تاريخ انبياء

سيد هاشم رسولى محلاتى

- ۳۰ -


فرستادگان عيسى در انطاكيه

مفسران در تفسير آيات 13 27 سوره يس ، داستان رسولان عيسى را در شهر انطاكيه به اختلاف نقل كرده اند و ما داستان مزبور را روى تفسير على بن ابراهيم كه به طور مستند از امام باقر(ع ) روايت كرده است ، براى شما نقل مى كنيم .

راوى حديث ابوحمزه ثمالى است كه مى گويد: تفسير اين آيات را از امام باقر(ع ) سؤ ال كردم . آن حضرت در جواب فرمودند: خداى تعالى دو نفر را به سوى مردم انطاكيه مبعوث فرمود (1156) و آن دو به دعوت مردم آن سامان مشغول شدند، ولى سخنانشان بر آن مردم سنگين آمد. ازاين رو با خشونت با آن ها رفتار كرده و دستگيرشان نموده و در بت خانه محبوسشان كردند. خداى تعالى به دنبال آن دو، مرد ديگرى را مبعوث فرمود (1157) و چون وارد شهر شد، خانه پادشاه را پرسيد و چو به آن جا راهنمايى اش كردند، بر در خانه آمد و گفت : من مردى هستم كه در بيابان به عبادت مشغول بودم و اكنون مى خواهم خداى سلطان را پرستش كنم .

اين سخن را به اطلاع شاه رساندند و او دستور داد وى را در بت خانه جاى دهند. وى وارد بت خانه شد و يك سال با آن دو رفيق قبلى خود در بت خانه توقف كرد و به آن ها گفت : چرا با مردم مدارا نكرديد و با تندى و خشونت با آن ها روبه رو شديد؟ سپس به آن ها گفت : از اين پس به آشنايى با من اقرار نكنيد و هنگام روبه رو شدن با من هم چون بيگانه اى رفتار كنيد. سپس نزد پادشاه آمد. پادشاه گفت : شنيده ام كه تو خداى مرا پرستش مى كنى . اكنون تو برادر من هستى . هر حاجتى دارى از من بخواه .

وى گفت : من حاجتى ندارم ، جز آن كه دو نفر را در بت خانه ديدم . مى خواهم بدانم حال آن ها و سرگذشتشان چگونه است ؟ پادشاه گفت : اين دو نفر آمده بودند كه مرا از دين و آيين خود گمراه كنند و مرا به خدايى آسمانى مى خواندند.

وى گفت : پادشاها! بحثى جالب و مناظره اى نيكوست . اكنون آن دو را بخوان تا بدين جا بيايند و ما با آن دو مناظره مى كنيم . اگر حق با آن ها بود كه ما از ايشان پيروى مى كنيم و اگر حق با ما بود كه آن دو به دين و آيين ما داخل مى شوند.

ادشاه در پى آن دو فرستاد و چون به مجلس او درآمدند، آن مرد رو بدان ها كرد و گفت : شما براى چه آمده ايد؟ گفتند: آمده ايم تا مردم را به خداى يگانه دعوت كنيم كه آسمان ها و زمين را آفريده و جنين را در رحم مادر به هر گونه كه بخواهد خلق كند و به هر صورت كه بخواهد درآورد و درختان و ميوه ها را بروياند و باران از آسمان ببارد.

بدان ها گفت : اين خداى شما كه مردم را به پرستش او دعوت مى كنيد، مى تواند كور مادرزادى را شفا بخشد؟ گفتند: آرى اگرما از او بخواهيم اين كار را مى كند.

در اين وقت رو به پادشاه كرد و گفت : كور مادرزادى را نزد من بياوريد كه تاكنون هيچ نديده باشد. چون كور را آوردند، بدان ها گفت : خداى خود را بخوانيد تا اين كور را شفا دهد. آن دو برخاستند و دو ركعت نماز خواندند و دعا كردند و آن كور شفا يافت و بينا گرديد.

وى گفت : پادشاها! كور ديگرى هم بياوريد و چون او را آوردند خود او سجده اى كرد و چون سربرداشت ديدند آن كور نيز بينا گرديد. در اين وقت رو به پادشاه كرد و گفت :دليلى در برابر دليل ؛ يعنى اين ها برهانى براى اثبات مدعاى خود آوردند و من هم برهانى آوردم . اكنون دستور دهيد تا زمين گيرى را بياورند و چون او را آوردند همان سخن قبلى را بدان ها گفت و آن دو برخاستند نماز خواندند و دعا كردند و آن شخص زمين گير شفا يافت و شروع به راه رفتن كرد. آن گاه گفت : زمين گير ديگرى بياورند و چون آوردند خود او به سجده افتاد و چون سر از سجده برداشت ، آن شخص ‍ زمين گير هم شفايافته به راه افتاد. سپس رو به پادشاه كرد و گفت : اين ها دو دليل آوردند و ما نيز دو حجت ، همانند حجت هاى ايشان آورديم . اكنون يك چيز مانده كه اگر اين دو نفر آ را انجام دهند من به دين و آيين آن ها درمى آيم و سپس گفت : شنيده ام پادشاه را پسرى يك دانه بوده كه از دنيا رفته است . اگر خداى اين دو بتواند او را زنده كند من به دين اين ها درمى آيم . پادشاه گفت : من نيز به دين آن ها مى گروم .

آن گاه رو به ايشان كرد و گفت : همين يك كار مانده و آن اين است كه زنده شدن پسر از دنيا رفته پادشاه را از خداى خود بخواهيد. آن دو نفر به سجده افتادند و زمانى دراز سجده خود را طول دادند، آن گاه سر از سجده برداشتد و به پادشاه گفتند: اكنون كسى را نزد قبر فرزندت بفرست و خواهى ديد كه وى زنده شده و سر از قبر بيرون آورده است . در اين هنگام مردم به سوى قبر فرزند پادشاه رفتندو او را ديدند كه برخاسته و خاك از سرش مى ريزد.

مردم او را نزد پادشاه آوردند، پادشاه بدو گفت : اى فرزند حال تو چگونه بود؟ فرزندش گفت : من مرده بودم و ناگاه در همين ساعت دو نفر را ديدم كه در پيش گاه پروردگار من به سجده افتاده و از خدا مى خواهند تا مرا زنده كند و خدا نيز مرا زنده كرد. پادشاه گفت : پسر جان ! اگر آ دو نفر را ببينى مى شناسى ؟ گفت : آرى . در اين وقت همه مردم را به صحرا بردند و پسر پادشاه را در جايى نگه داشتند و دستور دادند مردم يك يك از جلوى او بگذرند و پادشاه بدو گفت : اين ها را نگاه كن و ببين آن دو نفر كدام هستند؟ پس از آن كه جمع زيادى عبور كردند، يكى از آن دو نفر بر وى عبور كرد، پسر پادشاه گفت : اين يكى از آن دو نفر است . سپس جمع ديگرى از پيش چشم او گذشتند تا دومى آمد و پسر پادشاه گفت : اين هم آن ديگرى است . (1158)

در اين جا بود كه آن رسول سومى گفت : اما من به خداى (1159) اين دو نفر ايمان آوردم و دانستم كه آن چه آن ها آورده اند، حق است . پادشاه هم گفت : من نيز به آن دو نفر ايمان آوردم و مردم شهر گفتند: ما نيز به خداى ايشان ايمان آورديم . (1160)

حواريون

در گفتار قبلى نام حواريون عيسى به طور اجمال در چند مورد ذكر شد. در اين جا لازم است توضيح بيشترى در اين باره داده شود و نام تعداد آنان و برخى موضوعات ديگر كه در رابطه با ايشان در روايات مورد بحث قرارا گرفته ذكر گردد.

در اين كه سبب نام گذارى آنان به حواريون چه بود، اختلاف است : برخى گفته اند: اين لغت از حور كه به معناى سفيدى خالص است گرفته شده و سبب نام گذاريش آن بود كه شغلشان تميز كردن لباس ها بوده است و سبب انتخاب اين شغل هم آن بود كه آن ها هر وقت گرسنه مى شدند، به عيسى مى گفتند و آن حضرت براى ايشان از زمين و كوه و سنگ نان بيرون مى آورد و به آن ها مى داد هر وقت تشنه مى شدند، دست خود را به زمين مى زد و آب بيرون مى آمد و آن ه امى آشاميدند تا آن كه به عيسى عرض كردند: يا روح اللّه ! كيست كه از ما برتر باشد؟ هرگاه نان بخواهيم ما را سير مى كنى و هرگاه آب بخواهيم سيراب مى شويم و نعمت ايمان و معرفت به تو نيز به ما عطا شده است ؟ عيسى فرمود: برتر از شما آن كسى است كه از دست رنج خود نان مى خورد و از كسب خود روزى مى گيرد. آن ها كه اين تسخن را شنيدند، دست به كار شست وشوى جامه هاى مردم شده و از دست مزد آن نان مى خوردند.

برخى اين لفظ را كنايه از پاكى و صفاى قلب و دل يا جامه آن ها دانسته اند. قول ديگر آن است كه اين نام كنايه از شست وشو دادن آن ها از دل ها و نفوس مردم بود كه با بيان معارف الهى و احكام و توجه دادن مردم به سوى خداى يكتا، دل ها را از آلودگى شرك و بت پرستى شست وشو مى دادند.

در حديثى كه صدوق از حسن بن فضال روايت كرده ، وى گويد: به امام هشتم (ع ) عرض كردم كه چرا آن ها را حواريون گفتند؟ حضرت فرمود: اما در پيش مردم بدان سبب بود كه آن ها جامه ها را مى شستند و اما در نزد ما بدان سبب بود كه آنان خودشان پاك بودند و مردم را نيز با موعظه و پند از آلودگى به گناهان پاك مى كردند. (1161)

معناى ديگرى كه براى حوارى در لغت آمده ، ياور و ناصر است كه آن ها چون دعوت حضرت عيسى را اجابت كرده و يارى و نصرت او ار عهده دار شدند، ازاين رو به حواريون عيسى موسوم گشتند.

تعداد حواريون و نام آن ها

تعداد ايشان مطابق روايات دوازده نفر است ، ولى از نام آن ها در روايات اسلامى ذكرى نشده ، فقط در حديث احتجاج حضرت رضا(ع ) با جاثليق اين جمله هست كه حضرت بدو فرمود: حواريون دوازده نفر بودندكه دانشمندتر و برتر از همه آن ها لوقا بود.

در انجيل متى (باب دهم ) نام آنها را به عنوان شاگردان عيسى چنين ذكر كرده اند:

1 شمعون معروف به پطرس ؛ 2 اندرياس برادر شمعون ؛ 3 يعقوب بن زبدى ؛ 4 برادرش يوحنا؛ 5 فيليپس ؛ 6 برتولما؛ 7 توما؛ 8 متى باج گير؛ 9 يعقول بن حلفى ؛ 10 لبى ، معروف به تدى ؛ 11 شمعون قانوى ؛ 12 يهوداى اسخر يوطى كه عيسى را تسليم يهود نمود. (1162)

د رانجيل برنا با فصل چهاردهم نام آن دوازده نفر را اين گونه ذكر كرده اند: 1 اندروس ؛ 2 برادرش پطرس شكارچى ؛ 3 برنابا؛ 4 متى گمرك چى كه براى جمع و حساب ماليات مى نشت ؛ 5 يوحنا؛ 6 يعقوب كه هر دو پسران زبدى بودند؛ 7 تداوس ؛ 8 يهودا؛ 9 برتولوماوس ؛ 10 فيليپس ؛ 11 يعقوب ؛ 12 يهوداى اسخر يوطى خائن . (1163)

چنان كه ملاحظه مى كنيد، نام لوقا در هيچ يك از اين دو نقل نيست و اين يكى از موارد اختلاف بين روايات اسلامى و انجيل هايى است كه اگر حديث مزبور از نظر سند معتبر باشد، براى ما سنديّت دارد و مقدم بر انجيل هايى است كه دست خوش تحريف گرديده است .

به هر صورت ، بيش از آن چه در بالا گفته شد، از اريخ و سرنوشت حواريون در روايات اسلامى چيزى به ما نرسيده ، تنها در پاره اى از روايات گفت وگوهايى از حضرت عيسى با حواريون در برخى از مسافرت هايى كه مى كرده است نقل شده و در دستورهاى اخلاقى و پند و اندرهايى نيز كه از آن بزرگوار به جاى مانده است و گاهى نامى از آن ها برده شده و نصيحت هايى به آن ها فرموده كه چون خالى از فايده نيست ، قسمتى از آن ها را در زير براى شما ذكر مى كنيم :

1 كلينى در حديث مرفوعى روايت كرده كه عيسى به حواريون فرمود: مرا به شما حاجتى است كه مى خواهم آن را برايم برآوريد. گفتند: حجتت برآوده است . عيسى برخاست و قدم هاى آن ها را شست ، حواريون گفتند: ما به اين كار سزاوارتر بوديم اى روح خدا! عيسى فرمود: سزاوارترين مردم به خدمت گزارى ، مرد عالم و دانشمند است و من فروتنى و تواضع كردم تا شما نيز مانند من پس از رفتنم در مردم فروتنى و تواضع پيشه سازيد. سپس عيسى فرمود: حكمت با تواضع و فروتنى آباد گردد، نه با تكبر، چنان كه زراعت در زمين هموار مى رويد نه در كوه .

2 صدوق در خصال از امام صادق (ع ) روايت كرده است كه حواريون بهعيسى عرض كردند: اى آموزندهئ هر خير و نيكى ! به ما بياموز كه چه چيزى سخت ترين همه چيزهاست ؟ عيسى فرمود: سخت ترين چيزها خشم خداى عزوجل مى باشد. پرسيدند: به چه وسيله اى مى توان از خشم خداوند پرهيز كرد؟ فرمود: به اين كه خشم نكنيد. گفتند: ابتدا و آغاز خشم از چيست ؟ حضرت فرمود: از تكبر و سركشى و كوچك شمردن مردم . (1164)

مضمون اين حديث را مولوى چنين به نظم آورده است :

گفت عيسى را يكى هوشيار سر
گفت اى جان صعب تر خشم خدا
گفت از اين خشم خدا چبود امان
كظم غسظ است اى پسر خط امان

  چيست در هستى ز جمله صعب تر
كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما
گفت ترك خشم خويش اندر زمان
خشم حق باد آورد دركش امان

3 در كتاب امالى از امام هشتم حضرت رضا(ع ) روايت شده كه فرمود: عيسى بن مريم به حواريون فرمود كه اى بنى اسرائيل ! هنگامى كه دين شما سالم بود، بر دنياى از دست رفته خود تاءسف نخوريد. دنياپرستان وقتى دنياى آن ها سالم است ، براى آن چه از دينشان رفته تاءسف نمى خورند. (1165)

4 در كتاب خصال از امام سجاد(ع ) روايت شده است كه حضرت مسيح به حواريون فرمود: جز اين نيست كه دنيا پلى است ، پس از آن بگذريد و به آبادانى آن نپردازيد. (1166)

5 در امالى طوسى از امام صادق (ع ) روايت شده كه عيسى بن مريم به اصحاب خود فرمود: براى دنيا كار مى كنيد، در صورتى كه بدو كار و عمل در دنيا روزى مى خوريد و براى آخرت كار نمى كنيد با اين كه در آن جا به جز از راه كار و عمل روزى ندايد. واى بر شما اى علماى سوء (و دانشمندان بدكار) مزد را مى گيريد، ولى عملى انجام نمى دهيد. نزديك است كه كارفرما كار خود را بخواهد و زود است كهشما از اين دنيا به تاريكى قبر برويد. چگونه از اهل علم و دانش ‍ است كسى كه به سوى آخرت مى رود، ولى به دنيا رو آورده است بدان چه زيانش مى زند علاقه مندتر است از آن چه سودش دهد. (1167)

6 ورّام بن ابى فراس روايت كرده كه عيسى به حواريون فرمود: اى گروه حواريون ! من دنيا را براى شما به روبر زمين انداختم (و شما را از دنيا جدا كردم ) پس چنان نباشد كه پس از من دوباره او را از زمين بلند كنيد (و بدان علاقه مند گرديد) زيرا از پستى دنياست كه خداى را در آن نافرمانى كنند (و معصيت خداوند در آن انجام شود) و از پستى دنياست كه آخرت جز به ترك دنيا و واگذاردن آن به دست نيايد. پس دنيا را گذرگاه كنيد و آبادش نكنيد و بدانيد كه اصل و ريشه هر خطايى ، محبت و دوستى دنياست و چه بسا شهوتى كه براى صاحبش اندوهى دراز و طولانى به بار آورد. (1168)

7 نيز فرمود: من دنيا را براى شما درافكندم و شما بر پشت آن نشسته ايد. پس كسى درباره آن جز پادشاهان و زنان با شما ستيزه نخواهد كرد، اما پادشاهان تا وقتى دنيا را براى آن ها واگذاريد، به شما كارى ندادند و اما به وسيله نماز و روزه از زنان پرهيز كنيد (و بدين وسيله از فريت و علاقه گمراه كننده آن ها خود را برحذر داريد). (1169)

8 پيوسته به حواريون مى فرمود: اى گروه حواريون ! يه وسيله بغض معصيت كاران و نافرمانان (و دشمنى آنان ) به درگاه خداوند دوستى بجوييد (و خود را محبوب حق تعالى گردانيد) و با دورى و فاصله گرفتن از ايشان به پيش گاه خداوند تقرب جوييد و رضايت و خشنودى خدا را در خشم و غضب ايشان بجوييد. (1170)

9 در كتاب شريف كافى از امام صادق (ع ) روايت كرده كه حواريون نزد عيسى گرد آمدند و گفتند: اى آموزنده هر كار خير! ما را هدايت فرما. عيسى به ايشان فرمود: همانا موسى كليم اللّه به شما دستور داد كه سوگند دروغ به خداى تبارك و تعالى نخوريد و من به شما دستور مى دهم كه به خداوند قسم نخوريد نه قسم دروغ و نه راست . حواريون گفتند: اى روح اللّه ! باز هم بيان فرما. عيسى گفت : همانا موسى پيغمبر خدا به شما دستور داد زنا نكنيد و من شما را امر مى كنم كه فكر زنا را نيز در خاطر نياوريد، چه رسد به اين كه عمل زنا را انجا دهيد، زيرا كسى كه فكر زنا كند، همانند كسى است كه در بناى زيبا و رنگ آميزى شده اى آتش روشن كند كه همان دود آتش رنگ ها را تباه سازد، اگر چه خانه هم نسوزد. (1171)

10 و از رسول خدا روايت كرده است كه حواريون به عيسى عرض كردند: اى روح خدا! ما با چه كسى هم نشينى كنيم ؟ فرمود: با كسى كه ديدار او شما را به ياد خدا بيندازد و گفتار او بر علم و دانش شما بيفزايد و عمل و رفتار او شما را به آخرت راغب گرداند. (1172)

11 علامه مجلسى در بحار الانوار نقل مى كند كه در برخى از كتاب ها ديده ام كه عيسى با بعضى از حواريون به مسافرتى رفتند و عبورشان به شهرى افتاد. همين كه نزديك آن شهر شدند، گنجى را در نزديكى جاده ديدند. همراهان عيسى گفتند: اى روح خدا، به ما اجازه بده در اين جاتوقف نماييم و از اين گنج نگهبانى كنيم كه از بين نرود. عيسى فرمود: شما در اين جا بايستيد و من داخل اين شهر مى شوم و گنجى را كه در شهر دارم مى جويم .

همراهان همان جا ماندند و عيسى داخل شهر شد و مقدارى راه رفت تا به خانه اى ويران رسيد و پيرزنى را در آن جا ديد. بدو فرمود: من امشب ميهمان تو هستم ، آيا شخص ديگى نيز با تو در اين خانه هست ؟ پيرزن گفت : آرى ، پسرى دارم كه پدرش از دنيا رفته و پيش من است و روزها به صحرا مى رود و خار مى كند و به شهر مى آورد و آن ها را مى فروشد و پول آن را پيش من مى آورد و ما با آن پول روزگار خود را مى گذرانيم .

پيرزم سپس برخاست و اتاقى را براى حضت عيسى آماده كرد تا پسرش از راه رسيد مادر كه او را ديد به وى گفت : خداى تعالى امشب ميهمان شايسته و صالحى براى ما فرستاده كه نور زهد و فروغ شايستگى از جبينش ساطع و آشكار است . خدمتش را مغتم شمار و از مصاحبتش بهره مند شو.

پسرك به نزد عيسى آمد و به خدمت كارى و پذيرايى آن حضرت مشغول شد تا چون پاسى از شب گذشت ، عيسى از حال آن جوان و وضع زندگان اش جويا شد و آثر خرد، زيركى ، نبوغ ، استعداد، ترقى و كمال را در وى مشاهده فرمود. اكن متوجه گرديد كه دل آن جون بسته به چيز بزرگى است كه فكر او را سخت مشغول كرده ، بدو فرمود: اى جوان ! مى بينم دلت به چيزى مشغول است و اندوهى در دل دارى كه پيوسته با توست و تو را رها نمى كند. خوب است اندوه دل را با من باز گويى شايد داروى دردت پيش من باشد.

وقتى عيسى به جوان اصرار كرد تا غم دل را بازگويد، جوان گفت : آرى در دل من اندهى است كه هيچ كس جز خداى تعالى قدر نيست آن را برطرف سازد. عيسى فرمود: درد دل خود را به من بازگوى شايد خداوند وسيله برطرف كردن آن را به من الهام كند و ياد دهد.

جوان گفت : روزى من بار هيزمى به شهر مى آوردم و در سر راه خود عبورم به قصر دختر پبادشاه افتاد و چون به قصر نگاه كردم ، چشمم به دختر پادشاه افتاد و عشق او در دلم جاى گير شد، به طورى كه روزبه روز اين عشق بيشتر مى شود و براى اين درد، دارويى جز مرگ سراغ ندارم .

عيسى فرمود: اگر مايل به وصل او هستى ، من وسيله اى براى تو فراهم مى كنم تا با وى ازدواج كنى . جوان پيش مادرش ‍ آمد و سخن ميهمان را براى وى بازگفت . مادرش بدو گفت : پسر جان ! گمان ندارم اين مرد كسى باشد كه بيهوده وعده اى بدهد و نتواند از عهده انجام آن برآيد. سخنش را بپذير و هر چه دستور مى دهد انجام ده .

عيسى به جوان فرمود: اكنون برخيز و به قصر پادشاه برو و چون خاصان دربار و وزراى پادشاه آمدند كه به نزد او روند، به ايشان بگو كه من براى خواستگارى دختر پادشاه آمده ام . درهماست مرا به وى برسانيد. آن گاه منتظر باش تا چه گويند،سپس به نزد من آى و آن چه مابين تو و پادشاه گذشت به من اطلاع بده .

جوان به در قصر آمد و چون درخواست خود را به دربانان اظهار كرد، آن ها خنديدند و تعجب كردند و درخواست او را از روى استهزاء و مسخره به پادشاه رساندند. پادشاه جوان را طلبيد و چون سخنانش را شنيد، از روى شوخى بدو گفت : اى جوان من دختر خود را به تو نخواهم داد، مگر آن كه فلان مقدار جواهر قيمتى و گران بها نزد من آرى .

جواهراتى را كه پادشاه براى مهريه دخترش ذكر كرده بود، در خزينه هيچ پادشاهى از پادشاهان آن زمان با آن اوصاف و مقدار يافت نمى شد و پادشاه فقط از روى شوخى آن سخنان را اظهار داشت ، ولى جوان برخاست و گفت : هم اكنون مى روم و پاسخ آن را براى شما مى آورم .

جوان به نزد حضرت عيسى آمد و ماجرا را بازگفت . عيسى او را به خرابه اى كه در آن مقدارى سنگ و كلوخ بود آورد و به درگاه خداى تعالى دعا كرد و آن سنگ و كلوخ ‌ها به صورت جواهراتى كه پادشاه خواسته بود و بلكه بهتر از آن ها درآمد. آن گاه به جوان فرمود: هر چه مى خواهى از اين ها بردار و به نزد پادشاه ببر. جوان مقدارى از آن ها را برداشته و به نزد پادشاه آورد. وقتى پادشاه و حاضران آن جواهرات ار ديدند، حيران شدند و گفتند: اين مقدار اندك است و ما را كفايت نمى كند.

جوان دوباره به نزد حضرت عيسى آمد و سخن پادشاه و نزديكانش را بازگفت و عيسى بدو فرمود: به همان خرابه برو و هر چه مى خواهى برگير و به نزد آن ها ببر. هنگامى كه جوان براى بار دوم مقدار بيشترى از آن جواهرات به نزد پادشاه برد، حيرتشان افزون گرديد. سپس پادشاه گفت : كار اين جوان داستان غريبى دارد و سرّى در كار اوست . سپس با جوان خلوت كرد و حقيقت را از وى جويا شد و چون جوان داستان خود را از آغاز تا انجام براى پادشاه بازگفت ، پادشاه دانست كه ميهمان وى حضرت عيسى است .

پس بدو گفت : برخيز به نزد ميهمانت برو و او را پيش من آور تا دخترم را به ازدواج تو درآورد.

عيسى بيامد و دختر پادشاه را به عقد ازدواج با آن جوان درآورد و پادشاه جامه هاى فاخر و سلطنتى براى آن جوان فرستاد و جوان آن لباس ها را پوشيده و در همان شب مراسم عروسى او با دختر پادشاه انجام گرديد. صبح پادشاه جوان را خواست و با او ب گفت وگو پرداخت و او را جوانى خردمند و باذكاوت يافت . پادشاه جز آن دختر فرزند ديگرى نداشت ، پس او را ولى عهد و جانشين خود قرار داد و خاصان و بزرگان مملكت خود را به فرمان بردارى و اطاعت او ماءمور كرد.

شب دوم پادشاه ناگهان از دنيا رفت و بزرگان مملكت جمع شده و آن جوان را بر تخت سلطنت نشاندند و سر به فرمانش درآورده و خرينه هاى مملكت را تسليم او كردند.

روز سوم عيسى به نزد او آمد تا با وى خداحافظى كند. جوان گفت : اى حكيم فرزانه ! تو را بر من حقوق بسيارى است كه اگر من براى هميشه هم زنده بمانم باز هم نمى توانم سپاس يكى از آن ها را به جاى آورم ، ولى شب گذشته چيزى به خاطرم آمده كه اگ رپاسخ آن را به من ندهى از آن چه برايم فراهم آورده اى بهره مند نخواهم شد و اين همه خوشى براى من لذتى نخواهد داشت .

عيسى فرمود: آن چيست ؟

جوان گفت : تويى كه چنين قدرتى دارى كه مى توانى در فاصله دو روز مرا از آن وضع فلاكت بار به اين مقام والا برسانى ، چرا براى خودت كارى نمى كنى و من تو را در اين جامه و اين حال مشاهده مى كنم ؟

عيسى سخن نگفت تا وقتى كه جوان اصرار كرد. پس بدو فرمود: به راستى هر كس نسبت به خداى تعالى دانا باشد و خانه آخرت و ثواب او را بداند و به دنيا و پستى و بى اعتبارى آن بصيرت و بينايى داشته باشد، ديگر به اين سراى فانى و ناپايدار دل نخواهد بست و ما را در قرب خداى تعالى و معرفت و محبت وى لذت هاى روحانى است كه اين لذت هاى ناپايدار و فانى را در برابر آن ها به چيزى نشمريم .

و چون مقدراى از عيوب دنيا و آفات آن و نعمت هاى عالم آخرت و درجات آن را براى آن جوان بيان فرمود، جوان عرض كرد: پس چرا آن چه را بهتر و شايسته تر است براى خود انتخاب كرده اى و مرا در اين گرفتارى بزرگ انداختى ؟

عيسى فرمود: من آن را براى تو انتخاب كردم تا ذكاوت و خرد تو را بيازمايم و ثواب تو در ترك اين امورى كه براى تو مقدور است بيشتر گردد و تو حجتى براى ديگران گردى .

جوان كه اين سخن را شنيد، دست از سلطنت كشيد و همان جامه هاى كهنه خود را پوشيد و ملازم خدمت عيسى گرديد. هنگامى كه عيسى به نزد حواريون بازگشت ، بدان ها فرمود: اين بود گنجى كه من آن را در اين شهر جست وجو مى كردم و آن را يافتم ، الحمداللّه . (1173)

سرانجام كار حواريون

حواريون ، پس از عروج حضرت عيسى به آسمان به ميان مردم رفته و آن ها را به شريعت آن حضرت دعوت مى كردند و رساله ها به اطراف نوشتند و گروه بسيارى را به دين مسيح درآوردند تا سرانجام چنان كه گفته اند هر كدام به نحوى به دست امپراتوران و سلاطين و ساير سركشان بنى اسرائيل به قتل رسيدند. بعضى را در ديگ روغن داغ شده انداختند، برخى را سنگ سار نمودند، عده اى را از بناهاى بلند به زمين انداختند و سر و دستشان را شكستند و خلاصه هر يك به نوعى به شهادت رسيدند. تنها ميان ايشان يهوداى اسخر يوطى بود كه خيانت كرد و عيسى را در برابر بهاى اندكى كه از يهود دريافت كرده بود، تسليم نمود به شرحى كه پس از اين خواهد آمد.

پايان كار حضرت عيسى

حضرت عيسى با پشت كار و دل گرمى عجيبى به كار تبليع دين خود مشغول بود و به هر شهر و دهكده اى كه وارد مى شد، بيماران و زمين گيران و كوران و كران را شفا مى داد و معجزات نبوت خود را به مردم مى نماياند و همين سبب شده بو كه على رغم مخالفت هاى بسيارى كه از طرف يهود با آن حضرت و آيين او مى شد و تبليغات بى اساس كه بر ضدّ آن حضرت مى كردند، روزبه روز پيروان عيسى افزون گردد و مردم بيشترى به دين آن حضرت درآيند.

پيشرفت آيى الهى و ديانت حضرت مسيح ، رؤ ساى يهود را مصمم ساخت تا تصميم قطعى خود را درباره آن حضرت بگيرند و نقشه قتل او را طرح كنند و براى اجراى آن ، امپراتور روم را نيز با خود همراه ساختند و در نظرش چنين وانمود كردند كه تبليغات عيسى موجب زوال حكومت و فرو ريختن پايه هاى سلطنت او خواهد گشت .

عيسى از تصميم آن ها آگاه شد، ازاين رو به حال اختفا درآمد و بيشتر اوقات خود را در جاهاى دور دست مى گذرانيد. اما يهود در صدد دستگيرى آن حضرت برآمدند و براى پيدا كردن و معرّفى وى جايزه ها تعيين كردندو وعده ها دادند.

در اين جا بود كه به گفته بسيارى از مورخان ، يهوداى اسخر يوطى تطميع شد و دين خود را به دنيا فروخت و با اين كه خود در زمره حواريون آن حضرت بود، در صدد برآمد تا محل اختفاى آن حضرت را به يهود و ماءموران دولت نشان دهد و سرانجام همين كار را كرد و با گرفتن مبلغى اندك كه به گفته بعضى سى درهم پول سياه بود مكان حضرت مسيح را به دشمنان آن حضرت نشان داد و ماءموران براى دست گيرى آن حضرت بدان مكان رفتند.

آن چه از نظر ما مسلم و قطعى است ، اين اسنت كه يهود نتوانستند عيسى را دست گير سازند و هنگامى كه وارد آن مكان شدند، خداى تعالى آن حضرت را به آسمان بالا برد و شخص ديگرى را كه شبيه آن حضرت بود، دست گير كردند و به دار آويختند و آن شخص هر چه فرياد زد من عيسى نيستم ، از وى نپذيرفتند و به دارش آويختند. قرآن كريم در سوره نسا به صراحت در اين باره فرموده است :

$ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلا اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ماقَتَلُوهُ يَقِيناً بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكِيماً ؛

اينان او را نكشتند و بر دار نزدند، ولى بر آن ه امشتبه شد و آن ها كه درباره وى اختلاف كردند در كشتن او به شك اندرند و در اين باره علمى جز پيروى از گمان ندارند و يقيناً او را نكشتند، بلكه خداوند او را به سوى خود برد و خداوند نيرومند و فرزانه است .

و در اين كه آن شخص كه به شكل حضرت عيسى درآمده بوده ، اختلاف است . بسيارى گفته اند كه وى همان يهوداى اسخر يوطى بود كه وقتى وارد محل اختفاى عيسى شد، شبيه آن حضرت گرديد و به دار آويخته شد. برخى گفته اند: وى همان ماءمورى بود كه وارد آن مكان شد و هر چه گشت ، عيسى را نديد و چون بيرون آند خودش شبيه به عيسى گرديد و ديگران كه در خارج منتظر آمدن وى بودند، او را دست گير ساخته و به پاى دار بردند. در حديثى كه عالى بن ابراهيم از امام باقر(ع ) روايت كرده ، اين گونه است كه حضرت عيسى پيش از آن حواريون را نزد خود جمع كرد و به آن ها فرمود: خداى تعالى به من وحى كرده كه مرا در اين ساعت به نزد خود خواهد برد، اكنون كدام يك از شما حاضر است جان خود را فداى من كند و در بهشت با من باشد؟ جوانى از ميان آن ها برخاست و آمادگى خود را براى اين كار اعلام كرد و خداى تعالى او را به عيسى شبيه ساخت و يهود وى را به جاى آن حضرت دست گير ساخته و به دار آويختند. (1174)

در پاره اى از تواريخ آمده كه يهوداى اسخر يوطى پس از اين كه در برابر پول اندكى حاضر شد محل اختفاى عيسى را به يهود نشان دهد، سخت پشيمان شد و پولى را كه گرفته بود به يهوديان پس داد و خود را به دار آويخت .

طبق روايات بسيارى كه از طريق شيعه و سنى نقل شده است ، حضرت عيسى در آخرالزمان به زمين فرود مى آيد و دجّال را مى كشد و در كارها حضرت مهدى ارواحنا فداه را مقدّم مى دارد و در پشت سر آن حضرت نماز مى گذارد و پيروان آن حضرت به دين اسلام درمى آيند و اسلام بر همه اديان پيروز مى شود، و ساير آن چه در علايم ظهور نقل شده است .

اناجيل

در اين جا بد نيست مختصرى هم راجع به انجيل و اناجيل موجود در دست مسيحيان بشنويد تا اجمالى براى خوانندگان محترم در اين باره باقى نماند.

لفظ انجيل در لغت به معناى بشارت و خبر نيك و مژده است در اصطلاح مسيحيان نام كتاب ها و رسايلى است كه پس از زمان مسيح به دست حواريون و شاگردان آن ها چمع آورى شده و شامل اقوال ، معجزات ، تعاليم حضرت عيسى و برخى از احكام است . چنان كه از آيات قرآنى استفاده مى شود، خداى تعالى كتابى به نام انجيل به عيسى داد و در ده جا نام آن را در قرآن ذكر فرموده است و مطابق آيه اى كه در سورهئ مائده است ، انجيلى كه خداى تعالى به عيسى داد، در آن هدايت و نور و تصديق كننده تورات و راهنما و پندى براى مومنان بود.

طبق آيه اى كه در سوره اعراف آمده ، نام پيغمبر اسلام در انجيل نوشته شده و طبق آيه ديگرى كه در سوره صف آمده ، حضرت عيسى در آن كتاب مسيحيان را به آمدن آن پيغمبر پس از خود بشارت داده است .

آن چه از نظر مورّخان قطعى است و شواهدى هم بر تاءييد اين نظريه وجود دارد، اين است كه انجيل اصلى اكنون در دست نيست و آن چه به نام انجيل نوشته شده ، چه آن ها كه اكنون در دست مسيحيان است و چه آن ها كه از نظر كليسا مردود شناخته شد و از بين رفته ، پس از حضرت مسيح به دست حواريون و شاگردان ايشان تاءليف و تنظيم شده و تناقضات و اختلافات زياد دارد و پاره اى از احكام كه در آها ديده مى شود، بزرگ ترين دليل و گواه بر آن ست كه هيچ يك از آن ها انجيل اصلى نيست و تنها پاره اى از گفتار مسيح را در قسمت خاى مختلف آن ه امى توان يافت . و چون هدف ما در اين كتاب نقل قسمت هاى تاريخى احوال انبياى الهى بوده ، نمى توانيم به تحقيق بيشترى در اين باره بپردازيم . (1175)

به هر صورت ميان پيروان مسيح پس از آن حضرت انجيل ها و رساله هاى بسيارى تنظيم گرديد كه در قرن چهارم ميلادى تعداد آن ها به بيش از 160 عدد مى رسيد و پس از آن كه كنستانتين اوّل ، امپراتور روم پيرو آيين مسيح گرديد، دستور داد انجمنى از كشيش ها تشكيل دادند، پذيرفتند و قانونى و معتبر شناختند و مابقى را مردود دانستند.

آن چه را كليسا معتبر و قانونى دانست ، چهار انجيل به نام انجيل متى ، انجيل مرقس ، انجيل لوقا و انجيل يوحناست و چهارده رساله نيز از پولس بدان ضميمه كرده و همه را به نام عهد جديد نام گذارى كرده و انتشار دادند.

از ميان اناجيلى كه كليسا آن را مردود دانست انجيل برنابا بود كه خود از حواريون بزرگ حضرت مسيح و از مبشّران نجات بود و زحمات بسيارى در پيش رفت دين مسيح كشيد و به همين سبب رسولان او را به اين نام يعنى برنابا ملقب نمودند و به معناى پسر وعظ است .

شخصيت و عظمت برنابا نزد مسيحيان به خوبى روشن بود تا آن جا كه پولس را كه بنيان گذار مسيحيت فعلى است شاگرد او مى دانند و خود پولس در چند جا به اين امر اعتراف كرده است و در كتب مسيحيان هر جا نامى از برنابا برده شده ، از او به بزرگى ياد كرده و در كتاب اعمال رسولان ، او را با ستاره مشترى همانند كرده اند.

با اين وضع معلوم نبود علت اين كه كليسا انجيل او را مردود شناخت چه بود تا وقتى كه نسخه اى از آن به دست آمد و به عربى و فارسى ترجمه شد و معلوم شد علت مخالفت كليسا با انجيل مزبور، آن بود كه موضوعات بسيارى در انجيل برنابا وجود داشت كه به صلاح مقام پاپ و كليسا نبود و خرافاتى را كه آن ها ميان مردم رواج داده بودند محكوم مى كرده است .

انجيل برنابا مسئله بهشت فروشى خريد گناهان و غفران دادن كشيشان را كه منبع درآمد سرشارى براى كليس و گردانندگان آن بود - منكر شده و اساس اين خرافات را كه مسئله فدا شدن مسيح و مصلوب شدن او بود از بين برده است .

انجيل برنابا مصلوب را همان يهوداى اسخر يوطى مى داند، نه حضرت مسيح و تصريح مى كند كه مسيح كشته نشده و به دار آويخته نشد، بلكه يهوداى اسخر يوطى بود كه بدو شبيه گرديد و به دارش آويختند.

انجيل برنابا عيسى را بنده اى از بندگان خدا مى داند، نه خدا يا پسر خدا.

در انجيل برنابا، به آمدن پيغمبر اسلام آشكارا در چند جا اشاره شده و مردم را به ظهور آن حضرت بشارت داده است ، بدين ترتيب كليسا به خود حق مى داد كه آن را مردود بشناسد و خواندنش را ممنوع سازد.

علت ديگرى هم كه سبب مردود شناختن انجيل برنابا شد، اين بود كه برنابا با اين كه خود، پولس را به مردم معرفى كرد و ميان انجمن مبشّران دين مسيح وارد ساخت ، اما در پايان كار با افكار و معتقدات پولس كه از مكتب هاى بت پرستى يونان سرچشمه مى گرفت ، مخالفت كرد و آن ها را برخلاف روح آيين عيسى دانست و چون پولس در نظر مسيحيان بزرگ معرفى شده بود و گفتار او را مقدّم بر گفتار ديگران مى دانستند، از اين رو نتوانستند انجيل دشمن پولس ، يعنى برنابا را به رسميت بشناسند و اناجيل ديگر را كه مخالفتى با پولس و افكار او نداشت به رسميت شناختند.

به هر صورت اغراض سياسى و منافع مادى و دوستى و دشمنى ها كار خود را كرد و انجيلى را كه صاحب آن از نظر ايمان و عقيده از هر كس به مسيح نزديكتر و در نشر آيين آن حضرت از ديگران دل سوزتر و جدّى تر و فداكارتر بوده و محتويات آن با روح آيين مسيح سازگارتر است مردود شناخته و به جاى آن اناجيلى را كه حتى در انتساب آن ها به صاحبانش ترديد است و بر فرض صحّت انتساب مزبور، صاحبانش از آيين حقيقى مسيح روى برتافته و به صورت دشمنان و گرگانى براى آيين مقدس مسيح درآمده بودند، معتبر و قانونى دانستند.

يكى از نويسندگان معاصر موضوع به دست آمدن انجيل برنابا را اين گونه دكر كرده است : انجيل برنابا قرن ها ناپديد بود و كسى از ترس كليسا جرئت اظهار و نشر آن را نداشت تا در قرن شانرده ميلادى اسقفى به نام فراموينو يك نسخه اى از آن را به زبان ايتاليايى بود، در كتاب خانه پاپ اسكوتس پنجم به دست آورد و در آستين خود پنهان كرد و در فرصت هاى مناسب آن را با دقت مطالعه كرد و در پرتو آن به اسلام هدايت يافت و در اوايل قرن هيجدهم مسيحى نيز يك نسخه اسپانيولى از اين انجيل به دست آمد و پس از آن دكتر منكهوس آن را به زبان انگليسى ترجمه كرد و در سال 1908 شخصى به نام دكتر خليل سعادت آن را به زبان عربى ترجمه كرد و در اين اواخر علامه معظم ، آقاى حيدر قلى خان سردار كابلى آن را به فارسى ترجمه كرده اند و آن ترجمه د ركرمانشاه به چاپ رسيد. (1176)

نگارنده گويد: پس از ترجمه علامه سردار كابلى ، ترجمه فارسى ديگرى نيز به قلم فاضل ارجمند آقاى مرتضى فهيم كرمانى چند سالى است منتشر شده كه از نظر روانى قلم و اتقان ترجمه ، مزايايى بر ترجمه قبلى دارد. خداى تعالى بر توفيقات جناب ايشان در خدمت به اسلام بيفزايد و جامعه ما را قدردان زحمات خدمت گزارانى امثال ايشان بفرمايد.

اندرزها و مواعظ حضرت عيسى (ع )

اضافه بر موعظ و اندرزهايى كه در اناجيل معتبر و غير معتبر از حضرت عيسى نقل شده ، موعظه هايى هم در روايات اسلامى و احاديث اهل بيت از آن حضرت روايت شده كه شايد با تتبع و تحقيق ، بسيارى از آن ها يا دست كم قسمتى از آن ها با آن چه در اناجيل و رسايل عيسويان نقل شده ، شبيه به يك ديگر باشند و همين روايات ، تاءييدى بر صحت آن قسمت ها قرار گيرد.

به هر صورت ما در اين جا قسمتى از آن ها را از روى روايات گلچين كرده ، و در ذيل ترجمه آن ها را از نظر شما مى گذرانيم :

1 شيخ صدوق از امام باقر(ع ) روايت كرده كه حضرت عيسى براى پاره اى از كارهاى خود ببا سه تن از اصحاب بيرون رفتند و در راه به سه عدد خشت طلا برخوردند كه در سر راه افتاده بود. عيسى به اصحاب فرمود: اين ها كشنده مردم اند. اين سخن را گفته و از آن جا گذشت . سپس يكى از آن ها گفت : مرا حاجتى است . اين سخن را گفته و بازگشت . دومى نيز گفت : مرا حاجتى است و از عيسى خداحافظى كرد و بازگشت . سومى نيز همين سخن راگفته و بازگشت و هر سه به نزد خشت هاى طلا آمدند. مقدارى كه آن جا نشستند دو نفر از آن ها رو به زفيق سومى خود كرده و گفتند: بخيز و برو براى ما غذايى خريدارى كن . او براى خريد غذا رفت و چون غذا را خريدارى كرد، مقدارى زهر نيز خريد و در آن غذا ريخت تا طلاهاى آن دو را تصاحب كند و شريكى نداشته باشد. آن دو نيز با خود گفتند كه چون آن رفيق ديگرمان آمد، او را مى كشيم تا در طلاها شريك ما نباشد و يك شريك كمتر داشته باشيم . وقتى وى از راه رسيد برخاسته و او را كشتند و خود نيز چون غذا را خوردند در همان جا مردند.

در اين وقت حضرت عيسى بازگشت و آن ها را در كنار خشت هاى طلا مرده يافت . پس آن ها را به اذن خدا زنده كرد، سپس بدان ها فرمود: مگر من به شما نگفتم كه اين ها كشنده مردم اند؟ (1177)

2 در كتاب امالى از آن حضرت روايت شده كه حضرت عيسى ميان بنى اسرائيل به پاخاست و فرمود: اى بنى اسرائيل ! كمت را به نادانان مياموزيد كه بدانان ستم مى كنيد و آن را از (آموختن به ) اهلش دريغ نداريد كه بدان ها ستم خواهيد كرد و به ستم كار در ستمش كمك نكنيد كه فضيلت خود را از بين مى بريد. (1178)

3 هم چنين در آن كتاب از آن حضرت روايت كرده كه عيسى بن مريم به يكى از اصحاب خود فرمود: آن چه وست ندارى ديگران با تو انجام دهند، تو با ديگران انجام نده و اگر كسى به گونه راستت سيلى نواخت ، گونه چپت را هم بده (تابدان بنوازد). (1179)

4 در همان كتاب از امام صادق (ع ) روايت شده كه عيسى به اصحاب خود مى فرمود: اى فرزندان آدم ! از دنيا به سوى خدا بگريزيد و دل هاتان را از آن برداريد، زيرا كه شما شايسته آن نيستيد و دنيا نيز شايسته شما نيست . شما در آن نخواهيد ماند و دنيا براى شما پايدار نمى ماند. دنيايى پر فريب و پرماجراست و فريب خورده كسى است كه مغرور آن گردد و مغبون است كسى كه بدان دل ببندد و هلاك شونده كسى است كه آن را دوست بدارد و بخواهد.

به درگاه آفردگار خود توبه كنيد و از پروردگار بترسيد و واهمه كنيد از روزى كه پدر مجازات پسر را نكشد و فرزندى به جاى پدر مجازات نشود. پدرانتان كجا هستند؟ مادرانتان كجايند؟ خواهران و برادرانتان كجايند؟ فرزندانتان كجايند؟ آن ها را خواندند و اجابت كردن و با اين جهان وداع كردند و با مردگان مجاور گشتند و در زمره هلاك شدگان درآمدند و از دنيا رفتند. از دوستان جدا شدند و نيازمند آن چه از پيش فرستادند گرديدند و از آن چه به جاى نهادند، بى نياز گشتند. تا شما به چه كسى پند داده شويد؟ و تا چند جلوگيرى شويد، ولى خوددارى نكنيد و در سرگرمى و بى خبرى باشيد؟ حكايت شما در دنيا حكايت چهار پايانى است كه پيوسته در انديشه شكم و شهوت خود هستند. چرا از كسى كه شما را آفريده شرم نداريد.

با اين كه او نافرمان خود را تهديد به دوزخ كرده و شما تاب آن رانداريد و فرمان بردارش را وعده بهشت و مجاورت در فردوس اعلى داده ، پس شما در رسيدن به بهشت با يك ديگر رقابت كنيد و از بهشتيان باشيد و به خود انصاف دهيد و به ناتوانان و حاجت مندان خود مهربان باشيد و به درگاه خدا از روى اخلاص توبه آريد.

بندگانى نيكوكار باشيد نه پادشاهانى جبّار و نه از فراعنه سركشى كه به خدايى كه آن ها را به مرگ مقهور كرده سر كشى مى ورزند. جبّار جبّاران و پروردگار زمين و آسمان و معبود پيشينيان و پسينيان و فرمان رواى روز جزا، سخت كيفر و داراى عذابى دردناك است .

ستم كارى از دست وى بدر يرود و چيزى از او فوت نشود و هيچ چيز بر وى نهان نماند و چيزى از او نهفته نگردد. دانش وى همه چيز را شماره كرده و به جاى گاهش فرود آورد، بهشت باشد يا دوزخ . اى آدمى زاده ناتوان ! به كجا مى گريزى از كسى كه در تاريكى شب تو و روشنى روزت تو را مى جويد و در هر حالى از حالات تو را مى طلبد؟ به خوبى تبليغ كرد هر كه پند داد، و رستگار گرديد هر كه پند گرفت . (1180)

5 در همان كتاب از امام صادق (ع ) روايت شده كه فرمود: حضرت مسيح فرموده كه كسى كه اندوهش زياد باشد، بدنش بيمار گردد. كسى كه بد خو باشد خود را معذب سازد. كسى كه سخنش بسيار باشد، لغزش و غلطش بسيار باشد. كسى كه دروغ بسيار گويد، بها و زيبايى اش برود و كسى كه با مردم درافتد (و با آن ها نزاع كند،) مروّتش ‍ برود. (1181)

6 در كتاب خصال از امير مؤ منان (ع ) روايت شده كه حضرت عيسى بن مريم فرمود: دينار و پول ، بيمارى و درد دين است و عالم و دانشمند، طبيب دين است . پس هرگاه ديديد كه طبيب درد را به سوى خود مى كشاند (و به جمع آورى پول مشغول شده ) او رامتّهم سازيد و بدانيد كه او نمى تواند ديگران را نصيحت كند. (1182)

7 در معانى الاخبار از امام صادق (ع ) روايت شده كه عيسى بن مريم در يكى از خطبه هاى خود به بنى اسرائيل گفت : من ميان شما شب خود را به روز آوردم ، در حالى كه نان خورشم گرسنگى ، خوراكى علف صحرا، چرا غم ماه ، فرشم خاك ، و بسترم سنگ است . خانه اى ندارم كه ويران شود، مالى مدارم كه تباه گردد، فرزندى ندام كه بميرد، زنى ندارم كه غمناك و محزون گردد. صبح كردم در حالى كه هيچ ندارم و شام كردم در حالى كه هيچ ندارم و با اين حال بى نيازترين فرزندان آدم هستم . (1183)

8 شيخ مفيد در كتاب اختصاص از امام صادق (ع ) روايت كرده است كه عيسى بن مريم فرمود: من بيماران را مداوا كردم و به اذن خدا شفايشان دادم و كور مادرزاد و شخص برص دار را به اذن خدا بهبودى دادم و مردگان را به اذن خدا زنده كردم ، ولى شخص احمق را نتوانستم اصلاح و معالجه كنم . بدان حضرت گفتند: ياروح اللّه ! احمق كيست ؟ فرمود: شخص خودپسند و خودراءى . كسى كه هر فضيلت و برترى را براى خود مى بيند نه براى ديگران و همه جا حق را به خود مى دهد نه به ديگران ، اين است آن احمقى كه بهبودى و مداوايش مقدور نيست . (1184)

مولوى مضمون ابتداى اين حديث شريف را اين گونه به نظم آورده است :

عيسى مريم به كوهى مى گريخت
 آن يكى در پى دويد و گفت خير
 باشتاب او آن چنان مى تاخت جفت
 يك دو ميدان در پى عيسى براند

كز پى مرضات حق يك لحظه اى است

از كه اين سو مى گريزى اى كريم
گفت از احمق گريزانم برو
 گفت آخر آن مسيحانه تويى
 گفت آرى گفت آن شه نيستى
 چون بخوانى آن فسون بر مرده اى
 گفت آرى آن منم گفتا كه تو
 بردمى بر وى سبك تا جان شود
 گفت آرى گفت پس اى روح پاك
 با چنين برهان كه باشد در جهان
 گفت عيسى كه به ذات پاك حق
حرمت ذات و صفات پاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من
بر كُه سنگين بخواندم شد شكاف
 بر تن مرده بخواندم گشت حىّ
خواندم آن را بر دل احمق به ودّ
  شير گويى خون او مى خواست ريخت
 در پيت كس نيست چه گريزى چه طير
 كز شتاب خود جواب او نگفت
 پس به جدّو جهد عيسى را بخواند
 كه مرا اندر گريزت مشكلى است
 نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم
 مى رهانم خويش رابندم مشو
 كه شود كور و كر از تو مستوى
 كه فسون غيب را ماويستى
 برجهد چون شير صيد آورده اى
 نى زگِل مرغان كنى اى خوب رو
 در هوا اندر زمان پرّان شود
 هر چه خواهى مى كنى از كيست باك
كه نباشد مر تو را از بندگان
مبدع تن خالق جان در سبق
كه بود گردون گريبان چاك او
بركر و بركور خواندم شد حسن
خرقه را بدريد بر خود تا به ناف
بر سر لاشى ء خواندم گشت شى ء
صد هزاران بار درمانى نشد

تا آن جا كه گويد:

ز احمقان بگريز چون عيسى گريخت
بر سر آرد زخم رنج احمقى
اندك اندك آب را دزد و هوا
آن گريز عيسوى نز بيم بود
  صحبت احمق بسى خون ها بريخت
رحم نبود چاره جويى آن شقى
وين چنين دزد و هم احمق از شما
ايمن است او آن پى تعليم بود

9 ورّام بن ابى فراس در تنبيه الخواطر روايت كرده است كه به عيسى بن مريم وحى شد كه اى عيسى ! براى مردم در بردبارى هم چون زمين زير پاى آنان باش و در سخاوت هم چون آب روان و در مهر ورزى و رحمتت هم چون خورشيد و ماه باش كه بر نيكوكار و بدكار تابش مى كند. (1185)

10 هم چنين از آن حضرت روايت كرده كه فرمود: كيست كه بر موج دريا خانه اى بنا كند؟ اين دنياى شما اين گونه است پس آن را قرارگاه مگيريد. (1186)

11 به آن حضرت عرض شد: چه كسى تو را ادب كرد؟ فرمود: كسى مرا ادب نكرد، زشتى نادانى را مشاهده كردم پس ‍ از آن دورى گزيدم . (1187)

12 شيخ كلينى در روضه كافى از امام صادق (ع ) روايت كرده كه حضرت عيسى فرمود: كار دنيا و آخرت هر دو سخت است ، اما كار دنيا بدان سبب دشوار است كه تو دست به چيزى از آن دراز نمى كنى ، جز آن كه شخص فاجر و بزه كارى را مى بينى كه پيش از تو بدان سبقت جسته است و اما كار آخرت دشوار است ، زيرا كمك كارى در آخرت نمى يابى كه تو را بدان كمك دهد. (1188)