جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
جلد ۴

دكتر محمود مهدوى دامغانى

- ۱۶ -


و اين گفتارش كه (و همانا كه او (ابوبكر) به خوبى مى داند كه منزلت و محل من در مورد خلافت همچون محور آسيا سنگ است ).
و اين گفتارش كه (ميراث خود را تاراج شده مى بينم ).
و اين گفتارش كه (آن دو مرد ظرف ما را واژگون ساختند و مردم را بر دوشهاى ما سوار كردند).
و اين سخن او (همانا ما را حقى است كه اگر به ما داده شود مى گيريم و اگر از آن بازداشته شويم تحمل سختى مى كنيم اگر چه به درازا كشد). (254)
و اين گفتار آن حضرت كه (همواره ديگرى را بر من برگزيدند و من از آنچه سزاوار و شايسته آن هستم بازداشته شده ام ). (255)
و ياران (معتزلى ) ما همه اين سخنان را بر آن حمل مى كنند كه على عليه السلام با توجه و استناد به برترى و شايستگى در مورد حكومت ادعا مى فرموده است و همين توجيه درست و حق است زيرا معنى كردن اين كلمات بر اينكه او با نص و تصريح استحقاق آن را داشته است موجب تكفير يا فاسق شمردن سرشناسان مهاجران و انصار است . ولى اماميه و زيديه اين سخنان را بر ظاهر آن تحمل مى كنند و بر كارى دشوار دست مى يازند، و البته به جان خودم سوگند كه اين سخنان بسيار وهم انگيز است و چنين به گمان مى آورد كه سخن درست همان است كه شيعيان مى گويند؛ ولى بررسى اوضاع و احوال اين گمان را باطل مى كند و اين وهم را زايل مى سازد و واجب است كه اين سخنان را همچون آيات متشابه قرآنى دانست كه گاهى چيزهايى را كه براى خداوند متعال روا نيست به گمان مى آورد و معمولا اين آيات را به ظاهرش معنى نمى كنيم و آن ها را مورد عمل قرار نمى دهيم زيرا با بررسى دلايل عقلى چنين اقتضاء مى شود كه از ظاهر آن آيات عدول كنيم و با تاويلاتى كه در كتابهاى مورد نظر آمده است تاويل كنيم .
يحيى بن سعيد بن على حنبلى كه معروف به ابن عاليه (256) و از ساكنان ناحيه قطفتا (257) در بخش غربى بغداد بود و يكى از شاهدان عادل آن منطقه به شمار مى رفت براى من نقل كرد و گفت : حضور فخر اسماعيل بن على حنبلى فقيه ، معروف به غلام ابن المنى ، بودم - اين فخر اسماعيل بن على داناترين حنبليان بغداد در فقه و مسائل مورد خلاف بود و تدريس مختصرى هم در منطق داشت و داراى بيانى شيرين بود من او را ديده بودم و حضورش رفته و سخنش را هم شنيده بودم ، به سال ششصد و ده درگذشت ، ابن عاليه مى گفت - در همان حال كه ما پيش او بوديم و سخن مى گفتيم مردى از حنبليان وارد شد، او طلبى از يكى از مردم كوفه داشته و براى وصول طلب خود به كوفه رفته بود و چنان اتفاق افتاده بود كه رفتن او به كوفه مقارن با زيارت روز غدير بود و در آن حال او در كوفه بوده است - زيارت غدير يعنى روز هجدهم ذى حجه كه در آن روز در مزار امير المومنين عليه السلام آن چنان جمعيتى جمع مى شوند كه بيرون از حد شمار است .
ابن عاليه مى گفت : شيخ فخر اسماعيل شروع به پرسيدن از آن مرد كرد كه چه كسردى و چه ديدى ؟ آيا تمام طلب خود را گرفتى يا چيزى از آن بر عهده وام دار باقى ماند! و آن مرد پاسخ مى داد، تا آنكه به فخر اسماعيل گفت : اى سرور من ، اگر روز زيارتى غدير حضور مى داشتى مى ديدى كنار آرامگاه على بن ابى طالب چه رسوايى به بار آوردند و چه سخنان زشت و دشنامها كه به صحابه دادند آن هم آشكارا و با بانگ بلند و بدون هيچ گونه مراقبت و بيم و هراسى ! فخر اسماعيل گفت : آنان چه گناهى دارند؟ به خدا سوگند، كسى آنان را بر اين كار گستاخ نكرد و براى آنان اين در را نگشود مگر صاحب همان گور! آن مرد پرسيد: صاحب آن گور كيست ؟ فخر اسماعيل گفت : على بن ابى طالب است . آن مرد گفت : اى سرور من ، يعنى على اين سنت را براى آنان معمول داشته و ايشان را به آن راه برده و به آنان تعليم داده است ؟ فخر گفت : آرى به خدا سوگند. آن مرد گفت : اى سرور من ، اگر على در اين كار محق بوده است چه لزومى دارد كه فلان و فلان (ابوبكر و عمر) را دوست بداريم و اگر على بر باطل بوده است چه لزومى دارد و بر عهده ما نيست كه او را دوست ميداريم ! به هر حال سزاوار است كه يا از او يا از آن دو تبرى بجوييم ! ابن عاليه گفت : اسماعيل شتابان برخاست و كفشهايش را پوشيد و گفت : خداوند اسماعيل را لعنت كناد اگر پاسخ اين مساله را بداند و به اندرونى خود رفت . ما هم برخاستيم و برگشتيم .(258)

گويد: اينكه امير المومنين فرموده است (حال اين موضوع را كنار بگذار كه آنان به شمار همان گروهى كه وارد بصره شده اند از مسلمانان كشته اند) يعنى اگر فقط يك تن را كشته بودند براى من كشتن همه آنان روا بود تا چه رسد به شمار كسانى كه وارد بصره شده اند كشته اند.
و على عليه السلام راست فرموده است چرا كه آنان گروهى بسيار از دوستان على و گنجوران بيت المال را در بصره كشتند، نسبت به بعضى مكر ورزيدند و آنها را غافلگير كردند و گروهى را پس از دستگيرى اعدام كردند.
جنگ جمل و حركت عايشه براى جنگ
ابو مخنف روايت خود را از اسماعيل بن خالد، از قيس بن ابى حازم ، و كلبى روايت خود را از ابو صالح ، از ابن عباس ، و جرير بن يزيد از عامر شعبى ، و محمد بن اسحاق از جبيب بن عمير و همگى به اتفاق چنين نقل كرده اند كه چون عايشه و طلحه و زبير از مكه آهنگ بصره كردند از كنار آب حواب - كه در منطقه سكونت بنى عامر بن صعصعه است - گذشتند و سگها چنان بر آنان پارس ‍ كردند كه شتران سركش و چموش هم رم كردند. يكى از آن ميان گفت : نفرين خدا بر حواب باد كه سگهايش چه بسيار است . همين كه عايشه نام حواب را شنيد گفت : آيا اينجا محل آب حواب است ؟ گفتند: آرى . گفت : مرا برگردانيد، برگردانيد. از او پرسيدند: به چه سبب ، چه پيش آمده است ؟ گفت : خودم از پيامبر (ص ) شنيدم كه فرمود: (گويى مى بينم كه سگهاى منطقه يى كه نامش حواب است بر يكى از زنان من پارس مى كنند) و سپس به من فرمود: اى حميراء بر حذر باش كه تو آن زن نباشى ). زبير گفت : خدايت رحمت كناد! آرام بگير كه ما فرسنگهاى بسيارى از آب حواب گذشته ايم . عايشه گفت : آيا گواهانى دارى كه شهادت دهند كه اين سگهاى پارس كننده كنار آب حواب نيستند؟ طلحه و زبير پنجاه اعرابى را كه براى آنان جايزه يى تعيين كرده بودند فراخواندند كه براى عايشه سوگند خوردند و گواهى دادند كه آن آب ، آب حواب نيست . اين نخستين گواهى دروغ در اسلام بود. و عايشه به حركت خويش ‍ ادامه داد.
ابو مخنف مى گويد: عصام بن قدامه ، از عكرمه ، از ابن عباس نقل مى كند كه روزى پيامبر (ص ) به زنانش كه در محضرش حاضر بودند فرمود (اى كاش مى دانستم كداميك از شما صاحب شتر پرمويى است كه سگهاى حواب بر آن زن پارس مى كنند و گروهى بسيار در سمت راست و چپش كشته مى شوند و همگى در آتش خواهند بود و آن زن پس از آنكه نزديك به هلاكت مى رسد نجات پيدا مى كند.) (259)
مى گويم : ياران معتزلى ، ما كه خدايشان رحمت كناد! گفتار پيامبر (ص ) را كه فرموده است (نجات پيدا مى كند) به نجات عايشه از آتش معنى مى كنند ولى اماميه آن را به نجات او از كشته شدن معنى مى كنند. معنى ما بهتر است زيرا جمله (در آتش خواهند بود) در عبارت به فعل (نجات پيدا مى كند) نزديكتر است تا جمله (كشتگان برگرد او كشته مى شوند) و در اين مورد نزديكى آن جمله معتبرتر است . مگر نمى بينى كه دانشمندان علم نحو بصره با توجه به نزديكى عامل آن را معتبر مى شمرند.
ابو مخنف مى گويد: كلبى ، از ابو صالح ، از ابن عباس براى من نقل كرد كه زبير و طلحه شتابان عايشه را بردند تا به منطقه (حفر ابوموسى (260)) كه نزديك بصره بود رسيدند، و به عثمان بن حنيف انصارى كه كارگزار على عليه السلام بر بصره بود نوشتند: دارالاماره را براى ما خالى كن . چون نامه ايشان به عثمان بن حنيف رسيد كسى نزد احنف بن قيس فرستاد و به او پيام داد كه اين قوم آهنگ ما كرده اند و همسر رسول خدا (ص ) همراه ايشان است و همين گونه كه مى بينى مردم شتابان در حال پيوستن به اويند (نظرت چيست ؟) احنف گفت : اين گروه براى خونخواهى عثمان آهنگ تو كرده اند و حال آنكه همانها بودند كه مردم را بر عثمان شوراندند و خونش را ريختند و به خدا سوگند چنين مى بينم كه دست بردار نيستند تا آنكه ميان ما دشمنى درافكنند و خون ما را بريزند وانگهى به خدا سوگند، چنين گمان مى كنم كه بزودى در مورد تو كارهايى انجام خواهند داد كه ياراى ايستادگى در برابر آن ندارى و بايد كه آماده شوى و همراه كسانى از بصره كه همراه تو هستند آهنگ ايشان كنى كه تو امروز والى ايشانى و تو را فرمانبردارند. بنابراين ، با مردم آهنگ ايشان كن و پيش از آنكه آنان با تو در يك خانه قرار گيرند به جنگ ايشان مبادرت ورز كه در غير اين صورت مردم نسبت به ايشان فرمانبردارتر از تو خواهند بود.
عثمان بن حنيف گفت : انديشه درست همين انديشه توست ولى من شر را خوش ندارم و نمى خواهم جنگ با ايشان آغاز كنم و اميدوار به صلح و سلامت هستم تا آنكه نامه و راى و فرمان امير المومنين به من برسد و طبق آن عمل كنم .
پس از احنف بن قيس ، حكيم بن جبله عبدى (261) كه از خاندان عمرو بن وديعه بود پيش عثمان بن حنيف آمد. عثمان نامه طلحه و زبير را براى او خواند؛ او هم همان سخن احنف بن قيس را گفت و عثمان هم همان پاسخ را داد. حكيم گفت : اجازه بده تا من با مردم آهنگ ايشان كنم اگر در اطاعت امير المومنين در آمدند چه بهتر وگرنه با آنان جنگ خواهم كرد.
عثمان گفت : اگر اعتقاد من به جنگ مى بود خودم آهنگ ايشان مى كردم .
حكيم گفت : همانا به خدا سوگند، اگر آنان در اين شهر بر تو درآيند دلهاى بسيارى از مردم متوجه ايشان مى شود و تو را از اين مجلس ‍ و جايگاه برمى دارند، و تو داناترى . عثمان سخنش را نپذيرفت . (262)

(ابو مخنف ) گويد: چون به على عليه السلام خبر رسيد كه آن قوم آهنگ بصره دارند و نزديك آن رسيده اند براى عثمان بن حنيف چنين نوشت :
از بنده خدا على امير المومنين به عثمان بن حنيف . اما بعد، همانا ستمگران نخست با خدا پيمان بستند و سپس آن را گسستند و آهنگ شهر تو دارند و شيطان ايشان را در جستجوى چيزى كه خداوند بر آن راضى نيست كشانده است و خداوند نيرومندتر و سخت عقوبت تر است . چون پيش تو رسيدند نخست ايشان را به اطاعت و بازگشت به وفادارى نسبت به عهد و ميثاقى كه داشتند و با آن از ما جدا شدند، فراخوان ؛ اگر پذيرفتند تا هنگامى كه پيش تو باشند با ايشان خوشرفتارى كن و اگر چيزى را جز دست يازيدن به ريسمان پيمان گسلى و ستيزه گرى نپذيرفتند با آنان جنگ كن تا خداوند ميان تو و ايشان حكم كند و او بهترين حكم كنندگان است . من اين نامه خويش را براى تو از ربذه نوشتم و به خواست خداوند متعال شتابان به سوى تو مى آيم . اين نامه را عبيدالله بن ابى راقع به سال سى و شش نوشته است .
گويد: چون نامه على عليه السلام به عثمان بن حنيف رسيد ابو الاسود دوئلى و عمران بن حصين خزاعى (263) را فرا خواند و به هر دو فرمان داد پيش آن قوم بروند و خبر آنان را براى او بياورند و بپرسند كه چه چيز آنان را آنجا كشانده است ؟ آن دو حركت كردند و به حفر ابوموسى كه لشكرگاه قوم بود رسيدند و پيش عايشه رفتند و با او سخن گفتند و پندش دادند و به خداوند سوگندش دادند. عايشه به آنان گفت : با طلحه و زبير ديدار كنيد. آن دو از پيش او برخاستند و با زبير ديدار و گفتگو كردند، زبير به ايشان گفت : ما براى طلب خون عثمان اينجا آمده ايم و مردم را فرا مى خوانيم كه خلافت را به شورا واگذارند تا مردم براى خود كسى را برگزينند. آن دو به زبير گفتند: عثمان در بصره كشته نشده است كه خونش آنجا مطالبه شود و تو بخوبى مى دانى قاتلان عثمان چه كسانى و كجا هستند! و تو و دوست تو و عايشه از همه مردم بر او سخت گيرتر بوديد و از همگان بيشتر مردم را بر او شورانديد، اينك بايد از خويشتن دادخواهى كنيد؛ اما اينكه كار خلافت به شورا برگردد چگونه ممكن است و حال آنكه شما با على در حالى كه مختار بوديد و بدون زور و اجبار بيعت كرده ايد، وانگهى تو اى ابا عبدالله ، هنوز چيزى نگذشته است كه به هنگام رحلت رسول خدا (ص ) به دفاع از حق اين مرد قيام كردى ، دسته شمشيرت را در دست گرفته بودى و مى گفتى هيچ كس سزاوار و شايسته تر از على براى خلافت نيست و از بيعت با ابوبكر خوددارى كردى ، آن كار تو را با اين سخنت چه مناسبت است ؟
زبير به آنان گفت : برويد با طلحه ديدار كنيد.
آن دو برخاستند و پيش طلحه رفتند، او را سرسخت تر و خشمگين تر و در فتنه انگيزى و برافروختن آتش جنگ استوارتر ديدند. (264)
آن دو پيش عثمان بن حنيف برگشتند و به او خبر دادند، و ابو الاسود اين ابيات را براى او خواند.
(اى پسر حنيف به جنگ تو آمده اند، حركت كن و به آن قوم نيزه بزن و دلير و پايدار باش و سلاح پوشيده به مبارزه آنان برو و دامن بر كمر بزن )
عثمان بن حنيف گفت : آرى ، سوگند به دو حرم (مكه و مدينه ) كه بدون ترديد چنين خواهم كرد. و به منادى خود فرمان داد ميان مردم فرياد برآورد كه سلاح برگيريد، سلاح ! مردم پيش او جمع شدند و ابو الاسود ابيات زير را سرود:
(زبير پيش ما آمد و سخن نزديك گفت و حال آنكه فاصله طلحه چون ستاره بلكه از آن هم دورتر است ...)
گويد: آن قوم همچنان سوى بصره پيش آمدند تا آنكه به مربد (265) رسيدند.
مردى از بنى جشم برخاست و گفت : اى مردم ، من فلان كس جشمى هستم ، اينك اين گروه سوى شما هجوم آورده اند، شگفت است كه از جايى آمده اند كه آنجا پرندگان و جانوران وحشى و درندگان در امان اند و شگفت تر آنكه به طلب خون عثمان پيش شما آمده اند و حال آنكه كس ديگرى غير از ما عهده دار كشتن او بوده است . اينك از من فرمانبردارى كنيد و آنان را به همانجا كه از آن آمده اند برگردانيد. و اگر چنين نكنيد از جنگى تيز دندان و فتنه اى كر كه هيچ چيز را رها نمى كند و باقى نمى گذارد در امان نخواهيد بود.
گويد: گروهى از مردم بصره بر او ريگ زدند و او از سخن گفتن بازماند.
گويد: مردم بصره هم در مربد جمع شدند آن چنان كه آكنده از پيادگان و سواران شد. طلحه برخاست و به مردم اشاره كرد سكوت كنند تا خطبه ايراد كند، مردم پس از كوشش بسيار سكوت كردند و طلحه چنين گفت :
همانا عثمان بن عفان از پيشگامان مسلمانان و اهل فضيلت و از مهاجران نخست بود كه خداوند از ايشان خشنود و آنان از خداوند خشنود بودند و قرآن در مورد فضيلت آنان سخن گفته است ، و يكى از پيشوايان مسلمانان است كه پس از ابوبكر و عمر، دو صحابى رسول خدا (ص )، بر شما حكومت كرد. او بدعتها و كارهايى انجام داده بود كه بر او خشم گرفتيم و پيش او رفتيم و خواستيم از ما پوزش بخواهد و چنان كرد. آنگاه مردى كه اينك حكومت اين امت را بدون رضايت و مشورت غصب كرده است بر او ستم و شورش كرد و او را كشت و قومى كه نه پرهيزگار بودند و نه نيكوكار او را بر آن كار يارى دادند و عثمان در حالى كه توبه كرده و از اتهام برى بود ناروا كشته شد. اى مردم ! ما اينك پيش شما براى خونخواهى عثمان آمده ايم و شما را هم به خونخواهى او فرا مى خوانيم و اگر خداوند ما را بر قاتلان عثمان پيروزى دهد آنان را در قبال خون او مى كشيم و اين حكومت را به شورايى ميان مسلمانان وامى گذاريم و در آن صورت خلافت براى همه امت رحمت خواهد بود و هر كس حكومت را بدون رضايت عامه و مشورت با آنان در ربايد بايد حكومتش پادشاهى گزنده و بدعتى بزرگ است .
پس از او زبير برخاست و سخنانى همچون او گفت .
گروهى از مردم بصره برخاستند و به طلحه و زبير گفتند: مگر شما همراه كسانى كه با على بيعت كرده اند بيعت نكرده ايد؟ به چه سبب نسخت بيعت كرديد و سپس آن را شكستيد؟ گفتند: ما بيعت نكرده ايم و بيعت هيچ كس بر گردن ما نيست و ما مجبور به بيعت شديم . گروهى گفتند: راست و سخن درست مى گويند و براى وصول به پاداش از بيعت خود را كنار كشيدند. گروهى هم گفتند: راست و درست نمى گويند. و چنان شد كه هياهو برپا خاست .
گويد: سپس عايشه در حالى كه سوار بر شترش بود آمد و با صداى بلند گفت : اى مردم ، سخن كم گوييد و سكوت كنيد و مردم براى او خاموش شدند و او چنين گفت : همانا امير المومنين عثمان دگرگون شده و تغيير كرده بود ولى همواره اين گناه خود را با توبه مى شست تا آنجا كه در حال توبه و مظلوميت كشته شد. همانا كارهايى كه بر او عيب گرفتند اين بود كه تازيانه مى زند و جوانان را به اميرى مى گمارد و مراتع و چراگاهها را خالصه قرار مى دهد. او را در ماه حرام و در شهر حرام و به ناروا سر بريدند همچنان كه شتر را مى كشند. همانا قريش تيرهاى خود را به هدف خود زد و با دستهاى خود دهان خويش را خون آلود كرد و از كشتن او به چيزى دست نيافت و راه درستى را در مورد او نپيمود. به خدا سوگند آن را به صورت بلاى سختى خواهند ديد كه خفته را بيدار مى كند و نشسته را برپا مى دارد و همانا قومى بر ايشان چيره مى شوند كه بر آنان رحمت نخواهند آورد و آنان را با سختى عذاب خواهند كرد.
اين مردم ، گناه عثمان به آن پايه نرسيده بود كه ريختن خونش روا باشد. نخست او را همان گونه كه جامه آلوده را مى شويند شستيد (از او خواستيد توبه كند و چنان كرد) سپس بر او ستم كرديد و دست يازيديد و او را پس از توبه و بيرون شدنش از گناه كشتيد و بدون اينكه با مردم مشورت شود از سر غصب و ربودن خلافت با پسر ابو طالب بيعت كرديد. اى مردم ، مرا چنان مى پنداريد كه از تازيانه عثمان كه بر شما فرود مى آمد خشمگين شوم ولى از شمشيرهاى شما كه بر عثمان فرود آمد خشم نگيرم . همانا عثمان مظلوم كشته شد، در جستجوى قاتلانش باشيد و چون بر آنان دست يافتيد بكشيدشان سپس تعيين حكومت را به شورايى كه آنان را امير المومنين عمر بن خطاب برگزيده بود واگذار كنيد و نبايد كسى كه شريك خون عثمان است عضو آن شورا باشد.
گويد: مردم نگران شدند و درهم آميختند. برخى مى گفتند: سخن درست همان است كه عايشه گفت و برخى مى گفتند: او را با اين امور چه كار است ! او زن و فرمان يافته است كه در خانه خود بنشيند. صداها برخاست و هياهو در گرفت تا آنجا كه كفش و ريگ به يكديگر پرتاب كردند و مردم به دو گروه متمايز تقسيم شدند:
گروهى با عثمان بن حنيف همراه شدند و گروهى با عايشه و ياران او.

گويد: اشعث بن سوار، از محمد بن سيرين ، از ابو الخليل براى ما نقل كرد كه مى گفته است : چون طلحه و زبير در مربد فرود آمدند پيش ايشان رفتم و ديدم پيش يكديگرند، به آنان گفتم : شما را به خدا و حرمت مصاحبت پيامبر (ص ) سوگند مى دهم كه چه چيزى شما را به اين سرزمين ما آورده است ؟ نخست هيچ پاسخى ندادند؟ دوباره گفتم : به ما خبر رسيده است كه در اين سرزمين شما دنيا وجود دارد، به جستجوى آن آمده ايم .
گويد: محمد بن سيرين ، از احنف بن قيس هم روايت مى كند كه مى گفته است : طلحه و زبير را ديده است و گفتگو كرده و همين پاسخ را به او داده اند و گفته اند: ما به جستجوى دنيا آمده ايم .
مدائنى هم نظير آنچه ابو مخنف روايت كرده آورده و گفته است كه على عليه السلام به روز جنگ جمل ، پيش از آنكه جنگ در بگيرد، ابن عباس را نزد زبير فرستاد: ابن عباس به او گفت : همانا امير المومنين به تو سلام مى رساند و مى گويد: مگر تو با رغبت و بدون اجبار با من بيعت نكردى ؟ اينك چه چيز تو را در مورد من چنين به ترديد انداخته است كه جنگ با مرا روا مى شمرى ؟ ابن عباس مى گويد: پاسخى نداشت جز اينكه به من گفت ما با داشتن بيم بسيار طمع هم داريم . و چيز ديگرى نگفت .
ابو اسحاق مى گويد: از محمد بن على بن حسين (ع ) پرسيدم : به نظرت زبير در اين سخن خود چه مى خواسته است بگويد؟ فرمود: به خدا سوگند، ابن عباس را رها نكردم تا از او در اين باره پرسيدم . گفت : مقصودش اين بود كه ما با همه ترس و بيمى كه در آن هستيم طمع داريم عهده دار كارى شويم كه شما عهده دار آن هستيد.
محمد بن اسحاق مى گويد: جعفر بن محمد عليه السلام از قول پدرش ، از ابن عباس براى من نقل كرد كه مى گفته است : روز جنگ جمل على عليه السلام مرا با قرآنى باز كه نسيم ، برگ آن را حركت مى داد پيش طلحه و زبير فرستاد و به من گفت : به آن دو بگو اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد، چه مى خواهيد؟ آن دو را پاسخى نبود جز اينكه گفتند: ما همان چيزى را مى خواهيم كه او مى خواهد. گويى مى گفتند: حكومت مى خواهيم ، من پيش على (ع ) برگشتم و به او خبر دادم .

قاضى القضاه (266) كه خدايش رحمت كناد، در كتاب المغنى از وهب بن جرير نقل مى كند كه مردى از بصره به طلحه و زبير گفت : شما داراى فضيلت و افتخار مصاحبت هستيد به من بگوييد آمدن شما به اين راه و جنگ شما چيست ؟ آيا چيزى است كه پيامبر (ص ) به شما فرمان داده است يا انديشه يى است كه خود داريد؟ طلحه خاموش ماند و به زمين نگاه مى كرد. زبير گفت : اى واى بر تو! به ما گفته اند اينجا درم و دينار بسيار است آمده ايم كه از آنها بگيريم و بهره مند شويم .
قاضى القضاه اين خبر را دليل آن قرار داده كه طلحه توبه كرده است و زبير هم به جنگ اصرار نداشته است ، و حال آنكه احتجاج به اين خبر در اين مورد بسيار سست است و اگر اين خبر و اخبار پيش درست باشد همانا كه دلالت بر حماقتى سخت و ضعفى بزرگ و نقص آشكار دارد. اى كاش مى دانستم چه چيزى آنان را نيازمند به اين گونه سخن گفتن كرده است ، و بر فرض كه در دل خود چنين بودند اى كاش آن را پوشيده مى داشتند.

اينك به دنباله خبر طلحه و زبير بازگرديم . ابو مخنف مى گويد: همين كه طلحه و زبير از مربد حركت و آهنگ عثمان بن حنيف كردند ديدند كه او و يارانش دهانه كوچه ها را گرفته اند، آنان رفتند تا آنكه به محله دباغ ها رسيدند آنجا ياران عثمان بن حنيف با ايشان روياروى بودند. طلحه و زبير و يارانشان با نيزه به آنان حمله كردند. ناچار حكيم بن جبله بر آنان حمله كرد و او و يارانش چندان با آنان جنگ كردند كه ايشان را از همه كوچه ها بيرون كردند. زنها هم از فراز بامها بر آنان سنگ مى زدند. آنان آهنگ گورستان بنى مازن كردند و همانجا اندكى ايستادند تا سواران ايشان برسند سپس كنار بند آب بصره و از آنجا سوى زابوقه (267) رفتند و در شوره زارى كه (دارالرزق (268)) آنجاست فرود آمدند.
گويد: عبدالله بن حكيم تميمى با نامه هايى كه طلحه و زبير براى او نوشته بودند پيش آن دو آمد و به طلحه گفت : اى ابو محمد، مگر اين ها نامه هاى تو نيست كه به ما نوشته اى ؟ گفت : آرى . عبدالله بن حكيم گفت : ديروز ما را به خلع عثمان و كشتن او فرا مى خواندى تا سرانجام او را كشتى ، اينك به خونخواهى او آمده اى ؟ به جان خودم كه هدف تو خونخواهى نيست چيزى جز اين دنيا را نمى خواهى ، آرام بگير، و اگر هدف تو اين است پس چرا هنگامى كه بيعت با على (ع ) بر تو عرضه شد با رضايت و رغبت با او بيعت كردى و اينك بيعت خود را مى شكنى و آمده اى تا ما را هم در فتنه خويش در آورى . طلحه گفت : على هنگامى مرا به بيعت با خود فرا خواند كه مردم با او بيعت كرده بودند و دانستم كه اگر آنچه را بر من عرضه مى كند نپذيرم كار من تمام نخواهد شد و كسانى كه با اويند بر من هجوم خواهند آورد.
ابو مخنف گويد: بامداد فرداى آن روز طلحه و زبير براى جنگ صف بستند، عثمان بن حنيف هم با ياران خود به مقابله آنان بيرون آمد، نخست آنان را به خدا و حق اسلام سوگند داد و بيعت آنان با على عليه السلام را فرا يادشان آورد. گفتند: ما خون عثمان را مطالبه مى كنيم . عثمان بن حنيف گفت : شما را با خونخواهى چه كار است ؟ پسران و پسرعموهاى او كه از شما در اين باره سزاوارترند كجايند؟ به خدا سوگند كه چنين نيست و شما كه اميد به حكومت داشتيد و براى رسيدن به آن كار مى كرديد همين كه ديديد مردم بر او جمع شدند بر او رشك برديد. مگر كسى از شما دو تن نسبت به عثمان زشت گفتارتر بوده است ؟ طلحه و زبير او را دشنام هاى ناپسند دادند و از مادرش نام بردند. او به زبير گفت : به خدا سوگند اگر حرمت صفيه و قرب منزلتش به پيامبر (ص ) نبود و همو بود كه تو را به سايه پيامبر نزديك ساخت پاسخت را مى دادم ، اما تو اى پسر زن تندخو و سركش (يعنى طلحه ) كار ميان من و تو سخت تر از مرحله گفتار است و همانا چيزهايى از كار شما را بازگو كردم كه شما را ناخوش آمد و نتيجه كارتان را چنان كه شما را درمانده سازد نشانتان خواهم داد. بار خدايا گواه باش كه من حجت را بر اين دو مرد تمام كردم .
سپس بر آنها حمله كرد و مردم جنگى سخت كردند و سپس از يكديگر دست برداشتند و بر آن صلح كردند كه ميان ايشان پيمانى نوشته شود و چنين نوشته شد:
اين صلحنامه يى است كه عثمان بن حنيف انصارى و مومنانى كه همراه او و از شيعيان امير المومنين على بن ابى طالب هستند و طلحه و زبير و مومنان و مسلمانانى كه پيرو ايشانند بر آن صلح كردند، كه دار الاماره و بخش عمده بصره و امور مسجد و منبر و بيت المال در اختيار و تصرف عثمان بن حنيف باشد و براى طلحه و زبير و همراهان ايشان اين حق محفوظ است كه در هر جاى بصره كه خواهند فرود آيند و هيچ گروه مزاحم گروه ديگر در راه و بازار و آب انبار و آبشخور و موارد استفاده از آنها نگردد تا آنكه امير المومنين على بن ابى طالب برسد و آن گاه اگر خواستند در آن چيزى كه مردم درآمده اند درآيند و اگر خواستند هر گروه به هر كس مى خواهند بپيوندند و هر چه مى خواهند از صلح و جنگ يا بيرون رفتن و اقامت انجام دهند، و بر هر دو گروه عهد و پيمان خدايى به همان گونه و استوارتر پيمانى كه بر عهده پيامبرى از پيامبران است در مورد آنچه نوشته اند مى باشد.
چون صلحنامه نوشته و مهر شد، عثمان بن حنيف برگشت و داخل دارالاماره شد و به يارانش گفت : خدايتان رحمت كناد! به خانه هاى خود و به اهل خويش بپيونديد و سلاح بر زمين نهيد و خستگان و زخميهاى خويش را مداوا كنيد و چند روز بر اين حال درنگ كردند.
سپس طلحه و زبير گفتند: اگر على برسد و ما بر اين حال ضعف و شمار اندك باشيم گردن ما را خواهد گرفت ، و تصميم گرفتند به قبايل پيام فرستند و از اعراب صحرانشين دلجويى كنند. به اين منظور به سرشناسان مردم و كسانى كه اهل شرف و رياست بودند پيام فرستادند و آنان را به خونخواهى عثمان و خلع على از خلافت و بيرون كردن عثمان بن حنيف از بصره فرا خواندند. قبايل ازد و ضبه و قيس بن عيلان همگى جز يكى دو مرد از هر قبيله كه كار آنان را خوش نداشتند و از طلحه و زبير كناره گرفتند با آن دو بيعت كردند. طلحه و زبير كسى را پيش هلال بن وكيع تميمى (269) فرستادند كه پيش ايشان نيامد. طلحه و زبير به خانه اش رفتند، خود را از آن دو پوشيده داشت . مادرش به او گفت : كسى همچون تو نديده ام ، دو پيرمرد قريش به ديدارت مى آيند و از آن دو خود را پوشيده مى دارى ؟ چندان گفت كه هلال پيش آن دو رفت و بيعت كرد، همراه او قبايل عمرو بن تميم همگى و بنى حنظله به جز بنى يرموع ، كه همگان شيعه على عليه السلام بودند، بيعت كردند. همچنين همه افراد بنى دارم جز تنى چند از بنى مجاشع كه اهل دين و فضيلت بودند بيعت كردند.
چون كار طلحه و زبير استوار شد، در شبى تاريك و بارانى و طوفانى بيرون آمدند و يارانشان كه برايشان زره پوشانده بودند و روى آن جامه بر تن داشتند همراهشان بودند. آنان هنگام نماز صبح و سحرگاه به مسجد رسيدند؛ عثمان بن حنيف پيش از ايشان به مسجد رسيده بود و صفهاى نماز برپا بود. عثمان پيش رفت تا با مردم نماز گزارد، ياران طلحه و زبير او را كنار كشيدند و زبير را براى نماز پيش انداختند، در اين هنگام (سبابجه )(270) كه پاسداران و نگهبانان بيت المال بودند آمدند و زبير را از محراب بيرون كشيدند و خواستند عثمان بن حنيف را مقدم بدارند، ياران زبير بر آنان چيره شدند و او را مقدم داشتند و اين كار همچنان ادامه داشت تا نزديك طلوع خورشيد شد و مردمى كه در مسجد حاضر بودند برايشان بانگ زدند كه اى اصحاب محمد (ص )، آيا از خدا نمى ترسيد كه آفتاب بر آمد! زبير چيره شد و با مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد به ياران مسلح خود فرياد زد كه عثمان بن حنيف را بگيريد و او را پس از اينكه با مروان بن حكم با شمشير درگير شده بود گرفتند، و چون گرفتار شد او را تا پاى مرگ زدند و موهاى ابروان و مژه ها و هر موى كه بر سر و چهره اش بود از بن كندند. آن گاه سبابجه را كه هفتاد مرد بودند بگرفتند و آنان و عثمان بن حنيف را پيش عايشه بردند او به ابان پسر عثمان گفت : برخيز گردن عثمان بن حنيف را بزن كه انصار پدرت را كشتند و بر آن كار يارى دادند. عثمان بن حنيف گفت : اى عايشه و اى طلحه و زبير! برادرم سهل بن حنيف كارگزار و جانشين على بن ابى طالب بر مدينه است و به خدا سوگند مى خورم كه اگر شما مرا بكشيد او ميان برادران و خويشان و وابستگان شما شمشير مى نهد و هيچيك از آنان را زنده نمى گذارد. ايشان از او دست بداشتند و ترسيدند كه سهل بن حنيف به جان خويشان و خاندان ايشان كه در مدينه اند درافتد.
آن گاه عايشه به زبير پيام فرستاد كه سبابجه را بكش كه به من خبر رسيده است با تو چه كرده اند. گويد: به خدا سوگند، زبير فرمان داد آنان را همان گونه كه گوسپند را مى كشند سر ببرند و پسرش عبدالله آن را بر عهده گرفت و آنان را كه هفتاد مرد بودند سر بريد. گروهى از آن پاسداران براى نگهبانى و پاسدارى از بيت المال ماندند و پايدارى كردند و گفتند: بيت المال را به شما تسليم نمى كنيم تا امير المومنين بيايد، زبير شبانه با گروهى آهنگ ايشان كرد و بر آنان حمله برد و پنجاه اسير از آنان گرفت و همگى را اعدام كرد.
ابو مخنف مى گويد: صقعب بن زهير براى ما نقل كرد كه كشته شدگان از سبابجه در آن روز چهار صد تن بودند. اين مكر و فريب طلحه و زبير نسبت به عثمان بن حنيف نخستين فريب در تاريخ اسلام است و سبابجه نخستين قوم از مسلمانان اند كه با زدن گردن اعدام شده اند. (271) او مى گفت : عثمان بن حنيف را براى اينكه بماند يا به على بپيوندد آزاد گذاشتند و او كوچ كردن را برگزيد، رهايش كردند و او به على عليه السلام پيوست و همين كه او را ديد گريست و گفت : اى امير المومنين از تو جدا شدم در حالى كه پيرمردى بودم و امروز با چهره بدون ريش نزد تو برگشتم . على (ع ) فرمود: انا لله و انااليه راجعون و سه مرتبه تكرار كرد.

مى گويم : سبابجه كلمه يى معرب است كه جوهرى آن را در كتاب الصحاح (272) خود آورده و گفته است آنان گروهى از مردم سند بودند كه در بصره به پاسبانى و نگهبانى زندان اشتغال داشتند و حرف (ه ) براى بيان نسبت و عجمه بودن است و يزيد بن مفرغ حميرى هم آن را در شعر خود آورده است .
ابو مخنف همچنين مى گويد: چون به حكيم بن جبله خبر رسيد كه آن قوم نسبت به عثمان بن حنيف چه كردند بر آشفت و همراه سيصد تن از عبدالقيس براى مخالفت و جنگ با ايشان بيرون آمد. طلحه و زبير و يارانشان به جنگ او بيرون آمدند، عايشه را هم بيرون آوردند. اين روز به جنگ (جمل اصغر) و روز جنگ با على به جنگ (جمل اكبر) نام نهاده شد.
دو گروه با شمشير جنگ كردند. مردى از قبيله ازد از لشكر عايشه بر حكيم بن جبله تاخت و شمشيرى بر پايش زد و آن را قطع كرد و آن مرد ازدى هم از اسب خود فرو افتاد، حكيم همچنان كه بر يك پاى زانو بر زمين زده بود پاى بريده خود را بر آن مرد كوبيد و او را بر زمين افكند و خود را به او رساند و او را كشت و همچنان از خشم بر او تكيه زد تا خودش هم مرد. در همان حال كسى از كنارش گذشت و گفت : چه كسى با تو چنين كرد؟ گفت : همين كس كه متكاى من است و چون نگريست آن مرد ازدى را زير او ديد. حكيم شجاعى نام آور بود.
گويد: همراه حكيم سه برادرش و همه كسانى كه همراهش بودند كه سيصد مرد از قبيله عبدالقيس و اندكى از ايشان از قبيله بكر بن وائل بودند كشته شدند.
چون بصره پس از كشته شدن حكيم و يارانش و بيرون كردن عثمان بن حنيف براى طلحه و زبير خالى و صاف شد آن دو براى اينكه كداميك امام جماعت باشند اختلاف پيدا كردند و هر يك مى خواست خودش امام جماعت باشد و بيم آن داشت كه اگر پشت سر ديگرى نماز بگزارد دليل بر تسليم شدن نسبت به او و رضايت به تقدم او باشد. عايشه ميان آن دو را چنين اصلاح كرد كه مقرر داشت يك روز عبدالله بن زبير با مردم نماز بگزارد و يك روز محمد بن طلحه .
ابو مخنف مى گويد: طلحه و زبير به بيت المال بصره درآمدند و چون اموال فراوانى را كه در آن بود ديدند زبير اين آيه را خواند (خداوند غنيمتهاى بسيارى به شما وعده داده است كه خواهيد گرفت . اينك اين غنيمت را با شتاب براى شما آورد) (273).
سپس گفت : ما به اين اموال از مردم سزاوارتريم و همه آن اموال را گرفتند و چون على عليه السلام پيروز شد همه آن اموال را به بيت المال برگرداند و ميان مسلمانان تقسيم كرد. (274)
ما در مباحث گذشته چگونگى جنگ جمل و كشته شدن زبير را در حالى كه از بيم يا به قصد توبه از جنگ مى گريخت آورده ايم و ما مى گوييم به قصد توبه بوده است . همچنين چگونگى كشته شدن طلحه و چيره شدن على عليه السلام بر عايشه و احسان نسبت به او و كسانى كه در جنگ اسير شده بودند و پس از جنگ بر آنان دست يافت ، به تفضيل آورده ايم .
فخر فروشى ميان دو تن از پسران على (ع ) و طلحه
قاسم بن محمد بن يحيى بن طلحه بن عبيدالله تيمى كه ملقب به ابو بعره بود از سوى عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس (275) سرپرست شرطه كوفه بود، او با اسماعيل (276) پسر امام صادق عليه السلام گفتگو و بگو و مگويى كرد كه منجر به فخر فروشى به يكديگر و بيان كارهاى نياكان شد. قاسم بن محمد گفت : اى بنى هاشم ، فضل و احسان ما همواره بر شما و بر همه افراد بنى عبد مناف ريزش داشته است . اسماعيل گفت : كدام فضل و احسان را نسبت به خاندان عبد مناف مبذول داشته ايد؟
پدرت طلحه جد بزرگوارم را با اين گفتار خود به خشم آورد كه گفت : بدون ترديد محمد خواهد مرد و ما ميان خلخالهاى زنان او جولان خواهيم داد همان گونه كه او نسبت به زنان ما اين كار را كرد. و خداوند براى اينكه بينى پدرت را به خاك بمالد اين آيه را نازل فرمود (شما را نرسد كه پيامبر را رنجه سازيد و نه آنكه زنان او را پس از او هرگز به همسرى بگيريد) (277) و پسر عمويت (ابوبكر) حق مادرم (فاطمه عليها السلام ) را از فدك و چيزهاى ديگر ميراث او از پدرش را غصب كرد و او را محروم ساخت . و پدرت (طلحه ) مردم را بر عثمان شوراند و او را محاصره كرد تا كشته شود، سپس بيعت با على را شكست و شمشير بر چهره اش ‍ كشيد و دلهاى مسلمانان را بر او تباه ساخت .
اينك فدايت گردم ! اگر نسبت به گروهى ديگر از فرزندان عبد مناف غير از اينان كه گفتم احسان و فضيلتى ارزانى داشته ايد بگو و مرا نسبت به آن آگاه كن .
بگو و مگو و فخر فروشى ميان عبدالله بن زبير و عبدالله بن عباس
عبدالله بن زبير با ام عمرو دختر منظور بن زبان فزارى ازدواج كرد. شبى كه براى زفاف پيش او رفت به او گفت : آيا مى دانى امشب چه كسى در حجله ات و پيش تو است ؟ ام عمرو گفت : آرى ، عبدالله بن زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبدالعزى است . ابن زبير گفت : چيزى ديگر جز اين نيست ؟ ام عمرو گفت : چه مى خواهى بگويى ؟ گفت : همراه تو كسى است كه ميان قريش چنان است كه سر نسبت به پيكر، يا دو چشم نسبت به سر. ام عمرو گفت : به خدا سوگند، اگر برخى از فرزندان عبد مناف اينجا حاضر مى بودند خلاف اين سخن تو را مى گفتند. ابن زبير خشمگين شد و گفت : خوراك و آشاميدنى بر من حرام است تا آنكه بنى هاشم و كسان ديگرى از بنى عبد مناف را پيش تو بياورم كه نتواند اين موضوع را انكار كنند. ام عمرو گفت : اگر از من اطاعت مى كنى اين كار را مكن وگرنه خود دانى .
ابن زبير به مسجد رفت گروهى را ديد گرد يكديگر نشسته اند كه تنى چند از قريش از جمله عبدالله بن عباس و عبدالله بن حصين بن حارث بن عبدالمطلب بن عبد مناف هم ميان ايشان بودند. ابن زبير به آنان گفت : دوست مى دارم همراه من به خانه ام بياييد. آنان همگى برخاستند و چون بر در خانه ابن زبير رسيدند، ابن زبير گفت : اى زن ، جامه خود را بپوش (پرده را بيفكن ). چون همگى بر جاى نشستند نخست سفره خواست و صبحانه خوردند و چون فارغ شدند ابن زبير به آنان گفت : شما را براى سخنى كه با زن پشت اين پرده نشسته گفته ام فرا خوانده و جمع كرده ام ، اين زن چنين گمان مى كند كه اگر برخى از بنى عبد مناف پيش من باشند آنچه را گفته ام قبول نخواهند كرد و من همه شما را حاضر كرده ام و تو اين ابن عباس چه مى گويى ؟ من به او گفته ام كه در حجله اش همراه او كسى است كه اينك در قريش به منزله سر از بدن است يا به منزله دو چشم از سر، و او سخن مرا رد كرد. ابن عباس گفت : چنين مى بينم كه مقصودت من هستم ، اگر مى خواهى بگويم مى گويم و اگر بخواهى خوددارى كنم خوددارى مى كنم . ابن زبير گفت : بگو و حتما بگو مگر چه مى خواهى بگويى ؟ مگر نمى دانى كه من پسر زبير يار نزديك رسول خدا (ص ) هستم و مادرم اسماء ذات النطاقين و دختر ابوبكر صديق است و عمه ام خديجه سرور زنان جهانيان است و صفيه عمه رسول خدا (ص ) مادر بزرگ من است و ام المومنين عايشه خاله من است ؟ آيا مى توانى اين چيزها را انكار كنى ؟ ابن عباس گفت : شرفى گرانقدر و افتخارى بلند منزلت را گفتى ، جز اينكه مى خواهى به كسى فخر بفروشى كه به فخر و برترى او فخر و برترى يافته اى . ابن زبير گفت : چگونه ؟ ابن عباس گفت : زيرا تو فخرى جز به رسول خدا (ص ) ندارى و نگفتى و من به افتخار كردن به وجود او از تو سزاوارترم . ابن زبير گفت : اگر بخواهى در مورد كسانى كه پيش از پيامبرى بوده اند بر تو افتخار مى كنم . ابن عباس گفت : در اين صورت انصاف دادى و (بيار آنچه دارى ز مردى و زور). اى حاضران شما را به خدا سوگند آيا ميان قريش عبدالمطلب شريفتر بوده است يا خويلد! گفتند: عبدالمطلب . گفت : آيا هاشم شريفتر بوده است يا اسد! گفتند: بدون ترديد هاشم . ابن عباس پرسيد: آيا عبد مناف شريفتر بوده يا عبدالعزى ؟ گفتند: عبد مناف . ابن عباس اين دو بيت را براى او سرود:
(اى پسر زبير، با من در نسب و حسب فخر مى فروشى و حال آنكه رسول خدا در اين مورد به زيان تو حكم فرموده است و اين سخن شوخى نيست ، اى كاش بر كس ديگرى غير از ما فخر مى فروختى ولى خواستى از خورشيد همه نژادگان خود را فراتر بشمرى ).
پيامبر (ص ) به برترى و فضيلت ما حكم كرده آنجا كه فرموده است (هيچ دو گروهى از يكديگر جدا نشده اند مگر آنكه من در بهترين آن دو گروه قرار داشته ام ) و نسب ما از تو پس از قصى بن كلاب جدا شده است . آيا ما در گروه برتر قرار داريم ؟ اگر بگويى آرى ، پس مغلوب شده اى و اگر بگويى نه ، كافر شده اى .
برخى از حاضران خنديدند. ابن زبير گفت : به خدا سوگند، اگر نه اين بود كه بر سفره و خوراك ما نشسته و حرمت يافته اى پيش از آنكه از اينجا برخيزى چهره ات را به عرق مى نشاندم ! ابن عباس گفت : به چه مناسبت و با چه چيز؟ اگر به باطل باشد بر حق غلبه نخواهد كرد و اگر به حق باشد كه حق از باطل بيمى ندارد.
آن زن پس پرده گفت : به خدا سوگند كه من ابن زبير را از چنين مجلسى نهى كردم ، نپذيرفت و چنين كرد كه مى بينيد.
ابن عباس گفت : اى زن ، خاموش باش و به شوى خويش بنگر كه چه گرانقدر و چه خبرى گرامى است !
در اين هنگام آن گروه دست ابن عباس را كه در آن هنگام كور شده بود گرفتند و گفتند: اى مرد برخيز كه او را چند بار درمانده كردى . ابن عباس برخاست و اين شعر را خواند.
(اى قوم ما، كوچ كنيد و برويد كه اگر مرغ قطا را به حال خود بگذارند همانا آرام مى گيرد و مى خوابد) (278).
ابن زبير گفت : اى صاحب قطا (خطاب به ابن عباس است ) پيش من بيا كه دست از من برنمى دارى تا آنكه اين سخن را بگويم ، و به خدا سوگند همه اقوام مى دانند كه من پيشگامى هستم كه وامانده نيستم و پسر حوارى (زبير) و صديق (ابوبكر) و آن كس هستم كه در شرف عميق سرافراز و شاد است و بهتر از برده آزاد شده است (279). ابن عباس گفت : آنچه در چنته داشتى بيرون افكندى ، آيا چيز ديگرى باقى نگذاشته اى ؟ اين سخن مردود از ناحيه مردى حسود است . اگر تو پيشگام هستى به سوى چه كسى پيشى گرفته اى و اگر افتخار مى كنى به چه كسى فخر مى كنى ؟ اگر اين افتخار را از خانواده خودت بدون در نظر گرفتن خاندان ما بدست آورده اى درست خواهد بود كه بايد بر ما فخر كنى و اگر اين افتخار را در پناه خاندان ما بدست آورده اى براى ما بر تو افتخار خواهد بود، و خاك بر دستها و دهانت باد! اما آنچه در مورد برده آزاد شده گفتى به خدا سوگند كه او گرفتار و آزموده شد و پايدارى و شكيبايى كرد و نعمت به او ارزانى شد و سپاس داشت و به خدا سوگند كه مردى باوفا و گرامى بود و چنان نبود كه بيعتى را پس از استوارى بشكند و لشكرى را پس از آنكه به فرماندهى آن گماشته شود رها كند.
ابن زبير گفت : آيا زبير را به ترس و جبان بودن سرزنش مى كنى ! به خدا سوگند كه تو خود در مورد او خلاف اين مطلب را مى دانى .
ابن عباس گفت : به خدا سوگند من جز اين نمى دانم كه گريخت و حمله نكرد و جنگ را آغاز كرد و پايدار نماند و بيعت كرد و آن را به پايان نبرد و پيوند خويشاوندى را گسيخت و فضيلت را منكر شد و آهنگ كارى كرد كه شايسته آن نبود.
(اندكى از آنچه را كه اميد داشت به چنگ آورد و از راه و روش كريمان كوتاهى كرد و سرگشته شد...)
ابن زبير گفت : اى بنى هاشم ، چيزى جز دشنام دادن و ضربه زدن باقى نمانده است . عبدالله بن حصين بن حارث گفت : اى پسر زبير، او را بلند كرديم و تو چيزى جز ستيز با او را نمى خواهى . به خدا سوگند، اگر از هم اكنون تا پايان زندگانى ات با او بگو و مگو كنى جز تشنه و گرسنه يى نخواهى بود كه دهانش را براى فرو بردن هوا مى گشايد نه از گرسنگى سير مى شود و نه از تشنگى رهايى مى يابد. حال اگر مى خواهى بگو يا دست بردار.
و آن قوم برگشتند و رفتند.
(174)
از سخنان آن حضرت (ع )
(در اين خطبه كه آغاز آن در وصف رسول خدا (ص ) است و با عبارت ( امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته) (امين وحى خداوند و خاتم پيامبران او مژده دهنده رحمت و بيم دهنده عقوبت اوست ) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از طرح مسائلى كلامى در مورد امامت و مسائلى فقهى در مورد كسى كه بر امام خروج مى كند يكى دو نكته آورده كه بيرون از بحث تاريخى نيست و چنين است .)
مى گويم : مسلمانان پيش از جنگ جمل احكام و چگونگى جنگ با اهل قبله و مسلمانان را نمى دانستند و فقه و احكام آن را از امير المومنين عليه السلام آموختند.
شافعى مى گويد: اگر على (ع ) نبود احكام اهل بغى شناخته و دانسته نمى شد، و اينكه ضمن خطبه مى گويد: اين علم را جز مردمى كه اهل بصيرت و شكيبايى باشند نمى دانند) به اين سبب است كه در نظر مسلمانان جنگ با اهل قبله كارى بس بزرگ بود و هر كس به آن كار اقدام مى كرد با بيم و پرهيز به آن دست مى يازيد و على (ع ) مى گويد، اين علم را همه كس نمى داند و قومى مخصوص بر آن هستند.
سپس به آنان مى فرمايد كه به هر چه فرمان مى دهد عمل كنند و از هر كار كه آنان را باز مى دارد باز ايستند و آنان را از صدور حكم و شتاب در آن باره به امورى كه مشتبه است باز مى دارد تا آنكه خود توضيح دهد و روشن سازد. سپس در مورد دنيا و اينكه سراى جاودانه نيست و طريق وصول به سراى آخرت است و مدت توقف در آن بسيار اندك است توضيح داده است .

جزء نهم از شرح نهج البلاغه تمام شد و جزء دهم در پى آن خواهد آمد.
سپاس فراوان خداوند متعال را كه توفيق ترجمه مطالب تاريخى تا پايان اين جلد را به اين بنده گنهكار ارزانى فرموده اميدوارم به عنايت و رحمت خويش توفيق ترجمه اجزاء ديگر را فراهم فرمايد. بمنه و كرمه ، و صلى الله على سيدنا محمد النبى و آله الطيبين الاطهار.
مشهد مقدس : كمترين بنده درگاه علوى ؛ محمود مهدوى دامغانى بيستم رمضان 1410، بيست و هفتم فروردين 1369 شانزدهم آوريل 1990.

fehrest page

back page