غروى اصفهانى (نابغه نجف)

محمد صحتى سردرودى

- ۱ -


سخن پژوهشكده

درد امروز بشر، مولود فقر صنعت و تكنولوژى نيست ، بلكه بيشتر نتيجه كمبود معنويت و اخـلاق و فـرهـنـگ است : انسانى كه سالهاست بر كره ماه قدم نهاده ، هنوز يك بار در قلب مـهـتـابى و كرانه باورهاى فطرى خويش خيمه نزده است .انسان روزگار ما با ابزارهاى پيشرفته و پيچيده ،اوج كهكشانها و اقيانوسها را رصد مى كند،ولى در ميان امواج متراكم ظـلمـت برخاسته از كردار و رفتار ظالمانه ،خويشتن خويش را گم كرده است .بشر هر روز كـف دريـاهـا و دل آسـمانها را با ابزارهاى قوى مى بيند و در مى نوردد،اما براى يك ساعت به عمق روح پهناور خويش نپرداخته و از خويش بيگانه شده است .نياز انسان فقط خوراك و پـوشـاك و تـفـريـح و مسائل مادى نيست ،عطش اين روح ناآرام و ماجراجو در تشنگى آب و جـسـتـجـوى غـذا و گـشت و گذار زمين و آسمان خلاصه نمى شود آدميزاد قرن حاضر (حيات طـيبه )را با رفاه و (توسعه اقتصادى و صنعتى )اشتباه گرفته و درپى اقتصاد و لذت و رفـاه ،بـدون تـوجـه بـه فـرهـنـگ و عـقـيـده و اخلاق ،دويدن درپى سراب را تكرار مى كـنـد،ولى هـر چـه بيشتر مى دود، دورتر، خسته تر، مايوس تر و ناكام تر مى گردد.در ايـن ظـلمـت آبـاد كـه مـدعـيـان هـدايـت انـسـان ،وى را در مـيـان گـرد و غـبـار كـويـر جـهـل و نـفـاق و فـقـر و بيداد، سرگردان كرده اند، تشخيص آب از سراب و راه از بيراهه بـسـيـار دشـوار اسـت .در ايـن (حـيـرت آبـاد انـديـشـه هـا) نـسل جوان چگونه راه را پيدا كند و صراط سعادت را از جاده هاى منتهى به سوى پرتگاه و گردنه هاى دزدان فضيلت ،باز شناسد ؟

مـعـرفـت درسـت و نـادرسـت را بـا كـدام ميزان بسنجد و اخلاق و ادب را در كدام مكتب بياموزد ؟بـدون شك ،بسيارى از مذاهب و فلسفه ها و برنامه ها و سياستهاى فرهنگى ،اجتماعى با پوشش واژه هاى (بين المللى ) و (آزادى ) و (حقوق بشر) و (دموكراسى )شكارگاه شيطان است و دامگاه طاغوت و كوير خشك و خشن و تاريك زندگى جوانان .

بـراى مـامسلمين جهان چه برنامه اى مطمئن تر از قرآن و چه تفسيرى صادقانه از فـهـم عـتـرت و كـدام كـلاس غـنـى تـر و عـمـيـق از مـحـضـر درس اهل بيت پيامبر(ع ) كه قرآن و حديث را در زندگى خويش تجسم بخشيدند واسوه هاى ايمان و آزادگـى و دانـش و اخلاق بودند و هم اكنون كه در عصر غيبت امام (عج ) دست از دامن بركت خيز و نگاه مهرآميز و حضور روح پرور آنان كوتاه است ،تماس با چه كسانى مى توان ما را ميهمان كلاس علم و تهذيب ايشان كند و از زلال كوثر آسمانى سيرابمان سازد ؟

مـسـلم هـر كـه آنـان را بـهـتـر شـنـاخـتـه و در دريـاى گـوهر خيز ايشان شنا كرده ،لولو و مرجانشان را به كف آورده و در سفينه فقاهت ريخته است ،مى توان راهنماى گمشدگان وادى حيرت شوند و درفش رهبرى بشر برافرازد.

عـالمـان ربـانـى و ابـرار دانشور كه رنگى از عصمت و پاكى در رفتار دارند و نورى از عـرفـان و الهـام در انـديشه ،قلبى سرشار از عشق در سينه نگهبان فرهنگ وحى انـد و غـريو بيدارى ،آفتاب نيمه شبهاى زندگى ،ستاره سعادت و ميزان معرفت و شكوه مرجعيت ،ابوذر امام و الگوى قيام

زنـدگـى پربار ابرار،آينه حيات امامان نور است و سفير آزادى از زنجير بيداد و جـهـنـم اسـتـبـداد نـسـل جـوان بايد با لاله محراب آشنا شود و ماه مجلس را بـشـنـاسـد و در كـنـار مـفـسـد نـور بـنـشـيـنـد و بـه تـمـاشـاى ساحل صحيفه برخيزد، تا آب را از سراب باز شناسد.

دانـشـوران اسـلام و عـلمـداران فـرهـنـگ شيعى در جاى جاى زمين و لحظه لحظه زمان ،پرچم پـرافـتـخـار دفـاع از انـسـان و ايـمـان را به اهتزاز در آوردند و خود سوختند تا زندگى نسل فردا را روشن كنند و بر چوبه دار بالا رفتند تا نشستن مشروطه انگليسى در جايگاه عدالتخانه مسلمانى را فرياد بر آورند.

عـالمـان ربـانـى گـرچه خود در طول حيات ارزشمندشان در ميان مثلث زندان تبعيد و اعدام طـعم تلخ شلاق و تحقير را بر جاى جاى جسم و جان خويش احساس كردند،اما سربلندى و مـقـاوم مـيـراث پـيامبران را زنده و سرزنده و فروزنده ،آفاق آسمان و اقطار زمين را روشن كـردنـد و راسـت قامت و جاويد بر پا ماندند. العلماباقون مابقى الدهر تا تاريخ تـداوم دارد، عـالمـان عـامـل مـيـدان دار تـاريـخـنـد و زمـيـنـيـان را بـه سـوى كمال بى نهايت و عظمت آسمانى پيش ‍ مى برند...

انـبـوه مـردم مسلمان به دليل اشتغال فراوان كار و زندگى ،فرصت پرداختن به تحقيق و تـحـصـيل معارف دينى و علوم قرآن و حديث را ندارند و تنها با گام نهادن در مسير عالمان عـامـل و فـقـيـهـان پارسا مى توانند راه زندگى و روش آزادى از طاغوت و بندگى خدا را بـشـنـاسد. راستى چه دشوار است ،انسان تمام جاده عمر را استوار و بى لعزش و درست و بـى دغـدغـه بـپـيـمـايـد و از فـصـل فـصـل زنـدگـانـى اش يـك فصل را نيز زمستان تباهى بى برگ و بار و سرد و سياه نسازد.

مـجـمـوعه ديدار با ابرار در پى آن است كه از محضر عالمان بزرگ ،درس چگونه زيستن بياموزد و راه مسلمان زيستى را بى توجه به هاى و هوى همه كسانى كه با نقاب بين الملل و دموكراسى و توسعه و مدرنيسم به تحقير ملتها پرداخته اند، در پيش ديد نسل نو قرار دهد.

اگـر در بـوسـتـان سرگذشت عالمان راستين گشتى بزنيم ، در تمام اين گلزار قدسى ، خـارى نـاسـازگار با مجموعه گل نمى بينيم ، گرچه هر گلى بويى و هر سبزه صـفـايـى دارد،امـا ايـنـان هـمـه آرمـانـهـاى آسـمـانـى را جستجو مى كردند و دست در دست هم گـلسـتـانـى پـاك ،شـاداب و مـعـطـر را تـشـكـيل داده اند، تا آن جا كه مى توان از مجموعه انـتـخـابـهـا ،مـوضـع گـيـريها طرد و نفى ها ، تاييدها و سكوت و فريادهاى علماى اسلام ،خطى از نور پديد آورد كه فرهنگ اسلامى را از فرهنگهاى بيگانه ديروز و مهاجم امروز جـدا مى كند. فرهنگ تلاش و بيدارى ، جهاد و تهجد، همدردى با محرومان و قيام عليه رفاه طـلبـان بـى درد، فـرهـنگ صداقت و آزادى و نظم و انضباط اجتماعى ، فرهنگ خداگرايى و ايثار ،كه نمودهاى عينى و عملى خود را در سيره عالمان ربانى نشان مى دهد.

ايـنـان مدافعان حريم ارزشها بودند و سرباز جبهه عقيده و ايمان ،باغ باورهاى دينى را سبز و شاداب نگه داشتند و از هجوم بادهاى مخالف از برون مرزها و روش خارهاى التقاط و انحراف در درون ميهن اسلامى ،سرسختانه جلوگيرى مى كردند....

عـالمـان ربـانى در سيماى فقيه و عارف و مفسر و سياستمدار و به دور از رنگ تصوف و نيرنگ سياسى ،خدا را در عمق جان باور داشته و زندگى را با ياد او معنا بخشيدند.

يـاران پـژهـشكده و پژوهشيان اهل قلم ،احساس مى كنند امروز كه بيش از هر روزگار ديگر، غـريـب غـارتـگـر بهشت شداد را به نسل جوان نشان مى دهد و زبان ،خط، تاريخ ، لباس ،اخلاق و شيوه زندگى خويش را با استفاده از صنعت ،سياست ،نيرنگ ،اقتصاد و علم ،تـنـهـا راه زنـده ماندن ،توسعه و تمدن اعلام مى كند،ياد قله هاى شجاعت و ايثار و صفاى زاهدان وارسته و بسيجيان جبهه فرهنگ و فرزندان فرزانه فيضيه ،غريو بيدارى است و آژير خطر..

در پـايـان امـيـدواريـم الطـاف الهـى شـامـل حـال دسـت انـدركاران شود و ارباب انديشه و خـوانـنـدگـان گـرامـى بـا ارائه نـظـرات خـويـش در تـكـمـيـل و تـداوم ايـن كـار،مـا را يـارى كـنـند و ديدگاههاى خود را از طريق صندوق پستى 135-37185 با ما در ميان گذارند.

مقدمه

نـغـمـه اى كـه اين نوشتار در آرزوى نواختن آن است ،چيزى جز سرود سبز زندگى و نشيد نور نيست و نمى توان باشى ،چرا كه كيمياى اين كتاب و قهرمان اين اوراق كسى است كه حديث حياتش سراسر حديث آرزومندى و الطاف خداوندى است ،و صدايى كه از سطر سطر كـتـابـهـايـش بـه گـوش مـى رسـد ،تنها همان صداى سخن عشق است ،صدايى كه حافظ شيرازى هم از آن خوشتر نديد و نشنيد...

از صـداى سـخـن عـشـق نـديـدم خـوشـتـر *** يـادگـارى كـه در ايـن گـنـبـد دوار بماند

ايـنك 55 سال پس از خاموشى او، اين نخستين دفترى است كه روايت از آن يار را ويژه خود سـاخـتـه اسـت .جـا داشـت كـه در هـمـان حـال حـيـاتـش يـالااقـل پـس از وفـاتـش در طـول ايـن نـيـم قـرن وانـدى كه از ارتحالش مى گذرد ،دهها كتاب و ويژه نامه در مورد آن خـدايـى مـرد نستوه نوشته مى شد، شگفتا كه جز دو سه مقاله مختصر چيز ديگرى نوشته نشده است ..

كـتـابـهـاى تـراجـم و تـاريـخى هم حرفهاى يكديگر را تكرار كرده ،بسيار با اختصار و ايـجـاز از او سـخـن گـفـتـه انـد، و شـاگـردانـش ‍ كـه هـمـه اهـل عـلم و انـديـشـه و قـلم بـوده انـد- جـز يـكـى دو نفر- درباره زندگى او چيزى نگفته و نـنـوشته اند. تو گويى ابهت يا هيبت خاصى هميشه همچون سايه اى بانام و ياد آن زنده يـاد هـمـراه بـوده اسـت كـه تـراجـم نـويـسـان را از تفصيل و توصيف باز مى داشته است ،و گرنه او نه انزوا طلب بود،نه گمنام .

تـنـهـا كـافـى است به اين نكته توجه داشته باشيم كه افكار و انديشه هاى ابتكارى او هـنـوز هـم پس از گذشت بيش از نيم قرن ،در حوزه هاى معارف اسلامى ،حاكم است .چنان كه در فـصـل آخـر ايـن دفتر خواهيد خواند، ديده وران باريك بين و انديشمندان ژرفنگر- گاه گاهى كه از او يادى كرده اند

چنين گفته اند..

مـحـقـق اصـفـهـان ،شـيـخ مـحـمـد حـسـيـن غـروى ،مـغـز مـتـفـكـر جـهـان فـلسـفـه و اصـول در عـصـر اخـيـر اسـت، او در تـقـوا و علوم عقلى و نقلى يگانه بود و انديشه اش هم اكـنـون جـز انـديـشـه هـاى زنـده اى اسـت كـه در مـيـان عـلمـا و فـضـلاى حـوزه اى فـقـه و اصول مطرح است ...

بـا ايـن حـال ،تـنـهـا كـارى كـه مـامـى تـوانـسـتـيـم در جـبـران آن سهل انگارى و بى مهرى شاگردان او و تراجم نويسان بكنيم ،اين بود كه دست اشتياق و طـلب بـه سـوى دسـت پـروردگـان و شـاگـردان ايـشـان دراز كـنيم ، اگر چه بسيارى از شـاگـردان بـزرگ مـحقق اصفهانى ،روى از اين سراى خاكى برتافته و به سوى ديار بـاقـى شـتـافـته اند، اما خوشبختانه بزرگان انگشت شمارى كه افتخار شاگردى او را داشـتـه انـد، هـنـوز در حـال حـيـات به سر مى برند و امروز هر كدام در عالم علم و خلاق ، آسـمـانـى را آفـتـاب و جهانى را جمالى و كمال هستند، يا از مراجع تقليد محترم شمرده مى شـونـد ويا از مدرسان نامدار حوزه هاى علميه هستند. ما ضمن ديدارهاى چندى كه با بعضى از آن بزرگان در قم و تهران داشتيم بسيار سود برده ، بهره مند شديم كه جاى شكرش باقى است .

نـاگـفـتـه نـماند كه در تهيه و تدوين اين دفتر بيشتر از هر كس ديگر ما مديون و مرهون بـزرگ كـتاب شناس شيعى ،استاد بزرگوار، علامه عبدالعزيز طباطبايى يزدى - دام ظله الشريف - هستيم . (1)

استاد طباطبايى به آيه الله شيخ محمد حسين اصفهانى علاقه و ارداتى فوق العاده دارند، هـرازگـاهى كه ازايشان ياد مى شود، با احترام خاصى از او نام مى برند و اين سخن ها و با تاكيد و با اعتقاد گويد : «مـن در تـاريـخ تـشـيـع، فيلسوفى متعبدتر از آيه الله غروى اصفهانى نمى شناسم، او عاشق دعا و عبادت و شيفته نماز و زيارت بود.»

محمد صحتى سردرودى
6-10-74، قم

فصل اول از نخجوان تا نجف

خواهى اگر به كوى حقيقت سفر كنى   بايد ز شاهراه طريقت گذركنى
گـربـى رفـيـق پـاى نـهـى در طـريـق عـشـق   خـود را يـقـيـن دچـار هـزاران خـطر كنى
آن دم تو را ز سر حقيقت خبر كنند   كز بى خودى ز خود نتوانى خبر كنى

علامه ، متخلص به مفتقر

نياكان نيك نام

ديار نخجوان و آذربايجان ،از ديرباز داراى افتخارات و دانشمندان بسيارى بوده است و ما سرزمين قفقاز و نخجوان را بيشتر با شخصيتهاى سرشناس و درخشان آن شناسيم ؛ همانان كه هر يك روزگارى روشنى بخش آن ديار بودند و امروز نامشا به عنوان بزرگان و مـفـاخر قفقاز زينت بخش تاريخ است ،به عنوان نمونه ،از بزرگمردان زير مى شود نام برد:

1. شـيـخ شـامـل داغـسـتـانـى ،روحـانـى مـبـارزى كـه سـى سـال رهبرى جهاد مسلحانه را عليه استيلاى ستمگرانه روس بر عهده داشت و بيش از ربع قرن ،سجاده عبادت را جز در سنگر جهاد نگشوده بود.(2)

2. آخوند عبدالكريم ايروانى ، معروف به ملاباشى (1220 ـ 1294 ق .)

3. آخوند ملا محمد،مشهور به فاضل ايروانى (1235-1306ق )

4. آخوند ملا محمد على نخجوانى ،نويسنده كتاب دعات الحسينيه .

5. آيه الله حاج سيد احمد نخجوان (ره ).

6. شيخ ابراهيم قفقازى (متوفاى 1343ق و...(3)

خـانـدان مـحـقـق غـروى هـم از آن خـانـواده هـاى مـتـديـن و مـعـتـبـرى بـودنـد كـه نسل در نسل در سرزمين قفقاز و ديار نخجوان سكونت داشتند و هميشه ميان مردم جايگاه ممتازى را دارا بوده اند.از اجداد و نياكان محقق ،تنها نام نيكى در تاريخ مانده است كه به ترتيب نام برده مى شوند:

پـدرش حـاج مـحـمـد حـسـن كـه تـاجـرى درسـت كـار و ديـندآر بود، فرزند على اكـبـر پـسـر آقـابـابـا فـرزنـد آقـا كـوچـك ، پـسـر حـاج مـحـمـد اسماعيل بن حاج محمد حاتم نخجوانى است (4)

روايت تلخ تاريخ

پـس از آن كـه در سـال 1243ق .(1827)قـرار داد تـركـمـانـچاى با دستهاى خيانت پيشه قـاجـاريـان امـضـا شـد و درنـتـيـجـه خـفـت بـار آن ،بـخـشـى از سـرزمـيـن پـاك ايـران ،شـامـل قـفـقـاز و نـخـجـوان و قـسـمـتى از آذربايجان از پيكر پاك ايران عزيز جدا گشت ، مـسـلمـانان آن سوى رود ارس دچار چه بلاهاى بزرگ و درد و رنجهاى سنگينى شدند،تنها خـدا مـى دانـد،هـمين قدر مى شود گفت كه آنها در زير فوج فاجعه ها و در حصار حادثه ها خـرد شـدنـد ،گـروهـى مـردنـد ،گـروهـى سـاخـتـنـد و سـوخـتـند و گروهى ديگر هجرت را برگزيده ،از خانه و كاشانه چشم پوشيده ،تنها جان به سلامت بردند.

حـاج مـحمد اسماعيل نخجوانى (پدر بزرگ محقق غروى ) از اين گروه اخير بود .او تا چشم بـاز كـرد نـخـجـوان را ديـد كه به دست روسهاى خونريز به روز سياه نشانده شده است ،اگر چه وطن بود و بسيارى هم عزيز و گرامى ،اما او با چشمان گريان و حسرت بارش هر چه نگاه كرد ديگر نخجوان را نخجوانى كه صداى اذان از مناره هايش برخيزد نيافت .

حاج محمد اسماعيل كه عزت و آزادگى را پشت در پشت از پدران و نياكان نامدارش به ارث بـرده بـود ،ديـگـر نـمى توانست در خانه خود كه اكنون اسير دست بيگانگان بود،آرام و قـرار گـيـرد ،تـنـهـا راه چـاره را در هـجـرت ديد و براى رهايى از اسارت و ذلت و براى فـرار از خـفـت و خـوارى فـرار را بـرقـرار تـرجـيـح داد و بـه همراه خانواده اش به شهر قهرمان خيز تبريز كوچيد. پس از آن كه چند صباحى را در آن جا سپرى كرد،تبريز را هم جـاى مـانـدن نـديـد، بلكه اوضاع دردناك آذربايجان آن روز وى را كه آشفته بود ،آشفته تـرك كـرد .از بخت بد، روزها مصادف با روزهاى بس غم انگيز تبريز بود،همان روزهاى سـيـاهـى كه استبداد صغير در تبريز بيداد مى كرد و تبريز چنان بود كه شاعر تبريز گفته بود.

طبيعت كلمه تب برافكند از سر تبريز   به جايش لفظ خون بنهاد تا تبريز شد خونريز
چـنـان خـونـريـز شد اين شهر تب ريز و طرب افزا   كه رفت از ياد مردم قصه خونريزى چنگى (5)

حـاج مـحمد اسماعيل نخجوانى در تبريز هم تاب نياورد و به شهر تاريخى اصفهان روى نمود.ساليانى را در اصفهان زندگى كرد تا آن جا كه خود و فرزندان و نوادگانش به اصـفـهـانـى شـهـرت يـافـتـند، اما ديرى نپاييد كه خاندان نخجوانى از اصفهانى هم كوچ كـردند تا بالاخره به شهر كاظمين شهر حضرت امام موسى بن جعفر و امام جواد (ع ) پناه بردند و همان جا را براى خود وطن اختيار كردند و در آن جا حاج محمد حسن اصفهانى براى خـود اسم و رسمى يافت .وى (پدر محقق اصفهانى )تا به ديار حضرت دوست ،شهر مقدس كـاظـمـيـن راه يـافـت ،عـزتى پيدا كرد،تو گويى در سايه سار بارگاه ملكوتى دو امام مـعـصوم (ع ) زندگانى را دوباره از سرگرفت و در پناه دولت و ديار دوست آرام و قرار يافت .(6)

جـز آستان توام در جهان پناهى نيست *** سر مرا به جز اين در، حواله گاهى نيست

مولود كاظمين

از آن روز كـه حـاج مـحـمـد حـسـن اصـفـهـانـى وارد كـاظـمـيـن گـشـت ،چـنـديـن سـال مـى گـذشـت .بـه بـركـت آسـتـان قـدس حضرت جوادين (ع ) و دراثر اخلاص وارادت خـاصـى كـه حـاج مـحـمد حسن نسبت به آن دو امام معصوم داشت ، روز به روز پيشرفت كرده ،داراى آبروى چشم گيرى شده بود و در ميان مردم - به ويژه در بين تجار بغداد و كاظمين -بـسـيـار مـحـتـرم و مـورد اعـتـمـاد بـود.تـاجـر بـا تـقـواى عـراق بـا توكل به خدا و توسل به اهل بيت اطهار (ع ) نه تنهام شكلات خود را يكى پس از ديگرى پـشـت سـر گـذاشـت ،بـلكـه تا آن جا كه در توان داشت ،دستگيرى از درماندگان و يارى رساندن به ديگران را پيشه خود ساخت .

حاج محمد حسن ديگر آن مرد غريبى نبود كه روزى پس از روزگارى در به درى و آوارگى روى بـه كـاظمين آورد.همه او را به عنوان مردى محترم و باكفايت و كسى كه خير و بركتش بـه ديـگـران هـم مـى رسـيـد ،مـى شـنـاخـنـتـد.بـگذريم از اين كه او در ميان مردم و تاجران سرشناس عراق به نيك مردى و كارسازى پرآوازى بود،حتى در حوزه بزرگ آن روز نجف هـم تـاجـرى صـاحـب نام و آبرودار بود و همگان وى را كه با شهرت معين التجار مـعـروف شـده بـود ،گرامى مى شمردند .اقبال خوش معين التجار، بيش از همه آن گاه به اوج خـود رسـيـد كـه از لطـف خـدا او صـاحـب پـسـرى سـالم و كامل گشت و از اين جا بود كه نام محمد حسن در تاريخ ثبت شد.

روز دوم مـحـرم از سـال 1296 بـود، دو روز از سـال جـديـد قـمـرى مـى گذشت . آسمان كاظمين هم مانند ديگر شهرهاى مسلمان نشين ، بوى كربلا و عطر عشق و عاشورا مى داد.

همزمانى اين تولد مبارك با ماه حماسه هاى هميشه جاويد حسينى سبب شد كه كودك كاظمين و مـولود مـحرم محمد حسين ناميده شود. با توجه به شخصيت شيعى و روحيه والايى كـه بـعـدهـا محمد حسين در وادى ولايت و عرفان كسب كرد، ميتوان گفت كه پدر محمد حسين در انتخاب نام فرزندش از الهام و اشراق درونى بهره مند بود.

در عالم شيرين كودكى

كودك كاظمين در كانون گرم خانواده اى شريف و عزيز، دوران شيرين كودكى را سپرى مى كـرد و هر روزى كه مى گذشت در ميان همسن و سالان خود بيش از پيش مى درخشيد، كودكان كاظمين احترام او را كه فرزند مردى سرشناس و صاحب نام بود، پاس مى داشتند.

هـر سـحـرگاه آن گاه كه خورشيد آسمان صورت به گنبد طلايى حضرت جوادين (عليه السـلام ) مـى ساييد، محمد حسين همراه پدرش پاى از خانه بيرون مى نهاد و نخستين چيزى كـه روح حـسـاس و جـستجوگرش را جلب مى نمود و در او نشاط نوجوانى را صد چندان مى كـرد، گـنـبـد و دو گـلدسـتـه بلندى بود كه در آستان قدس كاظمين مى درخشيدند و زمين و آسمان را به هم پيوند مى زدند.

پـدر و پـسـر، هـر روز پـيـش از هر كار ديگر نخست جانب حرم را در پيش گرفته و براى زيارت به خانه حضرت دوست مى شتافتند.گاهگاهى كه در ميان راه ،چشمان محمد حسين به چشم پدر مى افتاد،او رامى ديد كه با شور و شوقى شگفت انگيز به گنبد و گلدسته ها چـشـم مـى دوزد و آنـچـه در حـلقـه ديـدگـان پـدر مـى درخـشـيـد، چـيـزى جـز گـلاب دل نـيست كه هر از گاهى هم از سر شوق چون مرواريد درخشانى به محاسن سفيد پدر مى افتد و سيماى ديدنى پيرمرد را هر چه تماشايى تر مى نمايد و توجه محمد حسين را بى اخـتـيـار بـه سـوى آسـتـان مـقـدس كـاظـمين معطوف مى سازد، و آنچه كودك كاظم ين در اين تـمـاشـاهـا و كـاوشـهـا مـى ديـد،تـنـهـا سنگها و آجرها نبود كه روى هم نشسته و باظرافت هـنـرمـنـدانـه اى بـنـاى با شكوهى را تشكيل داده بودند ،اگر چه اين هم مى توانست براى كـودك كـنـجـكـاوى چـون مـحـمـد حـسـيـن بـسـيـار جالب و جذاب جلوه كند ،اما افق ديدى كه از دل پـاك و دسـت نـخـورده آن كـودك سـر چـشمه مى گرفت ،خيلى فراختر و گسترده تر از ايـنـهـا بـود .آن آسـتـان آسـمـانـى بـا آن گـنـبـد روح نـواز وبـا آن دو گـلدسـتـه دل انـگيزش عابدى عارف را ياد مى آورد كه در محراب عبادت ايستاده و دو دست دعا و راز و نياز به سوى آسمان بلند كرده است .

چـنـيـن بود كه شراط لازم در يك تربيت موفق - از كانون گرم و پرمحبت خانواده گرفته تـا مـحـيـط سـالم و...- دسـت بـه دسـت هـم داده ،كـودك كـاظـمـيـن را در مـسـيـر كمال و ترقى پيش مى بردند.

باش تا صبح دولتش بدمد ***اين هنوز از سپيده سحر است

حديث اشتياق

حـاج مـحـمـد حـسـن مـعـيـن التـجـار تنها همان يك پسر را داشت و دلش به اين خوش بود كه جـانـشـيـنـى دارد و مـى تـوانـد بـعـد از مـرگـش راه او را در جـهـان تـجـارت دنبال كند، اما پسرش محمد حسين در سر سودايى ديگر و فكرى فراتر از فكر پدر داشت ، جـوان پـر جـنـب و جـوش كـاظـمـيـن تـنـهـا آرزويـش ايـن بـود كـه پـدرش اجـازه دهد تا راه كمال طلبى و دانشجويى را پيش گيرد.

مـحـمد حسين هر گاه كه فرصت را مناسب مى ديد، آرزوى دلش را با پدر در ميان مى نهاد و بـا اصـرار از او مى خواست كه رضايت دهد تا وارد حوزه معارف اسلامى شود !اما پدر كه پسرى جز او نداشت ،راضى به اين كار نمى شد. روزها پشت سر هم مى آمدند و مى رفتند و ايـن معما همچنان در خانواده معين التجار،حل نشده باقى بود و هرچه زمان پيشتر مى رفت ،از طرفى اشتياق محمد حسين به تحصيل علوم اسلامى بيشتر مى شد و از طرف ديگر پدر خـود را بـيـشـتر از پيش پيرتر احساس مى كرد و با جديت از پسر مى خواست كه فوت و فن تجارت را ياد گيرد و فكر طلبه شدن را از سر بيرون كند.

و چـيـزى كـه ايـن مـشـكـل را از سـر راه جـوان كـمـال جـوى كـاظـمـيـن بـرداشـت ، تـنـهـا يـك تـوسـل بـود،آرى تـنـهـا يـك تـوسـل ،تـوسـل بـه حـضرت باب الحوائج ،امام موسى بن جـعـفـر(عـليـه السـلام )،هـفـتـمـيـن رهـبـر مـعـصـوم ،از آنـان كـه خاك را با يك نظر كيميا مى كنند(7) .

چنان كه بعدها محقق غروى خود مى گفت ،خلاصه قضيه چنين بود.

آن روز هم مثل هر روز با پدرم در نماز جماعتى كه عصرها در صحن مطهره كاظمين برپا مى شـد،شركت جسته بودم . نماز تمام شده بود، اما صفوف نمازگزاران هنوز به هم نخورده بـود، بعضى مشغول نمازهاى مستحبى بودند و حاضر نبودند به اين زوديها دست از طلب بـردارنـد و بـرخـى هـم سـر در سـجـده شـكـر ،فـرصـت وصـال را مـغـتـنـم شـمـرده راز و نياز مى كردند و گروهى هم سر در جيب تفكر فرو برده بـودنـد، چـنـان كـه گـويـى در آن حـالت حـيرت و حسرت با ياد حضرت يار - سبحانه و تـعـالى - تـازه مـى خـواسـتند سير و سلوكى را در عالم معنويت شروع كنند، اندكى هم با آشـنـايـان و دوسـتـانـى كـه در بغل دستشان در صف نماز نشسته بودند، سرگرم گفتگو بـودنـد. مـن هم در حالى كه زانوى غم در بغل گرفته بودم ، با فاصله اندكى پدرم را مـى پـايـيـدم كه ديدم با يكى از تجار بغداد گرم صحبت است . همچنان كه نشسته بودم ، داشـتـم در آتـش اشتياق مى سوختم . چشمم به گنبد زيباى امام كاظم ( عليه السلام ) بود كـه گـنـبـد فرزندش امام جواد(عليه السلام ) هم در كنارش سر به آسمان داشت و تماشا زيارتشان عنان از كف هر صاحب دلى مى ربود.

در هـمـيـن حـال از دلم گـذشت كه يا باب الحوائج يا موسى بن جعفر! تو عبد صالح و از بـنـدگان برگزيده خدايى و در پيش ‍ حضرت حق آبرو دارى ، تو را چه مى شد اگر از خـدامـى خـواسـتـى دل پـدرم را بـه مـن نـزديـكـتر مى كرد تا با تصميم من - كه چيزى جز تـحـصـيـل عـلم و كـمـال در مـكتب شما نيست -راضى مى شد..در همين انديشه ها بودم كه ديدم پدرم صدا مى كند.

مـحـمـد حـسـيـن ! مـحـمـد حـسـيـن پسرم !اگر هنوز هم آرزومندى كه به حوزه بروى تا دروس اسـلامـى بـخـوانـى بـرو! از طـرف مـن خاطرت جمع باشد، ناراحت نمى شوم ، آرى پسرم مانعى ندارد،اگر دلت مى خواهد به نجف اشرف بروى برو!

باورم نمى شد، لحظه اى مات و مبهوت شدم تا دوباره چشمم به گنبد مقدس مولايمان امام كـاظـم (عـليـه والسـلام ) افـتـاد ،ديـدم هـيـچ جـاى شـگـفـتـى هـم نـيـسـت ،توسل كار خودش را كرده است .(8)

از ايـن جـا آن نـقـطـه عـطـف مهم در تاريخ زندگانى محقق غروى آغاز گشت و او كه خشنودى پدر را نيز همراه داشت ،با خيالى آسوده راه نجف اشرف را در پيش گرفت و رفت كه روح تشنه اش را از چشمه هاى جوشان علم و حكمت و عرفان ،در شهر مولاى پارسايان ،امام على (عليه السلام ) سيراب سازد. او رفت و چنان شد كه خود در غزلى دلنشين گفته است :

بريدم از همه پيوند و بر تو دل بستم   به مهر روى تو با مهر و ماه پيوستم
مـرا از سـاغـر ابـرويـت آن چـنـان شـوريـست   كه بى تملق ساقى خراب و سر مستم
كه آفتاب جمال تو ديده آب نشد   صواب نيست كه با هستى تو من هستم
به پاى بوس تو دارم سرى ولى بى مغز   دريغ از اينكه جز اين برنيايد از دستم
رهـا نـشـد تـو تـيـرى كـه بـر دلم نـنـشـسـت   بـخـاك پـاى تو سوگند ناز آن شستم
بـه گـرد كـوى تـو گـرد از وجـود مـن بـرخـاست   اگرچه نيست شدم ليك باز ننشستم
بـه جـسـتـجـوى دهـانـت كـه چـشـمـه نـوش اسـت   در اوليـن قـدم از جوى زندگى جستم
بـراسـتـى به تو آراست مفتقر خود را   نبودى ار تو من از خويشتن نمى رستم (9)

فصل دوم : سرچشمه هاى نور

در محضر استادان

حـاج مـحـمـد حـسن معين التجار با خشنودى كامل اجازه داد كه پسرش به صورت تمام وقت ، تحصيل علوم اسلامى را پى گيرد.وى كه تاجرى ثروتمند و دانش دوست بود ،در تشويق و تـرغـيـب پـسرش از هيچ كوششى دريغ نمى ورزيد. طلبه نوجوان ناظمين هم كه مى ديد پدر مهربانش با خرسندى ،همه سختيها را به تنهايى به جان خريده و هميشه در فكر او و ارتـقـاى اوسـت ، روز بـه روز در راهـى كـه خـود بـرگـزيـده بود، مصمم تر مى شد و بـيـشـتـر از پـيـش ،تـلاش و تـكـاپـو مـى كـرد وبـا مـوفـقـيـتـهـايـى كـه هـمـه روزه در تحصيل علم و كمالى كسب مى كرد،پدر پيرش را دلشاد و دعاگوى خود مى ساخت .

كودك كاظمين هنوز در فصل بهاران زندگى بود تازه در باق سبز و خرم حيات ،نونهالى سـر سبز بود كه توانست هنر ظريف خط و خوشنويسى را ياد گيرد.از آن جا كه آن روزها هـمچون روزگاران گذشته ،صنعت خط از صنايع ظريفه و هنر خطاطى از هنرهاى بديع و چـشـمگير بود،مهارت محمد حسين -آن هم در دوران كودكى - وى را در ميان آشنايان انگشت نما سـاخـت . پـدر هـم كـه بـه اسـتـعـداد درخـشـان پـسـرش پـى بـرده بـود، بـا تـمـام توان ،وسـائل تـحـصـيـل و تـرقـى فـرزنـد را در حـوزه عـلميه نجف فراهم ساخت تا اين استعداد زلال و جوشان هر چه بيشتر و بهتر رشد كند.

مـحـمـد حـسـيـن در دهـه دوم زنـدگـى پـا بـه حـوزه بـزرگ نـجـف نـهـاد و چيزى نگذشت كه مـراحـل كـمـال را در دروس مـقـدمـاتى ،يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت و به زودى در حلقه درس بزرگترين اساتيد حوزه آن روز شركت جست .استادان او در مرحله سطح و خارج دوره اجتهاد و تخصص به ترتيبى كه در تاريخ و كتابهاى تراجم نوشته اند ،عبارتند از:

1. شيخ حسن تويسركانى (متوفاى 1320ق .):

او دوره سـطـح را پيش ملا على خويى گذراند تا در درس خارج آيه الله شيخ محمد حسن ما مـقانى - كه هشت سال به طول انجاميد - شركت جست .سپس در حلقه شاگردان نزديك ميرزا حـبـيـب الله رشـتى درآمد و چيزى نگذشت كه سرآمد شاگردان ميرزاى رشتى شد.شيخ حسن تـويـسـركـانـى خـود در نـجـف ،مـجـلس درس بـا شـكـوهى داشت كه در مقبره ميرزاى بزرگ شـيـرازى بـرگـزار مـى شـد. وى كـتـابـهـاى دوره سـطـح را مـانـنـد مـكـاسـب و رسـائل و... بـا تـمـام تـواضـع ،تدريس ‍ مى كرد.در محضر درس او دهها دانش پژوه جوان شركت مى جستند كه پرآوازه تر از همه ،شيخ محمد حسين غروى است

محمد حسين غروى ، پله هاى نخست ترقى و تعالى را به پيروى از او پيمود.درس تلاش و تـقـوا را از او يـاد گـرفـت ،تـا آن جـا كـه خـود تنديس تلاش و تكاپو و آيينه اخلاص و پـارسـايـى گشت و در سايه نام نيك و جاويدش ،اسم استاد را نيز زنده و ماندگار ساخت .(10)

2. آيه الله سيد محمد طباطبايى فشاركى (1253 ـ 1316 ق .):

نـوجـوانـى يـازده سـاله بـود كـه از اصـفـهان به حائر حسينى كوچيد.كربلا رانه براى سـكـونـت كـه بـراى اجـتـهـاد و جـهـاد در سـنـگـر مـبـارزه بـا نـفـس و سـتـيـز بـا جـهل برگزيد. بيش از بيست بهار از عمرش را در سايه سار آستان قدس حسينى شكوفا سـاخـت و بـه بـار نـشـانـد و در حـدود 1286ق .بـراى درك درس پـربـار ميرزاى بزرگ شـيـرازى ،بـه شـهـر مـولاى پـارسـايـان ،نـجـف اشـرف هـجـرت كـرد. سـاليـان سال حلقه نشين درس ميرزاى بزرگ گشت و هيچ وقت از حوزه درس ميرزا دور نشد، حتى در سـال 1291 ق .آن گـاه كه ميرزاى بزرگ رفت تا در سر زمين سامرا پرچم رهبرى امت را بـر افـرازد، سـيـد فـشـاركـى هـم پشت سر ميرزا از نجف به سامرا كوچيد و همچون استاد بزرگش دل به ديار دلبر برد و در آن جا تا توانست به يارى استادش ميرزاى بزرگ قـامـت افـراشـت ، چـنـان كـه چـيـزى نـگذشت تا در ميان مشاوران نزديك و شاگردان ممتاز و وفادار ميرزا،بنام گشت .

پـس از ارتـحال ميرزا در سال 1312ق .دوباره به نجف اشرف بازگشت و نخست در خانه خـويـش و سـپـس در مـقبره استادش ميرزاى شيرازى و در نهايت نيز در يكى از مساجد بزرگ نـجـف ، يـعـنـى جـامـع هـنـدى ،حـوزه درس و بـحثى را كه روز به روز پررونق تر مى شد تـشـكـيـل داد و تـوانـسـت در مـكتب تربيت و تدريس خويش دهها فقيه نام آور و مرجع پرآواز تربيت كند.

فـقيه فشاركى كه دانش و پارسايى را از بزرگمردانى چون ميرزاى بزرگ شيرازى و فـاضـل اردكـانـى و سـيـد على طباطبايى ، فرزند سيد محمد مجاهد و پيش از همه از برادر دانـشـور و فـرزانـه اش سـيـد ابـراهـيـم كـبـيـر آمـوخته بود به شاگردان عزيزش آموخت .شاگردانى كه پس از استاد، هر كدام استاد استادان شدند و سر حلقه سرآمدان در آسمان علم و فقه گشتند.

علاوه بر علامه غروى - كه خود به تنهايى كافى است تا نام استاد را جاودانه سازد- از اين بزرگان هم مى شود نام برد كه افتخار شاگردى در حوزه فقيه فشاركى را داشته اند.

الف -موسس حوزه علميه قم و استاد مراجع معظم معاصر، آيه الله شيخ عبدالكريم حائرى يزدى ،

ب -فقيه و اصولى نامدار ميرزا محمد حسن نائينى ، نويسنده تنبيه الامه ، .

ج - اسطوره علم اصول ، شيخ ضياالدين عراقى ؛

د- فقيه فرزانه ، شيخ محمد رضا نجفى اصفهانى ؛

گـذشـت از ايـن شـاگـردان بـزرگ ، از مـحـقـق فـشـاركـى آثـار گـرانبارى در علم فقه و اصـول بـه يـادگـار مـانـده است كه در مجموعه اى چاپ و منتشر شده است . بالاتر از همه ايـنـها اخلاق و باورمندى او بود كه وى را با او صافى چون سيد كريم ، محقق متواضع و فقيه كرامتمدار مشهور ساخته است (11)

داستانى دلنواز

آن روزهـا كه حوزه سامرا درخشان ترين دورانش را سپرى مى ساخت ، مسلمانان سامرا هم در سـايـه مـديـريـت مـيـرزاى بزرگ و دستيارانش ، چون فقيه فشاركى و... روزگار خوشى داشـتـنـد و پـس از قـرن هـا غـربـت و غـم تـازه مـى خـواستند غبار قرون را از سيماى سامرا بـشـويند كه حادثه اى هول انگيز اين دلخوشى را در كام مسلمانان سامرا به سختى تلخ سـاخـت ؛ چـرا كـه چند روزى بود مرض خانمان برانداز طاعون سامرائيان را گروه گروه بـه خـاك مـى نـشـانـد و هـر روز بيمارى و با بيشتر از پيش بيداد مى كرد. ديگر نشاط و قرارى در كسى نمانده بود. خوف و هراس ، خواب را بر چشم مردم حرام كرده بود. مردمان به اميد اين كه راه چاره اى بيابند به هر درى مى زدند و...

روزى گـروه زيـادى از اهـل عـلم و صـلاح در خـانـه سيد محمد فشاركى گرد آمده بودند و صـحـبـت از بـيمارى مسرى وبا بود كه هر لحظه انسانى را از پا در مى آورد. ناگاه سيد فشاركى را ديدند كه خطاب به حاضران مى گفت :

آيا اگر من حكمى صادر كنم ، تنفيذش واجب است ؟

همگى يكصدا جواب دادند:بلى نافذ است ، شما بفرماييد!

ـ مـن شـرعـا حـكـم مـى كـنم و فتوا مى دهم كه از امروز تا ده روز همه شيعيان سامرا زيارت عـاشـورا بـخـوانـنـد و ثـوابـش را بـه روح پـاك حـضـرت نرگس خاتون مادر امام مهدى - عـجل الله تعالى فرجه - كه قبرش همين جا در سامرا در جوار مرقد حضرت امام هادى و امام عـسـكـرى (عـليـه السـلام ) اسـت ، اهـدا كـنـنـد تـابـه سـبـب هـمـيـن توسل ، اين بلاى همه گير وبا برطرف شود .

همه حاضران اين حكم را تاييد كرده ، به همه شيعيان در سامرا ابلاغ كردند كه ملزم به ايـن تـوسـل هـسـتـنـد و شـيـعـيـان هـم بـا جـان و دل بـه ايـن فـتـوا جـامـه عـمـل پـوشاندند و اين توسل دسته جمعى به زيارت عاشورا چنان موثر بود كه از همان روز فـرداى فـتـوا ديگر كسى از شيعيان دچار وبا نگشت و هر كه طاعون مى گرفت و مى مـرد ديـگـران بـودنـد، نـه شـيـعـيـان كـه بـا زيارت عاشورا دست نياز به سوى حضرت پروردگار دراز كرده بودند.(12)

بـارى ، فـقـيـه فشاركى با اهل بيت اطهار، به ويژه با امام حسين (عليه السلام ) يك چنين ارتباطى عارفانه و كار آمد داشت و همين را علامه غروى به خوبى از استاد به ارث برده بود.

3. حاج آقا رضا همدانى (1250 ـ 1322 ق .)

تاريخ نگاران و تراجم نويسان وى را كه با كلماتى چون فقيه آگاه ، عالم ربانى زاهد عـابـد،تقى ، نقى و... توصيف كرده اند، فرزند دانشور و ژرف انديش ملا آقا هادى بود . از هـمـدان بـه نـجـف هجرت كرد و در آن جا از حوزه درس ميرزا محمد هاشم خوانسارى و شيخ اعظم انصارى و ميرزاى بزرگ شيرازى بهره مند گشت . هنگامى كه ميرزاى بزرگ از نجف بـه سـامـرا كـوچـيد،فقيه همدانى به ميرزا پيوست و زمان زيادى را در محضر درس ميرزا، زانـوى ادب بـه زمـيـن زد تـا ايـن كه خود حوزه مستقلى را كه در تدريس و تصنيف ممتاز مى نـمـود، تـرتـيـب داد و گـروه بـسـيـارى از بـزرگـان نـامـدار و عـلمـاى بـرجـسـتـه ، مـثـل :سـيـد مـحـمـد سـعـيـد حـبـوبـى ، شـيـخ مـشـكـور حـولارى ، شـيـخ هـادى آل كـاشـف الغـطـاء، شـيـخ مرتضى آل كاشف الغطا،حاج شيخ على قمى نجفى و ديگران در حلقه درسش گرد آمدند.

فـقـيـه هـمدانى كه در عصر خود از مراجع تقليد شمرده مى شد، آثار گرانبارى از خويش به جاى گذاشت است كه از آن ميان مصباح الفقيه در شرح سرايع مشهور است و برخى از آثار ديگرش عبارتند از:

كتاب الطهاره ، كتاب الصوم ، كتاب الخمس ، كتاب الزكاه ،(13) كتاب الرهن كه گفته مـى شـود در مـوضـوع خـود كـم نـظـيـر اسـت ، حـاشـيـه بـر رسـائل شيخ انصارى موسوم به العوائد الرضويه على الفرائد المرتضويه - كه در سـال 1318ق .و در 141 صـفـحـه بزرگ به صورت سنگى چاپ شده است ، حاشيه بر كتاب بيع شيخ اعظم انصارى ، كتاب البيع - كه تقريرات درس استادش ميرزاى بزرگ است - حاشيه بر رياض المسائل ، رساله اى در لباس مشكوك ، رساله عمليه و...

ايـشـان در نـجـف اشـرف بـود تـا بـه بـيـمـارى كـشـنـده سـل گـرفـتـار گـشت و براى استشفا به آستان قدس عسكريين (عليه السلام ) پناه آورد، پـس از چـنـد مـاهى كه در سامرا سكونت داشت وفات يافت . پيكرش را در همان جا در آستان قدس سامرا به خاك سپردند.(14)

4. آيـه الله شيخ محمد كاظم خراسانى ، معروف به آخوند خراسانى (1255 ـ 1329ق .):

آخـونـد خـراسـانـى كـه نـامـش بـيـشـتـر بـا اثـر گـرانـسـنـگـش كـفـايـه الاصـول بـرده مـى شـود و تاريخ زندگانى اش با تاريخ مشروطيت پيوند خورده است ، دانـشـورى پـرآوازه و شـنـاخـتـه شده است و چون در كتابهاى سلسله ديدار با ابرار،حديث حـياتش ‍ آمده است (15) ، ديگر ما تفصيل را روا نديده و براى پرهيز از تكرار به همين قـدر كـفـايـت مـى كـنـيـم كـه عـلامـه غـروى از شـاگـردان طـراز اول آخوند بود، سيزده سال در درس آخوند شركت داشت و در همين سالها بود كه بيشترين بخش از شرحش بر كفايه الاصول را نگاشت (16) و تا آخوند زنده بود،به احترام او از تدريس مستقل و متشكل اجتناب مى كرد، تا اين كه آخوند خراسانى وفات يافت .(17)

5. حكيم محمد باقر اصطهباناتى شيرازى (متوفاى 1326ق ):

دانشورى بزرگ و حكيمى بزرگوار بود.پس از آن كه روزگارى را در اصفهان پيش حاج شـيـخ مـحـمـد بـاقـر اصـفـهـانـى و آقـا مـيـرزاهـاشـم چـهـارسـوقـى بـه تحصيل علوم و تهذيب نفس گذرانيد،به شيراز بازگشت و در آن جا ميان مردم مرجعيت يافت ، تـا آن جـا كـه حـكـمـران شـيـراز را دچـار تـرس و وحشت ساخت !آن چنان كه آتش عدالت و دشمنى با حكيم و مرجع شهر در نهادش زبانه كشيد.نزديك بود فتنه اى در شهر به پا گردد، كه حكيم اصطهباناتى شيراز را به قصد سامرا ترك گفت و در سامرا تا ميرزاى بزرگ زنده بود، در درس و بحث او شركت جست . پس از وفات ميرزا به نجف اشرف رفت و تـا سـال 1319ق .در نـجـف بـه تـدريـس و اقـامـه نـمـاز جـمـاعـت اشتغال داشت .بعدها به شيراز بازگشت . اين بار بيشتر از پيش در ميان مردم احترام يافت و در كـارهـاى دنـيـا و ديـنـى مـردم ، مـرجـع و پـنـاهـگـاه آنـان گـشـت ، تـا ايـن كـه در سال 1326ق .(17اسفند 1286ش .) به دست مخالفان مشروطيت و همراه چند تن از مشروطه خواهان و يارانش به شهادت رسيد.

كـتـاب شـنـاس بـزرگ شـيعى ، مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى مى نويسد :حكيم شهيد در معقول و منقول علامه و در فقه و اصول محقق بود و تصنيفات زيادى دارد....(18)

از آثارش مى توان كتابهاى زير را نام برد :

احكم المدين :در خصوص احكامى كه مربوط به قرض و قرضدار مى شود، (19) احكام الدين ، رساله اى در حديث عالم و....

نـاگـفته نماند كه حكيم اصطهباناتى روزگارى را نيز در تهران بود و علوم عقلى را در مـحضر آقا محمد رضا قمشه اى و آقا على مدرس و حكيم ميرزاى جلوه آموخته بود و شهرتش بـيـشـتـر در عـلوى مـعـقـول و فـلسـفـه بـود، تـا فـقـه و اصـول .در تخصص و تبحر او در اين وادى همين بس كه نابغه نجف ، علامه غروى در حكمت و فلسفه تنها شاگرد او بود، شاگردى كه سيماى علمى استاد را در آسمان دانش و حكمت ، آفتابى ساخت كه غروب ناپذير مى نمايد(20)

6. شيخ احمد شيرازى (متوفاى 1332ق ):

مـعـروف بـه شـانـه سـاز و داراى آثـارى در عـلم اصول و فقه و...است .نابغه نجف پيش او فلسفه خوانده بود .(21)

روايت ياران

داسـتـان دوسـتـان حـكايتى بس دلكش و آموزنده است و كارساز بودنش در شناخت شخصيتها چنان پراهميت است كه استاد سخن ، سعدى مى گويد:

تو اول بگو با كيان زيستى *** من آنگه بگويم كه تو كيستى

امـا از يـاران عـلامـه غـروى در تـاريـخ ، صـحـبـتـى بـه اجـمال هم كه شده ديده نمى شود. تنها از يكى دو شخصيت نام برده شده است كه مانيز با نامشان به دفترمان زينت مى بخشيم :

1. بـزرگ عـارف مـعـاصـر،آيـه الله مـيـرزا جـواد آقـا مـلكـى تـبـريـزى (22)

2.ميرزا على اصغر ملكى تبريزى ،

3. ميرزا حبيب ملكى تبريزى .

مـيـرزا عـلى اصـغـر و مـيـرزا حـبيب ، دو برادر و پسر عموهاى ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى بـودنـد و علامه غروى با هر سه بزرگوار رفت و آمد، داشت اما بيش از همه با ميرزا على اصـغـر مـلكـى مـانـوس بـود. با ايشان از ديرباز آشنا بود. هر دو تاجر زاده بودند و از دوران طـلبـگى تا آخر عمر با هم بودند و ميرزا على اصغر ملكى تبريزى دوست ديرينه عـلامـه غـروى شـمـرده مـى شـد. (23) رفـاقـت و مـصـاحـبـت بـا عـارف واصـل ، مـيـرزا جـواد آقـا ملكى هم از دير باز بر قرار بود.علامه غروى و آيه الله ميرزا جـواد مـلكـى ، هـر دو از شـاگـردان حـاج آقـا رضـا هـمـدانـى بـودنـد و تـا سال 1320 ق .كه ميرزا جواد آقا از نجف به ايران برگشت ، با هم مانوس و همدم بودند، حتى پس از آن نيز توسط نامه از حال همديگر با خبر و مستحضر مى شدند. (24)

4. فقيه اصولى ، ميرزا محمد حسين نائينى (1277-1355)ق :

ميرزاى نائينى و غروى اصفهانى ارتباط تنگاتنگى باهم داشتند و در مواقع دشوار يار و يـاور يكديگر بودند. حضرت آيه الله حسينى همدانى - دام ظله الشريف - در اين خصوص مى گويند :

در آن تنگناهاى اقتصادى ، مرحوم آيه الله نائينى و مرحوم آيه الله شيخ محمد حسين غروى اصـفـهـانـى ، بـا يـك صـميميت خاصى به همديگر كمك مى كردند و رابطه بسيار خوب و عالى داشتند.(25)

5. آيه الله سيد احمد كربلايى تهرانى (متوفى 1332ق ):

همان عارف نامدار كه در اثر راز و نيازهاى عاشقانه و عبادتهاى خالصانه ، از عالم ماده و تن رسته و به حضرت دوست پيوسته بود و هر كس او را مى ديد، بى اختيار زير را به ياد مى آورد و ترنم مى كرد:

رسـد آدمـى بـه جـايـى كـه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت

علامه غروى در ياد كردى از او فرموده است :

من احدى را مانند آقا سيد احمد حائرى طهرانى متبحر در فقه نديدم . (26)

گـذشـتـه از اسـاتـيـد و يـاران و دوسـتـانـى كـه از آنـهـا نـام بـرده شـده ، آيه الله سيد ابـوالحـسـن اصـفـهانى و ضياالدين عراقى (اراكى ) هم از بزرگان هم عصر علامه غروى بودند و نابغه نجف به نوعى با آنها در ارتباط بود .

و نـاگـفـتـه نـمـانـد كـه در انـقـلاب مشروطيت هم اين نابغه نخجوانى در صف انقلابيون و مـشـروطـه خـواهـان و در كـنـار اسـتـادش ‍ آخوند خراسانى و دوست ديرين و صديقش ميرزاى نـائيـنـى از انقلاب حمايت مى كرد. حتى برخى از تراجم نويسان معاصر از تبعيد شدن او از نجف به قم ، سخن گفته اند و نوشته اند:

در سـال 1341ق بـه اتـفـاق مراجع ، تبعيد به ايران و قم و پس از چند ماه مراجعت و باز به اتفاق مرحوم حاج ميرزا مهدى كفايى براى معاودت مراجع به قم آمده و با معيت آنان به نجف وارد شد.(27)

از سوره هاى وصال

اجـازه نـامـه مفصل و مشروحى در دست است كه او شخصيت علمى و چشمگير علامه غروى حكايت مى كند و نشانگر آن است كه او بسيار بيشتر از آنچه تصور مى شود، در ميان دانشمندان و انديشمندان بزرگ حوزوى شناخته شده بود. اين اجازه نامه روايتى توسط آيه الله سيد حسن صدر عاملى ، نويسنده كتاب پر مايه تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام نوشته شده است و ما تنها قسمتهايى از آن را برگزيده و ترجمه آن را در اين جا مى آوريم :

بسم الله الرحمن الرحيم

حـمـد و سـپـاس خـدا را كـه بـه مـا اجـازه داد تـا سخن از نعمتهايش گوييم و روايت از آثار عـدل و حكمتش به ميان آريم و دليلهاى روشن و صحيح دانش و توانايى اش را به ما الهام كـرد .و سـلام و درود از پـروردگـار آسـمـانـهـا و بهترين آفريدگانش ، ختم كنند راويان آسمانى ، حضرت محمد و آل هدايتگرش باد، و رحمت و رضوان الهى بر دانشمندان شريعت و بزرگمردان شيعه ارزانى بادا،همانان كه حاملان اخبار و ناقلان آثار امامان هدايت (عليه السـلام ) بـودنـد، آثـارى كـه هـم ايـشـان نـسـل در نسل از جدشان رسول راستيها و پيام آور امين پاكيها روايت كرده اند .

امـا بـعد، به راستى كه علماى گذشته در هر عصر و روز گارى براى اجازه دادن و اجازه خواستن عنايتى ويژه داشتند وبه اين كار اهتمام زياد مى ورزيدند، حتى براى كسب اجازه اى حاضر بودند راههاى پر پرتگاه و مهلكه خيز را پشت سر بگذارند تا در عموم (راويان حـديـث مـا)كـه در تـوقـيـع مـبـارك از طـرف مـولا امـام مـهـدى وارد شـده اسـت ، داخـل شـونـد،زيرا كسى كه به او اجازه داده مى شود، با آن اجازه روايتگرى مى گردد كه با اتصال اسناد به روايتگر ديگرى كه براى او روايت مى كند مى پيوندد، در حالى كه با نبودن اجازه نمى توانست راوى گردد.....

درسـت بـراى هـمـيـن فـايـده بـسـيار بزرگ بود كه شخصيت بزرگى چون فقيه و علامه مجتهد، حجه الاسلام شيخ محمد حسين اصفهانى غروى دوست دارد كه به فوز فضيلتى كه در شـركـت جـسـتـن در ايـن نـظـم اسـت نـايـل شـود، تـا بـه سـلسـله اهـل عـصمت بپيوندد .وى كه خداى جلال و جليل در شرفش بيفزايد - در نامه اى كه برايم نوشت همان را خواستار شده و من با همه راههايى كه در روايت دارم و با همه آنچه كه در آن مـدخـليـتـى بـراى روايـت اسـت ، بـه او اجـازه مـى دهـم تـا از هـر چه روايتش جايز است ، از معقول و منقول گرفته تا فروع و اصول و فقه و حديث و تفسير روايت كند...

آيـه الله صـدر پـس از آنچه مشايخ و اساتيدش را در روايت ، يكى پس از ديگرى نام مى بـرد و چـنـديـن طـريـق بـه هـم پـيوسته را كه همگى به امامان معصوم (عليه السلام ) مى رسند،بر مى شمارد،در ادامه مى افزايد:

شيخ محمد حسين - سلمه الله تعالى - مجاز است از من و از همه اساتيد و مشايخ روايتى من - كه نامشان را در بالا بر شمردم - روايت كند، با همان راههاى ياد شده اى كه همگى به آن سـه مـحـمـد نـخـسـتـين ، يعنى نويسندگان كتب اربعه مى رسند و ايشان هم با همان طريقه هـايـى كـه در جاى خود نوشته شده ، سلسله وار تا به امامان معصوم مى پيوندند. همچنين ايـشـان - دام توفيقه - مجازند از من همه كتابها و آثار مرا- كه به بيشتر از هشتاد اثر در علوى دينى مى رسند - روايت كنند. اميدوارم مرا در اوقات دعاها و مناجاتهاى خودت با دعا ياد كنى .

اين اجازه نامه را در عصر روز چهارشنبه ، هيجدهم شعبان برايت نوشتم ، يعنى همان روزى كـه نـامـه شـريـف تـو بـه دسـتـم رسـيـد .بـراى ايـن كـه فـرمـايـش شـريـف تـو را امتثال كرده باشيم ، در اولين فرصت و با تسريع ، اين اجازه نامه را نوشتم ، اميد كه از فيض دعايت محروم نباشم .

سال 1347 ق - الاحقر:حسن صدرالدين الموسوى (28)

نابغه اصفهانى علامه از آيه الله صدر كاظمى ، از بزرگان ديگرى نيز اجازه روايتى داشته است ، از جمله :

1.ميرزامحمد باقر اصطهباناتى شيرازى ،

2.شيخ احمد شيرازى شانه ساز،

3.شيخ الشريعه اصفهانى ،

4.حـاج مـيـرزا حـسـيـن نـورى طـبـرسـى ، مـعـروف بـه مـحـدث نـورى ، صـاحـب مـسـتـدرك الوسائل (29)