داستان زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله)

نجاح الطائى

- ۴ -


فصل چهارم : كوشش هاى يهود براى ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله)

تلاش يهود براى قتل رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در شام

پس از رسيدن ابوطالب و پيامبر (صلى الله عليه وآله) به شام ، راهبى مسيحى به نام بحيرا به ابوطالب گفت : با برادر زاده ات به شهر خود بازگرد و از يهود نسبت به او بر حذر باش ، بخدا قسم اگر او را ببينند و آنچه من مى دانم درباره او بدانند عليه او شرّ و فتنه خواهند انگيخت . اين برادر زاده ات داراى شأن و مقام بزرگى است . او را به سرعت به شهرش باز گردان .

ابوطالب چون از كار تجارت خود در شام فارغ شد سريعاً پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به مكّه بازگرداند . بر طبق آنچه مردم روايت كرده اند افرادى از اهل كتاب به نامهاى ( زرير ) و ( تمام ) و ( دريس ) آنچه را كه بحيرا در پيامبر (صلى الله عليه وآله) ديده بود ، ديدند و خواستند او را به قتل برسانند امّا بحيرا مانع شده و خدا را به ياد آنها آورد و آنچه از صفات و نام او در كتاب الهى آمده بود به ايشان گوشزد كرد و گفت اگر با هم اتفاق هم بكنيد به خواسته تان درباره او نخواهيد رسيد .

بحيرا پيوسته اين مطالب را براى ايشان تكرار مى كرد تا آنكه گفته هايش را باور كرده و او را رها كرده و رفتند .(63)

انسان از شنيدن اينهمه تلاش هاى گوناگون و فراوان براى كشتن رسول خدا به دهشت مى افتد . چه زيباست سروده آن شاعر كه گفته است :

اُريد حياته و يريد قتلى *** عذيرك من خليلك من مراد

من زندگى او را مى خواهم در حاليكه او قتل مرا مى جويد . . چه كسى از قبيله مُراد عُذر خواه تو و دوست تو است ?

و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود : هيچ يهودى با مسلمانى تنها نشد مگر آنكه خواست مسلمان را بكشد .(64)

يهوديان در گذشته و حال به عمليات ترور اهتمام ورزيده و اهميّت زيادى داده اند تا آنجا كه پيامبر خودشان موسى را نيز متّهم كردند كه برادرش هارون را با سمّ كشته است .(65) اينك نمونه هايى ديگر از اين تلاشها را با هم پى مى گيريم .

تلاش يهود بنى نضير براى قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله)

با رسيدن پيامبر (صلى الله عليه وآله) به مدينه ، تلاش طوايف مختلف يهود براى كُشتن آنحضرت شدّت يافت . يهوديان بنى نضير نقشه كشيدند كه هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) براى ديدار آنها به قلعه مى آيد سنگ بزرگى را بر سر او انداخته و او را بكشند و اين در سال چهارم هجرى بود امّا خداوند به پيامبرش (صلى الله عليه وآله) خبر داد (66) ; آمده است كه :

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به سوى بنى نضير رفت تا در پرداخت ديه از آنها كمك بگيرد . يهوديان گفتند : آرى اى ابوالقاسم ما تو را در آنچه مى خواهى يارى مى كنيم . سپس بعضى از آنها با بعضى ديگر خلوت كرده و گفتند :

شما ديگر هرگز اين مرد را در چنين وضعيتى نخواهيد يافت . . و رسول خدا (صلى الله عليه وآله)اين هنگام كنار ديوار يكى از خانه هاى يهود نشسته بود .

يهوديان گفتند : چه كسى جرأت دارد كه بالاى بام برود و سنگ بزرگى را روى سر او بيندازد و با كشتن او ما را از دست وى خلاص كند . عمرو بن جحّاش بن كعب گفت : من حاضرم و بر بام برآمد تا همانطور كه گفته بود سنگى بر سر آنحضرت بيفكند . در اينحال رسول خدا با چند نفر از اصحابش از جمله ابوبكر و عمر و على بود .

پس خبرى از آسمان آمد و تصميم قوم يهود را براى پيامبر (صلى الله عليه وآله) باز گفت . آنحضرت برخاست و به اصحاب خود فرمود : نرويد ، و خود به سوى مدينه بازگشت .

وقتى ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) ديدند كه آنحضرت دير كرده است بلند شدند و به جستجوى او پرداختند . سپس مردى را ديدند كه از سمت مدينه مى آمد.  از او سراغ رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را گرفتند و او گفت : او را ديدم كه وارد مدينه مى شد . اصحاب رسول خدا آمدند تا به نزد پيامبر رسيدند و آنحضرت قضيّه خيانت يهود را بازگو نموده و دستور حركت به سوى آنها و جنگيدن با آنها را صادر فرمود . آنگاه مردم را حركت داد تا در اطراف قلعه هاى يهود فرود آمده و آنجا را به محاصره خود درآوردند .

ابن عبّاس روايت كرده است كه : رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آنقدر آنها را در محاصره نگهداشت تا مستأصل شدند و هرچه از آنها خواست به او دادند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) با آنها مصالحه كرد مبنى بر اينكه خونشان محفوظ باشد ولى از سرزمين و املاكشان تبعيد شوند و به بخش هايى از سرزمين شام بروند .(67)

من فرمان و دستور رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در اينباره و رفتن يهود به منطقه ( أذرعات ) در شام را بعيد مى دانم زيرا آنجا در دست رومى هايى بود كه مخالف وجود يهود در شام بودند .(68)

مهاجرت يهود به شام در زمان عمر و پس از اسلام آوردن كعب الأحبار و درخواست او آغاز شد .(69)

تلاش يهود خيبر براى ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله)

يهوديان به تلاش هاى خود براى ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله) ادامه مى دادند چنانچه آمده است :

( در سال هفتم و پس از جنگ خيبر ، زينب دختر حارث همسر سلام بن مشكم گوسفند بريانى را به پيامبر هديه كرد . او قبلا پرسيده بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله)كدام عضو گوسفند را بيشتر دوست دارد و چون گفته بودند ماهيچه دست گوسفند ، آن قسمت را به سمّ فراوانترى مسموم كرده بود و همه قسمتهاى ديگر را هم آغشته به سمّ كرده بود . هنگامى كه غذا را جلوى پيامبر (صلى الله عليه وآله) نهاد آنحضرت ماهيچه دست را برداشته و تكّه اى از آنرا در دهان گذاشت امّا آنرا نبلعيد .

بشر پسر براء بن معرور نيز حضور داشت و او هم تكّه اى برداشت و جويد و بلعيد . رسول خدا (صلى الله عليه وآله) لقمه را بيرون آورد و فرمود : اين استخوان به من خبر مى دهد كه مسموم است ) .(70) سپس آن زن را فراخواند و او اعتراف كرد . . .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از آن سمّ چيزى نخورد .

بيهقى از ابوهريره روايت كرده كه : ( هنگامى كه خيبر فتح شد به رسول خدا (صلى الله عليه وآله)گوسفندى مسموم هديه گرديد .

رسول خدا فرمود : هر كه از يهود در اينجا بوده همه را جمع كنيد . . آنها را جمع كردند .

پيامبر (صلى الله عليه وآله) به آنها فرمود : اگر درباره چيزى از شما سؤال كنم به من راست خواهيد گفت ؟!

گفتند : آرى اى ابوالقاسم .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود : پدر شما كيست ?

گفتند : پدر ما فلانى است .

فرمود : دروغ گفتيد زيرا پدر شما فلان شخص است .

گفتند : راست گفتى و ـ دروغ ما را ـ آشكار كردى .

فرمود : اگر از شما چيزى بپرسم آيا به من راست خواهيد گفت ?

گفتند : آرى اى ابوالقاسم اگر دروغ بگوييم همانطور كه درباره پدرمان متوجّه شدى ، آنرا هم خواهى فهميد .

فرمود : چه كسى اهل دوزخ است ?

گفتند : ما اندكى در آتش دوزخ خواهيم بود امّا شما پس از ما در آن جايگزين خواهيد شد .

فرمود : مطرود باشيد در آن هميشه .

سپس فرمود : آيا راستگو خواهيد بود اگر از شما سؤال كنم ?

گفتند: آرى .

فرمود : آيا اين گوسفند را مسموم كرده ايد ?

گفتند : آرى .

فرمود : چه چيز شما را به اين كار واداشت ?

گفتند : خواستيم اگر دروغگو باشى از دستت راحت شويم و مطمئن بوديم اگر پيامبر باشى آسيبى به تو نمى رسد .

بخارى لفظ حديث شعيب را در صحيح خود از قتيبه و غيره روايت كرده است .(71)

از روايات صحيح بر مى آيد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و اصحابش از غذاى مسموم نخورده اند و بشر بن براء هم كشته نشده است .

جنايتكاران كوشيده اند تا با جعل حديث ساختگى ثابت كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) و ( بشر ) از آن غذاى مسموم خورده اند و ( بشر ) بلافاصله كشته شده ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله)پس از چهار سال به رحمت حق پيوسته است !

شگفتا ، چگونه پيامبر (صلى الله عليه وآله) و ( بشر ) از آن غذا خورده اند در حاليكه غذا گفته من مسموم هستم ؟ !

از آن گذشته ، روايات صحيحى از ابو هريره و جابر انصارى و عبدالله بن مسعود به ما رسيده است كه به صراحت از صحّت و سلامت كامل پيامبر (صلى الله عليه وآله) پس از جنگ خيبر و در سفر حديبيّه و فتح مكّه و جنگ حنين و حجّ مكّه و سفر طولانى به تبوك در حوالى شام و نهايتاً حجة الوداع حكايت دارد .

ابو عبدالله حافظ از ابوالعباس از محمد بن يعقوب از عباس بن محمّد از سعيد بن سليمان از عباد ( ابن العوام ) از سفيان ( ابن حسين ) از زهرى از سعيد بن مسيب و ابو سلمه بن عبدالرحمن از ابوهريره روايت كرده است كه :

زنى يهودى گوسفندى مسموم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هديه كرد و آنحضرت به اصحابش فرمود : دست نگهداريد كه اين غذا مسموم است . سپس به آن زن فرمود : چه چيز تو را به اينكار وادار كرد ؟ گفت : خواستم مطمئن شوم پيامبرى يا نه زيرا اگر پيامبر بودى خدا ترا آگاه مى كرد و اگر نبودى مردم را از دست تو راحت مى كردم . راوى گويد : رسول خدا او را به حال خود واگذاشت و متعرّض او نشد .(72)

همچنين امام ابوالطيّب سهل بن محمد بن سليمان از ابو حامد احمد بن حسين همدانى از محمد بن رزام مروزى از خلف بن عبدالعزيز از ابو عبدالعزيز بن عثمان از جدّ من عثمان بن ابى جبله از عبدالملك بن ابى نفره از پدرش از جابر بن عبدالله روايت كرده است :

زنى يهودى ، گوسفندى مسموم يا برّه آب پز شده اى مسموم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله)هديه كرد . هنگاميكه آنرا نزديك پيامبر (صلى الله عليه وآله) بُرد و مردم دست به طرف آن دراز كردند ( تا بخورند ) ، پيامبر فرمود : دست نگهداريد زيرا عضوى از اين گوسفند به من خبر مى دهد كه مسموم است . آنگاه صاحب آن را خواست و فرمود : آيا اين را مسموم كرده اى ?

زن گفت : آرى .

فرمود : چه چيز تو را بر آن داشت كه چنين كنى ?

گفت : دوست داشتم اگر دروغگو بودى مردم را از دست تو راحت كنم و اگر پيامبر بودى از آن خبر داده شوى .

رسول خدا او را مجازات نكرد .(73)

اين روايات ثابت مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از غذاى مسموم نخورده است . از سوى ديگر اين حادثه در سال هفتم هجرت اتفاق افتاده در حاليكه پيامبر (صلى الله عليه وآله) در سال 11 هجرى شهيد شده است بنابراين قطعاً رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در اثر سمّ خيبر كشته نشده است .

ابن مسعود : پيامبر غذاى مسموم خيبر را نخورد

روايات زيادى درباره مسموميّت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وجود دارد ، از جمله :

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ، دست گوسفند را از ساير اعضاى آن بيشتر دوست داشت . در آن سمّ ريختند و به نظر مى رسد كه يهوديان آنرا مسموم كردند .(74)

همچنين سخن ابوهريره كه قبلا گذشت ( زنى يهودى ، گوسفندى مسموم به پيامبر (صلى الله عليه وآله) اهدا كرد امّا آن حضرت به اصحابش فرمود : دست نگهداريد زيرا اين را مسموم كرده اند .) .(75)

درگذشت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در سال 11 هجرى هيچ ربطى با سمّ خيبر در سال 7 هجرى ندارد زيرا اوّلاً فاصله زمانى بين اين دو واقعه بسيار طولانى است و ثانياً رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از غذاى مسموم تناول نفرمود زيرا غذاى مسموم او را باخبر ساخت .

اين در حالى است كه سردمداران رژيم تلاش كردند تا بار مسئوليّت شهادت رسول خدا را بر گردن غذاى خيبر بيندازند و حتّى از آنحضرت روايت دروغين نقل كردند كه فرموده است : هنوز هم ( اثر ) غذاى خيبر هر ساله به من بر مى گردد .(76)

طبيعت سمّ ها چنان است كه چند روزى بيش به قربانيان خود امان نمى دهد و آنان را از پاى در مى آورد . تجربه تاريخى نشان داده كه سمّ بيشتر از اين فرصت نمى دهد و دانش امروز نيز مؤيّد اين مطلب است .

از عبدالله بن مسعود نقل شده است كه مى گفت : ما صداى تسبيح غذا را مى شنيديم ـ يعنى در مقابل رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ـ و دست گوسفند مسموم با آنحضرت سخن مى گفت و به او خبر مى داد كه داخل گوشت سمّ ريخته اند .(77)

در نتيجه پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه از مسموميّت غذا توسطّ خداوند آگاه شده بود از آن نخورد و آنرا نجويد و اين از نشانه هاى پيامبرى اوست .

و خبر دادن خداوند سبحان نيز مستلزم نخوردن پيامبر (صلى الله عليه وآله) از غذاى مسموم است .

از همه اينها در مى يابيم كه روايت صحيح عبدالله بن مسعود حاكى از آن است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از غذاى مسموم خيبر نخورده است .

بخارى هم روايت صحيح ديگرى مبنى بر نخوردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از غذاى خيبر آورده است .(78)