مراحل اخلاق در قرآن كريم

آيت الله عبدالله جوادى آملى

- ۲۲ -


پانزدهم: محبت

قرآن كريم در مورد محبت مى‏فرمايد:

«و من الناس من يتخذ من دون الله اندادا يحبونهم كحب الله و الذين امنوا اشد حبا لله‏» (1)

مؤمنان، به خدا دل بسته‏اند و دوستان او هستند، ولى مشركان و كافران، دوستان بتهايند; اما محبت مؤمنان به خدا از محبت‏بت پرستان به بتها بيشتر است; چون هيچ زيبايى به اندازه خدا جميل نيست و هيچ معرفتى به اندازه معرفت او كمال نيست و هيچ انسانى نيز به اندازه مؤمن، عارف نيست; از اين رو، هيچ انسانى به اندازه مؤمن، عاشق و محب نيست. محبت‏شدت پذير است و اگر چه كميت ندارد ولى داراى كيفيت است; محبت «وزن‏» ندارد ولى شدت وجودى دارد و «وزين‏» است.

علت‏برترى محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرك به بت، اين است كه بت اگر چه زيبا باشد زيبايى بصرى و سمعى يا زيبايى خيالى و وهمى دارد و درك اين زيباييها به وسيله گوش و چشم و تاثير اين محبوبها در حد وهم و خيال است; چون انسان نا آگاه، مى‏پندارد از بتان و به طور كلى از غير خدا كارى ساخته است. بنابراين، معرفت‏بت پرستها در حد توهم و تخيل و زيبايى شناسى آنها هم در حد خيال، وهم، سمع و بصر است و به همين دليل، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از يك سو و از محور وهم و خيال از سوى ديگر نمى‏گذرد; ولى مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبيعى و از راه وهم و خيال، آثار مثالى و برزخى مطلوب و محبوب حقيقى را مى‏نگرد، بلكه از راه عقل، كمال معقول و اسماى حسناى الهى را مى‏نگرد و قهرا درك او قويتر است و چون درك قويتر است مدرك هم قويتر است و چون مدرك قويتر است در نتيجه محبت هم بيشتر است.

در نبردهايى كه بين مردان با ايمان و مشركان و كافران در طول تاريخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پيروز بوده‏اند و اين بدان دليل است كه ايستادگى و مقاومت در سايه علاقه، همان ايستادگى در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان كاملتر است، علاقه آنها نيز كاملتر است و چون محبت و اشتياق و علاقه آنها كاملتر است، ايستادگى آنها نيز كاملتر و بيشتر است; و چون مقاومت و ايستادگى آنها كاملتر و بيشتر است، قهرا پيروزى هم از آن آنهاست:

«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله‏» (2) .

البته امدادهاى غيبى، نقش سازنده‏اى دارد، ولى زمينه ساز حصول آن امدادهاى غيبى همين محبتها، معرفتها، عشقها و شوقهاى وافر سالكان كوى حقيقت و معنويت است، و در هر موردى كه چنين ثمرى از نبرد با كافران به دست نيامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ايمان و قصور محبت‏بوده است.

محبت راستين و دروغين

محبت‏بر دوگونه است: محبت صادق و محبت كاذب.

محبت صادق آن است كه انسان كمال را درست تشخيص بدهد و البته وقتى به كمال آگاهى پيدا كند، به آن دل مى‏بندد مانند محبت‏به خداوند، متقابلا كمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت‏خود جذب مى‏كند و در حقيقت محبت صادق، دو جانبه است; اما محبت كاذب آن است كه انسان، نقص را كمال بپندارد و بر اساس چنين پندار باطلى به آن كمال موهوم علاقمند گردد; مانند محبت غير خدا، مخصوصا محبت عالم طبيعت، محبت كاذب و جاذبه‏اى است كه عين دافعه است; چنانكه افعيها با نفس كشيدن، برخى از حشرات را جذب مى‏كنند; اما نه براى پرورش و كمال بلكه براى هضم و نابود كردن. بنابراين، جذب آنان، جذب كاذب است.

زرق و برق دنيا نيز چنين است. انسان اگر به دنيا دل ببندد، دنيا جاذبه دارد و او را به سوى خود جذب مى‏كند; اما براى اين كه او را درهم بكوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع كند، ولى ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است‏بلكه محب آنان نيز هست و آنان را به سمت‏خود جذب مى‏كند تا آنها را بپروراند و احيا كند. از اين رو، همان گونه كه گفته شده:

الا كل شى‏ء ما خلا الله باطل

و كل نعيم لا محالة زائل (3)

در مورد محبت نيز بايد گفت هر محبتى غير از محبت‏خدا باطل و دروغين است.

اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى‏فرمايد:

دنيايى كه شما را ترك مى‏كند، پيش از اين كه شما را ترك كند، شما آن را ترك كنيد: «و آمركم بالرفض لهذه الدنيا التاركة لكم‏» (4)

در مثلها نيز آمده است: «عزل‏» از مقام به منزله طلاق مردان و حيض كارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حيض العمال‏» (5) . انسان هم سرانجام روزى از دنيا و لذايذ و مقامهاى آن عزل و محروم مى‏شود; از اين رو قرآن دنيا را خانه فريب و نيرنگ معرفى مى‏كند.

البته منظور از دنيا آسمان و زمين نيست; زيرا اينها آيات الهى و نعمت‏خداست. ذات اقدس خداوند دنيا را چنين معرفى كند: مثل دنيا اين است كه بارانى ببارد و سرزمينى، سبز و خرم شود، ولى پس از مدتى خزانى در پى آن بيايد و آن را به صورت كاهى زرد در آورد و از بين ببرد:

«كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما» (6) .

چون «مثل‏» غير از «ممثل‏» است، معلوم مى‏شود امور طبيعى مانند فصول چهارگانه، «دنيا» نيست. اينها آيات منظم و خوب است; يعنى پاييز در جاى خود به همان اندازه خوب و زيباست كه بهار در جاى خود; چون اگر پاييز و زمستانى نباشد، هرگز بهارى نخواهد بود، ولى آن «من‏» و «ما» كه چند صباحى خرمى و آنگاه پژمردگى را به دنبال دارد، «دنيا» است و چنين چيزى جاذبه‏اى دروغين دارد و هر محبتى كه در كنار جاذبه دروغين باشد و يا محبت آن محبوبى كه انسان را خوب جذب مى‏كند تا از بين ببرد، محبتى كاذب است و اصولا هر محبتى كه به غير خدا تعلق بگيرد چنين است، ولى در محبت الهى خداى سبحان لطف و فيض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضاى باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز كند. از اين رو قرآن كريم مى‏فرمايد:

«و الذين آمنوا اشد حبا لله‏» (7) .

بنابراين، اگر محبت كسى به دنيا و آخرت يا به خدا و غير خدا يكسان باشد، او به اين معنا، مؤمن نيست; زيرا معرفتش تام نيست و از همين جا معلوم مى‏شود كه محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانكه در مرحله بعد تبيين مى‏شود. چون خود محبت از فروعات بحثهاى محورى معرفت است.

نظامى گنجوى در پايان داستان «ليلى و مجنون‏» مى‏گويد: ليلى در اواخر عمر بيمار شد و طراوتش از بين رفت. او به مادرش وصيت كرد: پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستى محبوبى برگزينى، دوستى مانند من مگير كه با يك تب، همه طراوت خود را از دست‏بدهد و با يك بيمارى، همه نشاط او فرو بنشيند; دوستى بگير كه زوال‏پذير نباشد. بنابراين، معرفت، محبت‏حقيقى مى‏آورد و غفلت، محبت كاذب. در قرآن كريم در باره محبت كاذب آمده است:

«كلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة و وجوه يومئذ باسرة تظن ان يفعل بها فاقرة‏» (8)

شما متاع زودگذرى را دوست داريد و كسانى كه چنين متاعى را به عنوان محبوب، برگزيده‏اند، در روز قيامت، چهره آنها افسرده است، ولى كسانى كه خدا را به عنوان محبوب راستين پذيرفته‏اند، در آن روز چهره‏اى شادمان دارند.

نيز مى‏فرمايد:

«و تحبون المال حبا جما» (9)

شما مال را خيلى دوست داريد. كسى كه به مال، خيلى علاقه‏مند باشد، در هنگام مرگ فشار بيشترى مى‏بيند; زيرا بايد هنگام مرگ همه علاقه‏هاى دنيوى را رها كند. گاهى ممكن است اصل مال كم باشد، ولى علاقه به آن زياد باشد. آنچه در اين آيه آمده، اين نيست كه شما مال زيادى را دوست داريد، بلكه مى‏فرمايد شما به مال، خيلى دل بسته‏ايد. آنچه كه مربوط به جمع مال و «اكتناز» است در سوره «توبه‏» و بعضى از سور ديگر آمده است. در سوره توبه مى‏فرمايد:

«و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم‏» (10) .

در سوره «همزه‏» نيز مى‏فرمايد:

«ويل لكل همزة لمزة الذى جمع مالا و عدده يحسب ان ماله اخلده‏» (11)

او مالى را جمع و شمارش كرده است و هر روز كوشيده تا بر ارقام ثروت اندوخته‏اش در بانكها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت مى‏برد; بدون اين كه بتواند از آن استفاده كند و در حقيقت، انباردار ديگران است. چنين انسانى تلاش مى‏كند و مشكل قيامت را خودش تحمل مى‏كند ولى لذت بهره‏ورى از مال را عده‏اى ديگر مى‏برند و اين، خسارت بزرگى است. انسانى كه اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا مى‏كند.

محبت، محور تربيت

رسيدن به مقام «محبت‏» محصول سير و سلوك و پيمودن راه در مراحل پيشين است و انسان بر اثر آن «حبيب الله‏» مى‏شود. انسان بر اثر تمرين و فاصله گرفتن از هرگونه فريب و امر ناپايدار و دل نبستن به غير خدا، «حبيب الله‏» مى‏شود.

يكى از مبانى مهم تعليم و تربيت در اسلام، «محبت‏» است. قرآن كريم كه معلم و مربى اخلاق است مهمترين محور فضايل اخلاقى را محبت مى‏داند و امام صادق (سلام الله عليه) مى‏فرمايد: خداى سبحان پيامبر خود را با محبت الهى تاديب و تربيت كرده است:

«ان الله عز و جل ادب نبيه على محبته‏» (12) .

كار خدا تاديب است و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مودب او و مدار تاديب آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم نيز، محبت است.

هستى و همه كمالات آن نخست از مولا شروع مى‏شود نه از بنده، يعنى اين انسان نيست كه در عبادت خدا، سه راه دارد بلكه اين خداست كه براساس مصلحت‏با سه راه، انسانها را مى‏پروراند. خدا عده‏اى را براساس ترس، عده‏اى را براساس بشارت و نشاط و گروهى را براساس محبت، تربيت مى‏كند.

همان گونه كه اصل رسالت‏بر اساس

«الله اعلم حيث‏يجعل رسالته‏» (13)

است رزق موجودات نيز بر اساس حكمت است:

«الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر» (14)

«نحن قسمنا بينهم معيشتهم‏» (15)

چنانكه مى‏فرمايد:

«يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيما» (16) :

خداوند، بر اساس مشيت‏حكيمانه به برخى پسر، به برخى دختر و به‏برخى هم پسر و هم دختر مى‏دهد و به بعضى نيز فرزندى عطا نمى‏كند، در زمينه تعليم و تربيت نيز چنين است.

خداوند گروهى را براساس ترس از جهنم مى‏پروراند; آنها به گونه‏اى تربيت مى‏شوند كه فعل واجب و ترك حرام را براى اين كه در قيامت نسوزند انجام مى‏دهند; برخى را براساس شوق به بهشت مى‏پروراند كه آنها فعل واجب و ترك حرام را براى رسيدن به بهشت انجام مى‏دهند و برخى را نيز فارغ از خوف و بشارت مى‏پروراند. از اين رو بر اساس

«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون‏» (17)

مى‏توان گفت: «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يبشرون‏» و چنين انسانهايى اولياء الله هستند و خداوند آنان را بر اساس محبت مى‏پروراند; چنانكه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم‏را نيز برمدار محبت پروراند. از اين رو عبادت پيغمبر و اهل بيت (عليهم السلام) عبادت شاكرانه و محبانه بود. البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غير از بشارت و نشاط بر مدار جنت‏حسى است.

چون ادب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ماست، ما موظفيم هم در ارتباط با خداى سبحان و هم در ارتباط با خلق، برمدار محبت‏حركت كنيم، مثلا براى بسيارى از نوآموزان در طليعه امر، پيمودن راه سوم يعنى مدار محبت، دشوار است; ولى نبايد همه همت اولياى منزل يا مدرسه، اين باشد كه فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشويق يا تنبيه، تربيت كنند. البته بايد عده‏اى را بترسانند كه اگر در امتحان يا ساير برنامه‏ها، موفق نشويد، تنبيه، مردود يا اخراج مى‏شويد و عده‏اى را نيز بايد تشويق كنند كه اگر در امتحان يا برنامه‏هاى كلاس كامياب شديد، هم جايزه مى‏گيريد و هم آينده‏سازان خوبى خواهيد بود و.... اين كارها، سودمند است اما كار نهايى نيست و بايد دانش‏آموز را بر محور محبت، تربيت كرد تا دوستدار علم شود و براى مدرك، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عكس در مطبوعات و... درس نخواند.

مسئله «تخويف‏» و «تبشير» در قرآن و روايات اهل بيت (عليهم السلام) فراوان است; اما نسبت‏به افراد ضعيف، مرحله نهايى و نسبت‏به افراد متوسط، مقدمه و وسيله است، تا انسان در اوايل، از راه تنبيه و تشويق و كم‏كم بر اساس تحبيب حركت كند.

عناصر اصيل تهذيب اخلاق

چون اخلاق از علوم انسانى است، تهذيب اخلاق به دو عنصر اصيل: شناخت‏حقيقت انسان و شناخت‏سود و زيان او، وابسته است. البته اگر كسى حقيقت‏خود را بشناسد، به سود و زيان و خير و شر خود پى مى‏برد و اين دو عنصر به يك عنصر اصلى و عنصر فرعى بر مى‏گردد.

بيان مطلب اين است هيچ كس كه ذاتا از خود منزجر نيست، بلكه هر انسانى به خود، علاقمند است.

اصل دوم اين است كه هر كسى كار را براى محبوب خود انجام مى‏دهد و چون به خود، علاقه‏مند است، كار را براى خود مى‏كند. اگر انسان آن «خود» اصيل را شناخته باشد، در انتخاب هدف كار، دقيق است و آن را براى «خود» اصلى انجام مى‏دهد و انتخاب هدف كار، مراحل گوناگونى دارد:

مرحله اول اين كه انسان، «خود» اصلى را گم كرده و خود فرعى و بدلى را به جاى آن نشانده باشد و بيگانه را به جاى خويشتن خويش تلقى كند، درآن صورت، كارى كه به سود بيگانه است‏به نفع خود مى‏پندارد و آن را به سود او انجام مى‏دهد و خيال مى‏كند به نفع خود اوست و كارى كه به زيان بيگانه است‏به زيان خود مى‏پندارد و از انجام آن اجتناب مى‏ورزد; مثلا، شهوت و غضب را كه از فروعات انسانند و بايد از عقل او اطاعت كنند به جاى امير معزول، يعنى عقل مى‏نشاند. وقتى شهوت و غضب، فرمانرواى درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر كارى انجام مى‏دهد يا بايد شهوت‏پسند و يا غضب‏پذير باشد و به اين جهت دست‏به گناه مى‏زند.

مرحله دوم اين است كه زمام امر را به دست‏شهوت و غضب ندهد و بالاتر از اين بينديشد و به مرحله وهم راه پيدا كند و مقام خواه و جاه طلب باشد. او وهم را به جاى عقل نشانده و بيگانه را به جاى دوست جا داده است و از اين وهم بيگانه اطاعت مى‏كند. از اين رو ممكن است دست‏به حرام دراز نكند و بر اساس غريزه شهوت يا غضب و... كار نكند و كار خيرى را انجام دهد; ولى تظاهر و ريا كند. در اين صورت، فعلش فعل خوب ولى خود او فاعل بدى است. چون بيگانه را به جاى آشنا نشانده است. او خيال مى‏كند ريا اصل او را كه عقل باشد ارضا مى‏كند; در حالى كه دشمن را كه وهم باشد راضى مى‏كند، نه دوست را. از اين رو در روايات و ادعيه، ما را از ريا پرهيز داده و به تقوا توصيه كرده‏اند.

امام سجاد (عليه‏السلام) به خداى سبحان عرض مى‏كند:

«و لا تجعل شيئا مما اتقرب به فى آناء الليل و اطراف النهار رياء و لا سمعة و لا اشرا و لا بطرا» (18)

خدايا! به من توفيق بده تا هيچ كارى را از روى ريا و سمعه انجام ندهم.

مرحله سوم آن است كه انسان، زمام امور را به دست‏شهوت و غضب يا وهم نمى‏دهد تا گناه و ريا كند اما مى‏خواهد نام نيكى از او بماند; چون اگر نام نيكى از او در اين جهان بماند و او «زنده ياد» باشد بهتر از آن است كه «سراى زرنگار»ى از او بماند. كه البته اين، مرحله نازله خير است. چون او خود اصلى را فراموش كرده و خود فرعى را به جاى او نشانده و به آن خود فرعى، دل بسته و سعى كرده است رضاى آن را تامين كند.

اگر كسى به مرحله والاترى بار يابد و بداند، بدون اين كه بخواهد ديگران ذكر جميل او را بر زبان جارى كنند، ديگران چنين خواهند كرد، اين حساب ديگرى دارد; چنان كه خداى سبحان مى‏فرمايد:

«و جعلنا لهم لسان صدق عليا» (19)

اما عالم بودن، غير از قاصد بودن است، چنانكه خداوند گاهى ذكر جميل كسى را منشور مى‏سازد، بدون اين كه او عالم باشد. چنانكه در دعاى كميل آمده است:

«و كم من ثناء جميل لست اهلا له نشرته‏» (20) .

گاهى كسى مى‏داند كه خداوند، اين لطف را اعمال مى‏كند و به او ذكر جميل مى‏دهد، ولى گاهى او به قصد ذكر جميل، كارى انجام مى‏دهد; مانند اين كه مى‏كوشد تابلويى به نام او باشد. البته هدفش خير است و آن اين است كه ديگران به ياد او باشند و براى او طلب آمرزش و مغفرت كنند; اما اين مرحله نيز مرحله‏اى ضعيف است.

مرحله چهارم آن است كه شخص در اين فكر نيست كه ديگران از او نام ببرند; گرچه مى‏داند خدا ذكر جميل مى‏دهد. او كار را براى خدا انجام مى‏دهد. و وقتى سخن از خدا مطرح مى‏شود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.

مرحله پنجم كه بالاتر از همه مراحل گذشته است، مرحله محبت الهى و انس با خداست كه انسان، كار را نه براى ذكر جميل و يا خير بودن كار و نه براى نجات از جهنم يا دستيابى به بهشت، بلكه براى رضا و محبت و لقاى حق انجام دهد. همه اين مراحل، چنانكه در مرحله بعد تبيين خواهد شد، به شناخت‏حقيقت انسان بر مى‏گردد. اگر كسى حقيقت‏خود را بشناسد، آنچه كه به حال او سودمند يا زيانبار است مى‏شناسد و از زيانبار مى‏پرهيزد و از سودمند، استفاده مى‏كند.

خيانت‏به «خود»

از طرف ديگر، همان طور كه غش و خيانت در اموال و حقوق و اعراض ديگران نارواست، قبل از هر چيزى، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت‏به «خود» انسان هم نارواست. همان گونه كه انسان، موظف است‏با ديگران خيانت نكند، موظف است كه با خود نيز خيانت نكند; بلكه اين وظيفه نسبت‏به خود قبل از آن وظيفه است. اگر كسى شهوت و غضب را به جاى عقل عملى، و وهم و خيال را به جاى عقل نظرى، نشانده باشد، غاصب است و به خود خيانت كرده است. اين غش در معرفت است و اگر كسى در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خيانت‏خواهد شد و رعايت‏حقوق «خود» رانخواهد كرد. از اين رو دستورهاى اخلاقى، در اين زمينه فراوان است كه به جان خود خيانت نكنيد.

محبت‏به بندگان خدا

آنچه نسبت‏به «خود» گفته شد، نسبت‏به اعضاى خاندان نيز بايد رعايت كرد; مثلا انسان بايد، در محيط خانواده، به پدر و مادر محبت كند; زيرا فرزندان از سويى نوجوان يا جوانند و سرگرم تشكيل زندگى هستند، هم طراوت دارند و هم توانايى و از سوى ديگر، پدر و مادر فرسوده‏اند و جاذبه‏اى براى آنان ندارند. از اين رو دستور اكيد دينى است كه به پدر و مادر، به ويژه در دوران سالمندى آنها، احترام بگذاريد، ولى دين، به ما دستور نداده كه به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادى آنها علاقه‏مند باشيد; چون علاقه نسبت‏به آنها هست و اگر دستور مجدد مى‏آمد اين علاقه، مضاعف و به جاى اين كه راهگشا باشد راهزن مى‏شد; ولى در باره پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندى آنها چون جاذبه‏اى در آنها نيست‏به ما دستور داده‏اند كه آنان را رها نكنيد:

«و اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف‏» (21)

اگر پدر و يا مادر يا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف‏» نگوييد. در باره دنيا هم چنين است. محبت دنيا در كام همه ما چشانده شده است. از اين رو به ما دستور نداده‏اند كه به دنيا علاقه‏مند باشيد; بلكه فرمان داده‏اند كه علاقه به دنيا را تعديل كنيد.

در باره جامعه نيز به ما دستور داده‏اند كه ملت را يك واحد بدانيد و ديگران را هم مثل خود تلقى كنيد و در مسائل اجتماعى هيچ سهمى براى ديگران، كمتر از سهم خود قائل نباشيد.

ساقى به جام عدل بده باده تا گدا

غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند

اين از دشوارترين كارها اخلاق اجتماعى است كه ما براى ديگران همان سهمى را قائل باشيم كه براى خود قائليم.

در نصوص دينى ما چند چيز به عنوان «سيد الاعمال‏»، يعنى سرآمد كارها، شناخته شده است مانند: رعايت انصاف در رفتار و معاشرت با ديگران، برادرى و برابرى با ديگران و ياد مستمر خدا،

چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى‏فرمايد:

«يا علي سيد الاعمال ثلاث خصال: انصافك الناس من نفسك، و مواساة الاخ في الله عز و جل و ذكرك الله تبارك و تعالى على كل حال‏» (22) .

جامعه با اين اعمالى كه سيد ساير كارهاست‏شكل مى‏گيرد و اسلام براى اين كه ما را به «سيد الاعمال‏» برساند دستورهاى رسمى داده است; اولا تا چهل خانه را، همسايه يكديگر قرار داده و رعايت‏حقوق همسايگى را لازم شمرده است كه البته اين چهل خانه، چهل خانه هندسه فضايى است نه هندسه مسطح; بنابراين، كسانى كه در آپارتمانها و برجها زندگى مى‏كنند همان طور كه چهل خانه در چهار جهت، همسايه دارند، چهل خانه در طبقات پائين و بالا نيز همسايه دارند. در اين فضاى وسيع، انسان موظف است‏شهرى را زير پوشش حقوق مجاورت خود بگيرد.

در همين فضا همسايه مسجد بودن نيز مطرح است كه:

«لا صلاة لجار المسجد الا فى المسجد» (23)

همسايه‏هاى مسجد بايد نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لا اقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا يكديگر را در آن جا ببينيد و با اين كار، محبت و صفاى متقابلى ايجاد شود. بعد از اين كه مردم، عادت كردند نماز پنجگانه را به جماعت‏بخوانند هفته‏اى يك بار، مردم يك منطقه در يك جا براى نماز جمعه حضور پيدا كنند و سپس به آنها دستورداده شده است‏سالى دو بار نماز عيد فطر و قربان را با هم بخوانند.

اين اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگى نماز جمعه، و اجتماع عموميتر نماز عيد فطر و عيد قربان، سالى دو بار، زمينه را فراهم مى‏كند تا كنگره عظيم حج، سالى يك بار انجام شود كه در آن نه تنها مردم يك كشور، بلكه مردم كشورهاى گوناگون در كنار هم جمع مى‏شوند. به اين ترتيب، اين دين، ستون و همچنين پايه‏هاى اصيل خود را بر اساس انس و محبت‏با ديگران و تفكر اجتماعى تدوين و تنظيم كرده است و چنين جامعه‏اى هرگز نسبت‏به ديگران خيانت نمى‏كند. در حقيقت‏خيانت‏به ديگرى فرع بر غش و خيانت‏به خود است. كسى كه خود را شناخت هرگز به جامعه خيانت نمى‏كند و خيانت‏به مردم، يعنى خيانتهاى اجتماعى از خيانتهاى فردى به مراتب بدتر است.


پى‏نوشت‏ها:

1. سوره بقره، آيه 165.

2. سوره بقره، آيه 249.

3. اسد الغابة، ج 4، ص 483.

4. بحار، ج 86، ص 237.

5. الصوارم المهرقة، ص 125.

6. سوره حديد، آيه 20.

7. سوره بقره، آيه 165.

8. سوره قيامت، آيات 20-25.

9. سوره فجر، آيه 20.

10. سوره توبه، آيه 34.

11. سوره همزه، آيات 1-3.

12. بحار، ج 17، ص 3.

13. سوره انعام، آيه 124.

14. سوره رعد، آيه 26.

15. سوره زخرف، آيه 32.

16. سوره شورى، آيات 49-50.

17. سوره يونس، آيه 62.

18. مفاتيح‏الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.

19. سوره مريم، آيه 50.

20. مفاتيح الجنان، دعاى كميل.

21. سوره اسراء، آيه 23.

22. بحار، ج 66، ص 371.

23. بحار، ج 80، ص 379.