راه روشن ، جلد چهارم
ترجمه كتاب المحجة البيضاء فى تهذيب الا حياء

ملامحسن فيض كاشانى رحمه اللّه عليه
ترجمه : محمّدرضا عطائى

- ۲۵ -


از ابن حمدون نقل شده است كه منصور دوانيقى در نامه اى به جعفر بن محمّد (عليه السلام) نوشت : چرا شما مثل ساير مردم نزد ما رفت و آمد نمى كنيد؟ در پاسخ نوشت : نه ما كارى كرده ايم كه به خاطر آن از تو بيم داشته باشيم و نه تو از امور آخرت چيزى دارى كه به آن اميد نزد تو آمد و رفت كنيم و نه در نعمتى هستى كه به تو گوارا با بگوييم و نه مصيبتى را مى بينيم كه تو را تسليت بدهيم پس نزد تو بياييم چه كنيم ؟ مى گويد: منصور با شنيدن اين پاسخ ، نوشت ، همراه ما باش تا ما را نصيحت كنى ! جواب داد: كسى كه هدفش دنيا باشد تو را نصيحت نمى كند و آن كه هدفش آخرت است ، همراه تو نمى شود. منصور گفت : به خدا سوگند كه اين سخن ، جايگاه مردمى را كه هدفشان دنياست از مردمى كه طالب آخرتند در نزد ما مشخص كرد و براستى كه جعفر بن محمّد (عليه السلام) خود طالب آخرت است نه طالب دنيا.(948)
فصل :
امّا كرامات امام صادق (عليه السلام) در كشف الغمه به نقل از كتاب ابن طلحه (949) آمده است كه مى گويد: عبداللّه بن فضل بن ربيع از پدرش نقل كرده ، مى گويد: منصور، در سال 147 سفر حج كرد و بعد به مدينه رفت و به ربيع گفت : كسى را به دنبال جعفر بن محمّد (عليه السلام) بفرست تا او را با رنج و عذاب نزد ما بياورد. خدا مرا بكشد، اگر من او را نكشم ! ربيع چنان وانمود كرد كه فراموش كرده است . دوباره منصور تكرار كرد و به ربيع گفت : كسى را بفرست تا او را با رنج و عذاب بياورد، باز ربيع خود را به غفلت زد. اين بار منصور نامه تندى به ربيع نوشت و در نامه به ربيع پرخاش كرد و فرمان داد كه كسى را بفرستد تا جعفر بن محمّد (عليه السلام) را بياورد. ربيع كسى را فرستاد، وقتى كه حضرت را آوردند، ربيع عرض كرد: يا اباعبداللّه به خدا پناه ببر كه منصور به گونه اى دنبال تو فرستاده كه جز خدا كسى شرّ او را دفع نمى كند. جعفر بن محمّد (عليه السلام) گفت : لا حول و لا قوة الا باللّه ، آنگاه ربيع حضور وى را به اطلاع منصور رساند. همين كه امام (عليه السلام) وارد شد، منصور شروع به تهديد آن حضرت كرد و سخنان درشت به زبان آورد و گفت : اى دشمن خدا! مردم عراق تو را رهبر خود دانسته و زكات مالشان را براى تو مى فرستند و تو از سلطنت من سرپيچى مى كنى و در پى آشوب و غائله هستى ، خدا مرا بكشد كه اگر من تو را نكشم ! امام (عليه السلام) پس از شنيدن سخنان منصور فرمود: يا اميرالمؤمنين ! به سليمان نعمت داده شد، سپاسگزارى كرد. ايوب مبتلا شد، صبر كرد، به يوسف ستم كردند، او بخشيد و تو از آن قبيل هستى . چون منصور اين سخنان را شنيد گفت : اى ابوعبداللّه ، جلوتر بيا، ساحت شما در نزد ما از اين چيزها پاك و از هر تهمتى مبراست و شما كم سر صداييد، خداوند به شما از طرف خويشاوندان بهترين پاداش را مرحمت كند! آنگاه دستش را گرفت و با خود روى فرش مخصوص نشاند. سپس دستور داد عطر بياورند، مخلوطى از مواد خوشبو را آوردند شروع كرد با دست خود محاسن امام را معطر كردن به گونه اى كه در پايان كار قطرات عطر از محاسن شريفش مى چكيد. سپس گفت در پناه و حمايت خدا برخيزيد. آنگاه به ربيع گفت : جايزه و خلعت ابوعبداللّه را پشت سر ببريد. و رو به امام صادق (عليه السلام) كرد و گفت : در پناه و حمايت خدا برويد، آن حضرت رفت . ربيع مى گويد: من پشت سر رفتم و عرض كردم : من پيش از شما وضعى را ديدم كه شما نديده بوديد و بعد از شما هم وضعى را ديدم كه شما نديديد. شما موقع ورود چه فرموديد؟ فرمود: گفتم : اللهم احرسنى بعينك التى لاتنام و اكنفنى بركنك الذى لا يرام ، و اغفرلى بقدرتك على و لا اهلك و انت رجائى اللهم انت اكبر و اجل مما اخاف و حذر، اللهم بك ادفع فى نحره و استعيذ بك من شره ؛ پس خداوند چنان كرد كه ديدى .
از جمله داستانى است كه ليث بن سعيد نقل كرده ، مى گويد: در سال 113 به سفر حج رفتم و وارد مكه شدم . چون نماز عصر را خواندم ، بالاى كوه ابوقبيس رفتم ، ناگاه مردى را ديدم ، نشسته و دعا مى خواند، بقدرى يا ربّ يا ربّ گفت كه نفسش قطع شد. باز ربّ، ربّ گفت تا نفسش بريد. سپس بقدرى يا اللّه يا اللّه گفت تا نفسش قطع شد. باز يا حىّ يا حىّ گفت تا نفسش بريد. آنگاه يا رحيم يا رحيم گفت تا نفسش قطع شد. سپس هفت نوبت يا ارحم الراحمين را بقدرى گفت كه نفسش بريد. آنگاه گفت : اللهم انى اشتهى من هذا العنب فاطعمنيه ، اللهم بردىّ قد اخلقا؛(950) ليث مى گويد: به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود كه سبدى را پر از انگور در نزد وى ديدم در حالى كه آن روز انگورى نبود و دو پارچه نو در برش ديدم ، همين كه خواست انگور ميل كند، گفتم : من هم شريك هستم . فرمود: براى چه ؟ عرض كردم : شما دعا مى كرديد و من آمين مى گفتم . فرمود: بيا و بخور ولى چيزى را پنهان نكن . رفتم مقدارى خوردم و هرگز چنان انگورى نخورده بودم ؛ هيچ دانه نداشت . بقدرى خوردم كه سير شدم ولى چيزى از سبد كم نشد. سپس فرمود: يكى از اين دو پارچه را بر تنت كن ! عرض كردم : من نيازى ندارم . فرمود: پس دور شو تا من آنها را بپوشم ، دور شدم ؛ يكى از آنها را به كمر بست و يكى را به شانه انداخت سپس آن دو پارچه اى را كه داشت به دستش گرفت و از كوه به زير آمد من به دنبالش رفتم تا به محل سعى رسيد، مردى او را ديد و گفت : مرا بپوشان خدا تو را بپوشاند! آن دو پارچه را به او داد. من به آن مرد رسيدم و گفتم : اين شخص كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد، ليث مى گويد: دنبالش رفتم تا از او حديثى بشنوم ديگر او را نيافتم .(951)
على بن عيسى - رحمه اللّه - مى گويد: حديث ليث مشهور است و گروهى از راويان و ناقلان حديث آن را نقل كرده اند و در داستان امام صادق عليه السلام با منصور نيز همين سخن را گفته ، سپس از ارشاد مفيد، قريب به اين مطلب را با اضافاتى نقل كرده است .
از جمله مى گويد: آورده اند كه داوود بن على بن عبداللّه ، معلى بن خنيس ‍ غلام جعفر بن محمّد (عليه السلام) را كشته و مال او را برداشته بود. امام صادق (عليه السلام) در حالى كه خشمناك بود بر داوود بن على وارد شد و فرمود: تو غلام مرا مى كشى و مال او را برمى دارى مگر نمى دانى كه مرد مصيبت عزيزش را مهم مى شمارد در حالى كه به جنگ و كارزار اهميت نمى دهد. هان به خدا سوگند كه در پيشگاه خدا بر تو نفرين مى كنم . داوود بن على گفت : مرا به نفرينت تهديد مى كنى ؟ اين سخن را از روى تمسخر گفت . امام صادق (عليه السلام) به منزلش برگشت و تمام آن شب را در قيام و قعود بود تا سحر كه شنيدند در مناجاتش مى گفت : يا ذا القوة القوية ، و يا ذا المحال الشديد، و يا ذاالعزة التى كل خلقك لها ذليل ، إ كفنى هذا الطاغية ، و اءنتقم لى منه ؛ ساعتى نگذشت كه صداى ناله و شيون بلند شد. گفتند: داوود بن على مرده است .(952)
از جمله ابوبصير نقل كرده ، مى گويد: وارد مدينه شدم ، همراهم كنيزكى بود كه با او همبستر شده بودم ، بيرون شدم تا حمام بروم بين راه به گروهى از شيعه برخوردم كه مى خواستند خدمت ابوعبداللّه امام صادق (عليه السلام) برسند. ترسيدم كه زودتر از من شرفياب شوند و من نتوانم محضر امام را درك كنم . همراه آنها رفتم تا وارد منزل امام شدم ، همين كه با امام صادق (عليه السلام) روبرو شدم ، نگاهى به من كرد و فرمود: اى ابوبصير! مگر نمى دانى كه به خانه پيامبران و پيغمبر زادگان كسى با حال جنايت وارد نمى شود؟ خجالت كشيدم و گفتم : يابن رسول اللّه من شيعيان را ديدم ترسيدم كه نتوانم همراه آنها شرفياب شوم ؛ ديگر هرگز چنين كارى را نخواهم كرد و از خانه آن حضرت بيرون شدم .(953)
شيخ مفيد مى گويد: روايات زيادى از آن حضرت نظير كرامات و خبرهاى غيبى كه نقل كرديم كه نقل شده كه شمارش آنها به درازا مى كشد.(954)
از كتاب حميرى به نقل از عبداللّه بن يحيى كاهلى روايت كرده (955)، مى گويد: امام صادق (عليه السلام) فرمود: وقتى كه درنده اى را ببينى چه مى گويى ؟ عرض كردم : نمى دانم ، فرمود: هرگاه درنده را ديدى ، آية الكرسى را در مقابل او بخوان و بعد بگو: عزمت عليك بعزيمة اللّه ، و عزيمة محمّد رسول اللّه ، و عزيمة سليمان بن داوود و عزيمة على اميرالمؤمنين و الائمة من بعده ؛ او از تو مصرف خواهد شد عبداللّه كاهلى مى گويد: بعدها به كوفه رفتم با پسر عمويم راهى روستايى شديم ناگهان درنده اى پيدا شد و در بين راه مقابل ما قرار گرفت . من آية الكرسى را در برابر او خواندم و گفتم : عزمت عليك بعزيمة اللّه و عزيمة محمّد رسول اللّه و عزيمة سليمان بن داوود و عزيمة اميرالمؤمنين و الائمة من بعده الا تنحيت عن طريقنا فلم تؤ ذنا فانا لانؤ ذيك ، اين دعا را كه خواندم نگاه كردم ديدم سرش را جلو انداخت و دمش را ميان پاها جا داد و از راه منحرف شد و از راهى كه آمده بود، برگشت . پسر عمويم گفت : من هرگز سخنى زيباتر از سخن تو نشنيده بودم ، گفتم : من هم اين سخن را از جعفر بن محمّدشنيده ام . گفت : براستى گواهى مى دهم كه او امام مفترض ‍ الطاعه است ، در حالى كه پسر عموى من هيچ از كم و زياد نمى دانست . سال بعد خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم و قضيه را به عرض ايشان رساندم . فرمود: آيا تو تصور مى كنى كه من شاهد جريان شما نبودم ، اين تصور بدى است ، همانا مرا با هر يك از دوستان ، گوش ‍ شنوا، چشم بينا و زبان گويايى است ، سپس رو به من كرد و فرمود: اى عبداللّه بن يحيى ، به خدا سوگند كه من آن درنده را از شما منصرف كردم و نشانى اين مطلب آن كه شما ابتدا كنار رود بوديد و نام پسر عموى تو نزد ما نوشته است و خداوند او را از دنيا نمى برد تا آن كه عارف به امامت ما گردد. عبداللّه مى گويد: چون به كوفه برگشتم سخنان امام صادق (عليه السلام) را براى پسر عمويم نقل كردم . او خوشحال شد و سخت شادمان گشت و همچنان مستبصر بود تا از دنيا رفت .
در همان كتاب به نقل از شعيب عقرقوفى آمده است كه مى گويد: من به اتفاق على بن ابى حمزه و ابوبصير خدمت امام صادق (عليه السلام) شرفياب شديم . همراه من سيصد دينار بود. پولها را حضور امام گذاشتم ، امام صادق (عليه السلام) مشتى از آنها را براى خودش برداشت و بقيه را به من بازگرداند و فرمود: شعيب ! اين صد دينار را از همان جايى كه گرفته اى به همان جا برگردان . شعيب مى گويد: تمام نيازمنديهاى خودمان را برآورديم آن وقت ابوبصير به من گفت : شعيب ! جريان آن پولهايى كه امام (عليه السلام) به تو برگرداند چگونه است ؟ گفتم : من آنها را از هميان برادرم بدون اطلاع او مخفيانه برداشته بودم . ابوبصير گفت : شعيب ! به خدا قسم امام صادق (عليه السلام) نشانه امامت را به تو مرحمت كرده . سپس ابوبصير و على بن حمزه به من گفتند: شعيب ! اين پولها را بشمار! من آنها را شمردم ، ديدم بدون كم و زياد، صد دينار است .(956)
از جمله در همان كتاب به نقل از سماعة بن مهران آورده است كه مى گويد: بر امام صادق (عليه السلام) وارد شدم ، بدون مقدمه رو به من كرد و فرمود: سماعه ! آن چه بود كه بين تو و ساربانت در ميان راه اتفاق افتاد؟ زنهار كه تو اهل دشنام ، فرياد و لعن و نفرين باشى ! عرض كردم : به خدا سوگند كه چنان اتفاقى افتاد، به اين خاطر كه او همواره به من ستم مى كرد. فرمود: او هر چند به تو ستم مى كرد امّا تو نسبت به او افزونتر ستم كردى ، براستى كه اين روش ‍ من نيست و شيعيانم را نيز به آن روش وانمى دارم . سپس امام (عليه السلام) فرمود: سماعه ! از آنچه اتفاق افتاده است طلب آمرزش كن و مبادا كه هرگز آن را تكرار كنى . عرض كردم : من طلب آمرزش مى كنم و دوبار چنان كارى از من سر نخواهد زد.(957)
همچنين به نقل از ابوبصير آورده است مى گويد: روزى خدمت امام صادق عليه السلام نشسته بودم ، ناگهان فرمود: اى ابومحمّد! آيا امام خودت را مى شناسى ؟ عرض كردم : آرى به خدايى كه جز او خدايى نيست ، تويى آن امام ، دستم را روى زانوى مقدس آن حضرت نهادم . فرمود: راست گفتى ، مى شناسى ، از او جدا نشو! گفتم : مايلم نشانى امامت را به من مرحمت كنى ، فرمود: اى ابومحمّد پس از شناخت ، ديگر نشان لازم نيست . گفتم : براى اين كه به ايمان و يقينم افزوده شود. فرمود: اى ابومحمّد به كوفه كه گردى خداوند به تو فرزندى به نام عيسى مى دهد و بعد از او پسرى به نام محمّد و پس از او دو دختر خواهد داد؛ بدان كه نام پسران تو در نزد ما در صحيفه جامعه با نام شيعيان ما و نام پدران ، مادران ، اجداد و نيكان و فرزندانشان تا روز قيامت نوشته شده است ، پس امام صحيفه را در آورد، ديدم كاغذى زرد رنگ و مكتوب است .(958)
از جمله در همان كتاب به نقل از ابوبصير آمده كه مى گويد: بر امام صادق عليه السلام وارد شدم ، فرمود: اى ابومحمّد، ابوحمزه ثمالى چه مى كرد؟ عرض كردم : وقت آمدنم او تندرست بود. فرمود: وقتى كه برگشتى سلام مرا به او برسان و به او بگو كه در فلان ماه فلان روز از دنيا مى رود. ابوبصير گفت : مرا با او انسى است و او شيعه شماست . امام فرمود: اى ابومحمّد، راست مى گويى و آنچه نزد ماست براى او خير است ، گفتم : آيا شيعيان شما با شما هستند؟ فرمود: آرى ، هرگاه شيعه ، خداترس باشد و در كارهاى خود خدا را در نظر داشته باشد و از گناهان بپرهيزد، با ما در يك مرتبه خواهد بود. ابوبصير مى گويد: همان سال ما برگشتيم ، طولى نكشيد كه ابوحمزه ثمالى از دنيا رفت .(959)
از جمله داستانى است از عبدالحميد بن ابى العلاء كه وى دوست محمّد بن عبداللّه بن حسن و از خواص او بوده است ، منصور دوانيقى او را گرفت و مدتى در سياهالى زندانى كرد سپس موسم حج فرا رسيد، چون روز عرفه شد، امام صادق (عليه السلام) او را در موقف ملاقات كرد، فرمود: محمّد، دوستت عبدالحميد چه شد؟ عرض كرد: او را منصور گرفته است و مدتى است كه در زندان تنگى بازداشت كرده است . امام (عليه السلام) مدتى دستش را به طرف بالا بلند كرد سپس رو به محمّد بن عبداللّه كرد و فرمود: محمّد به خدا سوگند كه رفيقت از زندان آزاد شد، محمّد مى گويد: پس از مراجعت از عبدالحميد پرسيدم چه وقت منصور را آزاد كرد؟ گفت : روز عرفه ، بعد از عصر بود كه مرا از زندان آزاد كردند.(960)
از رزام بن مسلم غلام خالد بن عبداللّه قسرى نقل شده مى گويد: منصور به دربانش گفت : هر وقت جعفر بن محمّد (عليه السلام) وارد شد پيش از اين كه به ما برسد او را بكش ، امام صادق (عليه السلام) وارد شد و نشست ، منصور به دنبال دربانش فرستاد و او را طلبيد، وى آمد و نگاهى كرد، ديد امام صادق (عليه السلام) كنار منصور نشسته است . رزام مى گويد: آنگاه منصور به دربان گفت : به جاى خودت برگرد! مى گويد: منصور از ناراحتى دست بر روى دست مى زد، همين كه امام صادق (عليه السلام) بلند شد و از خانه بيرون رفت ، منصور دربانش را طلبيد و گفت : چه دستورى به تو دادم ؟ جواب داد: به خدا قسم من موقع ورود و خروج او را نديدم فقط ديدم نزد شما نشسته است .(961)
از عبدالعزيز قزاز نقل كرده ، مى گويد: به ربوبيت ائمه معصومين عقيده داشتم ، بر امام صادق (عليه السلام) وارد شدم ، رو به من كرد و گفت : اى عبدالعزيز! براى من آب حاضر كن تا وضو بگيرم ، آب آوردم ، وقتى كه امام وارد شد، با خود گفتم : اين همان كسى است كه من به ربوبيت او معتقد بودم ، اين كه وضو مى گيرد، چون بيرون رفت ، گفت : اى عبدالعزيز روى يك ساختمان بيش از حد، بار نريز كه خراب مى شود، ما بندگان خدا و مخلوق او هستيم .(962)
از جمله ، نقل شده است : عبداللّه بن محمّد مى خواست همراه زيد قيام كند، امام صادق (عليه السلام) او را مانع شد، و اين امر را بزرگ شمرد امّا وى تصميم داشت كه با زيد قيام كند. امام فرمود: به خدا قسم كه گويا تو را مى بينم بعد از زيد همچون زنان نقاب به صورت دارى و تو را در كجاوه اى مى برند و همچون زنان با تو رفتار مى كنند. وقتى كه جريان زيد پيش آمد، شيعيان براى عبداللّه بن محمّد مبلغى جمع كردند و مركبى كرايه گرفتند و چون او را بيابان رساندند در حالى كه خود به دنبال او حركت مى كردند، او لبخندى زد. گفتند: چه چيز باعث خنديدن تو شد؟ گفت : به خدا سوگند من از رهبر شما در شگفتم ، به خاطرم آمد كه او مرا از قيام منع كرد ولى من اطاعت نكردم و به من اين جريان را خبر داد و گفت : گويا من تو را مى بينم كه مثل زنان نقاب به صورتت زده اند و در كجاوه اى قرار داده اند! اين خاطره تعجب من شد.(963)
از جمله به نقل از ابوحمزه ثمالى مى گويد: در سفرى بين مكه و مدينه خدمت امام صادق (عليه السلام) بودم ، ناگاه به سمت چپش نگاهى كرد، سگ سياهى را ديد، فرمود: چه كرده اى كه خدا تو را زشت رو گرداند! چقدر شتاب دارى ؟ ناگاه سگ به صورت پرنده اى در آمد، فرمود: اين عثم نامه رسان جن است . هم اكنون هشام از دنيا رفته او پرواز مى كند تا خبر مرگ او را به همه جا برساند.(964)
از آن جمله به نقل از مرازم مى گويد: امام صادق (عليه السلام) در مكه به من فرمود: مرازم ! اگر بشنوى كسى مرا دشنام مى دهد، چه مى كنى ؟ عرض ‍ كردم : او را مى كشم ، فرمود: مرازم ! اگر شنيدى كسى مرا دشنام مى دهد، كارى به او نداشته باش . مرازم مى گويد: بعد از ظهر روز گرمى بود كه از مكه بيرون شدم ، گرما مرا ناگزير ساخت تا به خيمه اى پناه ببرم كه جمعى آن جا بودند، من هم پياده شدم ، در آن ميان شنيدم كه يكى از آنها امام صادق را دشنام مى دهد، فرمايش امام را به ياد آوردم و چيزى نگفتم ، وگرنه ، او را مى كشتم .(965)
از جمله ، ابوبصير مى گويد: من همسايه اى داشتم كه از اطرافيان شاه (خليفه عباسى ) بود. پولى به دستش آمد، چندين غلام خريد و هميشه افرادى را جمع مى كرد و بساط باده گسارى مى گسترد و باعث اذيت من مى شد. چند بار به خودش گله كردم ، ولى خوددارى نكرد و چون سماجت كردم ، گفت : فلانى ، من مردى هستم گرفتار و تو فرد سالمى هستى . اگر مرا خدمت امامت معرفى كنى اميدوارم كه خداوند مرا به وسيله تو از اين گرفتارى نجات دهد. ابوبصير مى گويد: اين سخن در دل من اثر كرد، وقتى كه خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم ، جريان آن مرد را نقل كردم ، فرمود: وقتى كه به كوفه برگشتى او نزد تو خواهد آمد، به او بگو: جعفر بن محمّد گفت : اگر تو اين كارها را ترك كنى من در پيشگاه خدا براى تو بهشت را ضمانت مى كنم . ابوبصير مى گويد: وقتى كه به كوفه برگشتم ، آن مرد با جمعى نزد من آمدند، او را نگاه داشتم تا منزلم خلوت شد. گفتم : فلانى ! من ماجراى تو را خدمت امام صادق (عليه السلام) عرض كردم ، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو: كارهايش را ترك كند، من هم نزد خدا بهشت را براى او ضمانت مى كنم . آن مرد با شنيدن پيام امام گريست ، سپس گفت : شما را به خدا آيا جعفر بن محمّد چنين سخنى گفت ؟ ابوبصير مى گويد: من قسم خوردم كه آنچه به تو گفتم سخن آن حضرت بود. گفت : كافى است و از منزل بيرون رفت ، پس از چند روزى به دنبال من فرستاد و مرا طلبيد؛ او را پشت در منزلش برهنه يافتم . گفت : ابوبصير! هيچ چيز در منزلم نمانده است . همه را انفاق كردم ، من مانده ام با اين وضعى كه مى بينى ! پس از آن من نزد بعضى از دوستانم رفتم و مقدارى پوشاك براى او جمع كردم ، چند روزى نگذشته بود كه دنبال من فرستاد (و پيام داد) من مريضم بيا! من نزد او رفت و آمد مى كردم و به معالجه اش مى پرداختم تا اين كه اجلش فرا رسيد. در حال جان دادن نزد او نشسته بودم تا اين كه از هوش رفت ، بعد كه به هوش آمد، گفت : اى ابوبصير! امام تو به قولش وفا كرد، سپس از دنيا رفت . من به مكه رفتم و خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم ، اجازه ورود خواستم ، وقتى كه وارد شدم ، هنوز يك پاى من در صحن منزل و پاى ديگر در ايوان منزل بود كه از داخل خانه فرمود: ابوبصير! ما به عهدمان براى همسايه ات وفا كرديم .(966)
از جمله به نقل از هشام بن احمر، مى گويد: امام صادق (عليه السلام) نامه اى نوشته بود تا چيزهايى را كه لازم داشتند خريدارى كنم و من همين كه نامه را خواندم ، آن را پاره كردم و لوازم را خريدم ، قطعات نامه را ميان صندوقچه نهادم و با خود گفتم آن را براى تبرّك نگه مى دارم . مى گويد: خدمت امام (عليه السلام) رفتم ، فرمود: هشام ! لوازم را خريدى ؟ عرض ‍ كردم : آرى ، فرمود: نامه را پاره كردى ؟ عرض كردم : آن را ميان صندوقچه گذاشتم و بر آن قفل زدم و قصد تبرّك دارم و اين هم كليدش كه به كمربندم بسته ام . مى گويد: امام (عليه السلام) گوشه جا نمازش را بلند كرد و نامه را از آنجا برداشت و به سمت من انداخت و فرمود: آن را پاره كن ، پس من پاره كردم و برگشتم آمدم صندوقچه را باز كردم چيزى داخل آن نيافتم .(967)
از جمله به نقل از اسحاق بن عمار آمده است كه گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : من سرمايه اى دارم ، و با مردم داد و ستد مى كنم و از آن بيم دارم كه اتفاقى بيفتد و سرمايه ام پراكنده شود. فرمود: در ماه ربيع سرمايه ات را جمع آورى كن . على بن اسماعيل مى گويد: اسحاق بن عمار در ماه ربيع از دنيا رفت .(968)
على بن عيسى - رحمه اللّه - گويد: اين بود آخرين بخش از كتاب الدلائل كه مى خواستم نقل كنم و به منظور رعايت اختصار از بسيارى از مطالب مشابه گذاشتم زيرا مشت نمونه خروار است .(969)
از كتاب راوندى - رحمه اللّه - ضمن معجزات جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام به نقل از مفضل بن عمر آورده است كه مى گويد: همراه امام صادق (عليه السلام) به مكه - يا به منى - مى رفتم ناگاه به زنى رسيديم كه دختر بچه اى همراه داشت و ماده گاو مرده اى در مقابلش افتاده بود و آن دو به خاطر ماده گاو گريه مى كردند، آن حضرت فرمود: قضيه چيست ؟ آن زن عرض كرد: من و بچه هايم با شير اين گاو زندگى مى كرديم ، اكنون مرده است و من نمى دانم چه كنم ! حضرت فرمود: دوست داريد كه خداوند آن را زنده كند؟ عرض كرد: يا مرا با چنين مصيبتى مسخره مى كنيد؟ فرمود: هرگز! من چنين قصدى نداشتم ، سپس دعايى خواند پاى خود را به پيكر بيجان گاو زد و گفت : برخيز! گاو، فورا از جا برخاست آن زن گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه اين شخص عيسى بن مريم است ! آنگاه امام صادق (عليه السلام ) به ميان جمعيت رفت و آن زن وى را نشناخت .(970)
از جمله على بن حمزه مى گويد: با امام صادق (عليه السلام) به سفر حج رفتم ، در بين راه زير درخت خرماى خشكى نشسته بوديم . امام (عليه السلام ) لبهايش را به خواندن دعايى حركت مى داد، من نفهميدم چه مى گفت ، سپس فرمود: اى نخل ما را از آنچه خداوند به عنوان روزى بندگانش در تو قرار داده است ، بخوران ! همين طور كه به درخت خرما نگاه مى كردم ديدم به طرف امام صادق (عليه السلام) خم شد در حالى كه شاخه هايش خرما داشت . فرمود: نزديك بيا، بسم اللّه بگو و بخور. از آن خرما خورديم ، گواراترين و بهترين خرما بود. ناگهان ديدم مرد عربى مى گويد: تاكنون جادويى مهمتر از اين را نديده بودم ! امام صادق فرمود: ما وارثان پيامبرانيم ما اهل سحر و جادو نيستيم ، ما از خدا درخواست مى كنيم و او اجابت مى كند. آيا مايلى دعا كنيم كه خداوند تو را به صورت سگى در آورد، تا به منزلت بروى و بر اهل منزل وارد شوى در حالى كه براى آنها دم مى جنبانى ؟ مرد صحرانشين از روى نادانى گفت : آرى بكن ! امام (عليه السلام ) دعا كرد، فورى به صورت سگى درآمد و راهش را گرفت و رفت . امام صادق (عليه السلام) فرمود: به دنبال او برو، در پى او رفتم تا به محله اش رسيد و داخل منزل خود شد و شروع كرد به دم جنبانيدن براى زن و بچه اش ، آنها چوبى برداشتند و او را بيرون كردند من خدمت امام صادق عليه السلام برگشتم و جريان را به عرضشان رساندم در آن بين كه من قضيه را مى گفتم آن سگ برگشت آمد و مقابل امام (عليه السلام) ايستاد در حالى كه اشكهايش جارى بود و روى خاك مى غلتيد و زوزه مى كشيد. امام ترحم كرد و دعا فرمود، مرد عرب دوباره به حال اول برگشت ، امام صادق فرمود: اى اعرابى آيا ايمان آوردى يا نه ؟ عرض كرد: آرى هزاران هزار مرتبه .(971)