الغدير جلد ۱۰

علامه شیخ عبدالحسین احمد امينى نجفی (ره)
ترجمه زين العابدين قرباني

- ۱۳ -


گفتار در مذمت ابو حنيفه

و در برابر اين حديث سازان و گزاف گويان، افرادى به مقابله برخاسته، امامشان را مورد طعن و لعن و حمله و تكذيب قرار داده اند كه متاسفانه مقام گنجايش آن را ندارد كه فرازهاى مهم آن را ذكر نمائيم، تا چه رسد به همه آنچه را كه در اين باره آگاه مى داريم، در اينجا بياوريم و تنها به گوشه اى از آن اظهار نظرها اكتفاء مى كنيم:

عبد البر گفته است: از كسانيكه ابو عبد الله محمد بن اسماعيل بخارى، "صاحب صحيح" در كتابش به عنوان ضعفاء و متوركين موردطعن قرار داده ابو حنيفه نعمان بن ثابت كوفى است.

نعيم بن حماد گفته است: يحيى بن سعيد و معاذ بن معاذ، از سفيان ثورى شنيده اند مى گفت: گفته شده: ابو حنيفه دو بار از كفر توبه داده شد.

و نعيم از فزارى نقل كرده است كه: پيش سفيان بن عيينه بودم، خبر آوردند كه ابو حنيفه مرده است.او گفت: خدا لعنتش كند كه ريسمان اسلام را گسسته است و در اسلام، فرزندى بدتر از او پديد نيامده است، اين چيزى است كه بخارى آن را ذكر كرده است.

و نيز او در صفحه 150 از كتابش " الانتفاء " گفته است: ساجى در كتاب " العلل " در باره ابى حنيفه ذكر كرده است، كه ابوحنيفه در باره خلف قرآن توبه داده شده، او هم توبه كرده است.و ساجى از مخالفان اصحاب ابى حنيفه بوده است.و ابن الجارود در كتابش، در باره ضعفاء و متروكين گفته است: نعمان بن ثابت ابو حنيفه كه حديثش زياد و مهم است در اسلامش اختلاف كرده اند.

و از مالك، رحمه الله، روايت شده كه او در باره ابى حنيفه، همانند گفته سفيان گفته است: او بدترين مولودى است كه در اسلام پديد آمده و اگر با شمشير به جنگ اين امت آمده بوده ضررش كمتر بوده است.

وساجى گفته است كه ابو السائب گفته است: از وكيع بن جراح شنيدم كه مى گفته: ابو حنيفه را چنان يافتم كه با رسول خدا در دويست حديث مخالفت كرد و خطيب در تاريخش جلد 13 صفحه 390 آن را آورده است.و ساجى ذكر كرده است كه محمد بن روح مدائنى: از معلى بن اسد، نقل كرده كه او گفته است به ابن مبارك گفتم: مردم مى گويند تو پير و ابو حنيفه هستى، او در جواب گفت: هر چه كه مردم مى گويند درست نيست، ما پيشش مى رفتيم و او را نمى شناختيم وقتى كه او را شناختيم تركش كرديم.

و نيز گفته است: محمد بن ابى عبد الرحمن مقرى، برايم گفته است كه از پدرم شنيدم كه مى گفت: ابو حنيفه چندين بار مرا دعوت به اطراف نموده كه دعوتش را اجابت نكردم.

و در صفحه 152 آورده است كه ابو عمر گفته است:طحاوى ابو جعفر از مردى شنيد كه مى گفت: " اگر در حديثت دروغ بگوئى، بر تو باد گناه ابى حنيفه يا زفر آنها، كه از روى ظلم گرايش به سوى قياس پيدا كرده و از دين و آئين اعراض نمودند ".

و ابو جعفر گفته است: دوست داشتم كه حسنات و اجرهايشان، مال من و گناهشان بر من بوده است.

و عبد الله بن احمد بن حنبل، گفته است: سزاوار نيست از اصحاب ابى حنيفه روايت شود، و از او سوال شد كه: آيا مى شود از او روايت كرد؟

گفت: نه. منصور بن ابى مزاحم، گفته است: از مالك بن انس شنيدم كه از ابى حنيفه ياد كرد و گفت: او با دين بازى كرد، و كسى كه با دين بازى كند دين دار نيست.

وليد بن مسلم گفته است كه مالك بن انس به من گفته است: آيا از ابو حنيفه در محيط شما ياد مى شود؟ گفتم: آرى، گفت: ديگر محيط شما جاى سكونت نيست.

ابن ابى ليلى، در ضمن ابياتى، ابو حنيفه رانمونه كفر، ياد كرده و گفته است: " افراد زير، به دشمنى با مرجئه شهره اند: عمر بن ذر و ابن قيس و عتيبه دباب و ابو حنيفه، شيخ، بد و كافرند ".

و از يوسف ابن اسباط، آمده است كه: ابو حنيفه چهار صد يا بيشتر حديث رسول خدا را رد كرده است.

و از مالك، آمده است كه گفته: در اسلام مولودى مضر تر بر اهل اسلام ازابى حنيفه متولد نشده است.

و نيز ازاو كه: فتنه ابو حنيفه بر اين امت، از فتنه ابليس در هر دو ناحيه: در اطراف و آنچه را كه در نقض سنت ها وضع كرده زيان بار تر است.

و از عبد الرحمن بن مهدى، آمده است: در اسلام بعد از فتنه دجال فتنه اى بزرگتراز راى ابى حنيفه نمى دانم.

و از شريك آمده است: اگر در هر قبيله اى از قبائل، شراب خورى باشد، بهتر است از اينكه در آن، مردى از اصحاب ابى حنيفه باشد.

و از اوزاعى، آمده است: ابو حنيفه به سوى ريسمان اسلام شتافت و آن را قطعه قطعه كرد، در اسلام مولودى مضر تر بر آن از ابى حنيفه پديد نيامد.

و از سفيان ثورى، آمده است: هنگامى كه خبر وفات ابو حنيفه رسيد، گفت:

سپاس خدائى را كه مسلمين را از شرش راحت كرد، زيرا كه ريسمان اسلام را قطعه قطعه كرده بود و در اسلام مولودى شومتر از او پديد نيامده است.و نيز پيش او از ابى حنيفه ياد شد، او گفت: بدون دانش و سنت در باره مسائل اظهار نظر مى كرد.

و عبد الله بن ادريس، گفته است: ابو حنيفه گمراه و گمراه كننده است.

و ابن ابى شيبه گفت: من او را يهودى مى بينم.

و احمد بن حنبل گفته است: ابو حنيفه دروغ مى گفته و سزاوار است كه از اصحاب ابى حنيفه روايت نشود.

ابى حفص عمرو بن على گفته است: ابو حنيفه صاحب راى است، حافظ نيست.حديثش مضطرب و سست است و صاحب هوى و هوى مى باشد.

گفتارى درباره ديگر پيشوايان اهل سنت

و ديگران را مى بينى كه به نام رسول خدا روايت: " عالم قريش، كه تمام كره زمين را از دانش پر مى كند " را ساخته و آن را حمل بر محمد بن ادريس، امام شافعى ها كرده اند.

و مزنى پنداشته است كه خدا را، در خواب ديده و از او در باره شافعى سوال كرده، فرموده است:كسى كه اراده محبتم و سنتم را دارد، بر اوست كه از محمد ابى ادريس شافعى، مطلبى استفاده كند، زيرا كه او ازمن و من از اويم ".

و از محمد بن نصر ترمذى آمده، كه او گفته است: بيست و نه سال، حديث نوشتم و مسائل مالك و گفتارش را شنيدم، و نسبت به شافعى نظر خوبى نداشتم، تا هنگامى كه در مسجد النبى در مدينه نشسته بودم، چرتم گرفت، پيامبر اكرم را در خواب ديدم، عرض كردم: يا رسول الله آيا راى ابو حنيفه را بنويسم؟ فرمود: خير.

عرض كردم: راى مالک را بنويسم؟ فرمود: مادامي که با حديثم موافق باشد.عرض کردم: رأي شافعى را بنويسم؟ سرش را همانند آدم غضبناك، به خاطر گفته ام، به زير آورد و فرمود: اين را عمل به راى نبايد دانست، بلكه آن مراجعه به كسى است كه به سنتم عمل مى كند، به دنبال اين رويا، به سوى مصر حركت كردم، نوشته هاى شافعى را نوشتم.

احمد بن نصر گفته است پيامبر اكرم را در خواب ديدم، به اوعرض كردم:

يا رسول الله به كدام يك از افراد امتت در اين عصر فرمانى مى دهى كه پيروى و اعتماد كرده، مذهبش را معتقد شويم؟ فرمود: بر شما باد به محمد بن ادريس شافعى كه او از من است و خدا از او و از جميع اصحاب و يارانش و كسانى كه پيرو مرام او تا قيامت هستند خشنود دانست.دو باره عرض كردم: ديگر به كى؟ فرمود: به وسيله احمد ابن حنيل، كه فقيه پرهيزكار و زاهد است.

و از احمد بن حسن ترمذى، آمده است كه در روضه مباركه كه بودم، چرتم گرفت، رسول خدا تشريف آورد، به سويش شتافتم و عرض كردم: يا رسول الله، اختلاف در دين زياد شده، در باره راى ابى حنيفه چه فرمائيد؟ فرمود: اف بر او دستش شكسته باد، عرض كردم: در باره راى مالك چه مى فرمائيد؟ دستش را بالا برد و پائين آورد و فرمود: رسيد و خطا كردم، گفتم: در باره راى شافعى چه مى فرمائيد؟ پدرم فداى پسر عمم كه، سنتم را احياء كرد، !.

و نيز او گفته است: رسول خدا در خواب ديدم، گفتم: يا رسول الله، آيا اختلافى كه در ميان مردم است نمى بينى؟ فرمود: اختلاف درچى؟ گفتم: اختلاف در باره ابو حنيفه و مالك شافعى.فرمود: اما ابو حنيفه كه نمى شناسمش.و اما مالك كه دانش را نوشته است، و اما شافعى پس از من است و به سوى من.

و مى بينى، كه پيرو داغ ابى حنيفه، براى تقرب به امامش از طريق ابو هريرة، به نام رسول خدا چنين حديث مى سازد: " به زودى در امتم مردى پيدا مى شود كه نامش ابو حنيفه است و او چراغ امتم هست.و به زودى در امتم مردى پيدا مى شود كه نامش محمد بن ادريس است، فتنه او برامتم بيش از فتنه ابليس است.و در تعبير ديگر: " فتنه اش زيانبار تر است بر امتم از ابليس."

و محمد بن موسى حنفى قاضى دمشق، متوفى در سال 506 ه مى گفت: اگر قدرت مى داشتم از شافعى ها جزيه مى گرفتم.

و محب الدين بن محمد دمواقى حنفى، متوفى در سال 789 ه "اين همان عالم پرهيز كارى است كه در هر روز يك ختم قرآن مى كرده" داراى تعصب شديدى عليه شافعى ها بوده تا جائيكه دروغ مى ساخته و آن را عبادت مى دانسته است.

و مالكى ها، پندارهاى ديگرى را مى آوردند و روايتى را كه بعضى، به نام رسول خدا ساخته اند، روايت مى كنند: " اگر مردم، تمام كره زمين را بگرداند اعلم از عالم مدينه يابند " و آن را تطبيق بر مالك بن انس مى نمايند.

و گويا كه مدينه، پايتخت اسلام نبوده و در آن جايش از مالك و بعد از او، عالمى مورد توجه وجود نداشته است، وگويا كه خانواده پيامبر بزرگوار اسلام كه رسول خدا آنان را قرين قرآن در جانشينى قرار داده و فرموده است:

انى مخلف فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتى اهل بيتى وارث علم پيامبر عظيم الشان اسلام نبودند و گويا كه صادق آل محمد "البته همه شان راستگو بودنه اند" تنها وسيله نشر علم براى ائمه دنيا در آن روز نبوده و مالك نيز از شاگردانش نبوده است. مرد ديگرى مى آيد از ناحيه مسلمين ادعاى اجماع مى كند كه منظور از اين حديث ساختگى، مالك است غافل از اينكه طبق گفته محمد بن عبد الرحمن: احمد افضل از مالك بن انس بوده است.

و نيز، طبق گفته احمد "پيشواى حنبلى ها" ابن ابى ذئب، از مالك بن انس بر تر بوده است.

و نيز، طبق گفته يحيى بن سعيد: سفيان از هر جهت از لحاظ حديث، فقه و و زهد از مالك بر تر بوده است.

و نيز، طبق گفته عطيه ابن اسباط: هر گاه كره زمين از مانند مالك پرشده باشد، ابو حنيفه از همه آنها افقه است.

و نيز، طبق گفته شافعى و ابن بكير: ليث بن سعيد فهمى، شيخ ديار مصر، افقه از مالك است.

و ابو موسى انصارى، گفته است: از سفيان بن عيينه پرسيدم، او از ابن جريح به طور مرفوع براى ما حديث كرد: " اگر آدمى در راه طلب دانش تمام كره زمين را بگردد، از عالم مدينه، داناتر نمى يابد " و من به او گفتم: آيا ابن جريح معتقد است كه او مالك بن انس است؟ او گفت: عالم كسى است كه از خدا بترسد و ما كسى را خدا ترس ازعمرى يعنى عبد الله بن العزيز عمرى نمى دانيم.

و يحيى بن صالح گفته است: محمد بن حسن شيبانى، از مالك فقيه تر است. و احمد بن حنبل گفته است: به اين ابى ذئب رسيد كه: مالك حديث " البيعين بالخيار " را اخذ نكرده.گفت: توبه داده شود، و گرنه گردنش را بزنند، در صورتى كه مالك حديث را رد نكرده، بلكه آن را تأويل كرده است.

پس شامى گفت: كدام يك داناترند، مالك يا ابن ذئب؟ در جواب گفت:

ابن ابى ذئب در اين باره، از مالك بزرگتر است.و در دينش شايسته تر و پرهيز كارتر وپيش سلاطين او مالك، حق را بر پادارنده تر است.

و براى مالكى ها، پيرامون امامشان خواب هائى است كه پنداشته اند رسول خدا در خواب ديده، آن حضرت مالك ستوده است كه گوشه از آنها در " حليله الاولياء " جلد 6 صفحه 317 و غيره يافت مى شود.

و براى حنبلى ها، گام هاى بلندى در باره تبليغ مذهب و امامشان وجود دارد.

آنان خيالات دروغى ساختند كه گوش ها از شنيندن آنها كر مى شود، و هيچ غلوى به پايه آنها نمى رسد.و قسمتى از آنها را در همين جلد "جلد پنجم عربى صفحه 201- 198" آورده ايم و از آن جمله است چيزى را كه ابن جوزى در مناقب احمد صفحه 455 اسنادش از على بن عبد العزيز طلحى، آورده كه ربيع بن سلمان از شافعى برايم نقل كرده، كه او گفته است: اى ربيع كتابم را بگير و آن را به عبد الله بن احمد بن حنبل تسليم كن و جوابش رابرايم بياور.

ربيع مى گويد: با نامه، وارد بغداد شدم و احمد بن حنبل را هنگام نماز صبح ديدم و بااو نماز صبح خواندم، وقتى كه از محراب منحرف گرديد، نامه را به او تقديم كردم و به او گفتم: اين نامه برادرت شافعى از مصر است.احمد گفت: در آن نگريستى؟ گفتم: خير، احمد، مهر نامه را شكست و نامه را قرائت كرد، چشم هايش را اشك فرا گرفت.گفتم: چه چيزى در آن است اى ابا عبدالله؟ گفت: ياد آور شده كه رسول خدا را در خواب ديده و به او فرموده است نامه اى به ابو عبد الله احمد بن حنبل بنويس و از ناحيه ام به او سلام برسان و به او بگو: به زودى مورد امتحان قرار خواهى گرفت و بسوى خلق قرآن خوانده خواهى شد، اما اجابتشان نكنيد كه خداوند نامت را تا قيامت زنده خواهد نگاهداشت.

ربيع مى گويد: گفتم: البشاره.آنگاه جامه اش را از تن در آورد و به من داد و گرفتم و به سوى مصر حركت كردم.و جواب نامه را نيز گرفته و به شافعى تسليم نموده.به من گفت: ربيع، چه چيزى به تو داد؟ گفتم: جامه تنش را شافعى به من گفت: ما ترا با گرفتن جامه ناراحت نمى كنيم، آنرا تر كن آبش را به ما بده تا با شما در آن شريك باشيم.

و بشكل ديگر نيز آن را روايت كرده و در آن آمده است: ربيع گفت: آنرا شستم و آبش رابه او دادم و آن در ظرفى ريخت و مى ديدم كه هر روز از آن بر مى داشت و به عنوان تبرك به صورتش مى ماليد.

و فقيه احمد بن محمد ابو بكر يازودى، گفته است: وارد عراق شدم و كتاب- هاى اهل عراق را نوشيم و كتب اهل حجاز را نيز نوشتم و از زيادى اختلاف آنها، ندانستم كه كدام يك را بگيرم تا اينكه گفته است:

و از زيادى اختلاف آنها، جماعت را ترك كرده با حال اندوه خارج شدم، و شب را با اندوه بسر مى بردم، وقتى كه نيمه هاى، شب شد، برخاستم وضو، گرفتم و دو ركعت نماز خواندم وگفتم خدايا مرا به چيزى كه دوست دارى و مى پسندى هدايت فرما، آن گاه به رختخوابم برگشتم، در خواب ديدم كه رسول خدا از در بنى شيبه داخل مسجد الحرام شد و پشتش را به كعبه تكيه داد و ديدم كه شافعى و احمد بن حنبل در طرف راست رسول خدا قرار دارند كه آن جضرت به روى آنها تبسم مى فرمايند.و " بشر مريسى " نيز ديدم كه در طرف چپ پيامبر اكرم قرار دارد ولى گرفته است، گفتم: يا رسول الله از كثرت اختلاف اين دو مرد نمى دانم چه كنم، و كدام يك را بگيرم؟ به سوى احمد و شافعى اشاره فرمود و گفت: اينان كسانى هستند كه با آنها كتاب و حكم و نبوت داديم، آنگاه اشاره به بشر مريسى فرمود و گفت: اگر اينان به آن كافر شوند، قوم ديگرى را به آن موكل نموديم كه نسبت به آن كافر نيستند.

ابو بكر يازودى مى گويد: بخدا قسم وقتى كه اين خواب را ديدم، فردايش هزار دينار صدقه دادم و دانستم كه حق با شيخين است.

و غلو حنبلى ها در باره امامشان به حدى رسيده كه مدينى، در باره اش گفته است: خداوند اين را بادو مرد، عزت بخشيد كه سومى ندارند آنها عبارتند از: ابو بكر صديق در روز رده و احمد بن حنبل روز محنت.

هيچ كس بعد از رسول خدا در باره رواج اسلام، چنانكه احمد بن حنبل قيام نموده اقدام نكرده است.

ميمونى مى گويد: به او گفتم اى ابا الحسن حتى ابو بكر صديق؟ گفت: حتى او، زيرا ابو بكر صديق يار و ياور داشته، امااحمد بن حنبل بدون يار و ياور بدان قيام كرده است.

و در برابر آنها افرادى مثل ابى على حسين بن على كرابيسى شافعى، متوفى در سال 245 يا248 ه قرار دارد كه بر امام احمد اعتراض مى كرد و هنگامى كه سخنش را در باره قرآن شنيد گفت: به چه عمل كنيم به گفتار اين بچه؟ كه اگر بگوئيم مخلوق است مى گويد بدعت است واگر بگوئيم غير مخلوق است، باز مى گويد بدعت است.