نشان از بى نشانها
(شرح حال و كرامات و مقالات و طريقه سير و سلوك عرفانى
عارف ربانى مرحوم شيخ حسنعلى اصفهانى )

على مقدادى اصفهانى

- ۲۱ -


ذكر و مراتب آن 
اعلم ان ذكر اللسان فى مقام النفس و ذكر الحضور فى مقام القلب و المشاهدة فى مقام ارواح و المناجات فى مقام السر و الفناء فى مقام الخفى و البقاء فى مقام الذات تمت الحالات و المقامات (394).

خوش آنكه دلش ز ذكر پر نور شود
وز پرتو ذكر نفس مقهور شود
انديشه كثرت از ميان برخيزد
ذاكر همه ذكر و ذكر مذكور شود(395)
در كتاب كافى از حضرت امام صادق عليه السلام مروى است : ما من شى الا و له حد ينتهى اليه الا الذكر فليس له حد ينتهى اليه فرض الله عزوجل الفرائض فمن ادا هن فهو حد هن و شهر رمضان فمن صامه فهو حده و الحج فمن حج فهو حده الا الذكر فان اله عزوجل لم يرض منه بالقليل و لم يجعل له حد ينتى اليه ثم تلا: يا ايهاالذين آمنوا اذكرو الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا (396) فقال لم يجعل الله عز وجل له حدا ينتهى اليه . قال : و كان ابى عبدالله عليه السلام كثير الذكر لقد كنت امشى معه و انه ليذكر الله و كنت ارى لسانه لازقا بحنكه يقول لااله الاالله و كان يجمعنا فياءمرنا بالذكر حتى تطعل الشمس ... و قد قال رسول الله صلى الله عليه و آله و لم الا اخبركم بخير اعمالكم لكم ، ارفعها و درجاتكم و ازكاها عند مليككم و خير لكم من الدينار و الدرهم و خير لكم من ان تلقوا عدوكم فتقتلوهم و يقتلوكم ؟ فقالوا: بلى قال : ذكرالله عز وجل كثيرا ثم قال : جاء رجل الى النبى صلى الله عليه و آله فقالوا: بلى فقال : اكثرهم الله عزوجل ذكرا و قال رسول الله : من اعطى لسانا ذاكرا فقد اعطى خيرالدنيا و الاخرة
يعنى : هر چيز را حدى معين است ، و پايانى ، مگر ذكر را كه در آورند، پايان يافته است : پايان و حد روزه ، و حج ، انجام آن هاست ليكن ذكر است كه خداوند متعال به مقدار كم آن ، خشنود، نمى شود و براى آن حد و اندازه اى مشخص نفرموده و در قرآن ، كريم آن ، خشنود نمى شود و براى آن حد و اندازه اى مشخص نفرموده و در قرآن كريم آمده است : يا ايهاالذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا پدرم مردى كثيرالذكر بود، هنگامى كه با او به راهى مى رفتيم ، ميديدمش كه به ذكر خد ا اشتغال داشت و در موقع غذا نيز از ذكر حق غافل نمى شد و حتى در آن زمان كه با مردم گفتگو مى كرد، باز هم زبانش در حال ذكر بود. آنقدر كه كلمه مباركه لااله الاالله را تكرار مى نمود كه زبان به كام دهان مباركش ‍ مى چسبيد اهل بيت خو را گرد مى آورد و دستور مى داد كه همگان تا طلوع آفتاب به ذكر خدا پردازيم ... پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: آيا دوست داريد بگويم نيكوترين عملى كه موجب رفعت درجه و مقام شما خواهد شد، چيست ؟ عملى كه پاكترين اعمال نزد رب العالمين و بهتر از زر و سيم است و از كشتن و كشته شدن در راه خدا اولى و ارجح است . گفتند: آرى يا رسول الله فرمود: ذكر كثر و اينكه پيوسته به آن مشغول باشيد پس ‍ امام فرمود: كسى از پيامبر خدا پرسيد: چه كسى در اين مسجد از همه بهتر است ؟ فرمود: آن كس كه ذكر خدا بيشتر كند همچنين آن حضرت مى فرمود: آن را كه زبان ذاكر داده اند، خير دنيا و آخرت به او عنايت شده است .
نيز در كافى ابوبصير از حضرت اباعبدالله جعفربن محمدالصادق عليهماالسلام روايت كرده است : شيعتنا الذين اذا خلوا ذكروالله كثيرا: يعنى شيعيان ما كسانى هستند كه چون فراغتى دست دهد، فراوان به ذكر حق تعالى پردازند.
مرحوم فيض كاشانى در كتاب خلاصة الاذكار گويد: بايد دانست كه ذكر پنهانى هفتاد برابر از آشكار، آن ، افضل و برتر است و از حضرت امام رضا عليه السلام نيز افضليت ذكر پنهانى تاءييد شده است ؛ زيرا كه اينگونه ذكر، به اخلاص نزديكتر و از ريا دورتر است . خداوند متعال فرمايد: و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و والاصال و لاتكن من الغافلين (397) يعنى : ذكر پروردگار خويش را در دل ، بازارى و بيم بدون آنكه چيزى برزبان بگويى در هر بام و شام به جاى آور و از زمره غافلان مباش .
و از رسول اكرم صلى الله عليه و آله منقول است كه به اباذر رحمة الله عليه فرمود: يا اباذر، اذكرالله ذكرا حملا قال ابوذر: و ما الخامل ؟ قال : الخفى يعنى اى اباذر، ذكر خامل خداوند بگزار. ابوذر پرسيد: ذكر خامل چيست ؟ آن حضرت فرمود: مقصود از ذكر خامل ، ذكر خفى و پنهان است .
رباعى :
آن دوست كه اوست طالب و مطلب هم
در گردش از اوست روز ما و شب هم
رمزى است كه لااله الاالله گفت
يعنى ذكرم نهفته گو از لب هم
روايت است كه فرشته موكل بر انسان ، ذكرى را كه بشنود، ثبت مى كند ليكن در مورد ثواب ذكر خفى كه خداوند متعال در قرآن مجيد به آن امر كرده است : اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه كسى جز خداوند به آن آگاه نيست (398).
مرحوم فيض ، پس از عبارات فوق گويد: (بطورى كه ارباب معرفت گفته اند ذكر را چهار مرتبه است : نخست : آنكه ذكر، تنها بر زبان جريان يابد دوم : آن كه علاوه بر زبان قلب نيز ذاكر و متذكر باشد بديهى است كه براى حضور قلب ، مراقبت و مداومت لازم است چه اگر قلب را به حال خود رها كنند، در وادى انكار سرگردان خواهد شد سوم : آنكه ذكر خدا چنان در قلب متمكن شود و بر آن مستولى گردد كه بازگيرى توجه قلب از آن ، دشوار است همانطور كه در نوع دوم ، حضور قلب نسبت به ذكر مشكل صورت مى گرفت و بالاخره چهارم : آنكه بنده خدا يكسره در مذكور - جل شاءنه و ذكره - مستغرق شود كه ديگر نه به ذكر و نه به قلب خود توجه دارد. در چنين حال است كه اگر توجه ذاكر به ذكر مصروف شود، همان ذكر، حجاب جان او مى گردد و اين حال ، همان است كه در عرف عارفان ، به فناء، تعبير مى شود و آن است تمام منظور و منظور تمام و كمال مطلوب از ذكر حضرت بارى تعالى .
در چهار مرتبه ذكر مرحله چهارمين لب لباب است و سه مرتبه ديگر همه قشرند و فضليتشان در آن است كه راهى به سوى حصول مرتبه چهارم باشند. فلما اضاء الصبح ايقنت موقنا بانك مذكور و ذكر و ذاكر.
روايت شده است كه مجاشع از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: طريق ذكر خداوند كدام است ؟ فرمود: نسيان النفس يعنى آنكه بنده خدا، خود را فراموش كند.
ابوسعيد ابوالخير رحمة الله عليه در پيروى از سخن پيامبر اكرم گويد: الذكر نسيان ما سواه يعنى : ذكر فراموش كردن همه چيز پروردگار عالم است .
مرحوم حاج ميرزا حبيب خراسانى سروده است :
مى نخوردى سخن از باده و از جام بگو
يا به دل يا به زبان حرفى از آن نام بگو
از زبان گوى به دل باز ز دل گو به زبان
هر دو چون گشت يكى با همه اندام بگو
تا به هوش و خردى لب به لب جامه بنه
چون شدى مست ز مستى سر هر بام بگو
مروى است كه : ثلثة لايوزن عندالله بجناح بعوضه : الصلوة على العادة ، و الذكر على غفلة و الصلوة على النبى بغير حرمة سه چيز را نزد پروردگار، قدر بال پشه اى ارزش نيست : نمازى كه صرفا بر حسب اقتضاى عادت گزارند، و ذكرى كه در حال غفلت گويند و صلواتى كه بر پيابمر اكرم فرستند بدون آنكه حرمت آستان آن حضرت و احترام شريعتش را نگاه دارند.
قال ابوعلى سينا، حقيقة الذكر حضور المذكور فى النفس يعنى : حقيقت ذكر حضور مذكور در نفس ذاكر است .
چون ذكر به دل رسد دلت درد كند
آن ذكر بود كه مرد را مرد كند
هر چند كه خاصيت آتش دارد
ليكن دو جهان بر دل تو سرد كند
ننوشت براى ورد روز و شب من
جز ذكر على معلم مكتب من
گر غير على كسى بود مطلب من
اى واى من و كيش من و مذهب من
تسليم در برابر حق تعالى 
و من احسن دينا ممن اسلم وجهه الله و هو محسن ... (399) يعنى : چه كسى را دين و ديندارى نيكوتر از آن بنده است كه خويشتن در برابر خداوند، به تسليم آورده و نيكوكارى پيشه خود ساخته باشد.
مروى است كه يكى از پيامبران خدا، از سختى و مكروه زندگى خويش به خدا شكايت برد. از جانب حق تعالى وحى آمد: تشكونى و لست باهل ذم ولاشكوى هكذا بدو شاءنك فى علم الغيب فلم تسخط قضائى عليك ؟ افتريد ان اتركك مع هوى نفسك و نفسك حجاب بينى و بينك ؟ اتريد ان اغير الدنيا لاجلك او ابدل اللوح المحفوظ بسببك فاقض ما تريد دون اريد و يكون ما تحب دون ما احب فوعزتى حلت لان تلجلج هذا فى صدرك مرة اخرى لاسلبنك ثوب النبوة و حلاوة ولاذيقنك مرارة الفراق ولاوردنك حرارة النار ولاابالى
يعنى : شكايت از من دارى ، با آنكه نه بر من مذمتى رواست و نه از من شكايتى ممكن است . آن چه به تو مى رسد، سرنوشت تو در عالم غيب است . پس چگونه بر قضاء و سرنوشت من خشم گرفته اى ؟ مى خواهى كه دنيا را به خاطر ميل تو دگرگون سازم يا لوح محفوظ را تغيير و تبديل دهم و به مقتضاى ميل تو، نه به اراده و مشيت خود سرنوشت ها را قلم زنم ، تا مطابق خواست دل تو و نه مصلحت ديد من مقرر گردد؟ قسم به عزت خويش كه اگر اين انديشه ، بار ديگر در دلت خلجان كند، رخت نبوت از اندام جانت بيرون خواهم كرد و حلاوت محبت خويش از تو باز خواهم ستاند و تلخى فراق خود، در ذائقه جانت خواهم ريخت و به تف دوزخت گرفتار خواهم ساخت و بدان كه مرا از اينكار باكى نيست .
رباعى
در هر دو جهان تراست شاهنشاهى
باحكم قضا اگر كنى همراهى
القصه زهى رتبه ظل اللهى
گر آنچه خدا خواسته باشد خواهى
بيت :
من زبخت خويش دانم آنچه آيد برسرم
شكوه اى مارانه ازيار است و نى از روزگار
در كتاب اطباق الذب روايت شده است : ابن ادم عجن من الصلطال و ابتلى بالحمل و الفصال ثم تاه بشرائف الخصال و مادرى ان الخصال الحميدة من مواهب الرحمن لامن مكاسب الانسان ماالعقل الاعطية من عطاياه و ماالنفس الامطية من مطاياه فان شاء زمها بزمام الهدى و ان شاء تركها سدى فمن يستطعى لنفسه خفضا او رفعا قل فمن يملك لكم من الله شيئا ان اراد بكم نفعا (400).
يعنى : آدميزاده ، بى آنكه خود بداند، از گل ، صلصال سرشته شده و به حمل و فصال مبتلا گرديده و سپس خصال شريفه به او عنايت شده است . اخلاق پسنديده ، مرحمت خداوند مهربان است ، نه از كوشش انسان عقل موهبتى از مواهب اوست و نفس مركبى است از مراكب او. اگر خداى را مشيت باشد، اين مركب را به لگام هدايت ، ملجم مى سازد وگرنه آنرا بى حاصل و بيهوده رها مى كند. اكنون ديگر چه كسى مى تواند كه نفس خويش ‍ را به قدرت خود به پستى كشد و يا به بلندى و رفعت برد. آرى ، بگو اى پيامبر اگر خداوند اراده فرمايد كه به شما زيان و يا سودى رساند، چه كسى مى تواند كه در برابر مشيت او، براى شما كارى كند؟.
شعر:
چون تو خوشى اى دوست به ويرانى دلها
آبادتر آن سينه كه آباد نباشد
گفتى كه سرت خاك كنم بر سر اين كوى
اى خاك بر آن سر كه بدان شاد نباشد
رباعى :
هواى له فرض تعطف ام جفا
و مشربه عذب تكدر ام صفا
وكلت الى المحبوب امرى كله
فان شاء احيانى و ان شاء اتلفا
يعنى : ميل دلم به سوى اوست چه به مرحمتى كشدم و چه به جفائى كشدم ، آبش گواراى من است چه كدر باشد و چه زلال . تمام كار خويش را به محبوب خود واگذاشتم . اينك خواهد كه به لطف زنده ام گرداند و يا به قهر تباهم سازد.
رباعى :
غمهاى ترا به شادمانى ندهم
وصل تو به عمر جاودانى ندهم
آن لحظه كه غمزه ات كشد خنجر كين
مرگى به هزار زندگانى ندهم
گويند چون عمادالدين فضل الله قدس سره به دست شايباق خان به شهادت رسيد، سر خود را در دست گرفت و اين رباعى را بخواند:
در راه تو سر سرفرازى اين است
عشاق تو را كمينه بازى اين است
انديشه ندارم كه سرم رفت ز تن
شايد كه تو را بنده نوازى اين است
در كتاب بحارالانوار از حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام روايت شده است كه خداوند متعال به داود پيامبر عليه السلام وحى فرمود: يا داود، تريد و اريد ولايكون الا ما اريد فان اسلمت لما اريد اعطيتك ما تريد و ان لم تسلم لما اريد اتعبتك فيما تريد ثم لايكون الا ما اريد
يعنى : اى داود، ترا ميل و اراده اى است و مرانيز اراده و مشيتى است اما بدان كه پيوسته آنچه اراده من است ، خواهد شد؛ اينك اگر تسليم مشيت من شوى آنچه بخواهى به تو عطا خواهم فرمود، و اگر در برابر اراده من ، سر تسليم فرود نياورى ، ترا در راه انجام ميل و خواسته ات به دشواريها در خواهم افكند و به حال باز جز آنچه مشيت من بوده است ، واقع نخواهد گرديد.
در كتاب خصال صدوق از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : من رضى بما قسم له استراح بدنه .
يعنى : آن كس كه به آنچه قسمت او كرده اند، راضى و خشنود باشد، تن خويش را به آسايش بخشيده است .
بيت :
خوشا مرغى كه در كنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند بنشيند كه پندارد آزادش
يكى از عرفا گويد: الراحة فى التسليم و البلاء فى التدبير يعنى : تسليم در برابر مشيت خداوندى موجب آسايش است و چاره جوئى در مقابل آن ، سبب بلا و گرفتارى خواهد شد.
بيت :
گرچه شادى نبرد راه به سر منزل ما
شكر لله كه ندارد گله از غم دل ما
در كتاب امالى صدوق از ابن عباس نقل شده است كه : جاع رسول الله صلى الله عليه و آله جوعا شديدا فاتى الكعبة فتعلق باستارها و قال يا رب محمد، لاتجع محمدا اكثر مما اجعته قال : فهبط جبرائيل و معه لوزة : فقال : يا محمد، ان الله جل جلاله يقراء عليك السلام فقال : ياجبرائيل الله السلام و منه السلام و اليه يعود السلام فقال : ان الله ياءمرك ان تفك هذه اللوزة ففك منها فاذا فيها ورقة خضراء نضرة مكتوبة عليها: لااله الاالله محمد رسول الله ايدت محمدا بعلى و نصرته به . ما نصف الله من نفسه من اتهم الله فى قضائه و استبطاءه فى رزقه
يعنى : رسول اكرم صلى الله عليه و آله وقتى به رنج گرسنگى در افتاد. نزد كعبه آمد و چنگ در پرده خانه خدا افكند گفت : اى پروردگار محمد، محمد را بيش از اين در گرسنگى نگاه مدار. جبرائيل از جانب حق بر او نازل شد و بادامى به آن حضرت داد وگفت : اى رسول خدا، خداوند جل جلاله بر تو سلام داده است . پيامبر گفت : خداوند، خود سلام است و سلام همه از او است و سلامها همه هب او باز مى گردد. سپس جبرائيل گفت : خداوندا فرمانت داده تا اين بادام را بشكنى . چون پيامبر آن را از هم بگشود ورقى سبز خوشرنگ در آن ديد كه به روى آن نوشته بود: لااله الاالله محمد رسول الله محمد را به دست على مدد كردم و به وسيله او رسول خود را نصرت بخشيدم انصاف نداده است آنكس كه خداوند را در قضاء و حكمش متهم كرده است و نسبت به عطاء روزى بندگان ، سختگير وديربخش دانسته است .
رباعى :
از گلشن تو به زخم خارى شاديم
از وعده تو به انتظارى شاديم
از باده وصلت به خمارى شاديم
ما از تو هر چه هست ، بارى شاديم
نيز در كتاب خصال ابوحمزه از حضرت ابى جعفر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: العبد بين ثلاثة : بلاء و قضاء و نعمة فعليه فى البلاء من الله الصبر فريضة و عليه فى القضاء من الله التسليم فريضة و عليه فى نعمتة من الله عزوجل الشكر فريضة
يعنى : بنده خدا بناچار در يكى از اين سه حالت است : يا گرفتار بلا شده و يا در پنجه قضا افتاده و يا در نعمت ها متنعم گرديده است . اينك بر او است كه در بلاهاى حق تعالى صبور و شكيبا باشد و در قضاء و قدر خداوند، تسليم در برابر امر حق را بر خود واجب شناسد و در نعمت هاى پروردگار خود، شكر و سپاس صاحب نعمت را فرض بداند.
حضرت اميرالمؤ مين على عليه السلام فرمايد: الايمان له اربعة اركان : التوكل على الله و تفويض الامر الى الله و الرضا بقضاء الله و التسليم لامرالله . يعنى : ايمان را چهار ركن است : توكل بر خداوند و واگذارى كارها به او و رضا و به آن چه حكم و قضاى حق تعالى است وتسليم در برابر فرمان پروردگار جل جلاله .
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه فرمود: احق من خلق الله بالتسليم لما قضى الله من عرف الله و من رضى بالقضاء اتى اليه القضاء و عظم عليه اجره من سخط القضاء مضى عليه القضاء و احبط الله اجره يعنى : در ميان بندگان و آفريدگان خدا، آنكس كه به حق پروردگار خود، عارف است ، سزاوارتر است كه در برابر قضاء و مشيت خداوندى تسليم باشد. آن بنده كه به حكم قضاء خوشدل باشد، در برابر جريان آن مشيت ، اجرى بزرگ خواهد گرفت ولى آن كس كه نسبت به قضاء و مشيت ناخشنود بود، حكم قضا بر سرش فرود خواهد آمد و هيچگونه پاداشى هم او را نباشد.
خواجه نصير الدين طوسى رحمة الله عليه در كتاب اوصاف الاشراف در باب تسليم چنين فرمايد: قال الله سبحانه و تعالى : فلا و ربك لايؤ منون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما (401)
تسليم ، باز سپردن باشد، و در اين موضع ، مراد از تسليم آن است كه هر چه سالك ، آن را نسبتى بخود كرده باشد، آن را با خدا مى سپارد و اين مرتبه ، فوق توكل است ؛ چه در توكل كارى ، كه با خداى مى گذارند، به مثابه آن است كه او را وكيل مى كنند. پس سالك تعلق خود را به آن كار، باقى مى داند و در تسليم ، قطع آن تعلق مى كند، تا هر امرى كه آن را متعلق به خود مى شمرد همه را متعلق به او داند و اين مرتبه فوق مرتبه رضا است . چه در مرتبه رضا، هر چه خدا كند، موافق طبع او باشد، و در اين مرتبه طبع خود و موافق و مخالف طبع خود، جمله با خداى سپرده باشد. او را طبعى نمانده باشد تا آن را موافقى و مخالفى باشد. لايجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت از مرتبه رضا باشد و يسلموا تسليما از بالا آن مرتبه و چون محقق سالك به نظر تحقيق نگرد، خود را نه در حد رضا داند و نه در حد تسليم ، چه در هر دو، خود را به ازاى حق تعالى مرتبه اى نهاده است تا او راضى باشد و حق مرضى و او مؤ دى باشد و حق ، قابل و اين اعتبارات ، آنجا كه توحيد باشد، منتفى شود.
در دايره ها ما ز پوست پوشان توئيم
در دايره حقله بگوشان توئيم
گر بنوازى به جان خروشان توئيم
ور ننوازى هم از خموشان توئيم
مراقبت : 
حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام در دعائى از خداوند خود، چنين مساءلت كرده است : زين ارواحنا بالمراقبة و نور اشباحنا بالموافقة يعنى : پروردگارا ارواح ما رابه زيور مراقبت آراسته فرما، و اشباح مارا به نور موافقت روشنائى بخش .
دولت طلبى دمن دل را مده از دست
شايد كه برون آيد از اين بيضه همايى
يك چشم زدن غافل از آن شاه مباشيد
شايد كه نگاهى كند آگاه مباشيد
خواجه نصير الدين طوسى اعلى الله مقامه در كتاب : اوصاف الاشراف در باب محاسبه و مراقبه آورده است : و اما مراقبت آن است كه هميشه ظاهر وباطن خودنگاهدارد، تا از وى چيزى در وجود نيايد كه حسناتى كه كرده باطل گرداند يعنى : ملاحظت احوال خود، دائم بكند تا بر معصيتى اقدام ننمايد، نه در آشكارا و نه در پنهان در شاغلى او را از سلوك راه حق باز ندارند، نه قوى و نه ضعيف و اين معنى هميشه پيش خاطر خود بدارد: واعلموا ان الله يعلم ما فى انفسكم فاحذروه (402) تا آنگاه كه به مرتبه وصول به مطلب رسد والله يوفق من يشاء من عباده انه اللطيف الخيبر .
يكى از عرفا گويد: المراقبة ان يصير الغالب على العبد ذكره بقلبه و يلعم ان لاله تعالى مطلع عليه فيرج اليه فى كل حال ويخاف سطوات عقوبته فى كل نفسه و مهابته فى كل وقت
:
يعنى : مراقبت آن است كه ياد خداوند در دل بنده چيره گردد و بنده بداند كه پروردگار متعال بر او آگاه است و در پى اين ايمان ، خداوندا را مرجع امور و احوال خويش بداند و از شدت عذاب وعقوبت او و از مهابت و مخافت او پيوسته در هراس و بيم باشد.
وصف المراقبة للعبد يحمد اذا كان مراقبته لربه و قلبه و ذلك بان يعلم ان الله تعالى رقيبه و شاهده فى كل حال و يعلم ان نفسه عدو له ان الشيطان عدو له و انما ينتهزان الفرص حتى تحملانه على الغفلة و المخالفة فياخذ منهما حذره بان يلاحظ مكا منهما و تلبيسهما و مواضع انبعاثهما حتى يسد عليهما المنافذ و المجارى فهذا مراقبته
يعنى : مراقبت و مواظبت بنده ، ستوده و سزاوار است آنگاه است كه بنده خدا نسبت به پروردگار خود و قلب خويش مراقبت نمايد بدين صورت كه به يقين بداند كه خداوند متعال مراقب و شاهد احوال اوست و نيز بداند كه نفس اماره وشيطان دو دشمن اويند و پيوسته مترصدند كه اورا به غفلت و مخالفت با حق وادار كنند. پس بنده خدا بايد كه از اين دو دشمن دورى كند و كمينگاهها و تلبيسهاى آن ها را بشناسد، و مراقب مظان تحريكات آنها باشد تا آنكه طريق نفوذ و مجارى آن ها را بر خويشتن بندد و مانع گردد. اين است معنى مراقبت بنده خدا.
بيدارى شب ها و تضرع و زارى 
قال الله تعالى تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون (403) يعنى : پرهيزگاران (شب هنگام ) پهلو از بستر برگيرند و پرورگار خود را از روى ترس و اميد بخوانند و از آن چه روزيشان كرديم ، انفاق كنند.
بيت :
شب خفتگان كه وصل تو دارند، آرزو
خواب نديده اى است كه تعبير مى كنند
نيز خداوند متعال در صفات پرهيزگاران فرمايد: كانوا قليلا من الليل و ما يهجعون و بالاسحارهم يستغفرون (404) يعنى : كمى از شب را به خواب مى رفتند، و در سحرگاهان ، به استغفار و معذرت مى پرداختند.
شبها تو چو شمع كن به بيدارى خوى
تا شاهد اميد نمايد به تو روى
غافل منشنين كه نيست غير از شب تار
آن ابر سيه كه فيض مى بارد از اوى
معاذبن جبل گويد: در جنگ تبوك ، شدت گرما بر ما زور آور شد و مردم ، هر يك به گوشه اى رفتند من كه در كنار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودم ، به حضرتش نزديكتر شدم و عرضه داشتم : اى رسولخدا صلى الله عليه و آله مرا به كارى راهنمايى فرما كه به بهشتم رساند و از دوزخم وارهاند. فرمود: از چيزى بزرگ پرسيدى ولى در عين حال اگر خدا بخواهد، هر دشوارى را آسان خواهد كرد. اى معاذ، خداى را بپرست ، و هيچ چيز را شريك او قرار مده ، نماز را به پاى دار و زكات واجب خود را بپرداز و ماه رمضان روزه بدار، اينك اگر بخواهى از ابواب خير به تو خبر خواهم داد. عرضه داشتم : آرى ، اى پيامبر خدا، آنگاه فرمود: روزه سپر بازدارنده از آتش دوزخ است و صدقه ، معاصى را فرو مى پوشد، و شب زنده دارى مرد در عبادت پروردگار موجب رضايت حضرت حق است . سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند: تتجا فى جنوبهم عن المضاجع .
در كتاب من لايحضره الفقيه ازحضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه : من قال فى وتره اذا اوتر المستغفرين بالاسحار و وجبت له المغفرة من الله عزوجل يعنى : هر كس كه در نماز شب خود، آنهنگام كه نماز وتر مى گذارد، هفتاد مربته بگويد: استغفرالله و اتوب اليه و بر ينكار مديت يكسال مداومت نمايد، خداوند متعال نام او را از جمله مستغفرين بالاسحار (405) نوشته و مغفرت و آمرزش حق تعالى شامل او مى گردد.
در كتاب خصال صدوق از سهل بن سعد حديث است كه جبرائيل به خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و عرضه داشت : يا محمد عش ما شئت فانك ميت واحبب من شئت فانك مفارقه و اعمل ما شئت فانك مجزى به او اعلم ان شرف الرجل قيامه بالليل و عزه استغناؤ ه عن الناس
يعنى : اى محمد، هر چه خواهى در جهان بزى ، ليكن سرانجام كار، مرگ است و هر كه را كه مى خواهى ، دوست بدار، اما عاقبت كار، فراق و جدايى است كه و هر كار كه خواهى بكن كه به هر حال جزاى آن به تو خواهد رسيد، ليكن بدان كه در اين ميانه شرف آدمى در شب زنده داريها و عبادتهاى شبانه اوست و عزت او رد بى نيازى جان او از مردمان است .
محمد بن سنان از مفضل روايت كرده است كه از مولاى خود حضرت امام جعفر صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: يكى از جملى كه خداوند در مناجات ، به حضرت موسى فرموده آن است : يابن عمران ، كذب من زعم انه يحبنى و اذا جنة الليل نام عنى اليس كل محب يحب خلوة حبيبه ها انا اذا يابن عمران مطلع على احبائى اذا جهمهم الليل حوالت ابصارهم فى قلوبهم و مثلت عقوبتى بين اعينهم يخاطبونى عن المشاهدة و يكلمونى عن الحضور يابن عمران ، هب لى من قبلك الخشوع و من بدنك الخضوع و من عينيك الدموع فى ظلم الليل و ادعنى فانك تجدنى قريبا مجيبا
يعنى : اى پسر عمران ، دروغ گفته است آن كس كه خود را دوستدار من تصور كرده است وچون شب فرا رسد به خواب راحت فرو مى رود. مگر نه آن است كه هر دوستدار در آرزوى خلوتى است كه با محبوب خود باشد؟ اى پسر عمران ، بدان كه من بر حال دوستان خود آگاهمم و مى دانم كه چون شب ، پرده بر جهان مى كشد، چشم دلشان به سوى قلبهايشان ، متوجه مى گردد، و عذاب مرا در پيش ديدگان خود، مجسم مى سازند و مرا در مقام مشاهده مخاطب قرار مى دهند و در مقام حضور با من سخن مى گويند. اى پسر عمران ، خشوع قلب و خضوع جسم و اشك چشم خويش را در سياهى شبها، بر من نثار كن و آنگاه مرا بخوان ، تا دريابى كه تا چه حد به تو نزديكتر و ترا اجابت مى كنم ..
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: ثلثة فخرالمؤ من و زينة فى الدنيا و الاخرة : الصلوة فى آخر الليل و ياءسه مما فى ايدى الناس و ولاية الامام من آل محمد عليهم السلام يعنى : سه چيز موجب فخر مؤ من و زينت دنيا و آخرت است : نماز در اواخر شبها (406) و نااميدى و عدم توجه به آنچه در نزد مردم است و بالاخره ولايت و محبت و پيروى از امام خاندان محمدى سلام الله عليهم
.
اين منكدر روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : خيركم من اطعم الطعام و افشى السلام و صلى بالليل و الناس نيام يعنى : بهترين كس از ميان شما آن است كه اطعام كند وبا آهنگ بلند، سلام گويد و آن گاه كه چشم مردمان به خواب رفته است ، به نماز شب و تهجد برخيزد.
بيت :
مخسب در دل شبها كه فيض قافله اى است
كه از كمينگه شبهاى تار مى گذرد
در كتاب فقه الرضا آمده است كه : حافظوا على صلوة الليل فانها حرمة الرب تدر الرزق و تحسن الوجه و تضمن رزق النهار و طولواالوقوف فى الوتر فانه روى ان من مداومت كنيد، زيرا كه نماز شب ، احترام به ساحت اقدس پروردگار است موجب افزايش روزى مى گردد و چهره را زيبا مى سازد و رزق آن روز را ضمانت ميكند در نماز وتر درنگ و وقوف بسيار كنيد؛ زيرا كه در حديث آمده است كه : هركس كه در نماز وتر خود، درنگ بسيار كند، وقوف و درنگش در محشر و روز قيامت ، اندك خواهد گشت .
آن چه بر مائده فيض بر اين نه طبق است
روزق جمعى است كه در پرده شب بيدارند
امام صادق عليه السلام فرمود: ان الحسنات يذهبن السيئات (407) قال : صلوة الليل تكفرما كان من ذنوب النهار

يعنى : حسنات آدمى ، گناهان او را از ميان مى برد فرمود: نماز شب ، گناهانى را كه انسان در روز مرتكب شده است ، فرو مى پوشاند.
در كتاب دعوات راوندى از حضرت على بن ابيطالب عليه السلام نقل شده است كه فرمود: قيام الليل مصحة للبدن يعنى : شب زنده دارى به عبادت تندرستى مى آورد.
و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مى فرمايد: عليكم بصلوة الليل فانها سنة نبيكم و مطردة الداء عن اجسادكم يعنى : نماز شب را مواظبت و مداومت كنيد؛ زيرا كه سنت پيامبر شماتت و از تنتان ، بيمارى و درد را زائل مى سازد.
شعر:
يا مدعى الحب قم ان كنت تهوانا
و انهض الينا فهذا الوقت قدانا
كم ذى رقاد الم يعلم بان لنا
فى آخر الليل قبل الفجر احسانا
و اهجر كراك و خلى الفرش عاطلة
و انهض الينا ولاتنسى ء فتنسانا
نحن الذى نتجلى فى الظلام كمانشاء
فاسمع و كن للذكر يقضانا
لاشغلنك عنا غيرنا فلنا
حسن الوفاء لمن وافى و وافانا
طوبى لمن قام قبل الفجر مجتهدا
و يقطع الليل تسبيحا و قرآنا
يعنى اى آنكه دعوى محبت ما دارى ، اگر به حقيقت دوستدارمايى برخيز كه وقت فرا رسيده است .
چه بسيار خفته و خواب گرفته كه نمى داند ما را به پايان شبها و پيش از طلوع فجر، احسانها و نيكوكاريهاست .
از خواب بگذر و بستر بگذار و به سوى ما آى ، و در اينكار تاءخير مكن تا فراموشمان نكنى .
مائيم كه در تاريكى شب آنگونه كه بخواهيم تجلى مى كنيم ، پس بنيوش و با ياد ما بيدار و هشيار باش .
مباد كه هرچيزى جز ما بر خاطر تو چيره گردد كه ما را نسبت به وفا كيشان وفادار، وفاداريهاست .
خوشا آن كس كه به كوشش هر سحرگاه بيدار باشد و راه شب را با تسبيح خدا و تلاوت قرآن بسپارد.
بيت :
و لم يكن فى الشبابى
من سهر و العين كالسحابى
مجتنب الحيوان و الاحوال
و الخلق الدنيا و الاموال
و ذاكرا لله غير غافل
مشتغل عن غير بالنوافل
فعيشه المحو فى المذكور
فنا فنا هذا لك المنظورى (408).
سكوت و خاموشى 
حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: الصمت حكمة و السكوت سلامة والكتمان طرف من السعادة يعنى : سكوت حكمت و فرزانگى است و خاموشى سلامت از گرفتارى و رازدارى ، بخشى از سعادت و نيكبختى است .
و در حديث قدسى وارد شده است :
و ما اول العباده ؟ قال : الصمت و الصوم يا احمد ان العبد، اذا جاع بطنه و حفظ لسانه عمله الله الحكمة فانكان كافر تكون حكمة عليه حجة و وبالا عليه و ان كان مؤ منا تكون حكمة له نورا و برهانا و شفاء و رحمة و يعلم ما لم يكن يعلم و يصر ما لم يكن يبصره . اول ما يبصره عيوب نفسه حتى يشتغل بها عن عيوب غيره و بصره دقايق العلم حتى لايدخل عليه الشيطان يا احمد ليس شى ء من العبادة احب الى من الصمت و الصوم فمن صام و لم يحفظ لسانه كان كمن قام و لم يقراء فى صلوته فاعطيه اجر القيام و لم اعطه اجر القرءة : يا احمد هل تدرى متى يكون العبد عابدا؟ قال : لا يا رب ، قال : اذا اجتمع فيه سبع خصال : ورع يحجزه عن المحارم و صمت يكفيه عمالا يعنيه و خوف يزداد كل يوم بكاؤ ه و حياء يستحيى منى فى الخلاء و اكل ما لابد منه و يبغض الدنيا لبغضى لها و حب الاخيار اياهم
يعنى : اى احمد هر آينه به ذائقه جانت حلاوت گرسنگى و سكوت و بهره هايى را كه از اين دو حالت نصيب انسان مى گردد مى چشيدى عرضه داشت : پروردگارا از گرسنگى آدمى چه نتايجى است ؟ فرمود: از جوع و گرسنگى حكمت و قدرت نگاهدارى ، قلب و تقرب به درگاه من و اندوه مدام و سبكبارى ميان مردمان و حقگوئى و بى اعتنايى به سختى و سستى زندگانى ، حاصل مى شود. اى احمد، بر تو باد كه سكوت و خاموشى پيشه سازى كه آبادترين مكان ها، قلب مردم صالح و خاموش است و ويرانه ترين آنها قلوب مردمى است كه در آنچه به آنان مربوط نيست سخن مى گويند. اى احمد! عبادت را ده جزء است و نه جزء آن ، طلب روزى حلال است اگر آب و خوراكت پاك و پاكيزه باشد، در حفظ و حمايت من قرار خواهى گرفت عرضه داشت : پروردگار من ، نخستين جزء بندگى چيست ؟ فرمود: سكوت و روزه دارى اى احمد، اگر بنده اى اندرون از طعام ، خالى و زبان از گفتار نگاه دارد، به او تعليم حكمت خواهم كرد؛حال اگر كافر باشد، اين حكمت مايه خسران وى گردد و عليه او حجت شده و كرد، حال اگر كافر باشد اين حكمت مايه خسران وى گردد و عليه او حجت شده و و بالش ‍ شود و لى اگر مؤ من باشد، حكمتش سبب نور و برهان و شفاء و رحمت و دانائى او به آنچه نمى دانسته خواهد شد و آنچه را نمى ديده ، خواهد ديد. آنگاه نخستين چيزى كه بر آن وقوف خواهد يافت عيوب خويش است كه با چنين بينش ، ديگر به عيب ديگران نخواهد پرداخت بارى او را چنان به دقايق علوم و دانشها، بصيرت خواهم داد كه ديگر شيطان را بر او واسطه اى باقى نماند. اى احمد، هيچ عبادتى نزد من ، محبوبتر از سكوت و روزه دارى نيست ؛ليكن آن روزه دار كه زبان خود را نگاه ندارد، همانند كسى است كه به نماز مى ايستد اما به ذكر و قرائت نمى پردازد؛چنين كسى را اجر قيام هست ولى از پاداش ذكر بى نصيب خواهد بود. احمد دانى كه بنده من چه زمان عبادتگزار من است ؟ عرضه داشت : نه اى پروردگار من ، فرمود: آنگاه كه در وى هفت خصلت باشد: ورع و تقوايى كه او را از ارتكاب محرمات باز دارد و سكوتى كه با آن ، از گفتار بيهوده دورى كند و خوفى كه از زاريش هر روز افزونتر سازد و حيائى كه سبب شود از خداى خود در خلوت نيز شرمگين باشد واز غذا به مقدار كافى قناعت ورزد و نسبت به دنيا و مظاهر آن به ديده دشمنى بنگرد همان گونه كه مبغوض من است ، به نيكان و صالحان ، محبت كند همانطور كه محبوب منند.
حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: من علامات الفقه ، الحلم و العلم و الصمت ان الصمت باب من ابواب الحكمة ان الصمت يكسب المحبة و هو دليل على الحصر يعنى : حلم و بردبربارى و سكوت از نشانه هاى فهم و فراست آدمى است . سكوت و خاموشى درى از درهاى حكمت است . خاموشى جلب محبت مى كند و انسان را به خير و صلاح رهنمون مى گردد .
از رسول خدا صلى الله عليه و آله منقول است كه : عليك بطول الصمت فانه مطردة الشيطان ، و عون لك امر دينك يعنى : بر تو باد به سكوت فراوان كه خاموشى ، شيطان را از آدمى دور مى سازد و تو را در امر دين ، كمك و مساعدت خواهد كرد.
سبط اكبر امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود: نعم العون الصمت فى مواطن كثيرة و ان كنت فصيحا يعنى : هر چند سخندان باشى ، سكوت و خاموشى در بسيارى از موارد، ترا نيكو مددكارى است .
اينك بدان اى عزيز، كه سكوت اگر همراه باتفكر در عظمت ذات و صفات معبود لايزال باشد، از بهترين عبادتهاست كه امام صادق عليه السلام فرمود: ما عبدالله شى ء افضل من الصمت و المشى اليه بيته يعنى : خداوند متعال به عبادتى والاتر از سكوت و اعتزال ، عبادت نگرديده است ليكن اگر سكوت آدمى با تفكر باشد، موجب حفظ نفس او از دوزخ است و او را از تبعات گفتار بيهوده و يا سخن حرام و غيبت و تهمت ، مصون مى دارد. خداوند فرمايد: ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد (409). يعنى : هر سخن كه از دهان آدمى برآيد، فرشتگانى مراقب و مواظب آن مى باشد.
دم فرو بر بند كز يك گفتنك
- زنار اين تحت الحنك
قال على عليه السلام : كل سكوت ليس فيه فكرة فهو سهو يعنى هر سكوتى كه توام با تفكر نباشد، سهو است
قال الكاظم عليه السلام : دليل العقل التفكر و دليل التفكر الصمت يعنى : نشانه عقل ، تفكر است و نشانه و علامت تفكر، خاموشى است .
استغناء طبع و ياءس از ماسوى 
در كتاب عدة الداعى از محمدبن عبدالله بن على بن الحسين عليه السلام روايت شده است كه از عم ارجمند، خود، حضرت جعفربن محمد عليهما السلام شنيدم كه از پدر خود و او از جد خود و او از پدرش حسين بن على عليهما السلام و او از اميرالمؤ منين عليه السلام و او از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرد كه : خداوند متعال به يكى از انبياء وحى فرمود: عزتى و جلالى لاقطعن امل كل آمل امل غيرى بالياءس و لاكسونه ثوب مذلة فى الناس و لابعدنه عن قربى و فضلى يومل عبدى فى الشدائد غيرى و الشدائد بيدى و يرجو سواى وانا الغنى الجواد، بيدى مفاتيح الابواب و هى مغلقة و بابى مفتوح لمن دعانى . الم تعلموا ان من دهمته نائبة لم يملك كشفها عنه غيرى فمالى اراه يؤ مله معرضا عنى و قد اعطيته بجودى و كرمى مالم يساءلنى فاعرض عنى ولم يساءلنى و ساءل فى نائبته غيرى و انا الله بالعطية قبل السماءلة افساءله ولااجود كلا اليس الجود و الكرم لى اليس الدنيا و الاخرة فلو ان اهل سبع السموات و الاررضين ساءلونى جميعا فاعطيت كل و احد منهم مساءلته ما نقص ذلك من ملكى مثل جناح البعوضة و كيف ينقض ملك انا قيمه فيابؤ سا لمن عصانى و لم يراقبنى
يعنى : سوگند به عزت و جلالم كه به يقين و حتم اميد، هر كس را كه در ديگرى جز من دل بسته باشد، به نااميدى خواهم كشيد و در ميان خلق ، جامه ذلت و خوارى بر او خواهم پوشانيد و از نعمت قرب و نزديكى به خود و فضل و رحمتم ، دورش خواهم ساخت ايا بنده من در شدايدى كه به مشيت من بر او وارده شده ، به ديگرى چشم اميد بسته است ؟ و من آن بى نيازى عطا بخشى هستم كه كليد همه درهاى بسته در دست من است و در خانه من است كه به روى خواهندگان و خوانندگان ، باز و مفتوح است : مگر نمى دانيد كه هر كس به مشكلى گرفتار آيد، كسى جز من ، قادر به حل نيست ؟ مگر نه آن است كه آنچه از من نخواسته اند، با بزرگوارى و كرم خويش ، به آنان اعطا كرده ام ، پس چه شده كه حل معضل و كشف مهم خود را از ديگرى ، مى جويند و راه ، به سوى درگاه من نمى پويند؟ منم آن كه خدا به بندگان خود، پيش از آنكه بخواهند، مى بخشم ، آيا از من خواسته اند كه نداده باشم ؟ هرگز مگر وجود و كرم ، به كسى جز من تعلق دارد؟ مگر دنيا و آخرت در دست كسى ديگر است ؟ اگر تمام سكنه آسمانها و زمين ها هر چه از من خواهند، به ايشان دهم به قدر بال پشه اى از ملك من ، كم و كسر نخواهد گرديد. مگر ممكن است ملكى كه در قيمومت من است نقصان و كاستى پذيرد؟ وه كه چه سختى ها و عقوبت هاست آن كس را كه فرمان مرا عصيان كند و در برابر من مراقبت و مواظبت لازم مبذول ندارد.
قريب به مضامين روايت فوق ، در كتاب كافى از حسين علوان چنين نقل شده است : قال : كنا فى مجلس نطلب فيه العلم و قد نفدت نفقتى فى بعض الاسفار قال لى بعض اصحابنا: من تومل لما قد نزل بك ؟ فقلت : فلانا فقال : اذا والله لايسعف حاجتك ولاتبلغ املك و لاينجح طلبتك قلت : و ما علمك رحمك الله ؟ قال : ان اباعبدالله عليه السلام حدثنى انه قراءفى بعض ‍ الكتب ان الله تبارك و تعالى يقول : و عزتى و جلالى و مجدى و ارتفاعى على عرشى لاقعطن امل كل مؤ مل من الناس غيرى بالياءس و لاكسونه ثوب المذلة عندالناس و لانحينه من قربى و لابعدنه من وصلى ايومل غيرى فى الشدائد و الشدائد بيدى و يرجو غيرى ، و يقرع بالفكر باب غيرى و بيدى مفاتيح الابواب و هى مغلقه و بابى مفتوح لمن دعانى فمن ذاالذى املنى لنوائبه فقطعته دونها و من ذاالذى رجانى لعظيمة فقطعت رجاه منى جعلت آمال عبادى محفوظه فلم يرضوا بحفظى و ملاءت سمواتى ممن لايمل من تسبيحى و امرتهم ان لايلقوا الابواب بينى و بين عبادى فلم يثقوا بقولى الم يعلم من طرقه نائبة من نوائبى انه لايملك ثم انتزعته عنه فلم يساءلنى رده و ساءل غيرى افيرانى ابدا بالعطايا قبل المساءلة ثم اسال فلا اجيب سائلى ؟ ابخيل انا فيبخلنى عبدى ؟ اوليس الجود و الكرم لى ؟ اوليس العفو و الرحمة بيدى ؟ اولست انا محل الامال ؟ فمن يقطعها دونى ؟ افلا يخشى المؤ ملون ان يؤ ملوا غيرى ؟ فلوا ان هل سمواتى و اهل ارى املو جميعا ثم اعطيت كل واحد منهم مثل ما امل الجميع ما انتقض من ملكى مثل عضو ذرة و كيف ينقص ملك انا قيمه فيابوسا للقانطين من رحمتى و يابوسا لما عصانى و لم يراقبنى
يعنى : حسين بن علوان گويد: وقتى در محل درسى تعلم مى كرديم ، و اتفاقا خرجى من در آخر سفر پايان يافت يكى از دوستان گفت : مشكل مخارج خود را وسيله چه كسى حل خواهى كرد؟ گفتم : اميدم به فلان كس است گفت : پس به خدا سوگند كه حاجت روا نخواهى شد و اميدت ثمر نخواهد داد. گفتم : خدايت رحمت كند از كجا مى گوئى ؟ گفت ؛از آنجا كه وقتى حضرت اباعبدالله عليه السلام به من فرمود: در كتابى خواندم كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است : قسم به عزت و جلال و عظمتم و قسم بر قدرت و استيلائى كه بر عرش دارم ، بى شك اميد و آرزوى هر آرزومندى را كه دل در ديگرى به جز من بسته است به نااميدى خواهم كشيد و در ميان خلق ، به جامه ذلت و خوارى بر او در خواهم پوشانيد و از مقام قرب و وصل خويش دورو مهجورش خواهم ساخت . آيا بنده من ، در شدائد و سختى ها كه به خواست و مشيت من در اختيار من است به ديگرى اميد، بسته است و در ديگرى ، را مى كوبد؟ با آنكه كليد همه درهاى فرو بسته در دست من است و آستان من به روى خوانندگان گشاده است . كيست كه از من چيزى خواسته و يا در مشكلات اميد در من بسته باشد، كه نااميدش ‍ ساخته باشم ؟ و آن كسى كه در مهمى ، به من رو كرده باشد كه به آرزويش ‍ نرسانده باشم ؟ آرزوهاى بندگان را من ، خود حفظ و رعايت مى كنم ؛آيا آن به اين حفظ و رعايت خشنود و راضى نمى گردند؟ آسمانها آكنده از تسبيح گويان منند كه هرگز از تقديس دلزده و خسته نمى شوند به آنان فرمان داده كه درهاى ارتباط را ميان من و بندگانم مسدود و روبسته نگذارند؛باز هم بندگان به قول من ، اعتماد و وثوق نمى كنند؟ آيا آن كسى كه به مشيت من ، به مصيبتى مبتلا گرديده ، نمى داند كه تا اذن ندهم ، هيچ كس را توانائى حل مشكل او نيست ؛ پس چه شده كه از من ، روى بر تافته است ؟ پيش از آنكه از من خواسته باشد، نعمت ها به وى عطا كرده ام ، حال كه از او باز ستانده ام ، چرا از من نمى خواهد كه دوباره به او ارزانى دارم و براى دست يافتن به آنها از ديگرى خواهش و درخواست مى كند؟ با آن همه سوابق نعمت بخشى من ، باز مى پندارد كه اگر از درگاه من حاجت طلبد، نخواهم پذيرفت ؟ ايا مرا بخيل تصور كرده است كه در خواست از من ، دريغ و بخل مى ورزد؟ مگر جود و كرم را صاحب و مالكى جز من هست ؟ مگر عفو و رحمت ، به دست ديگرى جز من است ؟ مگر من ، محل آرزوها و آمال بندگان خود نيستم ؟ آيا آن كه آرزو در ديگران بسته اند، از من نمى هراسند؟ اگر تمام سكنه آسمانها و زمين ، تمام آرزوهاى خود را ابراز دارند و من به هر يك ، همه آنچه را كه جميع ايشان درخواسته اند، عطا مى كنم ، از خزاين لايزال ملك من ، به قدر بخشى از ذره اى هم كم و كاست نخواهد شد و چگونه ممكن است ، ملكى كه من قيوم آنم نقصان پذيرد؟ وه چه سختا روزگار آنان كه از رحمت من ، ماءيوس و نااميد باشند و چه دشوارا روز آنها كه سر به عصيان من بردارند و در امر و فرمان من ، مراقبت كافى مبذول نكنند.
دعوى همت كسى كند كه گر او را
- جان به لب آيد زلال خضر ننوشد
خاك در خانقاه فقر و قناعت
- گربه دو عالم خرند او نفروشد
ور بفرستد عزيز جامه مصرش
- خرقه كند اختيار و جامه نپوشد
در حديث آمده است كه چون بت پرستان ، حضرت ابراهيم خليل عليه السلام را به جرم شكستن ، بتها به منجنيق در نشاندند، و از راه هوا او را به دل درياى آتش پرتاب كردند، در ميانه آسمان و زمين ، فرشته مقرب پروردگار، بر حضرتش پديد گرديد و پرسيد: يا خليل الله چه حاجت دارى كه بالفور به انجام ان پردازم ؟ در پاسخ فرمود: اما به تو مرا حاجتى نيست نيازم تنها به بى نيازى است و از او رازم نهان و پوشيده نيست ، او خود داند كه با بنده حاجتمند خويش چه كند. بارى بالاخره ديدى كه چسان آتش ‍ سوزان به فرمان ذات ذى الجلال بر ابراهيم ، برد و سلام و گل و ريحان شد.
بيت :
تشنه مرديم و نكرديم نظر در كف خضر
- لوحش الله از اين همت مردانه ما
نيز در كتاب كافى از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده است كه اذا اراد احدكم ان لايسال ربه شيئا الا و اعطاه فليياس من الناس ‍ كلهم و لايكون له رجاء الا عندالله فاذا علم الله عزوجل ذلك من قلبه لم يساءله شيئا اعطاه يعين اگر مى خواهيد كه هرچه از خدا طلب مى كنيد، به آن دست يابيد، بايد كه از تمام خلق ، قطع اميد كنيد، و دل تنها در خداى خود بنديد. چون پروردگار بنده خود را را در چنين رجاء بيند، او را حاجت روا خواهد فرمود.
در روايت آمده است كه : استغنوا عن الناس ولو بشوص السواك اى بغسالته او ما ينتف عندالسواك
يعنى : خويشتن از غير خدا مستغنى و بى نياز داريد ولو به مقدار رطوبتى كه در مسواك مى ماند و يا بقدر تارى كه از آن جدا مى گردد .
بيت
خلعت شاهى اگر پوشيم ننگ همت است
- تا شرف از جامه عريانى خود يافتيم