تاريخ زندگانى ائمه
(امام محمد باقرعـليـه السـلام)

احمد حيدرى

- ۴ -


د ـ جـلوگـيـرى از حيف وميل بيت المال توسط امويان : از ديگر اقدامات مهم عمربن عبدالعزيز اين بـود كه تمام اموال خويشاوندان ونزديكانش را به عنوان اين كه مظالم و حق مردم است ، به بيت المـال برگرداند.(139) وهدايا ومستمريهاى ماهانه آنان را قطع كرد. بنى اميه به او اعتراض كردند واو درجواب گفت :
امـوال خـودم ظـرفـيـت ايـن هـمـه بـخـشـش را نـدارد و نـسـبـت بـه بـيـت المـال هـم حـق شـمـا مـانـنـد حـق فـردى اسـت كـه در دورتـريـن نـقـطـه مـمـلكـت زنـدگـى مـى كند..(140)
ه‍ ـ بـذل و بخشش به علويان : در طول حكومت بنى اميه ، علويان از عطاهاى عمومى محروم بودند و عـمـربـن عـبـدالعـزيـز تـنـهـا خـليـفـه امـوى بـود كـه آنـان را از بـيـت المـال بـهـره مـند ساخت . عمر به عامل خود در مدينه نوشت كه ده هزار دينار بين فرزندان على و فاطمه عليهماالسلام تقسيم كند زيرا مدتها است كه حقوق آنان ادا نشده است ..(141)
و ـ اعتراف به ستمگر بودن خلفاى بنى اميه : فردى ازخوارج مشهور به (شَوْذب ) در عهد ابن عبدالعزيز خروج كرد. عمر ضمن نوشتن نامه اى به او، وى را به مناظره دعوت كرد. شوذب دو نـفـر از يـاران خـويـش را بـراى مـناظره با عمر روانه كرد. آنان از وجه مشروعيت خلافت وى سؤ ال كردند وعمر درجواب گفت : من خود طالب خلافت نبوده ام ، لكن خليفه قبلى بر عهده من گذاشت و كـسـى هـم مـخـالفـت نـورزيـد. آنـان مـطـرح كـردنـد كـه تـو بـا اعـمـال و رفـتار گذشتگانت مخالفت مى ورزى و آن رفتار را ظلم مى شمرى ، پس از آنان تبرى بـجـوى و آنـان را لعـن كـن . عـمـر ضـمـن اعـتـراف بـه ظـالم بـودن آنـان از لعـن طـفـره رفـت ..(142)
ايرادات وارد بر ابن عبدالعزيز
بـا ايـن كـه عـمـر باسيره ظالمانه پدران واجداد خويش مخالفت ورزيد و روش نسبتاً عادلانه اى پيش گرفت و لى چند اشكال اساسى بر وى وارد بود از جمله :
1ـ غصب خلافت : عمر كسى نبود كه مشروع نبودن خلافت خويش و خاندانش را تشخيص ندهد، ولى حـرص بـر حـكومت او را از بازگرداندن اين حق به صاحبانش ‍ برگرداند. او مى بايست همچنان كـه فـدك را بـه آل عـلى عـليـهـم السـلام بـرگـردانـد، قبل از آن ، خلافت را به مستحقش تحويل دهد.
جريان زير به خوبى بر علم و اطلاع او از ناحق بودن خلافتش دلالت دارد:
عـمـر بـن عـبـدالعـزيـز بـه حـاكـم خـراسـان نـوشت كه صد مرد از علماى آنجا را به حضور وى بـفـرسـتـد تـا از آنان در مورد سيره وى تحقيق كند. به نظر مى رسد اين هم يكى از سياستهاى عمر بوده است . زيرا خراسان طرفدار علويان بود و او مى خواست با مطرح كردن سيره عادلانه خـويـش آنان را جذب كند. ادامه گفتگو بر اين مطلب ، دلالت واضح دارد. علماى خراسان به عذر داشتن كار و عيال و... از رفتن عذر خواستند و يك نفر را به عنوان نماينده خويش براى اعزام نزد خـليـفـه تـعـيـيـن كـردنـد. نـمـايـنـده اعـزامـى وقـتـى بـه مـجـلس ‍ خـليـفـه وارد شـد، بـه ايـن استدلال كه ممكن است خليفه خوش نداشته باشد سخنان وى را ديگران بشنوند، تقاضاى خلوت كرد. بعد از خليفه پرسيد: خلافت چگونه به تو رسيد؟ عمر بعد از مدتى سكوت گفت : اگر بـگـويـم بـه امـر و تـصـريح خدا و پيامبر، دروغ گفته ام و اگر بگويم به اجماع مسلمانان ، خـواهـى گـفـت : مـا اهـل شـرق اسـلامـى هـسـتـيـم و از ايـن اجـمـاع بـى خـبـر و در آن داخـل نـبـوده ايـم و اگـر بـگويم به ميراث ، گويى فرزندان پدرت زياد بودند، چگونه تو وارث شدى ؟
مرد خراسانى گفت : الحمد لله كه خودت اعتراف كردى كه خلافت حق غير توست .
عـمـر بـراى تـوجـيـه گـفت : ديدم اگر غير من عهده دار خلافت شود، ظلم ، ستم ، تجاوز به بيت المـال را پـيـشـه خـواهـد كـرد ولى مـن اينها را جايز نمى دانم و حكومت من به سود مسلمانان خواهد بود.
خـراسـانـى گـفـت : بـه مـن بـگـو اگـر غـيـر از تـو عهده دار حكومت مى شد و به سيره ظالمانه گذشتگان عمل مى كرد، گناهش به گردن تو بود؟
عمر گفت : نه .
خـراسـانـى گـفـت : پس راحتى و سلامت ديگران را به قيمت رنج و تعب خويش خريدى و ادامه داد: بـه خـدا قـسـم پـيـشـيـنـيـان مـا بـه دسـت پـيـشـيـنـيـان شـمـا و نـسـل مـيـانـه ما به واسطه نسل ميانه شما و آخريان ما به واسطه آخريان شما هلاك شدند و خدا ياور ما عليه شماست و او ما را كافى و خوب وكيلى است . بعد خارج شد..(143)
2ـ بـه عـقـب انـداخـتن نتيجه زحمات امام سجاد و امام باقر عليهما السلام : ظلم و ستم بيش ‍ از حد خـلفـاى امـوى ، هـتـك حـرمـتـهـايـى مـثـل كـشـتـن فـرزنـد پـيـامـبـر، قتل عام وهتك حرمت مدينه و مكّه ، سبّ امام على (ع ) و... جامعه را تا سرحد انفجار پيش برده بود و ديـر نـبـود كه در اثر فعاليتهاى روشنگرانه امام سجاد و باقر عليهماالسلام ، اين انفجار رخ دهـد و بـسـاط بـنـى امـيـه را بـر چـيـنـد ولى در ايـن مـيان عمر بن عبدالعزيز با روش عادلانه و اصـلاحـاتـش سوپاپ اطمينان شد و مردم را نسبت به حكومت بنى اميه اميدوار ساخت وانقلاب عليه آنان را مدتى به تاءخير انداخت ..(144)
3ـ قـطـايـع و بـخـشـشـهـاى خـلفـاى قـبـل را پـذيـرفـت و حـال آنـكـه بـدون شـك آنـهـا وجـه مـشـروعـى نـداشـتـنـد. هـمـچـنـيـن مـقـررى اشـراف از بـيـت المال را قطع نكرد درحالى كه با مساوات اسلامى منافات داشت .
4ـ عـمـال و كارگزاران او در بلاد، به سيره او عمل نكردند واوهم نتوانست اين نقيصه را اصلاح كند. كعب اشعرى خطاب به او گفت :
اگر چه تو رعايت اصول حكومت را مى كنى ولى فرماندارانت در شهرها گرگ صفتند خواسته ها واوامرت را اجابت نمى كنند تا زمانى كه با شمشير گردنها را بزنى ..(145)
5ـ عـمـر بـر مـسـتـمـرى اهـل شـام از بـيـت المـال ده ديـنـار افـزود ولى ايـن افـزايـش نـسـبـت بـه اهل عراق اعمال نشد و براى اين تبعيض وجهى نبود..(146)
شايد باتوجه به آن اصلاحات و اين ايرادات بود كه امام زين العابدين عليه السلام در مورد وى پيشگويى كرد:
(فَاِذا ماتَ لَعَنَهُ اَهْلُ السَّماءِ وَ اسْتَغْفَرلَهُ اَهْلُ الاَْرْضِ).(147)
وقتى بميرد، اهل آسمان او را لعن مى كنند واهل زمين براى او آمرزش مى طلبند.
بنى اميه وقتى سيره وعملكرد ابن عبدالعزيز را مخالف سيره خلفاى پيشين يافتند و وجود او را بـراى خـود خـطرناك ديدند، به فكر برداشتن او افتادند و او را مسموم كردند.(148) هـمـچـنـان كـه مـعـاويـه ثانى را با مسموم كردن از سر راه برداشتند. عمربن عبدالعزيز در رجب سال صدو يك هجرى بعد از دو سال و پنج ماه خلافت از دنيا رفت ..(149)
يزيدبن عبدالملك
بـعـد از مـرگ عـمـربـن عبدالعزيز طبق عهد سليمان بن عبدالملك ، برادرش يزيد عهده دارخلافت شد. او از سال 101 تا 105 به مدت چهار سال و يك ماه خليفه بود..(150)
يزيد همچون همنامش يزيدبن معاويه (عليهمااللعنة ) به فسق ، فجور، پرده درى ، ميگسارى زن بـارگـى مـشـهـور بـود. دو كـنـيـز بـه نـام (حـبـابـه ) و (سـلاّمـه ) عقل و هوش او را ربوده و واله و شيداى خود كرده بودند كه داستانهايش مشهور بود.
ابـتـدا كـه بـه خـلافت رسيد، تا مدت كوتاهى روش ابن عبدالعزيز را پيش گرفت و بنى اميه بـراى ايـنـكـه او را بـه روش پـيـشـيـنـيـان سـوق دهـنـد، چـهـل نـفـر از بـزرگـان خـويش را به نزد وى فرستادند تا شهادت دهند كه بر خلفا حساب و كتابى نيست . يزيد از آن به بعد تغيير روش داد و روش ظالمانه اسلاف خويش را پيشه كرد. وى ضـمـن نامه اى به فرماندارانش ‍ نوشت كه عمربن العزيز فريب خورده بود. روشى كه او دسـتـور داده رهـا كـنـيـد وهمان طريقه سابق را پيش گيريد..(151) و به عاملش دريمن نـوشـت كـه هـمـچـون مـحـمـدبـن يـوسـف خـراج مـردم را دو بـرابر بگيرد اگر چه به هلاكت آنان بيانجامد..(152)
وى بر خلاف ابن عبدالعزيز، نسبت به اهل علم حسادت مى ورزيدوآنان را تحقير مى كرد مثلا حسن بصرى عالم دربار اموى را (شيخ جاهل ) مى خواند..(153)
وى با معشوقه اش حبابه به تفريح و خوشگذرانى سرگرم بود كه دانه اى انگور درگلوى حـبـابـه گير كرد و او را كشت . يزيد بر بالاى جنازه او به گريه و ندبه پرداخت و تا سه روز از او جـدا نـشـد. بـه زور او را جـدا كـردند و حبابه را دفن كردند و يزيد همچنان در اين غم وغصه بود تا مرد..(154)
هشام بن عبدالملك
بـعـد ازمـرگ يـزيـدبـن عـبـدالمـلك ، بـرادرش هـشـام در سـال 105 بـه خـلافـت رسـيـد وتـا سـال 125 يـعـنـى نـوزده سـال و هـفـت مـاه خـلافـت كـرد. هـشـام نـسـبـت بـه بـزرگـان وافراد شريف حقد و كينه داشت و به بـخـل مـشـهـور بـود. او مـى گـفـت : درهـم درهـم بـايـد جـمـع كـرد تـا مال فراوان گردد..(155)
يعقوبى او را چنين توصيف مى كند:
(اِنَّهُ بَخيلٌ فَظُّ ظَلُومُ شَديدُ الْقَسْوَةِ طَويلُ اللَّسانِ ).(156)
او بخيل ، بدخلق ، بدزبان ، ستمگر، قساوت پيشه و زبان دراز بود.
بـرادرش قـبـل از خـلافـت بـه وى مـى گـفـت : آيـا آرزوى خـلافـت بـه سـر دارى و حـال آنـكـه تـرسـو و بـخـيـل هـسـتـى ؟.(157) هـشـام بـه فـسق ، فجور، عيش و نوش و شـرابـخـورى مـعـروف بـود بـه طـورى كـه يـك روز از هفته را به شراب خوردن اختصاص داده بود..(158)
او بـنـى امـيـه را از حـقـوق ومـزايـاى بـسـيـار بـهـره مـنـد كـردو درمـقـابـل آن نـسـبـت بـه عـلويـان سياست خشن و تندى اتخاذ كرد و آنان را از حقوق عمومى خويش محروم نمود.
درزمـان وى زنـدگـى بـر مـردم تـنـگ شـد و احـسـاسـات و عـواطـف انـسـانـى رو بـه زوال گـذاشـت و نـيـكـوكـارى وهـمـيـارى از جـامـعـه رخـت بـر بـسـت و مـردم بـه تـبع از خليفه از بذل و بخشش ‍ دست كشيدند به طورى كه زمانى سخت تراز آن زمان ديده نشد.
موضعگيريهاى امام
سياست كلى مروانيان
خلفاى مروانى همچون گذشتگان خويش ، هيچگونه صلاحيتى براى تصدّى مقام خلافت نداشتند و تنها با تكيه بر اهرمهاى زور، عوامفريبى و تطميع حكومت مى كردند. وجود شخصيت عاليقدرى هـمـچـون امـام بـاقـر عـليـه السـلام در جـامـعـه اسـلامـى بـا هـمـه مـكـارم و فضايل انسانى ، كه همچون خورشيد تابناك نور مى افشاند و جستجو گران نور را به سوى خـويـش مـى خـوانـد، بـراى آنـان قـابـل تـحـمـّل نـبـود و سعى و تلاش آنان بر اين بود كه آن بـزرگـوار را در پـس ابـر سـتـم ، پـنهان كرده با تهديد، زندان و غير آن ، ازتابندگى باز دارنـد. البـتـه سـيـاسـت امـويـان بـعـد از واقـعـه كـربـلا بـيـشـتـر بـر پـايـه مـمـاشـات بـا اهـل بيت عليهم السلام استوار بود. آنان واقعه كربلا را لكه ننگى بر دامان خويش و آتشفشان جوشانى بر ضد خويش ‍ مى ديدند واز تكرار آن ابا داشتند. نامه عبدالملك بن مروان به حجاج بيان كننده اين سياست است . او مى نويسد:
(از ريـخـتـن خـون فـرزنـدان ابـوطـالب دورى كـن زيـرا مـن ديـده ام كـه آل ابـوسـفـيـان هـرگـاه در ريـخـتـن خـون آنان حرص ‍ و ولع نشان دادند، جز كمى بعد از آن دوام نياوردند.).(159)
بـا تـوجـه بـه اين برداشت ، حاكمان مروانى بنا داشتند كه درحد امكان با امامان عليهم السلام درگير نشوند و حداكثرباتهديد واحضار، آنان رااز مخالفت باحكومت باز دارند.
سـيـاسـت امـامـان عـليهم السلام هم بعد ازواقعه كربلا، بر درگيرى مستقيم و رويا رو با حكومت نـبـود. آنـان هـيـچـكـدام از زمـيـنـه هـاى فـكـرى ، سـيـاسـى واجـتـمـاعـى را بـراى تـشكيل حكومت واقدام حادّ مسلحانه مناسب نمى ديدند؛ به همين جهت بيشتر فعاليتهاى خويش را بر مـحـور فـعـاليـتـهـاى فـكـرى ، فـرهـنگى و كادر سازى متمركز كرده بودند. با اين وجود حركت مـعـارضـى آنـان عـليـه حـكـومـت كـامـلا آشـكـار بود. آنان درمواقع بسيار، به طور علنى خود را شـايـسـتـه به دست گيرى حاكميت و ديگران را بى صلاحيت معرفى مى كردند ونيز محور حركت شيعه بودند كه خود جناح عمده مخالف درجامعه آن روز بود.
در صفحات گذشته ، يادآور شديم كه امام باقر عليه السلام در زمان حيات پدر به عنوان يك رجل سياسى و مخالف حكومت وقت ، شناخته شده بود و عبدالملك ضمن نامه اى از فرماندار مدينه مـى خواهد كه وى را به شام بفرستد. البته فرماندار مصلحت را در تعرض ‍ نكردن به امام مى بيند و ضمن نامه اى عبدالملك را با نظر خود موافق مى گرداند..(160)
حاكمان مدينه چون ازنزديك با امام باقر عليه السلام تماس داشتند، وى را به عنوان شخصيتى بـزرگ مـى شـنـاخـتـه و بـسـيـارى ازآنـان بـراى امـام احـتـرام قـائل بـوده و بـه نـظـرات وى احـتـرام گـذاشـتـه و در مـشـكـلات بـه حـضـرت متوسل مى شدند.
درموردى ، امام باقر عليه السلام دو سارق را دستگير كرد. آن دو انكار كردند. امام آن دو را به پيش امير مدينه برد وگفت : تا دست اين دو را قطع نكنى ازاينجا نمى روم . دزدها فكر مى كردند كـه حـاكـم به گفته امام اعتنا نمى كند ازاين رو يكى از آن دوگفت : براى چه بايد دست ما قطع شود درحالى كه ما اقرار نكرده ايم (و دو شاهد عادل هم عليه ما شهادت نداده است .) حاكم گفت :
(واى بـر شـمـا، كـسـى عـليـه شـمـا شـهـادت داده كه اگر بر عليه همه مردم مدينه شهادت دهد، شهادت او را قبول خواهم كرد)..(161)
درمـورد مـوضعگيريها و برخوردهاى امام با وليد بن عبدالملك مطلب خاص بدست نياورديم ولى بين امام و سليمان بن عبدالملك ، نامه ردّوبدل شده كه به آن اشاره خواهيم كرد.
امام و عمربن عبدالعزيز
از آنـجـا كـه عـمـربـن عـبـدالعزيز سياست عدالت پيشگى را اتخاذ كرده بود، رابطه او با امام بـاقـر عـليه السلام خوب بود، به امام احترام مى گذاشت و از ايشان نصيحت مى پذيرفت . امام نـيـز بـنـابـر وظـيـفـه هـدايـتـگرى خويش عمل مى كرد و او را پند واندرز مى داد و هدايت مى كرد. نـوشـتـه انـد وقـتـى عـمـر بـه خلافت رسيد، فنون بن عبدالله بن عتبة بن مسعود كه از عابدان كوفه بود، را به محضر امام فرستاد تا ايشان را به دارالخلافه دعوت كند. امام دعوت خليفه را پذيرفت و به شام سفر كرد. عمر استقبال شايانى از امام كرد و مدتى از امام پذيرايى كرد و وقـتـى حـضـرت خواست به مدينه باز گردد عمر از وى تقاضاى نصيحت و راهنمايى كرد. امام فرمود:
(تـو را بـه تـقـواى خـدا سفارش مى كنم ، مسلمان كهنسال را به منزله پدر خويش ، ميانسالان را بـه مـنـزله بـرادر و كوچكها را به منزله فرزند خود بگير، به فرزندت محبت ورحمت آور، به بـرادرت بـبـخش و با او بپيوند و به پدرت نيكى كن و هرگاه كار نيكى كردى آن را پرورش (تداوم ) ده .).(162)
عـمـربـن عـبـدالعـزيـز كـه از اين سفارش جامع امام شگفت زده شده بود گفت : به خدا قسم براى مادستورهايى را جمع كردى كه اگر بدانان عمل كنيم و خدا ما را يارى كند، خير براى ما هميشگى خواهد بود ان شاءالله .
و وقـتـى امـام خـواسـت حـركت كند، عمربن عبدالعزيز خدمت امام مشرف شد و براى احترام و تكريم بيشتر نسبت به امام درحضور حضرت نشست و با امام خدا حافظى كرد..(163)
وقـتى ابن عبدالعزيز به مدينه آمد، منادى وى ندا داد، هر كس مالى به زور از او گرفته شده ، پـيـش خـليـفـه بـيـايد. امام باقر عليه السلام نيز نزد خليفه رفت . وقتى خليفه امام را ديد، از ايشان استقبال كرد و حضرت را به جاى خويش نشاند. امام كه عمر را گريان ديد، علت پرسيد و عـمـر گـفت : هشام بن معاذ با مواعظ خود ما را منقلب كرد. امام (كه شرايط را براى اندرز مناسب ديد) فرمود:
(هـمـانـا دنـيـا بـازارى از بـازارهاست كه مردم درآن كالاى سود وضرر دار مى فروشند... از خدا بـتـرس و دو مـطـلب را در نظر داشته باش : (اول ) ببين در پيشگاه خداوند مصاحبت و همراهى چه چـيـزى را مـى خـواهـى پـس آن را پـيش ‍ فرست و (دوم ) ببين در پيشگاه خداوند از مصاحبت و همراه داشتن چه چيز ناخوشايندى پس آن را پشت سرخود بينداز و رها كن و در كالايى كه بر صاحبان قـبـلى اش كـسـاد شـد، رغبت نكن . درِ سراى خويش (به روى مردم ) باز و دربانان را كم كن و حق مظلوم را بگير و دست ردّ بر سينه ظالم باش و... ).
بعد امام فرمود:
(سـه خـصـلت اسـت كـه هـر كـس واجـد آنـهـا شـد، ايـمـانـش كامل گشت :
هـنـگـام رضـايـت و خـشـنـودى بـه بـاطـل نـگرايد وهنگام خشم از حق خارج نشود وهنگام قدرت ، حق ديگران را نگيرد).
عمربن عبدالعزيز پس از شنيدن سخنان امام نوشت :
(بسم الله الرحمن الرحيم بنابراين نامه عمربن عبدالعزيز فدك را كه به زور غصب شده به محمدبن على باز مى گرداند)..(164)
بـرخـورد نـصـيحتگرانه امام با ابن عبدالعزيز به خاطر نصيحت پذيرى نسبى وى بود، بدين جـهـت امـام او را به حق دعوت مى كرد. ظاهرا عمر بن عبدالعزيز در ابتداى خلافت نامه اى به امام نـوشـت و امـام درجـواب ، وى را وعـظ ونـصـيحت كرد.عمراين جواب را با نامه امام به سليمان بن عـبـدالمـلك (خـليـفه قبلى ) مقايسه كرد و ديد درآنجا امام از سليمان مدح كرده ولى دراينجا وى را وعظ كرده است . هر دو نامه را پيش امير مدينه فرستاد تا به امام عرضه كند و علت تغيير لحن نامه ها را بداند. وقتى نامه ها به امام عرضه شد، امام فرمود:
(سـليـمـان از حاكمان ستمگر بود (كه هيچ حوصله شنيدن وعظ و نصيحت ندارند و گوششان جز با شنيدن مدح آشنايى ندارد) و من هم (از روى تقيه ) آن چنان كه با جباران مكاتبه مى شود بدو نامه نوشتم ، اما رفيق تو اظهار عدالت پيشگى مى كند ومن هم مطابق اين روش به وى نوشتم .)
البته امام عمربن عبدالعزيز را همچون اسلافش غاصب خلافت مى دانست . مسعودى مى نويسد:
امام باقر شبى كه عمربن عبدالعزيز در شام درگذشت ، فرمود:
(امـشـب مـردى فـوت كـرد كـه فـرشـتـگـان آسـمـان او را نـفـريـن مـى كـنـنـد واهل زمين در سوگ اومى گريند.).(165)
و در روايتى ديگر علت آن را چنين فرمود:
(زيرا او بر مسندى تكيه زده است كه هيچ حقى درآن ندارد.).(166)
امام و هشام بن عبدالملك
هـشام بن عبدالملك از سياستمداران و خلفاى مقتدر.(167) و به قولى مقتدرترين مرد و رجل بنى اميه بود..(168) هشام از روزى كه درزمان خلافت پدرش ‍ عبدالملك ، در مكه و در مـراسـم حج ، امام سجاد(ع ) وجلالت و منزلت وى را ديد بغض ‍ آن بزرگوار و فرزندان وى را به دل گرفت و وقتى به حكومت رسيد، اين كينه ديرينه را آشكار كرد. بين امام باقر(ع ) و هـشـام بر خوردهاى متعددى اتفاق افتاد. وى سعى داشت امام را تحقير كند و شخصيت وى را بشكند ولى امام با برخوردى متناسب و دقيق نقشه هاى وى را خنثى مى كرد.
هشام در سال 106 يعنى يك سال واندى بعد از خلافت به حج رفت ..(169) در مراسم حـجّ امـام عـليـه السـلام را ديـد كـه مـردم بـه وى رو آورده ومسائل خود را از ايشان مى پرسيدند. هشام سعى داشت با فرستادن عالمان دربارى ، از امام سؤ الى پرسيده شود و حضرت درجواب بماند وسرافكنده گردد.
ابـى حمزه ثمالى نقل مى كند: درآن سال كه هشام به حجّ آمد، نافع (از علماى مشهور عامّه ) همراه وى بـود. نـافـع مـردى را ديـد در كـنـار ديـوار خـانه خدا كه مردم دور او اجتماع كرده و سؤ الات خويش را مى پرسيدند. نافع از هشام پرسيد كه او كيست و هشام درجواب گفت كه او محمدبن على بن الحسين است .
نـافـع گـفـت : اگـر اجازه دهيد پيش او بروم و سؤ الى كنم كه جواب آن را جز پيامبر يا وصّى پيامبر نداند.
هـشـام گـفـت : بـرو شـايـد سـؤ الى كـنـى و او را خـجـل گـردانـى . نـافـع خدمت امام رسيد و سؤ ال خـود را طـرح كـرد و جـوابـهـاى محكم و مستدلّ شنيد و به نزد هشام باز گشت . هشام كه منتظر شنيدن خبر خوشى بود، احوال پرسيدونافع جواب داد:
مـرا رهـا كـن كـه بـه خـدا قـسـم او بـه حـق عـالمـتـريـن مـردم و فـرزنـد رسول خدا است ..(170)
احضار امام به شام
در همين سال امام صادق عليه السلام به امر پدر در بين حجاج سخنرانى كرد و به معرفى امامت پـرداخـت و اهـل بيت عليهم السلام را برگزيدگان خدا و خلفاى او و پيروانشان را سعادتمند و مـنـكـرانـشـان را شـقى معرفى كرد. برادر هشام درجمع شنوندگان بود و خبر سخنان امام را به هـشـام رسـانـد. هـشـام مصلحت را در برخورد فورى با امام نديد. بعد از باز گشت به شام ، امام بـاقـر و فـرزنـدش امام صادق عليهما السلام را احضار كرد و براى اينكه امام راكوچك بشمرد، تا سه روز ايشان را معطّل كرد و بعد از سه روز پذيرفت . امام وقتى بر هشام وارد شد، نسبت بـه خـليـفـه بى اعتنايى كرد و بر خلاف رسم دربار، به شخص ‍ خليفه سلام نكرد بلكه با دست به همه سلام كرد و فرمود: السلام عليكم و بعد بدون اينكه منتظر اذن هشام بماند، نشست .
هشام كه سخت از بى اعتنايى امام به خشم آمده بود، باتندى گفت :
(اى محمدبن على ، پيوسته فردى از شما بين مسلمانان اختلاف مى اندازد و مردم را به خود دعوت مى كند به اين گمان سفيهانه و جاهلانه كه او امام (منصوب از جانب خدا) است ).
بـعـد از سخنان تند وتوبيخهاى خليفه ، بقيه اصحاب هشام به امر او به امام تندى و توبيخ نمودند. وقتى سخنان تند آنان تمام شد، امام برخاست و فرمود:
(اى مـردم به كجا مى رويد؟ شما را به كجا مى برند؟ پيشينيان شمابه وسيله ما هدايت شدند و هـدايـت آخـريان شما به ما ختم مى شود. اگر شما دولت زودگذرى داريد، براى ما دولتى است در آيـنـده كـه بـعـد از آن دولتـى نـيـسـت ، زيـرا مـايـيـم اهل عاقبتى كه خداوند درمورد شان فرمود:
(والعاقبة للمتقين ).
سـخـنـان مـتـيـن امـام همچون پتكى بر سر هشام و اطرافيانش فرود آمد و هشام چاره اى جز زندانى كردن امام نديد..(171)
امام و مانور نظامى هشام
برخورد شديد امام با هشام ، به زندانى شدن امام منجر شد. امام عليه السلام درزندان به بيان حـقـايـق و بـيـدار كـردن وجـدانـهـاى خـفـتـه پـرداخـت وتعاليم الهى آن حضرت از چنان جاذبه اى بـرخـوردار بـود كـه هـمـه زندانيان جذب امام (ع ) شدند. هشام با شنيدن خبر زندان دريافت كه ماندن امام در شام حتى در زندان خطر آفرين است بدين جهت تصميم بر بازگرداندن امام گرفت .
خـليـفـه تـصـمـيـم گرفت قبل از آزاد كردن امام ، وى را درجمع بزرگان ، فرماندهان و افسران خـويش فراخوانده و به تيرانداختن وادارد تا هم قدرت و شوكت خويش را به رخ امام بكشد و هم امام سرافكنده گردد زيرا به زعم هشام او پيرمردى بود كه در رزم و ميدان نبرد گام ننهاده و از تـيـرانـدازى چـيـزى نـمـى دانـد. بـه هـمـيـن جهت مجلسى ترتيب داد و تعدادى ازبزرگان را به تيراندازى واداشت و در حالى كه خود برتخت نشسته و سپاهيان و فرماندهان با لباس جنگى و مسلح در كنار او به صف ايستاده بودند، امام را احضار كرد. امام و فرزندش وارد شدند. هشام خود را گـرم تـمـاشـاى تـيرانداختن تيراندازان نشان داد و به امام خطاب كرد:اى محمد با بزرگان قومت به سوى آن هدف تيربينداز.
امـام بـه بـهـانه پيرى عذرخواست ولى هشام دست بردار نبود. او گمان مى كرد امام تحت تاثير هـيـبـت مـجـلس وى قـرار گـرفته و خود را باخته و نخواهد توانست به خوبى تير بيندازد و در حضور سپاهيان او شكسته خواهد شد. با اصرار هشام امام (ع ) كمان به دست گرفت و تير را بر كـمـان نـهـاد و در وسـط هـدف نـشـانـد و بـا پـرتـاب بـعـدى تـير دوم را بر وسط چوبه تير اول زد و همچنين تا نه تير كه هر كدام بر ديگرى فرود آمد.
هشام آن چنان مبهوت و حيرت زده شده بود كه بى اختيار فرياد زد:
(اى ابا جعفر تو را تيرانداز ترين عرب وعجم مى بينم ، چگونه گمان بردى كه پير شده اى ؟)
هـشـام تـا آن زمان كسى را به كُنيه (كه حاكى از احترام است ) صدانزده بود و وقتى متوجه شد كـه امـام را بـه كـُنيه خوانده ، پشيمان شد و سربه زير انداخت و به فكر فرو رفت . امام كه هـمچنان در مقابل هشام بر پاى ايستاده بود، خشمگين شد و هشام متوجه خشم امام شد وايشان را به نـزد خـويـش خـوانـد و با آن بزرگوار رو بوسى كرد و آن حضرت را بر تخت نشاند و عرض كرد:
(يـا محمد، قريش تازمانى كه همچون شمايى را دارد، بر عرب و عجم آقايى خواهد كرد، خدايار تو باد، چه كسى تو را اين چنين آموزش داده و چه مدت تعليم ديده اى ؟)
امام فرمود:
(عـادت اهـل مدينه بر تيراندازى است و من نيز درنوجوانى تيرمى انداختم ، بعد رها كردم تا اين كه به اصرار شما دوباره دست به اين كار زدم ).
هـشـام ضـمـن اعـتـراف بـه تـيـرانـدازى بـى نـظـيـر امـام پـرسـيـد: آيـا جـعـفـر هـم مثل شما تيرمى اندازد؟ امام در جواب به بيان فضيلت امام پرداخت و فرمود:
(مـا وارث (كـمـال ) و(تـمـامـى ) هـسـتـيـم كـه خـداونـد در ايـن آيـه بـر پـيـامـبـرش نـازل كرد و فرمود: (امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عـنـوان ديـن شـمـا پـسـنـديـدم ) و زمـين از صاحب چنين كمالى ، كه غير ما دستش ا زآن كوتاه است ، هيچگاه خالى نخواهد شد.)
ايـن بـيـان امـام در مـورد مـقام معنوى امامت ومعرفى خود و فرزندش به عنوان مصداق امام ، هشام را درآتـش خـشـم و غـضـب فـرو بـرد و بـه فكر واداشت . چشمهاى هشام از شدت خشم چپ و صورتش قرمز شد. او كه نمى خواست حرف امام را بپذيرد، پرسيد:
مگرهمه ما فرزندان عبدمناف نيستيم ؟
امـام ـ آرى ولى خـداوند ما را جداى از ديگران به سرّ پوشيده و علم بى شائبه خويش اختصاص داده است .
هـشـام ـ مـگـر خـداونـد پـيـامـبـر را از شـجره عبدمناف به سوى همه مردم ، از سياه ، سفيد و سرخ نـفـرسـتـاد؟ پس ‍ چگونه چنين علمى را فقط شما وارث شديد؟ شما كه پيامبر نيستيد پس از كجا ادعاى چنين علمى مى كنيد؟
امـام ـ دليـل مـا ايـن آيـه شريفه است : (لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ).(172) آنچه پـيامبر زبانش را به آن براى غير ما حركت نداد، آن را به ما اختصاص داد و به همين جهت از بين اصـحـابـش فـقـط بـا عـلى (ع ) نـجـوا داشـت و خـداونـد درايـن راسـتـا فـرمـود: (وَ تـَعـِيـَهـا اُذُنـٌ واعـِيـَةٌ).(173) پيامبر بعد از نزول اين آيه نزد اصحابش فرمود: يا على ، از خداوند خـواسـتـم كـه گـوش تو را آن گوشى قرار دهد كه ظرف حق است ؛ و به همين جهت على بن ابى طـالب در كـوفـه فـرمـود: رسـول خـدا هزار باب از علم به من ياد داد كه از هرباب ، هزارباب ديگر منشعب مى شود وهمچنان كه خدا اين علوم را فقط به پيامبرش ياد داد، پيامبرش هم اين علوم را فقط به برادرش على ياد داد و از على (ع ) به ما ارث رسيد.
هشام ـ على ادعاى علم غيب مى كرد و حال آن كه خداوند كسى را بر غيب خود مطلع نكرد، پس على از كجا چنين ادعايى مى كرد؟
امـام ـ خـداونـد بر پيامبرش كتابى نازل كرد كه هر چه بود و تا قيامت خواهد شد درآن ثبت شده بـود ـ بـعـد امـام بـه آيـات 89 نـحـل و دوازده يـس و 38 انـعـام اسـتـدلال كرد و ادامه داد: خداوند به پيامبرش وحى فرستاد كه همه اسرار پوشيده خداوندى را بر على (ع ) به آهستگى بخواند و... .)
استدلالهاى محكم و بيانات كوبنده امام برهشام سنگين بود و چاره اى جز نجات دادن خويش و رها ساختن امام نديد واجازه بازگشت امام را صادر كرد.
ارزيابى سفر به شام
جـريـان مـسـافرت امام به شام براى هشام خيلى كوبنده بود زيرا امام در چندين موضع توانست شايستگى خود، مظلوميت اهل بيت و نااهل بودن خليفه را آشكار كند از جمله :
1ـ هـنـگـام ورود امام به شام ، شاميان به طعنه امام را چنين به هم معرفى مى كردند: اين فرزند ابـو تـراب اسـت . امـام از فـرصـت اسـتـفـاده كـرده ضـمـن سـخـنـانـى مـفـصـل بـا بـيـان فـضـايـل امـام عـلى (ع ) آنـان را سـرزنـش نـمـود. بـيـان فضايل و معرفى امام على در شام ، كم سابقه بود و اثرات روشنگر زيادى داشت .
2ـ امـام بـه هـنـگـام ورود به دربار خليفه ، در حالى كه همه اطرافيان كاملا نسبت به حركات و رفـتـار امـام تـوجـه داشـتـند، نسبت به خليفه بى اعتنايى كرد و او را تحقير نمود و بروى به خلافت سلام نكرد و بدون اجازه وى نشست .
3ـ ظـاهـر شـدن مـقـام عـلمـى ، فضايل و شايستگى هاى امام در زندان شام و هنگام مناظره با كشيش مسيحى و در شهر مدين كه مورد اول و بخصوص دوم درشام انعكاس وسيعى داشت .
4ـ تيراندازى خارق العاده امام در جمع سران سپاه شام ، كه بسيار حيرت انگيز و رعب آور بود.
5ـ سخنان مستدل و متين و محكم امام در معرفى مقام و موقعيت امام و امامت در دربار خليفه .
اينها از آثار ارزنده سفر به شام بود كه بر خلاف خواست خليفه ظاهر شد.
امام وانقلابيون
امـام هـمـچـنـان كـه خـويـش از مـخـالفـان سـرسـخـت حـكـومـت امـوى بـود، نـسـبـت بـه كـسـانـى كه درمـقـابـل ظـلم و سـتـم بـنـى اميه سرسازش نداشته و خواستار برچيدن اين نظام واقامه قسط و عـدل بـودنـد، روى موافق نشان مى داد. البته زمان امام باقر، دوران اوج قدرت بنى اميه بود و چنانچه حركتى نظامى به مخالفت بر مى خاست ، به شدت سركوب مى شد واز لحاظ فرهنگى نـيـز، زمـيـنـه قـيام آماده نبود، بدين جهت نه امام قيام كرد ونه درزمان وى حركتى به مخالفت با حـكـومت مشاهده شد؛ ولى بودند افرادى كه مخالف حكومت ومنتظر فرصت مناسب بودند و درجامعه نيز به مخالفت شناخته مى شدند. از جمله اين افراد مى توان زيدبن على عموى امام را نام برد. گـرچـه امـام درآن مـقـطـع خـاص وى را از اقـدام عـليـه حـكـومـت بـر حذر داشت و وى نيز پذيرفت ..(174) ولى مـوضع مخالفت زيد را تاييد كرد واو را به قيام عليه ظلم و برقرارى عدالت درآينده مناسب تشويق نمود. درهمين راستا امام گاهى مى فرمود:
(اين (زيد) بزرگ خاندان من است و به خونخواهى آنان برخواهد خواست .).(175)
دربيانى ديگر فرمود:
(خداوندا پشتم را به زيد محكم گردان )..(176)
در مـوردى ديـگر، وقتى زيد برامام باقر(ع ) وارد مى شود، امام (ع ) اين آيه را تلاوت مى كند: (يـا اَيُّهـَا الَّذينَ امَنُوا كُونُوا قَوّمينَ بِالْقِسطِ شُهَداءَلِلّهِ).(177)، بعد ادامه مى دهد: به خدا قسم اى زيد، تواز اهل اين آيه هستى .
اين بيانات امام باقر عليه السلام بهترين دليل بر تاييد موضع متعرضانه و پرخاشگرانه زيد در برابرحكمرانان اموى است .
موضع امام در برابر توده هاى مردم
سـيـاست وحكومت اموى بر چند پايه از جمله جهالت مردم استوار بود. تا زمانى كه مردم از حقايق بى اطلاع باشند، مى توان بر گرده آنان سوار شد وحكم كرد و به همين جهت نيز حكام اموى از آشنا شدن مردم به خصوص با مناديان وحى جلوگيرى مى كردند و با برچسب ها و تهمت ها مردم را از آنان دور مى كردند. امام عليه السلام با توجه به اين مطلب ، سعى داشت درمواضع مناسب بـه ارشـاد و آگـاه كـردن جـاهـلان بـپـردازد وآنـان را بـه سـرچـشـمـه هـاى زلال هدايت رهنمون شود كه نمونه هايى از آن را در اينجا ذكر مى كنيم :
الف ـ ارشـاد شـامـيـان : وقـتـى امام به شام احضار شد، مردم شام امام را به همديگر معرفى مى كردند و به تمسخر مى گفتند: اين فرزند ابوتراب است .
امـام بـا وجود اينكه توسط خليفه جبّار و ستمگر به دارالخلافه احضار شده و در معرض ‍ خطر بـود، ولى هـمه خطرات را پذيرا شد و درآن جمع مخالف به ايراد سخن پرداخت و پس از حمد و ثناى خداوند و دورد بر رسول خدا فرمود: