تفسير نمونه جلد ۲۷

جمعي از فضلا

- ۷ -


درسـت اسـت كـه مـراسم حج با اكثر شاخ و برگهايش در ميان عرب جاهلى نيز - به خاطر اقـتـدا بـه سـنت ابراهيم - رواج داشت ولى آنها چنان با خرافات آميخته شده بود كه بعيد به نظر مى رسد قرآن به آن سوگند ياد كرده باشد.
با توجه به مجموع اين جهات ما مدنى بودن آن را ترجيح مى دهيم . از آنچه گفتيم ضمنا مـحتواى سوره نيز روشن شد كه در آغاز سوگندهاى بيدار كننده اى را ذكر مى كند، و بعد از آن سـخـن از پـاره اى از ضـعـفـهـاى نـوع انـسـان هـمـچـون كـفـر و بخل و دنياپرستى به ميان مى آورد، و سرانجام با اشاره كوتاه
و گويائى به مساءله معاد، و احاطه علمى خداوند به بندگان ، سوره را پايان مى دهد.
در فـضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده است : من قـراءهـا اعـطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من بات بالمزدلفة ، و شهد جمعا: هر كس آن را تـلاوت كـنـد به عدد هر يك از حاجيانى كه (شب عيد قربان ) در مزدلفه توقف مى كنند و در آنجا حضور دارند ده حسنه به او داده مى شود و
در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مى خوانيم : من قراء و العاديات و اءدمن قـرائتـهـا بـعـثه الله مع امير المؤ منين (سلام الله عليه ) يوم القيامة خاصه ، و كان فى حـجـره و رفـقـائه : هـر كس سوره و العاديات را بخواند، و بر آن مداومت كند، خداوند روز قـيـامت او را با امير مؤ منان (سلام الله عليه ) مبعوث مى كند، و در جمع او و ميان دوستان او خواهد بود.
از بـعـضـى از روايـات نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه سـوره و العـاديـات معادل نصف قرآن است .
نـاگـفـتـه پـيدا است كه اين همه فضيلت براى آنها است كه آن را برنامه زندگى خويش قـرار دهـنـد و بـه تـمـام مـحـتـواى آن ايـمـان دارنـد و عمل مى كنند.
آيه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحيم


و العـديـت ضـبحا (1)
فالموريت قدحا (2)
فالمغيرت صبحا (3)
فأ ثرن به نقعا (4)
فوسطن به جـمـعا (5)
إ ن الانسن لربه لكنود (6)
و إ نه على ذلك لشهيد (7)
و إ نه لحب الخير لشديد (8)
اء فلا يعلم إ ذا بعثر ما فى القبور (9)
و حصل ما فى الصدور (10)
إ ن ربهم بهم يوم (11)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - سوگند به اسبان دوندهاى كه نفس زنان (به سوى ميدان جهاد) پيش رفتند.
2 - و سـوگـنـد بـه آنها (كه بر اثر برخورد سمشان به سنگهاى بيابان ) جرقه هاى آتش افروختند.
3 - و با دميدن صبح بر دشمن يورش بردند.
4 - و گرد و غبار به هر سو پراكنده كردند.
5 - و (ناگهان ) در ميان دشمن ظاهر شدند.
6 - كـه انـسـان در بـرابـر نـعـمـتـهـاى پـروردگـارش نـاسـپـاس و بخيل است .
7 - و او خود نيز بر اين معنى گواه است .
8 - او علاقه شديدى به مال دارد.
9 - آيا نمى داند روزى كه تمام آنچه در قبرهاست زنده مى شود.
10 - و آنچه در درون سينه ها است آشكار مى گردد.
11 - در آن روز پروردگارشان از آنها كاملا با خبر است .
شاءن نزول :
در حـديـثـى آمـده اسـت كـه ايـن سـوره بـعـد از جـنـگ ذات السلاسل نازل شد و ماجرا چنين بود:
در سـال هـشتم هجرت به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) خبر دادند كه دوازده هزار سوار در سرزمين يابس جمع شده ، و با يكديگر عهد كرده اند كه تا پيامبر
(صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) و عـلى (عـليـه السـلام ) را بـه قتل نرسانند و جماعت مسلمين را متلاشى نكنند از پاى ننشينند!
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) جمع كثيرى از ياران خود را به سركردگى بـعـضـى از صـحـابـه بـه سـراغ آنـهـا فـرستاد، ولى بعد از گفتگوهائى بدون نتيجه بازگشتند، سرانجام پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) على (عليه السلام ) را بـا گـروه كـثـيـرى از مهاجر و انصار به نبرد آنها اعزام داشت ، آنها به سرعت به سوى مـنـطـقه دشمن حركت كردند و شبانه راه مى رفتند، و صبحگاهان دشمن را در حلقه محاصره گرفتند، نخست اسلام را بر آنها عرضه داشتند چون نپذيرفتند هنوز هوا تاريك بود كه بـه آنـهـا حـمـله كـردند و آنان را درهم شكستند، عده اى را كشتند، و زنان و فرزندانشان را اسير كردند، و اموال فراوانى به غنيمت گرفتند.
سـوره و العـاديـات نـازل شـد در حـالى كـه هـنوز سربازان اسلام به مدينه باز نگشته بـودنـد، پـيـغـمـبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن روز براى نماز صبح آمد، و اين سـوره را در نماز تلاوت فرمود، بعد از پايان نماز اصحاب عرض كردند: اين سوره اى است كه ما تا به حال نشنيده بوديم !.
فـرمـود: آرى ، عـلى (عـليـه السـلام ) بـر دشـمـنـان پـيـروز شـد، و جبرئيل ديشب با آوردن اين سوره به من بشارت داد.
چند روز بعد على (عليه السلام ) با غنائم و اسيران به مدينه وارد شد
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد كـه ايـن يـكـى از مـصـاديـق روشـن آيـه اسـت نـه شـاءن نزول .
تفسير:
سوگند به جهادگران بيدار!
گـفتيم اين سوره با سوگندهاى بيدارگرى آغاز شد، نخست مى فرمايد: به اسبان دونده اى كه نفس زنان (به سوى ميدان جهاد) پيش ‍ رفتند سوگند (و العاديات ضبحا).
يـا بـه شـتـران حـاجـيـان كه از سرزمين عرفات به مشعر الحرام و از مشعر نفس زنان به سوى منى حركت مى كنند سوگند.
(عـاديـات ) جـمـع عـاديـة از مـاده عـدو (بـر وزن صـبـر) در اصـل بـه معنى گذشتن و جدا شدن است ، خواه قلبا بوده باشد كه آن را عداوت گويند و يـا در حـركـت خـارجـى كـه آن را عـدو (دويـدن ) مى خوانند، و گاه در معاملات است كه آن را عدوان مى نامند، و در اينجا منظور همان دويدن با سرعت است .
ضبح (بر وزن مدح ) به معنى صداى نفسهاى تند و سريع اسب است كه هنگام دويدن از او به گوش مى رسد.
همانگونه كه در بالا اشاره كرديم در تفسير اين آيه دو نظر وجود دارد:
نـخـسـت اينكه منظور سوگند به اسبهائى است كه با سرعت به سوى ميدان جهاد پيش مى رونـد، و از آنـجـا كه جهاد امر مقدسى است اين حيوانات نيز در اين مسير مقدس آنچنان ارزش پيدا مى كنند كه شايسته است سوگند به آنها ياد شود.
تـفـسـير ديگر سوگند به شترانى است كه در فريضه بزرگ حج در ميان مواقف و اماكن مقدس به سرعت حركت مى كنند، و به همين دليل داراى قداستى هستند شايسته سوگند.
در حـديـثـى آمـده اسـت كـه ابـن عـبـاس مـى گـويـد: در حـجـر اسـمـاعيل در كنار خانه كعبه بودم ، مردى آمد در باره آيه (والعاديات ضبحا) از من سؤ ال كـرد، مـن گـفـتـم : مـنـظـور اسـبـانـى اسـت كـه در راه جـهـاد حمله مى كنند، و شبانگاه به محل استراحت باز مى گردند، و سربازانى كه آتش روشن مى كنند و براى خود غذا درست مى كنند.
آن مـرد از مـن دور شـد و بـه سراغ على بن ابيطالب (عليه السلام ) رفت در حالى كه در كـنـار زمـزم بـود و از هـمـيـن آيـه از آن حـضـرت سـؤ ال كرد.
فرمود: آيا از كسى قبل از من اين آيه را پرسيده اى عرض كرد آرى ، از ابن عباس پرسيده ام او گـفـت مـنـظـور اسبانى است كه در راه جهاد حمله مى كنند، فرمود: برو و او را صدا كن نزد من بيايد.
هـنـگـامـى كه خدمت حضرت على (عليه السلام ) آمدم فرمود: چرا مردم را به چيزى كه نمى دانـى فـتـوا مـى دهـى ؟ اوليـن غـزوه در اسـلام بدر بود و با ما جز دو اسب نبود: اسبى از زبير و اسبى از مقداد چگونه عاديات به معنى اسبان است ؟! نه ، مقصود شترانى است كه از عرفات به مشعر و از مشعر به منى مى روند.
ابن عباس مى گويد اين را كه شنيدم از نظر خود بازگشتم و نظر امير مؤ منان على (عليه السلام ) را پذيرفتم .
اين احتمال نيز وجود دارد كه (عاديات ) داراى معنى وسيعى است كه
هـم اسـبان مجاهدان را شامل مى شود، و هم شتران حاجيان را، و منظور از روايت فوق اين است كـه نـبـايـد مـعنى آن را محدود به اسبان كرد چرا كه اين معنى همه جا صادق نيست ، مصداق واضحترش شتران حجاج است . اين تفسير از جهاتى مناسب تر به نظر مى رسد. سپس مى افزايد: سوگند به آنها كه جرقه هاى آتش افروختند (فالموريات قدحا).
اسبان مجاهدانى كه چنان با سرعت به سوى ميدان نبرد حركت مى كنند كه از اثر برخورد سـم آنـها به سنگهاى بيابان جرقه ها مى پرد، يا شترانى كه به سرعت به مواقف حج مـى دونـد و سـنـگـهـا و ريـگها از زير پاى آنها پريده و بر اثر برخورد به سنگهائى ديگر توليد جرقه مى كند.
يـا طـوائف و گـروه هـائى كه در مواقف حج براى تهيه غذا آتش مى افروزند، يا كنايه از كـسـانـى است كه آتش جنگ و جهاد را برمى افروزند و يا زبانهائى كه با بيان كوبنده خود آتش به دل دشمن مى زنند، و يا منظور كسانى است كه به گفته بعضى از مفسران در انجام حاجات مردم تلاش مى كنند و مقصود خود را پيش مى برند همانگونه كه آتش از سنگ آتـشـزنه بيرون مى آيد ولى اين احتمالات بسيار بعيد به نظر مى رسد و ظاهر آيه همان دو تفسير نخست است .
(موريات ) جمع (موريه ) از ماده (ايراء) به معنى آتش افروختن و قدح به معنى زدن سنگ يا چوب و يا آهن و چخماق به يكديگر براى توليد جرقه است .
سپس در سومين سوگند مى فرمايد: (قسم به آنها كه با دميدن صبح
بر دشمن حمله كردند) (فالمغيرات صبحا).
رسم عرب - چنانكه طبرسى در (مجمع البيان ) مى گويد - بر اين بوده كه شبانگاه نزديك منطقه دشمن رفته و كمين مى كردند تا صبحگاهان حمله كنند.
در شـاءن نـزول اين آيات (يا يكى از مصداقهاى روشن آن ) خوانديم كه لشگريان اسلام بـه فـرمـانـدهى على (عليه السلام ) از تاريكى شب استفاده كرده و به سوى ميدان نبرد پـيـش رفـتـه انـد و در نزديكى قبيله دشمن كمين كرده ، صبحگاهان همچون صاعقه بر آنها يـورش بـردنـد، و پـيـش از آنـكه دشمن بتواند عكس العملى از خود نشان دهد قدرت آنها را درهم شكستند.
و اگـر سـوگـنـدهـا را اشـاره به شتران حاجيان بدانيم منظور از اين آيه هجوم قافله هاى شتران در صبحگاهان عيد از مشعر به منى است .
(مغيرات ) جمع (مغيرة ) از ماده (اغارة ) به معنى هجوم و حمله به دشمن است ، و از آنـجـا كـه گـاهـى ايـن هـجـوم و حـمـله بـه مـنـظـور گـرفـتـن امـوال صـورت مـى گـيـرد، گـاه ايـن واژه بـه مـعـنـى مـعـمـول در فـارسـى ، يـعـنـى غـارت كـردن و گـرفـتـن اموال ديگران به كار مى رود.
بـعـضـى گـفـتـه انـد در مـاده ايـن لغـت ، هـجـوم و حـمله با اسب نهفته شده است ، ولى موارد اسـتعمال آن به خوبى نشان مى دهد كه اگر در آغاز، اين قيد وجود داشته ، تدريجا حذف گرديده است .
و ايـنـكـه بـعـضـى احـتـمـال داده انـد، مـنـظـور از (مـغـيـرات ) در ايـنـجـا قـبـائل و طـوائف مـهاجم است كه به سوى ميدان نبرد، و يا با عجله به سوى منى حركت مى كـنـنـد، بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آيه (والعاديات ضبحا) مسلما توصيفى براى اسبها يا شتران بود، نه صاحبان آنها، اين آيه نيز ادامه همان است .
سـپـس بـه يـكـى ديـگـر از ويژگيهاى اين مجاهدان و مركبهاى آنها اشاره كرده مى افزايد: (آنچنان بر دشمن هجوم سريع مى برند كه به سبب آن گرد و غبار را به هر سو پخش كردند) (فاثرن به نقعا).
يـا ايـنـكـه بر اثر هجوم شتران حاجيان از مشعر الحرام به سوى منى ، گرد و غبار از هر سو پراكنده مى شود.
(اثرن ) از ماده (اثاره ) به معنى پراكندن غبار يا دود است ، و گاه به معنى هيجان آوردن نيز به كار رفته است ، همچنين گاه به معنى پخش شدن امواج صوت در فضا آمده .
(نـقـع ) (بـر وزن نـفـع ) بـه مـعـنـى غـبـار اسـت ، و اصل اين ماده به معنى فرو رفتن آب يا فرو رفتن در آب است و از آنجا كه فرو رفتن در غـبـار نـيـز شباهت با آن دارد، اين كلمه ، بر آن اطلاق شده ، (نقيع ) به آب راكد گفته مى شود
و در آخرين ويژگى از ويژگيهاى آنها مى فرمايد: آنها در همان بامداد در ميان دشمن ظاهر شدند (فوسطن به جمعا).
چنان هجوم آنها غافلگيرانه و برق آسا بود كه در چند لحظه صفوف
دشمن را از هم شكافته و به قلب آنها هجوم بردند، و جمعيت آنها را از هم متلاشى كردند، و اين نتيجه همان سرعت عمل و بيدارى و آمادگى و شهامت و شجاعت است .
و يا اشاره به ورود حاجيان از (مشعر) به قلب منى است .
بعضى نيز گفته اند: منظور، قرار دادن دشمن در حلقه محاصره است ، ولى اين تفسير، در صـورتـى صـحـيـح است كه جمله (فوسطن ) با تشديد سين خوانده شود در حالى كه قـرائت مـشـهـور چـنـيـن نـيـسـت ، بـنـابـرايـن صـحـيـح هـمـان مـعـنـى اول است .
رويـهمرفته در يك جمعبندى نهائى به اينجا مى رسيم كه سوگند به اسبهائى ياد شده كـه نـخـسـت بـا سـرعـت ، نـفس زنان به سوى ميدان جهاد پيش مى روند، و سپس سرعت آنها بـيـشـتـر مـى شـود، آنچنان كه از ضربات سم آنها بر سنگها جرقه هائى برمى خيزد و تاريكى شب را مى شكافد، و در مرحله بعد كه به نزديكى منطقه دشمن مى رسند، آنها را غـافـلگـيـر سـاخته ، و هنگام روشن شدن هوا بر آنها هجوم مى برند، آنچنان هجومى - كه گـرد و غـبـار را در فـضـا پـراكـنـده مـى كـند و سرانجام به قلب جمعيت دشمن وارد شده ، صفوف آنها را از هم متلاشى مى كنند.
سوگند به اين اسبهاى پر قدرت !
سوگند به اين سواران شجاع !
سوگند به نفسهاى مركبهاى مجاهدان !
سوگند به آن جرقه هاى آتشين كه از سم آنها برمى خيزد!
سوگند به آن هجوم غافلگيرانه شان !
سوگند به آن ذرات گرد و غبارى كه در فضا پخش مى كنند!.
و سرانجام سوگند به ورودشان در قلب صفوف دشمن و متلاشى كردن آنها
و پيروزى درخشانشان !
گـر چـه تـمـام آنچه گفته شده در معنى اين سوگندها نيامده ، ولى در دلالت ضمنى كلام همه اينها جمع است .
و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه جـهاد آنچنان عظمتى دارد كه حتى نفسهاى اسبهاى مجاهدين شايسته سوگند است ، و همچنين جرقه هاى ناشى از برخورد سمشان به سنگها، و همچنين گرد و غبارى كه در فضا پخش مى كنند، آرى گرد و غبار صحنه جهاد هم پر ارزش و با عظمت است .
بعضى گفته اند منظور از اين سوگندها احتمالا نفوسى است كه مى توانند كمالات خود را بـه ديـگـران منتقل سازند، و جرقه هاى دانش را با افكار خود ظاهر كنند، و بر هوا و هوس هـجـوم برند. و شوق الهى را در خود و ديگران پراكنده كنند، و سرانجام در قلب ساكنان عليين جاى گيرند.
ولى پيدا است كه اينها را نمى توان به عنوان تفسير آيات فوق پذيرفت ، بلكه اينها تشبيهاتى است كه به تناسب تفسير آيه به ذهن مى رسد.
بعد از اين سوگندهاى عظيم به پاسخ قسم ، يعنى چيزى كه سوگندها به خاطر آن ياد شـده اسـت پـرداخـته ، مى فرمايد: مسلما انسان نسبت به نعمتهاى پروردگارش ناسپاس و بخيل است (ان الانسان لربه لكنود).
هـمـان انـسـان تـربيت نايافته ، همان انسانى كه انوار معارف الهى و تعليمات انبيا بر قـلبـش نتافته ، و بالاخره همان انسانى كه خود را تسليم غرائز و شهوات سركش نموده است او مسلما ناسپاس و بخيل است .
(كنود) به زمينى مى گويند كه چيزى از آن نمى رويد، و به انسان
ناسپاس و بخيل نيز اطلاق مى شود.
مـفـسـران بـراى كـنود معانى زيادى گفته اند، ابوالفتوح رازى حدود پانزده معنى در اين زمـينه نقل كرده است ، ولى غالبا شاخ و برگ همان معنى اصلى است كه در بالا آورده ايم از جمله اينكه :
1 - كـنـود كـسـى است كه مصائبش را با آب و تاب مى شمرد ، ولى نعمتها را فراموش مى كند.
2 - كـنـود كسى است كه نعمتهاى خدا را تنها مى خورد، و از ديگران منع مى كند، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم : (اتدرون من الكنود) (مى دانيد كنود كيست )؟! عرض كرد خدا و رسولش آگاه تر است .
فـرمـود: الكـنود الذى ياكل وحده ، و يمنع رفده ، و يضرب عبده : كنود كسى است كه تنها غذا مى خورد، و از عطا و بخشش به ديگران خوددارى مى كند، و بنده زيردستش را مى زند.
3 - كنود كسى است كه در مشكلات و مصائب با دوستان خود همدردى نمى كند.
4 - كسى كه خيرش بسيار كم است .
5 - كـسـى كه وقتى نعمتى به او برسد از ديگران دريغ مى دارد و اگر گرفتار مشكلى گردد ناشكيبائى و جزع مى كند.
6 - كسى كه نعمتهاى الهى را در معصيت صرف مى كند.
7 - كسى كه نعمت خدا را انكار مى كند. ولى همانگونه كه گفتيم همه اين معانى مصداقها و شاخ و برگهاى همان ناسپاسى و بخل است .
تـعـبـيـر بـه (انسان ) در اينگونه موارد به معنى انسانهاى شرور هواپرست سركش و طـغـيـانـگـر اسـت ، و بـعـضـى آن را بـه انـسـان كافر تفسير كرده اند، و گرنه مسلما هر انسانى چنين نيست ، بسيارند كسانى كه سپاسگزارى و عطا و بخشش با روحشان عجين شده ، و از كـفـران و بـخـل بـيـزارنـد، هـمـچـنين انسانهائى كه در پرتو ايمان به خدا از وادى خـودخـواهـى و خـودپـرسـتـى گـام بـيـرون نـهـاده ، و در آسـمـان مـعـرفـت اسـماء و صفات پروردگار و تخلق به اخلاق الهى به پرواز درآمده اند.
سپس مى افزايد: خود او نيز بر اين معنى گواه است (و انه على ذلك لشهيد).
چـرا كـه انـسان نسبت به نفس خويش بصيرت دارد، و اگر صفات درونى خود را از هر كس بـتواند پنهان كند از خدا و وجدان خويش نمى تواند مخفى دارد ، خواه به اين حقيقت اعتراف كند يا نه !
بعضى نيز گفته اند ضمير در (انه ) به خدا برمى گردد، يعنى خداوند گواه وجود صفت كنود در انسان است .
ولى بـا تـوجـه بـه آيات قبل و بعد كه ضمائر مشابه آن در اين آيات به انسان برمى گـردد ايـن احـتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد، هر چند بسيارى از مفسران اين تفسير را ترجيح داده اند.
ايـن احـتـمـال نـيز داده شده كه منظور شهادت انسان بر گناهان و عيوب خود در قيامت است ، چنانكه از بسيارى از آيات قرآن استفاده مى شود.
ايـن تـفـسـير نيز در اينجا هيچ دليلى ندارد، زيرا آيه مفهوم گسترده اى دارد كه شهادت و گـواهـى او را بـر كـفـران و بـخـل خـويـش در ايـن دنـيـا نـيـز شامل مى شود.
درسـت اسـت كه گاهى انسان از شناخت خويش عاجز مى گردد، و به اصطلاح وجدان خود را فـريـب مى دهد، و تسويل و تزيين شيطانى صفات مذمومش را در نظرش زيبا جلوه گر مى سـازد، ولى در خـصوص مورد كفران و بخل مطلب آنقدر واضح است كه نمى تواند بر آن پرده پوشى كند و وجدان خود را بفريبد.
بـاز در آيـه مـى افـزايـد: او عـلاقـه شـديـدى بـه مال و ماديات دارد (و انه لحب الخير لشديد).
و هـمـيـن عـلاقـه شـديـد و افـراطـى او بـه مـال و ثـروت سـبـب بخل و ناسپاسى و كفران او مى شود.
البـتـه (خـيـر) مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـر گـونـه نـيـكـى را شـامـل مـى شـود، و مـسلما علاقه به بسيارى از نيكيها همچون علم و دانش و تقوى و بهشت و سعادت مطلب مذمومى نيست كه قرآن با تعبير فوق از آن نكوهش كند، و لذا مفسران آن را در ايـنـجـا بـه مـعنى (مال ) تفسير كرده اند كه هم قرينه مقام و آيه گذشته گواه بر آن اسـت ، و هـم بـعـضـى آيـات ديـگر قرآن ، مانند آيه 180 سوره بقره كه مى فرمايد: كتب عـليـكـم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين : بر شما مقرر شـده اسـت كه اگر كسى از شما مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و نزديكان وصيت كند.
مـسـلما اطلاق خير بر (مال ) به خاطر آن است كه در حد ذات خود چيز خوبى است ، و مى تـوانـد وسـيـله انـواع خـيـرات گـردد، ولى انـسـان نـاسـپـاس و بخيل
آن را از هدف اصليش بازداشته ، و در مسير خودخواهى و خودكامگى به كار مى گيرد.
سـپس به صورت يك استفهام انكارى تواءم با تهديد مى فرمايد: آيا اين انسان ناسپاس و بخيل و دنياپرست نمى داند هنگامى كه تمام آنچه در قبرهاست زنده مى شوند...؟ (ا فلا يعلم اذا بعثر ما فى القبور ).
و هنگامى كه آنچه در درون سينه ها از كفر و ايمان و اخلاص و ريا كبر و غرور و تواضع نيات خير و سوء است آشكار مى گردد: (و حصل ما فى الصدور).
(در آن روز پروردگارشان از آنها و اعمال و نياتشان آگاه است ) و بر طبق آن به آنها كيفر مى دهد (ان ربهم بهم يؤ مئذ لخبير).
بـعـثـر از مـاده بـعثرة (بر وزن منقبة ) در اصل به معنى زير و رو كردن و بيرون آوردن و استخراج نمودن است ، و از آنجا كه به هنگام احياى مردگان ، قبرها زير و رو مى شود، و آنچه در درون آنها است ظاهر مى گردد، اين تعبير در آيات فوق در مورد رستاخيز به كار رفته است .
تـعـبـيـر بـه (مـا فـى القـبـور) (بـا تـوجـه بـه ايـنكه (ما) معمولا براى غير ذوى العـقـول مـى آيد) يا به خاطر آن است كه نظر به حالتى دارد كه هنوز مردگان خاكند، و يا به خاطر ابهامى است كه بر آنها حاكم است كه معلوم نيست چه اشخاصى هستند؟
تـعـبـيـر بـه (قـبـور) (قـبـرهـا) منافاتى با اين ندارد كه گروهى از مردم اصولا قبر ندارند، فى المثل در دريا غرق مى شوند، يا قبرشان بعد از مدتى از ميان
مـى رود و خـاكـهـايشان متفرق مى شود، زيرا نظر به غالب مردم است كه داراى قبر هستند، بـعلاوه قبر در اينجا مى تواند معنى وسيعى داشته باشد يعنى محلى كه خاكهاى انسانها در آنجا قرار دارد، هر چند به صورت قبر معمولى نباشد.
(حصل ) از ماده (تحصيل ) در اصل به معنى بيرون آوردن مغز از پوست است ، همچنين بـه تصفيه معادن ، و خارج كردن طلا و امثال آن از سنگ معدن اطلاق مى شود، سپس در معنى وسيعى يعنى مطلق استخراج و مجزا ساختن به كار رفته است ، و در آيه مورد بحث منظور جـداسـازى خير و شرى است كه در دلها نهفته شده ، اعم از ايمان و كفر، يا صفات حسنه و رذيله ، و يا نيات خوب و بد كه در آن روز آنها از يكديگر جدا و ظاهر و آشكار مى شود، و هر كس بر طبق آن به پاداش كيفر خود مى رسد.
هـمـانگونه كه در آيه 9 سوره طارق آمده است : يوم تبلى السرائر: در آن روز كه اسرار درون آشكار گردد.
تـعـبـيـر بـه يـومـئذ و تـكـيـه بـر ايـن مـعـنـى كـه خـداونـد در آن روز از اعـمـال و اسـرار مـكـنـون دلهـاى آنـهـا بـا خـبـر اسـت ، بـا ايـنـكـه مـيدانيم خدا هميشه از اين مـسـائل آگـاه مـى بـاشـد، بـه خـاطـر آن اسـت كـه آن روز، روز جـزا اسـت ، و آنـهـا را بـر اعمال و عقائدشان جزا مى دهد.
به گفته بعضى از مفسران اين تعبير مانند آن است كه كسى در مقام تهديد به ديگرى مى گـويـد سـاعـرف لك اءمرك به زودى عملت را به تو معرفى خواهم كرد در حالى كه هم امروز نيز چنين معرفى موجود است ، منظور آن است كه نتيجه آن را به تو خواهم داد.
آرى خـداونـد هـمـيـشـه و در هـمـه حـال از اسـرار درون و بـرون بـه طـور كـامـل آگـاه اسـت ، ولى اثـر ايـن آگـاهـى در قـيـامـت و بـه هـنگام پاداش و كيفر ظاهرتر و آشكارتر مى گردد، و اين هشدارى است به همه انسانها كه اگر به راستى به آن
ايـمـان داشـتـه بـاشـنـد سـد نيرومندى در ميان آنان و گناهان ايجاد مى كند، اعم از گناهان آشكار و پنهان ، و گناهان برون و درون ، و اثر تربيتى اين اعتقاد بر كسى پنهان نيست .
نكته ها :
1 - رابطه سوگندهاى اين سوره و هدف آن
از سؤ الاتى كه پيرامون اين سوره مطرح مى شود اين است كه چه ارتباطى ميان سوگند بـه اسـبـهاى مجاهدان و جمله (ان الانسان لربه لكنود) وجود دارد؟ زيرا بررسى آيات قـرآن بـه مـا نشان مى دهد كه همواره نوعى ارتباط در ميان قسمها و مقسم به (آنچه به آن قـسـم يـاد مـى شود) موجود است و اصولا بلاغت و فصاحت قرآن نيز چنين مطلبى اقتضا مى كند.
دربـاره آيـات مورد بحث ممكن است رابطه چنين باشد كه قرآن مى گويد انسانهائى يافت مـى شـونـد ايـثـارگـر كه در مسير جهاد بى پروا پيش مى روند، و از هيچگونه فداكارى مـضـايـقـه نـدارنـد، جـان و مـال خـود را در راه خـدا مـى دهـنـد، بـا ايـن حـال چـگـونـه بـعـضـى آن همه بخيل و ناسپاسند، و در برابر نعمتهاى حق نه حمد خدا مى گويند و نه در راه او ايثار مى كنند؟
درست است كه قسم به اسبها خورده شده است ، ولى مى دانيم كه اهميت آنها از اين نظر است كـه ابـزارى بـراى مـجـاهـدان هـسـتـنـد در واقـع سوگند به جهاد مجاهدان است (همچنين اگر سوگند به شتران حاجيان و زوار خانه خدا باشد).
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد كـه ارتباط از اين رو حاصل مى شود كه اين حيوانات در طريق رضاى حق به سرعت پيش مى روند پس تو اى انسان چرا تسليم او نيستى ،
تـو كـه اشـرف مـخـلوقـاتـى ، و شـايـسـتـه تـرى ؟! ولى مـنـاسـبـت اول روشن تر است .
2 - آيا طبيعت انسان ناسپاسى و بخل است ؟
مـمـكن است كسانى از جمله ان الانسان لربه لكنود چنين استفاده كنند كه حالت كنود بودن ، يـعـنـى نـاسـپـاسـى و بـخـل ، جـزء طـبـيـعـت هـمـه انـسـانـهـا اسـت ، سـپـس ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كه اين امر با وجدان بيدار و شعور فطرى كه انسان را دعوت به شكر منعم و ايثار مى كند چگونه مى تواند سازگار باشد؟
نظير اين سؤ ال در آيات زيادى از قرآن مجيد كه انسان را با نقاط ضعف واضحى توصيف مى كند مطرح مى شود.
در يك جا انسان (ظلوم و جهول ) شمرده شده (احزاب - 72).
در جاى ديگر (هلوع )(كم ظرفيت ) (معارج - 19).
و در جاى ديگر يؤ وس و كفور (ماءيوس و ناسپاس ) (هود - 9).
و در جاى ديگر طغيانگر (علق - 6) توصيف شده است .
آيا به راستى همه اين نقاط ضعف در طبيعت انسان نهفته است ؟ با اينكه قرآن تصريح مى كـنـد كـه خدا بنى آدم را گرامى داشته ، و بر همه خلايق برترى بخشيده ،: و لقد كرمنا بـنـى آدم و حـمـلنـاهـم فـى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا (اسراء - 70).
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه : انسان داراى دو بعد وجـودى اسـت ، و بـه هـمـيـن دليـل مـى تواند در قوس صعوديش به اعلى عليين رسد، و در قوس نزوليش به اسفل سافلين كشيده شود.
اگـر تـحـت تـربـيـت مـربـيـان الهـى قـرار گـيـرد، و از پـيـام عقل الهام پذيرد
و خودسازى كند، مصداق (وفضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا) مى شود.
و اگر به ايمان و تقوى پشت كند، و از خط اولياى خدا خارج گردد، به صورت موجودى (ظلوم ) و (كفار) و (يؤ وس ) و (كفور) و (هلوع ) و (كنود) درمى آيد.
و به اين ترتيب هيچگونه تضادى در ميان اين آيات وجود ندارد، منتها هر كدام به يكى از ابعاد وجود انسان نگاه مى كند.
آرى در درون فـطـرت انـسـان ريـشـه تـمـام خـوبـيـهـا و نـيـكـيـهـا و افـتـخـارات و فـضـائل نـهـفـتـه اسـت ، هـمـانـگـونـه كـه انـسـان آمـادگـى بـراى نـقـطـه مـقـابـل ايـن فـضـائل نيز دارد، و لذا هيچ موجودى در عالم آفرينش در ميان قوس صعودى و نزوليش اينقدر فاصله نيست (دقت كنيد).
3 - عظمت جهاد!
در قـرآن مـجيد سخن از مساءله جهاد و عظمت مجاهدان راه خدا بسيار به ميان آمده ، ولى شايد در هـيـچ جـا مـسـاءله با اين عظمت ترسيم نشده است كه حتى نفس زدن اسبهاى آنها، و جرقه هـاى سـم ايـن سـتوران و گرد و غبار ناشى از حركت سريع آنان ، آنقدر با عظمت شناخته شده كه مورد قسم قرار گرفته .
مـخـصـوصـا روى سـرعـت عـمـل آنـهـا كـه يـكـى از مـهـمـتـريـن عـوامـل پـيـروزى در جـنـگـهـا اسـت تـكـيـه شـده ، و نـيـز روى اصل غافلگيرى كه يكى ديگر از عوامل موفقيت در جنگ است تكيه گرديده است .
و اينها همه آموزشى است در زمينه برنامه (جهاد).
قـابـل توجه اينكه در شاءن نزول اين سوره نيز آمده است كه على (عليه السلام ) دستور داد در تاريكى شب مركبها را آماده كنند، خوراك لازم به آنها بدهند و زين بر آنها
نـهند و به حالت آماده باش كامل درآيند، هنگامى كه پرده تاريكى شب شكافته شد فورا نماز صبح را با ياران خود بجا آورد، و بلافاصله به دشمن حمله كرد، دشمن وقتى بيدار شـد كـه زيـر دسـت و پـاى اسـبـهـاى مجاهدين اسلام قرار گرفته بود. اين حمله سريع و غـافـلگـيـرانـه ، هـم تعداد تلفات را به حداقل رساند، و هم در ساعاتى كوتاه به جنگ خاتمه داد، و جالب اينكه همه اين مسائل در آيات اين سوره به طرز ظريفى منعكس شده است .
بـديـهـى اسـت نه اسب خصوصيت دارد، و نه مساءله جرقه ناشى از برخورد سم آنها به سـنـگـهـاى بـيـابـان و نـه گرد و غبار پاى آنها آنچه موضوعيت دارد مساءله جهاد، و سپس ابـزار آن اسـت كـه تـمـام وسـائل جـنـگـى امـروز را شـامـل مـى شـود هـمـانـگـونـه كـه در آيـه 60 سـوره انـفـال در كـنـار رباط الخيل (اسبهاى ورزيده ) سخن از قوه و (نيرو) به صورت كلى به ميان آمده .
خداوندا! توفيق جهاد و ايثار در راه رضايت را به ما مرحمت كن .
پروردگارا! نفس سركش تمايل به ناسپاسى و كفر دارد، ما را از خطرات آن حفظ فرما.
بـارالهـا! تـو از اسـرار درون و بـرون هـمـه كـس آگـاهـى ، و از اعمال ما باخبرى ، با لطف و عنايت خود با ما رفتار كن .
آمين يا رب العالمين


سوره قارعه


مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است
محتوى و فضيلت سوره قارعه
ايـن سـوره بـه طـور كـلى از مـعـاد و مـقـدمـات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بـيـانـى تـكـان دهـنـده ، و انـذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند!
گـروهـى كـه اعـمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم .
نام اين سوره يعنى (قارعة ) از آيه اول آن گرفته شده است .
در فـضـيـلت آن هـمـيـن بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القـارعـة آمـنـه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كـسـى كـه سـوره قـارعـه را بـخـوانـد خـداونـد مـتـعـال او را از فـتـنـه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله .
آيه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحيم


القارعة (1)
ما القارعة (2)
و ما اءدرئك ما القارعة (3)
يوم يكون الناس كالفراش المبثوث (4)
و تكون الجبال كالعهن المنفوش (5)
فأ ما من ثقلت موزينه (6)
فهو فى عيشة راضية (7)
و اءما من خفت موزينه (8)
فأ مه هاوية (9)
و ما اءدرئك ما هيه (10)
نار حاميه (11)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - آن حادثه كوبنده ،
2 - و چه حادثه كوبندهاى ؟!
3 - و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟
4 - روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده به هر سو مى دوند.
5 - و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده مى گردد.
6 - (در آن روز) كسى كه ترازوهاى اعمالش سنگين است .
7 - در يك زندگى خشنود خواهد بود.
8 - و اما كسى كه ترازوهايش سبك است .
9 - پناهگاهش هاويه (دوزخ ) است .
10 - و تو چه مى دانى هاويه چيست ؟
11 - آتشى است سوزان .
تفسير:
حادثه كوبنده !
در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ).
چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ).
و تـو چـه مـى دانـى كـه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن بـرخـيـزد تـازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مـهـم و سـخـت (قـارعة ) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد).
با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سـلم ) مـى گـويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد.
بـه هـر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشـن نـسـاخـتـه اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است .
و يـا ايـنكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى اسـت ، و تـعـبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد.
آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنـده شـدن مـردگـان اسـت ، ولى رويـهـمـرفـتـه احـتـمـال اول مـنـاسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد).
سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند
پـروانـه هـاى پـراكـنـده و حـيـران و سـرگـردان بـه هـر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ).
(فـراش ) جـمع (فراشة ) بسيارى آن را به معنى (پروانه ) مى دانند، بعضى نـيـز آن را بـه مـعنى (ملخ ) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مـردم را در آن روز بـه مـلخـهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است .
بـه هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش جهنم مى افكنند.
ايـن احـتـمـال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود.
و اگـر فـراش بـه مـعـنـى مـلخـهـا بـاشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بـسـيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند!
باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟
پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود.
سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ).
عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است .
و مـنـفـوش از مـاده نـفـش (بـر وزن نـقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد.
سـابـقـا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيـنـد كـه در آيـه مـورد بـحـث آن را تـشـبـيـه بـه پـشـمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پـشـمـهـائى كـه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مـرحـله مـتلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند.
بـه هـر حـال ايـن جـمـله گـواه بـر آن اسـت كـه آيـات فـوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد.
بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ).
او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ).
و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ).
(جايگاه و پناهگاهش دوزخ است ) (فامه هاوية ).
(و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست )؟! (و ما ادراك ماهيه ).
آتشى است سوزان ! (نار حامية ).
(مـوازين ) جمع (ميزان ) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى بـه كـار رفـتـه ، سـپـس در مـوازيـن و مـقـيـاسـهـاى مـعـنـوى نـيـز استعمال شده است .
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد كـه اعـمـال انـسـان در آن روز بـه صـورت مـوجـودات جـسـمـانـى و قـابـل وزن درمـى آيـد، و راسـتـى آنـهـا را بـا تـرازوهـاى سـنـجـش اعمال مى سنجند.
ايـن احـتـمـال نـيـز داده شـده كـه خـود نـامـه اعـمـال را وزن مـى كـنـنـد اگـر اعـمـال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظـاهـرا نـيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كـفـه هـاى مـخـصـوص اسـت نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چـنـانـكـه در حـديـثـى مـى خـوانـيـم : ان امـيـر المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند.
و در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) آمـده اسـت كـه وقـتـى از مـعـنـى مـيـزان سـؤ ال كـردنـد. در پـاسـخ فـرمـود: المـيـزان العـدل !: تـرازوى سـنـجـش هـمـان عدل
است .
بـه ايـن تـرتـيـب وجـود اوليـاء الله يـا قـوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعـمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است !
روشـن اسـت كـه مـنـظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صـيـغـه جـمـع بـه خـاطـر آن اسـت كـه اوليـاى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سـنـجـشـنـد، و از ايـن گـذشـته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد.
راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جـمـع آمـده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است .
بـعـضـى از مـفسران نيز گفته اند كه موازين جمع (موزون ) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مـى كـنـنـد، بـنـابـراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها.
البـتـه نـتـيـجـه هـر دو يـكـى اسـت ولى از دو راه مـخـتـلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه
90) و هـمـچـنـيـن ذيـل آيـه 105 كـهـف (جـلد 12 صـفـحـه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم .
تـعـبـيـر بـه (عـيـشـة راضـية ) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كـه گـوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه (مرضية ) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است .
و ايـن امـتـيـاز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پـر نـعـمـت و تـواءم بـا امـن و امـان و رضـايـت و خـشـنـودى بـاشـد بـاز از عـوامـل نـاخـشـنـودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد.
تـعـبـيـر بـه (ام ) در جـمـله (فـامـه هاوية ) به خاطر اين است كه (ام ) به معنى (مـادر) اسـت ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مـى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان مـحـلى بـراى پـنـاه گـرفـتـن جـز دوزخ نـمـى يـابـنـد، واى بـه حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد!
بـعـضى نيز گفته اند معنى (ام ) در اينجا (مغز) است ، زيرا عرب به مغز سر (ام الراءس ) مـى گـويـد، بـنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه
بعد (و ما ادراك ماهيه ) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت .
(هـاويـة ) از مـاده (هـوى ) بـه معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مـى بـاشـد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است .
و اگـر (ام ) را در ايـنجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد.
(حـامـية ) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و (حامية ) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش ‍ دوزخ است .
به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش دوزخ فوق تصور همه انسانها است .
نكته :
اسباب سنگينى ميزان اعمال
بدون شك ، ارزش همه اعمال نيك و صالحات يكسان نيست ، و با هم تفاوت زيادى دارند، و بـه هـمـيـن جـهـت در روايـات مـخـتـلف اسـلامـى ، روى پـارهـاى از اعـمـال خـيـر، تـكـيـه بـيـشـتـرى شـده اسـت ، و آنـهـا اسـبـاب سـنـگـيـنـى مـيـزان و ترازوى عمل در قيامت شمرده اند.
از جمله در حديثى ، از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم كه در تفسير لا اله الا الله فـرمـود: يـعـنـى بـوحـدانـيـتـه لا يـقـبـل الله الاعـمـال الا بـهـا، و هـى كـلمـة التـقـوى يثقل الله بها الموازين يوم القيامة : لا اله الا الله اشاره به وحدانيت خداوند
اسـت و هـيچ عملى بدون آن پذيرفته نمى شود، و اين كلمه تقوى است كه ترازوى سنجش اعمال را در قيامت سنگين مى كند.
در حـديـث ديـگرى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) درباره شهادت به وحدانيت خداوند و نـبـوت پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عليه و آله و سلم ) آمده است : خف ميزان ترفعان منه و ثـقل ميزان توضعان فيه : ترازوى سنجشى كه شهادتين از آن برداشته شود سبك است ، و ميزانى كه شهادتين در آن گذارده شود سنگين است .
و در حـديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) يا امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : مـا فـى المـيـزان شـى ء اثـقـل مـن الصـلوة عـلى مـحـمـد و آل مـحـمـد: در مـيـزان عـمـل چـيـزى سـنـگـيـن تـر از درود فـرسـتـادن بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد نـيـسـت و در ذيـل روايـت مـى فـرمـايـد: افـرادى در قـيـامـت در پـاى مـيـزان عـمـل قـرار مـى گـيـرنـد و كـفـه اعـمـالشـان سـبـك اسـت ، سـپـس درود بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد را در آن مـى نـهـنـد و سـنگين مى شود. جالب اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السـلام ) مـى خـوانـيـم : من كان ظاهره ارجح من باطنه خف ميزانه !: هر كس ظاهرش از باطنش بهتر باشد ميزان عملش در قيامت سبك خواهد بود!.
ايـن بحث را با سخنى از سلمان فارسى كه در حقيقت چكيده وحى و سنت است پايان مى دهيم ، در ايـن حـديث مى خوانيم : كسى از طريق تحقير به سلمان گفت : تو كيستى ؟ و چيستى ؟ ارزشى ندارى سلمان در پاسخ گفت :
امـا اولى و اولك فـنـطـفة قذرة و اما آخرى و آخرك فجيفة منتنة فاذا كان يوم القيامة و نصبت الموازين فمن ثقلت موازينه فهو الكريم و من خفت موازينه فهو اللئيم :
امـا آغـاز وجـود من و تو نطفه آلودهاى بوده ، و پايان من و تو مردارى گنديده بيش نيست ، هـنـگـامـى كـه روز قـيـامـت فـرا رسـد و تـرازوهـاى سـنـجـش اعـمـال نـصـب گردد، هر كس ترازوى عملش سنگين بود شريف و بزرگوار است ، و هر كس ترازوى عملش ‍ سبك بود پست و لئيم است .
خداوندا! ترازوى عمل ما را با محبت محمد و آل محمد سنگين فرما.
پروردگارا! وصول به (عيشة راضية ) جز با لطف تو ميسور نيست ، خودت در اين راه به ما كمك كن .
بـارالهـا! آتـش دوزخـت سـخـت سـوزان اسـت و مـا را تـاب تحمل نيست ، آن را با آب مرحمت و كرمت بر ما خاموش گردان .
آمين يا رب العالمين


سوره تکاثر


مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است
محتوى و فضيلت سوره تكاثر
بـسـيـارى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده ، بـنـابـرايـن سـخـنـى كـه دربـاره تـفـاخـر در آن آمـده قـاعـدة مـربـوط بـه قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند.
ولى بـعـضـى - مـانـنـد مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان - مـعـتـقـدنـد در مـديـنـه نـازل شـده ، و آنـچـه از تـفـاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد.
مـحـتـواى ايـن سـوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب مـوهـوم بـر يـكـديـگـر تـفاخر مى كردند، سپس هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سـرانـجـام هـشـدارى در زمـيـنـه مـسـاءله سـؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد.
نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده .
و در فـضـيـلت تـلاوت آن در حـديـثـى از پـيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خـوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا بـه او داده او را مـورد حـسـاب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده .
و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى
فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد.
بـديـهـى اسـت ايـن همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد.
آيه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحيم


اءلهئكم التكاثر (1)
حتى زرتم المقابر (2)
كلا سوف تعلمون (3)
ثم كلا سوف تعلمون (4)
كلا لو تعلمون علم اليقين (5)
لترون الجحيم (6)
ثم لترونها عين اليقين (7)
ثم لتسلن يومئذ عن النع (8)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - تـفـاخـر و تـكـاثـر شـمـا را بـه خـود مـشـغـول داشـتـه (و از خـدا غافل كرده ).
2 - تا آنجا كه زيارت قبرها رفتيد (و قبور مردگان خود را برشمرديد).
3 - چنين نيست كه شما خيال مى كنيد به زودى خواهيد دانست .
4 - باز چنان نيست كه شما مى پنداريد به زودى خواهيد دانست .
5 - چـنـان نـيست كه شما خيال مى كنيد اگر شما علم اليقين (به آخرت ) داشتيد (به سراغ اين موهومات و تفاخرها نمى رفتيد).
6 - شما قطعا جهنم را خواهيد ديد!
7 - سپس (با ورود در آن ) آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد.
8 - سـپـس در آن روز هـمـه شـمـا از نـعـمـتـهـائى كـه داشـتـه ايـد سـؤ ال خواهيد شد.
شاءن نزول :
هـمـانـگـونـه كـه اشـاره كـرديـم مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه ايـن سـوره دربـاره قـبـائلى نـازل شـد كـه بـر يـكـديـگـر تـفـاخـر مـى كـردنـد، و بـا كـثـرت نـفـرات و جـمـعـيـت يـا امـوال و ثـروت خـود بـر آنـها مباهات مى نمودند تا آنجا كه براى بالا بردن آمار نفرات قبيله به گورستان مى رفتند و قبرهاى مردگان هر قبيله را مى شمردند!.
مـنتها بعضى آن را ناظر به دو قبيله از قبائل قريش در مكه مى دانند، و بعضى دو قبيله از قبائل انصار پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مدينه و بعضى تفاخر يهود را بر ديگران ، هر چند مكى بودن آن صحيحتر به نظر مى رسد.
ولى مسلم است كه اين شاءن نزولها هر چه باشد هرگز مفهوم آيه را محدود نمى كند.
تفسير:
بلاى تكاثر و تفاخر!
در ايـن آيـات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر).
تـا آنـجـا كـه بـه زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر).
ايـن احـتـمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه (تكاثر) و (تفاخر) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد.
ولى معنى اول با تعبير (زرتم المقابر) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است .
(الهـاكـم ) از مـاده (لهـو) بـه مـعـنـى سـرگـرم شـدن بـه كـارهـاى كـوچـك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: (لهو) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد.
(تكاثر) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است .
(زرتـم ) از مـاده (زيـارة ) و (زور) (بـر وزن قـول ) در اصـل بـه مـعـنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و
(زور) (بـر وزن قـمـر) بـه معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، (زور) (بر وزن نور) اطلاق مى شود.
(مـقـابر) جمع (مقبرة ) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كـنـايـه از مـرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور).
و هـمـانـگـونـه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خـطـرا مـا اءفـظـعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبـائهـم يـفـخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!:
شـگـفـتـا! چـه هـدف بـسـيـار دورى ؟ و چـه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسـوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چـه يـادآورى ؟ بـا ايـن فـاصـله دور بـه يـاد كـسـانـى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده .
اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!.