قصه هاى قرآن
تاريخ انبياء از آدم تا خاتم

سيد جواد رضوى

- ۲۷ -


قاتل حسين بن على (عليهماالسلام )

در حديث ديگرى آمده : هنگامى كه هارون از دنيا رفت ، موسى از خداوند درخواست كرد كه او را بيامرزد، خطاب رسيد:

اى موسى ! اگر تو براى اولين و آخرين ، آمرزش بخواهى ، مى پذيرم مگر قاتل حسين بن على كه از او انتقام خواهم گرفت . (794)

بلا و مصيبت

در ميان آنچه خداى عزوجل به موسى وحى فرمود، آمده است : اى موسى ! هيچ چيزى محبوب تر و دوست داشتنى تر از بنده مؤ من برايم نيافريدم و من از را به بلايى دچار مى كنم كه برايش خير باشد. من مى دانم چه چيزى بنده ام را به صلاح مى آورد پس بايد بر بلايم شكيبايى كند و نعمت هايم را سپاس بگزارد و به قضايم رضا دهد تا نامش را در ميان صديقان بنويسم ، اگر به رضايم تن در دهد و فرمان برد. (795)

سخن چينى

مدتى براى بنى اسرائيل باران نيامد و قحطى شد، موسى (عليه السلام ) چند مرتبه به نماز استسقا ايستاد امام از باران خبرى نشد. وحى آمد: نه دعاى تو را مى پذيرم و نه همراهانت را، زيرا كسى ميان شما است كه بسيار سخن چينى مى كند.

موسى گفت : خدايا او را به ما معرفى كن تا از خود برانيمش .

خدا فرمود: اى موسى ! من مى گويم سخن چينى نكنيد و آنگاه خودم سخن چينى كنم ؟

سپس خداوند فرمان داد كه همه توبه كنند تا دعايشان مستجاب شود؛ توبه كردند و باران آمد. (796)

سنگدلى

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: خداوند به موسى وحى كرد: اى موسى ! به زيادى مال شادمان مباش و در هيچ حالى مرا فراموش مكن زيرا زيادى مال ، آدم را به سوى گناه مى كشاند و اگر در آن حال ذكر مرا ترك كند، دلش ‍ [قسى ] سخت مى شود. (797)

پاداش انجام سه عمل

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: خداوند متعال به موسى وحى فرمود: اى موسى ! بندگان من به وسيله سه خصلت كه محبوب من هستند، به من تقرب پيدا مى كنند. موسى عرض كرد: خداوندا! آن سه خصلت كدامند؟

خداوند فرمود: اى موسى ! پارسايى در مورد دنيا (يعنى فريفته دنيا نشدن )، خوددارى از گناه كردن به من و گريه كردن از خوف و خشيت من .

موسى عرض كرد: خداوندا! پاداش كسانى كه اين سه عمل را انجام دهند چيست ؟

خداوند فرمود: اى موسى ! پاداش زاهدان در دنيا بهشت مى باشد و پاداش ‍ كسانى كه از ترس من گريه مى كنند، آن است كه جاى آنان در ملكوت بسيار اعلا مى باشد (بالاترين درجه از درجات بهشت ) كه هيچ كس از بندگان من به آن مقام نمى رسند. اما پاداش خوددارى از ارتكاب گناه آن است كه من در روز قيامت از مردم حساب مى كشم ولى از اين اشخاص حسابرسى نمى كنم . (798)

خير و شر

محمد بن مسلم گويد: امام باقر (عليه السلام ) فرمود: در بعضى از كتاب هاى آسمانى آمده كه خداوند فرموده : من خداى يگانه اى هستم كه خير و شر را ايجاد كرده ام . پس خوشا به حال كسانى كه خير رابه دست آنان اجرا مى كنم و واى به حال كسانى كه شر را به دست آنان اجرا مى كنم و بدا به حال كسانى كه در اين مسئله شك و ترديد كنند. (799)

رافضى ها

امام صادق ها فرمود: هفتاد نفر از بنى اسرائيل كه در لشكر فرعون خدمت مى كردند فرعون را ترك كردند و به حضرت موسى ملحق شدند. در لشكر فرعون نام آنان را رافضى گذاشتند (يعنى طرد شده ) پس خداوند به حضرت موسى وحى كرد: تو همين نام را در تورات براى اين اشخاص ضبط كرد، چون من هم آنان را به اين نام ناميدم (يعنى آنان فرعون را از خدايى طرد نمودند) و خداوند اين نام را براى آن هفتاد نفر به يادگار گذاشت . (800)

فوايد نمك

امام باقر (عليه السلام ) فرمود: خداوند به موسى وحى فرمود: به قومت دستور بده هنگام غذا خوردن ، اول از نمك شروع كنند و آخر هم به نمك ختم كنند، در غير اين صورت اگر مريض شود بايد خود را ملامت و سرزنش ‍ كنند. (801)

در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) چنين آمده كه حضرت فرمود: خداوند به موسى وحى كرد: هنگامى كه مى خواهى غذا بخورى با نمك شروع كن و غذا را با نمك تمام كن . زيرا نمك داروى هفتاد بيمارى است كه كوچك ترين آنها جنون ، جذام ، برص ، گلورد، دندان درد و درد شكم مى باشد. (802)

چهار سفارش خداوند

اصبغ بن نباته از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) نقل كرده كه حضرت فرمود: خداوند عزوجل به موسى فرمود: اى موسى ! اين چهار وصيت مرا به خاطر بسپار:

اول اين كه تا زمانى كه ندانستى گناهانت بخشيده شده يا نه ، به ذكر عيوب ديگران مپرداز.

دوم اين كه مادامى كه مى بينى گنجينه هاى روزى من از بين نرفته اند به خاطر روزى ات غم مخور.

سوم اين كه تا زمانى كه مى بينى ملك من باقى است ، به غير از من اميدوار مباش .

چهارم اين كه تا زمانى كه مى دانى شيطان از بين نرفته است از مكر او در امان مباش . (803)

سفارش خداوند به موسى

جابر بن يزيد جعفى از امام باقر (عليه السلام ) نقل مى كند كه حضرت فرمود: موسى در مناجات به خداوند عرض كرد: خداوندا! به من توصيه و اندرز كن .

خداوند فرمود: اى موسى ! من تو را سه مرتبه توصيه مى كنم .

موسى عرض كرد: خداوندا! بفرما.

خداوند فرمود: تو را براى اطاعت از امر مادرت توصيه مى كنم .

موسى عرض كرد: خداوندا! توصيه دوم را بفرما.

خداوند فرمود: باز هم مادرت را توصيه مى كنم .

باز موسى عرض كرد: خداوندا! توصيه سوم بفرما.

خداوند فرمود: پدرت را به تو توصيه مى كنم .

امام باقر فرمود: براى اين است كه گفته شده به مادر دو سوم محبت كن ، به پدر يك سوم . (804)

عبدالله بن سنان را امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه حضرت فرمود: خداوند به موسى وحى فرمود: اى موسى ! لباس كهنه بپوش و قلبت را پاك كن ، در خانه ات بنشين و چراغ شب ها باش (يعنى شب ها را به عبادت بپرداز) آن وقت در ميان اهل آسمانها معروف مى شوى و ارزشت و براى مردم زمين پنهان مى ماند.

اى موسى ! از لجاجت دورى كن . از كسانى مباش كه به دنبال كارهاى غير لازم (كارهاى بى فايده و لهو و لعب ) مى روند و بدون اين كه تعجب به تو دست بدهد خنده مكن و به گناهانت گريه كن . (805)

پرسش ها و پاسخ ‌هاى داستان حضرت موسى (عليه السلام )

1- آيا انداخت تورات و گلاويز شدن موسى با هارون با مقام عصمت او سازگار است ؟

بدون شك عمل بنى اسرائيل ، خارج از حد و اندازه بوده ، هرگز صحيح نبود كه موسى بن عمران در اين مورد ملايمت و نرمش نشان بدهد، اگرچه بنى اسرائيل به عمق خطا و زشتى كار خود پى نمى بردند ولى پيامبر خدا متوجه بود كه چه حادثه خطرناكى رخ داده است ، كه اگر واكشنى تند از خود نشان ندهد، چه بسا ممكن است قوم او به اين آسانى از كردار زشت خود دست برندارند و يا در صورت دست برداشتن و بازگشت به توحيد، باز اثر سوء آن در اعماق ذهن آنان باقى بماند. از اين رو وقتى با قوم خود رو به رو شد و وضع بس اسفبار و ناراحت كننده آنان را ديد، همانند كسى واكنش نشان داد كه در محيط كار و قلمرو اداره خود، كار نامطلوبى را ببيند چنين كسى نخست نزديك ترين فرد را كه سرپرستى آنجا را بر عهده دارد مورد مؤ اخده قرار مى دهد؛ زيرا او را از خود و خود را از او مى داند، آن گاه كه او تبرئه شد، دنبال عوامل و مسبب هاى ديگر مى رود تا ريشه هاى فساد را به دست آورد و در قطع آن بكوشد.

موسى نيز نخست سراغ هارون رفت و او را مؤ اخذه كرد، اگر او را رها مى كرد و ديگرى را مقصر مى شمارد، كار او اصولى و صحيح شمرده نمى شد.

امام علت اين كه الواح را به دور انداخت و سر و ريش هارون را گرفت و به سوى خود كشيد، گذشته از اينكه از اقدام هارون و انجام وظيفه او آگاه نبود، اين كار در واقع جنبه تربيتى داشت تا از اين راه ملت لجوج به عمق خطا و زشتى كردار خود پى ببرد تا هر چه زوتر صحنه را عوض كنند و از گوساله پرستى به خدا پرستى بازگردند.

ديدن اين كه موسى ، الواح را به دور انداخت (الواحى كه براى دريافت آن چهل روز در ميقات به سر برده بود) و با برادر اين گونه گلاويز شد، سبب مى شود كه ديگران حساب كار خود را بكنند و دگرگونى عميقى در روح و روان آنان پديد آيد و به عمق خطاى خود پى برند. از اين رو وقتى بى گناهى برادر ثابت شد و هارون اقدام معقولانه خود را بيان كرد و گفت : ((اين گروه مرا تنها و ناتوان ديدند و نزديك بود مرا بكشند و كارى مكن كه شماتت دشمنان بر ضد من تحريك شود و مرا از قوم ستمگر قرار مده !)) (806) فورى عواطف موسى تحريك شد، رو به درگاه الهى كرد و گفت : ((پروردگار! من و برادرم را ببخش و ما را در رحمت خود وارد ساز، تو ارحم الراحمينى )). (807) اين طلب مغفرت براى خود و برادر با اين كه كوچك ترين گناهى مرتكب نشده بوند، نشانه توجه آنان به عظمت مسئوليت شان است . افزون بر اين ، پيامبران همواره از خدا طلب مغفرت مى كردند: نه به خاطر صدور گناه بلكه به خاطر بزرگى مسئوليتى كه در برابر خداى بزرگ داشتند.

سپس چهره خشمگين خود را متوجه گناهكاران واقعى كرد و گفت : ((آنان كه گوساله را پروردگار خود قرار داده اند، به همين زودى مشمول خشم و غضب الهى قرار گرفته و ذلت و خوارى در اين جهان آنان را فرا مى گيرد كسانى را كه بر خدا افتراء مى بندند اين گونه كيفر مى دهيم )). (808)

2- چرا خداوند متعال در وادى مقدس طوى ، موسى را به كندن نعلين از پا امر فرمود؟

در اين كه مراد از فاخلع نعليك ... (809) چيست ، مفسرين تفسيرهاى گوناگونى كرده اند و روايات مختلفى وارد شده است كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:

اول اين كه چون بيرون آورن كفش ها از پا نشانه تواضع و فروتنى است . خداوند امر فرمود كه پا را برهنه كند چنانچه در حرم و در روضات مقدسات مستحب است كه پا را برهنه كنند.

دوم اين كه چون موسى ، نعلين را براى احتراز از نجاسات و دفع بيمارى ها پوشيده بود، خدا او را از آنها ايمن گردانيد و او را از طهارت آن وادى خبر داد، به بيان ديگر خبر داد كه در اين وادى مطهر هيچ نيازى به پوشيدن كفش ‍ و نعلين نيست .

سوم اين كه نعلين ، كنايه از دنيا و آخرت است ، يعنى چون به وادى قرب ما رسيده اى دل را از محبت دنيا و عقبى خالى كن و آن را مخصوص محبت ما گردان .

چهارم اين كه نعلين ، كنايه از محبت اهل و مال است يا محبت اهل و فرزند، چون موسى آمده بود كه آتش را براى اهل خود ببرد و دلش مشغول خيال آنان بود از اين رو به او وحى رسيد كه فكر خيال آنان را از دل به در كن و به غير از ما در خانه دل كه حرمسراى محبت ما و خلوتگه ذكر ماست ياد ديگرى را راه مده مؤ يد آن است كه اگر كسى در خواب ببيند كه كفش او گمشده بنابر تعبير خواب دلالت مى كنند بر مردن زنش . (810)

در حديث معتبر منقول است : سعد بن عبدالله از حضرت صاحب الامر هنگامى كه آن حضرت كودكى بيش نبود و در دامن امام حسن عسكرى نشسته بود از تفسير اين آيه شريفه [فاخلع نعليك ] پرسيد و عرضه داشت : اى فرزند رسول خدا! بفرماييد كه جنس آن نعلين از چه بوده ؟ چرا كه فقهاى فريقين [شيه و سنى ] گمان مى كنند كه آن از پوست مردار بوده و به همين خاطر امر به درآوردن آن شد؟

حضرت فرمود: هر كه چنين گويد به موسى افترا بسته و او را در نبوتش ‍ جاهل فرض كرده ، زيرا مطلب از دو حال خارج نيست : يا نماز موسى در آن نعلين جايز بوده يا جايز نبوده ، اگر جايز بوده پس پوشيدن آن براى موسى در آن وادى مقدس نيز روا بوده است ، هر چند آن وادى ، مقدس و مطهر بوده باشد و اگر اصل نماز در آن ناروا بوده است ، لازم مى آيد كه موسى حلال و حرام را نشناخته و ندانسته كه نماز در چه لباسى جايز است و در چه جامه اى جايز نيست ، اين خود كفر است .

سعد بن عبدالله گويد: پرسيدم : مولاى من ! پس تاءويل آن را بفرماييد؟

حضرت ولى عصر (عليه السلام ) فرمودند: هنگامى كه موسى (عليه السلام ) در وادى مقدس بود عرضه داشت : خدايا من محبت خود را براى تو خالص ساختم و قلب خود را از غير تو شستم - او خانواده اش را بسيار دوست مى داشت - پس خداوند تبارك و تعالى به او فرمود: ((نعلين را از پاى درآور))، يعنى : اگر واقعا محبت و دوستى تو براى ما خالص است و قلبت از ميل به غير من شستشو داده شده است ، محبت خانواده ات را از قلب خود قطع كن . (811)

3- چرا خداوند متعال ، معجزه موسى (عليه السلام ) را عصا ويد بيضا قرار داد؟

علم سحر و جادو در سرزمين مصر اهميت فراوانى داشت و فراعنه مصر نيز براى حفظ مقام و حكومت خود از وجود آنها بهره هاى زيادى مى بردند و جويندگان آن علم را تشويق مى كردند. چنان كه در حديث آمده است ، يكى از اسرار اين كه خداوند متعال معجزه موسى (عليه السلام ) را عصا و يد بيضا قرار داد اين بود كه معجزه آن حضرت از سنخ كار ساحران باشد و بر اثر مهارتى كه در اين علم داشتند، به معجزه بودن كار موسى بهتر پى ببرند؛ چنان كه بزرگترين معجزه پيغمبر بزرگوار اسلام نيز قرآن بود، زيرا علم فصاحت و بلاغت در زمان آن حضرت (ميان عرب ) رواج بسيارى داشت و چون فصحاى بزرگ عرب ، قرآن را ديدند، دانستند كه اين گفتار بشر نيست و به اعجاز آن واقف گشتند.

متن حديثى را كه صدوق (رحمه الله ) در كتاب عيون و علل الشرايع از امام هشتم على بن موسى الرضا (عليه السلام ) روايت كرده ، اين گونه است كه ابن سكيت مى گويد: ((به امام (عليه السلام ) عرض كردم : چرا خداوند عزوجل ، موسى بن عمران را به عصا و يدبيضا و آلت سحر، و عيسى را به طب و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به كلام و خطب مبعوث كرد؟

حضرت در پاسخ فرمودند: خداى تعالى چون موسى را فرستاد علم سحر بر مردم زمان او چيره شده بود، موسى نيز از جانب خداى تعالى معجزه اى آورد كه مردم نتوانند مانندش را بياورند و به وسيله آن سحر و جادويش را باطل سازد و برهان و حجت را برايشان ثابت و پا برجا كند. عيسى (عليه السلام ) را در وقتى مبعوث كرد كه بيمارى ها در آن زمان بسيار بود و مردم به طبابت احتياج داشتند، عيسى نيز از همان نمونه معجزه اى آورد كه سخنش ‍ در نزد آنان نبود، معجزه اى كه به اذن خدا مرده را زنده مى كرد و كور مادرزاد و برص دار را شفا مى داد و بدين ترتيب حجت خود را بر ايشان ثابت مى كرد. خداى تبارك و تعالى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را هنگامى مبعوث كرد كه خطب و كلام بر اهل زمان غلبه كرده بود، آن حضرت نيز از كتاب خداى عزوجل و موعظه ها و احكام آن معجزه اى آورد كه گفتار آنان را بدان باطل كرد و حجت را بدان وسيله بر آنان اثبات كرد (812))).

آرى ، در زمان موسى علم سحر و جادو رونق به سزايى داشت و هر كه در اين علم مهارت داشت ، اهميت بيشترى در نظر مردم آن زمان پيدا كرده بود. فرعون نيز خواست تا از وجود آنان براى تحكيم موقعيت متزلزل خويش ‍ استفاده كند از اين رو جادوگران ماهر را از سراسر مملكت دعوت كرد و آنها را براى عيد (روز موعود) آماده مبارزه با موسى نمود. (813)

4 - چرا حضرت موسى (عليه السلام ) در كوه طور از خداوند تقاضاى رؤ يت كرد؟ و مراد از رؤ يت خداوند چه بود؟

تقاضاى رؤ يت خدا از جانب موسى ، به اجمال اين بود كه جمعى از بنى اسرائيل با اصرار و تاءكيد از موسى خواستند كه خدا را ببينند و اگر او را نبينند، هرگز ايمان نخواهند آورد (814)، حضرت موسى هفتاد نفر از آنان را انتخاب كرد و با خود با ميعادگاه پروردگار برد، در آنجا تقاضاى آنان را به درگاه الهى عرضه داشت ، پاسخى شنيد كه همه چيز را براى بنى اسرائيل در اين باره روشن كرد.

قرآن كريم مى فرمايد: ((هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، عرض كرد: پروردگارا! خودت را به من نشان ده تا تو را ببينم (815)))، ولى جواب شنيد كه ((هرگز مرا نخواهى ديد ولى به كوه بنگر، اگر درج اى خود ثابت ماند مرا خواهى ديد! هنگامى كه خداوند بر كوه جلوه كرد آن را محو و نابود همسان با زمين نمود [موسى از وحشت ] مدهوش به روى زمين افتاد و هنگامى كه به هوش آمد، عرضه داشت : پروردگارا! تو منزهى از اين كه با چشم تو را ببينم ، من به سوى تو بازگشتم و توبه مى كنم و من نخسين مؤ منان هستم (816 ) (817))).

موسى پيامبر بزرگ و اوالعزم پروردگار بود و به خوبى مى دانست كه خداوند نه جسم است و نه مكان دارد و نه قابل رؤ يت است پس چگونه چنين در خواستى كه حتى در شاءن افراد عادى نيست از پروردگار كرد؟

روشن ترين جواب اين است كه موسى اين تقاضا را از زبان قوم كرد، زيرا جمعى از جاهلان بنى اسرائيل اصرار داشتند كه بايد خدا را ببينند تا ايمان آورند. او از طرف خدا ماءموريت پيدا كرد كه اين تقاضا را مطرح كند تا همگان پاسخ كافى بشنوند، در حديثى كه در كتاب عيون اخبار الرضا (عليه السلام ) و احتجاج از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) نقل شده است نيز به اين موضوع تصريح شده است كه ترجمه آن روايت اين است :

على بن جهم گويد: روزى به مجلس ماءمون رفتم كه نزد او امام رضا (عليه السلام ) نيز حضور داشت . ماءمون از امام سؤ ال هاى گوناگونى پرسيد، از جمله سؤ ال ها تفسير آيه شريفه [در باب رؤ يت خداى تعالى ] بود كه پرسيد: اى فرزند رسول خدا! توضيح بفرماييد كه چطور مى شود موسى كليم الله ، عالم به اين مساءله نباشد كه رؤ يت وديدن خدا جايز نيست و از آن سؤ ال كند؟

امام (عليه السلام ) فرمود: بدون شك كليم الله ، موسى بن عمران مى دانست كه خداوند عزوجل با چشم ديده نمى شود، ولى هنگامى كه خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديك كرد و با او نجوا فرمود موسى نزد قوم خود بازگشت و به ايشان خبر داد كه خداوند عزوجل با او نجوا كرده است . در اين هنگام بنى اسرائيل به موسى گفتند: هرگز تو را باور نداريم مگر اين كه كلام حضرت حق را آنگونه كه تو شنيدى ما هم بشنويم . آن قوم هفتاد هزار نفر بودند، پس آن حضرت هفت هزار نفرشان را جدا كرد، سپس هفتصد نفر و در آخر تنها هفتاد نفر را براى موعدى كه خدا معين كرده بود انتخاب كرد و آنان را به كوه سينا آورد و در پايين كوه متوقف كرد و خود بالاى كوه رفت و از خدا خواست كه با او سخن گويد و آن را به گوش ‍ آنان برساند، خدا نيز با او سخن گفت و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پايين ، چپ و راست ، پشت سر و رو به رو شنيدند، زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراكنده اش كرد، به گونه اى كه ايشان صدا را از تمام اطراف شنيدند، ولى گفتند: نمى پذيريم آنچه را كه شنيديم كلام خدا باشد مگر اين كه آشكارا او را ببينيم . هنگامى كه چنين كلام بزرگى را بر زبان آوردند و سركشى و تكبر كردند، خداوند عزوجل نيز بر آنان صاعقه اى فرستاد و آنان را هلاك كرد.

پس موسى به درگاه خداوند عرض كرد: خداوندا! اگر نزد بنى اسرائيل برگردم و بگويند آنان را بردى و به كشتن دادى و ادعاى تو مبنى بر مناجات با خدا دروغ بوده است ، من چه جوابى به ايشان بدهم ؟ از اين رو خداوند آنان را زنده كرد و همراه موسى فرستاد، آنان گفتند: اگر درخواست كنى كه خدا، خود را به تو نشان دهد، تا به او بنگرى ، خواسته ات را مى پذيرد، آنگاه تو به ما بگو خدا چگونه است تا ما به نيكوترين وجهى او را بشناسيم .

موسى گفت : اى قوم من ! خداوند تبارك و تعالى با ديدگان مشاهده نمى شود، چرا كه او داراى كيفيت نيست و تنها با نشانه ها شناخته و با علائم دانسته مى شود.

بنى اسرائيل گفتند: هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اين كه اين درخواست را از او بكنى .

حضرت موسى (عليه السلام ) گفت : پروردگارا! تو خود گفته بنى اسرائيل را شنيدى و تو به صلاح ايشان داناترى . پس خداوند عزوجل به او وحى فرستاد كه : اى موسى ! آنچه آنان خواستند از من بپرس ، چون من تو را به نادانى ايشان مؤ اخذه نخواهم كرد. در اين هنگام بود كه موسى عرضه داشت ؛ خود را به من بنماى تا به تو بنگرم . خداوند پاسخ داد: هرگز مرا نخواهى ديد وليكن به اين كوه بنگر، پس اگر در جاى خود قرار و آرام نداشت مرا خواهى ديد و چون پروردگارش بر آن كوه با آيه اى از آيات خود تجلى كرد، آن را خرد و پراكنده ساخت و موسى مدهوش بر زمين افتاد؛ چون به هوش آمد گفت : خداوندا! تو پاكى ، به تو بازگشتم . مقصودش از اين بازگشت اين بود كه از جهل قوم خود به معرفت و شناختم بازگشتم و من نخستين مؤ منانم ، از ميان ايشان كه تو ديده نمى شوى . (818)

استفاده از اين داستان در باب امانت

مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج ، حديثى از احمد بن اسحاق نقل مى كند كه او از حضرت بقيه الله عجل الله تعالى فرجه الشريف سوالهايى كرد، از جمله پرسيد: ((علت اين كه مردم نمى توانند خودشان براى خود امام انتخاب كنند و امام بايد از طرف خدا تعيين شود چيست ؟))

حضرت در پاسخش فرمود: ((اما مصلح يا مفسد؟))

عرض كرد: البته مصلح !

حضرت فرمود: با اين كه جز خدا كسى از درون اشخاص و صلاح و فسادشان خبر ندارد، آيا اين احتمال وجود ندارد كه مردم بر اثر ناآگاهى مفسدى را به جاى مصلح انتخاب كنند؟

احمد بن اسحاق گفت : آرى !

حضرت فرمود: علتش همين است . اكنون براى تو شاهد و دليلى مى آورم كه عقل تو آن را به خوبى بپذيرد و سپس همين داستان را ذكر فرمود كه ((حضرت موسى با وفور عقل و كمال دانشى كه داشت و با اين كه بر او وحى مى شد، هفتاد نفر از بزرگان قوم براى ميقات پروردگارش انتخاب كرد. آنان افرادى بودند كه موسى در ايمان و اخلاصشان شك و ترديد نداشت ، با اين حال انتخاب او روى منافقين قرار گرفت و آن موضوع كه خدا در قرآن نقل فرموده پيش آمد. يعنى هنگامى كه بنا شد انتخاب شخصى كه خداوند او را به نبوت برگزيده بود، روى افراد فاسد قرار گيرد و روى افراد مصلح قرار نگيرد، با اين كه آن حضرت تصور مى كرد آنان شايستگى و صلاحيت دارند و اصلح هستند، مى فهميم كه جز خدايى كه از درون سينه ها و دل ها آگاه است و ضمير و درون اشخاص را مى داند كسى نمى تواند امام مردم را انتخاب و تعيين نمايد و مصلح را از مفسد تشخيص دهد. (819)

داستان حضرت داود (عليه السلام )

حضرت داود يكى از پيامبران بزرگ بنى اسرائيل بود كه حكومتى عظيم داشت . در آيات متعددى از قرآن مجيد مقام والاى او ستوده شده است . او در سرزمينى بين مصر و شام به دنيا آمد. او از نوادگان حضرت يعقوب بود كه با نه واسطه به يكى از فرزندان يعقوب ميرسيد و پدرش ((ايشا)) نام داشت . حضرت داود (عليه السلام ) يكصد سال عمر كرد كه چهل سال از آن را حكومت نمود. (820)

حضرت داود در قرآن

قرآن كريم درباره نعمت هايى كه خداوند منان به داود داده مى فرمايد: ما كوه ها را مسخر او ساختيم به گونه اى كه هر شام و صبحگاه با او خدا را تسبيح مى گفتند و پرندگان را نيز دسته جمعى مسخر او كرديم ؛ تا همراه او تسبيح خدا گويند)). (821)

آن گاه پس از ذكر اين فضيلت معنوى يك فضيلت مادى ذكر مى كند و مى فرمايد: ((و ما آهن را براى او نرم كرديم و به او گفتيم زره هاى كامل و فراخ بساز و حلقه هاى آنها را به اندازه و متناسب كن )). (822)

در جاى ديگرى چنين آمده است : خداوند به داود وحى فرستاد كه تو بنده خوبى هستى جز اين كه از بيت المال ارتزاق مى كنى ، داود چهل روز گريه كرد (و از خداوند چاره اى براى رفع نياز خواست ) خداوند آهن را براى او نرم كرد، زره مى ساخت ... و به اين وسيله از بيت المال بى نياز شد.

داود از اين توانايى كه خدا به او داده بود در بهترين كار يعنى ساختن ابزار جهاد، آن هم وسيله حفاظت در برابر دشمن استفاده مى كرد و هرگز از آن در ابراز عادى زندگى بهره گيرى ننمود و از درآمد آن - بنابر بعضى از روايات - افزون بر رفع نياز خود، به نيازمندان نيز انفاق مى نمود. فايده ديگر اين كار آن بود كه معجزه اى گويا براى او محسوب مى شد. يكى ديگر از نعمت هاى بزرگ خدا بر داود، اين بود كه قرآن مى فرمايد: ((ما به او علم قضا و داورى صحيح و عادلانه داديم )). (823)

قرآن كريم خطاب به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ماجرايى را كه در يك دادرسى براى داود پيش آمد چنين شرح مى دهد و مى فرمايد: ((آيا داستان شاكيانى كه از ديوار محراب داود بالا رفتند به تو رسيده است ؟ (824) با اين كه داود محافظين و مراقبين فراوانى در اطراف خود داشت ، طرفين نزاع از راه غير معمول از ديوار محراب او بالا رفتند و ناگهان در برابر او ظاهر شدند. قرآن در ادامه مى گويد: ((ناگهان آنان بر داود وارد شدند لذا داود از مشاهده آنان وحشت كرد. گفتند: نترس ، دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ستم كرده )) (825) و براى دادرسى نزد تو آمديم ، يكى از آنان گفت : ((اين برادر من است ؛ نود و نه ميش دارد و من يكى بيشتر ندارم ، ولى او اصرار دارد كه اين يكى را هم به من واگذار! او از نظر سخن بر من غلبه كرده و از من گوياتر است )) (826) در اينجا داود پيش از آن كه گفتار طرف مقابل را بشنود رو به شاكى كرد و گفت : ((مسلما او بادرخواست يك ميش تو، براى افزودن آن به ميش هايش ، بر تو ستم روا داشته )). (827 )

چنين به نظر مى رسد كه طرفين نزاع با شنيدن اين سخن قانع شدند و مجلس داود را ترك كردند، ولى داود در فكر فرو رفت ، با اين كه مى دانست قضاوت عادلانه اى كرده است ، زيرا اگر طرف دعوا ادعاى شاكى را قبول نداشت حتما اعتراض مى كرد، پس سكوت او بهترين دليل به بر اين بوده كه مساءله همان است كه شاكى مطرح كرده است ولى با اين حال آداب مجلس ‍ قضاوت ايجاب مى كند كه داود در گفتار خود عجله نمى كرد بلكه از طرف مقابل شخصا سؤ ال مى نمود، سپس داورى مى كرد لذا از كار خود سخت پشيمان شد و ((دانست كه ما او را با اين جريان آزموده ايم )). پس در مقام استغفار برآمد ((و از درگاه پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد)) (828) و خداوند نيز او را مشمول لطف خود قرار داد و لغزش او را بخشيد چنان كه قرآن مى فرمايد: ((ما اين عمل را بر او بخشيديم و او نزد ما داراى مقام والا و آينده نيك است )). (829)

از مجموع آيات فوق معلوم مى شود كه دو نفر از طريق غير عادى - يعنى از ديوار محراب - راى رفع خصومت نزد داود آمده اند و داود كه آنان را ناگهان بالاى سر خود ديد، ترسيد، ولى آن دو داود را دلدارى دادند و گفتند ما براى داورى نزد تو آمده ايم . سپس موضوع شكايت خود را مى گويند و داود هم بدون تاءمل حكم مى كند. آنگاه متوجه مى شود كه اين جريان ، آزمايشى از سوى خداى تعالى بود و چنان كه شواهد گواهى مى دهد و روايات هم در اين مورد رسيده ، آن دو نفر فرشگانى بودند كه به صورت انسان پيش ‍ حضرت داود آمدند تا او را آزمايش كنند، از اين رو داود از خداى خود آمرزش مى خواهد و خدا هم از او مى گذرد و به او سفارش مى كند كه به حق حكم كند و از هواى نفس پيروى نكند.