سيماى مخبتين
( شرح زيارت اَمين اللّه )

شيخ محمود تحريرى

- ۳ -


آثار اعتقاد به قضا و قدر  
هر يك از اعتقاديات آثار اخلاقى و عملى در زندگى انسان دارد و اين اعتقاد نيز اين چنين است و آن آثار عبارتند از:
1- اعتقاد به توحيد افعالى
با دلائل عقلى و نقلى در جاى خود به اثبات رسيده است كه موجودات عالم در وجود و آثار وجودى مستقل نيستند و وجود و آثار وجوديشان در طول هستى و فعل خداوند متعال مى باشند و از آن جمله نيز انسان است لكن او از طريق اراده و انتخاب فعلش (139) به خداوند متعال نيز استناد پيدا مى كند و با اعتقاد راسخ به قضا و قدر، اعتقاد به توحيد افعالى راسخ شده و در زندگى عملى موحد خواهد بود و حقيقت لاجبر و لاتفويض بل امر بين امرين (140) (مجبور بودن و واگذارى در اعمال نيست بلكه امرى است بين آن دو) برايش آشكار مى شود.
2- تدبير و توكل در امور
با توجه به بينش صحيح قضا و قدر، سر سفارش اكيد قرآن و سنت بر تدبير و نظم در امور و نيز مشورت در آنها و سپس توكل به خداوند متعال ، روشن مى شود، زيرا معناى قضا و قدر اين نيست كه انسان امورش را رها كرده و هرج و مرج در زندگى فردى و اجتماعى داشته باشد و خود را به تنبلى و كسالت بيندازد بلكه موظف است كه در امور دنيايى و آخرتى خود فكر كرده و توان جسمى و روحى خود را بسنجد و اگر فكرش نرسيد با اهلش كه خصوصياتش در شرع آمده - مشورت نمايد و مقدمات كارهايش را فراهم نمايد و با تمام اين مراحل ، فكر خود و ديگران را و نيز توان خود و ديگران را مستقل در رسيدن به اهدافش نداند و اعتماد بر خداوند كرده و او را رساننده به نتايج حركتهايش بداند كه اگر مصلحت باشد آن نتيجه را مترتب مى كند.
كار خود گر به خدا بازگذارى حافظ
اى بسا عيش كه از بخت خدا داده كنى
و قهرا خداوند مهربان بد بنده اش را نمى خواهد و اگر مصلحت باشد حتما آن را برآورده مى كند، از اين جهت از طرف على عليه السلام مى فرمايد: عقلى مانند تدبير نيست ، و نيز:(141) خود را به هلاكت انداخته كسى كه به فكر خود بى نيازى جويد - مشورت با اهلش (142) نكند - و نيز(143) در نامه اش ، امام حسن و امام حسين نمونه هاى نظم همان دستور فراگير حكومتى است كه به مالك اشتر فرموده است - و همچنين در روايات بسيارى امر به طلب روزى حلال و ميانه روى و اندازه گيرى در زندگى شده است كه اين وظيفه ما مى باشد لكن از طرفى در عين حال بايد چشم اميد به خداوند داشته باشيم زيرا اوست كه به ما عنايت مى كند و از او نيز بخواهيم ، و نيز بيكارى و تنبلى و كسالت در امور دنيا و آخرت و اهتمام زياد به رزق و آرزوهاى طول و دراز كه انسان را از خداوند غافل گرداند، منع (144) كرده اند. و خداوند متعال به پيامبرش نيز اين چنين دستور مى دهد:(145) كه در امور با مردم مشورت كن پس وقتى تصميم گرفتى بر خدا توكل كن زيرا او توكل كنندگان را دوست دارد، البته مشاوره پيامبر اكرم و ائمه عليهم السلام در اموراتى با مردم منافات ندارد با اينكه ايشان عقل كل بودند، زيرا ايشان در تمامى امور از علوم الهى خود استفاده نمى كردند و پس از مشورت و صلاحديد با توكل بر خداوند، به آن عمل مى كردند. و سيره ايشان نيز اين چنين بوده است ،(146) حتى در جزئى ترين امرشان تدبير را از دست نمى دادند. به عنوان نمونه وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سعد بن معاذ را دفن مى كردند قبر او را مرتب چيدند و فرمودند: (با اينكه مى دانم كه او بزودى مى پوسد ولكن خداوند دوست دارد كه وقتى بنده عملى را انجام مى دهد محكم كارى كند(147))، و در معيشت رزق به اندازه كفايت قدم برمى داشتند و ديگر آن را نيز به آن امر كرده اند،(148) و كسانى را كه در اثر بى تدبيرى در امور به مصايبى مبتلا شده اند مذمت نموده و آن را از ناحيه خودشان دانسته اند و فرموده اند كه دعاى آنها در رفع اين بلاها مؤ ثر نخواهد بود و آنها عبارتند از: (اول : كسى كه در منزل بنشيند و دنبال رزق نرود و از خدا طلب رزق كند، به او گفته مى شود: آيا تو را امر نكردم كه دنبال رزق روى ؟، دوم : كسى كه خدا به او مالى داده لكن آن را در غير راه واقعيش خرج كند، به او گفته مى شود: آيا تو را به ميانه روى و اصلاح مال امر نكردم ؟، سوم : كسى كه به شخصى مالى را قرض دهد بدون شاهد گرفتن بر آن ، به او گفته مى شود: آيا تو را به شاهد گرفتن امر نكردم ؟، چهارم : مردى كه با همسرش اختلاف دارد دعا كند كه خدا او را از دست همسرش راحت كند، به او گفته مى شود: آيا امر او راطلاق - به دست تو نسپردم ؟(149)).
از اين جهت ائمه عليهم السلام تمام كمال را پس از تفقه در دين ، اندازه گيرى در معيشت (150) دانسته اند. بنابراين اعتقاد به قضا و قدر هيچ گونه تنافى با تدبير در امور نداشته بلكه بايد با همديگر جمع شوند.(151)
3- حصول حالت خوف و رجاء:  
يكى از اوصاف ارزشمندى كه بايد انسان در تمامى فعاليتهايش داشته باشد تا به موفقيت دست يابد، حالت بين ترس و اميد داشتن است ، حالت ترس ‍ ممدوح ، يك ناراحتى درونى است از رسيدن امور ناگوار و دردناك در آينده به جهت احتمال انجام امور نامطلوب و ترك امور مطلوب ، حالت اميد، يك نشاط باطنى است براى رسيدن به امور خوشحال كننده به جهت توجه به لطف و رحمت بى پايان الهى ، هر كدام از اين دو حالت اگر به حد افراط برسد نامطلوب بوده و از اوصاف رذيله به حساب مى آيد و آثار نامطلوبى خواهد داشت . مثلا خوف بى حد منجر به ياءس از رحمت الهى شده و قدرت خداوند به نظرش محدود مى آيد و سرانجام از اعمال خوب بازمى ماند و همچنين اگر حالت رجاء به حد افراط باشد موجب مى شود كه انسان اعتقاد به بى ملاك بودن افعال الهى پيدا كرده : به اين صورت كه او بين افراد بدكار و نيكوكار تساوى برقرار كند و قهرا ملاك تشريع احكام لغو شده و در نتيجه ارسال رسولان الهى بيهوده خواهد بود و چنين شخصى ، فرد لاابالى و هرج و مرج طلب خواهد بود، لكن حالت ممدوح ، آن است كه انسان بين اضطراب و نشاط نسبت به آينده باشد و نشانه اش برنامه ريزى صحيح براى كارهاى نيك و دورى از كارهاى زشت خواهد بود و اين حالت از اعتقاد صحيح به قضا و قدر سرچشمه مى گيرد به گونه اى كه انسان خود را مستقل در رسيدن به نتايج حركتهايش نداند بلكه با تدبير صحيح در انجام كارهاى خير و دورى از شرور، حالت اضطراب از آينده داشته باشد كه شايد كارهايم نقصى داشته باشد و اين احتمال موجب مى شود هم به خويش اعتماد صد در صد نكند و خود را مستقل در امور نپندارد و هم در صدد رفع نواقصش برآيد، و پس از انجام مقدمات كار، چشم اميد به لطف الهى داشته كه او آثار مطلوبه را بر فعلش مترتب كند، از اين جهت در رايتى سائل به امام صادق عليه السلام عرض مى كند: (عده اى گناه مى كنند و مى گويند ما اميدواريم و اين گونه هستند تا مرگشان برسد حضرت فرمود: ايشان تمايل به آرزوها دارند دروغ مى گويند، ايشان ميل به رحمت الهى ندارند، زيرا كسى كه به چيزى اميدوار باشد آن را طلب مى كند و اگر از چيزى بترسد از آن فرار مى كند(152).)
امام حسين عليه السلام نيز در دعاى عرفه به خداوند عرض مى كند: الهى ان اختلاف تدبيرك و سرعة طواء مقاديرك منعا عبادك العارفين بك عن السكون و الياءس منك فى البلاء (153)، (بارالها پى در پى بودن - گوناگون بودن - تدبيرت و زودگذر بودن مقدرات مانع مى شود از اينكه بندگان عارف به تو، از حركت متوقف شوند و در گرفتارى از تو ماءيوس گردند).
پنجه در پنجه تقدير نشايد افكند
زانكه بازوى قضا سختتر از فولاد است
4- حالت دعا و تضرع :  
يكى از حالتها و كارهاى خوب بندگان خدا، حالت دعا(154) و تضرع به درگاه الهى است به اين صورت كه بنده خدا را كمال مطلق بداند و تمامى كمالات را از او بداند و از او طلب نمايد، و هر مقدار معرفت بنده به فقر خويش و بى نيازى خداوند متعال بيشتر باشد خداوند را بيشتر مى خواند لذا دعا اساس عبادت بوده و بندگان خالص خداوند از قبيل حضرت ابراهيم (155) حضرت على (156) عليه السلام بسيار دعاكننده بودند، و اين بدان معنا نمى باشد كه ايشان صرفا دعا مى كردند و فعاليتهاى ديگرى نداشتند بلكه همان گونه كه تاريخ مسلم و قرآن و سنت نشان مى دهد ايشان در نهايت فعاليتهاى فردى و اجتماعى حالت دعا داشتند، بلكه در حين كارهاى روزمره ، حالت دعا داشتند از اين جهت در بيانات ائمه عليهم السلام نسبت به هر فعاليتى دعاى مخصوصى وارد(157) شده است ، و اين معنا از بينش ‍ صحيح به قضا و قدر سرچشمه ميگيرد كه پيشوايان شيعه اين ديدگاه عميق را داشتند و آن را ترويج مى كردند و لوازم صحيح آن را نيز رعايت مى كردند، لذا فرموده اند كه دعا خود از مقدرات وجود انسان است و قضاى الهى (158) را برطرف مى كند.
امام حسين عليه السلام نيز به خداوند عرض مى كند:... و خرلى فى قضائك و بارك لى فى قدرك حتى لااحب تعجيل ما اخرت و لا تاءخير ما عجلت (159): (خداوند، خير را در قضايت برايم پيش آور و تقديراتت را برايم مبارك گردان تا اينكه دوست نداشته باشم زود انجام شدن آنچه را كه تاءخير انداخته اى و تاءخير آنچه را كه زود انجام داده اى ).
5- اطمينان به مقدرات و خشنودى به قضاى الهى  
حال پس از بيان اين امور به توضيح اين فرار از زيارت رسيديم ، اين دو حالت از حالات شريفه بندگان صديق است كه در رسيدن به آن روز و شب مجاهده نفسانى كرده و نفس خود را از فرو رفتن در دنيا و شئونش و اطمينان پيدا كردن به آن و خشنودى از آن ، با انجام وظايف بندگى در شئون مختلف زندگى ، منصرف كرده و از تسويلات (160) شيطان و نفس (161) اماره بسوء گذشته و به نفس لوامة (162) رسيده و از آن نيز فراتر رفته ، به گونه اى شده است كه از تحت سلطه شيطان بيرون رفته و به فرموده خداوند متعال : ان عبادى ليس لك عليهم سلطان (163)، (همانا تو - شيطان - بر بندگان من تسلط ندارى ) و ايمانش (164) به اندازه اى بالا رفته كه به آنچه خداوند متعال برايش مقدر فرموده - از امور تكوينى و وظايف مقرره - آرامش باطنى دارد و هيچ شكى و شبهه اى نسبت به مقدراتش ندارد و هيچ موجودى را موثر مستقل در عالم نمى داند زيرا فقط خداوند را غنى بالذات و حكيم على الاطلاق مى داند، بلكه بالاتر نسبت به آنچه تحقق پيدا مى كند به علت انتسابش به خداوند متعال رضايت باطنى دارد و سر تسليم نسبت به امور محققه فرود مى آورد.
رشته تدبير را دادم ز دست
رشته تقدير در پاى منست
او فقط در پى انجام وظايف بندگى است از پياده كردن دستورات حق و اوليائش و دعا كردن براى استمرار نعمتها و دفع بلاها، ديگر كارى به نتايج امور ندارد حتى خود را در انجام بندگى نيز مستقل نمى داند، در اين هنگام است كه به فرموده على عليه السلام اركان ايمانش كامل مى شود آنجا كه مى فرمايد: (اركان ايمان چهار چيز است : خشنود بودن به قضاى الهى و توكل بر خدا و واگذار كردن امور به او و تسليم شدن براى اوامرش (165))، از اين جهت چنين بنده اى هر چه برايش واقع شود خير(166) بوده و به آن خشنود است و هيچ نگرانى باطنى و اعتراضى (167) نسبت به آن ندارد و همچنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى چيزى واقع مى شد نمى فرمود: (اى كاش غير آن واقع مى شد(168)) و چنين كسى به قلب سليم نائل مى شود كه هيچ شركى در آن نخواهد بود به گونه اى كه موجودى را در وجود و افعال و آثار آن مستقل ببيند و نيز شك و تزلزلى در آن نمى باشد به گونه اى كه به غير حق تعالى اطمينان و آرامشش بيشتر از اطمينان به حق باشد همان طور كه امام صادق عليه السلام قلب سليمى كه در قيامت مفيد به حال انسان خواهد بود، اين گونه تفسير فرمودند: (آن قلبى است كه با خداوند ملاقات كرده در حالى كه چيزى غير حق در او نيست ، و هر قلبى كه در آن شرك يا شك بوده باشد آن ساقط است و همانا مقصود از زهد ورزيدن آن است كه دل انسان براى آخرت آماده شود(169))، در مقابل اين قلب ، قلبى است (170) كه به دنيا و شئون آن با ديد استقلالى مى نگرد و در عمل نيز اين چنين است ، به آن خشنود بوده و اطمينان قلبى به آن پيدا مى كند به گونه اى كه جز آن را نمى بيند و با عالم غيب ارتباط اعتقادى يا علميش را قطع كرده است ، اين چنين افراد از كرامات الهى محروم بوده و اميد به لقاى او ندارند.
و براى رسيدن به چنين آرامش و رضايتى از حق تعالى ، بايد به فرموده على عليه السلام گوش دل سپرده و به آن عمل كرد كه : (خوشا به حال كسى كه عبادت و دعا را براى خدا خالصانه انجام دهد و قلبش مشغول نشود به واسطه آنچه كه چشمانش مى بيند و ياد خدا را فراموش نكند به واسطه آنچه گوشهايش مى شنود و محزون نگردد به آنچه به غير او داده شده است (171)). در اين صورت است كه به فرموده (172) امام صادق عليه السلام كم كم توجه قلبيش به حق تعالى معطوف شده و از موجودات قطع علاقه كرده و به خداوند مهربان حكيم چنگ زده و به مقام امن نائل مى شود، و هنگام موت هم به اين خطاب بلند الهى مخاطب شده كه : يا ايتها النفس ‍ المطمئنة ، ارجعى الى ربك راضية مرضية ، فادخلى فى عبادى ، وادخلى جنتى (173)، (اى نفس مطمئن رجوع كن به پروردگارت در حالى كه از او راضى هستى و او نيز از تو راضى مى باشد پس در بندگانم داخل شو و در بهشتم وارد شو).
فرد كامل اين بندگان (174) محمد و آل او صلى الله عليه و آله مى باشد، آرى اين مقام والائى است كه آثار بلندى دارد و از جمله آنها هدايت قلب به امور مخفيه عالم مى باشد همان طور كه خداوند مى فرمايد: ما اصاب من مصيبة الا باذن الله و من يؤ من بالله يهد قلبه (175)، (هيچ مصيبتى نيست مگر اينكه به اذن خداوند واقع مى شود و هر كس به خدا ايمان داشته باشد او قلبش را هدايت مى نمايد) مراد از اين هدايت ، يافتن قلبى و به حقيقت رسيدن ايمان مى باشد به گونه اى كه دست خدا را در همه امور مى بيند و امام هادى عليه السلام نيز در اين رابطه مى فرمايد: المقادير تريك مالم يخطر ببالك (176): (مقدرات پروردگار چيزهايى را به تو نشان مى دهد كه به فكر تو خطور نمى كرد)، و مراد از اذن خدا در آيه منتهى شدن امور است به او و داشتن اين حالات منافات ندارد با اينكه از نظر شرعى موظف باشيم آن مصايب را در حد توان برطرف نمائيم ، مثلا مريض را نزد طبيب ببريم و در مقابل ظالم قيام كنيم ، همان طور كه اين امر را در سيره ائمه عليهم السلام مشاهده مى كنيم با اينكه ايشان عالم به قضا و قدر نيز بوده اند، قيام امام حسين عليه السلام و نيز اظهار ناراحتى (177) امام باقر و صادق عليهماالسلام نسبت به مرض فرزندشان و سپس حالت رضايت و تسليم ايشان نسبت به مرگ او، نمونه هاى آشكار اين حالات است . از اين جهت در دعاها به ما سفارش كرده اند كه چنين مقامى را از خداوند متعال طلب كنيم : اللهم انى اسئلك ايمانا تباشر به قلبى و يقينا صادقا حتى اعلم انه لن يصيبنى الا ما كتبت لى و رضنى من العيش بما قسمت لى يا ارحم الراحمين للّه (178): (بارالها از تو ايمانى مى خواهم كه تو با آن ، مباشر قلبم باشى و يقين راستى كه بدانم هرگز به من نمى رسد جز آنچه را كه تو برايم تقدير كرده و نوشته اى و مرا از زندگى به آنچه را كه برايم قسمت كرده اى راضى گردان اى مهربانترين مهربانها). اين دعا از مطالب بلندى برخوردار است به گونه اى كه در دهه آخر ماه مبارك رمضان كه از اشرف ايام اين ماه است تكرار مى شود. بنابراين ما بايد در مسير اتصاف به اين اوصاف عاليه انسانى قدمى برداريم تا خداوند راههاى بالاتر را به ما نشان داده و نفس ما را به اين كمالات متصف گرداند. لذا در تمامى آيات و روايات شرط اول را اقدام خود بنده مى داند و شاهدش در آيه بالاست كه فرمود: و من يؤ من بالله ، از اين جهت در اين زيارت از خدا مى خواهيم كه او نفس ما را مطمئن به تقديرات و خشنود به قضايش گرداند.
فصل سوم : حرص و اشتياق به ذكر و دعاى پروردگار 
3- مولعة بذكرك و دعائك
موانع اشتياق به ياد پروردگار 
براى تحصيل كمالات نفسانى بايد به موانع حصول آن متوجه بود تا در مقام عمل به آن مرتكب نشويم و اسباب اتصاف به كمالات بهتر فراهم شود همان طور كه روش تربيتى قرآن كريم آن است كه پس از بيان هدف حقيقى از وجود انسان و راه رسيدن به آن ، دوستان و رفيقان آن : و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا (179): (و كسى كه از خدا و رسولش ‍ اطاعت كند با كسانى خواهد بود كه خداوند بر آنها نعمت داده است از انبياء و صديقين و شهداء و صالحان ، و ايشان خوب رفيقانى هستند). و دشمنان و رهزنان آن را: ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير (180): (همانا شيطان دشمن شماست پس او را دشمن بگيريد، براستى حزبش را دعوت مى كند تا از اصحاب آتش شعله ور گردند) معرفى نموده تا انسان سالك طريق بندگى هشيار باشد و مبتلا به ضلالت يا غضب الهى نگردد.(181)
براى حصول اشتياق به ياد پروردگار نيز اول بايد به موانع آن توجه كرد و آنها را كنار زد تا حالت اشتياق در وجود ما جوشش كند.
اول اى جان دفع شر موش كن
وانگهان در جمع گندم جوش كن
گرنه موشى دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله كجاست (182)
الف - مانع درونى : و آن نحوه خلقت مادى انسان است كه مانند حيوانات به گونه اى آفريده شده است كه به طور طبيعى تمايل به خوردنيها، نوشيدنيها، پوشيدنيها، ديدنيها و شنيدنيها، و امثال آن دارد و مى خواهد در مورد آنها به طور آزادانه عمل كند و محدوديتى نداشته باشد و به فرموده امام سجاد عليه السلام : الهى اليك اشكو نفسا... بمعاصيك مولعة (183) (پروردگارا به تو شكايت مى كنم از نفسم كه به معصيتهاى تو اشتياق دارد) و براى بقاء و تداوم اين حيات دنيايى - براى رسيدن به هدف - اين تمايلات نيز در نظر او زينت داده شده تا امتحان شود كه اگر خواست راه خير را بر راه شر انتخاب كند. از اين جهت قرآن مى فرمايد: للّه للّه انا جعلنا ما على الارض زينة لها لنبلوهم ايهم احسن عملا
(184)، (همانا آنچه بر روى زمين است زينت آن قرار داديم تا انسانها را امتحان كنيم كه كدام يك عمل نيكوترى دارند)، و نيز تمايلات ديگرى دارد كه از لوازم زندگانى اجتماعى انسانى است و در حيوانات نمى باشد مانند حب به مقام و شهرت و امثال آن ، كه تمامى آنها از لوازم زندگانى دنيايى است .
ب - مانع بيرونى : و آن اغواء و زينت كردن شيطان است اعمال و كردار خلاف حق را در نظر انسان ، زيرا خداوند متعال براى امتحان بشر او را در اين امر اذن داده است آنجا كه به خداوند گفت : رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين (185)، (پروردگارا! به سبب آنكه مرا گمراه كردى حتما براى ايشان در زمين زينت مى كنم و تمامى آنها را گمراه مى كنم ) اين گفتار و عملش حكايت از اذن پروردگار مى كند و اين زينتها موجب مى شود كه انسان اشتياق به مخالفت و تمرد پيدا كرده تا جايى كه تا سرحد كفر پيش مى رود. امام سجاد عليه السلام موارد ترغيب شيطان را ذكر مى فرمايد تا بيدار باشيم و فريب زينتهاى او را نخوريم مى فرمايد: (خدايا به تو پناه مى بريم از وسوسه هاى شيطان و مكر و چاره جوييهاى او و از اطمينان داشتن به آرزوها و وعده ها و فريب و دامهاى او، و اينكه او طمع بورزد در ما نسبت به گمراه كردن در اطاعتت و سبك كردن معصيتت يا اينكه نيكو باشد آنچه را كه در نظر ما جلوه ميدهد يا سنگين باشد بر ما آنچه او بدش ميآيد براى ما - طاعات - تا آنجا كه عرض مى كند: خدايا آبيارى كن در دلهاى ما انكار عملش را و به ما لطف كن در نقض مكرهايش (186)) به هر حال هر جا ضلالتى باشد در برابر هدايت چه ضلالت اعتقادى يا اخلاقى يا عملى ، شيطان در آنجا حضور داشته و زينت داده و بر آن ترغيب مى نمايد.
اسباب اشتياق به ياد پروردگار 
انسان هر چند به لحاظ خلقت ماديش توجه و تمايل به اين عالم و شئونش ‍ دارد لكن به لحاظ خلقت روحش ، تمايل و توجه به عالم غيب و درك خوبيها و بديها در او گذارده شده است ، قرآن كريم مى فرمايد: و نفس و ماسويها فالهمها فجورها و تقويها للّه (187)، (قسم به نفس انسانى و آنكه او را به طور مساوى خلق كرد پس به او بديها و خوبيهاى نفس را الهام كرد) و نيز مى فرمايد: ولكن الله حبب اليكم الايمان و زينة فى قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان (188)، (ولكن خداوند ايمان را نزد شما محبوب قرار داد و آن را در دلهاى شما زينت داد و كفر و فسق و معصيت را نزد شما ناگوار قرار داد). و اگر به الهام الهى در خلقت خود اعتناء كرده و عقل را كه از ابزار رشد است به كار بندد و تمايلات وجوديش را در مسير ايمان و اطاعت و تسليم پروردگار متعال و اوليائش قرار دهد و به تسويلات شيطان و زينتهاى او اعتنايى نكند، مشرف به ياد پروردگار شده و مورد عنايت او قرار مى گيرد به گونه اى كه موجب طرد شيطان و بيرون رفتن از تحت سلطه او شده و به راههاى خير و شر خود بينا مى شود: ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون ،(189) (و همانا متقين وقتى عده اى از شيطانها با آنها تماس مى گيرند متذكر شده پس ‍ ناگهان بينا مى شوند).
اين يكى از اسباب مهم اشتياق به ياد پروردگار متعال است ، زيرا وقتى انسان مؤ من توجه داشته باشد كه هنگام ذكر پروردگار با چه كسى همنشين است كه : يا موسى انا جليس من ذكرنى (190): (اى موسى من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند) و اينكه تا وقتى در ياد خداست در نماز مى باشد به طوريكه امام باقر عليه السلام فرمود: لايزال المؤ من فى صلاة ما كان فى ذكر الله قائما كان او جالسا او مضطجعا، ان الله تعالى يقول : (الذين يذكرون الله قياما و... (191) (همواره مؤ من در نماز است تا وقتى در ياد خداوند باشد ايستاده يا نشسته يا در حال خواب زيرا خداوند متعال مى فرمايد: صاحبان عقل كسانى هستند كه در حال ايستاده و... خدا را ياد مى كنند).
و نيز توجه داشته باشد كه ياد خداوند از بين برنده درهاى درونى است حضرت على عليه السلام فرمود: ذكر الله دواء اعلال النفوس (192)، (ياد خداوند دواى دردهاى جانهاست ) و نيز موجب حيات دل و نورانيت آن مى شود، كه : فى الذكر حيوة القلب (193)، (زندگانى قلب در ياد خداوند است ) و همچنين موجب نورانيت عقل و فكر و جلاى سينه و نزول رحمت مى شود كه الذكر نور العقل و حياة النفوس و جلاء الصدور... و يستنزل الرحمة (194)، (ذكر الهى نور عقل و زندگى جانها و جلاى سينه هاست ... و رحمت را نازل مى كند) و بالاتر از همه اينها، ياد خدا نيز را به دنبال دارد كه : فاذكرونى اذكركم (195)، (پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم ) و آن بالاتر است از ياد بنده نسبت به خدا ولذكر الله اكبر(196)، (حتما ياد خدا بزرگتر و برتر است )، توجه به اين مطالب موجب اشتياق به ياد خداوند مى شود. البته حصول اين امر نياز به يك مجاهده مستمر با نفس اماره بالسوء دارد تا او را از توجه به دنيا و شئونش منصرف كرده و تدريجا حالت اطمينان به ذكر الهى حاصل كند كه : الا بذكر الله تطمئن القلوب (197)، (آگاه باشيد با ياد خداوند دلها مطمئن مى شود).
آثار اشتياق به ياد خداوند 
توجه به اين امور موجب اشتياق نفس به ياد خداوند شده به گونه اى كه در او محبت به پروردگار ايجاد شده تا جايى كه ديگر لذتى را بالاتر از آن نمى داند كه : الذكر لذة المحبين ،(198) (ذكر لذت محبين است ) و از هر لذتى به غير ياد او بيزارى جسته و طلب مغفرت مى كند، و استغفرك من كل لذة بغير ذكرك (199) (و از تو طلب آمرزش مى كنم از هر لذتى كه بدون ياد تو باشد) و از خداوند مى خواهد كه او را در اوقات غفلت بيدار كرده و متوجه خودش كند كه : و نبهنى لذكرك فى اوقات الغفلة ، (200) (و مرا براى يادت در اوقات غفلت بيدار كن ) اينجاست كه به سرمايه اى دست يافته است كه او را اهل ذكر و اهل الله قرار داده و هيچ امر ديگرى او را به خود مشغول نمى گرداند، كه : ذكر الله راءس مال كل مؤ من و ربحه السلامة من الشيطان (201)، (ياد خداوند سرمايه هر مؤ من است و سود آن سالم ماندن از شيطان است ) و: اهل الذكر اهل الله (202) (اهل ذكر اهل خدا هستند) و: ان للذكر اهلا اخذوه من الدنيا بدلا فلاتشغلهم تجارة (203) (براى ذكر خداوند اهلى است كه آنها آن را بدل از دنيا گرفته اند پس ايشان را تجارتى به خود مشغول نمى كند) حتى ياد خداوند را بر هر يادى ترجيح داده يعنى ياد هر چيزى را تحت الشعاع ياد خداوند قرار داده و بر آن محور قدم مى گذارد كه : و اشغل قلوبنا بذكرك عن كل ذكر (204) (و دلهاى ما را به ياد خودت از هر يادى مشغول گردان ).
مراتب ذكر و مصاديق آن  
پس از برطرف كرن موانع اشتياق به ذكر الهى و تحصيل اسباب آن ، انسان مشتاق با داشتن آثار اشتياق ، به يك مرتبه از ياد خداوند اكتفا نكرده بلكه به مراتب آن نيز اشتياق پيدا مى كند چنانچه على عليه السلام به خداوند عرض مى كند: الهى و الهمنى و لها بذكرك الى ذكرك (205)، (خدايا به من الهام كن وله و اشتياق به ياد پياپيت را - كه از مرتبه اى به مرتبه ديگر از آن بالا مى روم -)، بنابراين ياد خداوند مراتبى دارد.
اول - ياد زبانى : و آن داراى انواع و مصاديقى است .
1- قرآن كريم : چنانچه درباره خودش مى فرمايد: و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم (206)، (و ما ذكر - قرآن - را به تو نازل كرديم تا بيان كنى براى مردم آنچه را كه به سوى ايشان نازل شده است ).
2- نماز: به اعتبار اينكه مشتمل است بر قرآن و اذكار لفظيه ، خداوند مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا اذا نودى للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله للّه (207)، (اى مؤ منين هنگامى كه روز جمعه ندا داده مى شود براى نماز بشتابيد به سوى ياد خداوند) اينجا مراد از ذكر الله همان نماز جمعه است همان طور كه اين آيه را (و لذكر الله اكبر) نيز بعضى ها به نماز تفسير(208) كرده اند.
3- دعاها و اذكار: كه از سوى اولياى دين عليهم السلام به ما رسيده و در آنها حق تعالى با اسماء و صفاتش معرفى شده تا او صبح و شام با آنها ياد مى كنيم و اين يكى از عنايات الهى است كه ما را به ياد خود مفتخر ساخته و توفيق حضور در مجلس ذكرش را به ما داده است آن هم با چنين ادعيه و اذكارى كه مجموعه اى از معارف بلند اسلام را در بر دارند و به فرموده امام سجاد عليه السلام : و من اعظم النعم علينا جريان ذكرك على السنتنا و اذنك لنا بدعائك ... (209) (و از بزرگترين نعمتهاى تو بر ما، جارى شدن يادت به زبانهاى ما و اينكه تو - با اين همه عظمت و كبريائيت - به ما اجازه دادى تا تو را بخوانيم )، اين اذن و امر الهى است كه ما را به ياد كردنش ‍ ترغيب مى كند و در غير اين صورت خاك را با پروردگار عالميان چه مناسبت است و به فرموده امام سجاد عليه السلام الهى لولا الواجب من قبول امرك لنزهتك من ذكرى اياك (210) (اى خداى من ، اگر امتثال امر تو واجب نبود كه فرمودى :(211) اى مؤ منين خدا را زياد ياد كنيد و او را صبح و شام تسبيح كنيد، حتما تو را از ياد خود تنزيه و مبرا مى كردم ) و نيز اگر از زبان مقدس اولياء دين اين دعاها و مناجاتها و اذكار صادر نمى شد كجا مى توانستيم با پروردگار عالم سخن بگوييم ؟، و اين يكى از نعمتهاى بزرگ و منتهاى پروردگار بر ماست .
4- ذكر فضايل على بن ابيطالب عليه السلام : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: ذكر على بن ابيطالب عليه السلام عبادة (212) (ياد على بن ابيطالب عبادت است ) و از آنجا كه ائمه عليهم السلام با اميرالمؤ منين عليه السلام نور واحدى هستند مى توان گفت كه بيان فضايل ايشان هم ياد خداوند است همان طور كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: ان ذكرنا من ذكر الله (213) (همانا ياد ما خاندان نبوت از ياد خداوند است ).
دوم : ياد قلبى : و حقيقت آن توجه به حضور مذكور است و غرض از ياد لفظى با انواعش تحصيل ياد قلبى است كه خداى متعال را در تمامى اعمال روزمره حاضر بدانيم البته درك حضور حق تعالى مراتبى دارد.
مرتبه اول : توجه به اوست هنگام مواجه شدن با محرمات و واجبات او همان طور كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: من اشد ما فرض الله على خلقه ذكر الله كثيرا ثم قال : لا اعنى سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و ان كان منه ولكن ذكر الله عند احل و حرم فان كان طاعة عمل بها و ان كان معصية تركها (214)، (از سخت ترين چيزهايى كه خداوند بر بندگانش واجب گردانيده ياد بسيار خداوند است سپس فرمود: مرادم سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر نيست هر چند آن نيز ذكر - لفظى - است لكن مرادم ياد خداوند نزد امور حلال و حرام اوست كه اگر طاعت بود عمل كند و اگر معصيت بود تركش كند) از اين جهت در بيانات ائمه عليه السلام بسيار تاءكيد شده است كه انسان ، با فهم و عقل و بصيرت با دستورات شرع برخورد كند و به دنبال حقيقت آنها رود نه فقط ظاهر را بيارايد ولى از نظر التزام قلبى و عملى به دستورات آنها سست باشد و امام (215) صادق عليه السلام درجات ايمان را در آيات قرآنى (هم درجات عند ربهم )(216) به بصيرت تفسير فرموده است و مقصود اصلى دين و ائمه عليهم السلام آرايش ظاهر و باطن انسان به دستورات نورانى خداوند متعال است تا تمامى ابعاد وجود انسان بالاخص روح او مرتبط با خداوند شود و او را در تمامى شئون زندگى حاضر و ناظر و فعال بداند تا اينكه ايمانش به حقيقت برسد و از مراتب شرك درونى مبرا شود همان طور كه امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه : و ما يؤ من اكثرهم بالله الا و هم مشركون (و اكثريت مردم ايمان ندارند مگر مشرك نيز مى باشند) مى فرمايد: (مراد شرك طاعت است و شرك عبادت مراد نيست و گناهانى را كه انجام مى دهند شرك طاعت است كه در آن شيطان را اطاعت مى كنند پس ‍ به خداوند در طاعتش مشرك مى شوند نه اينكه غير او را پرستش ‍ كنند(217)). آيه شريفه ايمان را با شرك قابل جمع ميداند و مراد از شرك ، شرك خفى و باطنى است كه موجب نجاست نمى شود آن طورى كه در مباحث فقهى مطرح است كه يكى از نجاسات كافر و مشرك است ، همان طور كه ائمه عليهم السلام به آن كفر(218) و نفاق (219) هم اطلاق كرده اند و مرادشان كفر و نفاق ظاهرى نيست ، بنابراين هر مرتبه اى از مراتب پايين ايمان با مرتبه بالاى شرك و كفر و نفاق جمع مى شود و براى برطرف شدن آنها ياد خاص خداوند مناسب با آن مرتبه لازم است . از اين جهت ما به طور كلى مراتب ذكر قلبى را دسته بندى كرده و يادآور مى شويم تا انشاءالله موجب بصيرت بيشتر و تحريك در مقام عمل شود.
مرتبه دوم : عدم اتصاف به اوصاف رذيله ، مثلا حرص داشتن به دنيا موجب عدم توجه به خداوند در روزى دادن او و خيال بقاء دنيا و شئون آن و عدم تحصيل آخرت مى شود و نيز حسد داشتن موجب عدم توجه به خداوند در اعطاى نعمت به صاحب نعمتى و محدود بودن قدرت خداوند در اعطاى مثل آن به شخص حسود مى شود و همچنين تكبر و حالت خودبزرگ بينى داشتن ، موجب عدم توجه به خداوند در كمالات هستى و خود را داراى هستى و كمالى دانستن كه نتجه اش طغيان و تمرد در برابر فرامين او مى شود همان طور كه در شيطان رخ داد، و در رواياتى اين سه صفت از اصول كفر شمرده شده است . و همچنين است ساير اوصاف رذيله كه نشانه نفاق و كفر درونى معرفى شده اند. و به نظر مى رسد از اين مرتبه باشد تسليم (220) مطلق بودن در برابر فرامين خدا و رسول و اوليائش و شك و شبهه و اعتراض ‍ نداشتن در حقانيت آنها، و در حقيقت هر صفت رذيله اى موجب عدم توجه به خداوند در آن جهت و غفلت از او مى باشد كه اين خود نوعى از كفر يا شرك يا نفاق درونى است .
مرتبه سوم : ياد كردن خداوند متعال در شئون ربوبيت او و هيچ موجودى را مؤ ثر مستقل ندانستن در افعال و اوصاف و وجودشان ، براى رسيدن به اين مرتبه انسان بايد در مراتب گذشته مراقبت داشته تا يك حالت روحى توحيدى براى او پيش آيد و خداوند را در تمامى حركات و سكنات از جهت ظهور كمالات وجوديه حاضر و فعال ببيند همان طور كه او اين چنين است ، قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: كل يوم هو فى شاءن (221) (هر روز خداوند در كارى است ) و نيز مى فرمايد: للّه للّه و ان الى ربك المنتهى ، و انه هو اضحك و ابكى ، و انه هو امات و احيا، و انه خلق الزوجين الذكر و الانثى ، من نطفة اذا تمنى ، و ان عليه النشاة الاخرى ، و انه هو اغنى و اقنى
(222)، (و پايان - امور - به سوى پروردگارت مى باشد و او مى خنداند و مى گرياند و او مى ميراند و زنده مى كند و او دو جفت مرد و زن را خلق كرد از نطفه اى كه ريخته مى شود... و او بى نياز مى كند و نگه مى دارد) و نيز فقر و نياز موجودات را در وجود و شئون وجوديه آنها درك كند همان طور كه قرآن كريم آنها را در تمامى شئونشان آيات الهى معرفى كرده و خداوند را شاهد يا مشهود بر آنها مى داند: للّه للّه سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد
(223) (آيات خود را در موجودات و خود انسانها به ايشان نشان مى دهيم تا آشكار شود براى ايشان كه او حق است آيا كافى نيست براى پروردگارت كه گواه - مشهود - بر هر چيز است ) و در آيات ديگرى موجودات را در تمامى شئونشان مسخر پروردگار معرفى كرده و اين تسخير وجودى بدون احاطه وجودى خداوند(224) متعال در تمامى كمالات وجوديه او بر آنها نمى باشد، و از طرفى موجودات را در اظهار كمالات فقط به طور زمينه بودن معرفى كرده و فاعل حقيقى را خداوند متعال مى داند به عنوان نمونه مى فرمايد: افراءيتم ما تمنون ، ءاءنتم تخلقونه ام نحن الخالقون ، نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين ، على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فى ما لاتعلمون ، و لقد علمتم النشاة الاولى فلولا تذكرون ، افراءيتم ما تحرثون ، ءاءنتم تزرعونه ام نحن الزار عون ، لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون ، انا لمغرمون ، بل نحن محرومون ، اءفراءيتم الماء الذى تشربون ، ءاءنتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون ، لو نشاء جعلناه اجاجا فلولا تشكرون ، افرايتم النار التى تورون ، ءاءنتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشئون (225): (آيا از نطفه اى كه در رحم مى ريزيد آگاهيد، آيا شما آن را آفريديد يا ما آن را مى آفرينيم ... آيا درباره آنچه مى كاريد انديشيده ايد؟ آيا شما را مى رويانيد يا ما مى رويانيم ؟ اگر بخواهيم آن را كاه مى كنيم به گونه اى كه تعجب كنيد، آيا به آبى كه مى نوشيد انديشيده ايد؟ آيا شما آن را از ابر نازل مى كنيد يا ما نازل مى كنيم ؟ اگر بخواهيم آن را تلخ و شور قرار مى دهيم پس چرا شكر نمى كنيد؟ آيا درباره آتشى كه مى افروزيد فكر مى كنيد؟ آيا شما درخت آن را آفريده ايد يا ما آفريديم ؟.
و نيز دعوت نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به توحيد خالص است ، همان طور كه قرآن مى فرمايد: قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى و سبحان الله و ما انا من المشركين (226)، (بگو اى پيامبر اين است راه من كه به سوى خدا دعوت مى كنم با بينايى ، خود و تابعينم را و او منزه است و من از مشركين نمى باشم ) و آن حضرت در وصايايش به اباذر مى فرمايد: اعبدالله كانك تراه فان كنت لاتراه فانه يراك (227)، (خداوند را آنچنان بندگى كن مثل اينكه او را مى بينى و اگر او را مى بينى او تو را مى بيند) بندگى خداوند در تمامى شئون زندگى با پياده كردن دستورات دين و انگيزه الهى - رسيدن به ثواب اخروى يا رضايت او يا اينكه او اهل عبادت است يا به خاطر محبت به او - با ديدن او (البته مراد ديدن قلبى است كه مرتبه اول آن توجه قلبى است ) در صورتى تحقق مى يابد كه او را مبداء حقيقى براى انجام اعمال و اتصاف به اوصاف كماليه و وجود حقيقى ببينم و الا اگر اين گونه توجه به ذات ربوبى نشود ديدن او به حساب نمى آيد زيرا او وجودى است محيط بر تمامى شئون موجودات و آن گونه است كه قرآن كريم او را معرفى مى كند هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى ء عليم ... و هو معكم اينما كنتم (228)، (اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چيزى عالم است ... و او با شماست هر جا كه باشيد) و رسيدن به حقيقت ايمان ، مشاهده قلبى خداوند است با چنين خصوصيتى كه براى ما معرفى شده است و اولياى الهى به مرتبه كامله اين حقيقت نائل شده اند همان طور كه راوى از اميرالمؤ منين عليه السلام پرسيد: آيا پروردگارت را ديده اى ؟ جواب فرمود: ما كنت اعبد ربا لم اره (229) (خدايى را كه نديده باشم بندگى نمى كنم ) و پس از آنكه راوى از كيفيت رؤ يت سؤ ال مى كند، مى فرمايد: لم تره العيون بمشاهدة الابصار ولكن راءته القلوب بحقايق الايمان ، (چشمها او را با ديدن حسى نمى بيند ولكن دلها او را با حقيقت ايمان مشاهده مى كنند) همان طور كه توجه مى فرماييد اصل اين ديدن مخصوص خود آن حضرت نيست و با ديدن حسى هم نمى باشد زيرا اولا ديدن حسى به ماديات تعلق مى گيرد و خداوند متعال فوق اين موجودات محدود است به مراتب نامتناهى و ثانيا لازمه ديدن حسى آن است كه موجود در جهت خاص باشد لكن حق تعالى به ملاحظه مادى نبودنش محيط به تمامى جهات و فوق آنهاست لذا در عين حالى كه با موجودات مكانى نيز مى باشد محدود به آنها نيست چنانچه على عليه السلام در دنباله فرمايشش به اين مطلب تصريح كرده تا براى افكار عمومى در رابطه با حق تعالى شبهه اى پيش نيايد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز دنبال سفارشش به اباذر مى فرمايد: (او اول است قبل از هر چيزى و فرد است كه دومى براى او فرض نمى شود و باقى است به طور مطلق )، فردى كه دومى نداشته باشد آن وقتى حقيقتش درك مى شود كه ساير موجودات محاط و سايه نشاط حق تعالى ديده شوند، و ثالثا قلب انسان كه حقيقت اوست شايستگى اين چنين دركى را دارد همچنان كه امام صادق عليه السلام فرمود: القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله (230) (قلب حرم خداوند است پس غير او را در حرمش ساكن مكن ). و يكى ديگر از اين اولياء كه به چنين حقايقى رسيده و قرآن از زبانش نقل مى كند حضرت ابراهيم عليه السلام است كه درباره او خداوند مى فرمايد: الذى خلقنى فهو يهدين ، والذى هو يطعمنى و يسقين ، و اذا مرضت فهو يشفين ، والذى يميتنى ثم يحيين (231)، (و خداوند آن كسى است كه مرا خلق كرد پس هدايت نمود و آن كس است كه مرا اطعام و سيراب مى كند و وقتى مريض شدم پس او شفايم مى دهد و آن كس است كه مرا مى ميراند سپس زنده ام مى كند) و هنگام افتادن در آتش با سؤ ال جبرئيل عليه السلام براى كمكش ، به او مى فرمايد: (اما به تو احتياجى ندارم (232))، جبرئيل با اينكه واسطه در فيض است و تقاضاى از او به حسب مراحل اوليه ايمان اشكالى ندارد و در مقام افاضه فيوضات نيز تكوينا از اين وسايط فيض از حق تعالى افاضه مى شود لكن توجه توحيدى آن حضرت موجب بيان اين حقيقت شده چنانچه در روايت ديگر(233) علت خليل شدن آن حضرت را عدم سؤ ال از كسى جز خدا بيان كرده در عين حالى كه در روايت ديگر(234) مى فرمايد: آن حضرت براى قرض گرفتن نزد دوستى در مصر رفت ، جمعش اين مى شود كه ايشان موجودى را مستقل در كمالات نمى ديد و وقتى از كسى هم سؤ ال مى كرد در واقع از خداوند سؤ ال مى كرد همان طور كه در وصف اهل آخرت در حديث معراج اين مطلب آمده است . كه : (قلب ايشان ذاكر است ... هيچ چيز ايشان را به اندازه چشم برهم زدنى از خداوند مشغول نمى كند... در قلبش مشغوليتى به مخلوق نمى بينم ... و زاهد خانه و بچه و چيزى ندارد تا او را از خداوند به اندازه چشم بر هم زدنى به خود مشغول گرداند(235))، و نيز درباره كسانى كه عمل به رضاى الهى كنند مى فرمايد: (و چشم قلبش را به جلال و عظمتم باز كرده و علم مخلوقات خاصم را بر او مخفى نمى كنم تا اينكه در تاريكى شب و روشنايى روز، من با او مناجات كنم تا اينكه سخن و همنشينى او با مردم قطع شود... تا آنجا كه حق تعالى پس از معرفى بهشت و دوزخ و بعضى مواقف قيامت براى او، حجابها را بين او و بين خودش برمى دارد تا با كلام خداوند و نظر به او لذت برد... تا اينكه روح از دست ملائكه به طرف خداوند صعود مى كند پس از اظهار اشتياق او به آن روح ، به او مى فرمايد: دنيا را چگونه ترك كردى ، روح پس از قسم به عزت و جلال خداوندى عرض مى كند كه من اصلا به دنيا علم ندارم ، خداوند مى فرمايد: راست مى گويى بنده من ، با بدنت در دنيا بودى ولى با روحت با من بودى سپس ‍ خداوند به او مى فرمايد: هر چه مى خواهى سؤ ال كن تا به تو بدهم ، در اين بهشت و جوار من ساكن شو، روح عرض مى كند: خداوندا! خودت را به من شناساندى و با آن از تمامى مخلوقاتت بى نياز شدم ...(236)).
آرى كسانى كه در مراحل ايمان مجاهده كرده باشند و مبتلا به گناه و آلوده به رذايل اخلاقى نبوده باشند و با استقامت ، اخلاص در بندگى داشته باشند حجابها از چهره قلبشان كنار رفته و به چنين حقايق و اسرار غيبى دسترسى پيدا كرده و آن را زندگى حقيقى مى دانند و اين گونه خداوند را ياد مى كنند. در ابتداى اين مرتبه ، ذكر به صورت توجه ذهنى و فكرى است و با انجام عمل صالح و تداوم اين فكر كم كم به صورت مشاهده قلبى به طور لحظه اى براى او ظهور مى كند تا تدريجا اين حالات در او قوى شده و ظهور آنها استمرار بيشترى پيدا كند و نوعا ظهور واقعى اين حالات همراه با حالت غشوه اى در بدن است به طورى كه از فعاليتهاى عادى باز مى ماند همان طور كه از امام صادق عليه السلام از سبب غشوه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه گاهى نزول وحى بر آن حضرت عارض مى شد، سؤ ال شد، حضرت فرمود: (آن وقتى بود كه خدا بر او تجلى مى كرد و بين او و خداوند كسى فاصله نبود(237)) و عروض اين حالت بر امام صادق عليه السلام نيز هنگام خواندن قرآن در نماز، نقل شده (238) است ، البته تشخيص اين حالات نياز به استاد حاذق دارد كه در معارف الهى خود اين راه را پيموده باشد تا با حالات شبيه به آن كه غيرالهى است مشتبه نشود و هم اين حالات كنترل شده و در مسير صحيح قرار بگيرد تا سبب استفاده شيطان نگردد. همان طور كه امام سجاد عليه السلام درباره اولياى الهى و اهل معرفت به حق الله مى فرمايد: (جميع آنچه را كه خورشيد بر آن مى تابد در مشرق و مغرب زمين ، دريا و خشكى ، بيابان و كوه ، نزد ايشان مانند برگشت سايه است (239)) از نظر علمى سايه وجود واقعى و حقيقى ندارد بلكه نبود نور است ، حال برگشت چنين امرى بيانگر نهايت نيستى آن است واقعا لكن در ديدگاه ابتدايى و ظاهربين به طور حقيقت جلوه مى كند.
مطابق اين ديدگاه كسانى كه اين گونه نيستند مبتلا به شركهاى مخفى هستند و حضرات ائمه عليهم السلام آنها را از مصاديق آيه شريفه (و ما يؤ من اكثرهم بالله الا و هم مشركون (240)) معرفى كرده اند، مانند اينكه وجود موجودات را مستقل ديده و به عنوان مثال به آن سوگند ياد كنيم ، چنانچه امام باقر عليه السلام فرمود،(241) و يا موجودى را در ظهور آثار يا اوصافش ‍ مؤ ثر مستقل يا شريك خداوند قرار دهيم مثلا بگوييم كه اگر فلانى نبود حتما هلاك مى شدم چنانچه امام صادق عليه السلام تذكر داده اند(242).