قصّه كربلا‏

على نظرى ‏منفرد

- ۲ -


‏فصل سوم: در مكه‏ (1)

ورود به مكه‏

روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مى‏كرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»(1).

امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مى‏رسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مى‏بردند نيز به خدمت امام شرفياب مى‏شدند، و عبداللَّه بن زبير هم كه در جوار كعبه اقامت گزيده و سرگرم نماز و طواف بود! هر روز و يا دو روز يك بار به زيارت آن حضرت نائل مى‏آمد و در اضطراب بسر مى‏برد زيرا او بخوبى مى‏دانست كه اهل حجاز مادامى كه امام حسين (ع) در مكه باشد، با او بيعت نخواهند كرد زيرا امام (ع) داراى موقعيّت خاص اجتماعى بود و مردم بيشتر از او اطاعت مى‏كردند.(2)

و هدف از تظاهر عبداللَّه بن زبير به عبادت، به دام انداختن افراد بود، و حضرت اميرالمؤمنين(ع) درباره او فرموده بود كه: «به نام دين دام مى‏گستراند تا دنيا را بدست آورد»(3) ، و بدون ترديد عبداللَّه بن زبير در مبارزه با حكومت اموى هدفش الهى نبود بلكه در انديشه بدست آوردن قدرت و زمامدارى بسر مى‏برد، و اين حقيقت را عبداللَّه بن عمر نيز هنگامى روشن كرد كه همسرش اصرار داشت تا با عبداللَّه بن زبير بيعت كند و براى او از تقوى و طاعت ابن زبير سخن مى‏گفت، و او در پاسخ همسرش گفت: آيا مركبهايى را كه معاويه در جريان حج بر آنها سوار بود مشاهده نكردى؟ من بر اين باورم كه ابن زبير هدفى جز دستيابى به آن شكوه و جلال ندارد و عبادت و طاعت خدا را در اين مسير بكار گرفته است.(4)

زيارت قبر حضرت خديجه‏

امام (ع) در مكه به زيارت قبر جدّه خود حضرت خديجه (س) رفت و در آنجا نماز گزارد و با خداوند خود مناجات كرد.(5)

نامه به اهل بصره‏

امام عليه اسلام از مكه نامه‏اى به هر يك از بزرگان بصره نوشت كه از نظر مضمون تفاوتى با يكديگر نداشتند، افرادى كه نامه امام را توسط سليمان ( 4 ) - غلام حضرت - دريافت كردند عبارت بودند از: مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، منذربن جارود، مسعود بن عمر، قيس بن هيثم عمرو بن عبيد بن معمر. در اين نامه آمده بود: (6)

« بدرستى كه خداى متعال، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از ميان مردم برگزيد و او را به تاج نبوت تكريم فرمود و به رسالت اختيار كرد، او زمانى دعوت حق را لبيك گفت و به ديار ابديت شتافت كه وظيفه خود را در ابلاغ رسالت الهى و هدايت جامعه انجام داده بود، و ما اهل بيت پيامبر و جانشينان و وارثان اوئيم و با اينكه سزوارترين مردم براى خلافت و امامت بوديم، اين حق را از ما گرفتند، و چون ما اختلاف را دوست نداشتيم و صلاح امت اسلامى را - آن روز - در سكوت خود ديديم، اينك كه سنت پيامبر اكرم بدست فراموشى سپرده شده و بدعتها يكى پس از ديگرى ظاهر گرديد، من فرستاده خود را همراه اين نامه بسوى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت رسول اكرم دعوت مى‏كنم، اگر به دعوت من لبيك گوييد، شما را به راه سعادت رهنمون خواهم شد»(7) واكنش منذرين جارود (8)

منذربن جارود عبدى، سليمان فرستاده امام عليه‏السلام را همراه نامه نزد ابن زياد برد و عبيدالله شب همان روزى كه عازم كوفه بود سليمان را دار آويخت و بعد رهسپار كوفه شد تا زودتر از امام به كوفه وارد شده باشد. نوشته‏اند كه: «بحريه» دختر منذربن جارود كه همسر عبيدالله بن زياد بود، فكر مى‏كرد كه اين نقشه توسط عبيدالله بن زياد طراحى شده و سليمان را قاصد دروغين امام حسين عليه اسلام تشخيص داد لذا براى در امان بودن از نيرنگ عبيدالله، سليمان را به نزد او فرستاد!

جواب احنف بن قيس

احنف بن قيس در جواب امام نوشت: «شكيبايى را پيشه كن كه وعده خدا حق است و خود را به دست كسانى كه ايمان ندارند، خوار و خفيف مگردان!». (9)

عكس العمل يزيد بن مسعود

او قبيله بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد را گرد آورد و به آنان گفت: اى بنى تميم! ميزان و منزلت و موقعيت من نزد شما چيست ؟

گفتند: تو ستون فقرات مائى و از نظر شرافت و منزلت برتر از همه ما.

يزيد بن مسعود گفت:من شمار ابه جهت كارى فراخوانده‏ام تا در باره آن با شما مشورت كرده و ار شما كمك بگيرم.

گفتند: بگو تا بشنويم و فرمان بريم.

گفت: معاويه مرد و درهاى ظلم و گناه شكست و پايه‏هاى ستم متزلزل گرديد، او براى فرزندش يزيد بيعت گرفت و گمان مى‏كرد كه پايه‏هاى خلافت را محكم ساخته است در حالى كه آن تلاش بيهوده و آن مشورتها به زيان او تمام شد، و يزيد فرزند او كه آشكارا شراب مى‏نوشد و از هيچ كار زشتى روى گردان نيست بعد از او مدعى خلافت بر مسلمين است و خود را امير آنها مى‏داند بدون آنكه مردم از اين امر راضى و خشنود باشند، او مردى سبك عقل و كم مايه است به گونه‏اى كه از حق چيزى نمى داند، بخدا سوگند كه جهاد و مبارزه با او در راه دين از جهاد با مشركين افضل است، و اين حسين بن على است كه فرزند رسول خدا و داراى اصالت و شرافت و نظر صائب و فضلى است كه در وصف نمى گنجد و دانش بى پايانى است و سزاوارتر از او به امر خلافت وجود ندارد زيرا كه سابقه درخشان و مبارزه‏هاى چشمگير و پيوندى كه با رسول خدا دارد و عطوفت و مهربانى و بزرگواريش زبانزد خاص و عام است، و با اين نامه‏اى كه فرستاه است حجت را بر شما تمام كرده است، از نور حق روى مگردانيد كه در ظلمت گرفتار آمده و در گردات باطل غرق خواهيد شد، شما در جنگ جمل بوسيله صخر بن قيس از حق جدا شديد و راه باطل را پيموديد، آن لكه ننگ را امروز با دفاع و يارى و حمايت از فرزند رسول خدا از دامان خود بشوييد، بخدا سوگند هر كدام از شما كه از يارى او سرباز زند و در يارى او كوتاهى كند خداى متعال ذلت و خوارى را در فرزندان او و كاستى را در قبيله او به ارث خواهد گذاشت، اينك من لباس جنگ در بر كرده و آماه دفاع از حريم اويم، بدانيد كه سرانجام خواهيم مرد اگر چه امروز كشته نشويم، از ميدان جنگ نگريزيد كه مرگ به دنبال شماست، بخود آييد و به نيكى پاسخ گوييد، خدا شما را بيامرزد.

بنى حنظله گفتند: اى ابا خالد! ما تيرهاى تيركش توايم و از سواران قبيله تو بشمار مى‏رويم، اگر با ما تير رها كنى به نشان خواهد خورد و اگر با ما به ميدان مبارزه گام نهى پيروز خواهى شد، در هر نشيبى همراه توايم و در دشواريها همركاب تو، ما تو را با شمشيرهاى خود يارى مى‏كنيم و بدنهاى خود را سپر تو خواهيم كرد در هر زمانى كه بخواهى.

پس از آنها قبيله بنو عامر لب به سخن گشودند و گفتند: اى ابا خالد! ما فرزندان پدر تو و هم پيمانان توايم، از خشم تو در خروشيم، و اگر قصد كوچ كنى هرگز توقف نمى كنيم، اختيار ما به دست توست، هر زمان كه اراده كنى ما رابخوان.

سپس قبيله بنى سعد به او گفتند: اى ابا خالد! بدترين چيزها در پيش ما مخالفت با تو و بيرون شدن از حلقه فرمان توست، صخر بن قيس ما را در روز جنگ جمل به ترك پيكار فرمان داد و ما اطاعت كرديم و عاقبت كار ما نيكو شد و عزت در قبيله ما باقى ماند، به ما مهلت ده تا در اين باره مشورت كينم!

يزد بن مسعود خطاب به آنان گفت: اگر از مبارزه با بنى اميه دست بكشيد، خداوند شمشير انتقام را از قبيله شما بر نخواهد داشت و هميشه جنگ و خونريزى در ميان شما خواهد بود. (10)

پاسخ يزيد بن مسعود به امام عليه‏السلام

يزيد بن مسعود طى نامه‏اى به امام حسين عليه‏السلام نوشت: نامه شما به من رسيد و به آنچه مرا خوانده‏اى آگاه شدم كه رستگارى خود را در يارى تو مى‏بينم و طاعت حق را در اطاعت از تو، بدرستى كه خدا هرگز زمين را از رهبرى كه مردم را به راه خير بخواند و راهنمايى كه راه نجات را به مردم نشان دهد، خالى نمى گذارد، شما حجت خدا بر خلقيد و امانت اوئيد در روى زمين و شما بمنزله شاخه‏هاى سرسبز درخت رسالتيد، قدم بر چشم ما بگذار و با ما باش كه قبيله بنى تميم در اطاعت از تو و اجراى فرامين تو آماده است و سر تسليم به درگاه تو مى‏سايد، و قبيله بنى سعد نيز به دعوت تو پاسخ مثبت داد، و من با پيام تو چون باران صبحگاهى غبار كدورت را از دلها بردم و تاريكى جهالتشان را به لطف بارقه عنايت تو روشن كردم.

چون نامه او به امام عليه‏السلام رسيد در حق او دعا كرد و فرمود: خدا تو را از هراس در امان دارد و در روزى كه كامها در التهاب عطش مى‏سوزد (كنايه از روز قيامت) خداوند تو را سرافراز و سيراب گرداند. (11)

يزيد بن مسعود در حال عزيمت بود تا به قافله كربلا بپيوندد كه خبر شهادت امام عليه‏السلام و ياران وفادارش او را در آتش حسرت سوخت و شعله داغى در دل او و مردان قبيله‏اش افروخت كه تا آخرين لحظات عمر، سر در گريبان ندامت بخاطر از دست دادن اين سعادت بزرگ كه شهادت را به دنبال داشت، افسوس مى‏خورند.(12)

يزيد بن نبيط (13)

چون پيام فراگير و سرنوشت ساز امام به بصره رسيد، يزيد بن نبيط بصرى از افراد سرشناسى بود كه به اين پيام امام پاسخ مثبت داد و براى آگاهى بيشتر از جريان امور به خانه ماريه بنت سعد(14) رفت، كه آن خانه مركز شكل‏گيرى حركتهاى شيعى و اجتماع ياران امام بود(15)(16)

يزيد بن نبيط كه از قبيله عبدالقيس بود و ده پسر رشيد و دلاور داشت در خانه همين زن به فرزندان و ياران خود خطاب كرد و گفت كه تصميم خود را گرفته است و بزودى از بصره به طرف مكه حركت خواهد كرد تا به امام حسين عليه‏السلام بپيوندد، دو نفر از فرزندان او به نام عبدالله و عبيدالله آمادگى كامل خود را براى همراهى و يارى او در اين سفر پرخطر ابراز داشتند و ياران او گفتند كه از سپاه عبيدالله بن زياد - كه براى از بين بردن او و يارانش هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد - بيمناكند! او در پاسخ آنان گفت: بخدا سوگند با اين دو فرزند رشيد و چابك سوار از دشمن هراسى ندارم.

يزيد بن نبيط با دو فرزندش بسرعت فاصله بصره تا مكه را طى كرد، و چون آگاه شد كه امام عليه‏السلام در ابطح (حوالى مكه) بسر مى‏برد، از مكه به طرف ابطح حركت كرد، چون به آنجا رسيد به او گفتند كه امام عليه‏السلام براى ديدن او به مكه رفته است، او كه از اينهمه بزرگوارى و فروتنى امام سر از پا نمى شناخت، مصمم‏تر از پيش به مكه برگشت و در منزل خود به زيارت امام نايل آمد و از اينكه امام تا رسيدن او به انتظار نشسته است شعله‏هاى محبت زبانه كشيد و اين آيه مباركه را بر زبان چارى كرد (بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا).(17)

پس از سلام و خير مقدم، گزارشى از وضعيت عمومى بصره و همچنين هدف خود را از حركت به مكه براى امام عليه‏السلام بازگو كرد، و امام براى او دعاى خير نمود.

يزيد بن نبيط و دو فرزند دلاور و وفادارش همراه آن حضرت به طرف كربلا حركت كرد و به اتفاق فرزندانش توفيق شهادت در ركاب امام عليه‏السلام را پيدا كرد.(18)

نامه‏هاى مردم كوفه

گروهى از مورخان نوشته‏اند:پس از اينكه مردم كوفه از مرگ معاويه و عدم بيعت امام با يزيد آگاه شدند از اطاعت يزيد سرپيچى كرده و شيعيان وفادار امام در خانه سليمان بن صرد خزاعى(19) گرد آمدند و پس از مذاكره و مشورت، بر آن شدند كه براى امام عليه‏السلام نامه نوشته و از او براى آمدن به كوفه دعوت نمايند، و به عبدالله بن مسمع(20) و عبدالله بن وال(21) مأموريت دادند تا بسرعت به طرف مكه حركت كرده و نامه‏ها را به امام عليه‏السلام برسانند.

ده روز از ماه مبارك رمضان گذشته بود كه دو پيك اهالى كوفه به مكه وارد شدند و نامه‏ها را به امام عليه‏السلام تسليم نمودند.

هنوز دو روز از فرستادن نامه‏ها نگذشته بود كه اهالى كوفه نامه‏هاى ديگرى را بهمراه قيس بن مسهر صيداوى(22) و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى(23) براى امام فرستادند و باز پس از دو روز ديگر نامه‏هاى ديگرى را بوسيله هانى بن هانى سبيعى(24) و سعيد بن عبدالله حنفى(25) ارسال داشتند كه تعداد نامه‏هاى ارسالى به دوازده هزار نامه بالغ شد.(26) از افراد شاخص و سرشناسى كه براى امام نامه نوشتند و از او رسما براى رفتن به كوفه دعوت كردند براى نمونه مى‏توان از جبيب بن مظاهر، مسلم بن عو سجه، سليمان بن صرد، رفاعة بن شداد، مسيب بن نجبة، شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث بن رويم، عروة بن قيس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمير ياد كرد.(27) در برخى از متون قابل استناد، متن نامه‏هاى ارسالى اهالى كوفه براى امام چنين بوده است:

«اما بعد، ستايش خدايى را سزاست كه كمر دشمن جبار و ستمگر شما را شكست، دشمنى كه زمام امور اين امت را با نيرنگ به دست گرفت و اموال آنها را غصب كرد و بدون رضايت مردم بر آنها حكومت كرد، خوبان اين امت را كشت و اشرار را امان داد و بيت المال را در ميان ستمگران و پولداران تقسيم نمود، او همانند قوم ثمود از رحمت حق دور باد!

بدرستى كه براى ما امام و رهبرى نيست پس بسوى ما بيا، باشد كه خداوند متعال بوسيله شما ما را در صراط مستقيم و مسير حق قرار دهد، نعمان بن بشير در قصر اماره كوفه مستقر شده است و ما در مراسم نماز جمعه و نماز عيد كه به امامت او تشكيل مى‏شود، شركت نمى كنيم، و اگر خبر اطمينان بخشى به ما برسد مبنى بر اينكه به كوفه خواهى آمد، او را از شهر بيرون مى‏كنيم تا راهى شام شود، انشاء الله».

بزرگان كوفه اين نامه را با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال به خدمت امام عليه‏السلام فرستادند و به آنها دستور دادند كه در رساندن آن شتاب كنند، و آنها نيز چنين كردند تا اينكه روز دهم ماه مبارك رمضان در مكه خدمت امام عليه‏السلام رسيدند.(28)

آخرين نامه‏اى كه در مكه به دست امام عليه‏السلام رسيد، نامه هانى بن ابى هانى و سعيد بن عبدالله خثعمى بود كه نوشته بودند: «بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه شيعيان با ايمان به حسين بن على عليه‏السلام است، اما بعد، در عزيمت به طرف عراق شتاب كن كه مردم در انتظار لحظه شمارى مى‏كنند چرا كه آنها رهبرى جز تو ندارند پس شتاب كن! شتاب كن! و السلام».(29)

مضمون نامه‏هاى ارسالى در چند نكته اساسى خلاصه مى‏شد:

1 - اظهار شادى از در گذشت معاويه.

2 - عدم لياقت و صلاحيت يزيد در امر خلافت و حكومت.

3 - دعوت از امام عليه‏السلام براى رفتن به كوفه.

4 - تعهد اهالى كوفه به فداكارى و جانبازى در راه امام عليه‏السلام.

نامه امام عليه‏السلام به مردم كوفه

نامه‏هاى ارسالى مردم كوفه به امام عليه‏السلام بسيار زياد شده بود و طى آن شخصيتهاى كوفه از امام خواسته بودند كه به كوفه بيايد ولى امام جواب نمى داد تا اينكه در يك روز ششصد نامه به دست اما رسيد! اين نامه‏ها پى در پى براى امام ارسال مى‏شد و در فاصله كوتاهى تعداد نامه‏ها بالغ بر دوازده هزار نامه شد .(30)

امام عليه‏السلام در پاسخ نامه‏هاى مردم كوفه، فقط به نوشتن يك جواب اكتفا فرمود و به آنها نوشت :

«از حسين بن على به جماعتى از مسلمين و مؤمنين، اما بعد، بدرستى كه هانى و سعيد (آخرين پيكهاى اعزامى مردم كوفه) نامه‏هاى شما را نزد من آوردند و آخرين افراد از فرستادگان شما بودند، من از آنچه شما ذكر كرديد باخبر شدم و اينكه نوشته بوديد «ما امام و رهبرى نداريم، بسوى ما بشتاب، باشد كه خداى متعال بوسيله تو ما را به راه حق هدايت نمايد» من برادر و پسر عمويم (مسلم بن عقيل) را كه مورد اطمينان من است بسوى شما فرستادم، اگر او براى من بنويسد كه طبقه اهل فضل و خردمند كوفه نوشته‏هاى شما و اظهارات فرستادگان شما را تأييد مى‏كنند، بزودى بسوى شما حركت خواهم كرد انشاء الله».

و در پايان نامه آمده بود:

«بجان خودم سوگند كه امام، كسى نيست مگر آن كه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد بر پا دارد و دين حق را پذيرفته و خود را وقف در رضاى خدا كند».(31) (32).

پاورقى:‌


1- سوره قصص: 22.
2- ارشاد شيخ مفيد 2/35.
3- ينصب حبالة الدّين لاصطفاء الدّنيا».
4- حياة الامام الحسين 2/310.
5- مقتل الحسين مقرّم 140.
6- سليمان بن رزين از مواليان امام حسين عليه‏السلام است كه حضرت او را بسوى رؤساى اخماس بصره فرستاد و منذر بن جارود يكى از آنهاست كه فرستادة امام را به گمان اينكه دسيسه عبيدالله است به نزد عبيدالله برد، پس عبيدالله دستور داد او را بقتل رساندند و بر منبر رفت و مردم را تهديد كرد و عازم كوفه گرديد تا حسين بر او سبقت نگيرد. ( ابصار العين 53 ).
7- (تاريخ طبرى 6/200، حياة الامام الحسين 2/322).
8- او منذربن جارود عبدى است، پدرش از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد. حضرت على عليه‏السلام او را بر بعضى از نواحى امارت داد و او در آنجا به گونه‏اى عمل كرد كه امام عليه‏السلام نامه‏اى در مذمت او نوشت و پدرش جارود را مدح نمود. منذر را اهل رجال تضعيف نموده‏اند. (تنقيح المقال 3/248).
9- فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون ) (سوره روم: 60). 2. سير اعلام النبلاء /200. 1. ظاهرا مراد از صخر بن قيس همان احنف بن قيس است، زيرا احنف دو نام ديگرى نيز دارد:صخر و ضحاك. او در جنگ جمل شركت نكرد. (الكنى و الالقاب 2/12).
10- نفس المهمو 87.
11- آمنك الله من الخوف و اعزك و ارواك يو العطش الاكبر».
12- الملهوف 17؛ مقتل الحسين مقرم 141.
13- در مصدر همانگونه كه در متن آمده است يزيد بن نبيط ضبط شده است، ولكن در ديگر مصادر از جمله ابصار العين 110 يزيد بن ثبيط آمده است، و ابن اثير در كامل 4/21 يزيد بن بنيط ثبت كرده است.
14- ما مقانى در رجال، نام پدرش را منقذ و يا سعيد ذكر كرده است و مى‏گويد:«ماريه بنت منقذ أو سعيد العبدية»، شيعه امامى بوده و زنى متقيه و پرهيزكار و خانه او مركز اجتماعات شيعه و گفتگوهاى آنان بوده است. (تنقيح المقال 3/83). همچنين در كتاب كامل ابن اثير 4/21 اشاره شده است كه اين زن از قبيله عبدالقيس بوده و از پيروان راستين امام عليه السلام بشمار مى‏رفت.
15- كامل ابن اثير 4/21.
16- حياة الامام الحسين 2/328.
17- سوره يونس : 58.
18- نفس المهموم )2 به نقل از طبرى.
19- سليمان بن صرد از بزرگان شيعه در كوفه و از فرماندهان نهضت تو ابين بود كه در «عين الورده» شهيد گشت، شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشمار آورده، و شهادت او در سال 65 رخ داده است (تنقيح المقال 2/63).
20- عبدالله بن مسمع همدانى سبعى از مبارزان بنام نهضت توابين بوده است. (ابصار العين 14).
21- 3. عبدالله بن وال از اشراف كوفه و از جمله فقهاء و عباد بوده است، او از توابين بوده است كه در «عين الورده» با سليمان بن صرد به شهادت رسيد. (نفس المهموم 569).
22- قيس بن مسهر صيداوى از ياران امام حسين و از شهداى بنام كربلاست كه در همين كتاب از ماجراى شهادتش باخبر خواهيد شد.
23- عبدالرحمن در روز دوازدهم ماه رمضان همراه با پنجاه و سه نامه از اهالى كوفه در مكه خدمت امام رسيد و از شهداي كربلاست (ابصار العين 77).
24- هانى بن هانى سبيعى از قبيله همدان كه فعالانه در نهضت توابين شركت داشته است. (ابصار العين 14).
25- سعيد بن عبدالله حنفى نيز از شهداى كربلاست.
26- نياز شديد اهالى كوفه به دعوت از اما هنگامى آشكار مى‏شود كه با در نظر گرفتن زمانى كه صرف نوشتن نامه شده و خطراتى كه طبعا در كمين مخالفان حكومت اموى، خصوصا پيك‏هاى اعزامى بوده است، ظرف پنج روز به شهادت تاريخ تعداد دوازده هزار نامه براى امام (ع) ارسال گردد كه در همه اين نامه‏ها بر بيزارى مردم از حكومت اموى و عدم بيعت اهالى كوفه با يزيد و دعوت از امام براى رفتن به كوفه تأكيد شده است كه ظاهرا حجت را بر امام عليه‏السلام تمام كرده باشند.
27- ابصار العين 4.
28- ارشاد شيخ مفيد 2/37.
29- تاريخ يعقوبى 2/241.
30- الملهوف 15.
31- فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب القائم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس نفسه عى ذات الله و السلام».