سيماى مخبتين
( شرح زيارت اَمين اللّه )

شيخ محمود تحريرى

- ۱۰ -


نعمتهاى يادآورى شده در قرآن  
با توجه به نظام خلقت و خصوصيات و پيچيدگيهايى كه دارد هر چند سراسر آن نعمتهاى الهى است همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد: و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة (749)، (و خداوند فروريخته است بر شما نعمتهاى ظاهرى و باطنيش را) و در دعاى افتتاح مى خوانيم : الحمدلله الفاشى فى الخلق امره و حمده ، الظاهر بالكرم مجده ، الباسط بالجوديده (750) (ستايش براى خدايى است كه امر و ستايشش در مخلوقات پخش است ، عظمتش به واسطه كرم كردن آشكار است ، با بخشش كردن دست قدرتش باز است ) و هر يك از آنها حقى را به عهده انسان مى گذارد همان طور كه على عليه السلام فرموده است ، ان لله فى كل نعمة حقا (751)، (همانا براى خداوند در هر نعمتى حقى است ) لكن گاهى نعمتها خيلى روشن و آشكار هستند كه تذكر نسبت به آنها براى فرد و جامعه بسيار مفيد و لازم مى باشد از اين جهت قرآن كريم هم نسبت به آنها براى فرد و جامعه بسيار مفيد و لازم مى باشد از اين جهت قرآن كريم هم نسبت به امتهاى گذشته نعمتهاى مخصوصى را متذكر مى شود كه آنها را يادآور شوند و هم نسبت به اين امت و آنها عبارتند از:
الف - نعمتهاى داده شده به بنى اسرائيل : خداوند متعال نسبت به قوم حضرت موسى عليه السلام نعمتهاى فراوانى اعطاء كرده است كه آيات قرآنى آنها را متذكر مى شود و آنها عبارتند: (فرستادن انبيايى در ميان ايشان ، و ايشان را به سلطنت و حكومت رساندن و عناياتى كه به ديگر اقوام نشده بود(752)) و نيز (به واسطه اين نعمتها بر ساير اقوام فضيلت پيدا كردن (753)) و همچنين به واسطه وجود مبارك حضرت موسى عليه السلام از چنگال (754) ستم فرعون و فرعونيان نجات يافتن .
ب - نعمتى كه به حضرت عيسى داده شده : خداوند متعال به لحاظ مصالحى كه خود مى داند حضرت عيسى عليه السلام را از نظر خلقت بدون پدر آفريد، علاوه بر آن ، عنايات ديگرى به آن حضرت فرموده است كه كمتر به انبياى ديگرش فرموده و آن هم به لحاظ مصالحى است كه خودش ‍ مى داند و امتش بايد قدر اين نعم الهى را دانسته ، از اين طريق با خداوند پيوندشان را مستحكم تر كنند، از اين جهت خداوند آنها را به رخ آن حضرت كشيده تا اينكه حجت را بر قومش تمام كند و هر مقدار نعمتهاى الهى بر فرد يا گروهى بيشتر باشد حقوق خداوند بر آنها بيشتر خواهد بود. همان طور كه از فرمايشات على عليه السلام نيز استفاده مى شد، از اين جهت خداوند مى فرمايد: (يادآور شو هنگامى را كه خداوند فرمود: اى عيسى پسر مريم ، يادآور نعمتهايم را بر خودت و مادرت زيرا تو را به روح القدس تاءييد كردم تا در گهواره و هنگام سالخوردگى با مردم سخن گويى ، و نيز به تو كتاب و حكمت و تورات و انجيل را ياد دادم ، و همچنين به اذن من از گل مانند شكل پرنده خلق كنى تا در آن دميده و به اذن من پرنده شود و به اذن من كورى و پيسى را بهبودى دهى و به اذن من مرده ها را زنده كنى ، و نيز بنى اسرائيل را از تو باز داشتم هنگامى كه نشانه هايى برايشان آوردى ) و پس از اينكه قومش از آن حضرت نزول مائده را از آسمان درخواست كردند و آن حضرت آن را از خداوند متعال تقاضا كرد خداوند نيز او را اجابت فرمود، مى فرمايد: كه (ما فرستاديم مائده را بر شما لكن هر كس بعد از اين كفر ورزد به عذابى مبتلا مى شود كه احدى از عالميان به آن مبتلا نشدند(755)).
ج - نعمتهاى نازل شده بر امت اسلامى : امت اسلام به نعمتى متنعم شده است كه بالاتر از آن نعمتى متصور نمى شود، و آن وجود پيامبرى رحمت براى عالميان (756) كه هر كجا در قرآن (757) از پيامبران اولوالعزم نامى به ميان مى آيد اول از او ياد مى شود با اينكه او به حسب ظاهر در آخر آنها مبعوث شده است و نيز دين و نبوتى دارد كه خاتم (758) اديان و نبوتهاست و بالاتر از آن ، اينكه فرموده است به ولايت و امامت بلافصل على عليه السلام نعمت (759) را بر امت اسلامى تمام كرده است ، لكن به بركت اين رسالت امورى در جامعه اسلامى رخ داده است كه تذكر نسبت به آنها راهگشاى تمامى مسلمانها در تمامى زمانهاست و متاءسفانه امت اسلامى پس از آن حضرت تاكنون اين تذكرها را ناديده گرفتند و به عواقب شوم آن مبتلا شده اند و آنها عبارتند از: تاءليف (760) بين قلوب مسلمانها و ايجاد برادرى بين آنها به واسطه اسلام حقيقى ، و نيز(761) توجه به ميثاق و پيمانى كه با اسلام آوردن مى آيد و آن تسليم شدن و اطاعت محض از قرآن و سنت ، و همچنين (762) برطرف كردن نقشه دوم كفار و مشركين از امت اسلام كه اين نعمت ، از طرف خداوند متعال حجت (763) است بر آنها، تا راه بندگى او را در هر زمان با شرايط خاص دنبال كنند.
هدف از يادآورى نعمتها 
از بيانات گذشته نتيجه گرفته مى شود كه اين همه امر به يادآورى نعمتهاى خداوند و نيز به رخ كشيدن خداوند نعمتهايش را براى انسان ، حتما براى هدف والائى است كه از خود نعمتها و ياد كردنشان مهم تر است و آن ، فايده اى است كه انسان فقط از آن بهره مند مى شود، از آيات و روايات به دست مى آيد كه هدف افتادن در مسير بندگى حق تعالى است لكن از طريق ايجاد انگيزه قوى در او كه هم محركش باشد در اين مسير و هم او را باقى بدارد، و مقدمه ايجاد انگيزه يادآورى نعمتهاى خداوند متعال است و آن انگيزه ، محبت كردن به اوست و به جهت ارتباط بين نعمت دادن و محبت داشتن منعم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم فرمود: احبوا الله لما يغذوكم به من نعمته و احبونى لله عز و جل و احبوا قرابتى لى (764)، (خدا را دوست داشته باشيد به جهت نعمتى كه خداوند به شما عنايت كرده است و مرا دوست بداريد به خاطر - به سبب گفته - خداوند عز و جل و نزديكانم را به جهت محبت من دوست بداريد) پس دادن نعمت ، محبت را ايجاب مى كند و يادآورى نعمت محبت را ايجاد مى كند از اين جهت امام رضا به واسطه پدران بزرگوارش عليهم السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه حضرت فرمودند: اوحى الله عز و جل الى نجيه موسى : احببنى و حببنى الى خلقى ! قال : يا رب هذا احبك فكيف احببك الى خلقك ؟ قال : اذكر لهم نعماى عليهم و بلاى عندهم فانهم لايذكرون او لايعرفون منى الا كل الخير (765)، (خداوند عز و جل به رازدار خود حضرت موسى عليه السلام وحى كرد: مرا دوست بدار و نزد خلقم محبوبم گردان ، عرض كرد: پروردگارا، دوست دارم لكن چگونه تو را نزد مخلوقت محبوب گردانم ؟ فرمود: نعمتهايم را بر ايشان ياد كن زيرا ايشان يادآور نمى شوند يا نمى شناسند از من مگر تمامى خوبى را) و وقتى با ياد نعمتهاى الهى محبتش در دل جاى گرفت ، اين محبت انسان را به حق تعالى جذب مى كند و موجب مى شود خود را با خواسته محبوبش منطبق كرده و آن را پياده كند از اين جهت امام صادق عليه السلام فرمود: (كسى كه دوست دارد كه بداند چه قدر نزد خداوند مقام و ارزش دارد بايد بداند كه خداوند چه مقدار نزد خودش ارزش دارد(766)) و در روايت ديگر على عليه السلام مى فرمايد: (بايد ببيند كه جايگاه خداوند نزد او هنگام گناهان چگونه است (767)) و نيز آن حضرت مى فرمايند: لاتضع نعمة من نعم الله سبحانه عندك ولير عليك اثر ما انعم الله به عليك (768)، (نعمتى از نعمتهاى خداوند سبحان را نزد خودت ضايع مكن و بايد اثر نعمت خدا بر تو، نزد تو ديده شود).
پس بايد از خداوند متعال خواست كه نفس ما را از حالت نسيان و غفلت از ياد نعمتهايش خارج كرده و حالت ذكر نسبت به آنها را عطا فرمايد تا محبتش در دل افتاده و سپس اطاعتش ميسر شود و زمينه براى تحقق مضمون فرازهاى بعدى حاصل شود.
فصل نهم : اشتياق به لذت لقاى پروردگار 
مشتاقة الى فرحه لقائك
تحليل حقيقت شوق در انسان  
شوق يك حالت و كشش نفسانى است نسبت به امرى مطلوب ، كه موجب حركت او به طرف آن امر گردد، چه مربوط به تمايلات جسمانى باشد از ديدنيها، شنيدنيها، لمس كردنيها، بوييدنيها و چشيدنيها و يا مربوط به امور خيالى و وهمى باشد از قبيل ميل به كسب مال ، مقام و شهرت و... و يا مربوط به امور عقلى و روحى و اخلاقى باشد مانند درك حقايق اين عالم و عالم ماوراى طبيعت و نيز تمايل به صفات حسنه از قبيل احسان به ديگران ، دستگيرى از ضعيفان ، درجه ضعيفى از اين حالت در حيوانات هم وجود دارد لكن در انسان از جهت كميت و كيفيت محدوده اش خيلى وسيع تر و عميق تر مى باشد، هم شامل انجام كارها مى شود و هم شامل ترك آنها، اين حالت مبتنى است به علم به آن مطلوب به گونه اى هر چند ضعيف ، تا پس از تصديق به فايده اش با تحقق اين حالت و حركت انسان به طرف انجام يا ترك ، آگاهى روشن ترى نسبت به آن پيدا شود و پس از آگاهى بيشتر از مطلوبيت آن امر، اشتياق نسبت به آن بيشتر گردد و بدين طريق اعمال اختيارى انسان شكل گرفته و او را به هدف مطلوب مى رساند. و از آنجا كه با برهان عقلى ، هيچ موجودى نمى تواند مطلوب مستقل بالذات و حقيقى انسان باشد و تمامى موجودات در برطرف كردن نيازى از نيازهاى او، وابسته به خداوند متعال هستند كه از او فيض هستى و شئون آن را دريافت كنند، از اين جهت شوق انسان در واقع به آن كمال مطلق تعلق مى گيرد سپس به آن كمال محدودى كه از راه هر موجود معينى ظهور مى كند، هر چند كه او به اين حقيقت توجه نداشته باشد لكن با كمى دقت و به كار بستن عقل و فكر كردن در واقعيات عالم بتدريج اين آگاهى در او پيدا شده و به آن اعتقاد پيدا خواهد كرد - مانند تمامى حقايق تجربى كه قبل از آگاهى انسان به آنها، واقعياتى هستند كه انسان با آنها سر و كار دارد و در روابط ظاهرى و مادى انسان تاءثير بسزايى دارند و بعد از آگاهى به آن حقايق ، اصل تاءثير و تاءثر تغيير نمى كند بلكه نحوه برخورد انسان دگرگون مى شود.
معناى لقاى خداوند  
با دقت در مطالب ذكر شده ، روشن مى شود كه موجودات از خود هيچ ندارند تا بتوانند مطلوب بالذات انسان بوده و مورد شوق او قرار گيرند، قرآن كريم پس از بيان اينكه موجودات در تحت تسخير خداوندند و در تمامى شئون وجودى مملوك حقيقى خداوند مى باشند مى فرمايد: يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد (769)، (اى گروه مردم شما فقير به سوى خداوند هستيد و او بى نياز ستوده شده است ) از اين آيه استفاده مى شود كه تمامى موجودات حقيقتا او را ستايش مى كنند زيرا ستايش در برابر كمال و اظهار آن است و هر موجودى اگر كمالى داشته باشد، كمال حق تعالى را اظهار مى كند نه كمال خودش را، چون از خود، هستى ندارد تا آن را اظهار نمايد، امام حسين عليه السلام نيز در دعاى عرفه عرض مى كند: الهى انا الفقير فى غناى فكيف لااكون فقيرا فى فقرى ... ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك (770). (خدايا من در حال غنا و بى نيازى فقيرم پس چگونه در حال فقر نيازمند نباشم ... آيا براى غير تو ظهورى است كه براى تو نباشد تا اينكه آن ، ظاهركننده تو باشد؟) و قرآن كريم نيز از موجودات به عنوان آيه خداوند تعبير مى كند و آيه از خود چيزى را نشان نمى دهد بلكه وجود و اوصاف جمال و جلال حق تعالى را نشان مى دهد تا با توجه به آنها حق تعالى توجه كنيم از اين جهت مى فرمايد: سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد الا انهم فى مرية من لقاء ربهم الا انه بكل شى ء محيط (771)، (آيات خود را در عالم و در انسانها به ايشان نشان مى دهيم تا بر ايشان آشكار شود كه خداوند حق است آيا براى پروردگارت كافى نيست كه بر هر چيزى شاهد - مشهوداست ، آگاه باش كه ايشان - كافران و مشركان - از ملاقات پروردگارشان در شك اند آگاه باش كه او بر هر چيزى احاطه دارد) بنابراين موجودات از جهت نشان دادن خود واقعيتى ندارند بلكه واقعيت داشتن شان به لحاظ نشان دادن حق تعالى و كمالاتشان مى باشد و قرآن كريم از اين معنى به وجه نيز تعبير مى كند و بعد از نهى از شرك ورزيدن - اعم از شرك عبادى يا موجودى را در هستى و كمالات هستى در عرض خدا دانستن - مى فرمايد: و لاتدع مع الله الها آخر لا اله الا هو كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون (772)، (و با خداوند خداى ديگرى را مخوان معبودى جز او نيست هر چيزى جز وجه خداوند نابود است ، براى اوست حكم و حاكميت و به سوى او بازگشت مى كنيد). وجه به معناى ما يواجه به الشى - آن جهتى كه با آن شى مواجهه مى شود - مى باشد مانند آتش كه از هر طرف با شعله برخورد شود با ذاتى كه داراى آتش است برخورد مى شود، و در آيه ديگر وجه پروردگار كه همان جهت حقيقى و تكوينى ربط موجودات به حق تعالى است با دو وصف جلال و اكرام توصيف شده است كه عظمت موجودات را از جهت ربط كامل به حق تعالى بيان مى كند و اين هم رمز وجود و بقاء واقعى آنهاست و در غير اين صورت فانى و نابود هستند چنانچه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام (773)، (تمامى موجودات روى زمين فانى هستند و وجه پروردگارت كه صاحب جلال و بزرگوارى است باقى مى باشد) شواهد بسيارى از قرآن كريم بر اين حقيقت موجود است كه بحث در آن كتاب مستقلى را لازم دارد لكن به طور خلاصه ، از طرفى ، خداوند متعال را به عنوان خالق ، رب ، رازق ، مدبر و امثال آن كه حكايت از ربط خاص ‍ موجودات به حق تعالى دارد معرفى مى كند و از طرف ديگر او را ولى ، مالك (774) و وكيل (775) موجودات معرفى كرده است و از جهت دقيق تر او را محيط(776) بر هر چيزى بيان كرده است و معنايش آن است كه اين شئون الهى با حقيقت احاطه او ظهور مى كند، از جهت ديگر امر اكيد بر تفكر و تعقل انسان در موجودات و در خودش مى كند كه با نگاه سطحى و ظاهربين به موجودات توجه نكند تا از حقيقت ديگر غفلت ورزد و با حالت غفلت سرگرم بوده و هستى خود را به خسران مبدل كند، از اين جهت در دعوت اوليه امر به ايمان به غيب كرده تا از مرحله كفر و شرك خارج شود و سپس ‍ ايمان را قوى كرده تا نفاق و شرك باطنى در آن رسوخ نكند زيرا ايمان با شرك باطنى قابل جمع است چون مى فرمايد: و ما يؤ من اكثرهم بالله الا و هم مشركون (777)، (اكثريت مردم ايمان به خدا ندارند مگر اينكه مشرك نيز مى باشند) آن اكثريتى كه در اثر عدم تفكر در خودشان مبتلا به غفلت شده و از حقيقت ديگر كه با خودشان مى باشد غافلند، از اين جهت مى فرمايد: للّه للّه ولكن اكثر الناس لايعلمون يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون اولم يتفكروا فى انفسكم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى و ان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون (778)، (لكن بيشتر مردم نمى دانند، ظاهرى از زندگى دنيا را مى دانند ولى ايشان از - حقيقت - ديگرى غافلند، آيا در خويشتن فكر نمى كنند كه خداوند آسمانها و زمين و آنچه بين آن دوست را جز به حق و مدت معينى نيافريده است و همانا بيشتر مردم به لقاى پروردگارشان كافرند) در حالى كه دعوت انبياء عليهم السلام به توحيد خالص است كه هم در اعتقاد، انسان موحد كامل باشد و در مقام عمل و برخورد گوناگون با عالم ، آنجا كه مى فرمايد: قل هذه سبيلى ادعو الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى و سبحان الله و ما انا من المشركين (779)، (بگو اى پيامبر؛ اين است راه من دعوت مى كنم با بصيرت به سوى خدا، خود و تابعينم را و خداوند منزه است و من از مشركين نيستم ) دستورات عملى و اخلاقى و فكرى انبياء و اولياء عليهم السلام براى نورانيت پيدا كردن انسان است ، تا اين حقيقت براى او روشن شود و پرده هاى ظلمانى در اثر ارتباط و سرگرمى به عالم طبيعت ، از بين رفته و زنگار غفلت از چهره قلب زدوده شود و آيه بودن موجودات براى او آشكار شود و احاطه حق تعالى به جميع شئون وجوديه موجودات مشهودش گردد و اين خود، مجاهدات فكرى و عملى لازم دارد كه اگر انجام شد به راههاى كشف حقايق هدايت مى شود، از اين جهت قرآن كريم از چنين تغييراتى در وجود مؤ منين ، تعبير مى كند به ولايت خداوند(780) نسبت به ايشان كه او آنها را از ظلمتها به نور مطلق خارج مى كند، و نيز از آن تعبير به معيت (781) خداوند با ايشان مى نمايد كه اين معيت علاوه بر معناى يارى كردن ايشان ، به معناى روشن كردن خداوند معيت تكوينى خودش را براى ايشان مى باشد. يكى از مراتبش ظهور معناى : و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى (782)، (هنگامى كه تير مى انداختى - اى پيامبرتو نمى انداختى ولكن خدا مى انداخت ) و مرتبه نهايى آن ظهور حقيقت ، هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى ء عليم ... و هو معكم اين ما كنتم (783)، (او اول و آخر و ظاهر و باطن است و بر هر چيزى عالم است ... و او با شماست هر جا باشيد) و، الا انه بكل شى ء محيط مى باشد. قرآن كريم از قبول اين حقيقت و روشن شدنش به هر درجه اى كه باشد به لقاى خداوند تعبير كرده است و مى فرمايد: بيشتر مردم چون تفكر در حقيقت خلقت موجودات ندارند و به ظاهرى از حيات دنيا علم داشته (784) و با آن خشنود و مطمئن شده اند و قهرا از آيات الهى غفلت (785) كرده اند، اميد به لقاى خداوند ندارند، بنابراين مراد از لقاى خداوند درك رجوع موجودات در تمامى شئون وجودى به خداوند متعال است كه اين رجوع به زمان خاصى محدود نمى باشد بلكه محيط بر زمان و مكان است همان طور كه شروع موجودات از حق تعالى نيز اين گونه است و خود زمان و مكان هم به او مستند است ، و چون اين رجوع در قيامت براى انسانها ظهور مى كند، نوعا در قرآن كريم از قيامت به لقاء الله تعبير شده است و انكار آن ، انكار خداوند محسوب شده است و شرط ايمان به خداوند ايمان به قيامت بيان شده ، زيرا وقتى انسان به خداوند - از جهت استناد موجودات به او -، ايمان داشت ، قطعا از جهت رجوع آنها به حق تعالى نيز ايمان خواهد داشت ، و آن كسانى كه توجه استقلالى به موجودات و خودشان مى كنند، به آنها اطمينان قلبى داشته و از حقيقت موجودات و خويشتن غافل بوده ، انكار لقاى پروردگار را كرده و خويشتن را به خسارت (786) مبتلا مى كنند، لكن مؤ منين به لقاى پروردگار، برخوردشان با موجودات استقلال گونه نيست ، بلكه مطابق با فرمان الهى و انگيزه الهى در آنها دخل و تصرف مى كنند و در برابر هيچ چيز جز خداوند متعال خضوع نكرده و تمامى كمالات را از حق تعالى دانسته و هيچ موجودى را صاحب كمال در برابر او قلمداد نمى كنند از اين جهت آخرين گفتار ايشان در اين عالم و تمام گفتارشان در عالم ديگر جز ستايش پروردگار عالم نيست ، همان طور كه آيات ذيل به اين مطلب دلالت مى كنند، قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعبادة ربه احدا (787)، (بگو اى پيامبر، همانا من بشرى هستم مانند شما، به سويم وحى مى شود كه معبودتان معبود يگانه است پس كسى كه اميد لقاى پروردگارش را دارد بايد عمل صالح انجام داده و به عبارت او به كسى شرك نورزد) و نيز پس از بيان اوصاف كسانى كه اميد لقاى پروردگار را ندارند مى فرمايد: ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم بايمانهم تجرى من تحتهم الانهار فى جنات النعيم ، دعواهم فيها سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمين (788)، (همانا كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند پروردگارشان آنها را با ايمانشان هدايت مى كند، از زير آنها نهرهايى در باغستان و بهشتهاى نعمت جارى مى شود، گفتارشان در آن ، تنزيه خداوند است و درودشان در آن سلام است و آخرين گفتارشان آنكه ستايش براى خداوند پروردگار جهانيان است ) با اين بيانات روشن مى شود كه قيامت ظرف ظهور اين حقايق براى تمامى انسانهاست و اين حقايق الان هم موجود است لكن نوع انسانها از آن غافلند نه اينكه اين امور در آن عالم محقق مى شود و قبل از آن موجود نبوده است ، و در اين راستا قرآن كريم مى فرمايد: يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون ان الله هو الحق المبين (789)، (روز قيامت خداوند جزاى تام حق مردم را مى دهد و آنها مى فهمند كه خداوند حق آشكار - بوده - است ) و نيز مى فرمايد: يوم هم بارزون لايخفى على الله منهم شى ء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار (790)، (روز قيامت ايشان آشكار مى شوند، چيزى از ايشان بر خداوند مخفى نمى ماند، - گفته مى شود - امروز مالكيت و سلطنت براى كيست - جواب مى آيد - براى خداوند يگانه اى كه چيره است ) البته اين آشكار بودن انسانها براى خداوند متعال و مالك مطلق بودن او، اختصاصى به قيامت ندارد - آيات بسيارى از قرآن به اين معنا دلالت دارد - پس مراد بايد ظهور اين حقايق براى انسانها باشد در آن عالم ، كه آن عالم ، محل پرده بردارى حقايق مخفى است همان طور كه پس از بيان نزديك بودن حق تعالى از رگ گردن به انسان ونيز وجود حافظين اعمال با انسان ، مى فرمايد: لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد (791)، (بتحقيق از اين امور در غفلت بودى پس پرده ات را از توبرطرف كرديم وامروز ديده ات تيزبين است ) غفلت با بودن چيزى وعدم توجه به آن كه همان مخفى بودن آن است ، معنا پيدا مى كند كسانى كه در اين عالم با ايمان وعمل صالح پرده هاى غفلت را از چهره جانشان كنار زده باشند از اين كشف بهره كامل تر مى برند لكن آن كسانى كه همواره در غفلت بوده وايمان نداشتند ويا به مقتضاى ايمان عمل نمى كردند با اين كشف نه تنها بهره مند نمى شوند بلكه معذب نيز مى شوند همان طور كه مى فرمايد: يوم يكشف عن ساق ويدعون الى السجود فلايستطيعون خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة وقد كانوا يدعون الى السجود وهم سالمون (792)، (يادآور روزى را كه ساق پاها - از شدت وحشت - برهنه مى شود ودعوت به سجده مى شوند اما نمى توانند، اين در حالى است كه چشمهاى ايشان به زير افتاده وذلت وخوارى وجودشان را فرامى گيرد، وپيش از اين دعوت به سجود مى شدند در حالى كه از آن سالم بودند - وابا داشتند از خضوع وسجده در برابر خداوند -) پس لقاى خداوند به اين معنا كه گفته شد با آن شرايط ذكر شده در اين عالم ميسر است به گونه اى كه جان انسان نورانيت پيدا كرده وپرده هاى غفلت وجهل وعناد از چهره جانش كنار رفته با تمام وجودش اين لقاء را درك مى كند به گونه اى كه هيچ جاى شكى نمى ماند وعين متن واقعيت را مى يابد همان طور كه به تعبير قرآن كريم (793) اين حقيقت براى صابران در مصايب آشكار مى شود وعلاوه بر آن از طرف پروردگارشان بر آنها درود ورحمت مى آيد و از هدايت يافتگان مى گردد كه تمامى اينها عنايات مخصوصى را از ناحيه حق تعالى براى ايشان ايجاب مى كند كه در حقيقت تاءكيد همان حقايق آشكار شده بر آنها مى باشد.
مراتب لقاى پروردگار  
پس از روشن شدن معناى لقاى پروردگار متعال ، بايد دانست كه براى آن مراتبى متصور است ، زيرا همان طور كه بيان شد قرآن كريم از روشن شدن حقايق غيبى براى انسان تعبيرات مختلفى كرده است گاهى به ولايت خداوند و گاهى به قرب به او و گاهى به معيت خداوند و گاهى به رؤ يت قلبى حق تعالى ، همچنان كه از مقامات انسان به لحاظ همين معنا - روشن شدن حقايق غيبى - اوصاف مختلفى ذكر شده است از قبيل مقربين ، صالحين ، صديقين ، ابرار، محبين و... كه تمامى اينها دلالت مى كند كه براى ايمان درجاتى است ، يك درجه آن مربوط به تصديق قلبى نسبت به معارف دين مى شود و درجات بالاتر از آن مربوط به شهود قلبى نسبت به آنها مى شود و از آن در روايات به حقيقت ايمان تعبير شده است همان طور كه در بحث ديدن خداوند، يك دسته از آيات (794) و روايات (795) ديدن با چشم و درك وهمى از خداوند را محال دانسته اند و از نظر برهان عقلى نيز اين چنين است لكن يك دسته از آيات (796) و روايات (797) رؤ يت با قلب را اثبات مى كنند كه در اين صورت ايمان به حقيقتش مى رسد، و همچنين براى بندگى خداوند متعال مراتبى است مرتبه اوليه آن همان اطاعت از دستورات خداوند است و مراتب عاليه اش - حقيقت بندگى ناميده شده است - ديدن مالكيت حقيقى استقلالى خداوند است نسبت به جميع شئون وجودى موجودات با ديدن قلبى ، همان طور كه در حديث (798) عنوان بصرى امام صادق عليه السلام فرموده است ، از اين بيانات به طور خلاصه نتيجه گرفته مى شود كه ايمان ، بندگى و لقاى حق تعالى و رؤ يتش درجاتى دارد همان طور كه انبياء عليهم السلام به حسب اين مقامات داراى درجاتى بوده اند، و قرآن كريم به طور كلى مى فرمايد: تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض ‍ (799)، (اين رسولان بعضى از آنها را بر بعضى ديگر فضيلت داديم ) و به طور خاص درباره رؤ يت حق تعالى نسبت به حضرت موسى على نبينا و آله و عليه السلام پس از آمدن به كوه طور و مشرف شدن به مقام تكليم الهى ، تقاضاى رؤ يت ذات حق را كرد - روشن است كه ديدن با چشم سر را پيامبر معصوم تقاضا مى كند زيرا لازمه اش اعتقاد به جسمانيت خداوند است و اين معنا با عصمت انبياء نمى سازد - خداوند تقاضايش را رد كرد و فرمود: لن ترانى ولكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترانى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا فلما افاق قال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤ منين قال يا موسى انى اصطفيتك على الناس برسالاتى و بكلامى فخذ ما آتيتك و كن من الشاكرين (800)، (هرگز مرا نخواهى ديد ولكن به كوه نگاه كن اگر آن سر جايش قرار گرفت تو نيز مرا خواهى ديد پس ‍ وقتى پروردگارش براى كوه جلوه كرد آن از هم پاشيد و حضرت موسى بيهوش افتاد وقتى به هوش آمد عرض كرد: تو منزهى ، رجوع كردم به تو و من اولين مؤ من هستم ، خداوند فرمود: اى موسى ؛ تو را بر مردم با رسالتها و كلامم برگزيدم پس آنچه به تو دادم بگير و از شكرگزاران باش ) لكن نسبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره ملاقات و ديدن پروردگار متعال نهايت مقام را بيان داشته و مى فرمايد: ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى فاوحى الى عبده ما اوحى ما كذب الفؤ اد ما راى افتمارونه على ما يرى و لقد راه نزلة اخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة الماءوى اذ يغشى السدرة ما يغشى ما زاغ البصر و ما طغى لقد راى من آيات ربه الكبرى (801)، (سپس نزديك شد و چنگ زد، پس فاصله به مقدار دو طرف كمان يا نزديك تر بود، پس خداوند به بنده اش وحى كرد آنچه وحى كرد، دل ، آنچه را كه ديد دروغ نبود، آيا اصرار مى كنيد بر مجادله خودتان - اى مشركين نسبت به آنچه ديده است ، و به تحقيق خداوند را در نزول ديگرى ديده است ، نزد نهايت درخت سدر - منتهى آسمانها - كه بهشت آخرت آنجاست ، هنگامى كه پوشاند سدر را آنچه پوشاند، ديده - پيامبر صلى الله عليه و آله - نه كج ديد و نه خطا كرد، بتحقيق از آيات بزرگ پروردگارش ‍ مشاهده كرد) و چون آيات با بحث مورد نظر ارتباط داشت ، تمامى آنها ذكر شد و تفضيل بحث در آنها و روايات مربوطه به آنها به تفسير(802) بسيار ارزشمند مفسر بزرگ قرآن كريم ، حضرت استاد علامه طباطبايى رضوان الله عليه رجوع شود.
نسبت به انبياى ديگر نيز اين تفضيل آمده است به عنوان نمونه ، قرآن كريم با اينكه تمامى انبياء عليهم السلام را از صالحين مى شمرد(803) لكن از حضرت ابراهيم (804) و سليمان (805) و يوسف (806) عليهم السلام تقاضاى ملحق شدن به صالحين را نقل مى كند، كه فقط به حضرت ابراهيم عليه السلام جواب مثبت داده شده (807)، آن هم در آخرت ، با دقت در آيات قرآنى به دست مى آيد كه آن صالح مطلقى كه اين حضرات تقاضاى درك مقامش را داشتند نبى گرامى اسلام است كه خود را اين گونه معرفى مى كند، ان وليى الله الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين (808)، (همانا ولى من آن خدايى است كه كتاب را نازل كرد و او ولى صالحين مى باشد)، با اين حساب با دقت در آيات و روايات مراتب لقاء به حسب درك نويسنده به اقسام زير تقسيم مى شود:
اول : درك ثواب خداوند: از آنجا كه درك افراد نسبت به معارف دين مختلف است و عموم مردم كه در معارف دين سطحى نگر و كم دقت هستند، گاهى لقاى پروردگار و ديدنش به ديدن ثواب او تفسير شده است ، زيرا دين در ابقاى معارفش به اندازه همه ظرفيتها سخن گفته و مراعات حال عموم مردم را كرده تا آنها نيز بهره اى از ارتباط با عالم غيب داشته باشند و از مرز كفر و شرك و نفاق ظاهرى بيرون آيند و ائمه عليهم السلام نيز در برخورد با عموم مردم اين گونه بوده اند و به ديگران نيز دستور داده اند مانند خودشان باشند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: (ما گروه انبياء ماءموريم كه به اندازه عقل مردم سخن بگوييم ) لكن در عين حال به مردم فهمانده اند كه دين حقايقى دارد و آن را هر كسى نمى تواند درك كند فقط نبى مرسل يا ملك مقرب يا مؤ منى كه خداوند قلبش را بر ايمان امتحان كرده است ، مى توانند احاديث اهل بيت را درك كنند و آن كسانى كه تحمل درك آنها را ندارند حق رد كردن آنها را نداشته و عملش را به اهلش ‍ واگذارند،(809) و از طرف ديگر سفارشات بسيارى به يادگيرى معارف دين از اهلش كرده اند تا فهم در دين پيدا كرده و با كمترين شبهه اى از دين خارج نشوند،(810) به هر حال نسبت به لقاى پروردگار و رؤ يت او نيز يك چنين بياناتى ائمه عليهم السلام دارند تا عموم مردم نسبت به انجام وظايف دينى ترغيب شوند از اين جهت امام رضا عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه كه : (چهره هايى روز قيامت برافروخته اند به سوى پروردگارشان نظر مى افكنند) مى فرمايد: (آنها منتظر ثواب پروردگارشان مى باشند(811)) يا در روايت ديگر على عليه السلام مى فرمايد: (نگاه مى كنند بپروردگارشان كه چگونه به ايشان ثواب مى دهد(812)) يا امام سجاد عليه السلام به خداوند عرض مى كند: (خدايا مرا روزى كن شوق ثواب وعده داده شده را(813)) البته ائمه عليهم السلام از آن جهت كه ثواب را خداوند مى دهد اين گونه تقاضاها را دارند يا در بعضى از روايات (814) انگيزه عمل خود را طلب ثواب معرفى مى كنند و اين منافات ندارد كه آنها انگيزه هاى والاترى نيز دارند كه در ذهن ما نمى گنجد، و شايد علت ديگر اينكه اين گونه بيان مى كنند اين باشد كه عموم مردم به اعمال خير ترغيب شده و احساس بيهودگى و بى نتيجه بودن نكنند از اين جهت براى اعمال ، اين همه ثواب ذكر شده است و اين قسم از عبادات هم ، عبادت خداوند محسوب شده است و عبادت كنندگان (815) خداوند به سه دسته تقسيم شده اند كه يك قسم از آنها براى طلب ثواب ، خداوند متعال را بندگى و اطاعت مى كنند.
دوم : درك محبت و رضايت خداوند: همان طور كه بيان شد معرفت انسان نسبت به حق تعالى هر مقدار بيشتر باشد انگيزه او نسبت به بندگى او بهتر و عاليتر خواهد بود، كسانى كه توجه به نعمتهاى بيكران خداوند دارند، او را صاحب كمال دانسته و اطاعتش مى كنند به سبب اينكه مستحق بندگى است و با بندگى كردن براى او، محبت و رضايتش را در نظر مى گيرند و هيچ تمايلى جز جذب به او را ندارند و اين موجب ايجاد محبت بنده نسبت به مولايش مى شوند همان طور كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: احبوا الله لما يغذوكم به من نعمته (816)، (خدا را دوست بداريد به سبب آن نعمتهايى كه به شما داده است ) پس از تحقق محبت خداوند در دل انسان ، او را به خاطر محبت به او بندگى مى كند همان طور كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: ... و قوم عبدوا الله عز و جل حبا فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة (817)، (و گروهى خداوند عز و جل را به خاطر محبت به او بندگى مى كنند پس آن بندگى آزادگان است و برترين قسم بندگى مى باشد) امام سجاد عليه السلام نيز به خداوند عرض ‍ مى كند: و اذقنى طعم الفراغ لما تحب (818)، (و به من بچشان مزه فارغ بودن نسبت به آنچه را كه تو دوست دارى ) و در جاى ديگر عرض ‍ مى كند: فرغ قلبى لمحبتك ... و امنن على بشوق اليك و بالعمل بما تحب و ترضى (819)، (و قلبم را براى محبتت خالى كن ... و بر من منت بگذار با شوقى به سوى تو... و به عمل كردن براى تو به آنچه دوست دارى و خشنود مى شوى ) اين قسم از بندگى ، بندگى ابرار است كه وجه الله را در اعمالشان در نظر مى گيرند، و قرآن كريم درباره ايشان از زبان خودشان مى فرمايد: انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لاشكورا (820)، (ما به شما - مسكين و يتيم و اسير - فقط براى وجه - رضايت - خداوند طعام مى دهيم به گونه اى كه نه از شما جزايى و نه شكرى را مى خواهيم ) و با تحقق اين حالت است كه ايشان به نتايج (821) بلندى نائل مى شوند. از اين جهت در حديث معراج مى فرمايد: فمن عمل برضائى الزمه ثلث خصال ، اعرفه شكرا لايخالطه الجهل و ذكرا لايخالطه النسيان و محبه لايوثر على محبتى محبة المخلوقين (822)، (پس كسى كه به رضايت من عمل كنند سه صفت را ملازم او مى گردانم ، به او مى شناسانم شكرى را كه با جهل مخلوط نباشد و ذكرى كه با فراموشى مخلوط نباشد و محبتى كه محبت مخلوقين را بر آن رحجان ندهد).
رسيدن به اين حالت پس از گذراندن كامل مرحله گذشته امكان پذير است همان طور كه رسيدن به مراحل بعدى ، با حاصل شدن اين مرحله و ثبات قدم در آن ، ميسر مى شود.
سوم - درك قلبى اسماء و صفات خداوند: انسان حقيقى است كه حواس ‍ ظاهرى و قواى باطنى ابزار آن مى باشد و هر يك از آنها احكام و حالات خاصى دارند در عين حال كه آن حقيقت - روح - بر تمامى آنها اشراف و احاطه دارد و او به واسطه آن ابزار فعاليتهاى مخصوص آنها را اظهار مى دهد، او در مسير كمال تمامى اجزايش به هم مرتبط بوده به گونه اى كه در يكديگر تاءثير و تاءثر دارد يعنى روح مؤ ثر است در آنها از جهت فعل و متاءثر است از آنها از جهت حالات و دگرگونيهاى ذاتى ، و اساس حركتهاى او را بينشهاى عقلى او نسبت به جهان و خويشتن تشكيل مى دهد از جهت ارتباط وجودى به مبدا و معاد و راه تضمين شده به سوى كمال نهايى و عدم آنها، و چون سير كمالى او مبتنى است به پاسخ مثبت به اين امور سه گانه ، ايمان بغيب و تصديق قلبى نسبت به آنها، از اركان اين سير مى باشد لكن اين مسير، عمل به دستورات آن راهنماى الهى را نيز لازم دارد و با توجه به مطالب گذشته هم بينش عقلى در اعمال و كيفيات آن مؤ ثر است و هم اعمال در بالا بردن و روشن تر شدن بينش عقلى و تصديق قلبى ، آيات و روايات نيز به اين حقيقت دلالت دارد از جمله : من كان يريد العزة فلله العزة جميعا اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه (823)، (كسى كه عزت و بزرگوارى را مى خواهد پس تمامى عزت فقط براى خداوند است ، به سوى او سخنان پاك - اعتقادات صالح - بالا مى رود و عمل صالح آن را بالا مى برد).
امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه مى فرمايد: (كلم طيب سخن مؤ من : لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى الله و خليفة رسول الله صلى الله عليه و آله است و عمل صالح اعتقاد قلبى اوست كه اين امور از طرف خداوند حق است ، شكى در آنها از جانب پروردگار عالميان نيست (824)) و امام باقر عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود: ان لكل قول مصداقا من عمل يصدقه او يكذبه فاذا قال اين آدم و صدق قوله بعمله رفع قوله بعمله الى الله و اذا قال و خالف قوله عمله ، رد قوله على عمله الخبيث و هوى به فى النار (825)، (براى هر سخن مصداقى از عمل است كه آن را تصديق يا تكذيب مى كند پس وقتى كه فرزندم آدم سخنى گفت و آن را با عملش تصديق كرد، سخنش عمل او را به سوى خداوند بالا مى برد و وقتى سخنى گفت و آن با عملش مخالف بود، سخن او بر عمل ناپاكش رد شده و آن را در آتش وارد مى كند) از اين دو روايت استفاده مى شود كه مراد از سخنان پاك اقرار به اصول مذهب مى باشد زيرا اقرار به توحيد آن طور كه هست از راه استدلالهاى صحيح عقلى ، اقرار به معاد و عدل نيز در آن نهفته است و با ضميمه شدن به اقرار به نبوت و امامت ، سخنان پاك تكميل شده ، و با اعتقاد قلبى به حقانيت اين امور - كه آن نيز عمل قلبى است - اركان ايمان محقق شده لكن با عمل به مقتضاى آن ، به نتيجه مى رسد و در وجود انسان تاءثير اساسى مى گذارد و او را بالا مى برد و در غير اين صورت تاءثير منفى در وجودش گذارده و آن را پايين و به طرف جهنم مى كشاند، و در روايات و آيات قرآنى گاهى از جهت بالا به آسمان تعبير شده است و مراد بالا بودن مكانى نيست بلكه بالا بودن وجودى است از اين جهت امام سجاد مى فرمايد: (براى خداوند تبارك و تعالى بقعه هايى است در آسمانهايش ، كسى كه به آنها عروج كند بتحقيق به سوى خداوند عروج كرده است آيا كلام خداوند عز و جل را نشنيده اى كه مى فرمايد: ملائكه و روح به سوى خداوند عروج مى كنند، و نيز مى فرمايد: سخنان پاكيزه به سوى خداوند بالا رفته و عمل صالح آن را بالا مى برد(826)) و از آن حضرت نيز نقل شده ،(827) خافضة رافعة را كه از اوصاف قيامت است به پايين بردن دشمنان دين به آتش و بالا بردن اولياء خدا به بهشت تفسير فرموده است . بنابراين بعد از اصلاح عمل ، هم از جهت چارچوبه آن - مطابقت با دستورات الهى - و هم از جهت محتوا و انگيزه هاى الهى - در دو قسمت قبل بيان شد - و تداوم بر آن ، ايمان قوى تر شده و قلب روشنايى بيشترى پيدا مى كند و دركهاى انسان از امور غيبى و اعتقاداتش از مرز مفاهيم و تصديق قلبى گذشته و به مشاهده آنها با حقيقت جانش مبدل مى شود، قرآن از اين مراتب به علم اليقين و عين اليقين تعبير مى كند و نسبت به مشاهده جهنم مى فرمايد: كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين (828)، (نه چنين است اگر علم يقينى پيدا كنيد حتما جهنم را مى بينيد سپس آن را به صورت عين اليقين خواهيد ديد)و در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جوانى از اصحاب آن حضرت به اين مرحله رسيد و به آن حضرت عرض كرد: (من نسبت بدنيا و آنچه در آن است بى رغبت شده تا اينكه به عرش پروردگارم مى نگرم كه حساب نصب شده و مردم براى آن محشور گشته اند و من نيز در ميان ايشانم و مانند اينكه به اهل بهشت نگاه مى كنم كه در آن بهره مندند و به يكديگر تعارف مى كنند و بر پشتيها تكيه زده اند و مانند اينكه به اهل آتش نگاه مى كنم كه در آن عذاب مى شوند و ناله مى كنند و مانند اينكه ناله آتش را مى شنوم كه در گوشهايم صدايش پيچيده است (829)) و نسبت به مشاهده ملكوت كه جهت ربط حقيقى موجودات به حق تعالى است و از آن به ظهور اسماء و صفات الهى تعبير مى شود مانند صفت خلق و رزق و رحمت و غضب و... قرآن كريم مى فرمايد: و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين (830)، (و اين چنين به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم و تا اينكه از يقين كنندگان باشد) پس از ديدن ملكوت بود كه حضرت ابراهيم عليه السلام با بت پرستها و ستاره پرستان و ماه پرستان و خورشيدپرستان مواجه شد و تمامى ايشان را مجاب كرد سپس فرمود: من چهره دلم را مواجه كردم به سوى كسى كه آسمانها و زمين را آفريد و از مشركين نمى باشم ، ملكوت همان عالم امرى است كه خلقت اشياء به جميع شئونشان از حق تعالى به آن تكيه مى كند آنجا كه مى فرمايد: (همانا امر خداوند وقتى چيزى را بخواهد، به آن مى گويد موجود باش ‍ پس موجود مى شود، پس منزه است خدايى كه ملكوت هر چيزى در تحت قدرت اوست و به سوى او رجوع مى كنيد(831)) و اين حقيقت را مى توان با تاءمل و تفكر عقلانى فهميد از اين جهت قرآن كريم همگان را ترغيب مى كند كه : (آيا نگاه نمى كنند در ملكوت آسمانها و زمين و آنچه را كه خداوند خلق كرده است (832)) لكن آن را حضرت ابراهيم عليه السلام با چشم دل مشاهده كرد، از اين جهت بود كه از خداوند تقاضا كرد كه كيفيت زنده كردن (833) مردگان را به او نشان دهد و خداوند با سفارش به انجام مقدماتى آن حقيقت را به او نشان داد. آنچه را كه ما با ابزار عادى و حسى از اشياء درك مى كنيم جنبه ملكى و ظاهرى اشياء است و جهت افاضه آنها را از هستى مطلق حدوثا و بقاء فقط با درك عقلانى صحيح مى توان فهميد و كشف عقلى كرد لكن يافتن آن به طورى كه ديگر قابل شك نباشد مانند يافتن هر كس خودش و قواى وجودى خويش را، با كشف و شهود قلبى امكان پذير است ، نظير اين كشف ، درك شهودى كلام (834) الهى است براى حضرت موسى عليه السلام كه پس از درك حقيقى كلام حق ، شايق شد كه ذات او را نيز ببيند كه خداوند فرمود همين مقدار تو را پس است و شكرگزار آن باش ، اين كلام خداوند از قبيل سخنان ما نبوده است كه با ابزار مادى ايجاد شود و فقط از يك جهت قابل شنيدن و درك كردن باشد بلكه به گونه اى بوده است ) كه از شش مى شنيده (835) است و با ابزار مادى قابل ايجاد نمى باشد، رسيدن به اين مقام مختص انبياء عليهم السلام نمى باشد بلكه كسانى كه مطابق رضاى حق تعالى و براى رضاى او عمل كنند به چنين مقامى مى رسند همان طور كه در حديث معراج آمده است ، كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: (كسى كه به رضاى من عمل كند سه خصلت را ملازم او گردانم ... پس وقتى كه مرا دوست داشت من او را دوست خواهم داشت و و نزد مخلوقاتم محبوبش مى كنم و چشم دلش را به جلال و عظمتم باز مى كنم پس بر او علم مخلوقات مخصوصم را مخفى نمى كنم و با او در ظلمتهاى شب و روشنايى روز مناجات مى كنم تا اينكه سخن و همنشينى او با مردم قطع شده و كلام خود و ملائكه ام را به او مى شنوايانم ...(836)) و در حديث قرب نوافل آمده است كه امام صادق عليه السلام به نقل از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از خداوند متعال نقل مى كند كه مى فرمايد: و انه ليتقرب الى بالنافلة حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها و رجله التى يمشى بها... (837) (و همواره بنده با انجام كارهاى زيادى - از قبيل مستحبات و انجام كارها براى او - به من نزديكى مى جويد تا اينكه او را دوست خواهم داشت در اين هنگام گوش او مى شوم كه با آن مى شنود و بيناييش مى شوم كه با آن مى بيند و زبانش مى شوم كه با آن سخن مى گويد و دستش مى شوم كه با آن كار مى كند و پايش مى شوم كه با آن راه مى رود...) مراد از اين امور، اوصافى است كه به واسطه آن انسان اين فعاليتها را انجام مى دهد از قبيل درك از راه ديدن و شنيدن و القاء معانى به واسطه الفاظ و قدرت بر فعاليت نه اينكه مراد خصوص فعاليت جسمانى اين قوا باشد زيرا خداوند از اين امور ناقصه مبراست و وقتى چنين دركى حاصل شود كه شخص درك كننده خود را مدرك اين امور و صاحب اين اوصاف نبيند بلكه خدا را ببيند كه از اين طريق فيوضات را افاضه مى كند، از اين امر به ظهور توحيد افعالى و اسماء و صفاتى حق تعالى تعبير مى شود و شايد قسمتى از فرازهاى دعاى مباهله كه در سحرهاى ماه مبارك (838) رمضان خوانده مى شود تقاضاى حصول اين مرتبه از لقاء باشد امام سجاد عليه السلام نيز در دعاى ابوحمزه چنين ايمانى را از خداوند تقاضا مى كند كه : اللهم انى اسئلك ايمانا لااجل له دون لقائك تحيينى ما احييتنى عليه و توفينى اذ توفيتتنى عليه و تبعثنى اذا بعثتنى عليه (839)، (خداوندا؛ از تو ايمانى مى خواهم كه نهايتى جز لقايت نداشته باشد، تا وقتى مرا زنده مى دارى بر آن زنده بدارى و تا وقتى كه مرا مى ميرانى بر آن بميرانى ، و وقتى مبعوثم مى كنى بر آن مبعوثم كنى ).
چهارم - درك قلبى ذات خداوند: از آنجا كه با دلايل عقلى و نقلى (840) محكم و صحيح ثابت شده است كه صفات ذاتيه خداوند متعال عين ذات مقدسش مى باشد و از آن ذات نامحدود اسماء و صفاتى ظهور مى كنند و مطابق روايات (841) نيز ذات مقدسش نام و نشانى ندارد، اين اسماء و صفات را براى نياز مخلوقين ظهور داده تا از اين طريق با او ارتباط برقرار كنند بنابراين ، حقيقت اين اسماء و صفات براى او ثابت است به گونه اى كه عقل با محدوديتش به هر جهتى به او توجه مى كند اسمى را برايش قرار مى دهد كه در نهايت اثبات مى كند كه ذات او كمال مطلق است و ما به جهت محدوديتمان با كمالات گوناگون و مختلف برخورد مى كنيم ، اين مطالب از لحاظ درك عقلانى نسبت به ذات مقدس ربوبى بود، اما از جهت درك قلبى و شهودى ، آن نيز پس از پيمودن مقدمات حصول اين درك ، قلب نورانيت خاص پيدا كرده و حجابهاى ظلمانى و نورانى - ديدن اعمال صالح و اوصاف حسنه براى خود و انتساب آنها به خود حتى ديدن خود و ديدن اسماء و صفات الهى به طور متعدد - از چهره دل بركنار مى رود و مى تواند حقايق توحيدى را به اندازه ظرفيت وجودى درك كند لكن در مراحل اوليه ، توحيد افعالى سپس اسماء و صفاتى و در نهايت به درك قلبى توحيد ذاتى حق تعالى نايل مى شود به گونه اى كه ديگر هستى براى موجودات در برابر هستى حق تعالى نمى بيند و تمامى هستيها را فانى و مندك در هستى مطلق او مشاهده مى كند و در واقع نيز اين چنين است لكن تاكنون براى چنين شخصى در اثر حجابها مخفى بوده است همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد: كل شى ء هالك الا وجهه (842)، (هر چيزى جز وجه خداوند نابود است ) وجه را نيز معنا كرديم كه مطابق آيات و روايات (843) آن جهت ربط محض و آيه مطلق بودن اشياء است نسبت به ذات حق ، لكن پس از نورانيت پيدا كردن قلب اين حقايق را با تمام وجودش مى يابد همان طور كه امام حسين عليه السلام چنين نورانيتى را به حق تعالى نسبت مى دهد و در واقع آن را تقاضا مى كند، عرض مى كند: انت الذى اشرقت الانوار فى قلوب اوليائك حتى عرفوك و وحدوك و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبائك حتى لم يحبوا سواك و لم يلجاؤ ا الى غيرك (844)، (تو خدايى هستى كه انوار را در دل اوليائت تاباندى تا اينكه تو را شناخته و يگانه دانستند و تو كسى هستى كه غير خودت را از دل دوستانت زايل كردى تا اينكه غير تو را دوست نداشته و به غير تو پناه نبرند) اين نورانيت به واسطه بريدن قلب از غير حق تعالى حاصل مى شود كه پس از آن معرفت حاصل مى شود به گونه اى كه حق تعالى را به طور وحدت مطلقه مى بيند، حتى خود و معرفتش و تعدد اسماء و صفات ذات الهى را محو در او مى يابد، حتى يابنده را نيز خود نمى يابد و از اين حالت و مقام ، به ظهور مقام عظمت و عزت الهى تعبير مى شود كه مقام عزت حقيقى و مطلق جايگاهى براى غير خودش نمى گذارد همان طور كه على عليه السلام در مناجات بسيار لطيف و بلند مرتبه شعبانيه حصول اين مقام را از خداوند تقاضا مى كند - البته ايشان آن را دارند تقاضاى آن از ايشان يا به معناى تقاضاى تداوم آن است از حق تعالى يا به صورت تعليم است - للّه للّه الهى هب لى كمال الانقطاع اليك وانر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقة بعز قدسك ... الهى و الحقنى بنور عزك الابهج فاكون لك عارفا و عن سواك منحرفا و منك خائفا مراقبا يا ذالجلال و الاكرام
(845)، (خدايا؛ كمال بريدن از غير خودت را به من عنايت كن و چشمان دلهاى ما را به روشنايى نظرش به سويت نورانى كن تا اينكه چشمهاى دل پرده هاى نورانى را پاره كرده و به معدن عظمت برسد و ارواح ما وابسته به مقام مقدس عزتت گردد... خدايا؛ مرا به نور عزت با سرور و برافروخته ات ملحق فرما تا اينكه معرفت بتو پيدا كرده و از غير تو منحرف شده و ترسان و مراقب تو بوده باشم اى صاحب جلالت و بزرگوارى ) معرفت حقيقى از حق تعالى اين گونه حاصل مى شود كه در اين حال عارف معرفتش را نيز به حق تعالى مى بيند و او را با او مى شناسد، در چنين صورت است كه امام سجاد عليه السلام به خداوند متعال عرض مى كند: بك عرفتك و انت دللتنى عليك (846)، (تو را به تو شناختم و تو مرا به خودت راهنمايى كردى ) و حضرات ائمه عليهم السلام نيز شيعيان و محبين خود را به سوى چنين معرفتى راهنمايى و امر كرده اند همان طور كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اباذر سفارش مى فرمايد: احفظ الله يحفظك احفظ الله تجده امامك (847)، (خدا را حفظ كن تا تو را حفظ كند، خدا را حفظ كن تا او را در پيش رويت بيابى - چون خداوند جهت ندارد معنايش ظهور حق تعالى است با كمال وضوح به صورت احاطه وجودى -) و امام صادق عليه السلام از على عليه السلام نقل مى كند كه فرموده : اعرفوا الله بالله (848)، (خدا را با خدا بشناسيد) در روايتى امام صادق عليه السلام محبين خود را به سه دسته طبقه اعلى و طبقه وسط و طبقه پايين تقسيم كرده و در اوصاف طبقه اعلى كه آنها ايشان را در ظاهر و در خفا دوست دارند مى فرمايد: (ايشان نشانه هايى دارند كه به آن شناخته مى شوند، رواى سؤ ال كرد: آنها كدام است ؟ حضرت فرمودند: متعدد است ، اولى آنها، آن است كه ايشان خداوند را مى شناسند آن طورى كه شايسته اوست و به توحيدش آگاهى استوارى دارند و بعد از آن ايمان به او و صفاتش پيدا كرده اند سپس حدود ايمان و حقايق و شرايط و تاءويل آن را مى دانند، سدير گويد: عرض كردم : اى فرزند رسول خدا، نشنيده بودم كه ايمان او را تاكنون به اين اوصاف توصيف فرمايى ، فرمود: بله اى سدير؛ سؤ ال كننده نمى تواند سؤ ال كند كه ايمان چيست تا اينكه بداند ايمان به چه كسى مراد است ؟ سدير گويد: عرض كردم ، اى فرزند رسول خدا؛ اگر خواستيد آنچه را كه فرموديد تفسير فرمائيد؟ حضرت فرمود: كسى كه گمان كند كه خدا را توهم دلها مى شناسد او مشرك است و كسى كه گمان كند خدا را با اسم مى شناسد نه معنا (با ظهوراتش نه با خودش ) اقرار به طعن كرده است (مورد طعن و سرزنش قرار مى گيرد) زيرا اسم حادث است (موجود ازلى با حادث شناخته نمى شود) و كسى كه گمان كند اسم و معنا (ذات حق و اوصافش ) را بندگى مى كند پس براى او شريك قائل شده است و كسى گمان كند خدا را به واسطه اوصافش بندگى مى كند پس بر موجود غايب تكيه كرده است و كسى كه گمان كند صفت و موصوف را بندگى مى كند توحيد را باطل كرده است زيرا صفت غير از موصوف است ، كسى كه گمان كند موصوف را به صفت اضافه كرده است پس بزرگ را كوچك كرده است ، و خداوند را به طور شايسته ، قدر ندانسته است ، به آن حضرت عرض شد: پس راه توحيد چگونه است ؟ حضرت فرمودند؟ راه بحث ممكن است ، كوشش براى بيرون آمدن - از بحث - موجود است ، همانا شناخت عين شاهد - خود موجود به طور حضورى - قبل از صفتش مى باشد و شناخت صفت شى غايب قبل از خودش مى باشد، عرض شد: چگونه خود شاهد قبل از صفتش شناخته مى شود؟ فرمود: او را مى شناسى و باو علم دارى و خودت را به او مى شناسى و خودت را به خود از خودت - به گونه اى كه امتياز از غير خودت پيدا كنى - نمى شناسى و مى دانى كه آنچه در اوست براى اوست و به اوست همان طور كه برادران يوسف به يوسف گفتند: آيا تو يوسفى ؟ او گفت من يوسفم و اين برادرم مى باشد، پس او را با او شناختند و او را به غير خودش نشناختند و او را از راه خودشان اثبات نكردند با توهم دلها(849)).
البته بايد توجه كرد كه اين چنين معرفتهايى براى هر كسى حاصل نمى شود و همان طور كه در متن آيات و روايات و ادعيه آمده بايد انسان از آلودگيهاى عملى و اخلاقى پاك شود تا در ساحت قرب ربوبى قرار گيرد و به تعبير قرآن كريم مورد انتخاب خداوند قرار گرفته و پس از تحصيل مقدمات ، او قلب ايشان را از غير خودش پاك و خالص كند چنانچه مى فرمايد: للّه للّه و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب اولى الايدى و الابصار انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار
(850)، (و ياد بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه صاحبان قدرتها و بيناييها بودند ما ايشان را پاك كرديم به واسطه ياد خالص عالم آخرت و ايشان نزد ما از برگزيدگان خوبان مى باشند) در قسمتى از حديث معراج خداوند مى فرمايد: (كسى كه به رضاى من عمل كند عنايتهايى به او مى كنم ... سپس پرده ها را بين خودم و او كنار مى زنم پس او را به كلامم متنعم مى كنم و لذت ديدن خود را به او مى چشانم ... و عقل او را به معرفتم غرق مى كنم و جاى عقلش مى نشينم ... خداوند به او مى فرمايد به عزت و جلالم قسم كه بين خود و بين تو در هيچ وقتى مانع نمى شوم تا هر وقت خواستى بر من وارد شوى و اين چنين با دوستانم برخورد مى كنم (851)) و نوعا اين چنين معرفت شهودى در اول حصولش آنى و لحظه اى است تا شخص توان تحملش را پيدا كند سپس تدريجا آن حالات قوى تر شده و لحظات بيشترى ادامه پيدا مى كند و از آن به جذبه و تجلى تعبير مى شود و آن در حالتى رخ مى دهد كه - با تحصيل مقدمات - حجاب توجه به خلقيت از بين رفته باشد و انسان جز توجه به حق تعالى به چيز ديگرى توجه نداشته باشد همان طور كه موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد: ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه (852)، (بين خداوند و مخلوقاتش پرده اى جز خلقت آنها چيزى نيست ) على عليه السلام (853) و امام رضا عليه السلام نيز شبيه اين كلام را دارند، حجب بعضها عن بعض ليعلم ان لاحجاب بينه و بين خلقه غير خلقه (854)، (خداوند بعضى موجودات را از بعضى ديگر پوشانده تا معلوم شود كه بين او و موجودات پرده اى جز جنبه خلقيت آنها نيست ) و حصول اين حالتها تواءم است با يك حالت عشوه و از خود بيخود شدن ، كه در اين صورت قواى ادراكى حسى و عقلى از كار مى افتد و انسان با تمام وجودش حقايق توحيدى را درك مى كند، از اين جهت در رابطه با درك قلبى تجلى اسماء و صفاتى حق تعالى ، براى امام صادق عليه السلام در حال تلاوت قرآن در نماز حالت غشوه اى عارض شد و بعد از بهوش آمدن از علت اين حالت از آن حضرت سؤ ال شد فرمودند: (همواره آيات قرآن را تكرار كردم تا به حالى رسيدم مانند اينكه از نازل كننده اش - خداوند متعال - به صورت شفاهى شنيدم (855)) و نيز از آن حضرت در رابطه با غشوه اى كه براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگام نزول وحى عارض مى شد سؤ ال شد حضرت فرمودند: ذاك اذاكم يكن بينه و بين الله احد، ذاك اذا تجلى الله له (856) (اين ، آن هنگامى بود كه بين پيامبر و بين خداوند كسى فاصله نبود، آن هنگامى بود كه خدا براى او تجلى مى كرد) - اين روايت ممكن است ناظر به تجلى ذاتى حق تعالى براى پيامبرش باشد - اينها رواياتى بود كه بيانگر عروض حالات غير طبيعى هنگام تجلى حق تعالى براى بنده بود و الا روايات زيادى داريم كه دلالت مى كند آن حضرت خداوند متعال را با نور عظمتش با قلب مقدسش مشاهده كرده است كه آنها قبل از اين ذكر شد.
پس از بيان اجمالى اين حالات بايد توجه داشت كه پس از حصول اين حقايق به صورت حال و تكرار آن به واسطه انجام اعمال صالح ، به گونه اى كه به صورت مقام و ملكه در بيايد، صاحب اين مقام تمامى حركات و سكناتش با اين بينش قلبى خواهد بود - از اين امر به تمكن در توحيد و ظهور وحدت در كثرت و فناء كثرت در وحدت تعبير مى شود - همان طور كه خداوند در حديث معراج نسبت هب محبين واقعى خود پس از پرده بردارى از خويش براى آنها و سؤ ال كردن از ايشان كه چگونه با دنيا برخورد كرديد؟ و جواب دادن ايشان كه علمى به دنيا ندارم - در حالى كه به حسب ظاهر در دنيا بوده است - خداوند ديدگاه ايشان را تصديق كرده و مى فرمايد: (راست مى گويى بنده من ، تو با بدنت در دنيا بودى ، و با روحت با من بودى ... به عزت و جلالم سوگند كه در هيچ وقت بين خود و بين تو پرده اى نداشتم تا اينكه هر وقت بخواهى بر من وارد شوى (857)) و همچنين على عليه السلام نسبت به اولياى الهى مى فرمايد: ان اولياء الله هم الذين نظروا الى باطن الدنيا اذا نظر الناس الى ظاهرها (858)، (براستى اولياى خداوند كسانى هستند كه به باطن دنيا مى نگرند هنگامى كه مردم به ظاهر آن مى نگرند) و منافات ندارد اين دو مرتبه از لقاء از طريق مظاهر الهى حاصل شده و تجلى كند(859) همچنان كه در بهشت نيز اين گونه است و مراتب عاليه آن به لحاظ اين گونه تجليات است كه خود بحث مستقلى را مى طلبد و در روايات (860) اوصاف بهشت آمده است و همچنين بايد توجه داشت كه اين حالات را بايد با يك استاد حاذق كه به قرآن و سنت مسلط بوده و خودش اين راه را رفته باشد در ميان گذاشت تا دچار انحراف نشود زيرا اين وادى جاى بسيار خطرناكى است كه با كوچك ترين انحراف ، انسان در پرتگاه جهنم قرار مى گيرد.