب فرمود: آنچه از ما درخواست كردى، همه آنها به تو داده شد» .اين آيات مباركه راجع به حضرت موسى و برادرش هارون على نبينا و آله و عليهما الصلوة و السلام است، و تقاضاى حضرت موسى از خداوند عز و جل اين بود كه در تبليغ رسالت و اداء امانت الهيه و برانگيخته شدن به سوى قوم مشرك: فرعون جنايت پيشه، و هامان وزيرش و ساير متعديان و متجاوزانى كه با او همراه بودند، و تمام قوم را پيرو شهوات و اميال نفسانيه خود نموده بودند، آنحضرت معين و ياور و وزيرى داشته باشد، تا در اين امر موفق آيد، و اداء رسالت كند.

آنچه را كه حضرت موسى عليه السلام، از خداوند طلب نمود، اين بود كه: برادرش هارون را در امر نبوت و رسالت‏شريك او قرار دهد، و به منصب نبوت و رسالت منصوب كند، تا هر دو با هم قدم به قدم در اين راه گام بردارند، هر دو از خداوند، وحى و الهام گرفته، و هر دو در تبليغ رسالت‏يار و ياور هم باشند.

حضرت موسى داراى مقام نبوت و رياست كليه بر بنى اسرائيل و سبطيان، و ارشاد و هدايت فرعونيان و قبطيان بوده باشد، و حضرت هارون داراى مقام نبوت و وزارت، و معاونت امور را در دست داشته باشد.

و بطور كلى هر دو با يكديگر سخن به سخن، و گام به گام، دست در دست‏يكديگر نهاده، و هر دو از خداوند وحى گرفته، يكى به عنوان امارت و ديگرى به سمت وزارت مشغول كار شوند.

خداوند را بسيار تسبيح كنند، و تنزيه و تقديس نمايند، و از شوائب فقر و نياز و احتياج به امور عالم كثرت و استمداد از اشياء و مصلحت‏بينى‏ها در امور، پاك و مقدس بدارند، و ياد خدا را زياد بنمايند، چون خداوند به احوال ايشان بصير و از ممشى و مسلك آنها مطلع و از نيات و سرائر آنان نيز مطلع است.

از جانب خداوند به حضرت موسى عليه السلام خطاب آمد كه: دعايت‏به اجابت رسيد و خواسته است داده شد، ما برادرت هارون را در امر نبوت شريك تو قرار داديم، و در امر امارت و ولايت معين و ياور و وزير تو ساختيم! اينك به سوى فرعون طغيانگر برويد، و او را دعوت به دين توحيد، و مشى در صراط استقامت و عدالت‏بنمائيد! و اين نصب وزارت را صريحا در قرآن كريم براى حضرت هارون‏بيان مى‏كند

و لقد آتينا موسى الكتاب و جعلنا معه اخاه هرون وزيرا(2) .

و ما عين اين جريان حضرت موسى، و انابه او را به سوى خدا، و دعاى او را براى استخلاف حضرت هارون، و برآورده شدن حاجت او را به نصب هارون: برادرش به مقام نبوت و خلافت و وزارت، درباره حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و انابه او را به سوى خدا، و دعاى او را براى استخلاف حضرت على بن ابيطالب عليه السلام، و برآورده شدن حاجت او را به نصب آنحضرت به مقام خلافت و وزارت و ولايت و وصايت و اخوت مى‏يابيم(3).سليم بن قيس، از مقداد بن اسود، در پاسخ سؤالى كه سليم درباره على بن ابيطالب عليه السلام از او نموده بود، روايت مى‏كند كه او گفت: ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به سفر مى‏رفتيم، قبل از آنكه زنان خود را امر به حجاب نمايد، و على عليه السلام خدمت رسول خدا را مى‏كرد، و رسول خدا غير از على خادمى نداشت، تا آنكه مى‏گويد: شب‏ها رسول خدا بر مى‏خاست و در دل شب نماز مى‏گزارد.

يك شب تب شديدى براى على پيدا شد، بطوريكه نگذاشت تا به صبح على بخوابد، و رسول خدا هم به جهت‏بيدارى على، در آن شب نخوابيد، و تا به صبح بيدار بود، و رسول خدا در آن شب گاهى نماز مى‏خواند، و گاهى به نزد على عليه السلام مى‏آمد، و او را نوازش مى‏نمود، و دلدارى و آرامش مى‏داد، و به او نگاه مى‏كرد.

تا آنكه سپيده صبح دميد، و چون با اصحاب خود، نماز صبح را بجاى آورد، عرضه داشت:

اللهم اشف عليا و عافه فانه قد اسهرنى مما به من الوجع

«بار پروردگارا! على را شفا عنايت كن! و به او عافيت مرحمت‏بفرما! چون از شدت دردى كه داشت، نگذاشت من بخوابم، و تا صبح بيدار بودم‏» .

على عليه السلام بعد از دعاى رسول الله، حالش چنان خوب شد، كه گوئى گرهى را از ريسمانى باز كردند، و پس از اين، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او گفت: ابشر يا اخى «بشارت باد بر تو اى برادر من‏» - و تمام اصحاب گردا گرد پيامبر اين سخن را مى‏شنيدند - .

على عليه السلام گفت:

بشرك الله بخير يا رسول الله و جعلنى فداك

«اى پيغمبر خدا!» خداوند تو را بشارت به خير دهد، و مرا فداى تو گرداند».

قال: انى لم اسال الله شيئا الا اعطانيه! و لم اسال لنفسى شيئا الا سالت لك مثله! انى دعوت الله ان يواخى بينى و بينك ففعل.

و سالته اذا البسنى ثوب النبوة و الرسالة ان يلبسك ثوب الوصية و الشجاعة، ففعل.

و سالته ان يجعلك وصيى، و وارثى، و خازن علمى، ففعل.

و سالته ان يجعلك منى بمنزلة هارون من موسى و ان يشد بك ازرى، و يشركك فى امرى ففعل، الا انه لا نبى بعدى، فرضيت - الحديث(4)

«رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من از خداوند چيزى را نخواسته‏ام مگر آنكه به من عطا كرده است! و من چيزى را براى خودم نخواسته‏ام! مگر آنكه مثل آنرا براى تو خواسته‏ام!

من از خداوند خواسته‏ام، ميان من و تو عقد اخوت و برادرى برقرار كند، و تو را برادر من گرداند، اين خواهش را خداوند پذيرفته است.

و من از خداوند خواسته‏ام، در اين صورتيكه به من خلعت نبوت و رسالت را پوشانيده است، به تو خلعت وصيت و شجاعت را در بر كند، و اين خواهش را پذيرفته است.

و من از خداوند خواسته‏ام كه تو را وصى من، و وارث من، و مخزن علم من قرار دهد، و اين خواهش را پذيرفته است.

و من از خداوند خواسته‏ام كه منزله و نسبت تو را با من همانند منزله و نسبت هارون به موسى گرداند، و پشت مرا به تو محكم كند، و تو را در امر رسالت من شريك گرداند، خداوند خواهش مرا پذيرفته است مگر نبوت تو را! زيرا كه من خاتم النبيين هستم، و پس از من پيامبرى خداوند نمى‏فرستد.من هم به عنايت‏خداوندى به تمام كمالات از وصايت و اخوت و وراثت و وزارت و خلافت و ولايتى كه به تو عنايت فرمود، و از دادن خصوص مقام نبوت خوددارى كرد، راضى شدم‏» .

حاكم حسكانى با سند متصل خود از انس بن مالك روايت كرده است كه: رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى جمع‏آورى صدقات شخصى را به سوى قومى روانه نمودند.آن قوم ريختند و آن شخص را كشتند.اين مطلب به پيامبر رسيد.آنحضرت على را فرستادند.على با جنگجويان آنها جنگ كرد و ذريه آنان را اسير كرد.چون اين خبر به پيغمبر رسيد خوشحال شد.و چون على به مدينه نزديك شد پيغمبر وى را ديدار كرد و در آغوش گرفت و پيشانى او را بوسيد، و گفت:

بابى انت و امى من شد الله عضدى به كما شد عضد موسى بهارون.

«پدرم و مادرم فداى آنكس باد كه خداوند بازوى مرا به او محكم ساخت همانطور كه بازوى موسى را به برادرش هارون محكم ساخت(5)».

و اين فرموده از آيه قرآن است كه خداوند به موسى خطاب كرد:

سنشد عضدك باخيك(6)

«ما البته بزودى بازوى تو را به برادرت محكم خواهيم ساخت‏» .

و علامه امينى از «مناقب احمد» حنبل، و از «الرياض النضرة‏» ج 2 ص 163، از اسماء بنت عميس آورده است كه او گفت:

سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول: اللهم انى اقول كما قال اخى موسى: اللهم اجعل لى وزيرا من اهلى: اخى علييا اشدد به ازرى، و اشركه فى امرى، كى نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا، انك كنت‏بنا بصيرا(7).

و نظير اين مفاد كه از نبوت گذشته، هيچكس از امير المؤمنين عليه السلام برتر نيست، و آنحضرت تمام صفات كماليه و مناصب الهيه را دارد، حديثى است كه ابو نعيم اصفهانى، با سند متصل خود از معاذ بن جبل روايت مى‏كند كه:

قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم: يا على اخصمك بالنبوة! و لا نبوة بعدى! و تخصم الناس بسبع! و لا يحاجك فيها احد من قريش!

انت اولهم ايمانا بالله! و اوفاهم بعهد الله! و اقومهم بامر الله! و اقسمهم بالسوية! و اعدلهم فى الرعية! و ابصرهم بالقضية! و اعظمهم عند الله مزية! (8)

«پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى على! من در امر نبوت بر تو غلبه كرده‏ام، و پيغمبرى بعد از من نيست! و تو در هفت چيز بر جميع مردم غلبه كرده‏اى! بطوريكه هيچيك از مردمان قريش را چنين توانى نيست كه بتوانند در آنها با تو محاجه كنند، و برترى و يا برابرى خود را بر تو اثبات نمايند!

تو در ايمان به خدا، سبقت گيرنده‏تر از همه هستى! و در پيمان و عهد خدا، وفا كننده‏تر مى‏باشى! و به امر خدا قيام كننده‏تر و استوار هستى! و در قسمت اموال و حقوق، مساوى‏ترين قسمت كننده مى‏باشى! و در بين رعيت، با عدالت رفتار كننده‏ترين آنها هستى! و در منازعات و مرافعات، بصيرترين و بيناترين حاكم و قضاوت كننده هستى، و از جهت مزيت و ارزش، بزرگترين آنها در نزد خداوند هستى‏» !

در اينجا مى‏بينيم كه صريحا رسول خدا على بن ابيطالب را فقط از جهت نبوت گذشته، از همه جهان برتر شمرده است، و از جميع كمالات فقط نبوت را استثناء نموده است.و عليهذا آنحضرت واجد تمام صفات و مناصب است زيرا معناى

اوفاهم بعهد الله و اقومهم بامر الله و ابصرهم بالقضية و اعدلهم فى الرعية و اقسمهم بالسوية و اعظمهم عند الله مزية،

بر اساس كمال و وجود نفس واسعه، و احاطه نوريه و الهيه آنحضرت است، كه از جانب پروردگار به او داده شده است، و او را بر مسند چنين درجه و مقامى ارتقاء داده است.

و نيز ابو نعيم اصفهانى با سند متصل ديگر از سعيد بن مسيب، از ابو سعيد خدرى، روايت مى‏كند كه:

قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لعلى - و ضرب بين كتفيه - يا على! لك سبع خصال لا يحاجك فيه احد يوم القيامة! انت اول المؤمنين بالله ايمانا! و اوفاهم بعهد الله! و اقومهم بامر الله! و ارافهم بالرعية! و اقسمهم بالسوية! واعلمهم بالقضية! و اعظمهم مزية يوم القيامة(9).

در اين روايت نيز، نه تنها آنحضرت را از قريش برتر شمرده است، بلكه از جميع خلايق در روز قيامت‏برتر شمرده است.و لذا در آخر مى‏فرمايد: ارزش و مزيت تو، در روز قيامت از همه افزون‏تر است.

و اين گفتار را رسول خدا، در هنگامى كه با دست‏خود بر پشت على مى‏زد مى‏گفت.

و بر اساس همين وحدت نفس، و اتحاد روح رسول الله و روح امير المؤمنين است كه از روز اول كه رسول خدا مامور به دعوت عشيره و قبيله خود شد - قبل از آنكه مامور به تبليغ عمومى، و اعلان همگانى گردد، و آيه:

فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين. انا كفيناك المستهزئين(10)

نازل گردد -

چون آيه شريفه:

و انذر عشيرتك الاقربين(11)

نازل شد، و پيامبر به امر خدا مامور شد، كه بزرگان و مردان از بنى هاشم را دعوت كند، و به على گفت: ران گوسپندى طبخ كن! و قدح شيرى آماده كن! و چهل نفر از بنى عبد المطلب را كه تعدادشان در آن روز به اين مقدار مى‏رسيد، دعوت كن!

على عليه السلام همه را دعوت كرد، و همگى از آن غذا خوردند، و سير شدند، و همگى از آن قدح شير نوشيدند، و سيراب شدند، در اينحال پيامبر اكرم اظهار مى‏دارد كه اى قوم! من به پيغمبرى به سوى شما و عرب و همه جهان مبعوث شده‏ام! و اين بار سنگين است، و اين ماموريت عظيم.كدام يك از شماست كه مرا در اين امر رسالت كمك كند؟ و معاونت نمايد؟ و برادر من، و وصى من، و خليفه من در ميان امت من، و ولى هر مؤمنى بعد از من بوده باشد؟ هيچكس جواب نگفت فقط و فقط على برخاست و گفت:

انا يا رسول الله.

حضرت رسول، على را كه طفلى بود، و هنوز به مرحله بلوغ نرسيده بود، نشاندند، و دوباره دعوت خود را كه:

ايكم يبايعنى على ان يكون اخى و صاحبى و وارثى و وليكم بعدى؟ !

«كداميك از شماست كه: جان و نفس خود را به من بفروشد؟ و سر خود را بسپارد؟ در برداشتن اين امر عظيم كه: برادر من، و مصاحب من، و وارث من، و صاحب اختيار و مولاى شما پس از من بوده باشد؟» عرضه داشت.

هيچكس از آنها پاسخ نداد، و على برخاست و گفت:

انا يا رسول الله!

«من هستم اى رسول خدا» !

حضرت رسول فرمود: بنشين و براى بار سوم دعوت خود را كه:

ايكم ينتدب ان يكون اخى، و وزيرى، و وصيى، و خليفتى فى امتى، و ولى كل مؤمن بعدى؟ !

«كداميك از شما است كه دعوت مرا بپذيرد، كه برادر من باشد؟ و وزير من باشد؟ و وصى من باشد؟ و جانشين من در ميان امت من باشد؟ و صاحب اختيار هر مؤمنى پس از من باشد؟ !» عرضه داشت.

هيچكس از آنها پاسخ نداد، و على برخاست، و گفت:

انا يا رسول الله!

«من هستم اى رسول خدا» !

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سر على را در دامن خود گرفت، و از آب دهان خود، در دهان او انداخت و عرض كرد:

اللهم املا جوفه علما و فهما و حكما

«خداوندا درون او را سرشار از علم و فهم و حكم گردان!»

و فرمود:

ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا(12) !

«اينست‏برادر من، و وصى من! و جانشين من در ميان شما! پس به فرمان او گوش فرا دهيد! و از او اطاعت نمائيد!»

و سپس به ابو طالب عموى خود فرمود:

يا ابا طالب! اسمع الآن لابنك! و اطع! فقد جعله الله من نبيه بمنزلة هارون من موسى!

«اى ابو طالب! اينك گوش به گفتار پسرت فرا دار! و از او اطاعت كن! زيرا كه خداوند منزله او را نسبت‏به پيغمبرش، همانند منزله هارون نسبت‏به موسى‏قرار داد» .

بارى، شاهد از اين مطلب آنستكه: آن مجلس را پيامبر فراهم ساخت، براى آنكه براى خود ياور و معين، و وزير، و برادر، و مواسى در گرفتاريها، و بلايا و شدائد، و گرانى بار نبوت، و تبليغ رسالت در زمان حيات و نگهبان و پاسدار وحى خداوندى، و حافظ دين خدا، و امام و پيشواى امت اسلام بعد از ممات خود داشته باشد.

و بعينه همانطور كه موسى، در اثر خطاب خداوندى، خود را تنها ديد، و نيازمند به برادرى همچون هارون، كه پشت و پناه او باشد، و در حمل اعباء نبوت، و اداء رسالت، به فرعون و فرعونيان، شريك و سهيم او باشد، همينطور رسول خدا، در اثر وحى خداوندى، به رسالت و ابلاغ آن به مردم جهان و مشركان و كفار و نبرد علمى و عملى با مخالفان و منافقان و دنيا طلبان كه پيوسته سد محكم، و دژ مستحكم در نيل مراد پيامبران خدا هستند، خود را يكه و تنها مى‏بيند، و اعلان مى‏دارد كه: من خليفه، و وزير، و معين، و يار، و ياور و برادرى مى‏خواهم كه دست مرا در اين امر بگيرد، و در اداء رسالت‏شريك و سهيم من باشد، و در مشكلات و انواع بلايا و اقسام مصائب و گرفتارى‏ها، و كارشكنى‏هاى متعديان و متجاوزان، و نبرد با ستمكاران و ظالمان، و قلع و قمع فاجران و مجرمان، و رساندن نداى توحيد به گوش مستضعفان جهان، و در بند ماندگان و اسراى نفس اماره، و طواغيت زمان قدم به قدم با من باشد، و در سراء و ضراء، و روز و شب، و در صلح و جنگ، پشتيبان و وزير و برادر من باشد، و بار رسالت را همانند من كه بر دوش كشيده‏ام، او بار خلافت و امامت و وزارت را بر دوش كشد، و در تمام مراحل و منازل سير معنوى و روحى، با من باشد.

و از جانب خداوند، على در آن روز، به امامت و ولايت و خلافت و وراثت و اخوت منصوب شد.پس نبوت رسول الله، از ولايت على جدا نيست، و اسلام از روز اول بر دو پايه نبوت و امامت پايه گذارى شده است، و اين سقف بر اين دو بنيان استوار است، و با يك پايه بدون ديگرى فرو مى‏ريزد، و گسيخته و پاره مى‏گردد، و از آن جز اسمى هيچ نمى‏ماند.پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، در مجلس عشيره و اقوام خود، تنها آنها را به اسلام دعوت نمى‏كند، زيرا پذيرش اصل اسلام، براى بسيارى از آنان مهم نبود، همچنانكه حمزه قبول اسلام كرد، و از پيش كسوتان اين راه شد، و اسلام ابو طالب در خفيه، و كمك و معاونت او به پيغمبر به حدى بود كه سال رحلت او و رحلت‏خديجه را از شدت حزن و اندوهى كه بر پيامبر وارد شد، عام الحزن خوانند، و عباس نيز قبول اسلام كرد.

بلكه دعوت پيغمبر در آن مجلس، طلب وزير، و قبول معاون، و خليفه، و وصى در همه امور امت اسلام بود.و چون پذيرش اين امر، بسيار سخت، و كمرشكن بود، فلهذا همه سكوت كردند، و از پذيرش آن امتناع نمودند.

ما در مجلس پنجم از جلد اول، از دوره «امام شناسى‏» مفصلا درباره آيه انذار و حديث عشيره بحث كرده‏ايم، و مدارك متقن و قويى را در دلالت و سند اين حديث مبارك نشان داده‏ايم، فلهذا در اينجا از ذكر مدارك خود دارى نموديم، و نشان داديم كه لفظ و خليفتى فيكم - كه عامه بر ايشان گران است - در آن حديث موجود است.و خليفه به معناى جانشين است.

اينك نيز در اينجا فقرات شاهد مطلب را از حديث عشيره، از بعضى از مصادر ديگر ذكر مى‏كنيم:

سليم بن قيس، در ضمن بحث و گفتگوئى كه ميان معاويه و ميان قيس بن سعد بن عباده - در سفرى كه بعد از شهادت امير المؤمنين عليه السلام، و بعد از صلح و يا شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام، براى حج‏به مدينه وارد شده بود - واقع شد، و در آن گفتگو قيس بن سعد، درست در مقابل معاويه به برهان و استدلال براى اثبات بطلان او، و حقانيت على بن ابيطالب امير المؤمنين عليه السلام قيام مى‏كند، و معاويه را محكوم مى‏سازد، بيان مى‏كند كه: از جمله سخنان اين بود كه: قيس بن سعد به معاويه گفت: خداوند محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به جهت رحمت‏براى عالميان مبعوث به نبوت فرمود.

محمد را مبعوث فرمود، به سوى كافه مردم، و به سوى جن و انس، و به سوى‏سرخ پوست، و سياه پوست، و سپيد پوست، و او را به نبوت اختيار كرد و برگزيد، و به رسالت‏خود اختصاص داد.

اولين كسى كه او را تصديق كرد، و به او ايمان آورد پسر عمويش على بن ابيطالب عليه السلام بود.

و ابو طالب: عمويش پيوسته از او دفاع مى‏كرد، و خطرات را از او دور مى‏ساخت، و در حفظ و حراست او كوشا بود، و فاصله و حائل مى‏شد بين كفار قريش كه بخواهند به او آزارى برسانند، و يا بتوانند مانع از دعوت او گردند، و او را گفت كه: رسالت پروردگار خودت را برسان، و به مردم تبليغ كن!

پيغمبر بطور مدام و پيوسته، از ظلم و كين قريش در حفظ و حراست‏بود، تا عمويش ابو طالب رحلت كرد، و پسرش على را امر كرد كه پيامبر را يارى و معاونت و موازرت نمايد، و على پيوسته پيامبر را نصرت و يارى و معاونت مى‏كرد، و جان و نفس خود را در پيشگاه پيغمبر قرار مى‏داد، در هر واقعه هايله، و هر شدت و عسرت، و هر ضيق و تنگى، و هر خوف و هراسى كه پديد مى‏آمد.و اين امر را خداوند اختصاص به على عليه السلام داده بود از ميان جميع طائفه قريش، و بدين موهبت او را در ميان همه عرب و عجم مكرم و گرامى داشته بود.

رسول خدا همه پسران عبد المطلب را جمع كرد، و در ميان آنها ابو طالب و ابو لهب هم بودند.و در آنروز بنى عبد المطلب بالغ بر چهل مرد بودند، آنها را پيغمبر مجتمع نمود، و خادم پيغمبر على بود، و رسول خدا در كنف حفظ و حمايت عمويش ابو طالب بود.

فقال: ايكم ينتدب ان يكون اخى، و وزيرى، و وصيى، و خليفتى فى امتى، و ولى كل مؤمن بعدى؟ ! فسكت القوم حتى اعادها ثلاثا.

فقال على عليه السلام: انا يا رسول الله صلى الله عليك!

فوضع راسه فى حجره و تفل فى فيه و قال: اللهم املا جوفه علما و فهما و حكما.

ثم قال لابيطالب: يا ابا طالب! اسمع الآن لابنك و اطع فقد جعله الله من نبيه بمنزلة هارون من موسى - الحديث(13).

در «غاية المرام‏» از محمد بن عباس بن ماهيار، در تفسير القرآن فيما نزل فى اهل البيت عليهم السلام با سند متصل خود از محمد بن عبد الله بن ابى رافع كه غلام رسول خدا بوده است، از پدرش، از جدش ابو رافع(14) روايت كرده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جميع بنى عبد المطلب را در شعب گرد آورد، و در آنوقت اولاد عبد المطلب (جد رسول خدا) چهل نفر بودند، و براى آنان پاى گوسفندى را طبخ كرد، و نان را خرد كرده، و آب گوشت را بر روى آن ريخت، و آن ثريد(15) و گوشت را در پيش آنها گذارد.ايشان همگى بخوردند و سير شدند.

و پس از آن قدحى را نزد آنها گذارد، و همگى از آن نوشيدند و سيراب شدند.ابو لهب گفت: سوگند به خدا كه يكنفر از ما اين ظرف طعام را مى‏خورد، و معلوم نيست‏سير شود، و يك كاسه و قدح نبيذ را مى‏آشامد، و سيراب نمى‏شود.و اين ابن ابى كبشه (لقبى است كه ابو لهب، رسول الله را به آن ياد مى‏كرد) همگى ما را در اينجا مجتمع نموده است، و با يك پاى گوسفند و يك قدح ما را سير و سيراب كرده است.اين عمل او نيست مگر جادوئى آشكارا، و سحرى روشن و هويدا.

در اينحال رسول خدا بدين عبارات ايشان را دعوت كرد كه: خداوند تبارك و تعالى مرا امر كرده است كه:

و انذر عشيرتك الاقربين و رهطك المخلصين

«از مقام و موقف خداوندى، نزديكترين از اقوام و عشيره خود را بيم بده! و طائفه و جمعيت‏با اخلاص خود را بترسان‏» !

و شما طائفه مخلص و عشيره نزديكترين من هستيد! و خداوند هيچ پيغمبرى را برنينگيخته است، مگر آنكه از اهل او براى او برادرى و وارثى و وزيرى، و وصيى معين نموده است.فايكم يقوم يبايعنى انه اخى و وزيرى، و وارثى دون اهلى، و وصيى و خليفتى فى اهلى، و يكون منى بمنزلة هارون من موسى، غير انه لا نبى بعدى؟ !

«كدام يك از شما بر مى‏خيزد، كه با من بيعت كند، كه برادر من، و وزير من، و وارث من غير از ساير اهل من، و وصى من، و جانشين من در ميان اهل من بوده باشد، و منزله او نسبت‏به من مثل منزله موسى نسبت‏به هارون باشد، با اين تفاوت كه پس از من پيغمبرى نخواهد آمد؟ !»

تمام آن حضار سخن را بريدند، و از پاسخ پيغمبر اعراض كردند.

پيغمبر فرمود: سوگند به خدا كه قيام كننده به اين دعوت، بايد از ميان شما قيام كند، و گرنه آن قيام كننده، از غير شما انتخاب مى‏شود، و براى شما جز پشيمانى چيزى نخواهد بود.

ابو رافع مى‏گويد: على امير المؤمنين عليه السلام برخاست، در حاليكه همگى به او نظر دوخته بودند، و دعوت او را جواب گفت، و با او در آنچه خواسته بود بيعت كرد.

پيغمبر فرمود: اى على نزديك من بيا! على نزديك آمد.پيغمبر فرمود: دهانت را باز كن! على دهانش را باز كرد.پيغمبر آب دهان خود را در دهان على انداخت، و نيز در پشت‏سرش: بين دو كتف او، و در سينه او ميان دو پستانش، آب دهان انداخت.

ابو لهب به پيغمبر گفت: بد چيزى را به پسر عمويت دادى! او دعوت تو را جواب گفت، و تو دهان او را و چهره او را از براق دهانت پر كردى! (16) پيغمبر فرمود:

بلى! ملاته علما و حكما و فقها(17) و(18).

«آرى من درون او را از دانش، و از قدرت تشخيص بين حق و باطل، و از فقه و درايت پرساختم‏» !

حاكم حسكانى، از ابو القاسم قرشى، با سند متصل خود، از عبد الله بن عباس از على بن ابيطالب عليه السلام روايت كرده است كه: چون آيه

و انذر عشيرتك الاقربين

بر رسول خدا فرود آمد، رسول خدا مرا خواند و گفت: اى على! خداوند مرا امر كرده است كه: نزديكترين افراد، از قوم و خويشان خود را بيم دهم، و سينه من از اين خطاب به تنگ آمده است، زيرا كه مى‏دانم اگر آنها را به اين امر انذار كنم، از آنان امور ناگوار و ناپسنديده‏اى را خواهم ديد!

من سكوت كردم تا جبرائيل آمد و گفت: اى محمد! اگر آنچه را به آن مامور شده‏اى انجام ندهى، پروردگارت تو را عذاب مى‏كند، و آنچه را كه براى تو ظاهر شده است‏بجاى آور!

اى على براى ما يك من از طعام تهيه كن! و براى من در آن يك پاى گوسپندى را بگذار، و براى ما يك قدح بزرگى از شير پر كن، و سپس پسران عبد المطلب را جمع كن، تا با آنها سخن گويم، و آنچه را كه به من ابلاغ شده است تبليغ نمايم.و روايت را مى‏رساند تا به آنجا كه مى‏گويد:

فقال: يا بنى عبد المطلب! انى و الله ما اعلم باحد من العرب جاء قومه بافضل مما جئتكم به! انى قد جئتكم بامر الدنيا و الآخرة، و قد امرنى الله ان ادعوكم اليه.

«پس از آن گفت: اى پسران عبد المطلب! سوگند به خداوند كه من سراغ ندارم هيچيك از عرب براى قوم و خويشان خودش چيزى آورده باشد، بهتر از آنچه‏من براى شما آورده‏ام، من براى شما امر دنيا و آخرت را آورده‏ام، و خداوند مرا امر كرده است كه شما را به سوى آن چيز دعوت كنم‏» !

فايكم يوازرنى على امرى هذا، على ان يكون اخى و وصيى و وليى و خليفتى فيكم؟

«پس كدام يك از شماست كه در اين امر با من معاونت كند؟ و وزير و معين من گردد، بر آنكه برادر من، و وصى من، و ولى من، و خليفه من در ميان شما بوده باشد» ؟ !

همگى از هيبت و ابهت اين امر، عقب كشيدند و اعراض كردند.

على مى‏گويد: من كه در آنوقت‏سنم از همه كمتر بود، و چشمم گرمتر و داغتر بود، و شكمم بر آمده‏تر بود، و ساقهاى پايم نازكتر بود(19) گفتم: انا يا نبى الله، اكون وزيرك عليه!

«من اى پيغمبر خدا، وزير تو خواهم بود در ابلاغ و تعهد اين امر رسالت تو» .

آن جماعت‏برخاستند، و مى‏خنديدند و به ابو طالب مى‏گفتند: قد امرك ان تسمع و تطيع لعلى(20) «تو را محمد امر كرد كه از على اطاعت كنى، و فرمان او را شنوا باشى‏» !

و نيز حاكم حسكانى از ابن فنجويه، با سند متصل خود از براء بن عازب‏روايت مى‏كند كه: چون آيه: و انذر عشيرتك الاقربين نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بنى عبد المطلب را گرد آورد، و داستان را بيان مى‏كند، تا آنكه مى‏گويد:

فقال: يا بنى عبد المطلب! انى انا النذير اليكم من الله عز و جل و البشير لما يجى‏ء به احدكم، جئتكم بالدنيا و الآخرة، فاسلموا و اطيعونى تهتدوا!

و من يواخينى [منكم] و يوازرنى، و يكون وليى و وصيى بعدى و خليفتى فى اهلى و يقضى دينى؟ !

«پس گفت: اى پسران عبد المطلب! حقا و تحقيقا من از طرف خداوند عز و جل براى بشارت، و براى انذار و بيم دادن به سوى شما آمده‏ام، درباره كارهائى كه شما بجاى مى‏آوريد! من دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام، و بنا بر اين اسلام بياوريد! و از من پيروى كنيد، تا آنكه هدايت‏يابيد!

و كيست از شما كه با من برادرى كند، و وزير من گردد و ولى من، و وصى من بعد از من باشد، و جانشين من در اهل من باشد؟ ! و دين مرا اداء كند» ؟ !

همه آن قوم سكوت كردند، و پيغمبر سه بار تكرار كرد، و همه سكوت كردند و على مى‏گويد: من گفتم: من هستم! پيامبر فرمود: تو هستى! آن قوم برخاستند و به ابو طالب گفتند: اينك فرمانبردار پسرت شو! زيرا كه محمد او را امير تو گردانيده است‏» (21).

و عين اين روايت را شيخ طبرسى بدون ذكر سند در تفسير آيه مباركه آورده است، و نيز گويد كه: ثعلبى در تفسير خود اين روايت را ذكر كرده است(22) .و ابن عساكر دمشقى درباره آيه انذار، و جمع عشيره، و اقامه وزارت على عليه السلام، هشت روايت در جزء اول از مجلد امير المؤمنين عليه السلام از شماره 135 تا شماره 142 آورده است.

روايت 135 را با سند متصل خود از سالم از على بن ابيطالب عليه السلام مى‏آورد، و پس از بيان قضيه، در آخر آن رسول خدا مى‏فرمايد:

من يوازرنى على ما انا عليه و يبايعنى على ان يكون اخى و له الجنة؟

پيامبر فرمود:

«كدام يك از شما وزارت مرا به عهده مى‏گيرد، در اين امورى كه من واجد آنها هستم، و با من بيعت مى‏كند كه برادر من باشد؟ و در اين صورت از براى او بهشت است‏» .

من گفتم:

انا يا رسول الله! و انى لاحدثهم سنا و احمشهم ساقا.

آن قوم ساكت‏شدند و سپس گفتند: اى ابو طالب آيا پسرت را نمى‏بينى؟ ! ابو طالب گفت: او را واگذاريد، چون درباره پسر عمويش از هيچ خيرى دريغ ندارد (23).

روايت 136 را با سند متصل خود، از ربيعة بن ناجذ، از على بن ابيطالب عليه السلام روايت مى‏كند كه، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بنى عبد المطلب را طلبيدند، و روايت را با اعجاز در آن مجلس بواسطه سير شدن همگى از بره‏اى، و سيراب شدن همگى از قدح، و كم نشدن از آن بره و قدح بيان مى‏كند، و سپس پيغمبر مى‏فرمايد:

يا بنى المطلب! انى بعثت اليكم خاصة و الى الناس عامة، و قد رايتم من هذه الآية ما رايتم! فايكم يتابعنى على ان يكون اخى و صاحبى؟ !

«اى پسران مطلب! حقا من به سوى شما بالخصوص، و به سوى مردم عموما مبعوث شده‏ام! و شما در اين مجلس معجزه را كه ديديد، ديديد! پس كدام يك از شما از من متابعت مى‏كند، بر اينكه برادر من باشد، و مصاحب من باشد» ؟ ! على عليه السلام مى‏گويد: يك نفر برنخاست، و من برخاستم، و از همه آنها كوچكتربودم.رسول خدا فرمود: بنشين! و رسول خدا سه بار به همين منوال دعوت خود را تجديد كرد، و من در هر بار در برابر او برمى‏خاستم، و به من مى‏گفت: بنشين تا در مرتبه سوم كه برخاستم دست‏خود را براى بيعت‏به دست من زد(24).

روايت 137 را با سند متصل خود از عباد بن عبد الله اسدى از على بن ابيطالب عليه السلام روايت مى‏كند كه: حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قريش را جمع كرد و پس از آن گفت:

لا يؤدى احد عنى دينى الا على(25)

«هيچكس دين مرا از ذمه من ادا نمى‏كند مگر على‏» .

روايت 138 را با سند متصل ديگرى نيز از عباد بن عبد الله اسدى از على بن ابيطالب عليه السلام روايت مى‏كند كه چون آيه

و انذر عشيرتك الاقربين

فرود آمد، رسول خدا مردانى را از اهل بيت‏خود، دعوت كرد، و پس از بيان سير شدن و سيراب شدن از يك پاى گوسپند، و يك پيمانه آشاميدنى، به آنها گفت:

على يقضى دينى(26)، و ينجز موعدى(27).

«على است كه دين و ذمه مرا ادا مى‏كند، و به تعهد و پيمان و ميعاد من وفا مى‏نمايد» .

روايت 139 را با سند متصل ديگرى از عباد بن عبد الله، از على بن ابيطالب عليه السلام روايت مى‏كند كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت: اى على بنى هاشم رامجتمع كن، و در سه بار كه من يك صاع از طعام و بره‏اى طبخ مى‏كردم، و يك قدح شير تهيه مى‏كردم، و مى‏خوردند و سير و سيراب مى‏شدند، و در دوبار گفتند: ما مانند امروز چنين سحرى نديده‏ايم! و در مرتبه سوم، رسول خدا به سخن مبادرت كرد، و گفت:

ايكم يقضى دينى و يكون خليفتى و وصيى من بعدى؟ !

«كدام يك از شما دين مرا مى‏دهد؟ و جانشين من مى‏باشد؟ و پس از من وصى من مى‏باشد» ؟ !

عباس ساكت‏شد، و ترسيد كه همه مالش را دين رسول خدا فرا گيرد، و رسول خدا آن سخن را براى آن افراد گرد آمده، اعاده نمود، باز عباس ساكت‏شد، از ترس آنكه دين رسول خدا مالش را فرا گيرد.و حضرت رسول براى بار سوم سخن خود را تكرار كردند، و امير المؤمنين عليه السلام گفتند: من در آنروز از همه آنها زى و هيئتم و ريخت و شمايلم نامناسبتر و بدتر بود:

انى يومئذ احمش الساقين، اعمش العينين ضخم البطن

بودم، و گفتم:

انا يا رسول الله!

«من هستم آن كس اى رسول خدا» !

پيغمبر گفت:

انت‏يا على! انت‏يا على!

«تو هستى اى على! تو هستى اى على‏» ! (28)

روايت 140 را با سند متصل خود، از عبد الله بن عباس از على بن ابيطالب عليه السلام روايت مى‏كند.و اين روايت‏بعينها در عبارات همان روايتى است كه اولا ما از حاكم حسكانى ذكر كرده‏ايم(29).

روايت 141 را با سند متصل خود از ابو رافع روايت مى‏كند.و اين روايت‏بعينها همان روايتى است كه ما از «غاية المرام‏» از محمد بن عباس بن ماهيار، از تفسير القرآن فيما نزل فى اهل البيت عليهم السلام آورديم(30).روايت 142 را با سند متصل خود، از عمر بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب، از پدرش، از على بن الحسين، از ابو رافع روايت مى‏كند كه او مى‏گفت: بعد از آنكه مردم با ابو بكر بيعت كردند، من پهلوى ابو بكر نشسته بودم، و شنيدم كه او به عباس مى‏گفت:

انشدك الله! هل تعلم ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم جمع بنى عبد المطلب و اولادهم، و انت فيهم، و جمعكم دون قريش. فقال: يا بنى عبد المطلب! انه لم يبعث الله نبيا الا جعل له من اهله اخا و وزيرا و وصيا و خليفة فى اهله!

فمن منكم يبايعنى على ان يكون اخى، و وزيرى، و وصيى، و خليفتى فى اهلى؟ ! فلم يقم منكم احد!

فقال: يا بنى عبد المطلب! كونوا فى الاسلام رؤوسا و لا تكونوا اذنابا.و الله ليقومن قائمكم، او لتكونن فى غيركم ثم لتندمن!

فقام على من بينكم فبايعه على ما شرط له و دعاه اليه.

اتعلم هذا له من رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟ ! قال: نعم (31).

«تو را به خدا سوگند مى‏دهم: آيا مى‏دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پسران عبد المطلب و اولاد آنها را جمع كرد، و تو نيز در ميان ايشان بودى! شما را جمع كرد فقط، و قريش را جمع نكرد، آنگاه گفت:

اى پسران عبد المطلب! خداوند پيغمبرى را برنينگيخته است، مگر آنكه از اهل او براى او برادرى، و وزيرى، و وصيى، و جانشينى در اهل او قرار داده است!

كيست كه از شما با من بيعت كند كه برادر من، و وزير من، و وصى من، و جانشين من در اهل من باشد؟ ! و هيچكدام از شما برنخاست!

پس از آن گفت: اى پسران عبد المطلب! شما در اين آئين اسلام از سران و پيشوايان باشيد! و از دنباله روندگان نباشيد! سر باشيد، نه دم!

سوگند به خداوند كه بايد اين وزير از ميان شما قيام كند، و گرنه در ميان غيرشما قرار خواهد گرفت! و در اين صورت البته و البته پشيمان خواهيد شد!

در اينحال در ميان شما على برخاست، و بر آنچه پيغمبر با او شرط نموده بود، و او را بدان امور خوانده بود بيعت كرد، و خود را و روح خود را به رسول خدا فروخت.

آيا اين امر را براى او نسبت‏به رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏دانى؟

عباس گفت: آرى.مى‏دانم!

و احمد حنبل با سند خود، از منهال از عباد بن عبد الله اسدى، از على بن ابيطالب عليه السلام، روايت مى‏كند كه: چون آيه و انذر عشيرتك الاقربين نازل شد، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم اهل بيت‏خود را جمع كرد، و سى نفر مجتمع شدند، و خوردند، و بياشاميدند، و پس از آن به آنان گفت:

من يضمن عنى دينى، و مواعيدى، و يكون معى فى الجنة، و يكون خليفتى فى اهلى؟ ! فقال رجل لم يسمه شريك: يا رسول الله! انت كنت‏بحرا من يقوم بهذا؟ !

قال: ثم قال الآخر قال: فعرض ذلك على اهل بيته، فقال على رضى الله عنه: انا(32).

«كيست كه از جانب من متعهد دين و ذمه من گردد؟ و مواعيد و وعده‏هاى مرا ادا كند؟ و با من در بهشت‏باشد؟ و جانشين من در اهل من باشد؟ ! مردى كه راوى روايت: شريك، نام او را نبرد، گفت: اى رسول خدا! تو همانند دريا مى‏باشى، چه كسى مى‏تواند از عهده دين و مواعيد تو بر آيد؟ ! گفت، و پس از آن ديگرى گفت، و پيغمبر اين مطلب را بر اهل بينش عرضه داشت، و على عليه السلام گفت: من‏» ! ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة‏» در خطبه قاصعه، در ذيل گفتار حضرت:

انا وضعت فى الصغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر (33)

آورده است كه از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام روايت است كه مى‏گفت:

كان على عليه السلام يرى مع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قبل الرسالة الضوء و يسمع الصوت، و قال له صلى الله عليه و آله: لو لا انى خاتم الانبياء لكنت‏شريكا فى النبوة! فان لا تكن نبيا فانك وصى نبى و وارثه! بل انت‏سيد الاوصياء و امام الاتقياء!

«حال على عليه السلام قبل از رسالت پيغمبر، چنين بود كه: با رسول خدا صلى الله عليه و آله نور مى‏ديد، و صدا مى‏شنيد.و رسول خدا به او گفت: اگر من خاتم پيامبران نبودم، هر آينه تو با من در نبوت شريك بودى!

و اينك كه پيغمبر نيستى، حقا و تحقيقا تو وصى پيغمبر و وارث پيغمبر هستى! بلكه تو سيد و سالار اوصياى پيامبران، و امام و پيشواى پرهيزگاران و متقيان مى‏باشى‏» !

و ابن ابى الحديد، پس از اين، از طبرى در تاريخش داستان آيه انذار و حديث عشيره را كه ما در جلد اول در مجلس پنجم «امام شناسى‏» از طبرى، و در اين مجلد در اول روايت‏حاكم حسكانى آورديم مفصلا ذكر مى‏كند، كه در آن تصريح است‏به اينكه پيامبر گفت: هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا!

و سپس مى‏گويد: آنچه از كتاب و سنت، دلالت‏بر وزارت على از ناحيه رسول خدا دارد، گفتار خداوند تعالى است: و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى، اشدد به ازرى و اشركه فى امرى «قرار بده اى خداوند براى من وزيرى را از اهل من! هارون را كه برادر من است! پشت مرا به او استوار كن! و در امر نبوت و رسالت او را با من شريك گردان‏» .

و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در خبرى كه در روايت آن، جميع فرق اسلام اجماع نموده‏اند، گفته است:

انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى

«منزله تو با من، همانند منزله هارون است‏با موسى، مگر اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود» .

و عليهذا پيغمبر براى على جميع مراتب و مقامات هارون را نسبت‏به موسى اثبات كرده است.و بنا بر اين على عليه السلام وزير و رسول خدا است، و استوار كننده پشت او، و اگر رسول خدا خاتم پيغمبران نبود، حقا على با او در امر نبوت شريك بود.

و ابو جعفر طبرى همچنين در تاريخ خود روايت كرده است كه: مردى به على عليه السلام گفت:

يا امير المؤمنين! بم ورثت ابن عمك دونك عمك؟ !

«به چه علت تو، از پسر عموى خودت ارث بردى، نه از عمويت؟ ! اى امير مؤمنان‏» ؟ !

حضرت سه بار گفت: هاؤم بگيريد از من اين مطلب را! بگيريد از من اين مطلب را! بگيريد از من اين مطلب را! تا آنكه مردم سرها و گردنهاى خود را بالا كشيدند، و گوشهاى خود را آزاد ساختند، و سپس گفت:

رسول خدا بنو عبد المطلب را در مكه جمع نمود، و ايشان اقوام پيغمبر بودند، و هر يك از آنان خوراكش بقدر يك جذعة، و شرابش بقدر يك فرق بود(34) و براى آنان يك مد از طعام آماده كرد، همه خوردند و سير و سيراب شدند، و طعام همينطور بحال خود باقى بود، گويا كسى به آن دست نبرده است.و سپس يك عمر(35) آشاميدنى خواست.و همه آشاميدند و سيراب شدند، و آن آشاميدنى نيز همينطور بحال خود باقى بود، گويا از آن نوشيده نشده است، و سپس گفت:

يا بنى عبد المطلب! انى بعثت اليكم خاصة، و الى الناس عامة، فايكم يبايعنى على ان يكون اخى و صاحبى و وارثى؟ !

و هيچكس براى اجابت دعوت رسول خدا از جاى برنخاست، و من برخاستم و سن من از همه كمتر بود.پيامبر گفت: بنشين.تا سه بار پيامبر دعوت خود را تكرار كرد، و در هر بار من برخاستم، و پيامبر گفت: بنشين.در مرتبه سوم پيامبر دست‏خود را بر دست من زد، و در اينحال بدينجهت من از پسر عموى خودم ارث بردم نه از عموى خودم (36).

و ملا على متقى، از ابن مردويه، درباره تفسير آيه انذار، داستان دعوت بنى عبد المطلب را روايت مى‏كند تا آنكه مى‏گويد:

ثم قال لهم - و مد يده - من يبايعنى على ان يكون اخى، و صاحبى، و وليكم من بعدى؟ !

«سپس پيغمبر در حاليكه دست‏خود را براى پذيرش بيعت دراز كرده بود، گفت: كيست‏با من بيعت كند، بر آنكه برادر من باشد؟ و مصاحب و رفيق و جليس من باشد؟ ! و ولى و صاحب اختيار شما پس از من بوده باشد؟ !»

على عليه السلام مى‏گويد: من كه در آن روز از همه خردتر بودم، و شكمم بزرگتر بود، دست‏خود را دراز كردم و گفتم:

انا ابايعك!

منم كه با تو بيعت كنم!

و رسول خدا بر اين شروط با من بيعت كرد، و آن طعام را در آنروز من فراهم ساختم(37).

در اين حديث گرچه لفظ خليفتى نيامده است وليكن لفظ و وليكم من بعدى وارد است، و بدون شك در اينجا مراد از ولايت، منصب امامت و خلافت است اولا به قرينه تشكيل آن مجلس، و حضور اعمام و بنى عبد المطلب، و آن دعوت پيامبر، زيرا كه غير از اين معنى معنائى ديگر در اينجا مناسبت ندارد، و ثانيا به قرينه قيد من بعدى.زيرا امامت و خلافت‏حضرت امير المؤمنين عليه السلام پس از رسول خداست، و اما ساير اقسام و معانى ولايت، انحصارى به بعد از رحلت‏آنحضرت، به اعتراف خصم ندارد.

و ابن ابى الحديد از شيخ خود ابو جعفر اسكافى(38) آورده است كه او گويد: در خبر صحيح روايت‏شده است كه: قبل از ظهور اسلام، و انتشار آن در مكه پيغمبر على را در ابتداء دعوت نبوت، تكليف به تهيه طعام نمود، و اينكه بنو عبد المطلب را دعوت كند.على عليه السلام براى پيامبر طعام آماده نمود، و بنو عبد المطلب را دعوت كرد.و در آن روز بجهت كلمه‏اى كه عمويش ابو لهب گفت پيغمبر صلى الله عليه و آله ايشان را انذار نكرد و بيم نداد، فلهذا پيغمبر على را براى روز دوم تكليف به تهيه طعام و دعوت مجدد بنو عبد المطلب نمود.على طعام تهيه كرد، و ايشان را دعوت كرد، و همگى طعام خوردند.

در اينحال پيغمبر صلى الله عليه و آله آنها را بدين اسلام دعوت كرد، و على را هم نيز به همين امر دعوت كرد، زيرا كه على از بنو عبد المطلب بود، و سپس رسول خدا ضمانت كرد براى كسى كه با او موازرت و معاونت كند، و او را در گفتارش نصرت كند، او را در دين برادر خود گرداند، و بعد از مردنش وصى او باشد، و خليفه و جانشين او بعد از رحلتش بوده باشد.همه آن قوم امساك كردند و على به تنهائى پاسخ پيامبر را داد، و گفت:

انا انصرك على ما جئت‏به، و اوازرك و ابايعك

«اى رسول خدا! من تو را نصرت مى‏كنم، در اين دينى كه از جانب خدا آورده‏اى! و معاونت و وزارت تو را مى‏نمايم، و با تو در استقامت و پايدارى بر اين امور بيعت مى‏نمايم‏» .

و چون پيغمبر، از ايشان خذلان ديد، و از او نصرت، و از ايشان معصيت ديد، و از او اطاعت، و از ايشان امساك و اباء ديد، و از او اجابت، گفت:

هذا اخى و وصيى و خليفتى من بعدى.

«اينست‏برادر من، و وصى من، و جانشين و خليفه من پس از مرگ من‏» !

آنقوم برخاستند، و مسخره مى‏كردند، و مى‏خنديدند، و به ابو طالب مى‏گفتند:

اطع ابنك! فقد امره عليك(39)

«از پسرت فرمانبردارى كن! زيرا محمد او را امير تو قرار داده است‏» !

در اينجا چقدر مناسب است دو حكايت لطيف و شيرين را در اين موضوع بياوريم و آن دو حكايت در «مناقب‏» ابن شهر آشوب است. او گويد: ابن عبدربه در «عقد الفريد» آورده است‏بلكه عامه باجمعهم آورده‏اند از ابو رافع و غير او كه درباره ارث بردن از برد و يا رداى پيغمبر، على با عباس نزاع نموده، و او را نزد ابو بكر برد و همچنين درباره شمشير و اسب پيغمبر.ابو بكر گفت:

اين كنت‏يا ابن عباس حين جمع رسول الله صلى الله عليه و آله بنى عبد المطلب و انت احدهم فقال: ايكم يوازرنى فيكون وصيى و خليفتى فى اهلى و ينجز موعدى و يقضى دينى؟

«كجا بودى تو اى ابن عباس در وقتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بنو عبد المطلب را جمع كرد و تو يكى از آنها بودى و به شما گفت: كيست از شما كه با من موازرت و معاونت كند و وصى من و جانشين من در اهل من و وفا كننده به وعده من و ادا كننده دين من بوده باشد» ؟

ابن عباس گفت: اگر مطلب چنين است

فما اقعدك مجلسك هذا؟ تقدمته و تامرت عليه؟

«به چه علت تو در اينجا نشسته‏اى؟ ! و از او جلو افتاده‏اى و بر او امر مى‏كنى‏» ؟

ابو بكر گفت: اغدرا يا بنى عبد المطلب

«شما با اين صحنه سازى خواسته‏ايد مرا در دام بيندازيد و به من غدر نموده‏ايد» .

و حكايت دوم آنستكه يك نفر از متكلمين زمان هارون الرشيد به هارون گفت: من مى‏خواهم هشام بن حكم را به اعتراف وادارم كه على ظالم بوده است.هارون گفت: اگر چنين بكنى فلانقدر و فلانقدر جايزه دارى! و امر كرد تا هشام را احضار كردند و چون حاضر شد متكلم به هشام گفت: يا ابا محمد امت اسلام جميعا اتفاق دارند بر اينكه على با عباس درباره برد و يا رداء و شمشير و اسب پيغمبر نزاع كردند.هشام گفت: آرى! متكلم گفت: كدام يك از آن دو نفر به ديگرى ظلم كرد؟ هشام از هارون ترسيد (زيرا عباس جد هارون است) و گفت: هيچكدام از آن دو نفر ظالم نبوده‏اند.متكلم گفت: آيا معقول است دو نفر درباره چيزى دعوا كنند و حق با هر دو باشد؟ ! هشام گفت: آرى! آن دو نفر فرشته‏اى كه نزد حضرت داود پيغمبر آمدند و درباره آن نعجه‏ها نزاع داشتند، هيچكدام از آنها ظالم نبودند و بلكه مقصودشان از اين دعوا آگاه كردن داود بود بر حكمى كه كرده بود، همچنين على و عباس درباره ميراث رسول الله در نزد ابو بكر به تخاصم رفتند و محاكمه كردند براى آنكه به او ظلم او را بفهمانند(40).

بارى عامه و متصلبان آنها در اخفاء حقايق، و اظهار اباطيل، تا توانسته‏اند، اين حديث مبارك را كه نص صريح بر امامت و خلافت‏بلا فصل امير مؤمنان عليه السلام است تقطيع نموده و در كتب خود بعضى از فقرات آنرا آورده‏اند، و از ذكر بعضى از فقرات آن ابا كرده‏اند.

ما در درس پنجم از جلد اول «امام شناسى‏» ذكر كرديم كه حلبى در سيره خود كه اين حديث را روايت مى‏كند تا اينجا مى‏رساند كه:

قال على: انا يا رسول الله، و انا احدثهم سنا و سكت القوم.

و در سؤال پيغمبر، و جواب آن راجع به مقامات امير المؤمنين چيزى نمى‏گويد، و كلمه: على ان يكون اخى و وصيى و خليفتى من بعدى، و همچنين پاسخ آنحضرت را كه: فانت اخى و وصيى و خليفتى من بعدى را حذف كرده است و رسوائى و فضيحت را به آنجا رسانيده كه گفته است: بعضى كلمه اخى و وصيى، و وارثى، و وزيرى، و خليفتى من بعدى را اضافه كرده‏اند(41).و طبرى در تاريخ خود با آنكه جمله وصيى و خليفتى فيكم را ذكر كرده است(42)ولى در تفسير خود اين روايت را بعينها از جهت‏سند و متن آورده است، و تمام قصه را مفصلا ذكر كرده است، مگر آنكه بجاى لفظ وصيى و خليفتى فيكم، لفظ كذا و كذا گذارده است(43)و بدينصورت حديث را مسخ كرده است.

و عبارت او اينطور است:

قال: فايكم يوازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى و كذا و كذا.

و در كلام اخير رسول الله نيز گفته است:

ثم قال: ان هذا اخى و كذا و كذا.

و به پيروى از اين جنايت و خيانت، ابن كثير دمشقى در «البداية و النهاية‏» (44)و همچنين در تفسير خود(45)بجاى آن دو كلمه وصيى و خليفتى فيكم لفظ كذا و كذا آورده است.