حسد

آية الله سيد رضا صدر

- ۱۱ -


اگر واقعا چنين هستند كه خوشا به حالشان ! زير سايه عرش خدا جايشان باد و جاى در حرم خدايشان باد؛ ولى اگر اين خدمات تبليغاتى است براى جلب مشترى و رواج بازار و سوارى گرفتن از مردم ، پس واى به حال آن ها، بلكه صد واى به حال آن ها؛ زيرا بدبخت ترين مردم هستند؛ چون كه دروغ و رياكارى و فريب را سرمايه خود قرار داده اند.
روح بزرگ
مسلمانى كه به كسى كمك كند، به طورى كه هيچ كس آگاه نشود و هيچ اميد پاداشى نداشته باشد و آن را در مجالس ورد زبان قرار ندهد، داراى روحى بسيار بزرگ و پاك مى باشد. من به چنين كسى تبريك مى گويم . اگر تنى چند در ميان ما مسلمانان يافت شوند كه داراى اين گونه روح بزرگ و پاك باشند، چيزى نمى گذرد كه سرزمين اسلام گلستان خواهد شد.
اگر روزنه كوچكى ازين خلق به دل كسى باز شود، آن قدر نورافشانى بكند، تا تمام دل او را نورانى كند، و ديگران را از نورانيت خود بهره مند گرداند.
قاآنى
شاعر بزرگ عصر قاجار (قاآنى ) قصيده اى سروده بود كه روز عيد در حضور شاه بخواند.
شعراى ديگر كه شعرى براى آن روز سروده بودند، مى آمدند و شعر خود را بر حكيم عرضه مى داشتند، اگر تصويب مى نمود، به حضور شاه مى خواندند. آن روز حكيم شعر آنان را نپسنديد، و دستور داد كه قلم بردارند و بنويسند. همگى قلم برداشتند، حكيم انشا مى كرد، و آنان مى نوشتند؛ تا براى هر كدام قصيده اى بسيار عالى سرود، و هر يك از طرف شاه به جايزه بزرگى رسيدند.
حكيم به واسطه روح خيرخواهى نسبت به همكاران خود، هميشه محترم و معزز بود. آن قدر مورد صلات و عطايا قرار گرفت كه كمتر شاعرى - حتى در عصر غزنوى - بدان پايه رسيده است .
كمالات نفسانى و خدمت گزارى به مردم ، اثر خود را مى كند.
روزى محمدشاه به قتل حكيم ، كمر بسته بود. شاعر توانا به سرودن چكامه اى خود را نجات داد؛ ولى حقيقت قصه اين است ، كه پاك فطرتى او نجاتش داد؛ چون نيكوكارى اثر وضعى دارد و در مواقع خطر به كمك مى شتابد، و گرنه بسيار اتفاق افتاده است كه شاهان به لابه ها و زارى هاى بى چارگان ننگريسته اند و به لياقت و شايستگى شايستگان رحمى نكرده اند و جنايت خود را انجام داده اند.
دل زنده و صفاى درونى و روح پاك ، بهترين نجات دهنده از خطرهاست .
در پايان به همه مسلمانان خاطرنشان مى كنيم ، كه پيوسته خدا را با اين دعايى كه قرآن تعليم كرده ، بخوانند، تا در دنيا و آخرت سرافراز باشند.
راه نجات از گزند حسود در نظر قرآن (123)
وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ(124).
وَ إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضرُّكمْ كَيْدُهُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ محِيطٌ (125)
.
تبريك سه عيد
آغاز سال و ولادت اميرالمؤمنين (ع) و نخستين روز زمام دارى آن حضرت را - كه مى گويند مصادف با نوروز بوده است - حضور آقايان حضار تبريك تقديم مى كنم ؛ اميدواريم در اين سال از هر جهت ، از گذشته بهتر بشويم . بايد از خداى متعال پيوسته بخواهيم كه در هر تجديد سالى ، ايمان ما را كامل تر و محكم تر گرداند.
اى كاش ايمان ما، هميشه رو به ترقى بود و پيوسته در آينده از گذشته افزون تر مى شد.
خدا نكند كه ايمان حالت توقف و ركود بگيرد؛ زيرا توقف ، مقدمه تنزل ، بلكه خود تنزل است . اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: ((تبّا لمن ساوى يَوماه (126)؛ واى به حال كسى كه دو روزش يك جور باشد)).
يك جور بودن دو روز، تنزل است ؛ چون تساوى امروز كه يك روز بر عمر افزوده شده است ، با ديروز كه يك روز كمتر است ، تساوى بيش تر با كمتر خواهد بود و هر بيش ترى كه با كمتر مساوى شود، بى گمان زيان كرده است .
موضوع سخن امشب ، يافتن راه نجات از گزند حسود و كيفيت مبارزه با اوست .
قرآن بدين نكته اشاره كرده ، و مسلمانان را بدان ارشاد فرموده است ؛ براى توضيح ناگزير از ذكر مقدمه اى هستيم .
دشمن آشنا و ناشناس
نجات از شر دشمن و مبارزه با او، وقتى شناخته شود و نقشه اش فاش گردد، چندان دشوار نخواهد بود؛ زيرا دشمن شناخته شده ، نمى تواند به لباس ‍ دوست درآيد و غافل گيرانه زيانى برساند؛ زيرا انسان پيوسته مراقب او مى باشد و نقشه هايش روشن است و پس از تاءمل و مطالعه ، خنثى كردن آن ها آسان خواهد بود.
بنابراين ، دشمنى حسود، بسيار خطرناك مى باشد، چون دشمن ناشناس ‍ است و پيش از آن كه زيانى برساند، شناخته نمى شود؛ زيان رسانيدن ، معرف اوست .
اغلب مردم در زيان هايى كه از طرف حسودان به آن ها مى رسد، دچار غافل گيرى مى شوند؛ پس نجات از شر حسود دشوار است ؛ چون خودش ‍ ناشناس و نقشه هايش روشن نيست ، تا بتوان خنثى كرد.
چه بسا زيان هايى از طرف حسودى برسد؛ ولى معلوم نشود كه اين تيرها از كدام تركش بوده است . اضافه بر اين حسود يكى دو تا نيست شايد يك نفر، صدها حسود داشته باشد كه هر كدام به شكلى در پى آزارش ‍ باشند.
حمله حسود نيز با يك سلاح نمى باشد؛ بلكه سلاح هاى مختلف دارد كه هر لحظه به شكلى درآيد؛ چنان چه سابقا اشاره شد.
از امثال انگليسى است كسى كه در برابر حسود طاقت بياورد و خونسرد باشد، خيلى خوش قلب است و يا از آهن ساخته شده است .
دژ پولادين
قرآن دژ پولادينى را نشان مى دهد كه هر كس بدان پناه برد، از خطر حملات حسود مصون خواهد ماند؛ بلكه تيرهاى حسود در اثر برخورد با دژ، بر مى گردد، و به جگر خودش خواهد نشست ؛ پس كسى كه بدان دژ پناه برد، در عين دفاع ، حمله نموده است .
در اين پناه گاه كسى كه غافل گير نمى شود و اگر شد، زيانى نمى بيند؛ چون هميشه زرهى آهنين بر تن دارد؛ اين دژ پولادين كجاست ؟ اين زره آهنين چيست ؟
از سخن قرآن در سوره فلق ، چنين استفاده مى شود: ((بايد از شر حسود به خدا پناه برد)).
آرى ايمنى كامل از گزند حسود به وسيله پناه بردن به خداى محقق مى شود. اكنون بايد ديد، معنى پناه بردن به خدا چيست ، و آيا گفتن اين جمله به زبان كفايت مى كند يا پناه بردن به خدا معنى ديگرى دارد، و بر فرض اين كه خواستيم به خدا پناه ببريم ، آيا حضرتش پناه مى دهد و اگر پناه ندهد، چه بايد كرد تا ما را در ظل حمايتش نگه دارد تا از همه گزندها و زيان ها ايمن باشيم ؟
خوب است از خود بپرسيم تا خودش راه را به ما نشان دهد.
قرآن در سوره آل عمران ، پس از اشاره به كيد كافران حسود مى گويد:
((وَ إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضرُّكمْ كَيْدُهُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ محِيطٌ ؛ اگر شما (مسلمانان ) استقامت كنيد و پرهيزكار باشيد، نيرنگ آن ها به شما زيانى نخواهد رسانيد؛ زيرا كه خداى به آن چه آنان مى كنند، آگاه است و احاطه دارد))(127).
خدا نيرنگ ها و دشمنى هاى آنان را مى داند، و مى داند كه چه چيز، شر بدانديشان را، از ميان مى برد.
استقامت و تقوا
استقامت و تقوا، پناهگاهى است كه قرآن مسلمانان را بدان راهنمايى كرده است كه اگر ايشان در اين پناه گاه داخل شوند، كيد كافران و حسودان به ايشان ، انرژى ، اثرى نخواهد كرد.
مسلمانان تا موقعى كه در دژ پولادين استقامت و تقوا جاى داشتند، هيچ سلاحى بر آن ها كارگر نبود، و حتى كفار آنان را رويين تن مى پنداشتند.
يكى از نخست وزيران انگليس در صد سال پيش در مجلس شوراى آن كشور گفت :
تا قرآن در ميان مسلمانان است ، ما نمى توانيم آن ها را استعمار كنيم ! چرا؟ چون قرآن در ميان مسلمانان ، يعنى ايمان ، يعنى تقوا، يعنى استقامت ، يعنى فداكارى ، يعنى همه صفات كمال .
اين فضائل نمى گذاشت كه مسلمانان مستعمره ديگران بشوند؛ بلكه سيادت جهان را به آن ها داد، و كفار را برده آنان نمود.
قرآن را از ميان مسلمانان بردند؛ ايمان را بردند؛ تقوا را بردند؛ استقامت را بردند؛ علم را بردند؛ همه چيز را بردند؛ تا به مقصود خود رسيدند. كار به جايى رسيده است كه در وضعيت حاضر، مسلمانان در همه چيز دارند.
فساد اخلاق به طورى در جامعه مسلمانان حكم فرماست كه به اداره امور خود قادر نيستند، و بايد مستشاران و متخصصين كافر را بياورند تا كشورشان را اداره كنند.
در صورتى كه روزى بود كه يك وزير با تدبير مسلمان ، مانند خواجه نظام الملك ، معموره عالم را اداره مى كرد.
در آن زمان مسلمانان با ترقى زمان ، ترقى مى كردند؛ بلكه ترقى زمان ، معلول ترقى خود مسلمانان بود؛ ولى اكنون هر چه زمان ترقى كند (در صورتى كه ترقيش ترقى كفار است ) مسلمانان ترقى نمى كنند. كسى گمان نكند، كه ترقى به لباس اتوكشيده و رقص راك اندرول و پيداشدن زنان نيمه عريان در خيابان ها است ؛ زهى تصور باطل ! زهى خيال محال !
اگر مسلمانان حقيقتا روى به خدا آورند و ايمان از دست رفته را به دست آورند؛ در كمتر از نيم قرن مترقى ترين ملل جهان خواهند شد.
اوس و خزرج
پيش از ظهور اسلام دو قبيله در شهر مدينه ساكن بودند؛ يكى به نام اوس و ديگرى به نام خزرج .
اين دو قبيله در اثر اختلاف با هم و جنگ هاى پيوسته ، رو به نابودى مى رفتند و يهوديان تازه مهاجر ازين وضع استفاده مى كردند و نفوذ خود را مستحكم تر و ثروتشان را افزون تر مى نمودند. اين مهمانان ، آتش اختلاف را ميان صاحب خانه ها دامن مى زدند و نمى گذاردند كه اوس و خزرج به صلح و صفا بگرايند.
يهوديان كم كم اغلب باغات و مزارع مدينه را مالك شدند و شهر را تحت نفوذ معنوى خود در آوردند. اما اسلام آمد و اوس و خزرج را با هم برادر كرد. اوسيان و خزرجيان دست از دشمنى برداشتند و زير پرچم اسلام با يك ديگر دوست صميمى و برادر شدند. نفوذ از دست رفته آن ها باز آمد و يهوديان دوباره تحت نفوذ قرار گرفتند و بالاخره آنان را از مدينه بلكه از شبه جزيره عربستان بيرون كردند.
ساش يهودى
روزى عده اى از اوسيان و خزرجيان گرد هم نشسته بودند و برادرانه و صميمانه با يك ديگر صحبت مى كردند.
شاس بن قيس يهودى - كه از دشمنان مسلمانان بود - رسيد. از اين يگانگى و صفا، آتش حسدش برافروخته شد و فكرى خطرناك به خاطرش آمد. شاس نزد آنان نشست و رشته سخن را به وقايع پيش از اسلام كشانيد و شعرهايى كه اوسيان و خزرجيان در جنگ هاى گذشته در ستايش خود و مذمت ديگرى گفته بودند، برايشان خواند و مسلمانان را به ياد روزگار كفر انداخت و اسلام را از ايشان برد. دشمنى ميان اوسيان و خزرجيان زنده شد، كم كم كار به سخنان زشت و دشنام رسيد؛ ولى شاس دست بردار نبود و به تحريك ادامه مى داد. كار از زبان گذشت ؛ دست ها به سوى شمشير و خنجر رفت ؛ در حالى كه شاس به تحريك ادامه مى داد. همگى آماده كشتار و قتل و غارت شدند و شاس بيش تر تحريك مى كرد.
خبر به رسول خدا(ص) رسيد. آن حضرت با چند تن از ياران بدان جا آمدند و مسلمانان را مورد عتاب قرار داده ، فرمود:
((مى خواهيد به زمان كفر و جهالت برگرديد در صورتى كه هنوز من در ميان شما هستم ؟ خدا شما را به اسلام مشرف فرمود و دوستى يك ديگر را در دل هاى شما قرار داد)).
حضرت آن قدر موعظه و نصيحت فرمود، تا دوباره روح ايمان مسلمان ها زنده شد و آتشى كه شعله ور شده بود و نزديك بود، خاندان ها و دودمان هايى را بر باد دهد، خاموش شد؛ شمشيرهاى آخته ، به غلاف بازگشت و مسلمانان از كرده خود پشيمان شدند و همگى توبه كردند و از خدا طلب عفو و آمرزش نمودند و به خدمت رسول خدا بازگشتند، در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد:
((يَااَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن تُطِيعُوا فَرِيقاً مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتاب يَرُدُّوكُم بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر دسته اى (حسودان و مفسدين ) از اهل كتاب را اطاعت كنيد، شما را از ايمانتان برمى گردانند و كافر مى كنند))(128).
مسلمانان هميشه گرفتار شاس هايى بوده و هستند كه ميانشان ايجاد شكاف مى كردند. برادرى را تبديل به دشمنى مى نمودند؛ گاه به لباس سنى و شيعه قتلگاهى از مسلمانان ايجاد مى كردند؛ گاه به صورت بعضى مسايل مذهبى بازار عناد و لجاج را رونق مى دادند؛ گاه به صورت عرب و عجم ، گاه به صورت ترك و فارس ، گاه به صورت پنجابى و سندى و پاكستانى و هندى و نظاير اين ها، ايجاد جدايى و تفرقه مى كردند.
((شاس ))هاى امروز
امروز مسلمانان به جاى يك شاس ، به شاس هاى بسيارى گرفتارند و ميان شاس ديروز و شاس امروز، تفاوت از زمين تا آسمان است .
شاس ديروز يك تن يهودى ذليل بود؛ بلكه در آن روز همه كافران ذليل بودند؛ نه نيرو داشتند و نه دانش ؛ نه آقايى داشتند و نه ثروت ؛ نه سلاح خطرناكى داشتند و نه قدرت ؛ و نه نفوذى كه بتوانند مسلمانان را به طريقى بفريبند.
ولى ساش امروز، موفق شده است كه تا حدى مقاصد شوم خود را عملى كند؛ مسلمانان را به دسته جات مختلف تقسيم نمايد؛ در ميان ايشان چنان دشمنى ايجاد كند كه گويى از دين هاى مختلف هستند و قبله و پيغمبر و قرآنشان يكى نيست !
حيله شاس در مسلمانان آن روز با اندك غفلتى مؤ ثر افتاد، ولى وجود مقدس رسول خدا(ص) هشيارشان كرد، و چنگال هاى شاس پليد از دل هاى آنان كنده شد.
شاس امروز تشخيص داده است كه اگر بخواهد نفوذ خود را هميشگى سازد، بايد مسلمانان را بى ايمان كند و آن ها را از حصار تقوى و درستى بيرون آورد، و بدبختانه به اين نقشه شوم خود رسيد و نتيجه هم گرفت .
چاره درد
اگر مسلمانان بخواهند از چنگال شاس ها و دشمنان اسلام نجات يابند، بايد همان دستور طلايى قرآن را به كار بندند:
وَ إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضرُّكمْ كَيْدُهُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ محِيطٌ (129).
استقامت و تقوى ، ضعيف را نيرومند مى كند؛ پراكندگان را متحد مى سازد؛ بى ارادگان را آهنين مى كند؛ نقاط ضعف را بر مى دارد؛ درهاى حقايق و اسرار را باز مى كند؛ صميميت را ميان مسلمانان برقرار مى سازد و كافران را مى هراساند.
استقامت و تقوى ، فرشتگان دربار حق را محافظ و ياور مسلمانان قرار مى دهد، و همه را در پناه خدا از همه خطرات منتظره و غيرمنتظره ، مصون و محفوظ مى دارد.
نشانه هاى حسود(130)(1)
نكته قابل توجه
گفتار امشب در نشانه هاى حسود است و پيش از ورود در اين سخن ، بايد اين نكته را تذكر دهم .
نشانه هايى كه ذكر مى شود، هر كدام به تنهايى تنها نشانه قطعى حسد نيستند، و مردمانى كه حسود نيستند، نيز داراى بعضى از اين صفات مى باشند؛ پس اگر نمونه اى از آن ها در كسى ديده شد، نبايد حكم كرد كه او حسود است ؛ بلكه ذكر اين نشانه ها براى خود انسان است كه هر گاه يكى از آن ها را در خود يافت ، خويشتن را تحت مطالعه قرار دهد كه آيا بدين بيمارى گرفتار شده است يا نه ، و در صورتى كه بيمار است ، در پى درمان بر آيد تا هم خود را از سوختن در آتش حسد نجات دهد، و هم ديگران را.
انتقاد شديد
يكى از نشانه هاى حسود، آن است كه در انتقاد شديد است و بدگويى مى كند و هميشه خرده گيرى هاى او از مقدارى كه شايسته است ، افزون تر است ؛ بلكه بزرگ ترين علت بدگويى ، حسد است .
گاهى حسود با سكوت خود از كسى بدگويى مى كند؛ چنان چه اگر در حضورش از كسى بدگويى شد، او با سكوتش بدگويان را تاءييد مى كند.
بدگويى هاى حسودان نيز با توجه به وضعى كه دارند، مختلف مى باشد.
تملق در حضور
حسودان بدگو دو دسته اند: دسته اى در حضور متملق و چاپلوسند و پشت سر بدگوى و مفترى .
امام صادق (ع) فرمود: ((لقمان به فرزند خود گفت : حسود سه نشانه دارد پشت سر بدگويى مى كند؛ در حضور تملق مى گويد؛ در مصيبت شماتت مى كند.))(131)
اين دسته اضافه بر حسد، نفاق و دورويى نيز دارند، و قبلا گفته شد كه هنگامى كه حسد با بى عرضگى همراه باشد، بدين صورت جلوه مى كند.
بى شرمى
دسته ديگر، حسودانى هستند كه علاوه بر حسد، وقاحت و درندگى را نيز دارا هستند؛ اينان شرم نكرده ، در حضور، بدگويى كرده ، سخنان ناهنجار مى گويند؛ گويى حيا را نبوييده اند.
عجب اين جاست كه اين رفتار خود را پسنديده مى شمارند و آن را صراحت لهجه نام مى گذارند؛ در صورتى كه بايد اين صفت را بى حيايى نام نهاد.
آرى بى جهت آبروى بندگان خدا را بردن و نسبت به مردمى شريف بى احترامى روا داشتن ، جز بى شرمى ، چيز ديگرى نيست . اينان گاهى به صورت شوخى و استهزا و متلك گفتن ، مقصود خود را انجام مى دهند. بدگويى ناپسند است ، خواه در جلسه خصوصى باشد، خواه در مجالس ‍ بزرگ ؛ خواه در روزنامه باشد، خواه به صورت بيانيه در آيد؛ قبيح به هر لباس كه درآيد، قبيح است .
كوتاهى در تعريف
نشانه ديگر حسود آن است كه در ستودن دارندگان فضيلت ، كوتاهى مى كند، دمى كه سخن از پاكان و پرهيزكاران به ميان آيد، حسود لب فرو مى بندد و از ستايش آنان خوددارى مى كند.
اگر حسود مجبور شود كسى را بستايد، به تعبير معروف ، كم مى گذارد يعنى اگر مورد از لحاظ مدح شايسته ده باشد، حسود بيش از يك را نمى گويد.
اميرالمؤمنين فرمود:
(( الثناء باكثر من الاستحقاق ملق و التقصير عن الاستحقاق عى او حسد(132)؛ ستودن بيش تر از شايستگى تملق است و كمتر از شايستگى ، ناتوانى در سخن ، يا حسد است .))
باور نكردن فضيلت
بسيارى هستند كه فضايل ديگران را باور نمى كنند، اگر آخوند باشند، كسى را مجتهد يا عادل نمى شمارند؛ اگر سياستمدار باشند، كلمه خدمت گزار و ميهن دوست را درباره كسى استعمال نمى كنند؛ اگر بازارى باشند، كاسب و تاجرى را به درست كارى نمى شناسند و هم چنين در ساير طبقات اجتماع ، از زن و مرد و بزرگ و كوچك .
عجب اين جاست كه اين روش ناپسند خود را دليل پاكى خود مى دانند با آن كه سوءظن به مردم ، يكى از بدترين صفات است .
شماتت در مصيبت
نشانه ديگر حسود كه امام صادق (ع) از لقمان نقل فرموده است ، شماتت در مصيبت است .
شماتت در مصيبت ، شادمانى كردن از حادثه ناگوارى است كه براى كسى رخ دهد. حسود در اين هنگام شادمان مى شود؛ زيرا به مقصود خود - كه رنج ديگران است - رسيده است و همين معنى را قرآن درباره حسد اهل كتاب نسبت به مسلمانان بيان مى كند:
((و ان تصبكم سيئة يفرحوا بها؛ اگر به شما زيانى برسد، آنان خشنود مى شوند.))(133)
امام صادق (ع) به سفيان ثورى چنين فرمود: ((پدرم مرا از رفاقت سه كس ‍ نهى كرده است : با كسى كه بر نعمتى رشك برد؛ با كسى كه در مصيبت ديگرى شادمان شود؛ با كسى كه سخن چينى كند.))
مصيبت زده را بايد ترحم كرد؛ دست گيرى و يارى نمود؛ در غمش شركت كرد و دردى از دلش برداشت .
فطرت انسانى اقتضا مى كند كه انسان از رنج ديگران رنجيده شود؛ ولى براى حسود پليد، رنج ديگران گنج است !
پليدترين مردم
پند معروفى را كه فطرت بشر آن را به صورت مثل در آورده است ، به نظر بياوريد: ((كسى بر مرده چوب نمى زند)).
آرى ، هيچ كس بى چارگان و بى نوايان را نمى آزارد؛ ولى حسود به روى آن ها دشنه مى كشد.
سگ هاى درنده به كسى كه دست و پايش بسته باشد گزندى نمى رسانند؛ مار گزنده به كسى كه خواب است ، كارى ندارد؛ ولى حسود از سگ ، درنده تر و از مار، گزنده تر است ؛ از آزار رساندن به مصيبت زدگان و شماتت آن ها دست بردار نيست .
هنگامى كه كاروان مصيب زده كربلا را به دربار ابن زياد وارد كردند - كاروانى كه مردانشان تشنه لب كشته شده اند و زنانشان به اسيرى در آمده اند - ابن زياد شماتت كرد و اظهار خشنودى نمود و به دختر اميرالمومنين (ع) گفت : خدا را حمد مى كنم كه شما را رسوا كرد و دروغتان را آشكار ساخت .
زينب (س) پاسخ داد: تنها بدكاران رسوا مى شوند و خيانت پيشگان دروغ مى گويند، و ما از آنان نيستيم . مرد پليد آرام نگرفت و به سخن ادامه داده چنين گفت :
زينبا! رفتار خدا را با برادر و خويشانت ديدى ؟
دختر على (ع) فرمود: از خدا جز نيكى نديده ام .
اين مرد پليد با بانويى مصيبت زده ، برادر كشته ، فرزند كشته ، داغ ديده ، اموالش تاراج رفته و در بند اسيرى افتاده چنين مى گويد و اين گونه شماتت مى كند! تفو بر اين پستى و بدسرشتى !
ابن زياد به اين هم اكتفا نكرد. هنگامى كه بزرگى و دليرى زينب را ديد، فرمان قتل دختر على (ع) را صادر كرد؛ ولى زينب نهراسيد چون مرگ براى شادمانى بود؛ مرگ او را از رنج و الم نجات مى داد؛ مرگ او را از هم سخن شدن با خسانى چون ابن زياد رهايى مى بخشيد؛ ليكن كسانى مانع شدند، و نگذاشتند كه زينب شهيد شود؛ ولى ابن زياد جنايت را به آخر رسانيد.
ناراحتى از خوشى ديگران
نشانى ديگر حسود آن است كه از ديدن خوشى و راحتى ، زيبايى ، ثروت و عظمت ديگران ناراحت مى شود، و بيش تر اوقات فراغش صرف غصه خوردن از موفقيت ديگران مى باشد.
اين سخن كه چرا فلان كس چيزى دارد، ورد زبان حسود است .
حسود هر چند زندگى راحتى داشته باشد، و سعادتمند و خوشبخت باشد، ولى از آسايش ديگرى افسرده خواهد شد؛ ثروتمندان و صاحبان مقامات عالى نپندارند كه حسد در آنان نيست ، بلكه اگر در آنان حسدى باشد، بيش تر و شديدتر و شوم تر است ، چنان چه در گذشته اشاره شد.
نشانه هاى حسود(134)(2)
سخن چينى
ديگر از نشانه هاى حسود، سخن چينى است . او در ميان مردم آتش افروزى مى كند و دوستى دوستان را به دشمنى تبديل مى كند و آنان را به جان يك ديگر مى اندازد؛ تا از هر طرف كه شود كشته ، سود او باشد.
اين صفت نيز از پليدى و بدخواهى حسود ريشه مى گيرد، زيرا يكى از راه هاى بيرون آوردن نعمتى از دست كسى ، جدا كردن دوستان او از اوست ، و بهترين راه ايجاد شكاف ميان دو متحد، سخن چينى است . با سخن چينى ، دودمانى نابود مى گردد؛ با سخن چينى مى توان شهرى را به آتش ‍ كشيد و ملتى را از ميان برداشت .
فرمايش امام صادق (ع)
مبغوض ترين شما نزد من رياست طلبانى هستند كه در پى سخن چينى مى باشند و بر برادران خود رشك مى برند. اينان از من نيستند و من از آن ها نيستم . دوستان من كسانى هستند كه به ولايت ما تسليم باشند و در هر قدمى از پى ما بيايند و در آن چه مربوط به ماست از ما پيروى كنند.
به خدا سوگند كه اگر يكى از شما به اندازه زمين ، در راه خدا طلا صرف كند؛ ولى بر مؤمنى رشك برد و بدخواه وى باشد، آن زر، آتش كيفرش را افروخته تر مى كند(135).
امام صادق (ع) اشاره به روش شوم قدرتمندان جاه طلب مى كند كه به روش ‍ ((جدايى بينداز و حكومت كن )) عمل مى كنند و بدان وسيله مى خواهند رياست خود را حفظ كنند. مرده باد رياستى كه نردبان و حصار گرد آن بدبختى ديگران باشد. پيروان آن حضرت بايد ازين مسلك به دور باشند، و آن را بگذارند براى ديگران .
دوستان آل محمد (ص) بايد در هر گامى از سروران محبوب خود پيروى كنند؛ يعنى بكوشند كه دوستى و صميميت را در ميان دوستان برقرار كنند و نگذارند ميان دو مؤمن ، شكافى ايجاد شود.
قرآن مى گويد: ((نعمت خدا را بر خودتان در نظر بگيريد؛ شما با يك ديگر دشمن بوديد، خدا دل هاى شما را (به وسيله اسلام ) به هم نزديك كرد))(136).
پس كسانى كه دو مؤمن را از هم دور مى كنند، بر خلاف نعمت خدا و سنت اسلام قدم بر مى دارند. اسلام دين صميميت و دوستى است .
اختلاف ميان مسلمانان ، خواسته كفار است ؛ پس اگر مسلمانى در اين راه قدم بردارد، از دشمنان اسلام پيروى كرده است ، نه از كتاب خداوند، و نه از عترت رسول (ص)، و چنين كسى شايسته گداختن در آتش جهنم است ؛ هر چند به اندازه زمين در راه حق ، زر مصرف كند. اين درست مانند آن مى ماند كه كسى خانه اى را از بن ويران سازد و در عين حال خواسته باشد در آن نقشى بكشد. حسود هيزم كشى مى كند تا آتش دشمنى ميان دو كس زبانه كشد و هر دو را خاكستر كند.<