يكصد موضوع ۵۰۰ داستان

سيد على اكبر صداقت

- ۱۹ -


91 : نماز

قال الله الحكيم : ( ان الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر) (عنكبوت : آيه 45)
:همانا نماز انسان را از فحشاء و كارهاى ناپسند باز مى دارد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : من صلى ركعتين لم يحدث فيهما نفسه بشى ء من الدنيا غفر له ما تقدم من ذنبه (774)
:هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن از امور دنيا چيزى در فكرش نيايد همه گناهان گذشته اش آمرزيده مى شود.
شرح كوتاه :
بدان كه حق تعالى به خدمت تو محتاج نيست ، او مستغنى از عبادت و دعاى توست . همانا ترا بفضل خود خوانده ، تا ترا مورد رحمت خود قرار بده و از عقوبتش در امان بدارد، و باب مغفرت را بر تو بگشايد.
حق تعالى از عبادت بندگان مانند نماز جز اظهار كرم و قدرت نظرى ندارد.
پس هرگاه تكبير نماز گفتى و وارد نماز شدى هر چه بين آسمانها و زمين هاست را غير كبريائى او كوچك بشمار و هر چه غير او را فراموش ‍ كن .(775)

1 - نماز از+ترس

عرب بيابانى به مسجد پيامبر آمد و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در مسجد حاضر بودند. عرب نمازى با سرعت و عجله خواند و مراعات هيچگونه آداب از قرائت و اركان و واجبات را ننمود.
بعد از آنكه خواست از مسجد بيرون رود، حضرت امير عليه السلام او را صدا زدند كه بيا نماز را دوباره از روى تاءنى و با آداب بخوان ، كه اين نماز را كه خواندى درست نبود.
عرب از ترس (نعلين (776)) حضرت ، نمازى با آداب و با تاءنى خواند و مراعات قرائت و ترتيل و خضوع را نمود.
بعد از تمام شدن نماز، اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: اى عرب اين نماز كه خواندى بهتر از نماز اولى نبود؟
گفت : بخداى قسم يا اميرالمؤ منين ، زيرا كه نماز اول از ترس خدا بود و نماز دوم از ترس نعلين شما بود (حضرت خنديد).(777)

2 - تير در پاى

به پاى حضرت على عليه السلام تيرى اصابت كرده بود و امكان خروج آن بخاطر شدت درد وجود نداشت . فاطمه زهرا عليهاالسلام به اصحاب فرمود: آن تير را در هنگام نماز از پاى او بيرون آوريد، زيرا در نماز متوجه غير حق نخواهد شد پس چنان كردند و تير را در حال نماز از پاى او خارج كردند(778).
و در خبر ديگر وارد شده كه در جنگ صفين تيرى بر ران مقدسش وارد شد هر چه كردند در موقعيت عادى خارج نمايند نتوانستند.
خدمت امام حسن عليه السلام جريان را عرض كردند، فرمود: صبر كنيد تا پدرم به نماز بايستد زيرا در آن حال چنان از خود بيخود مى شود كه به چيز ديگر توجه نمى كند.
در حال نماز كه اميرالمؤ منين غرق در حق بود تير را از پاى خارج كردند؛ بعد از نماز متوجه شد خون از پاى مقدسش جارى است ، پرسيد: چه شد، عرض كردند تير را در حال نماز از پاى شما بيرون كشيديم (779).
خوانندگان استبعاد نكنند(780) كه چطور ممكن است !! مگر نشنيده ايد، ابودرداء شبى به دنبال حضرت در كنار ديوار بنى نجار، نماز و دعا اميرالمؤ منين را نگاه مى كند متوجه مى شود ديگر صداى امام نمى آيد، مى آيد كنار بدن حضرت ، مى بيند مانند چوب خشك افتاده و داراى حركتى نيست .
مى آيد به خانه به حضرت زهرا جريان را عرض مى كند، حضرت مى فرمايد: اين حال غشوه اى است كه از خشيت حق به او دست مى دهد! برو كمى آب بصورت او بپاش ، بهوش مى آيد. او مى رود و اين كار را انجام مى دهد و امام بهوش مى آيد (781)
حالاتى كه پيامبر و امام نسبت بحق تعالى پيدا مى كنند (فناء فى الله ) تجرد براى آنان ايجاد مى شود، ديگر به جسم در آن مقام هيچ توجهى نباشد بلكه آن روح است كه اتصال (بين عبد و معبود) پيدا مى كند؛ كه سخن در اين باره زياد است و جاى تفصيلش اين جا نيست .

3 - نماز جماعت

شبى اميرالمؤ منين عليه السلام تا موقع طلوع فجر (اذان صبح ) مشغول عبادت و راز و نياز بود پس از اذان ؛ نماز صبح را در خانه خواند و از خستگى و بى خوابى شب نتوانست به نماز جماعت حاضر شود.
پيامبر وقت نماز صبح اميرالمؤ منين عليه السلام را مشاهده نكردند، بعد از نماز نزد دخترش فاطمه زهرا عليهاالسلام آمد و فرمود: چرا پسر عمويت نماز جماعت صبح نيامد؟ حضرت زهرا عرض كرد: ديشب مشغول عبادت بوده و بى خوابى كشيده بود!
پيامبر فرمود: آن ثوابى كه در نماز صبح به او مى دادند بهتر از قيام تمام نمازهايى بود كه شب خواند.
اميرالمؤ منين عليه السلام صداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيد و نزديك آمد. پيامبر فرمود: اى على هركس نماز صبح را با جماعت بخواند مثل آنست كه تمام شب در ركوع و سجود بوده است ، مگر نمى دانى كه زمين به خدا از خواب عالم (نائم ) قبل طلوع خورشيد بر او، ناله و فرياد مى زند؟!(782)

4 - گول خوردن نمازگذار

يك مرد چادرنشين عرب آمد داخل مسجد شد و پيرمردى را ديد كه با خشوع و خضوع نماز مى گذارد، از او خوشش آمد و گفت : چقدر نماز خوبى مى خوانى !
نمازگذار گفت : من روزه دار هم هستم ، چون ثواب نمازگذار با روزه دو برابر نماز گذار بدون روزه است .
چادرنشين به او گفت : بيا لطف كن و اين شترم را كمى نگه دار، چون كارى دارم مى روم انجام مى دهم و زود مى آيم .
شتر را به او سپرد و به دنبالش كارش رفت . نمازگذار شتر چادرنشين را به سرقت برد.
وقتى چادرنشين آمد نه نمازگذار و نه شترش را ديد و هر چه جستجو كرد فايده اى نداشت و اين شعر را خواند: نماز او مرا به شگفت آورد و روزه اش ‍ مرا به خودش جذب كرد، اما چه فايده كه با نماز و روزه ، شترم را به سرقت برد.(783)

5 - نماز جمعه

قحطى و كمبود غذا مدينه را فراگرفته بود، گرسنگى و تهى دستى فشار سختى بر مردم مدينه وارد ساخته بود، در اين صورت اگر كاروانى آذوقه و غذا به مدينه مى آورد روشن بود كه مردم از هر سو هجوم مى آوردند تا براى خود غذا تهيه كنند؛ و معمول بود وقتى كاروان تجارتى مى آمد مردم مشتاق و طبل كوبان به استقبال آن مى رفتند؛ حتى دختران از خانه ها بيرون مى آمدند.
روز جمعه اى بود كه مسلمانان براى نماز جمعه به امامت پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر بودند و پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول ايراد خطبه هاى نماز جمعه بود.
خبر آوردند كه يك قافله تجارتى به مدينه آمده است (دحيه كلبى كه تاجرى بود، از شام گندم و آرد و جو و امثال اينها به مدينه آورد، طبل مى كوبيدند تا مردم از آمدن كاروان مطلع گردند)
مسلمانان براى تهيه طعام از مسجد بيرون آمدند و تنها هشت الى چهل نفر با پيامبر صلى الله عليه و آله ماندند.
مردم فكر مى كردند كه اگر در نماز جمعه بمانند ديگر طعام و آذوقه اى نصيب آنان نمى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدائى كه جانم در اختيار اوست اگر شما چند نفر هم از مسجد مى رفتيد، و كسى در مسجد نمى ماند آتش (و قهر الهى ) سراسر بيابان را فرا مى گرفت و شما را به كام خود فرو مى كشيد. و به نقل ديگر فرمود: اگر اينها نمى ماندند از آسمان سنگ بر سر آنها مى باريد.
در اين وقت آيه (784) يازدهم سوره جمعه نازل شد (چون تجارتى ببينند يا آهنگ (طبلى بشنوند) به سوى آن بشتابند و تو را (اى پيامبر) تنها ايستاده بگذارند، بگو آنچه نزد خداست از آن آهنگ و تجارت بهتر است و خداوند بهترين روزى دهندگان مى باشد.(785)

92 : نفرين

قال الله الحكيم : اولئك يلعنهم الله و يلعنهم الاعنون (بقره : آيه 159)
آنها (كتمان كنندگان آيات ) را خدا لعنت مى كند و همه انس و جن و فرشتگان لعن و نفرين مى كنند.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ليس المؤ من بالطعان و لا اللعان . (786)
مؤ من طعنه زن و لعنت گر نيست .
شرح كوتاه :
لعن و نفرين اگر از پيامبر و امامى صادر مى شود شخص لعن شده صد درصد قابليت آن را داشته بود.
اما اگر بنده اى بخواهد بخاطر ظلمى كه به او شده يا تهمتى به او زده شد، يا از حق قانونى و شرعى او را محروم كردند، نفرين كند، عيبى ندارد و لكن تا حد امكان با عفو و آمرزش و اينكه از خدا بخواهد او را هدايت كند برخورد كند؛ و اگر نفرين شده قابل نباشد، نفرين به خود شخص باز مى گردد. چنانكه اگر پاى كسى به سنگى بخورد و درد بيايد، سنگ را نفرين كند و دشنام دهد، با اينكه سنگ تقصيرى ندارد، لعن به خودش باز مى گردد.

1- بجاى نفرين دعا كرد

ابراهيم اطروش مى گويد: با معرفت كرخى بر كنار دجله نشسته بوديم .
ديديم عده اى جوان در قايقى نشسته و در ضمن حركت به قاضى و آوازه خوانى و نواختن موسيقى و شرب خمر مشغول هستند.
بعضى از دوستان از معروف كرخى خواستند كه آنها را نفرين كند. او دستهايش را بلند كرد و گفت : خدايا همانطور كه آنها را در دنيا شاد كردى ، در آخرت هم آنان را شاد بفرما!
دوستان به او گفتند: ما از تو خواستيم آنها را نفرين كنى ، اما تو برايشان دعا كردى ؟
او گفت : اگر خدا بخواهد آنها را در آخرت شاد فرمايد وسائل توبه كردن آنان را فراهم مى آورد.(787)

2- عبيد الله بن زياد

بعد از شهادت امام حسين عليه السلام تا قريب پنج سال خانواده شهداء كربلاء مشغول نوحه و مصيبت بودند، حتى زنى از بنى هاشم سرمه در چشم نكشيد و خود را خضاب نكرد و دود از مطبخ بنى هاشم برنخواست تا آنكه پنج سال بعد از كربلا عبيدالله بن زياد همه كاره يزيد به دست ابراهيم فرزند مالك اشتر در سى و نه سالگى در روز عاشورا سال 65 هجرى قمرى بدرك واصل شد.
چون مختار سر عبيدالله را براى امام سجاد عليه السلام فرستاد، حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجده شكر به جاى آورد و فرمود:
روزى كه ما را بر عبيد الله بن زياد (استاندار كوفه ) وارد كردند او غذا مى خورد من از خداى خود در خواست كردم از دنيا نروم تا سر او را در مجلس غذاى خود مشاهده كنم ، همچنانكه سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا مى خورد، خداى جزاى خير دهد مختار را خونخواهى ما نمود، و به اصحاب خود فرمود: همه شكر كنيد.
و نقل است كه در مجلس امام سجاد يكى عرضه داشت كه چرا حلوا امروز غذاى ما نيست ؟ فرمود: امروز زنان ما مشغول شادى بودند چه حلوائى شيرين تر از نظر كردن به سر دشمن ماست .(788)

3- حام بن نوح

وقتى نوح عليه السلام سوار كشتى شد و فرزندان و مؤ منين با او سوار شدند و كشتى در حركت بود خواب بر او غلبه كرد و خوابيد.
آن وقت رسم زير شلوار و جامه پوشيدن نبود چيزى مانند لنگ بر كمرشان مى بستند.
در خواب بادى وزيد و عورتش مكشوف شد، سام فرزندش برخاست و جامه را بر عورت پدر انداخت و او را پوشانيد.
حام برادر سام جام را از عورت پدر دور كرد، عده اى از اين كارش خنديدند سام گفت : چرا چنين مى كنى ، مردم عورت پدر را مى بينند و مى خندند؟! گفت : من هم براى همين جهت اين كار را مى كنم .
سام و حام با يكديگر به گفتگو و بحث پرداختند كه از صدايشان جناب نوح از خوب بيدار شد و سبب نزاع را پرسيدند؛ جريان را به او گفتند. نوح عليه السلام از عمل حام ناراحت شد و دلش سوخت و اشكش جارى شد و حام را نفرين كرد و عرض كرد خدايا: بچه ها و نسل او را سياه كن و بچه هايش را خدمتكار اولاد سام كن .
حام آنطرف كشتى شروع كرد بخنديدن كه اين چه حرفى است كه اين پدر پير مى زند.
به نفرين پدر همه فرزندان و ذريه حام سياه خلق شدند و خدمتكار اولاد سام شدند. (789)

4 - حرمله

منهال بن عمرو گويد: از كوفه بسفر حج رفتم و خدمت امام سجاد عليه السلام رسيدم . آن جناب از من پرسيد از حرملة بن كاهل (قاتل شش ‍ ماهه على اصغر بود) چه خبر دارى ؟ عرضكردم در كوفه زنده است ؛ حضرت دست به نفرين او برداشت و از خدا خواست حرارت آتش و آهن را در دنيا به او بچشاند.
منهال گويد: چون به كوفه برگشتم ، روزى بديدن مختار رفتم ، مختار اسب طلبيد و سوار شد، مرا نيز سوار كرد و با هم رفتيم به كناسه كوفه ، لحظه اى صبر كرد مثل كسيكه منتظر چيزى باشد، كه ناگاه ديدم حرملة را گرفته و نزد او آوردند.
مختار حمد خداى بجاى آورد و امر كرده است ، دست و پاى او را قطع كنند، و پس از آن او را در آتش اندازند.
من چون چنين ديدم سبحان الله گفتم ، مختار گفت : براى چه تسبيح خداى كردى ؟ حكايت نفرين امام سجاد بر حرمله را و استجابت دعاى او را نقل كردم .
مختار از اسب خويش پياده شد و دو ركعت نماز طولانى بجاى آورد و سجده شكر كرد و سجده را طول داد.
با هم برگشتيم ، چون نزديك خانه رسيديم او را به خانه خود دعوت كردم كه غذا ميل كند! مختار فرمود: اى منهال تو مرا خبر دادى كه امام سجاد دعا كرد كه به دست من نفرين او بر حرملة مستجاب شده ، از من خواهش ‍ خوردن طعام دارى ، امروز روز روزه است كه به جهت شكر اين مطلب بايد روزه باشم (790).

5 - مبعوث به رحمت

پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت 23 سال رسالت زحمت بسيارى براى هدايت مردم كشيد، مصائب و مشكلات بسيار از نظر روحى و جسمى بر حضرتش وارد شد چنانكه در جنگ احد دندان پيامبر را شكستند و صورتش را مجروح كردند.
اصحاب عرض كردند شما نفرين كنيد! فرمود: من مبعوث نشده ام براى نفرين كردن ، مبعوث براى دعوت مردم به طرف خدا و رحمت براى آنها شده ام ، بعد فرمود: خداوندا قومم را هدايت فرما زيرا آنها آگاهى ندارند.(791)

93 : نفس

قال الله الحكيم : (لتجزى كل نفس بما تسعى ) (طه : آيه 15)
:هر نفسى به آن چه سعى كرده پاداش را در قيامت مى دهيم .
امام صادق عليه السلام : طوبى لعبد جاهد نفسه و هواه (792)
:خوش بحال بنده اى كه با نفس و هواى آن مجاهدت كند.
شرح كوتاه :
انسان از دو چيز تن و نفس (روح ) تشكيل شده است . نفس راكب و تن مركوب است .
اگر نفس مطمئنه شد امر به بديها نمى كند، اگر اماره شد به زشتيها و كارهاى خلاف وادار مى نمايد، اگر سبعى شد به اخلاق رذيله همانند حرص و حسد مبتلا مى كند و اگر بهميمى شد پى شهوات مى رود.
براى اينكه انسان بتواند مهار نفس را بدست بگيرد و در دام شيطانى نيفتد، بايد مراقبه و محاسبه و معاينه نفس را مرعى بدارد و در نيت و فكر مواظبت كامل كند كه نفس اژدهاست ، گر آنى از او غافل شود صاحبش را به آتش ‍ نزديك و از بين مى برد(793).

1 - اژدهاى نفس

در تاريخ آمده كه : يك نفر مارگير بود و معركه گيرى مى كرد. او به كوهستان رفت تا مارى بگيرد و به بغداد بياورد و به مردم نشان بدهد تا پولى در بياورد.
فصل زمستان بود و پس از تحمل رنجها اژدهاى بسيار بزرگى در كوهى پيدا كرد، چون هوا سرد بود اژدها افسرده و بى حركت بود، و او با زحمت آنرا بطرف شهر بغداد مى برد و داد مى زد مردم بيائيد ببينيد كه چه اژدهائى را شكار كرده ام .
مردم كنار شهر دجله بغداد جمع شدند و صدها نفر اجتماع كردند و منتظر بودند تا اين اژدها را ببينند.
هوا گرم شده بود و جمعيت زياد شده بودند و اژدها بر اثر آفتاب قدرت گرفت ، وقتى مارگير از كيسه آنرا بيرون آورد، ناگهان ديدند اژدها جنبيد و به طرف مارگير جهيد و او را هلاك كرد و از بين برد؛ و مردم هم از ترس فرار كردند.
اى برادر غافل مباش كه نفس تو همان اژدهاست (794) كه اگر قدرت يابد تار و پود زندگى تو را در هم مى نوردد. تو مپندار كه بدون سركوبى و مقاومت در برابر خواسته هاى نفس ، او را با تمام احترام زير سلطه خود نگهدارى مگر هر آدم زبونى مى تواند به تسلط بر نفس حيوانى خود دست يابد.(795)

2 - آب ليموى شيراز

مرحوم شيخ عبدالحسين خوانسارى گفت : در كربلا عطارى بود مشهور و معروف ، مريض شد و جميع اجناس دكان و اثاث خانه منزل خود را به جهت معالجه فروخت اما ثمر نكرد؛ و جميع اطباء اظهار نااميدى از او كردند.
گفت : يك روز به عيادتش رفتم و بسيار بدحال بوده و به پسرش مى گفت : اسباب منزل را به بازار ببر و بفروش و پولش را بياور براى خانه مصرف كنيد تا به خوب شدن يا مردن راحت شوم !
گفتم : اين چه حرفى است مى زنى ؟! ديدم آهى كشيد و گفت : من سرمايه زيادى داشتم و جهت پولدار شدن من اين بود كه يكسالى مرضى در كربلا شايع شد كه علاج آنرا دكترها منحصر به آبليموى شيراز دانستند، آب ليموگران و كمياب شد.
نفسم به من گفت : قدرى آب ليمو داراى چيز ديگر ممزوج به او كن و بوى آب ليمو از آن فهميده مى شد او را به قيمت آب ليموى خالص بفروش تا پولدار شوى .
همين كار را كردم ، و آب ليمو در كربلا منحصر به دكان من شد و سرمايه زيادى از اين مال مغشوش بدست آوردم تا جائى كه در صنف خودم مشهور شدم به (پدر پولهاى هزارهزارى ).
مدتى نگذشت كه به اين مرض مبتلا شدم ، هر چه داشتم فروختم براى معالجه فايده اى نكرده است ، فقط همين آخرين متاع بود كه گفتم اين را بفروشند يا خوب مى شوم يا مى ميرم و از اين مرض خلاص ‍ مى شوم (796).

3 - بهترين و بدترين

حضرت لقمان كه معاصر حضرت داود بود، در ابتداى كارش بنده يكى از مماليك بنى اسرائيل بود. روزى مالكش آن جناب رابه ذبح گوسفندى امر فرمود و گفت : بهترين اعضايش را برايم بياور.
لقمان گوسفندى كشت و دل و زبانش را بنزد خواجه و مالك خود آورد. پس ‍ از چند روز ديگر خواجه اش گفت : گوسفندى ذبح كن و بدترين اجزايش را بياور.
لقمان گوسفند كشت و دل و زبانش را بنزد خواجه و مالك خود آورد. پس از چند روز ديگر خواجه اش گفت : گوسفندى ذبح كن و بدترين اجزايش را بياور.
لقمان گوسفندى كشت و باز زبان و دل آنرا براى خواجه آورد. خواجه گفت : به حسب ظاهر اين دو نقيض يكديگرند!! لقمان فرمود: اگر دل و زبان با يكديگر موافقت كنند بهترين اعضاء هستند، اگر مخالفت كنند بدترين اجزاست . خواجه را از اين سخن پسنديده افتاد و او را از بندگى آزاد كرد(797).

4 - ابو خيثمه

مالك بن قيس مشهور به ابوخيثمه از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در بسيارى از جنگها شركت داشت . او و چند نفر از رفتن به جنگ تبوك خوددارى كردند. بعد از ده روز از حركت رسول خدا به سوى تبوك ، در ظهر گرماى شديد تابستان ، از بيرون بخانه آمد و در ميان باغى كه داشت براى دو همسر خود سايبانى ساخته بود. آنان كوزه آب خنك آماده و غذا مطبوعى تهيه و ديوارهاى سايبان را آب پاشيده تا هواى داخل آن خنك باشد و منتظر همسرشان بودند. وقتى ابو خيثمه نظرى به زنان و آب سرد و غذا و همسران زيبا در آسايش انداخت به ياد رسول خدا افتاد و نفسش به او گفت : رسول خدا در گرما و سختى ، من در راحتى و آسايش روا نبود، بعد گفت : منافق در دين شك مى كند ولى نفسم بهمان جهتى كه دين توجه مى كند روى مى آورد.
وسائل سفر را برايش آماده و با شتر بسوى جنگ تبوك رهسپار شد در راه با عمير بن وهب رفيق شد، وقتى نزديك اردو و خيمه پيامبر رسيد به عمير گفت : من تخلف از همراهى پيامبر كرده ام بگذار تنها براى عذرخواهى بروم .
شخصى به پيامبر عرض كرد: كسى از راه مى رسد! پيامبر فرمود: خدا كند ابوخيثمه باشد؟
چون نزديك شد و شتر را خوابانيد شرفياب حضور پيامبر شد و پيامبر فرمود: از تو همين انتظار را داشتم ؛ و او داستان حركت و حديث نفس خود به عرض پيامبر رسانيد؛ و پيامبر درباره اش دعا فرمود.(798)

5 - نفس مستعد

استعداد و قابليت هر كس ندارد تا به ترقيات عاليه برسد و توفيقات ربانى شامل حال او شود.
ابوحمزه ثمالى از كسانى بود كه اين آمادگى در او بود و مورد توجه چهار امام معصوم قرار گرفت تا جائى كه امام صادق عليه السلام او را مى ديد، فرمود: هر وقت ترا مى بينم در خود احساس آرامش و راحتى مى كنم (799).
از بس نفس او پاك بود بيشتر اوقات خود را در مسجد كوفه مى گذرانيد و به عبادت مشغول بود.
ابوحمزه گويد: روزى جلوى ستون هفتم مسجد كوفه نشسته بودم كه از درب (كنده ) مردى وارد شد كه زيباتر و خوشبوتر و خوش لباستر از او نديده بودم ، عمامه اى بر سر و پيراهنى با نيم تنه بر تن داشت ليكن عبا نداشت ، كفشهاى عربى را از پاى در آورد، در كنار ستون هفتم به نماز ايستاد.
چنان تكبيرالاحرام گفت كه كوى بر بدنم سيخ شد و شيفته لهجه پاك و دلرباى او گرديدم . نزديك رفتم تا سخنانش را بشنوم . دعائى خواند و چهار ركعت نماز بجاى آورد، پس از اتمام نماز برخواست و از مسجد خارج شد.
من به دنبال او حركت نمودم تا به كنار كوفه رسيد، ديدم غلامى شترى را آماده دارد. از او پرسيدم اين آقا كيست ؟ گفت : از سيماى او نشناختى ؟ او على بن الحسين زين العابدين است .
چون امام را شناخت خود را به پاى امام انداخت و شروع به بوسيدن پاى مبارك امام نمود.
امام با دست مبارك او را بلند كرد و فرمود: چنين مكن كه سجده غير خدا را نشايد.
بعد ابوحمزه از اصحاب خاص امام سجاد شد، و امام باقر و امام صادق و امام كاظم عليه السلام را درك و از فيوضات آنها استفاده كرد تا جائى كه امام رضا عليه السلام فرمود: ابوحمزه لقمان زمان خود بود، زيرا كه چهار نفر از ما را خدمت كرده (و استفاده برده ) بود.(800)

94 : ولايت

قال الله الحكيم : (لايتخذ المؤ منون الكافرين اءولياء) (آل عمران : آيه 28)
:مؤ منين نبايد كفار را دوست و ولى خود بگيرند.
امام كاظم عليه السلام : ولاية على عليه السلام مكتوبة فى صحف جميع الانبياء(801)
:ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام در كتابهاى همه انبياء نوشته شده است .
شرح كوتاه :
از اول خلقت خداوند مقام خلافت الهى را به اولياء خود داد تا مخلوق بى هادى و رهبر نباشند.
زمان حاضر ولايت از آن حضرت ولى عصر عليه السلام است كه مظهر و جامع همه اسماء و صفات الهى حضرت حق است .
شخص متخلف از فرمان ولى ، مورد بغض و خشم خدا قرار مى گيرد. معيار در امر ولايت مطابعت از او، و دوستى به ولى است و بهترين دليل سفارشات پيامبر در حق اميرالمؤ منين عليه السلام است كه تاريخ گوياى آنست .
در زمان ما كه عنايت ولى حقيقى امام زمان شامل همه است ، جا دارد از توجه به ساحتش غافل نشد و از او استمداد و مدد گرفت .

1 - غلام سياه

غلام سياهى را به خدمت على عليه السلام آوردند كه دزدى كرده بود. حضرت فرمود: اى اسود (سياه ) دزدى كردى ؟ عرض كرد: بلى يا على عليه السلام ، فرمود: قيمت آنچه دزديده اى به دانك و نيم مى رسد؟ عرض ‍ كرد: بلى ، فرمود: بار ديگر از تو مى پرسم اگر اعتراف نمايى (انگشت ) دست راست تو را قطع مى كنم .
عرض كرد: بلى يا اميرالمؤ منين ؛ حضرت بار ديگر از وى پرسيد و او اعتراف كرد؛ به فرموده امام انگشتان دست راست او را بريدند.
غلام سياه انگشتان دست بريده را بر دست ديگر گرفته و بيرون رفت ، در حالى كه خون از آن مى چكيد.
عبدالله بن الكواء(802) به وى رسيد و گفت : غلام سياه دست راستت را كى بريد؟
گفت : شاه ولايت امير مومنان پيشواى متقيان مولاى من و جميع مردمان و وصى رسول آخرالزمان .
ابن الكوا گفت : اى غلام ! دوست تو را بريده است و تو مدح و ثناى او مى كنى ؟ گفت : چگونه مدح او نگويم كه دوستى او با خون و گوشت من آميخته است ؟! آن حضرت دست مرا به حق بريد.
ابن الكوا به خدمت حضرت امير عليه السلام آمد و آنچه شنيده بود را معروض داشت حضرت فرمود: ما را دوستانى هستند كه اگر به حق قطعه قطعه شان كنيم به جز دوستى ما نيفزايد، و دشمنانى مى باشند كه اگر عسل به گلويشان فرو كنيم جز دشمنى ما نيفزايد.
پس حضرت امام حسن عليه السلام را فرمود: برو غلام سياه را بياور او رفت و غلام سياه بياور او رفت و غلام سياه را همراه خود آورد؛ حضرت فرمود: اى غلام من دست تو را بريدم و تو مدح و ثنايم مى كنى ؟
غلام عرض كرد: مدح و ثناى شما را حق تعالى مى كند، من كه باشم كه مدح شما را كنم يا نكنم ! حضرت دست او را (به معجزه ) به جاى خود نهاد، رداى خود را بر وى افكند و دعايى بر آن خواند - بعضى گفته اند سوره حمد بود - فى الحال دست وى درست شد، چنانكه گويى هرگز نبريده اند (803)

2- عيال عبدى شاعر

عبدى (804) گفت : عيالم بمن گفت ، مدتى امام صادق را زيارت نكرده ايم خوبست به حج برويم و بعد به خدمت حضرتش برسيم ! گفتم : خدا شاهد است چيزى ندارم تا بتوانم بوسيله آن مخارج سفر را تاءمين نمايم او گفت : مقدارى لباس و زر و زيور دارم آنها را بفروش تا به مسافرت برويم ، من هم همين كار را كردم .
همينكه نزديك مدينه رسيديم زنم مريض شد، بطورى كه مرضش شدت يافت و نزديك به مرگ گرديد.
وارد مدينه شديم او را در منزل به حال احتضار گذاشتم و خدمت امام رسيدم ؛ وقتى شرفياب شدم ، ديدم امام دو جامه سرخ رنگ پوشيده است . سلام كردم و جواب داد و از حال زنم پرسيد جريان را به عرضش رساندم و گفتم : از او با نااميدى به خدمتتان آمدم .
امام سر بزير انداخت و كمى تاءمل كرد، آنگاه سر برداشت و فرمود: بواسطه بيمارى همسرت محزونى ؟ عرض كردم : آرى فرمود غمگين مباش كه خوب مى شود من از خدا خواستم او را شفا دهد، اينك مراجعت كن مى بينى كنيز دارد شكر طبرزد به او مى دهد.
عبدى گويد: با عجله برگشتم ، ديدم همانطور كه امام فرموده است ؛ پرسيدم خانم حالت چطور است ؟ گفت : خدا مرا سلامتى بخشيد، اشتها به اين شكر پيدا كردم .
گفتم : از نزدت رفتم ماءيوس بودم امام از حالت پرسيد و من شرح احوالت گفتم ، فرمود خوب مى شود، برگرد، خواهى ديد كه شكر طبرزد مى خورد.
همسرم گفت : وقتى تو رفتى من در حال جان دادن بودم ناگاه ديدم مردى كه در جامه سرخ رنگ پوشيده بود وارد شد و بمن گفت : حالت چطور است ؟ گفتم : مردنى هستم ؛ هم اكنون عزرائيل براى قبض روحم آمده است . آنمرد رو به عزرائيل كرد و فرمود: اى ملك الموت ! عرض كرد: بله اى امام ، فرمود: مگر تو ماءمور نيستى كه از ما اطاعت كنى و حرف ما را بشنوى ؟ عرضكرد: آرى .
فرمود: من امر مى كنم كه مرگ او را تا بيست سال ديگر بتاءخير اندازى ، ملك الموت عرضكرد: مطيع فرمانم ، آن مرد (امام صادق ) با ملك الموت بيرون شد من بهوش آمدم (805)

3- پسر دائى معاويه

محمد بن ابى حذيفه پسر دائى معاويه بود. چون پدرش كشته شد تحت كفالت عثمان بزرگ شد ولى از فدائيان اميرالمؤ منين صاحب ولايت بوده است وقتى كه محمد بن ابى بكر استاندار مصر را لشكر معاويه كشتند محمد بن ابى حذيفه زخمى شد.
عمروعاص او را به شام نزد معاويه فرستاد و معاويه او را زندانى كرد. روزى معاويه به اطرافيانش گفت : چطور اين فاميل نادان محمد را بياوريم و توبيخ كنيم شايد دست از على عليه السلام بردارد و او را ناسزا گويد؟
اطرافيان معاويه قبول كردند.
محمد را از زندان بيرون آورده و به مجلس معاويه آورند معاويه گفت : وقت آن نرسيده است كه از روش باطل خود دست بردارى و دست از على عليه السلام آن مرد دروغگو بردارى ؟ مگر نمى دانى على عليه السلام در قتل عثمان دست داشته ، و ما نيز خونخواهى او مى كنيم .
محمد فرمود: معاويه من از همه بتو نزديكترم و ترا بهتر از همه مى شناسم ؟
گفت : آرى ، فرمود: بخدائيكه جز او خدائى نيست كسى جز تو و افراد تو كه از طرف عثمان ، رياست بشما داد، مورد اعتراض مردم واقع نمى شد، او را نمى كشتند. اى معاويه تو در جاهليت و اسلام يكسان بوده اى و اسلام تاءثيرى در تو نداشت . مرا بدوستى على عليه السلام ملامت مى كنى و حال آنكه تمام عباد و زهاد و انصار آنان كه روزها را به روزه ، و شبها را به نماز مى گذرانند با على عليه السلام هستند ولى فرزندان آزاد شدگان فتح مكه و فرزندان منافقان با تو هستند.
بخدا قسم تا زنده ام على عليه السلام را براى خدا و رضايت پيامبر دوست مى دارم و ترا دشمن دارم !
معاويه گفت : مثل اينكه هنوز در گمراهى هستى ؟ او را بزندان انداخت . مدتى در زندان بود بعد فرار كرد. معاويه لشگرى را به فرماندهى عبيدالله بن عمرو براى دستگيرى او فرستاد تا عاقبت در غارى او را گرفتند و كشتند.(806)

4- مكنده شير از پستان ولايت

روزى امام على عليه السلام موقع خروج از منزل با گروهى برخورد مى كند و مى پرسد كه هستيد؟ جواب مى دهند كه از شيعيان شما هستم ! امام مى فرمايند: من در چهره شما نشان شيعيان خود را نمى بينم .
آنان شرمگين مى شوند و يكى از آنان از امام مى پرسد: نشان شيعيان شما چيست ؟
امام سكوت مى كند و بعد مردى عابد به نام همام بن عبادة (807) خثيم ، امام را سوگند مى دهد كه آن نشانها را بازگويد، و امام خطبه متقين را بيان مى دارند
البته در نهج البلاغه سئوال همام درباره صفات پارسايان است (808)؛ او به امام مى گويد: متقين را برايم چنان توصيف فرما كه گويى آنان را به چشم مى بينم .
امام در جواب او درنگ مى كند و سپس مى فرمايد: اى همام پرواى از خدا داشته باشد و نيكوكارى كن كه همانا خداوند با كسانى است كه تقوا بورزند و اهل نيكوكارى باشند.
همام به اين سخن قانع نشد و امام را سوگند داد ادامه دهد. اما به درخواست همام شروع مى كند و اوصاف متقين را مى فرمايد...
وقتى كلام حضرت به اين جمله مى رسد.. دورى متقى از مردم بخاطر كبر نيست و نزديك اش به مردم بخاطر مكر نيست ؛ يكمرتبه همام فريادى كشيد و مرد. امام فرمود: به خدا سوگند كه بر او از اين مى ترسيدم ، و سپس فرمود: موعظه اى بليغ به اهلش چنين مى كند.(809)

5- ديدن شاه ولايت

هارون الرشيد عباسى را پسرى بنام قاسم بود كه از علايق دنيوى قرار كرده و پيوسته به گورستانها رفته ، همانند ابر بهار زار زار مى گريست .
روزى هارون در مجلس بود و قاسم آمد، جعفر برمكى وزير خنديد! هارون پرسيد: چرا مى خندى ؟ گفت : احوال اين پسر اصلا به شما خليفه نمى خورد و دائما با فقراء همنشين و به گورستان ها مى رود!
هارون گفت : شايد به او حكومت جائى را نداده ايم اينطور رفتار مى كند. او را خواست نصيحت كرد و گفت : مى خواهم حكومت مصر را بتو بدهم و اگر دنبال عبادت هم مى روى وزير صالح و كاردان بتو مى دهم ، اما قاسم قبول نكرد.
هارون حكومت مصر را برايش نوشت و مردم تهنيت گفتند و بنا بود فردا به آنجا برود، شبانه فرار كرد.
هارون رد پاى قاسم را توانست تا رودخانه را بگيرد اما بعدش را نتوانست پيدا كند. قاسم سوار كشتى شد به بصره رفت .
عبدالله بصرى گويد: ديوار خانه ام خراب شده رفتم دنبال كارگر، به جوانى برخورد كردم كه نشسته قرآن مى خواند بيل و زنبيل نزدش گذاشته ؛ از او درخواست كردم بيايد كار كند گفت : مزد چقدر است ؟ گفتم : يك درهم ، قبول كرد، از صبح تا غروب باندازه دو نفر برايم كار كرده خواستم پول بيشتر بدهم قبول نكرد.
فردا رفتم دنبالش پيدا نكردم ، سئوال كردم ، گفتند: اين جوان روزهاى شنبه فقط كار مى كند و بقيه ايام مشغول عبادت است !
روز شنبه رفتم دنبالش ، آمد برايم كار كرد، مزدش را دادم و رفت . شنبه ديگر رفتم نديدمش ، گفتند: دو سه روز است كه مريض احوال است و خانه اش ‍ فلان خرابه است .
رفتم او را پيدا كردم و گفتم : من عبدالله بصرى هستم ، گفت : شناختم ، گفتم : شما چه نام داريد؟ گفت : قاسم پسر هارون خليفه عباسى . بر خود لرزيدم و او گفت : در حال مردنم ، وقتى از دنيا رفتم اين بيل و زنبيل مرا بده به آن كسى كه قبر حفر مى كند، اين قران را بده به كسى كه برايم بتواند بخواند، اين انگشتر را مى برى بغداد روز دوشنبه مجلس عام است به پدرم مى دهى و مى گوئى : اين را بگذارد روى اموال ديگر، قيامت خودش جواب بدهد!
عبدالله بصرى مى گويد: قاسم خواست حركت كند نتوانست ، دو مرتبه خواست نتوانست ، گفت : عبدالله زير بغلم را بگير آقايم اميرالمؤ منين عليه السلام آمده است بلندش كردم بعد جان به جان آفرين داد.(810)

95 : وسواس

قال الله الحكيم : (من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس ‍ فى
صدور الناس )
(ناس : آيه 5-4)

: بگو پناه مى برم از شر وسوسه شيطانى كه كارش وسوسه در دلهاى مردمان است .
امام صادق عليه السلام : ساءلت اءباعبدالله عن الوسوسة و ان كثرت فقال لا شى ء فيها تقول لا اله الا الله (811)
: از حضرت صادق سئوال شد از وسوسه اگر چه زياد باشد چه كنم ؟ فرمود: چيزى نيست (زياد) ذكر لا اله الا الله را بگو.
شرح كوتاه :
شيطان بر آدمى مسلط نمى شود بوسوسه كردن وقتى كه انسان از ذكر خدا اعراض كرد و امر حق را كوچك شمرد و نواهى را انجام داد، معلوم مى شود كه معلول وسوسه اى بود كه شيطان در دل رخنه كرده بود.
وسوسه چيزيست كه از خارج قلب با اشاره دل و مجاورت طبع و خيال بوقوع مى پيوندد.
هرگاه وسوسه در قلب جا كرد، شخص را به سرگردانى و ضلالت مى كشاند. پس از فريب شيطان نبايد ايمن شد؛ و دائما به مراقبت حال بايد مشغول بود و در هر حال به ياد خداوند آگاه و ناظر بود، تا به صيد وسوسه دچار نشد و از التجاء به حق نبايد غافل شد كه او بهترين ياور در دفع وسواس ‍ شيطانى است .(812)

1- ارادت

مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد عرض كرد: اى رسول خدا من منافق شدم ، فرمود: به خدا سوگند تو منافق نشده اى ، اگر منافق بودى نزد من نمى آمدى كه مرا بآن آگاه مى كنى ، چه چيزى تو را بشك انداخته ؟ بگمانم آن دشمن حاضر بخاطرت آمده و بتو گفت : كى تو را آفريده ! تو گفتى : خدا مرا آفريده .
پس بتو گفت : چه كسى خدا را آفريده ؟ گفت : به آن خدائى كه ترا مبعوث كرده دست همان است كه شما مى فرمائيد.
پيامبر فرمود: شيطان از راه عمل خودتان نزدتان مى آيد چون بر شما دست نمى يابد، از راه وسوسه در ذهن بسراغ شما مى آيد تا شما را گمراه كند، هر گاه چنين چيزى پيش آمد خدا را به وحدانيت ياد كنيد (تا خيالات شيطانى از شما دور شود)(813)

2- فرصت ندادن به وسوسه شيطان

روزى يكى از بازرگانان متدين در صحن مقدس امام حسين عليه السلام در كربلا؛ جمعى نشسته بود و گفتگو مى كرد. در اين وقت يك نفر آمد و در وسط صحن به آنها گفت : فلان تاجر از دنيا رفت . بازرگان مذكور تا اين سخن را شنيد، به حاضران گفت : آقايان گواه باشيد كه اين تاجر تازه گذشته ، فلان مبلغ از من طلبكار است .
يكى از حاضران گفت : چه موجب شد كه اين سخن را در اين وقت بگويى ؟
بازرگان گفت : من مبلغى را از اين تاجر فوت شده ، قرض گرفتم ، و هيچ گونه سندى به او نداده ام ، و هيچ كس جز خودش اطلاع نداشت ، ترسيدم شيطان با وسوسه خود مرا گول بزند، و اين مبلغ را به بهانه اينكه كسى اطلاع ندارد به ورثه او ندهم ، شما را گواه گرفتم ، تا براى شيطان هيچ گونه فرصت و راه طمع به سوى من باقى نماند و توطئه شيطان را جلوتر نابود نمايم (814)

3- وسوسه و اثر وضعى عمل

مرد سقائى در شهر بخارا بود و سى سال به خانه زرگرى آب مى برد و هيچ نظر بدى از او ديده نشد.
روزى سقا آب به منزل زرگر برد و چشم او به دست زن زرگر افتاد و به وسوسه افتاد و او را تقبيل كرد و لذت برد.
ظهر زرگر وارد منزل شد عيالش گفت : امروز تو در دكان چه كار بدى كرده اى ؟ گفت : هيچ ، اصرار كرد و مرد زرگر گفت :
زنى براى خريد دستبند به دكانم آمد و من خوشم آمد، و بوسوسه بازوى او را گرفتم و او را بوسيدم .
زن گفت : الله اكبر. مرد گفت : چرا تكبير گفتى . زن جريان سقا و بوسيدن او را گفت ؛ كه اثر وضعى عمل تو، باعث شد سقائى كه سى سال با چشم پاك به خانه ما رفت و آمد داشت اينكار را كند.(815)

4- شيطان در سه حال

علت اينكه حاجيان در سه جا از زمين منى سنگ به شيطان (رمى جمره ) مى زنند(816) اينست كه : وقتى ابراهيم در خواب ديد كه خداوند مى فرمايد: اسماعيل را ذبح كن ، بدون آنكه جريان را به اسماعيل بگويد به فرزندش ‍ فرمود: پسرم طناب و كارد را بردار تا به اين دره برويم و مقدارى هيزم تهيه كنيم . شيطان بصورت پيرمردى سر راه ابراهيم آمد و گفت : چه كار مى خواهى بكنى ؟ گفت : امر خدا را مى خواهم انجام بدهم . شيطان گفت : اين شيطان در خواب به تو دستور داده اين كار را انجام دهى ؛ ابراهيم او را شناخت و طرد كرد.
وسوسه در ابراهيم اثر نكرد نزد اسماعيل آمد و جريان كشتن را به اسماعيل گفت ، اسماعيل فرمود: براى چه ؟ گفت : پنداشته كه پروردگارش او را به اين كار دستور داده . فرمود: اگر امر خدا باشد قبول كنم . شيطان براى وسوسه نزد هاجر مادر اسماعيل رفت و جريان را گفت . هاجر فرمود: علاقه اى كه ابراهيم به اسماعيل دارد او را نخواهد كشت ، شيطان گفت : او خيال كرده خدا او را دستور داده است ؟
هاجر فرمود: اگر خدا گفته باشد ما تسليم او هستيم ، شيطان دور شد و نتوانست ابراهيم را از اين دستور الهى به وسوسه منحرف كند، لذا سه جا ابراهيم سنگ بطرف شيطان انداخت تا دور شود؛ خدا به اين خاطر، اين عمل را سنت قرار داد تا حاجيان هر ساله آنرا تكرار كنند.(817)

5- وسوسه در وضو

يكى از مسلمانان در وضو گرفتن وسواس داشت يعنى چندين بار اعضاء وضو را مى شست ، ولى به دلش نمى چسبيد و آن را نادرست مى خواند و تكرار مى كرد.
عبدالله بن سنان مى گويد: به حضور امام صادق عليه السلام رفتم و از آن مسلمان صحبت كردم و گفت : با اين كه او يك مرد عاقل است در وضو گرفتن وسواس دارد.
امام فرمود: اين چه عقلى است كه در او وجود دارد، و چگونه مرد عاقلى است ، با اين كه از شيطان پيروى مى كند!
گفتم : چگونه از شيطان پيروى مى كند؟
فرمود: از او بپرس اين وسوسه كه به او دست مى دهد، و وسواسى كه دارد از چيست ؟ خود او در جواب خواهد گفت : از كار شيطان است .(818)

96 : همسايه

قال الله الحكيم : (والجار ذى القربى و الجار الجنب ) (نساء: آيه 36)
: به همسايه خويشاوند و همسايه بيگانه نيكى و احسان كنيد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : اءحسن مجاورة من جاورك تكن مؤ منا (819)
: با همسايه خود خوب همسايگى نما تا مؤ من باشى .
شرح كوتاه :
از مباحث حقوقى يكى حق همسايه است ، چنانكه اگر همسايه (طبق فرموده پيامبر) كافر باشد يك حق و اگر مسلمان باشد دو حق و اگر خويش ‍ هم باشد سه حق دارد، پس كسى كه حق همسايه (حتى كافر را) مراعات نكند، و شرش خداى نكرده به همسايه برسد، در ايمانش مشكل دارد.
(حرمت همسايه بر همسايه مثل حرمت مادر است )(820) پس نيكى با آنان را در زندگى حقوقى بايد مراعات كرد كه موجب فزونى عمر و آبادى ديار و شهر مى شود.
اگر همسايه گرسنه محتاج است و پوشاك ندارد و امثال اينها، لازم است او را سير و احتياجش برآورده شود؛ و اگر تقصيرى كرد و كوتاهى در كارى نمود، از برخورد تند و مقابله به مثل پرهيز كرد.(821)

1- فروش خانه با همسايه

محمد بن جهم خانه اش را در معرض فروش گذاشت و قيمت سنگينى برايش قرار داد و آن پنجاه هزار درهم بود.
چون خريداران جمع شدند گفتند: خانه ات را به چه قيمت مى فروشى ؟ گفت : علاوه بر خانه ، حق همسايه ام سعيد بن عاص را به چه مقدار از من خريدارى مى كنيد؟
گفتند: مگر همسايگى خريد و فروش مى شود؟ گفت : چگونه فروخته نشود، همسايه شخصى اگر از او چيزى بخواهند عطا مى كند و اگر چيزى نخواهند خودش بدون سئوال بخشش مى كند، اگر بوى بدى مى كنى در حق تو نيكى مى كند!!
اين سخن به سعيد بن عاص رسيد خوشش آمد و صد هزار درهم براى وى فرستاد و گفت : خانه ات را مفروش (822)