برگزيده تفسير نمونه جلد دوم
تفسير سوره هاى :
اعراف، انفال، توبه، يونس، هود، يوسف، رعد، ابراهيم، حجر، نحل، اسرا

زير نظر: آية اللّه مكارم شيرازى
تحقيق و تنظيم :احمد على بابائى

- ۲۲ -


در روايـتـى مـى خـوانـيـم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مى ريخت و يا به هنگامى كه او را مـى خـواسـتند به چاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد,برادران سخت در تعجب فرو رفـتـنـد كه اين چه جاى خنده است , اما او پرده از رازاين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آمـوخـت و گـفـت : ((فراموش نمى كنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فـوق الـعـاده جـسـمـانى نظر افكندم وخوشحال شدم , با خود گفتم كسى كه اين همه يار و ياور نـيـرومند دارد چه غمى ازحوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم ,اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم , و به من پناه نمى دهيد,خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او ـحتى به برادران ـ تكيه نكنم )).
به هر حال قرآن مى گويد: ((هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراتصميم گرفتند كه او را در مـخـفـى گاه چاه قرار دهند)) آنچه از ظلم و ستم ممكن بودبراى اين كار بر او روا داشتند (فلما ذهبوا به واجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ).
سپس اضافه مى كند: در اين هنگام ((ما به يوسف , وحى فرستاديم (ودلداريش داديم و گفتيم غم مـخـور روزى فرا مى رسد) كه آنها را از همه اين نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت , در حالى كه آنها تو را نمى شناسد)) (واوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا وهم لا يشعرون ).
ايـن وحـى الـهـى , وحى نبوت نبود;Š بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اين كه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات ياس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد.
(آيه ) برادران يوسف نقشه اى را كه براى او كشيده بودند, همان گونه كه مى خواستند پياده كردند ولى بالاخره بايد فكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند.
طـرحـى كه براى رسيدن به اين هدف ريختند اين بود, كه درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيش بينى مى كرد وارد شوند, و ادعا كنند يوسف راگرگ خورده , و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قـرآن مـى گويد: ((شب هنگام برادران گريه كنان به سراغ پدر رفتند)) (وجاؤااباهم عشا يبكون ) گريه دروغين و قلابى , و اين نشان مى دهد كه گريه قلابى هم ممكن است و نمى توان تنها فريب چشم گريان را خورد!.
(آيه ) پدر كه بى صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مى كشيدسخت تكان خورد, بر خود لـرزيد, و جوياى حال شد ((آنها گفتند: پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه (سوارى , تيراندازى و مـانـنـد آن ) شـديـم و يـوسـف را (كـه كوچك بودو توانايى مسابقه را با ما نداشت ) نزد اثاث خود گذاشتيم (ما آنچنان سرگرم اين كارشديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم ) و در اين هنگام گرگ بى رحم ازراه رسيد و او را دريد)) ! (قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبق وتركنا يوسف عند متاعنافاكله الذئب ).
((ولى مى دانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد, هر چند راستگوباشيم )) (وما انت بمؤمن لـنـا ولـو كـنا صادقين ) چرا كه خودت قبلا چنين پيش بينى راكرده بودى و اين را بر بهانه , حمل خواهى كرد.
(آيه ) و براى ا ين كه نشانه زنده اى نيز به دست پدر بدهند, ((پيراهن او(يوسف ) را با خونى دروغين (آغشته ساخته , نزد پدر) آوردند)) خونى كه از بزغاله يابره يا آهو گرفته بودند (وجاؤا على قميصه بدم كذب ).
امـا از آنـجا كه دروغگو حافظه ندارد, برادران از اين نكته غافل بودند كه لااقل پيراهن يوسف را از چـنـد جـا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد, آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او به در آورده بـودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند, پدر هوشيارپرتجربه همين كه چشمش بر آن پيراهن افـتـاد, همه چيز را فهميد و گفت : شما دروغ مى گوييد ((بلكه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته )) و اين نقشه هاى شيطانى را كشيده است (بل سولت لكم انفسكم امرا).
در بعضى از روايات مى خوانيم او پيراهن را گرفت و پشت و رو كرد و صدازد: پس چرا جاى دندان و چـنـگـال گـرگ در آن نيست ؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشـك ريخت و گفت : اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است , و سپس بى هوش شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد;Š ولى به هنگام وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش به هوش آمد.
و با اين كه قلبش آتش گرفته بود و جانش مى سوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشكرى و ياس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد, بلكه گفت :((من صبر خواهم كرد, صبرى جميل و زيبا)) شكيبايى توام با شكرگزارى و سپاس خداوند (فصبر جميل ).
قـلـب مردان خدا كانون عواطف است , جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند,اشكهايشان همچون سـيلاب جارى شود, اين يك امر عاطفى است , مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند;Š يعنى , سخن و حركتى برخلاف رضاى خدانگويد و نكند.
و سپس گفت : ((من از خدا (در برابر آنچه شما مى گوييد) يارى مى طلبم ))(واللّه المستعان على ما تصفون ) از او مى خواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان بيشتر دهد تا در برابر اين طوفان عظيم ,خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود .

نكته ها:.

1ـ در برابر يك ترك اولى !.

ابوحمزه ثمالى از امام سجاد(ع ) نقل مى كند كه من روز جمعه در مدينه بودم , نماز صبح را با امام سجاد(ع ) خواندم , هنگامى كه امام از نماز و تسبيح ,فراغت يافت به سوى منزل حركت كرد و من با او بـودم , زن خدمتكار را صدا زد,گفت : مواظب باش , هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد, غذا به او بدهيد, زيراامروز روز جمعه است .
ابوحمزه مى گويد: گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مى كند, مستحق نيست !.
امام فرمود: درست است , ولى من از اين مى ترسم كه در ميان آنها افرادمستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم , و بر سر خانواده ماهمان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد!.
سـپـس فـرمـود: بـه هـمه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيده ايد) براى يعقوب هر روزگوسفندى ذبح مـى كردند, قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود وفرزندانش مى خورد, يك روز سؤال كننده مؤمنى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت , عبورش از آن شهر افتاد, شب جمعه بود بر در خـانـه يعقوب به هنگام افطارآمد و گفت : به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خـود كـمك كنيد,چند بار اين سخن را تكرار كرد, آنها شنيدند و سخن او را باور نكردند, هنگامى كه اومايوس شد و تاريكى شب , همه جا را فرا گرفت برگشت , در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد, آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت , در حالى كه شـكيبا بود و خدا را سپاس مى گفت , اما يعقوب و خانواده يعقوب , كاملا سير شدند, و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
سپس امام اضافه فرمود: خداوند به يعقوب در همان صبح , وحى فرستاد كه تو اى يعقوب بنده مرا خـوار كردى و خشم مرا برافروختى , و مستوجب تاديب ونزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مى كنم و اين به خاطر آن است كه به آنها علاقه دارم ))!.
قـابل توجه اين كه به دنبال اين حديث مى خوانيم كه ابوحمزه مى گويد از امام سجاد(ع ) پرسيدم : يوسف چه موقع آن خواب را ديد؟.
امام (ع ) فرمود: ((در همان شب )).
از ايـن حـديـث به خوبى استفاده مى شود كه يك لغزش كوچك و يا صريحتر يك ((ترك اولى ) كه گـناه و معصيتى هم محسوب نمى شد (چرا كه حال آن سائل بريعقوب روشن نبود) از پيامبران و اولـيـاى حق چه بسا سبب مى شود كه خداوند,گوشمالى دردناكى به آنها بدهد, و اين نيست مگر بـه خاطر اين كه مقام والاى آنان ايجاب مى كند, كه همواره مراقب كوچكترين گفتار و رفتار خود باشند.

2ـ دعاى گيراى يوسف !.

از امام صادق (ع ) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند, جبرئيل نزد او آمد و گفت : كودك ! اينجا چه مى كنى ؟ در جواب گفت :برادرانم مرا در چاه انداخته اند.
گـفـت : دوسـت دارى از چـاه خـارج شـوى ؟ گفت : با خداست اگر بخواهد مرابيرون مى آورد, گـفـت : خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى , گفت :كدام دعا ؟ گفت : بگو اللهم انـى اسـئلـك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان , بديع السموات والا رض , ذوالجلا ل والا كرام , ان تصلى على محمد وآل محمد وان تجعل لى مما انا فيه فرجا ومخرجا:.
((پـروردگـارا ! من از تو تقاضا مى كنم اى كه حمد و ستايش براى تو است ,معبودى جز تو نيست , تـويـى كـه بر بندگان نعمت مى بخشى آفريننده آسمانها وزمينى , صاحب جلال و اكرامى , تقاضا مـى كنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى وگشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى )).
به هر حال با فرارسيدن يك كاروان , يوسف از چاه نجات يافت .
(آيه ).

به سوى سرزمين مصر:.

يـوسـف در تـاريكى وحشتناك چاه كه با تنهايى كشنده اى همراه بود, ساعات تلخى را گذراند اما ايـمـان به خدا و سكينه و آرامش حاصل از ايمان , نور اميد بر دل او افكند و به او تاب و توان داد كه اين تنهايى وحشتناك را تحمل كند و از كوره اين آزمايش , پيروز به در آيد.
چند روز از اين ماجرا گذشت خدا مى داند, به هرحال ((كاروانى سر رسيد))(وجات سيارة ).
و در آن نـزديـكى منزل گزيد, پيداست نخستين حاجت كاروان تامين آب است , لذا ((كسى را كه مامور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند)) (فارسلواواردهم ).
((مامور آب , دلو خود را در چاه افكند)) (فادلى دلوه ).
يـوسف از قعر چاه متوجه شد كه سر و صدايى از فراز چاه مى آيد و به دنبال آن , دلو و طناب را ديد كـه بسرعت پايين مى آيد, فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبيد.
مـامـور آب احـسـاس كرد دلوش بيش از اندازه سنگين شده , هنگامى كه آن را باقوت بالا كشيد, نـاگهان چشمش به كودك خردسال ماه پيكرى افتاد ((فرياد زد: مژده باد, اين كودكى است )) به جاى آب (قال يا بشرى هذا غلا م ).
كـم كـم گـروهـى از كـاروانـيـان از ايـن امر آگاه شدند ولى براى اين كه ديگران باخبرنشوند و خـودشان بتوانند اين كودك زيبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند,((اين امر را به عنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند)) (واسروه بضاعة ).
و گـفـتـنـد: ايـن مـتـاعى است كه صاحبان اين چاه در اختيار ما گذاشته اند تا براى او در مصر بفروشيم .
و در پـايـان آيـه مـى خـوانـيم : ((و خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه بود))(واللّه عليم بما يعملون ).
(آيـه ) ((و سـرانـجام يوسف را به بهاى كمى ـچند درهم ـ فروختند))(وشروه بثمن بخس دراهم معدودة ).
و اين معمول است كه هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مى يابند از تـرس ايـن كـه مـبـادا ديـگـران بفهمند آن را فورا مى فروشند, وطبيعى است كه با اين فوريت نمى توانند بهاى مناسبى براى خود فراهم سازند.
و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((آنها نسبت به (فروختن ) يوسف , بى اعتنا بودند))(وكانوا فيه من الزاهدين ).
(آيه ).

در كاخ عزيز مصر!.

داسـتـان پـرمـاجراى يوسف با برادران كه منتهى به افكندن او در قعر چاه شدبه هر صورت پايان پذيرفت , و فصل جديدى در زندگانى اين كودك خردسال درمصر شروع شد.
بـه ايـن ترتيب كه يوسف را سرانجام به مصر آوردند, و در معرض فروش گذاردند وطبق معمول چون تحفه نفيسى بود نصيب ((عزيز مصر)) كه در حقيقت مقام وزارت يا نخست وزيرى فرعون را داشت گرديد.
قـرآن مى گويد: ((و آن كسى كه او را از سرزمين مصر خريد [عزيز مصر] به همسرش گفت : مقام وى را گـرامـى دار (و بـه چـشـم بردگان به او نگاه نكن ) شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به عـنوان فرزند انتخاب كنيم )) (وقال الذى اشتريه من مصر لا مراته اكرمى مثويه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا).
از اين جمله چنين استفاده مى شود كه عزيز مصر فرزندى نداشت و دراشتياق فرزند به سر مى برد, هـنـگـامى كه چشمش به اين كودك زيبا و برومند افتاد,دل به او بست كه به جاى فرزند براى او باشد.
سـپـس اضـافه مى كند: ((و اين چنين يوسف را, در آن سرزمين , متمكن و متنعم و صاحب اختيار ساختيم )) (وكذلك مكنا ليوسف فى الا رض ).
بـعـد از آن اضـافـه مـى نـمـايد كه : ((و ما اين كار را كرديم تا تاويل احاديث را به اوتعليم دهيم )) (ولنعلمه من تاويل الا حاديث ).
مـنـظـور از ((تـاويل احاديث )) علم تعبير خواب است كه يوسف از طريق آن مى توانست به بخش مهمى از اسرار آينده آگاهى پيدا كند.
در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند بر كار خود, مسلط و غالب است ;Š ولى بسيارى از مردم نمى دانند)) (واللّه غالب على امره ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
(آيـه ) يوسف در اين محيط جديد كه در حقيقت يكى از كانونهاى مهم سياسى مصر بود, با مسائل تازه اى روبرو شد, در يك طرف دستگاه خيره كننده كاخهاى رؤيايى و ثروتهاى بى كران طاغوتيان مـصر را مشاهده مى كرد, و در سوى ديگر منظره بازار برده فروشان در ذهن او مجسم مى شد, و از مـقـايسه اين دو با هم ,رنج و درد فراوانى را كه اكثريت توده مردم متحمل مى شدند بر روح و فكر اوسـنـگـيـنـى مـى نـمود و او در اين دوران دائما مشغول به خودسازى , و تهذيب نفس بود, قرآن مـى گـويد: ((و هنگامى كه او به مرحله بلوغ و تكامل جسم و جان رسيد (وآمادگى براى پذيرش انوار وحى پيدا كرد) ما حكم و علم به او داديم )) (ولما بلغ ‌اشده آتيناه حكما وعلما).
((و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم )) (وكذلك نجزى المحسنين ).
منظور از ((حكم و علم )) كه در آيه بالا مى فرمايد ما آن را پس از رسيد يوسف به حد بلوغ جسمى و روحـى بـه او بـخـشـيديم , يا مقام وحى ونبوت است و يا اين كه منظور از ((حكم )), عقل و فهم و قـدرت بـر داورى صـحـيح كه خالى از هوى پرستى واشتباه باشد و منظور از ((علم )), آگاهى و دانـشى است كه جهلى با آن توام نباشد, وهر چه بود اين ((حكم و علم )) دو بهره ممتاز و پرارزش الهى بود كه خدا به يوسف براثر پاكى و تقوا و صبر و شكيبايى و توكل داد.
چـرا كه خداوند به بندگان مخلصى كه در ميدان جهاد نفس بر هوسهاى سركش پيروز مى شوند مواهبى از علوم و دانشها مى بخشد كه با هيچ مقياس مادى قابل سنجش نيست .
(آيه ).

عشق سوزان همسر عزيز مصر!.

يوسف با آن چهره زيبا و ملكوتيش , نه تنها عزيزمصر را مجذوب خود كرد,بلكه قلب همسر عزيز را نيز بسرعت در تسخير خود درآورد, و عشق او پنجه دراعماق جان او افكند و با گذشت زمان , اين عـشـق , روزبه روز داغتر و سوزانتر شد,اما يوسف پاك و پرهيزكار جز به خدا نمى انديشيد و قلبش تنها در گرو ((عشق خدا))بود.
امور ديگرى نيز دست به دست هم داد و به عشق آتشين همسر عزيز, دامن زد.
نـداشتن فرزند از يك سو, غوطه ور بودن در يك زندگى پرتجمل اشرافى ازسوى ديگر, و نداشتن هيچ گونه گرفتارى در زندگى داخلى ـنچنان كه معمول اشراف و متنعمان است ـ از سوى سوم , ايـن زن را كـه از ايمان و تقوا نيز بهره اى نداشت در امواج وسوسه هاى شيطانى فرو برد آنچنان كه سرانجام تصيم گرفت ازاو تقاضاى كامجويى كند.
او از تمام وسائل و روشها براى رسيدن به مقصود خود در اين راه استفاده كرد, و باخواهش و تمنا, كوشيد در دل او اثر كند آنچنان كه قرآن مى گويد: ((آن زن كه يوسف در خانه او بود پى درپى از او تمناى كامجويى كرد)) (وراودته التى هو فى بيتها عن نفسه ).
سرانجام به نظرش رسيد يك روز او را تنها در خلوتگاه خويش به دام اندازد,تمام وسائل تحريك او را فـراهـم نـمـايد, جالبترين لباسها, بهترين آرايشها,خوشبوترين عطرها را به كار برد, و صحنه را آنچنان بيارايد كه يوسف نيرومند را به زانو درآورد.
قـرآن مـى گـويد: ((او تمام درها را محكم بست و گفت : بيا كه من در اختيارتوام )) ! (وغلقت الا بواب وقالت هيت لك ).
شـايـد بـا ايـن عمل مى خواست به يوسف بفهماند كه نگران از فاش شدن نتيجه كار نباشد چرا كه هيچ كس را قدرت نفوذ به پشت اين درهاى بسته نيست .
در ايـن هـنگام كه يوسف همه جريانها را به سوى لغزش و گناه مشاهده كرد, وهيچ راهى از نظر ظـاهـر براى او باقى نمانده بود, در پاسخ زليخا به اين جمله قناعت كرد و ((گفت : پناه مى برم به خدا)) (قال معاذاللّه ).
او با ذكر اين جمله كوتاه , هم به يگانى خدا از نظر عقيده و هم از نظر عمل ,اعتراف نمود.
سـپـس اضـافـه كرد: از همه چيز گذشته , من چگونه مى توانم تسليم چنين خواسته اى بشوم , در حالى كه در خانه عزيزمصر زندگى مى كنم و در كنار سفره اوهستم ((او صاحب نعمت من است و مقام مرا گرامى داشته است )) (انه ربى احسن مثوى ).
آيـا اين ظلم و ستم و خيانت آشكار نيست ؟ ((مسلما ستمگران رستگارنخواهند شد)) (انه لا يفلح الظالمون ).
(آيه ) در اينجا كار يوسف و همسر عزيز به باريكترين مرحله وحساسترين وضع مى رسد, كه قرآن با تـعـبير پرمعنايى از آن سخن مى گويد: ((همسرعزيزمصر, قصد او را كرد و يوسف نيز, اگر برهان پروردگار را نمى ديد, چنين قصدى مى نمود)) ! (ولقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه ).
هـمـسـر عـزيز تصميم بر كامجويى از يوسف داشت و نهايت كوشش خود را دراين راه به كار برد, يـوسـف هـم به مقتضاى طبع بشرى و اين كه جوانى نوخواسته بود,و هنوز همسرى نداشت , و در برابر هيجان انگيزترين صحنه هاى جنسى قرارگرفته بود هرگاه برهان پروردگار يعنى روح ايمان و تـقـوا و تـربيت نفس و بالاخره مقام ((عصمت )) در اين وسط حائل نمى شد ! چنين تصميمى را مى گرفت .
ايـن تفسير در حديثى از امام على بن موسى الرضا(ع ) در عبارت بسيار فشرده و كوتاهى بيان شده اسـت آنـجا كه ((مامون )) خليفه عباسى از امام مى پرسد: آيا شمانمى گوييد پيامبران معصومند ؟ فـرمـود: آرى , گفت : پس اين آيه قرآن تفسيرش چيست ؟ ولقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه .
امـام فـرمـود: ((هـمـسـر عـزيـز تـصـميم به كامجويى از يوسف گرفت , و يوسف نيزاگر برهان پروردگارش را نمى ديد, همچون همسر عزيزمصر تصميم مى گرفت , ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى كند و به سراغ گناه هم نمى رود)).
مامون (از اين پاسخ لذت برد) و گفت : آفرين بر تو اى ابوالحسن !.
اكـنـون بـه تفسير بقيه آيه توجه كنيد: قرآن مجيد مى گويد: ((ما اين چنين (برهان خويش را به يوسف نشان داديم ) تا بدى و فحشا را از او دور سازيم ))(كذلك لنصرف عنه السؤ والفحشا).
((چرا كه او از بندگان برگزيده و با اخلاص ما بود)) (انه من عبادنا المخلصين ).
اشاره به اين كه اگر ما امداد غيبى و كمك معنوى را به يارى او فرستاديم , تا ازبدى و گناه رهايى يـابـد, بى دليل نبود, او بنده اى بود كه با آگاهى و ايمان وپرهيزكارى و عمل پاك , خود را ساخته بود.
ذكـر ايـن دلـيـل نشان مى دهد كه اين گونه امدادهاى غيبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى به سـراغ پـيـامبرانى همچون يوسف مى شتافته , اختصاصى به آنهانداشته , هر كس در زمره بندگان خالص خدا و ((عباداللّه المخلصين )) وارد شود, اوهم لايق چنين مواهبى خواهد بود.

متانت و عفت بيان ـ.

از شگفتيهاى قرآن كه يكى از نشانه هاى اعجاز آن محسوب مى شود, اين است كه هيچ گونه تعبير زنـنـده و ركـيـك و ناموزون و مبتذل و دور از عفت بيان , در آن وجود ندارد, و ابدا متناسب طرز تـعـبـيرات يك فرد عادى درس نخوانده و پرورش يافته در محيط جهل و نادانى نيست , با اين كه سخنان هر كس متناسب و همرنگ افكار و محيط اوست .
در مـيـان تـمـام سـرگـذشتهايى كه قرآن نقل كرده يك داستان واقعى عشقى ,وجود دارد و آن داستان يوسف و همسر عزيزمصر است .
داسـتـانـى كـه از عـشق سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود, با جوانى ماهرو و پاكدل سخن مى گويد.
ولـى قرآن در ترسيم صحنه هاى حساس اين داستان به طرز شگفت انگيزى ((دقت در بيان )) را با ((متانت و عفت )) به هم آميخته و بدون اين كه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند, تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار بسته است .
(آيه ).

طشت رسوايى همسر عزيز از بام افتاد!.

مـقاومت سرسختانه يوسف , همسر عزيز را تقريبا مايوس كرد, ولى يوسف كه در اين دور مبارزه در بـرابـر آن زن عشوه گر و هوسهاى سركش نفس , پيروز شده بود احساس كرد كه اگر بيش از اين در آن لغزشگاه بماند خطرناك است و بايد خودرا از آن محل دور سازد و لذا ((با سرعت به سوى در كاخ دويد, همسر عزيز نيزبى تفاوت نماند, چنانكه آيه مى گويد: ((و هر دو به سوى در, دويدند (در حـالى كه همسر عزيز, يوسف را تعقيب مى كرد) و پيراهن او را از پشت كشيد و پاره كرد))(واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر).
ولى هر طور بود, يوسف خود را به در رسانيد و در را گشود, ناگهان عزيزمصررا پشت در ديدند, بطورى كه قرآن مى گويد: ((آن دو, آقاى آن زن را دم در يافتند))(والفيا سيدها لداالباب ).
در ايـن هـنـگـام كـه هـمـسر عزيز از يك سو خود را در آستانه رسوايى ديد, و ازسوى ديگر شعله انـتـقـامـجـويى از درون جان او زبانه مى كشيد با قيافه حق به جانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با اين بيان متهم ساخت , ((صدا زد: كيفر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو, اراده خيانت كـنـد, جـز زندان يا عذاب اليم چه خواهدبود)) ؟ (قالت ما جزا من اراد باهلك سؤ الا ان يسجن او عذاب اليم ).
(آيه ) يوسف در اينجا سكوت را به هيچ وجه جايز نشمرد و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزيز برداشت و ((گفت : او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت كرد)) (قال هى راودتنى عن نفسى ).
بـديـهـى است در چنين ماجرا هر كس در آغاز كار به زحمت مى تواند باور كندكه جوان نوخاسته بـرده اى بـدون هـمسر, بى گناه باشد, و زن شوهردار ظاهرا باشخصيتى گناهكار, بنابراين شعله اتهام بيشتر دامن يوسف را مى گيرد, تا همسرعزيز را!.
ولـى از آنـجـا كـه خـداوند حامى نيكان و پاكان است , اجازه نمى دهد, اين جوان پارساى مجاهد با نـفـس , در شـعله هاى تهمت بسوزد, لذا قرآن مى گويد: ((در اين هنگام شاهدى از خاندان آن زن گـواهـى داد, كـه (بـراى پيدا كردن مجرم اصلى , از اين دليل روشن استفاده كنيد) اگر پيراهن يـوسـف از جـلو پاره شده باشد, آن زن , راست مى گويد و يوسف دروغگو است )) (وشهد شاهد من اهلها ان كان قميصه قد من قبل فصدقت وهو من الكاذبين ).
(آيه ) ((و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده است , آن زن دروغ مى گويد ويوسف راستگوست )) (وان كـان قـمـيـصه قد من دبر فكذبت وهو من الصادقين )شهادت دهنده , يكى از بستگان همسر عـزيـزمـصر بود;Š و كلمه ((من اهلها)) گواه بر اين است , و قاعدتا مرد حكيم و دانشمند و باهوشى بوده است و مى گويند اين مرد ازمشاوران عزيزمصر, و در آن ساعت , همراه او بوده است .
(آيه ) عزيزمصر, اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد, و در پيراهن يوسف خيره شد, ((و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت پاره شده (مخصوصا باتوجه به اين معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنيده بود رو به همسرش كرد و)گفت : اين كار از مكر و فريب شما زنان است كه مكر شما زنان , عظيم است )) (فلمارا قميصه قد من دبر قال انه من كيد كن ان كيدكن عظيم ).
(آيـه ) در ايـن هـنگام عزيزمصر از ترس اين كه , اين ماجراى اسف انگيز برملا نشود, و آبروى او در سرزمين مصر, بر باد نرود, صلاح اين ديد كه سر و ته قضيه را به هم آورده و بر آن سرپوش نهد, رو بـه يوسف كرد و گفت : ((يوسف تو صرف نظركن و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو)) (يوسف اعرض عن هذا).
سـپـس رو بـه همسرش كرد و گفت : ((تو هم از گناه خود استغفار كن كه ازخطاكاران بودى )) (واستغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين ).

حمايت خدا در لحظات بحرانى ـ.

درس بـزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مى دهد, همان حمايت وسيع پروردگار اسـت كـه در بحرانى ترين حالات به يارى انسان مى شتابد وبه مقتضاى ((يجعل له مخرجا ويرزقه مـن حـيـث لا يحتسب )) از طرقى كه هيچ باورنمى كرد روزنه اميد براى او پيدا مى شود و شكاف پـيراهنى سند پاكى و برائت اومى گردد, همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز, برادران يوسف را در پـيـشـگـاه پـدربـه خـاطـر پـاره نـبودن رسوا مى كند, و روز ديگر همسر هوسران عزيزمصر را بـه خاطرپاره بودن , و روز ديگر نور آفرين ديده هاى بى فروغ يعقوب است , و بوى آشناى آن ,همراه نـسـيـم صـبـحـگاهى از مصر به كنعان سفر مى كند, و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مى دهد!.
بـه هـر حـال خـداوند الطاف خفيه اى دارد كه هيچ كس از عمق آن آگاه نيست , وبه هنگامى كه نـسيم اين لطف مى وزد, صحنه ها چنان دگرگون مى شود كه براى هيچ كس حتى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست .
(آيه ).

توطئه ديگر همسر عزيزمصر:.

هـر چـنـد مـساله اظهار عشق همسر عزيز, با آن داستانى كه گذشت يك مساله خصوصى بود كه ((عـزيز)) هم تاكيد بر كتمانش داشت , اما از آنجا كه اين گونه رازهانهفته نمى ماند, مخصوصا در قـصـر شـاهـان و صـاحبان زر و زور, كه ديوارهاى آنهاگوشهاى شنوايى دارد, سرانجام اين راز از درون قصر به بيرون افتاد, و چنانكه قرآن مى گويد: ((گروهى از زنان شهر, اين سخن را در ميان خـود گـفـتگو مى كردند و نشرمى دادند كه همسر عزيز با غلامش سر و سرى پيدا كرده و او را به سوى خوددعوت مى كند)) (وقال نسوة فى المدينة امرات العزيز تراود فتيها عن نفسه ).
((و آنچنان عشق غلام بر او چيره شده كه اعماق قلبش را تسخير كرده است ))(قد شغفها حبا).
و سـپـس او را با اين جمله مورد سرزنش قرار دادند ((ما او را در گمراهى آشكارمى بينيم )) ! (انا لنريها فى ضلا ل مبين ).
آنـهـا كـه ايـن سـخن را مى گفتند دسته اى از زنان اشرافى مصر بودند كه درهوسرانى چيزى از همسر عزيز كم نداشتند, چون دستشان به يوسف نرسيده بود به اصطلاح جانماز آب مى كشيدند و همسر عزيز را به خاطر اين عشق در گمراهى آشكار مى ديدند!.
(آيـه ) ((هـنـگامى كه همسر عزيز, از مكر زنان حيله گر مصر, آگاه شد(نخست ناراحت گشت , سپس چاره اى انديشيد و آن اين بود كه ) به سراغشان فرستاد و از آنها دعوت كرد و براى آنها پشتى (گرانبها و مجلس باشكوهى ) فراهم ساخت و به دست هركدام چاقويى براى بريدن ميوه داد)) اما چـاقوهاى تيز, تيزتر ازنياز بريدن ميوه ها ! (فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليهن واعتدت لهن متكا وآتت كل واحدة منهن سكينا).
و ايـن كـار خـود دلـيـل بر اين است كه او از شوهر خود, حساب نمى برد, و ازرسوايى گذشته اش درسى نگرفته بود.
((در ايـن موقع (يه يوسف ) گفت : وارد مجلس آنان شو)) ! تا زنان سرزنش گر, باديدن جمال او, وى را در اين عشقش ملامت نكنند (وقالت اخرج عليهن ).
زنان مصر كه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند, هنگامى كه آن قامت زيبا و چهره نـورانى را ديدند, و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد,صورتى همچون خورشيد كه از پشت ابـر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خيره كند,در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و ترنج از دست ,نمى شناختند ((هنگامى كه چشمشان به او افتاد, او را بسيار بزرگ و زيبا شمردند))(فلما راينه اكبرنه ).
و آنچنان از خود بى خود شدند كه به جاى ترنج ((دستهايشان را بريدند))(وقطعن ايديهن ).
و هنگامى كه ديدند, برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مى درخشد ورخسار معصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده , ((همگى فرياد برآوردند كه نه ,اين جوان هرگز آلوده نيست , او اصلا بشر نيست , او يك فرشته بزرگوار آسمانى است )) (وقلن حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم ).
(آيه ) در اين هنگام زنان مصر, قافيه را بكلى باختند و با دستهاى مجروح كه از آن خون مى چكيد و در حالى پريشان همچون مجسمه اى بى روح در جاى خود خشك شده بودند, نشان داد كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند.
او از ايـن فـرصـت اسـتـفـاده كرد و ((گفت : اين است آن كسى كه مرا به خاطرعشقش سرزنش مى كرديد)) (قالت فذلكن الذى لمتننى فيه ).
همسر عزيز كه از موفقيت خود در طرحى كه ريخته بود, احساس غرور وخوشحالى مى كرد و عذر خـود را موجه جلوه داده بود يكباره تمام پرده ها را كنار زدو با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كـرد و گـفت : ((آرى من او را به كام گرفتن ازخويش دعوت كردم ولى او خويشتن دارى كرد)) (ولقد راودته عن نفسه فاستعصم ).
سـپس بى آنكه از اين آلودگى به گناه اظهار ندامت كند, و يا لااقل در برابرميهمانان كمى حفظ ظـاهر نمايد, با نهايت بى پروايى با لحن جدى كه حاكى از اراده قطعى او بود, صريحا اعلام داشت , ((و اگـر او (يوسف ) آنچه را كه من فرمان مى دهم انجام ندهد (و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد) بطور قطع به زندان خواهدافتاد)) (ولئن لم يفعل ما آمره ليسجنن ).
نـه تـنها به زندانش مى افكنم بلكه در درون زندان نيز ((مسلما خوار و ذليل خواهد شد)) (وليكونا من الصاغرين ).
(آيه ) بعضى در اينجا روايت شگفت آورى نقل كرده اند و آن اين كه گروهى از زنان مصر كه در آن جـلـسـه حـضـور داشـتند به حمايت از همسر عزيزبرخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند, و هريك براى تشويق يوسف به تسليم شدن يك نوع سخن گفتند: يكى گفت : اى جوان ! اين همه خويشتن دارى و ناز براى چيست ؟ چرا به اين عاشق دلداده , ترحم نمى كنى ؟ مگر تو اين جمال دل آراى خيره كننده را نمى بينى ؟.
دومـى گـفـت : گـيـرم كـه از زيـبـايى و عشق چيزى نمى فهمى , ولى آيا نمى دانى كه او همسر عـزيـزمـصـر و زن قـدرتمند اين سامان است ؟ فكر نمى كنى كه اگر قلب او رابه دست آورى , هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است ؟.
سـومـى گـفـت : گيرم كه نه تمايل به جمال و زيبائيش دارى , و نه نياز به مقام ومالش , ولى آيا نمى دانى كه او زن انتقامجوى خطرناكى است ؟.
طـوفان مشكلات از هر سو يوسف را احاطه كرده بود, اما او كه از قبل خود را ساخته بود بى آنكه با زنـان هـوسـبـاز و هوسران به گفتگو برخيزد روبه درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نيايش پرداخت : ((گفت : بار الها !پروردگارا ! زندان (با آن همه سختيهايش ) در نظر من محبوبتر است از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مى خوانند)) (قال رب السجن احب الى ممايدعوننى اليه ).
سپس از آنجا كه مى دانست در همه حال , مخصوصا در مواقع بحرانى , جز به اتكا لطف پرودگار راه نـجـاتى نيست , خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از اوكمك خواست , پروردگارا ! اگر كيد و مكر و نقشه هاى خطرناك اين زنان آلوده را ازمن باز نگردانى , قلب من به آنها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود)) (والا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن واكن من الجاهلين ).
(آيـه ) و از آنـجا كه وعده الهى هميشه اين بوده كه جهادكنندگان مخلص را (چه بانفس و چه با دشـمن ) يارى بخشد, يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق به ياريش شتافت , آنچنان كه قرآن مى گويد: ((پروردگارش اين دعاى خالصانه او رااجابت كرد)) (فاستجاب له ربه ).
((و مكر و نقشه آنها را از او گرداند)) (فصرف عنه كيدهن ).
((چرا كه او شنوا و داناست )) (انه هو السميع العليم ).
هم نيايشهاى بندگان را مى شنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است , و هم راه حل مشكل آنها را مى داند.
(آيه ).

زندان به جرم بى گناهى :.

جـلـسـه عـجـيـب زنان مصر با يوسف در قصر ((عزيز)) با آن شور و غوغا پايان يافت بيم رسوايى و افتضاح جنسى خاندان ((عزيز)) در نظر توده مردم روز به روزبيشتر مى شد, تنها چاره اى كه براى اين كار از طرف عزيزمصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را بكلى از صحنه خارج كنند, و بـهـترين راه براى اين كار,فرستادنش به سياه چال زندان بود, كه هم او را به فراموشى مى سپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مى شد كه مجرم اصلى , يوسف بوده است !.
لـذا قرآن مى گويد: ((بعد از آن كه آنها آيات و نشانه هاى (پاكى يوسف ) راديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند)) (ثم بدالهم من بعد ماراواالا يات ليسجننه حتى حين ).
آرى ! در يـك مـحـيـط آلـوده , آزادى از آن آلودگان است , نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنهاست , و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف بايد منزوى شوند, اما تا كى , آيا براى هميشه ؟ نه , مسلما نه !.
(آيـه ) از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند, دو جوان بودند;Šچنانكه آيه مى فرمايد: ((و دو جوان , همراه او وارد زندان شدند)) (ودخل معه السجن فتيان ).
و از آنـجـا كـه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبارپيدا كند احساسات ديگر او به كار مى افتد, تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مى شود.
از هـمـيـن رو يـك روز ايـن دو جـوان كه گفته مى شود يكى از آن دو مامور((آبدارخانه شاه )) و ديـگـرى سـرپـرسـت غـذا و آشپزخانه بود, و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه , به زندان افتاده بودند, نزد يوسف آمدند و هركدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مى نمود بازگو كرد.
((يكى از آن دو گفت : من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مى فشارم )) ! (قال احدهما انى ارينى اعصر خمرا).
((و ديـگـرى گـفـت : مـن در خـواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مى كنم ,و پرندگان (آسـمـان مـى آيند و) از آن مى خورند)) (وقال الا خر انى ارينى احمل فوق راسى خبزا تاكل الطير منه ).
سـپـس اضـافـه كردند: ((ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى بينيم )) (نبئنا بتاويله انا نريك من المحسنين ).
(آيـه ) بـه هـر حـال يـوسف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمايى زندانيان از دست نمى داد, مـراجـعـه ايـن دو زنـدانـى را بـراى تعبير خواب غنيمت شمرد و به بهانه آن , حقايق مهمى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت .
نـخـسـت بـراى جـلـب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنين ((گفت : من (به زودى و) قبل از آن كه جيره غذايى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت )) (قال لا ياتيكماطعام ترزقانه الا نباتكما بتاويله قبل ان ياتيكما).
سـپـس يـوسف با ايمان و خداپرست كه توحيد با همه ابعادش درا عماق وجود او ريشه دوانده بود, بـراى ايـن كـه روشن سازد چيزى جز به فرمان پرودگارتحقق نمى پذيرد چنين ادامه داد: ((اين عـلـم و دانـش و آگـاهى من از تعبير خواب ازامورى است كه پروردگارم به من آموخته است )) (ذلكما مما علمنى ربى ).
و براى اين كه تصور نكنند كه خداوند, بى حساب چيزى به كسى مى بخشد اضافه كرد: ((من آيين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند,ترك كردم )) و اين نور ايمان و تـقـوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است (انى تركت ملة قوم لا يؤمنون باللّه وهم بالا خرة هم كافرون ).
منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است .
(آيـه ) مـن بايد از اين گونه عقايد جدا شوم , چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است , و به علاوه مـن در خـانـدانـى پـرورش يافته ام كه خاندان وحى و نبوت است , ((و من از آيين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم ))(واتبعت ملة آبائى ابرهيم واسحق ويعقوب ).
بـعد به عنوان تاكيد اضافه مى كند: ((براى ما شايسته نيست كه چيزى راشريك خدا قرار دهيم )) (ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ) چرا كه خاندان ما,خاندان توحيد, خاندان ابراهيم بت شكن است .