جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
جلد ۷

دكتر محمود مهدوى دامغانى

- ۱۸ -


(119): غيرة المراءة كفر، و غيرة الرجل ايمان
غيرت زن ، كافرى است و غيرت مرد، ايمان .
مرجع شناختى درستى اين سخن عقل است ، و چون مرد عاقل تر و خوددارتر است ، غيرت و رشك بردن او به جا و بر او واجب است زيرا نهى از منكر واجب است و انجام دادن امور واجب از ايمان شمرده مى شود. چون زن كم عقل و كم صبرتر است و رشگ و غيرت او بر گمان نادرست و خيال باطل است و چون به جاو به موقع انجام نمى شود قبيح است . على عليه السلام از لحاظ اشتراك قبح ميان آن و كفر آن را كفر نام نهاده است . وانگهى رشك و غيرت زن را به انجام دادن كارهايى از قبيل سحر و جادو وامى دارد كه به راستى كفر است و در حديث مرفوع آمده است كه سحر و جادو كفر است و دلتنگى و اضطراب زن را وادار مى كند كه خشمگين شود و دشنام دهد و الفاظى را به زبان آورد كه بدون ترديد كفر است .
(120): لا نسبن الاسلام لم ينسبها احد قبلى الاسلام هو التسليم ، و التسليم هواليقين ، و اليقين هو التصديق ، و التصديق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هوالعمل (402)
اسلام را چنان وصف كنم كه كسى پيش از من چنان وصف نكرده است ، اسلام گردن نهادن يقين داشتن است ، و يقين داشتن راست انگاشتن است ، و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن است و بر خود لازم ساختن ، انجام دادن است و انجام دادن ، به كار نيك پرداختن است .
خلاصه اين سخن مقتضى درست بودن اعتقاد ياران معتزلى ماست كه اسلام و ايمان يكى است و عمل كردن هم داخل در همين مضمون است و مگر نمى بينى كه هر جمله را قايم مقام جمله ديگر قرار داده است مثل اينكه بگويى ليث همان شير درنده است و شير همان جانور درنده و جانور درنده همان ابوالحارث است كه شبهه اى باقى نمى ماند در اينكه ليث همان ابوالحارث است ، بدين معنى كه اين جملات مترادف و مساوى يكديگرند و چون جمله نخست اسلام و جمله آخر عمل است ، دليل بر آن است كه عمل كردن به احكام ، حقيقت مسلمانى است ، و ياران معتزلى ما همين را مى گويند كه كسى كه احكام واجب و عمل به آن را ترك مى كند، مسلمان ناميده نمى شود. اگر بگويى بر فرض كه كلام على دلالت بر آنچه تو مى گويى داشته باشد چه دليل دارد كه اسلام همان ايمان باشد؟
مى گويم : هنگامى كه چنين استدلال فرمايد كه اسلام همان عمل كردن به احكام است ، واجب مى آيد كه ايمان همان اسلام باشد، و هر كس بگويد عمل داخل در اسلام است ، در واقع گفته است همان ايمان است . و اين ادعا كه عمل داخل در اسلام باشد و اسلام ايمان نباشد سخنى است كه هيچ كس نگفته است و اجماع بر بطلان اين سخن است ...
(121): عجبت للبخيل يستعجل الفقر الذى منه هرب ، و يقوته الغنى الذى اياه طلب، فيعيش فى الدنيا عيش ‍ الفقراء، و يحاسب فى الاخرة حساب الاغنياء و عجبت للمتكبر الذىكان بالامس نطفة ، و يكون غدا جيفة ، و عجبت لمن شك فى الله و هو يرى خلق الله و عجبتلمن نسى الموت و هو يرى من يموت و عجبت لمن انكر النشاءة الاخرى و هو يرى النشاءةالاولى ، و عجبت لعامر دار الفناء و تارك دار البقاء (403)
در شگفتم از بخيل ، فقرى را كه از آن مى گريزد با شتاب براى خود فراهم مى آورد و توانگرى را كه در جستجوى آن است از دست مى دهد، در دنيا همچون درويشان زندگى مى كند و در آخرت چون توانگران حساب پس مى دهد، و در شگفتم از متكبرى كه ديروز نطفه بود و فردا مردار است ، و در شگفتم از كسى كه آفريده هاى خدا را مى بيند و در خدا شك مى كند. و در شگفتم از كسى كه كسانى را كه مى ميرند مى بيند و مرگ را فراموش مى كند. و در شگفتم از كسى كه كسانى را كه مى ميرند و مى بيند و مرگ را فراموش مى كند، و در شگفتم از كسى كه زنده شدن آن جهانى را نمى پذيرد و زنده شدن نخستين را مى بيند، و در شگفتم از كسى كه خانه ناپايدار را آباد مى كند و خانه جاودان را رها مى سازد.
عربى صحرانشين گفته است : روزى فراخ و گسترده براى كسى كه از آن استفاده نمى كند همچون خوراكى است كه بر گورى نهاده باشند.
حكيمى مردى توانگر را ديد كه فقط نان و نمك مى خورد، پرسيد: چرا چنين مى كنى ؟ گفت : از فقر بيم دارم . گفت : با اين رفتار فقر را شتابان دريافته اى .
در مورد كبر و غرور در مباحث گذشته به اندازه كفايت توضيح داده شد.
(122): من قصر فى العمل ابتلى بالهم 
هر كه در كار كوتاهى كند، گرفتار اندوه شود.
(123): لا حاجة لله فى من ليس الله فى ماله و نفسه نصيب  
خدا را به كسى كه در مال و جانش بهره اى براى خدا وجود ندارد، نيازى نيست .
(124): توقوا البرد فى اوله ، و تلقوه فى آخره ؛ فانهيفعل فى الابدان كفعله فى الاشجار، اوله يحرق ، و آخره يورق (404)
در آغاز سرما خود را از آن نگه داريد و در پايانش بدان روى كنيد كه سرما با بدنها همان كار را مى كند كه با درختان ، آغازش مى سوزاند و پايانش برگ مى روياند.
اين موضوع مساءله طبيعى است كه حكيمان هم گفته اند كه تاءثير پاييز در زكام و ايجاد سرفه و ديگر بيماريها بيشتر از تاءثير بهار است با اينكه هر دو، فصل اعتدال هواست و پاسخ داده اند كه سرماى پاييز، ناگهان آدمى را كه معتاد به گرماى تابستان بوده است فرا مى گيرد و چنان است كه شخصى از جاى گرمى وارد خيمه اى سرد شود.
(125): عظم الخالق عندك يصغر المخلوق فى عينيك  
بزرگى آفريدگار در نظرت ، مخلوق را در ديدگانت خرد مى نمايد.
(126): و قال عليه السلام : و قدر جمع من صفين فاشرف على القبوربظاهرالكوفة
يا اهل الديار الموحشه ، و المحال الفقره ، والقبور المظلمه ، يا اهل التربة ، يا اهل الغربه ، يا اهل الوحدة ، يا اهل الوحشه ، انتم لنا فرط سابق ، و نحن لكم تبع لا حق ، اما الدور فقد سكنت ، و اما الازواج فقد نكحت ، و اما الاموال فقد قسمت ، هذا خبر ما عندنا، فما خبر ما عندكم ؟
ثم التفت الى اصحابه فقال :
اما والله لو اذن لهم فى الكلام ، لا خبروكم ان خيرالزاد التقوى
(405)
هنگامى كه از صفين باز مى گشت به گورهاى برون كوفه نگريست و چنين فرمود:
اى آرميدگان خانه هاى هراسناك و جاهاى خالى مانده و گورهاى تاريك . اى خفتگان در خاك ، اى بى كسان ، اى تنهايان . اى وحشت زدگان ، شما پيش از ما رفتيد و ما پى شماييم و به شما ملحق شوندگانيم ، اما خانه ها، ديگران در آنها ساكن شدند، اما همسران ، با آنان ازدواج شد، اما اموال پخش شد، اين خبر پيش ماست ، خبرى كه پيش شماست چيست ؟
سپس به ياران خود نگريست و فرمود: به خدا سوگند اگر اجازه سخن دادن به ايشان داده شود مى گويند بهترين توشه ها پرهيزگارى است .
ابن ابى الحديد پس از شرح پاره اى از لغات مى گويد: در مورد گور و سخن گفتن با آن و حديث مردگان و امور وابسته به آنان ، اخبار بسيارى كه برون از شمار است رسيده است . از جمله در سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوذر رضى الله عنه چنين آمده است :
به زيارت گورستان برو تا آخرت را به ياد آرى و شب به زيارت گورستان مرو، مردگان را غسل بده تا دلت بجنبد كه پيكر بى جان ، موعظتى بليغ است و بر مردگان نماز بگزار كه اين كار تو را اندوهگين مى سازد و اندوهگين در سايه خداوند است .
امام حسن صلى الله عليه و آله فرموده است : دوستى صالح از ما مرد، چون او را به خاك سپرديم بر گور او پارچه اى كشيديم . صلة بن اشيم (406) گوشه آن پارچه را بلند كرد و با صداى بلند چنين گفت : اگر از عذاب گور رهايى يابى ، از بلاى بزرگ رها خواهى شد وگرنه گمان نبرمت كه رستگار باشى .
مكحول (407) هرگاه جنازه اى مى ديد مى گفت : برو كه ما هم از پى آيندگانيم .
در حديث است كه گور نخستين منزل از منازل آخرت است ، هر كس از آن رها شود، كارها پس از آن آسان است و هر كس از آن رهايى نيابد، كارهاى پس از آن دشوارتر است .
(127): و قال عليه السلام و قد سمع رجلا يذم الدنيا: ايها الذام للدنيا، المغتربغرورها... (408)
و چون شنيد مردى دنيا را نكوهش مى كند، فرمود: اى نكوهش كننده جهان و شيفته به نيرنگ آن ...
در اين سخن كه خود خطبه اى است مختصر و مى توان براى اطلاع از متن و ترجمه آن به نهج البلاغه همراه با ترجمه استاد دكتر شهيدى و چاپهاى ديگر مراجعه كرد، ابن ابى الحديد مى گويد: اين سخن كه تمام آن در ستايش دنياست ، نشان دهنده قدرت على عليه السلام در بيان معانى موردنظر خويش است زيرا سخن آن حضرت همه در نكوهش دنياست و اينك آن را مى ستايد و در اين مورد هم درست فرموده است . از پيامبر صلى الله عليه و آله هم سخنى نقل شده است كه ستايش دنيا يا شبيه به ستايش است و آن اين گفتار آن حضرت است كه دنيا شيرين و سرسبز است هر كس آن را آن چنان كه شايسته است بگيرد براى او در آن بركت داده مى شود.
و از سخنان منسوب به اميرالمؤ منين عليه السلام يكى هم اين است كه مردم فرزندان دنيايند و نبايد شخص را در دوستى مادرش نكوهش كرد.
محمد بن وهب حميرى (409) همين سخن را گرفته و چنين سروده است :
ما فرزندان دنياييم كه براى غير آن آفريده شده ايم و تو از هر چيزى باشى آن چيز دوست داشتنى است .
(128): ان لله ملكا ينادى فى كل يوم : لدوا للموت ، واجمعو للفناء، وابنواللخراب (410)
خدا را فرشته اى است كه هر روز ندا مى دهد، بزاييد براى مردن و فراهم آوريد براى نابودى و بسازيد براى ويرانى .
ابن ابى الحديد مى گويد: اين حرف لام كه در كلمات موت و فنا و خراب آمده است در اصطلاح لام عاقبت نام دارد و نظير اين گفتار خداوند متعال است كه مى فرمايد: فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا (411) پس ‍ خاندان فرعون او موسى را برگرفتند تا براى آنان دشمن و مايه اندوه باشد.، كه خاندان فرعون به اين منظور او را برنداشتند بلكه فرجام آن چنان شد كه مايه دشمنى و اندوه گرديد. نظير ديگرش اين كلام است : فلموت ما تلدالوالدة ، آنچه مادر مى زايد سرانجام براى مرگ است . نظير ديگرش اين گفتار خداوند است كه مى فرمايد: و لقد ذراءنا لجنهم (412) كه منظور اين نيست براى جهنم آنان را آفريده باشد بلكه آنان را آفريده است ولى انجام دادن كار ايشان چنان شده است كه به جهنم درافتاده اند، و بدين گونه پاسخ بسيارى از آيات متشابه كه مورد استناد جريان است ، داده مى شود. خلاصه مقصد و فحواى اين سخن هشدار به اين معناست كه دنيا خانه ناپايدار و محل رنج است نه خانه پايدار و سلامت ، و اينكه فرزند مى ميرد و خانه ها ويران مى شود و اموالى كه اندوخته مى گردد، نابود خواهد شد.
(129): الدنيا دار ممر، لا دار مقر، و الناس فيها رجلان :رجل باع نفسه فاوبقها و رجل اتباع نفسه فاعتقها (413)
دنيا سراى گذشتن است نه قرارگاه و مردم در آن دوگونه اند: يكى آنكه خود را فروخت و به هلاك انداخت ، ديگرى كه خود را خريد و آزاد ساخت .
عمر بن عبدالعزيز روزى به همنشينان خود گفت : به من خبر دهيد احمق تر مردمان كيست ؟ گفتند: مردى كه آخرت خويش را به دنياى خود بفروشد. گفت : آيا به شما خبر دهم كه احمق تر از او كيست ؟ گفتند: آرى ، گفت مردى كه آخرت خود را به دنياى ديگرى بفروشد.
مى گويم ابن ابى الحديد ممكن است كسى بگويد اين دومى هم آخرت را به دنياى خويش فروخته است زيرا اگر براى او لذتى نمى بود، آخرت خود را به دنياى ديگرى نمى فروخت و هنگامى كه براى او در اين كار لذتى باشد، در اين صورت آخرت خود را به دنياى خود فروخته است كه دنياى ديگرى مايه لذتش ‍ بوده است .
(130): لا يكون الصديق صديقا حتى يحفظ اخاه فى ثلاث : فى نكبته ، و غيبته ، ووفاته (414)
دوست ، دوست نخواهد بود مگر برادر خود را در سه چيز بپايد: هنگام گرفتارى و در غيبت او و هنگام مرگ او.
پيش از اين ، سخن درباره دوست و دوستى گذشت ، اما در مورد گرفتارى و پاييدن دوست در آن مورد گفته شده است كه زندانها گور زندگان و مايه سرزنش ‍ دشمنان و آزمودن دوستان است . در مورد حفظ دوستى در غيبت ، شاعر چنين سروده است :
هرگاه دوستى جوانمرد، در حضور پسنديده و نيكو باشد بايد به هنگام دورى آن را دو برابر گرداند. در مورد مرگ هم شاعر گفته است : اينك كه خاك ميان من و او حايل شده است از او آزرم مى دارم ، همان گونه كه هنگامى كه مرا مى ديد از او آزرم مى داشتم .
(131): من اعطى اربعا لم يحرم : من اعطى الدعاء لم يحرم الاجابة ، و من اعطىالتوبه لم يحرم القبول ، و من اعطى الاستغفار لم يحرم المغفره ، و من اعطى الشكر لميحرم الزيادة (415)
به هر كس چهار چيز داده شد، از چهار چيز محروم نگشت : آن را كه دعا دادند از اجابت محروم نشد، و آن كس را كه آمرزش خواهى دادند از آمرزش ‍ محروم نماند، و آن را كه توبه روزى كردند از قبول محروم نماند، و آن كس را كه سپاسگزارى دادند از فزوده گشتن محروم نماند.
سيدرضى كه خدايش رحمت فرمايد مى گويد: تصديق اين مطلب در كتاب خداوند متعال آمده و در مورد دعا چنين فرموده است ادعونى استجب لكم (416)، مرا بخوانيد تا براى شما اجابت كنم . و درباره آمرزش خواهى فرموده است و من يعمل سوءاء او يظلم نفسه ثم يستغفرالله يجدالله غفورا رحيما (417)، آن كه كارى زشت يا بر خود ستم كند و سپس ‍ از خدا آمرزش بخواهد، خداوند را بخشنده و مهربان خواهد يافت .، و درباره شكر و سپاسگزارى فرموده است لئن شكرتم لا زيدنكم (418)، اگر سپاس كنيد هر آينه براى شما مى افزايم .، و در مورد توبه فرموده است انما التوبة على الله للذين يعلمون السوء بجهاله ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما (419)، همانا بازگشت به خدا براى كسانى است كه به نادانى كار زشت مى كنند و سپس به زودى باز مى گردند، خداوند توبه آنان را مى پذيرد و خداوند دانا و حكيم است . در برخى از روايات چنين آمده است كه اين استنباط سيدرضى كه خدايش بيامرزد از اين آيات در خود متن سخن اميرالمؤ منين عليه السلام بوده است .
درباره هر يك از اين چهار مورد پيش از اين به تفصيل اين سخن گفته شد.
(132): الصلاة قربان كلى تقى ، والحج جهادكل ضعيف ، و لكل شى ء، زكاة ، و زكاة البدن الصيام ، و جهاد المراة حسنالتبعل (420)
نماز نزديكى جستن هر پرهيزگار است و حج ، جهاد هر ناتوان ، و هر چيز را زكاتى است و زكات بدن ، روزه است و جهاد زن ، خوب زندگى كردن است با شوهر.
پيش از اين درباره نماز و حج و روزه به تفصيل سخن گفته شد، اما اينكه جهاد زن خوب زندگى كردن با شوهر است ، معناى آن حسن معاشرت با شوهر و حفظ مال و آبروى او و اطاعت از دستورهاى او و ترك رشك بردن است كه رشك بردن دروازه طلاق است .
ابن ابى الحديد سپس سفارشهايى را كه در اين مورد شده آورده است كه نمونه را به ترجمه يكى دو مورد بسنده مى شود.
زنى از زنان عرب دختر خويش را در شب زفاف چنين سفارش كرد: اگر قرار بود سفارش كردن را به سبب حسن ادب و والاتبارى رها كنم براى تو رها مى كردم ولى سفارش موجب تذكر غافل و كمك براى عاقل است .
تو اينك خانه اى را كه در آن متولد شده اى و لانه اى را كه در آن پرورش يافته اى ، ترك مى كنى و به خانه اى مى روى كه نمى شناسى و با همنشينى مى نشينى كه پيش ‍ از اين با او انس داشته اى ، براى او چون كنيزى باش تا او براى تو چون برده باشد و اين ده خصلت را از من بپذير و بر آن مواظب باش .
نخست و دوم اينكه با قناعت ، مصاحبت پسنديده و در معاشرت ، شنوايى و فرمانبردارى پيشه سازى كه در مصاحبت پسنديده آسايش دل و در معاشرت نيكو خرسندى خداوند نهفته است .
سوم و چهارم مواظبت بر هر جا كه چشم او مى افتد و بينى او رايحه اى را استشمام مى كند، نبايد چشم او بر چيز زشتى از تو افتد و نبايد بينى او بوى بد احساس كند و بدان كه سرمه بهترين چيز آرايش است و اگر عطر نيابى ، آب خود بهترين عطر موجود است .
پنجم و ششم حفظ مال شوهر و پاس داشتن حرمت و عيال و بستگان اوست ، بدان كه اصل عمده در حفظ مال با اقتصاد هزينه كردن است و اصل عمده پاسدارى حرمت ، تدبير نيكوست .
هفتم و هشتم مواظبت به هنگام غذاى او و رعايت سكون و آرامش به هنگام خواب اوست كه سوز گرسنگى مايه التهاب و بدخوابى مايه خشم است .
نهم و دهم اينكه رازى از او فاش نسازى و از فرمانش سرپيچى نكنى كه اگر رازش را فاش سازى از مكرش در امان نيستى و اگر خلاف فرمانش رفتار كنى ، سينه اش را به كينه مى اندازى .
ابوعمرو بن العلاء مى گويد: ضرار بن عمرو ضبى دختر خود را به همسرى معبد بن زرارة داد و چون او را به خانه شوهر فرستاد گفت : دختركم در مورد فزون بودن از اندازه دو چيز خوددار باش ، همبسترى و سخن .
(133): استنزلوا الرزق بالصدقة (421) 
روزى را با دادن صدقه فرو آريد.
در حديث مرفوع كه گفته اند سندش به عثمان مى رسد، آمده است : با پرداخت صدقه با خداوند بازرگانى كنيد تا سود بريد.
و گفته شده است : صدقه دادن كابين بهشت است .
و در حديث مرفوع آمده است : هيچ بنده اى نيكو صدقه نمى پردازد مگر اينكه خداوند نسبت به بازماندگانش نيكو مواظبت خواهد فرمود.، و از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت است كه هر مسلمانى كه بر مسلمانى جامه بپوشاند تا آن گاه كه از آن جامه رقعه اى باقى باشد، در امان خدا خواهد بود.
عمر بن عبدالعزيز گفته است : نماز تو را به نيمى از راه مى رساند و روزه تو را به دروازه بارگاه مى رساند و صدقه تو را به پيشگاهش وارد مى كند.
(134): من ايقن بالخلف جاد بالعطية (422) 
هر كه به عوض يقين كند در بخشش جوانمردى مى كند.
اين سخن حق است ، زيرا كسى كه به عوض يقين نداشته باشد از درويشى مى ترسد و در بخشش بخل مى ورزد و مى داند اگر همچنان ببخشد مال او از ميان مى رود و به سبب آن خود نيازمند مردم مى شود. ولى آن كس كه به عوض يقين دارد، مى داند كه جود مايه شرف است و شخص بخشنده در نظر مردم ستوده است و بدين گونه انگيزه براى بخشش مى يابد و چيزى او را از آن باز نمى دارد كه مى داند ماده آن هميشگى و پيوسته است و انگيزه بازدارنده ندارد و در بخشش ‍ گشاده دستى و جوانمردى مى كند.
(135): تنزل المعونه على قدر المؤ نة 
يارى روزى به اندازه هزينه نازل مى شود.
در حديث مرفوع آمده است : هر كس گشايش دهد بر او گشايش داده مى شود و هر چه عيال روزى خوران فزون شوند، روزى فزون تر مى شود.
يكى از توانگران كه براى گروهى از درويشان مقررى تعيين كرده بود و همه ساله به آنان مى پرداخت ، آن را بسيار دانست و به دبير خويش گفت نپردازد. به خواب چنان ديد كه اموال و خواسته بسيارى در خانه اوست كه گروهى آن را از زمين به آسمان مى برند و او بى تابى مى كند و مى گويد: پروردگارا اين روزى من است ، روزى من ! به او گفته شد: اينها را به تو داده بوديم كه همان گونه مصرف كنى و چون آن را قطع كردى ، از تو برداشتيم و براى ديگرى قرار داديم . چون شب را به صبح آورد، دبير خود را فرمان داد كه همه آن مقرريها را همچنان كه مى پرداخته ، بپردازد.
(136): ما عال امرو اقتصد 
آن كس كه ميانه روى كند، درويش نشود.
(137): قلة العيال احد اليسارين 
اندكى نان خور عيال يكى از دو توانگرى است .
(138): التودد نصف العقل 
دوستى و مهرورزى نيمى از خرد است .
(139): الهم نصف الهرم 
اندوه خوردن ، نيم پيرى است . (423)
(140): ينزل الصبر على قدر المصيبة ، و من ضرب يده على فخذه عند مصيبة حبطاجره
شكيبايى به اندازه مصيبت برود فرود آيد و آن كس كه به هنگام مصيبت دست بر رانش زند، مزدش نابود شود.
درباره شكيبايى سخن به تفصيل گفته شد.
از سخنان اميرالمؤ منين عليه السلام است كه به هنگام تسليت دادن مى فرموده است : بر شما باد به شكيبايى كه دورانديش به آن دست مى يازد و بى تاب هم سرانجام آن را مى پذيرد.
ابوخراش هذلى در مصيبت برادر خود عروه چنين سروده است :
معشوقه مى گويد پس از مرگ عروه هم او را سرگرم لهو مى بينم و حال آنكه اگر بدانى اين سوگى بزرگ است ، مپندار كه من عهد عروه را به فراموشى سپرده ام ولى اى اميمه شكيبايى من پسنديده است .
(141): كم من صائم ليس له من صيامه الاجواع والظلماء، و كم من قائم ليس له منقيامه الا السهر والعنا، حبذا نوم الا كياس و افطارهم ! (424)
بسا روزه دار كه او را از روزه اش جز گرسنگى و تشنگى بهره اى نيست و بسا نمازشب گزارى كه براى او جز شب زنده دارى و رنج نيست ، خوشا خواب زيركان و روزه گشادن ايشان .
منظور از زيركان در اين جا عالمان عارف اند كه عبادت ايشان مطابق با عقيده صحيح آنان است و عبادت ايشان شاخه اى است كه به تنه و ريشه پايدار بستگى دارد و كسانى كه نسبت به خداى متعال جاهل اند آن چنان نيستند و چون خدا را نمى شناسند و عبادت ايشان متوجه او نيست ، پذيرفته نمى شود. به همين سبب عبادت مسيحيان و يهوديان تباه است و اين سخن خداوند متعال هم درباره ايشان نازل شده است عاملة ناصبة ، تصلى نارا حامية (425)، عمل كنندگان رنج كشيده كه به آتش بسيار سوزان وارد شوند.
(142): سوسوا ايمانكم بالصدقه ، و حصنوا اموالكم بالزكاة ، و ادفعوا امواجالبلاء بالدعاء
ايمان خود را با صدقه نگه داريد و اموال خود را با زكات حفظ كنيد و امواج بلا را با دعا از خود برانيد.
(143): و من كلام له عليه السلام لكميل بن زياد النخعى : (426)قال كميل بن زياد: اخذ بيدى اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام فاخرجنى الىالجبان ، فلما اصحر تنفس الصعداء ثم قال :
يا كميل بن زياد، ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها، فاحفظ عنى ما اقول لك الناس ثلاث ، فعالم ربانى و متعلم على سبيل نجاة و همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح ...
و از سخنان آن حضرت است به كميل بن زياد نخعى : (427)
كميل بن زياد گويد: اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد و چون به صحرا رسيد نخست آهى دراز كشيد و سپس ‍ فرمود: اى كميل بن زياد! اين دلها باردانهايى است كه بهترين آنها فراگيرترين آنهاست ، بنابراين آنچه را به تو مى گويم از من به خاطر بسپار. مردم سه گونه اند، داناى خداشناس ، و آموزنده اى كه در راه رستگارى كوشاست ، و ديگران كه چون پشه اند و فرومايگانى رونده به چپ و راست كه از هر بانگى پيروى كننده اند و با هر باد به سوى آن گرايش پيدا مى كنند... (428)
ابن ابى الحديد پس از توضيح يكى دو لغت چنين آورده است :
اين گفتار آن حضرت كه فرموده است : مردم سه گونه اند قسمتى صحيح است زيرا بشر به اعتبار امور الهى يا عالم به حقيقت است و خداى متعال را مى شناسد، يا در آن راه گام برمى دارد و در زمره كسانى است كه به سوى خدا سفر مى كند و با آمرزش ديدن و استفاده از علم و عالم به جستجوى خداوند است ، يا آنكه نه آن است و نه اين و عامى و فرومايه اى است كه خداوند به او توجه و اعتنايى نمى فرمايد، و على عليه السلام درست فرموده است كه اين گروه همچون پشه اند و از پى هر بانگى مى روند، مگر نمى بينى كه ايشان با گمانى سست و پندارى نادرست از تقليد از شخصى به تقليد از ديگرى مى پردازند.
سپس على عليه السلام به اهميت علم و برترى دادن آن به مال پرداخته و فرموده است :
علم تو را پاسدارى مى كند و حال آنكه مال را تو پاسدارى مى كنى و اين يكى از جهات تفضيل علم بر مال است . آن گاه دليل ديگرى را بيان كرده و فرموده است : مال با انفاق كاسته مى شود و علم با انفاق كاسته نمى شود بلكه فزونى مى يابد و اين بدان سبب است كه آموزش دادن و ريختن براى شاگردان موجب فزونى استعداد معلم مى شود و علومى كه براى شاگردان بيان مى كند در آن استقرار بيشتر مى يابد و موجب رسوخ و پايدارى بيشتر علم در معلم مى شود.
اين كه فرموده است : ساخته و پرداخته مال با زوال زايل مى شود. نكته دقيقى از حكمت است زيرا معمولا اثر و فايده مال در امور جسمانى و لذتهاى شهوانى است همچون زنان و اسبها و ساختمانها و خوراكيها و آشاميدنيها و پوشيدنيها و نظاير آن كه همه اين آثار با زوال مالى يا نيستى صاحب مال از ميان مى رود. مگر نمى بينى هنگامى كه سرمايه از ميان مى رود، صاحب مال مجبور به فروش ساختمانها و اسبها و كنيزكان مى شود و عادت خود را در خوردن خوراكهاى لذيذ و لباسهاى گرانبها رها مى كند. همچنين هرگاه صاحب مال بميرد آثار مال براى او زايل مى شود كه پس از مرگ نه خورنده است و نه آشامنده و نه پوشنده جامه . حال آنكه آثار علم ممكن نيست كه زايل مى شود چه هنگامى كه آدمى در اين جهان است و چه پس از خروج و از دنيا. در دنيا مثلا آن كس كه عالم به وجود خداوند متعال است ، جاهل به آن نمى شود، زيرا نيستى و نابودى علم بديهى از ذهن و لوازم آن پس از حصول آن ، محال است و در اين صورت به راستى آن حضرت درست فرموده است كه ساخته و پرداخته مال با زوال مال از ميان مى رود. مفهوم مخالف آن بدين معنى است كه ساخته و پرداخته علم از ميان نمى رود، زيرا ساخته و پرداخته علم در نفس ناطقه ، لذت عقلى دايمى است كه علت آن دوام دارد يعنى علم در جوهر نفس حاصل مى شود و معشوق نفس است و در زندگى اين جهانى استغراق نفس به تدبير امور بدن و آنچه حواس از امور خارجى به نفس منتقل مى كند آن را از خلوت با معشوق بازمى دارد و ترديد نيست كه هرگاه اسباب كدورت و اشتغال نفس با مرگ بدن از ميان مى رود، نفس در لذت بزرگى قرار مى گيرد و اين است راز گفتار آن حضرت كه فرموده است : ساخته و پرداخته مال با زوال مال از ميان مى رود.
ابن ابى الحديد سپس ضمن رد اشكال كسى كه بگويد چرا اميرالمؤ منين فرموده است : معرفة العلم دين يدان به شناخت علم ، دينى است كه بايد به آن گردن نهاد.
توضيح داده است كه مقصود شناخت شرف و فضل علم است يا آنكه وجوب آمرزش علم و شناخت آن ركنى از اركان دين و واجب است آن چنان كه خداوند سبحان فرموده است : همانا و جز اين نيست كه از ميان بندگان خدا عالمان از خداوند بيم و خشيت دارند. (429) سپس فرموده است : و عالمان براى پس از مرگ نام نيك مى اندوزند.
اميرالمؤ منين عليه السلام از جهتى ديگر فضيلت علم را بر مال مورد بحث قرار داده و فرموده است : علم فرمانروا و مال فرمانبردار است . و اين بدان سبب است كه علم تو موجب تشخيص تو در چگونگى رفتار با مال است كه آيا آن را هزينه يا اندوخته كنى و اين علم است كه انگيزه مصرف مال در مورد مصلحت است و بازدارنده از هزينه كردن آن در موارد زيان بخش و به هر حال علم يا چيزى كه نظير آن است چون اعتقاد و گمان در مورد مصرف يا عدم مصرف مال ، حاكم و فرمانده است و مال حاكم نيست بلكه محكوم شده است آن گاه فرموده است : مال اندوزان گرچه به ظاهر زنده اند ولى نابود شده اند. و اين بدان سبب است كه ميان مال اندوخته با سنگى كه زيرزمين باشد، فرقى نيست ، زيرا صاحب آن به هر حال هلاك شده است كه از انفاق آن لذتى نبرده است و آن را در راههايى كه خداوند متعال تعيين فرموده هزينه نكرده است و اين خود هلاك معنوى است كه از هلاك جسمى سخت تر و بزرگتر است .
سپس فرموده است : عالمان تا روزگار پاينده است ، پاينده اند. كه اين سخن را ظاهرى است و باطنى . ظاهرش همان است كه خود در جمله بعد فرموده است : بدنهايشان از دست شده است و نشانهايشان در دلها موجود يعنى آنچه كه از علوم تدوين كرده اند و بدين گونه گويى خود حضور دارند و موجودند. باطن اين سخن به اعتقاد افرادى كه به بقاى نفس ‍ معتقدند، اين است كه آنان به حقيقت و نه به مجاز زنده اند و آثار و نشانه هاى ايشان كنايه و لغز است يعنى ذات آنان در حظيره قدوس موجود است . و اين سخن آن حضرت كه با دست خود اشاره به سينه خويش كرد و گفت اين جا دانشى انباشته است ، به نظر من ابن ابى الحديد اشاره به عرفان و وصول به مقام اشرفى است كه كسى به آن نمى رسد مگر يگانه مهترى از جهان كه خدا را در او رازى نهفته است و او را به حق پيوندى ويژه .
آن گاه فرموده است : كاش براى آن فراگيرانى مى يافتم . ولى چه كسى است كه ياراى فراگير آن را داشته باشد چه كسى است كه ياراى درك آن را داشته باشد.
سپس فرموده است : آرى يافتم ، ولى آنان را به پنج گروه تقسيم فرموده است : نخست گروهى كه اهل رياء و خودنمايى اند، كسانى كه به دين و دانش خودنمايى مى كنند و هدف ايشان دنياست ، آنان ناموس دينى را دام شكار اهداف دنيا قرار مى دهند.
گروه دوم ، گروهى از اهل خير و صلاح اند ولى در امور پيچيده الهى داراى بينش ‍ نيستند و از آشكاركردن راز براى آنان بيم آن مى رود كه به اندك چيزى در دلهايشان شبهه افتد و مقام معرفت ، مقامى سخت و بزرگ است كه فقط مردانى مى توانند در آن پايدار باشند كه با توفيق و عصمت مؤ يد گردند.
گروه سوم ، شخص در جستجوى لذات و طرب مشهور به قضاى شهوت خويش ‍ است كه چنان شخص و گروه شايسته اين مقوله نيستند.
گروه چهارم مردمى كه به گردآورى و مال اندوزى مى پردازند و اموال خود را نه در مورد شهوات خويش و نه در غير آن هزينه نمى كنند، حكم اين گروه چون حكم گروه سوم است . سپس فرموده است : آرى اين چنين دانش با مرگ دانشمندان مى ميرد.
يعنى چون من بميرم دانشى هم كه در سينه من است مى ميرد زيرا كسى را نمى يابم كه آن را به او بسپارم يا به ميراث او قرار دهم . سپس استدراك فرموده و گفته است : آرى ، زمين خالى نمى ماند از كسى كه قائم به حجت خداى متعال است ، و زمان تهى نمى ماند از كسى كه خداوند متعال بر بندگانش سيطره دارد و نگهبان بر ايشان است . اين سخن على عليه السلام گرچه نزديك به تصريح مذهب اماميه است ولى ياران معتزلى ما آن را بر ابدال معنى مى كنند كه همان كسانى هستند كه اخبار نبوى درباره ايشان حاكى از آن است كه در زمين در حال سياحت هستند، برخى از ايشان شناخته شده اند و برخى ناشناخته و آنان نمى ميرند تا آنكه آن راز پوشيده را كه همان عرفان است به گروهى ديگر كه قائم مقام آنان خواهند بود، به وديعت بسپارند.
سپس شمار ايشان را اندك شمرده و فرموده است : مگر آنان چقدر هستند و گفته است كجايند، يعنى جايگاه آنان را مبهم دانسته است و افزوده است : كه آرى آنان شمارى اندك و داراى قدر عظيم هستند و پرتو علم حقيقى بر آنان تافته و كار پوشيده و در پرده براى آنان آشكار گرديده و راحت يقين و آرامش دل و گوارايى علم را احساس كرده اند و آنچه را كه بر مردم نازپرورده دشوار است بر خود نرم و ملايم احساس مى كنند و آهنگ توحيد و از خودراندن شهوتها و زندگى خشن دارند. آنان به آن چيزى كه جاهلان از آن وحشت دارند، انس گرفته اند، يعنى به عزلت و كناره گيرى از مردم و سكوت و خاموشى طولانى و خلوت گزينى و ديگر كارها كه شعار ابدال است .
اميرالمؤ منين عليه السلام درباره آنان گفته است : در دنيا با بدنهايى زندگى مى كنند كه ارواح ايشان آويخته از محل اعلى است ، و اين همان چيزى است كه حكيمان مى گويند كه جانها آويخته به مبادى خود است و هر كس پاكيزه تر باشد، تعلق و آويختگى او به مبداء تمام تر است .
آن گاه فرموده است : آنان خلفاى خداوند در زمين خدا و دعوت كنندگان به دين خدايند. و در اين شبهه اى نيست كه آدمى با وصول به آن درجه شايسته آن است كه خليفه خدا در زمين نام بگيرد و همين معنى گفتار خداوند به فرشتگان است كه فرموده است : من در زمين خليفتى قرار مى دهم . (430) و گفتار ديگر خداوند كه فرموده است :
اوست آن كس كه شما را در زمين خليفه ها قرار داده است .(431)
سپس فرموده است : آه آه به شوق ديدار ايشان . بديهى است كه على عليه السلام از همگان مشتاق تر به ديدار ايشان است كه خود از آن جنس است و علت پيوستگى ، وحدت جنسيت است و هر چيز مشتاق چيزى است كه از همان جنس ‍ و طبيعت است و چون آن حضرت شيخ عارفان و سرور ايشان است ناچار نفس ‍ شريف او مشتاق مشاهده و پيوند با هم جنس است ، هر چند كه هر يك از مردم فروتر از طبقه اويند.
سپس به كميل فرموده است : اگر مى خواهى بازگرد. اين نوع سخن گفتن از لطايف و آداب بسيار پسنديده است كه نفرموده است برگرد كه حكم و فرمان به برگشتن نيست كه در آن نشان برترى بر او باشد و سخن خود را با اگر مى خواهى همراه فرموده است كه كميل را از حالت زور و اجبار به عزت اختيار و خواست خود قرار دهد.
(144): المرء مخبوء تحت لسانه (432) 
مرد پنهان شده زير زبان خود است
ابن ابى الحديد مى گويد: گرچه اين معنى مكرر آمده است ولى اين سخن را نظيرى در ايجاز و دلالت بر معنى نيست و از سخنان كم نظير آن حضرت است . او يكى دو لطيفه هم نقل كرده است كه ترجمه آن خالى از لطف نيست . گويد: مردى به عربى صحرانشين گفت : فكر مى كنى من چگونه خواهم مرد؟ گفت : به خواست خداوند بر دار كشيده مى شوى !
مسلمة بن عبدالملك لشكر را سان مى ديد، از مردى پرسيد نامت چيست ؟ گفت : عبدالله و كلمه عبد را با كسره تلفظ كرد. مسلمه پرسيد پسر كيستى ؟ گفت : پسر عبدالله و كلمه عبد را با فتحه تلفظ كرد. مسلمه فرمان داد او را تازيانه بزنند و آن مرد شروع به گفتن سبحان الله كرد و سبحان را با ضمه تلفظ كرد. مسلمه گفت : رهايش كنيد كه سرشت او با غلط و اشتباه آميخته است و اگر قرار بود اشتباه را رها كند هنگامى كه زير ضربه هاى تازيانه بود، رها مى كرد.
(145): هلك امرؤ لم يعرف قدره (433) 
مردى كه قدر خود را نشناخت هلاك شد.
(146): و قال عليه السلام لرجل ساله ان يعظه : لا تكن ممن يرجو الاخرة بغيرعمل ، و يرجو التوبة بطول الامل ، يقول فى الدنيايقول الزاهدين ، و يعمل بعمل الراغبين ، ان اعطى منها لم يشبع ، و ان منع منها لم يقنع ،يعجز عن شكر ما اوتى ، و يبتغى الزيادة فيما بقى ، ينهى و لا ينتهى ، و يامر الناسبما لم ياءت ... (434)
و آن حضرت براى مردى كه خواست او را وعظ فرمايد چنين فرمود:
از آنان مباش كه بدون عمل صالح اميد به آخرت مى بندند و با آرزوى دراز اميد به توبه مى بندند، چنان شخصى در دنيا چون پارسايان سخن مى گويد و چون دنياجويان عمل مى كند، اگر از دنيا به او داده شود سير نمى شود و اگر از آن بازداشته شود قانع نمى شود، از سپاس از آنچه به او داده شده است ناتوان است و در آنچه مانده است ، خواهان فزونى است . از كار بد مردم را بازمى دارد و خود باز نمى ايستد و مردم را بدان چه خود انجام نمى دهد فرمان مى دهد... (435)
ابن ابى الحديد در شرح اين سخنان چنين آورده است : بسيارى از مردم بدون آنكه عمل صالح انجام دهند به آخرت اميدوارند و مى گويند رحمت خداوند گسترد است . برخى از ايشان چنين مى پندارند كه فقط تلفظ دو كلمه شهادت يگانگى خداوند و اقرار به پيامبرى رسول خدا براى ورود به بهشت كافى است ، برخى هم خود را به توبه اميدوار مى سازند و گول مى زنند و امروز را به فردا مى اندازند و همچنان در فريب باقى مى مانند و فرصت آن را از دست مى دهند، و بيشتر سخنان اميرالمؤ منين در اين فصل نهى كردن آدمى است از اينكه ديگران را پند و اندرز دهد، آن هم به چيزى كه آن را براى خود لازم نمى داند، همچون اين گفتار خداوند كه مى فرمايد: آيا مردم را به نيكى كردن فرمان مى دهيد و خود را فراموش مى كنيد.(436) و نخستين سخن آن حضرت در اين معنى اين است كه مى فرمايد: چنان شخصى در دنيا سخن پارسايان را مى گويد ولى عمل شيفتگان به دنيا را انجام مى دهد. سپس او را چنين وصف مى فرمايد كه اگر دنيا به او ارزانى شود، سير نمى شود. اين بدان سبب است كه طبيعت بشر با افزون طلبى سرشته است و فقط افراد موفق و دارندگان عزم استوار مى توانند اين خوى را سركوب كنند، و سپس مى فرمايد: اگر از آن محروم شود قناعت نمى كند. يعنى به آنچه كه مقدر بوده و به او ارزانى رسيده است قانع نيست ، و افزوده است : چنان شخصى از سپاسگزارى به ناتوانى تعبير فرموده است و ممكن است آن را به ناتوانى حقيقى هم معنى كرد. يعنى توانايى او به حدى نيست كه بتواند نعمتهاى خدا را آن چنان كه شايسته و بايسته است ، سپاس گزارد.
دو جمله بعد هم نظير همين است و سپس فرموده است : با آنكه به سبب بسيارى گناهانش از مرگ بيم و كراهت دارد، باز همچنان بر گناهان خود پايدارى مى ورزد و اين از شگفتى هاست كه آدمى چيزى را ناخوش دارد و بر آن پايدار باشد ولى غرور و با آرزوها خود را گول زدن چنين مى كند، و پس از آن فرموده است : >اگر بيمار گردد پشيمان مى شود و اگر سلامت يابد سرگرم خوش گذرانى مى شود. همان است كه حق تعالى فرموده است : و چون كشتى سوار مى شوند خدا را در حالى كه دين خود را براى او خالص ‍ كرده اند، فرا مى خوانند... (437) و على عليه السلام در پى اين سخن فرموده است :
چون عافيت مى يابد به خود شيفته مى شود و چون گرفتار مى گردد نوميد مى شود. همان است كه خداوند فرموده است : و چون آدمى را پروردگارش بيازمايد و او را نعمت دهد و گرامى دارد مى گويد خداى من ، مرا گرامى داشت و چون او را بيازمايد و روزى او را بر او تنگ سازد مى گويد خداى من مرا خوار داشت . (438) سپس فرموده است : در چيزى كه نسبت به آن گمان دارد نفس او بر او چيره مى شود ولى در چيزى كه يقين دارد كار آخرت نفس بر او چيره نمى شود. و اين سخنى بزرگ است معنى گفتار آن حضرت اين است كه چنان شخصى در عين حال كه به حساب و پاداش ‍ و عقاب معتقد است ولى در مورد كارهايى كه فقط گمان مى برد كه در آن لذتى زودرس وجود دارد، نفس او او چيره مى شود. به راستى جاى شگفتى است از كسى كه در او گمان بر علم و يقين پيروز شود و اين موضوع بر اثر ضعف ايمان مردم و دنيادوستى ايشان صورت مى گيرد.
سپس فرموده است : نسبت به ديگران در انجام دادن گناهى كمتر از گناهى كه خود انجام مى دهد، بيم دارد و مى ترسد و در مورد خود بيشتر از عملى كه انجام مى دهد، اميد پاداش دارد. اين موضوعى است كه هر يك از ما آن را مى بيند كه فلان كس مى گويد من فلان كس از فلان گناهى كه انجام مى دهد بيمناكم و حال آنكه خودش مرتكب گناهى زشت تر مى شود، و با انجام دادن كارهاى نيك اندكى كه بسنده نيست و او را نجات نمى دهد براى خود آرزوى رستگارى دارد، از قبيل آنكه چند ركعت نماز شبى كه مى گزارد يا چند روزه مستحبى كه در ماه مى گيرد و نظاير آن .
آن گاه فرموده است : اگر بى نياز شود، سرمست و شيفته مى گردد و اگر نيازمند شود، سست و نااميد مى گردد.
آن گاه فرموده است : چنان شخصى چون كار كند در آن كوتاهى مى كند و چون چيزى بخواهد مبالغه و زياده روى مى كند، اگر شهوتى بر او عرضه شود، گناهى را پيشاپيش انجام مى دهد و توبه را به تاءخير مى اندازد و چون به رنجى به او رسد، از راه شرع كناره مى گيرد. اين موضوع در بسيارى از مردم موجود است كه رنج و محنتى به ايشان مى رسد، كافر مى شوند يا از خشم و اندوه و دلتنگى چنان سخنانى بر زبان مى آورد كه نزديك به كفر است .
ابن ابى الحديد مى گويد: تا آخر اين فصل همه جمله ها اگرچه از لحاظ لفظ با يكديگر مختلف است ، از لحاظ معنى يكى است و اين نمودارى از قدرت اميرالمؤ منين عليه السلام بر ايراد عبارت و استخدام و كلمات است .
سيدرضى كه خدايش رحمت كناد در پايان گفته است اگر در اين كتاب جز همين سخن چيز ديگرى نباشد، براى اندرز راستين و حكمت رسا و بينايى بيننده و پندگرفتن انديشمند بسنده است .
(147): لكل امرى ء عاقبة حلوة او مرة 
هر كس را سرانجامى تلخ يا شيرين است .
ابن ابى الحديد فقط به ارائه شواهدى از آيات قرآنى و اشعار بسنده كرده است .
(148): الراضى بفعل قوم كالداخل فيه معهم ، و علىكل داخل فى باطل اثمان : اثم العمل به ، و اثم الرضابه (439)
آن كس كه به كار گروهى خشنود است ، چنان است كه در آن كار همراه و ميان ايشان بوده است ؛ و هر كس در باطلى وارد شود، دو گناه بر اوست يكى گناه كردار و ديگرى گناه راضى بودن به آن .
ميان رضايت به انجام دادن كارى و شركت در انجام دادن آن فرقى نيست ، مگر نمى بينى كه اگر آن كار زشت باشد همان گونه كه فاعل آن شايسته نكوهش است ، راضى به آن هم شايسته نكوهش است . رضايت به دو گونه تفسير مى شود، يكى اينكه خود او هم آن را اراده كرده بوده است ، ديگرى اعتراض نكردن ، سكوت موجب رضاست اگر خود اراده آن را داشته است ، ترديد نيست كه سزاوار نكوهش است زيرا كسى كه اراده كار زشت مى كند، انجام دهنده كار زشت است . در مورد ترك اعتراض هم در صورتى كه توانايى بر اعتراض داشته باشد، ترديد نيست كه سزاوار نكوهش است . زيرا كسى كه با نبودن مانع نهى از منكر را ترك كند، شايسته نكوهش است ...