ملكوت اخلاق

سيد حسين اسحاقى

- ۵ -


4. سيره رسول الله (صلى الله عليه و آله ) به گونه اى بود كه به يارانش اجازه مى داد تا در حضور مباركش ، گفته هاى طنز آميز ادا كنند. آنان نيز به پيروى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) از شوخى هاى ناپسند پرهيز داشتند، ولى از شوخى هاى پسنديده دريغ نمى كردند. از جمله ، نعيمان ، مرد شوخ طبعى بود. روزى عربى را با يك خيك عسل ديد. آن را خريد و به خانه عايشه برد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پنداشت كه به عنوان هديه آورده است . نعيمان رفت و اعرابى بر در خانه پيامبر ايستاده بود. چون انتظارش ‍ طولانى شد، صدا زد: اى صاحب خانه ! اگر پول نداريد، عسل را برگردانيد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) جريان را دريافت و قيمت عسل را به آن شخص پرداخت . پيامبر چون زمانى ديگر، نعميان را ديد، فرمود: چرا چنين كردى ؟ گفت : ديدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عسل را دوست دارد و اعرابى هم يك خيك عسل داشت . پيامبر خدا از كار نعيمان خنديد و به او هيچ گونه درشتى نكرد(215).
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم كلام خويش را با تبسم مى آميخت و هم چهره اى خندان داشت و هم به چهره ديگران لبخند مى زد. در حديث است :
كان اكثر الناس تبسما و ضحكا فى وجوه اصحابه (216).
بيش از همه ، لبخند داشت و بر روى يارانش لبخند مى زد.
5. امام موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد: ((عربى بدوى نزد پيامبر مى آمد و هديه و سوغاتى به پيامبر اهدا مى كرد. بعد همان ساعت مى گفت : پول هديه و سوغات ما را بدهيد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نيز مى خنديد. پس از آن جريان هر وقت غمگين مى شد، مى فرمود: آن اعرابى كجاست . كاش پيش ما مى آمد(217))).
6. پيامبر از پشت سر كسى آمد و بازوى او را گرفت و فرمود: ((چه كسى اين (بنده ) را مى خرد؟)) (و منظور حضرت ، بنده خدا بود).
7. شوخى و مزاح ظريف و زيباى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) و اميرمؤمنان على (عليه السلام) درباره خوردن خرما نيز معروف است . گفته اند روزى آن دو گرامى با هم خرما مى خوردند كه پيامبر، هسته ها را جلوى على (عليه السلام) مى گذاشت و در پايان فرمود: هر كه هسته اش ‍ بيشتر باشد، پر خور بوده است ! امير مؤمنان در پاسخ گفت : هر كه با هسته خورده باشد، پرخورتر بوده است (218).
8. همچنين از شوخ طبعى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) چنين نقل مى كنند كه حضرت برخى از ياران را از پشت سر بغل مى گرفت و دو دستش را بر چشمان آنان مى گذارد تا آنان را بيازمايد كه آيا مى توانند با چشم بسته ، طرف مقابل را تشخيص دهند يا نه (219).
9. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نه تنها خود، شوخى را آغاز مى كرد، بلكه زمينه فرح را براى ياران خود فراهم مى آورد.
روزى مرد عربى بر آن حضرت - كه بسيار اندوهگين مى نمود - وارد شد. وى مى خواست چيزى بپرسد. اصحاب گفتند: نپرس ! چهره پيامبر چنان گرفته است كه جرئت پرسيدن نداريم . چهره پيامبر هرگز گرفته نبود، مگر هنگام نزول آيات موعظه يا آيات قيامت . او گفت : مرا به حال خود واگذاريد. سوگند به خدايى كه او را به پيامبرى برانگيخت ، هرگز رهايش ‍ نمى كنم تا خنده بر لبانش ظاهر شود. آن گاه به پيامبر گفت : اى رسول خدا! شنيده ام دجال با نان و غذا نزد مردم گرسنه مى آيد. پدر و مادرم به فدايت . آيا بايد غذا نخورم تا از لاغرى بميرم يا بهتر است نزد دجال غذاى كافى بخورم و چون سير شدم ، به خدا ايمان آورم ؟ پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) آنقدر خنديد كه دندانهاى مباركش نمايان شد. سپس فرمود: خير! خداوند تو را به وسيله آنچه ديگر مؤمنان را بى نياز مى كند، بى نياز مى سازد(220).
10. نقل است روزى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله ) به صهيب بن سنان فرمود: در حالى كه از چشم درد رنج مى برى ، خرما مى خورى ؟ صهيب گفت : اين چشم من درد مى كند و من خرما را با طرف ديگر مى خورم (221).
11. روزى ابو هريره كفش حضرت را ربود و آن را نزد خرما فروشى گرو گذاشت و خرما گرفت . مشغول خوردن بود كه پيامبر سر رسيد و از او پرسيد: اى اباهريره ! چه مى خورى ؟ پاسخ داد: كفش پيامبر را(222).
در مكتب رسول الله (صلى الله عليه و آله ) شوخى بايد به اندازه اى باشد كه مايه تخريب شخصيت گوينده آن نشود. قيس بن سعد، يار جوان پيامبر پس ‍ از توصيف شوخ طبعى پيامبر مى گويد: ((به خدا سوگند! آن حضرت با آن شگفتى و خنده ، هيبتش از همه افزون تر بود(223))).
زياده روى در شوخى ، ابهت انسان را در هم مى شكند و اسلام هم براى شخصيت پيروان خود ارزش والايى قائل شده است . بنابرين ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) افراط در شوخى را نكوهش مى كرد: لا تمزح فيذهب بهاؤ ك ؛ از شوخى [زياد] بپرهيز؛ زيرا ارزش و قداستت شكسته مى شود(224))).
در شوخى نبايد از وسايل نامشروعى چون دروغ ، براى خنداندن ديگران بهره گرفت . رسول گرامى اسلام در هشدارى مى فرمايد:
ويل للذى يحدث فكذب ليضحك به القوم ويل له ، ويل له (225).
واى بر كسى كه كلام دروغى را نقل كند تا ديگران بخندند. واى بر او، واى بر او.
مزاح بايد از زشتى گفتار و نادرستى عارى باشد. پيامبر مى فرمود:
انى لاامزح و لااءقول الا حقا(226).
من شوخى نمى كنم و سخنى نمى گويم ، مگر آنكه در چارچوب حق باشد.
يكى از ياران پيامبر از ايشان پرسيد: آيا در اينكه با دوستان خود شوخى مى كنيم و مى خنديم ، اشكالى هست ؟ پيامبر در پاسخ فرمود: ((اگر سخنى ناشايست در ميان نباشد، اشكالى ندارد(227))).
از سوى ديگر، خنده زياد و قهقهه نيز عظمت و متانت آدمى را از بين مى برد. از اين رو، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) مى فرمايد:
اياك و كثره الضحك فانه يميت القلب (228).
از خنده بسيار بر حذر باش كه دل را مى ميراند.
تبسم ، بهترين نشانه شادى و نشاط است . چهره رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نيز هنگام ديدار ياران بيش از ديگران شاداب و خندان مى نمود و گاه چنان مى خنديد كه دندانهاى مباركش نمايان مى شد(229). ابوالدرداء مى گويد: ((رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هر گاه سخنى مى فرمود، سخنش با لبخند همراه بود(230))).
17 - استقامت و پايدارى
مهم تر از كسب پيروزى ، نگهدارى دستاوردهاى آن است كه تنها در سايه استقامت و پايدارى امكان پذير خواهد بود. در همين زمينه ، وقتى آيه شريفه سوره هود نازل شد، اين حقيقت كه بقاى پيروزى به استقامت مردم بستگى كامل دارد، پيامبر را به سختى ، به تفكر واداشت :
فاستقم كما اءمرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصير. (هود: 111)
پس چنان كه ماءمور شده اى ، استقامت كن و كسانى نيز كه همراه تو رو به خدا كرده اند، استقامت بكنند و از حد مگذريد كه خداوند به آنچه مى كنيد، بيناست .
از ابن عباس نقل است كه هيچ آيه اى شديدتر و مشكل تر از اين آيه بر پيامبر نازل نشد. به همين دليل ، هنگامى كه اصحاب آن حضرت از وى پرسيدند كه چرا به اين زودى موهاى شما سپيد شده و آثار پيرى در شما نمايان گشته است ، فرمود: ((سوره هود و واقعه مرا پير كرد(231))).
به راستى چرا اين آيه اين قدر بر پيامبر گران و سنگين بود؟ آيا امر به استقامت به آن بزرگوار اين شدت و سنگينى را سبب گشته بود؟ او كه خود اسوه استقامت بود؛ سيزده سال استقامت در مكه و ده سال استقامت در مدينه . بنابراين ، چه چيز اين آيه ، آن همه سنگينى و فشار بر حضرت وارد آورده بود كه موجب سپيد شدن موها و فرا رسيدن پيرى وى شده بود؟ آيا امر به استقامت موجب شده بود؛ حال آنكه خطاب و استقم كما اءمرت (شورا: 15) پيش تر نازل گشته بود. اين بار سخن از ((من تاب معك )) بود. براى آنكه پيروزى بماند، امت تو بايد استقامت كند و پيامبر نگران اين امر بود.
هنگامى كه آيه شريفه نازل شد، پيامبر فرمود: ((شمروا شمروا(232)))؛ دامن به كمر بزنيد! دامن به كمر بزنيد (يعنى وقت كار و تلاش است ).)) از آن پس ايشان هرگز خندان ديده نشد.
پيامبر نگران آينده امت بود؛ چون صلاح و خير و سعادت شان در گرو استقامت آنها بود(233). پيامبر، الگوى تمام عيار ثبات نفس و استقامت به شمار مى رفت (234). ياران مقاوم و پر تلاش ايشان نيز استقامت و پايدارى را از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) آموخته بودند. در آن هنگام كه مشركان ، محمد (صلى الله عليه و آله ) و على (عليه السلام) را محاصره كرده بودند، ناگاه چشم پيامبر به ابودجانه افتاد. فرمود: ابودجانه ! من بيعت خود را از تو برگرفتم و به سلامت بيرون شو و به هر جا خواهى برو، ولى على ، او از من و من از اويم . ابودجانه گريه كرد و گفت : به خدا سوگند، هرگز خود را از بيعت تو رها نمى كنم . به كجا بروم ؛ به سوى زنم بروم كه خواهد مرد. به خانه خود بروم كه خراب خواهد شد يا به طرف مال خود برگردم كه فانى مى شود يا به سوى اجل بگريزم كه زود مى رسد؟ حضرت رسول از مشاهده قطرهاى درشت اشك كه از ديدگان ابودجانه مى ريخت ، بر او رقت كرد و اجازه مبارزه داد. از يك طرف ، على (عليه السلام) و از طرف ديگر، ابودجانه با كفار جنگيدند. در اين هنگام ، ابودجانه از كثرت جراحت بر زمين افتاد. على (عليه السلام) او را برداشت و خدمت پيامبر آورد. ابودجانه عرض كرد: يا رسول الله ! آيا بيعت خويش را به انجام رسانيده ام ؟ آن حضرت فرمود: آرى و در حق او دعاى خير گفت .
باز على (عليه السلام) يك تنه به جنگ در آمد. آن قدر در رزم كوشيد كه بدن مباركش نود زخم برداشت و شانزده مرتبه هنگام حمله آوردن بر زمين افتاد كه در چهار مرتبه از آن ، جبرئيل به صورت مردى نيكو صورت ، آن حضرت را از زمين بلند كرد. ناگاه پيامبر ديد كه پاهاى على (عليه السلام ) از فشار درگيرى لرزان شده است . پس سيلاب اشك از ديده فرو ريخت و عرض كرد: پروردگارا! مرا وعده دادى كه دين خود را قوى و غالب كنى و البته اگر بخواهى ، بر تو دشوار نيست (235).
اين الگوهاى استقامت چنان مطيع حق بودند كه از هر گونه سختى و مشكلى در راه اطاعت او استقبال مى كردند. آنها با يقين به راه خود و ايمان به مقصد، هرگز از درگاه اطاعت حق خارج نشدند.
وقتى دعوت علنى پيامبر آغاز شد و ايشان مردم را به اطاعت از خدا فراخواند و بت ها را نفى كرد، سران قريش سراغ ابوطالب رفتند كه از مرام پيامبر دفاع مى كرد. آنان با او اتمام حجت كردند و گفتند كه برادر زاده ات به خدايان ما عيب مى گيرد و پدران ما را گمراه مى داند. يا خودت جلوى او را بگير يا ما با تو كارزار مى كنيم .
ابوطالب سخنان قريش را با پيامبر در ميان گذاشت . آن حضرت در پاسخ فرمود: اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند، هرگز از دعوت خود دست بر نمى دارم تا اينكه آن را انتشار دهم يا در راه آن كشته شوم . پس از اين موضع گيرى صريح و محكم پيامبر، ابوطالب كه خود نمونه استقامت بود، خطاب به او گفت : به راه خود ادامه بده و هر چه مى خواهى بگو. به خدا سوگند! هرگز از يارى تو دست بر نخواهم داشت (236).
در دوران سخت گيرى قريش ، رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) از اينكه آشكارا به نماز و عبادت بپردازد، باكى نداشت . گاهى آن حضرت به همراه على (عليه السلام) و همسرش ، خديجه در كنار خانه كعبه به نماز مى ايستاد. روزى عفيف كندى آنها را در آن حالت ديد. از عباس بن عبدالمطلب پرسيد: اينها چه كسانى هستند و اين چه آيينى است ؟ گفت اين آيين برادر زاده من محمد است كه خدا، او را به نبوت برگزيده است و اين زن ، همسر او و اين جوان ، برادر زاده من ، على بن ابيطالب است (237).
كفار قريش در برخورد با شخص رسول الله (صلى الله عليه و آله ) به ناسزاگويى و توهين مى پرداختند تا او دست از دعوت خويش بكشد، ولى استقامت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) ستودنى بود. روزى پيامبر در مسجدالحرام در حال سجده بود. عقبه بن ابى معيط مقدارى خون و فضولات شكم شترى را كه در گوشه اى ريخته بودند، برداشت بر سر و گردن رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) نهاد. دخترش ، فاطمه آنها را از سر و گردن رسول الله (صلى الله عليه و آله ) برداشت و ايشان بار ديگر به نماز ايستاد. اين بار عقبه ، بالاپوش خود را به گردن پيامبر پيچيد و به سختى فشار داد و نزديك بود ايشان را خفه كند كه ابوبكر فرا رسيد، دست عقبه را گرفت و او را به كنارى كشيد.
روزى ديگر به ديوار كعبه تكيه داده و در سايه آن آرميده بود كه خباب بن ارت از ستم هاى قريش شكايت كرد و گفت ، آيا وقت آن نرسيده است كه براى ما از خدا فرج و گشايش بخواهى . پيامبر برخاست و نشست و در حالتى كه رنگ رخسارش بر افروخته بود، گفت : ((هنوز به پاى خداپرستان پيشين نرسيده ايد. بدن آنها را با شانه هاى آهنين چنان مى خراشيدند تا به استخوان مى رسيد. با اره به دو پاره شان مى كردند و آنان همچنان در راه دين و عقيده شان استقامت مى كردند. سوگند مى خورم كه خداوند، دين خود را سرانجام پيروز خواهد ساخت (238))).
آرى ، محاصره سه ساله در شعب ابوطالب ، گرسنگى ، محروميت و آوارگى نتوانست استقامت پيامبر و يارانش را در هم شكند. ايشان پس از بيست و سه سال مبارزه ، هدف خويش را پيش برد و دين اسلام را گسترش ‍ داد.
18 - نظم و انضباط
پيامبر اسوه نظم وانضباط بود. نظمى دقيق و الهى بر همه شئون رفتارى وى سايه افكنده بود. وى صف هاى نماز را منظم مى داشت و سخت بر آن تاءكيد مى كرد و مى فرمود:
سووا بين صفوفكم و حاذوا بين مناكبكم لا يستحوذ عليكم الشيطان (239).
ميان صف ها را پر كنيد و دوش به دوش يكديگر بايستيد تا شيطان بر شما چيره نشود.
پيامبر آن قدر نسبت به نظم حساس بود كه در سخن ديگرى با شدت بيشترى ، رعايت اين هماهنگى را از نماز گزاران مى طلبد:
اقيموا صفوفكم فانى اءراكم من خلفى كما اراكم من قدامى و من بين يدى و لا تخالفوا فيخالف الله بين قلوبكم (240).
صفهايتان را به پا داريد (و بدانيد) كه من شما را از پس سر مى بينم ، همان گونه كه از جلو مى بينم . نامرتب نباشيد؛ كه خداوند دلهاى شما را از يكديگر دور مى گرداند.
نعمان مى گويد:
حضرت همواره صفهاى نماز ما را منظم مى كرد؛ آن چنان كه تيرهاى كشيده و صاف را رديف مى كنند. روزى براى آغاز نماز ايستاد و چيزى نمانده بود كه تكبيره الاحرام را نيز بگويد كه ديد مردى سينه اش را جلو داده است . سپس فرمود: بندگان خدا يا صفهايتان را منظم كنيد يا (همين بى نظمى در شما تاءثير مى گذارد و) ميانتان اختلاف خواهد افتاد(241).
از ابوذر غفارى نقل شده است كه پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
بر عاقل واجب است كه براى خود ساعت هايى را داشته باشد. ساعتى براى مناجات با پروردگار؛ ساعتى براى رسيدگى به كردار خود؛ ساعتى براى انديشه در آنچه خداوند نسبت به او انجام داده است و ساعتى براى خلوت خويش و بهره گرفتن از حلال (242).
بنابرين ، شاءن انسان عاقل ، برنامه ريزى و نظم است و سيره انبياى الهى نيز بر نظم استوار بوده است .
رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در ساعت معينى از شبانه روز به همسرانش سر مى زد(243). چون به خانه مى رفت ، وقتش را سه قسمت مى كرد: بخشى براى پروردگار والا (و راز و نياز با او)؛ قسمتى براى خانواده اش و پاره اى براى خودش . همچنين گاه آن ساعت را كه به خود اختصاص داده بود، بين خود و مردم تقسيم مى كرد(244).
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) در آرايش نظامى و نظم دادن به صف هاى سربازان اسلام چنان دقيق بود كه هر گاه شانه سربازى جلوتر بود، او را به عقب مى برد و پس از منظم ساختن صفها، براى آنان خطبه مى خواند(245).
در جنگ موته ، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) لشكرى سه هزار نفرى فراهم ساخت و براى اين لشكر، سه فرمانده برگزيد كه در صورت شهادت هر كدام ، ديگرى فرماندهى را بر عهده گيرد: جعفر بن ابيطالب ؛ زيد بن حارثه ؛ عبدالله بن رواحه . همچنين دستور داد در صورت به شهادت رسيدن نفر سوم ، لشكريان ، خود، يك نفر را به فرماندهى برگزينند(246).
همچنين نقل است كه ايشان گروهى ده نفرى را كه طلحه نيز در ميان آنان بود، براى جهاد به منطقه اى فرستاد و به آنان فرمود: اسم رمز شما ((يا عشره )) (= اى ده نفر) باشد. اسم رمز رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در يكى از جنگها ((يا كل خير)) و در جنگى ديگر ((امت امت )) (= بمير، بمير) بوده است . همچنين كسى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيد كه آن حضرت مى فرمايد: ((هر گاه دشمن به منطقه شما وارد شد، اسم رمزتان ((طم لا ينصرون )) باشد(247))).
پس از جنگ بدر، پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله ) دستور داد شهيدان مسلمان را در قبر گذارند و فرمود: قبرها را در يك رديف قرار دهيد و دقت كنيد كه ظاهر قبرها خوب و زيبا باشد. يكى از مسلمانان گفت : اى رسول خدا! اگر ظاهر قبرها خوب و زيبا نباشد، تصور مى كنيد كه شهيدان را ناراحت كند؟ پيامبر در پاسخ فرمود: آنها را ناراحت نمى كند، بلكه زندگان را ناراحت و اندهگين مى كند؛ زيرا مشاهده يك قبر زشت و ناهمگون يكى از مناظر غم انگيز است (248).
نظم و ترتيت و مانور نظامى سپاه اسلام براى فتح مكه به فرماندهى رسول گرامى اسلام نيز نشان دهنده اهميت دادن رسول اعظم (صلى الله عليه و آله ) به نظم و انضباط نظامى است .
هنگام فتح مكه ، عباس در مورد ابوسفيان پيشنهادى به پيامبر اسلام داد. وى گفت : ابوسفيان مرد نيرنگ بازى است . اينك همه اميدهاى او به نااميدى تبديل شده است ، ولى در مورد اينكه بين مسلمانان اختلاف ايجاد شود و در نتيجه شكست بخورند، اميدوار است . از اين رو، بجاست كه او در اين زمينه نيز نااميد گردد. پيامبر به عباس فرمود: اين ماءموريت با توست كه ابوسفيان را به كنار بيابان در تنگناى محل عبور لشكر بياورى تا صلابت لشكر اسلام و اتحاد و استوارى و به هم پيوستگى آنها را بنگرد و ديگر اميدى براى او در مورد اختلاف افكندن بين مسلمانان نماند.
عباس ماءموريت خود را به خوبى انجام داد. پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله ) لشكر ده هزار نفرى اسلام را به چند گردان تقسيم كرد. آن گاه سپاه اسلام ، گردان به گردان در برابر چشم ابوسفيان حركت كردند.
ابوسفيان كه سخت تحت تاءثير لشكر اسلام قرار گرفته بود و گردان هاى رزمى سپاه اسلام را تماشا مى كرد، وقتى كه يك گردان از سپاه اسلام نزديك او رسيد، مضطربانه گفت : اين محمد است كه پيشاپيش مى آيد؟ عباس ‍ گفت : نه ، اين خالد بن وليد است . گردان ديگر نزديك آمد، ابوسفيان گفت : اين (اشاره به فرمانده ) محمد (صلى الله عليه و آله ) است ؟ عباس گفت : نه ، اين زبير است . گردان ها يكى پس از ديگرى با كمال صلابت و شكوه ، رژه مى رفتند. پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله ) نيز در ميان گردان انصار بود و سعد بن عباده در آخر اين گردان ، پرچم اسلام را حمل مى كرد. وقتى اين گردان به ابوسفيان رسيد، سعد با خشم فرياد زد: امروز روز انتقام است . امروز روز اسير گرفتن زنان و كودكان است . اى گروه اوس و خزرج ! امروز روزى است كه بايد شما خون پاك عزيزان جنگ احد را از اين كافران بخواهيد و انتقام بگيريد.
وقتى ابوسفيان اين سخن را شنيد، عباس را رها ساخت و با شتاب زدگى خاصى در ميان ازدحام جمعيت به سوى پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله ) رفت و عاجزانه ركاب اسب آن حضرت را بوسيد و سخن سعد را به آن حضرت بازگو كرد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: سخن سعد درست نيست . آن گاه به على (عليه السلام) فرمود: نزد سعد بن عباده برو و پرچم را از او بگير و با همراهان با كمال رفاقت و مدارا، وارد مكه شويد.
ابوسفيان كمى آرام گرفت ، ولى با شتاب زدگى و هيجان ناشى از ترس به سوى مكه رفت . قريش به استقبال او شتافتند، ولى او را ژوليده و غبار آلود ديدند و پرسيدند: چه خبر است ؟ در پاسخ گفت : سپاه بزرگ اسلام به سوى مكه مى آيد، ولى هر كس داخل خانه من شود، در امان است . (چون رسول الله (صلى الله عليه و آله ) اين گونه فرموده بود).
همسرش ، هند وقتى اين سخن را شنيد، ناراحت شد و كافران را از ورود به خانه خود باز داشت و گفت : اين پير ناپاك (ابوسفيان ) را بكشيد كه ديگر چنين سخنى نگويد. ابوسفيان به هند گفت : واى بر تو، من گردان هاى نيرومند و پر صلابتشان را ديدم و يكه سواران چابكى را مشاهده كردم كه از فرزندان دلير مردان بزرگ هستند و سيماى شاهان كنده و جوانان حمير را در آنها ديدم . واى بر تو، خاموش باش ، كه حق فرارسيد و بلا و گرقتارى نزديك شد(249).
19 - قناعت و ساده زيستى
ساده زيستى براى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) يك اصل بود. روش او در خوراك ، پوشاك ، مسكن و برخورد با افراد، سادگى بود و در تمام رفتارهايش اصل سادگى و سبك بودن مئونه به چشم مى خورد(250).
على (عليه السلام) در نهج البلاغه جمله اى دارد كه سيره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) را تفسير مى كند. در قسمتى از آن مى فرمايد:
لكن الله جعل رسله مع قناعه تملاء القلوب و العيون غنى (251).
خدا به آنها در درونشان نيروى عزم و تصميم و اراده داد، با قناعتى كه دلها و چشم ها را از نظر بى نيازى پر مى كند(252).
به فرموده امام على (عليه السلام)، پيامبران در زى قناعت و سادگى بودند و اين سياستشان بود. سياست الهى آنها، علاوه بر چشمها، دلها را هم پر مى كرد، ولى نه با جلال و شكوه ظاهرى ، بلكه با جلال معنوى كه با سادگى همراه بود. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) به قدرى از جلال و حشمت هاى ظاهرى تنفر داشت كه سراسر زندگى او از اين قضيه پر است .
اگر سواره بود و يك پياده مى خواست با او بيايد، مى گفت : برادر! يكى از كارها را بايد انتخاب بكنى : يا تو جلو برو تا من از پشت سرت بيايم يا من مى روم و تو بعد بيا. يا اگر هم ممكن بود كه دو نفرى سوار بشوند، مى فرمود: بيا دو نفرى با همديگر سوار مى شويم . در مجلس كه مى نشست ، مى گفت : [به شكل ] حلقه بنشينيم كه مجلس ما بالا و پايين نداشته باشد. حضرت تا زنده بود، از اين اصل تجاوز نكرد و اين شيوه را براى رهبر جامعه ، ضرورى و لازم مى دانست . على (عليه السلام) نيز در زمان خلافت خويش ، اين اصل را رعايت مى كرد؛ چون اسلام هرگز به رهبر اجازه نمى دهد كه براى خودش ، جلال و جبروت قائل شود. جلال و جبروت ، در معنويت ، قناعت و روح فرد است ، نه در جسم و تشكيلات ظاهرى اش (253). منطق عملى پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله ) چنين بود: ساده و بى پيرايه ، مردمى ، به دور از تجمل و رفت و آمدهاى تشريفاتى . سيره نويسان درباره اش ‍ نوشته اند: كان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) خفيف المؤ ونه ؛ پيامبر (در زندگى ) كم خرج بود(254).
امام على (عليه السلام) مى فرمايد:
و كافى است روش پيامبر را سرمشق خويش قرار دهى . همچنين او سرمشق توست در بى ارزش بودن دنيا و رسوايى ها و بدى هايش ؛ چه اينكه دنيا از او گرفته شده ، ولى براى ديگران مهيا گرديد(255).
ايشان در بيانى ديگر مى فرمايد:
در زندگى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) امورى است كه تو را به عيب هاى دنيا آگاه مى سازد، چه اينكه او و نزديكانش در آن گرسنه بودند و با اينكه مقام بزرگى در پيشگاه خداوند داشت ، زينت هاى دنيا را از او دريغ داشت . بنابرين ، هر كس با عقل خويش بايد بنگرد كه آيا خداوند با اين كار، پيامبرش را گرامى داشته يا به او اهانت كرده است ؟ اگر كسى بگويد او را تحقير كرده است كه - به خدا سوگند - اين دروغ محض است و اگر گويد او را گرامى داشته است ، بايد بداند خداوند، ديگران را (كه زينت هاى دنيا را به آنها داده ) گرامى نداشته است ؛ چه اينكه دنيا را براى آنها گسترده و از نزديك ترين افراد به او دريغ داشته است .
بنابراين ، (كسى كه بخواهد خوشبختى واقعى پيدا كند) بايد به اين فرستاده خداوند اقتدا كند، گام در جاى گام هايش بگذارد و از هر درى كه او داخل شده است ، وارد شود و اگر چنين نكند، از هلاكت ايمن نشود(256).
ابن ابى الحديد نيز در شرح قول امام على (عليه السلام) درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) كه فرمود: لم يضع حجرا على حجر مى نويسد: ((رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از دنيا رفت ، بدون اينكه سنگى را بر سنگى نهاده باشد(257))).