گفتار معصومين(عليهم السلام) ، جلد ۲

آية الله العظمي مكارم شيرازي

- ۷ -


نكته سوم

فرصت و گذشتن عمر آدمى است. يكى از نعمت هاى بزرگى كه خداوند در اختيار ما قرار داده فرصت زندگى كردن است; بزرگان ما از اين عمر و فرصت حدّاكثر استفاده را مى كردند.

امام على (عليه السلام) در حديثى ساعات شبانه روز ما را به سه قسمت تقسيم مى كند:

«لِلْمُؤْمِنِ ثَلاثُ سَاعات: فَساعَةٌ يُناجِي فيهَا رَبَّهُ، وَساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ، وَساعَةٌ يُخَلِّى بَيْنَ نَفْسِهِ وَبَيْنَ لَذَّتِها فيما يَحِلُّ وَيَجْمُلُ...; انسان مؤمن زندگى خود را به سه بخش تقسيم مى كند، بخشى را صرف مناجات با پروردگارش مى نمايد، و بخشى را در طريق تأمين و اصلاح معاش زندگى به كار مى گيرد، و بخش سوم را براى استراحت و بهره گيرى از لذّت هاى حلال و دلپسند، انتخاب مى كند، و براى انسان خردمند، صحيح نيست كه حركتش جز در يكى از اين سه مورد باشد...».(1)

معناى حديث اين است كه شخص با ايمان، هرگز عمرش را در راه حرام و بيهوده مصرف نمى كند.

انسان بايد بداند كه زندگى او توأم با رنج و مشقت است، از آن لحظه اى كه نطفه اش در رحم قرار مى گيرد، مراحل زيادى از مشكلات را طى مى كند تا متولد شود و بعد از تولد در دوران طفوليت و جوانى و بعد پيرى مواجهه با انواع مشقت ها و رنج هاست كه قرآن به اين نكته اشاره مى كند و مى فرمايد: «(لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ فى كَبَد);(2) كه ما انسان را در رنج آفريديم (و زندگى او پر از سختى است)». هم زندگى او توأم با رنج است هم اطاعت فرمان پروردگار توأم با سختى هاست. لذا امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَإنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ; بهشت در ميان ناملايمات پيچيده شده و دوزخ در لابه لاى شهوات».(3) و در قرآن به سه روز مشكل در سرنوشت انسان اشاره شده كه زمان انتقال او از عالمى به عالم ديگر است: روز گام نهادن به دنيا و روز مرگ و روز برانگيخته شدن (وَسَلاَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً)(4) و در حديثى از امام رضا (عليه السلام) به اين سه روز اشاره شده كه وحشتناك ترين دوران زندگى انسان اين سه مرحله است.(5)

خداوند در آيه 20 سوره حديد زندگى انسان را به پنج مرحله تقسيم مى كند و مى فرمايد: (اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِى الاَْمْوَالِ وَالاَْوْلاَدِ); بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است».

مراحل نخستين تقريباً به حسب سنين عمر شخص است اما مراحل بعد در افراد متفاوت است بعضى از آنها، مانند مرحله تكاثر اموال، تا پايان عمر ادامه دارد و بعضى انسان ها شخصيتشان در همان مرحله اوّل و دوم متوقف مى گردد و تا پيرى در فكر بازى و سرگرمى هستند و يا در دوران تجمل پرستى متوقّف مى شود، و تمام فكرشان تا دم مرگ فراهم كردن خانه و مركب و لباس زينتى هستند، اينها كودكانى هستند در سن كهولت و پيرى.

گرچه بعضى معتقدند كه هر دوره اى از اين دوره هاى پنجگانه هشت سال از عمر انسان را مى گيرد و مجموعاً به چهل سال بالغ مى شود و هنگامى كه به اين سن رسيد شخصيت او تثبيت مى گردد. و خداوند مى فرمايد وقتى انسان به سن چهل سالگى مى رسد از خداوند سه چيز تقاضا مى كند.

نخست مى گويد: پروردگارا! مرا توفيق ده تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى بجا آورم. (قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلَى وَالِدَىَّ).

دوم: و كار شايسته اى انجام دهم كه از آن خشنود باشى. (وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ).

سوم: و فرزندان مرا صالح گردان (وَاَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى).(6)

امّا رواياتى كه درباره استفاده از فرصت و عمر از ائمه و پيامبر اكرم (عليهم السلام)صادر شده فراوان است كه نمونه هايى از آن را بيان مى كنيم:

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «كُنْ عَلى عُمرِكَ اَشُحَّ مِنكَ عَلى دِرْهَمِكَ وَدينارِكَ; در مورد عمرت بخيل تر از پول و ثروت خود باش».(7)

و همچنين فرموده است: «اِغْتَنِم خَمساً قَبْلَ خمس: حَياتَكَ قَبلَ مَوْتِكَ، وصِحَّتَكَ قبلَ سُقمكَ، وَفَراغَكَ قبلَ شُغلِكَ، وشَبابَكَ قبلَ هَرَمِك، وغِنائِكَ قبلَ فَقْرِكَ; پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار: زندگى را قبل از مرگ، سلامتى را قبل از بيمارى، فراغت را قبل از اشتغال به كار، جوانى را قبل از پيرى، و بى نيازى را قبل از تهيدستى».(8)

امام على (عليه السلام) فرموده اند: از امروزت براى فردايت توشه بگير، و گذشت وقت را غنيمت شمار، و از فرصت امكانات استفاده كن.(9)

و همچنين فرموده است: «اِنَّ اَوْقاتُكَ اَجْزاءُ عُمرِكَ، فَلا تَنْفِذْ لَكَ وَقْتاً اِلاَّ فيما يُنْجيكَ; همانا وقت هاى تو، جزء جزءِ عمر توست، بنابراين بكوش كه وقتى از تو جز در مواردى كه موجب نجاتت شود، تلف نگردد».(10)

درباره فرصت و عمر دو مطلب باقى ماند يكى عوامل معنوى طول عمر و كوتاهى آن; دوم نمونه هايى از زندگى پيشوايان ما كه از عمرشان كمال بهره بردارى را كردند.

* * *

مطلب اوّل: در روايات ما به يك سلسله عوامل اشاره شده كه در كوتاهى و طول عمر انسان نقش دارند كه به عنوان نمونه چند حديث را ذكر مى كنيم:

1. رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «إنَّ الصَّدَقَةَ وَصِلَةَ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيارَ، وتَزِيدان في الأعمارِ; انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها را آباد و عمرها را طولانى مى كند».(11)

2. همان حضرت فرموده اند: يكى از پيامدهاى سوء زنا در دنيا اين است كه از عمر انسان مى كاهد.(12)

3. امام باقر (عليه السلام) فرموده اند: «البِرُّ وَصَدَقَةُ السِّرِّ يَنْفِيانِ الفَقْرَ ويَزيدانِ في العُمُرِ...; نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را برطرف ساخته، عمر را زياد مى كند».(13)

4. از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) روايت شده است كه: «اَكْثِرْ مِنَ الطَّهُورِ يَزِدِ اللهُ فى عُمرِكَ; هميشه با وضو باش، تا خداوند عمرت را دراز گرداند».(14)

5. امام باقر (عليه السلام) فرموده است: «مُروا شيعَتَنا بزيارةِ قبرِ الحسينِ بنِ علىّ (عليهم السلام) فإنَّ إتيانَهُ يَزيدُ فِى الرِّزقِ، وَيَمُدُّ فِى العُمرِ، وَيَدْفَعُ مَدافِعَ السُّوء; شيعيان ما را به زيارت قبر حسين بن على (عليه السلام) فرمان دهيد زيرا زيارت آن، روزى را زياد مى كند، عمر را دراز مى گرداند و بدى ها را دور مى سازد».(15)

6. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند: «مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ زيدَ فى عُمْرِهِ; هر كس خوش نيت باشد، عمرش زياد مى شود».(16)

و همچنين فرموده است: «مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِأهلِ بَيْتِهِ زيدَ فى عُمرِهِ; هر كه با خانواده اش نيكوكار باشد، عمرش زياد شود».(17)

و فرموده اند: «إن أحْبَبْتَ أن يَزيدَ اللهُ فى عُمركَ فَسُرَّ أبَوَيكَ; اگر دوست دارى خداوند بر عمرت بيفزايد، پدر و مادرت را خوشحال كن».(18)

امام سجّاد (عليه السلام) در دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجّاديه عرض مى كند: «وَعَمِّرْنى ما كانَ عُمرى بِذْلَةً فى طاعَتِكَ، فإذا كانَ عُمرى مَرتَعاً لِلشَّيطانِ فَاقْبِضْنى إِلَيْكَ; عمر مرا تا وقتى كه صرف طاعت تو مى شود دراز گردان و هرگاه عمرم چراگاه شيطان گشت، جانم را بستان و به سوى خود ببر».

* * *

مطلب دوم: نمونه هايى از وقت شناسى پيشوايان اسلام:

1. پيرمردى بنام «عنوان بصرى» كه 94 سال داشت در مدينه محضر امام صادق (عليه السلام) رسيد و مسائلى را از ايشان پرسيد، پس از سؤالات با اين كه كارى نداشت، همانجا نشست، امام (عليه السلام) ديد وقتش بيهوده تلف مى شود فرمود: «إنّي رَجُلٌ مَطْلوبٌ وَمَعَ ذلِكَ لِي أوْرَادٌ في كُلّ ساعَة مِن آناءِ اللّيلِ والنّهارِ فَلا تَشْغَلْنِي عَن وِرْدِي; من مردى هستم كه كار و زندگى دارم، در عين حال در هر ساعتى از وقت هاى شبانه روز، ذكر و عبادتى دارم، مرا از عبادتم باز ندار».(19)

در وقت ديگرى هم بعد از سؤالات، نزد امام (عليه السلام) نشست، امام (عليه السلام) به او فرمود: «قُمْ يا عَبْدَ اللهِ عنّي فَقَدْ نَصَحْتُكَ ولا تُفْسِدْ عَليَّ وِرْدِي فإنّي رَجُلٌ ضَنِينٌ بِنَفْسِي; از نزدم برخيز و برو، تو را نصيحت كردم، ذكر و عبادتم را تباه نساز، من مردى هستم كه نسبت به عمر خود بخيل هستم. (يعنى وقتم را نگير، من براى عمرم ارزش قائلم و نمى خواهم بى جهت مصرف شود).(20)

2. اباصلت هروى مى گويد زمانى كه امام هشتم (عليه السلام) در سَرَخْس تحت نظر بود، «فَاسْتَأْذَنْتُ السَّجّانَ عَلَيهِ فقال: لا سَبِيلَ لَكَ إلَيهِ (عليه السلام) قُلتُ: وَلِمَ؟ قال: لأنّهُ رُبّما صَلّى في يَوْمِه وَلَيْلَتِه ألْفَ رَكْعَة وإنّما يَنْفَتِلُ مِن صَلاتِه ساعةً في صَدْرِ النَّهارِ وَقبْلَ الزَوالِ وعِنْدَ اصْفِرارِ الشَّمْسِ فَهُوَ في هذِه الأوقاتِ قاعِدٌ في مُصَلاّه ويُناجِي رَبّهُ; از زندانبان اجازه خواستم تا با امام ملاقات كنم. گفتند: نمى توانى با امام ملاقات كنى؟ گفتم چرا؟ گفتند: امام (عليه السلام) نوعاً شبانه روز مشغول نماز است و در يك شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند، فقط ساعتى در آغاز روز و قبل از ظهر، و ساعتى هنگام غروب نماز نمى خواند، ولى در اين ساعات نيز در محلّ نماز خود به مناجات و راز و نياز با خدا اشتغال دارد».(21)

3. در حالات فيلسوف بزرگ ملاّ هادى سبزوارى نوشته اند: در دوران جوانى در حوزه علميّه اصفهان تحصيل مى كرد، و آنچنان به وقتش اهميّت مى داد كه نامه هايى كه از وطنش مى رسيد نمى خواند تا مبادا خبر ناگوارى در آنها باشد و او را از تحصيل بيندازد، در پايان تحصيل، زمانى كه مى خواست به وطن برگردد، نامه ها را باز كرد در يكى از آنها خبر فوت يكى از آشنايان نزديكش ذكر شده بود، علاّمه گفت: خدا را شكر كه در آن هنگام از اين خبر ناگوار آگاه نشدم تا باعث لطمه به درسم شود.(22)

4. در حالات مرحوم آية الله العظمى بروجردى نوشته اند كه در دوران جوانى گاه مى شد شب سرگرم مطالعه مى شد و آنچنان غرق در مطالعه بود كه ناگهان مؤذن اذان صبح را مى گفت. و در دوران مرجعيّت هم با نظم خاصّى در زندگى و تدريس و مطالعه موفق بود.

5. مرحوم شيخ محمد حسن نجفى معروف به صاحب جواهرالكلام كه كتاب فقهى استدلال در تمام ابواب فقه است، وقتى به او خبر دادند يكى از پسرانت از دنيا رفت، دست از قلم كشيد و كنار جنازه پسر آمد و پس از تلاوت آياتى از قرآن همانجا به نوشتن جواهرالكلام مشغول شد.

اميدواريم خداوند توفيق عنايت فرمايد تا بتوانيم از وقتمان به خوبى استفاده كنيم.

36 - شناخت حق

حضرت على (عليه السلام) درباره كسانى كه از نبرد كردن همراه او خوددارى كردند، مى فرمايند: «خَذَلُوا الْحَقَّ، وَلَمْ يَنْصُرُوا الْباطِلَ; حق را تنها گذاشتند و باطل را نيز يارى نكردند».(23)

اين حديث اشاره به جنگ جمل دارد و قبل از اين كه حديث را توضيح دهيم، خلاصه اى از جنگ جمل را بيان مى كنيم:

بعد از قتل عثمان، ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) از مهاجر و انصار با على (عليه السلام) بيعت كردند و امام (عليه السلام) زمام امور را به دست گرفت. امام در دوران حكومت پنج ساله اش با سه گروه سركش روبه رو شد كه ياغى گرى و عصيان آنها حد و مرزى نداشت و خواسته اى جز تجديد اوضاع حكومت عثمان و بذل و بخشش هاى بى جهت او و امضا و تثبيت حكومت افرادى مانند معاويه نداشتند. و امامى كه بايد وقت شريفش در تربيت افراد و هدايت امّت و تعليم معارف اسلامى صرف شود، در دفع اين سه گروه صرف شد. اين سه گروه عبارتند از:

1. ناكثان يا گروه پيمان شكنان كه سردمداران اين گروه طلحه و زبير بودند.

2. قاسطان ستمگر، رئيس اين گروه معاويه بود كه تا پايان عمر امام (عليه السلام) فكر آن حضرت را به خود مشغول ساخت و نبرد صفين بين او و على (عليه السلام) رخ داد كه بيش از صد هزار مسلمان خونشان ريخته شد.

3. مارقان يا گروه خارج از دين كه همان گروه خوارج هستند; آنها تا پايان نبرد صفّين با على (عليه السلام) بودند ولى بعد بر امام شوريدند و در نهروان حضرت جمعيّت آنان را متفرّق ساخت و سرانجام حضرت به دست يكى از اين افراد به شهادت رسيد.

اوّلين جريان مخالف، ناكثين بودند كه با على (عليه السلام) بيعت كردند و بعد به خاطر دنياطلبى و جاه و مقام، پيمانشان را شكستند; پيامبر (صلى الله عليه وآله) اين سه نبرد را پيشگويى كرده بود «اَمَرَ رسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) عَلىَّ بنَ اَبى طالب بِقِتالِ الناكثينَ والقاسطينَ والمارقين; پيامبر (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) دستور داد كه با سه گروه ناكثين، قاسطين و مارقين پيكار كند».(24)

طلحه و زبير از سران ناكثين بودند، طلحه فرزند عبيدالله از طايفه بزرگ قريش از قبيله تَيْم و از پيشگامان در اسلام بود و در جنگ هاى زيادى شركت داشت. او از معدود كسانى بود كه در جنگ احد فرار نكرد و حتى دستش در اين جنگ آسيب ديد پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مكّه و در هجرت ميان او و زبير عقد برادرى بست. او دستى گشاده داشت و عائله مندان بنى تيم را تأمين مى كرد و قروض ايشان را مى پرداخت تا جايى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) او را طلحة الجود يا طلحة الفيّاض ناميد و على (عليه السلام) در يكى از خطبه هايش او را به عنوان سخى ترين مردم معرفى كرد. او به شدّت با عثمان مخالف بود و يكى از افراد مؤثّر در قتل عثمان بود.(25)

زبير فرزند عوّام بن خويلد برادرزاده خديجه و پسر عمه پيامبر (صلى الله عليه وآله) و امام على (عليه السلام) بود. او افتخار دو هجرت را دارد يكى هجرت به حبشه و ديگر هجرت به مدينه. او در تمام جنگ هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) شركت كرده بود، و علاقه خاصّى به على (عليه السلام) داشت و زمانى كه به خانه على (عليه السلام) هجوم آوردند و حضرت را به مسجد مى بردند، زبير با شمشير كشيده به عُمر حمله كرد و به بنى هاشم گفت: «يا مَعْشَرَ بَنى هاشم ايفعلُ هذا بِعلى وَاَنْتُمْ اَحْياءٌ; اى گروه بنى هاشم، شما زنده ايد و با على چنين رفتار مى كنند؟».(26)

زبير يكى از چهار نفرى است كه بعد از چهل شب دعوت على (عليه السلام) و حضرت زهرا (عليه السلام)حاضر شد با سر تراشيده و اسلحه خود با على (عليه السلام) بيعت كند.(27)

امّا با اين همه سوابق درخشان مهمترين عوامل كه باعث لغزش آنها شد، دنياپرستى، جاه طلبى و مال دوستى آنها بود. كه امام (عليه السلام) در نهج البلاغه خطبه 169 به اين مطلب اشاره مى كند: «وَإِنَّمَا طَلَبُوا هذِهِ الدُّنْيَا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللّهُ عَلَيْهِ، فَأَرَادُوا رَدَّ الاُْمُورِ عَلَى أَدْبَارِهَا; همانا آنان اين دنيا را طلبيدند چون بر آن كس كه خدا آن را به او ارزانى داشته حسد ورزيدند و خواستند كار را به گذشته بازگردانند».

طلحه و زبير به امام (عليه السلام) گفتند: ما با تو بيعت كرديم كه در رهبرى با تو شريك باشيم. امام فرمود: شما با من بيعت كرديد كه مرا در وقت ناتوانى كمك كنيد.

زبير گمان مى كرد كه امام (عليه السلام) فرمانروايى عراق را به او واگذار مى كند و طلحه مى پنداشت كه حكومت يمن از آن او خواهد بود. امّا چون روش امام (عليه السلام) را در تقسيم بيت المال ديدند و اينكه ديگران را به اداره امور استان ها اعزام مى كند، مأيوس شدند و دست به شورش زدند و نتيجه اين شد كه طلحه به دست مروان بن حكم كشته شد و زبير وقتى احساس شكست كرد، تصميم به فرار به سوى مدينه گرفت و هنگام كناره گيرى از معركه توسط يكى از ياران احنف بن قيس به نام «عَمْرو بن جُرموز» كشته شد، به اين صورت كه او را تعقيب كرد و وقتى زبير در نيمه راه براى نماز ايستاد از پشت سر به او حمله كرد و او را كشت.

آمار كشته ها مختلف ذكر شده كه بين 25 و 14 هزار نفر است.(28)

در جنگ جمل مردم سه دسته شدند، عدّه اى اصحاب على (عليه السلام) و در ركاب آن حضرت بودند و عدّه اى همراه طلحه و زبير و عايشه بودند، و يك عدّه از مقدّس نماها بى طرف بودند افرادى مثل حسن بصرى، سعد وقّاص، عبدالله بن عُمر، محمّد بن سلمه و اسامة بن زيد كه در جنگ شركت نكردند. وقتى بعضى از اين افراد خدمت حضرت على (عليه السلام) رسيدند فرمود چرا در جنگ شركت نكرديد؟ گفتند: ما ديديم طلحه و زبير از اصحاب بافضيلت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و همسر رسول خدا در آن طرف قرار دارند صلاح نديديم كه در صف مقابل آنها باشيم، امام به آنها فرمود: شما حق را با افراد نشناسيد بلكه حق را از ريشه هايش بشناسيد، افراد شايد اشتباه كنند، شما ببينيد كتاب و سنّت چه مى گويند; يعنى اگر نص معيار باشد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مرا تعيين كرده و اگر بر فرض هم نصى نباشد، مردم با من بيعت كردند حتّى طلحه و زبير هم بيعت كردند چگونه مى شود بى طرف باشيد.

پس از جنگ جمل، على (عليه السلام) در محلى عبور مى كرد، ديد حسن بصرى(29) در آنجا وضو مى گيرد، فرمود: اى حسن، درست وضو بگير، چرا قناعت مى كنى و وضو را پُرآب نمى گيرى؟ حسن در پاسخ گفت: اى اميرمؤمنان تو ديروز (در جنگ جمل) مسلمانان را كشتى كه گواهى به يكتايى خدا و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى دادند و نماز مى خواندند و وضوى درست مى گرفتند. على (عليه السلام) فرمود: آنچه ديدى واقع شد، امّا چرا ما را بر ضدّ دشمن يارى نكردى؟ حسن گفت: در روز اوّل جنگ، غسل كردم و خود را معطّر نمودم و اسلحه را برداشتم، ولى در شك بودم كه آيا اين جنگ صحيح است؟ وقتى كه به محل خَريبه رسيدم شنيدم ندا دهنده اى گفت: اى حسن برگرد زيرا «القاتِلُ والمقتولُ فى النّار; قاتل و مقتول هر دو در آتشند»، از ترس آتش جهنّم به خانه برگشتم. در روز دوم نيز براى جنگ حركت كردم و همين جريان پيش آمد. امام (عليه السلام) فرمود: راست گفتى، آيا مى دانى آن ندا دهنده چه كسى بود؟ حسن گفت: نمى دانم. امام فرمود: او برادرت ابليس بود و تو را تصديق كرد كه قاتل و مقتول از دشمن، در آتش هستند، حسن گفت: اكنون فهميدم كه قوم (دشمن) به هلاكت رسيدند.(30)

امام (عليه السلام) به حارث هَمدانى فرمود: «إنَّ الحقَّ لا يُعرَفُ بِالرجال، اِعْرِفِ الحقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ; حق با اشخاص شناخته نمى شود، خود حق را بشناس تا پيروان آن را بشناسى».(31)

خداوند در قرآن مثال جالبى براى حق و باطل مى زند و مى فرمايد: «(... فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ...); سرانجام كف ها به بيرون پرتاب مى شوند، ولى آنچه به مردم سود مى رساند ]= آب يا فلزّ خالص[ در زمين مى ماند».(32)

حق را خداوند تشبيه به آب زلال كرد و باطل را تشبيه به كف روى آب، چرا كه حق هميشه مفيد و سودمند است، همچون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است، امّا باطل بى فايده و بيهوده است و همچون كف است كه نه هرگز كسى را سيراب مى كند و نه درختى را مى روياند، باطل مانند كف رفتنى است، با آرام شدن شرايط محو مى شود و بالانشين و پر سر و صدا ولى تو خالى و بى محتواست، اما حق متواضع است، كم سر و صدا و اهل عمل و پرمحتوا و سنگين است.

امام على (عليه السلام) در خطبه 9 نهج البلاغه در وصف خود و دشمنان خود مى فرمايد: آنها رعد و برق نشان دادند، اما پايانش جز سستى و ناتوانى نبود، ولى ما به عكس تا كارى انجام ندهيم رعد و برق نداريم و تا نباريم سيلاب خروشان به راه نمى اندازيم.

حق هميشه متكى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مى گيرد و در سايه حق حركت مى كند و سعى مى كند خود را به لباس او درآورد و از حيثيت او استفاده كند.

37 - نعمت هاى الهى

حضرت على (عليه السلام) مى فرمايند: «إذا وَصَلَتْ إلَيَكُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلا تُنَفِّرُوا أَقْصاها بِقِلَّةِ الشُّكْرِ; هنگامى كه نشانه هاى نعمت پروردگار آشكار شد و مقدّماتش به شما رسيد، با ناسپاسى و كمى شكر دنباله آن را از خود دور نسازيد».(33)

براى روشن اين حديث بايد به سه نكته توجّه كنيم:

نكته اوّل: نعمت هايى كه به سراغ انسان مى آيد مى تواند عوامل مختلفى داشته باشد:

گاهى اين نعمت ها پاداشى است كه در مقابل اعمال خير خود به دست مى آورد; چرا كه خداوند كار هيچ كس را بدون پاداش نمى گذارد و پاداش بيشتر اين افراد را در همين دنيا مى دهد.

و گاهى نعمت هاى خداوند يك نوع عذاب و مجازات است كه در روايات ما به نعمت استدراج معروف است; يعنى هنگامى كه شخص گناه مى كند; خداوند او را تنبيه مى كند تا بيدار شود; ولى اگر در مراحل بعدى بر اثر زيادى گناه به حدّى برسد كه تنبيهات فايده نداشته باشد در نتيجه خداوند به او نعمت مى دهد تا غافل شود و خيال كند مستحق اين نعمت هاست; در صورتى كه خداوند ناگهانى او را عذاب مى كند كه اين عذاب براى او خيلى دردناك است.

امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «يابْنَ آدَمَ إذا رَأيتَ رَبَّكَ سُبحانَهُ يُتابِعُ عَليكَ نِعَمَهُ وأنتَ تَعْصِيْهِ فَاحْذَرْهُ; اى فرزند آدم، هرگاه ديدى كه گناه مى كنى و با اين حال خداى سبحان نعمت هايش را پياپى به تو ارزانى مى دارد، از او برحذر باش».(34)

بعضى تشبيه مى كنند به اينكه انسان هر چه از يك درخت بالاتر برود، وقتى سقوط كند، سقوطش دردناك تر خواهد بود، و گاهى خداوند اين كار را با بعضى افراد به خاطر اعمالشان انجام مى دهد.

نكته دوم: درباره كفران و شكرگذارى نعمت است كه كفران نعمت باعث مى شود نعمت از دست انسان برود و سپاسگذارى و قدردانى از نعمت موجب افزايش نعمت مى شود.

شكر سه قسم است:

1. شكر قلبى كه انسان در قلبش خود را مديون و قدردان خدا بداند و از خدا خشنود باشد و در مقابلش خاضع.

2. شكر زبانى: كه زبان حمد و ثناى خدا را بگويد و نعمت هاى خداوند را اظهار كند.

3. شكر جوارحى و عملى كه از مهمترين آنهاست كه اعضاى انسان در مسيرى قرار بگيرد كه خداوند براى آن آفريده است، چشم، زبان، گوش و جوارح ديگر را در مسير تكامل به كار بگيرد.

هيچ كس توان شكر نعمت هاى خدا را ندارد، چرا كه همين توفيق شكرگذارى هم از نعمت هاى خداست كه خود نيازمند شكر ديگرى است. به همين دليل برترين شكر آدمى اظهار عجز و ناتوانى از شكر خدا در برابر نعمت هاى اوست و عذر تقصير به پيشگاه خدا بردن.

آيات و روايات درباره شكر و كفران نعمت فراوان است كه نمونه هايى از آيات و روايات در اين زمينه را ذكر مى كنيم:

«(وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ); و نيز به ياد آوريد هنگامى را كه پروردگارتان اعلام داشت اگر شكرگزارى كنيد، نعمت خود را) بر شما افزون خواهم كرد و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است!».(35)

«(وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ); هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر مى كند. و آن كس كه كفران كند، (زيانى به خدا نمى رساند); چرا كه خداوند بى نياز و ستوده است».

روايات در اين باب فراوان است كه چند نمونه را مى آوريم:

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «اَسْرَعُ الذُّنُوبِ عُقُوبةً كُفْرانُ النِّعْمَةِ; گناهى كه زودتر از همه گناهان عقوبتش دامان انسان را مى گيرد كفران نعمت است».(36)

از امام على (عليه السلام) روايت شده است: «سَبَبُ زَوالِ النِّعَمِ الْكُفْرانُ; آنچه باعث زوال نعمت ها مى شود كفران است».(37)

امّا بعضى از نعمت ها هست كه انسان از آن غافل است مثل نعمت فراغت، تندرستى، و امنيت. رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در همين مورد فرموده اند: «نِعمَتانِ مُكفورَتانِ: الأمنُ والعافِيَةُ; دو نعمت است كه ناديده گرفته مى شود: امنيت و سلامت».(38)

ناسپاسى نعمت سبب زوال نعمت ها مى شود، چون مى دانيم كه خداوند حكيم است; نه بى حساب چيزى به كسى مى دهد و نه بى جهت چيزى را از كسى مى گيرد، آنها كه ناسپاسى مى كنند با زبان حال مى گويند ما لايق اين نعمت نيستيم و حكمت خداوند ايجاب مى كند كه اين نعمت را از آنها بگيرد و آنها كه شكر نعمت را بجا مى آورند در واقع مى گويند ما لايق و شايسته ايم، نعمت را بر ما بيفزا، لذا در حديثى امام باقر (عليه السلام) مى فرمايند: «ما أنْعَمَ اللهُ على عَبد نِعمةً فشَكَرَها بِقَلْبِهِ إلاّ استْتَوْجَبَ المَزِيدَ بِها قَبْلَ أنْ يَظْهَرَ شُكْرُهُ عَلى لِسَانِه; كسى كه قلباً شكر نعمت كند پيش از آن كه به زبان شكر گويد، لياقت خود را براى افزايش نعمت ثابت كرده است».(39)

به عبارت ديگر انسان در زندگى از سه حال خارج نيست يا گرفتار مصيبتى مى شود، يا نعمتى به او مى رسد كه از نگهدارى آن بيم دارد، يا گناه و لغزشى از او سر مى زند، كه داروى هر كدام از اينها در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده است كه مى فرمايند: «ثَلاثٌ لا يَضُرُّ مَعَهُنَّ شَىٌ، اَلدُّعاءُ عِنْدَ الكَرْبِ، وَالإسْتِغْفار عِنْدَ الذَّنْبِ، وَالشّكر عِنْدَ النِّعْمَةِ; سه چيز است كه با وجود آن چيزى به انسان زيان نخواهد رسانيد، دعا به هنگام حوادث سخت، و استغفار به هنگام گناه، و شكر به هنگام نعمت».(40) كه مشكلات به وسيله دعا از بين مى رود، و آثار گناه به وسيله استغفار پاك مى شود، و تثبيت نعمت ها به وسيله شكرگذارى انجام مى گيرد.

سؤالى كه به ذهن مى آيد اين است كه چكار كنيم تا نعمت هاى خدادادى باقى بماند؟ جوابش در آيات و روايات آمده كه خلاصه آن را مى آوريم.

عوامل پايدارى نعمت ها: 1. ايمان 2. پرهيزكارى 3. بذل و بخشش نعمت ها 4. صرفه جويى و قناعت.

عوامل از بين رفتن نعمت ها: 1. كفران نعمت 2. انفاق و نداشتن بخشش 3. به كار بردن نعمت در معصيت خداوند 4. مصرف بى رويه واسراف 5. عدم نيكوكارى.

نكته سوم: چرا شكر نعمت باعث زيادى آن و ناسپاسى باعث از بين رفتن آن مى شود؟ جواب اين سؤال از لابه لاى بحث روشن شده كه شكرگذارى نعمت نشان مى دهد كه انسان خود را لايق آن مى داند و كفران نعمت بى لياقتى انسان را نشان مى دهد، لذا از او سلب نعمت مى شود; چرا كه خداوند هيچ نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمى دهد، مگر آنكه آنها خودشان تغيير دهند.(41)

يكى از اصول اخلاقى در سيره پيشوايان معصوم ما كه به روشنى ديده مى شود مقام بندگى و شكرگذارى است و عباداتشان صرفا به عنوان شكرگذارى در برابر نعمت هاى خداوند بوده است كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم:

1. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آن قدر براى نماز و عبادت مى ايستاد كه پاهايش ورم كرد و آن قدر نماز شب خواند كه چهره اش زرد شد، آن قدر هنگام عبادت مى گريست كه بى حال مى شد، عايشه گفت: چرا اين قدر خود را به زحمت مى افكنى در حالى كه خداوند گذشته و آينده تو را بخشوده است، پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرمود: «اَلا اَكُونَ عَبْداً شَكُوراً; آيا من بنده شكرگذار خدا نباشم».(42)

از اين تعبير حضرت استفاده مى شود كه انگيزه عبادت را شكر نعمت هاى خدا مى دانند.

2. در فرازى از دعاى امام حسين (عليه السلام) در روز عرفه آمده: اگر تصميم بگيرم و تلاش كنم در تمام عصرها و روزگاران، به فرض اينكه در تمام اين اعصار و روزگارها زنده باشم و زندگى كنم و خواسته باشم يكى از نعمت هايت را شكرگذارى نمايم، توان آن را نخواهم داشت.(43)

3. هشام بن احمد مى گويد: من با امام موسى بن جعفر (عليه السلام) در اطراف مدينه بودم، ناگهان ديدم امام از مركب پياده شده و به سجده افتاد و مدّت طولانى سجده را ادامه داد، سپس سر از سجده برداشت و سوار بر مركب شد، عرض كردم فدايت شوم چرا سجده را انجام دادى؟ فرمود: «اِنّى ذَكَرْتُ نِعْمَةً اَنْعَمَ اللهُ بِها عَلَىَّ فَاَجْبَبْتُ اَنْ اَشْكُرَ رَبّى; من به ياد نعمتى افتادم كه خداوند به من ارزانى فرمود، دوست داشتم شكر پروردگارم را بجا آورم».(44)

4. عبدالملك پنجمين خليفه اموى به امام سجّاد (عليه السلام) عرض كرد: چرا آن همه خود را در عبادت به زحمت مى اندازى؟ تو پاره تن پيامبر (صلى الله عليه وآله) و بسيار به آن حضرت نزديك هستى و داراى كمالات عظيم مى باشى و در اين جهت نظير ندارى؟ امام (عليه السلام) فرمود: آنچه گفتى از توفيقات و عنايات الهى است كه به من عطا فرموده است. «فَأَيْنَ شُكرهُ عَلى ما اَنْعمَ; پس شكر و سپاس در برابر نعمت هايى كه خداوند عطا فرموده است كجا رفت»؟ سپس عبادت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را توصيف نمود كه آن حضرت در برابر معترضين مى فرمود: آيا بنده سپاسگزار نباشم. آنگاه امام سجّاد (عليه السلام) فرمود: سوگند به خدا، اگر بر اثر عبادت، اعضايم بريده گردند و چشم هايم از كاسه بيرون آيند و روى سينه ام بيفتند، نمى توانم شكر يك دهم يك دهم يك دهم يك نعمت از ميان همه نعمت هايش را كه شماره كنندگان قادر به شمارش آنها نيستند، ادا كنم.(45)

5. رجاء بن ضحّاك فرمانده مأموران مأمون براى آوردن امام هشتم (عليه السلام) از مدينه به خراسان در ضمن شرح عبادت شبانه روزى آن حضرت مى گويد: «كانَ الرِّضا (عليه السلام) في طَريقِ خُراسَانَ يُكْثِرُ باللَّيْلِ في فِراشِهِ مِنْ تِلاوَةِ القُرآن، فإذا مَرَّ بِآية فيها ذِكْرُ جَنّة أو نار بكى وسَألَ اللهَ الجَنَّةَ وتَعَوّذَ مِن النّار; آن حضرت پس از نماز صبح به تعقيب نماز مشغول مى شد تا خورشيد طلوع كند، پس از طلوع خورشيد، سجده شكر بجا مى آورد و اين سجده اش را طول مى داد تا خورشيد به بالاى آسمان بيايد. شب ها در بستر خود بسيار قرآن تلاوت مى كرد، به هر آيه بهشت و دوزخ مى رسيد، مى گريست و بهشت را از درگاه خدا طلب مى كرد و از آتش دوزخ به خدا پناه مى برد».(46)

از مهمترين بخش شكرگذارى همان شكر عملى است، كسانى كه اسراف و تبذير در زندگى آنهاست، و يا بخل مىورزند و حقوق واجبه خود را ادا نمى كنند، يا نعمت هاى الهى را وسيله فخرفروشى بر ديگران قرار مى دهند اين افراد ناسپاسند، امّا كسانى كه نعمت ها را در جاى خود مصرف مى كنند بندگان شاكرى هستند.

از نكاتى كه در زمينه شكرگذارى در روايات ما بر آن تأكيد شده مسأله شكرگذارى در برابر مخلوق است. كسى كه به ديگران خدمت مى كند و نعمتى در اختيار او مى گذارد هر چند انتظار قدردانى و تشكّر نداشته باشد، وظيفه شخصى كه مشمول نعمت او شده، اين است كه با قلب و زبان و عمل از او قدردانى كند. لذا در حديثى از امام رض (عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقينَ لَمْ يَشْكُرِ اللهَ عَزَّ وَجلّ; كسى كه بخشنده نعمت را از ميان مخلوقين شكرگذارى نكند، شكر خداوند متعال را بجا نياورده است».(47)

چرا كه مخلوق واسطه اى براى انتقال نعمت خدا به بندگان است و كسى كه شكر مخلوق را بجا نياورد در واقع شكر خدا را بجا نياورده است.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «مَنْ لَمْ يَشْكُرِ النَّاسَ لَمْ يَشكُرِ اللهَ; كسى كه از انسان ها تشكّر نكند از خدا تشكّر نكرده است».(48)

امام سجّاد (عليه السلام) فرموده است: خداوند در روز قيامت به بنده اش مى فرمايد: «أَشَكَرْتَ فُلاناً؟ فيقولُ: بَلْ شَكَرْتُكَ يا ربِّ، فَيَقُولُ: لَمْ تَشْكُرْنى إِذْ لَمْ تَشْكُرْهُ; آيا از فلانى تشكر كردى؟ عرض مى كند: پروردگارا تنها از تو سپاسگزارى كردم. خداوند مى فرمايد: چون از او تشكر نكردى، از من هم تشكّر نكردى؟»(49)

آنگاه امام سجّاد (عليه السلام) فرمودند: «اَشْكُرُكُمْ للهِِ اَشْكُرُكُمْ لِلنّاسِ; شكرگذارترين شما نسبت به خداوند، شكرگزارترين شما نسبت به مردم است».(50)

امام رض (عليه السلام) در اين زمينه فرموده اند: «فَمَنْ لَمْ يَشْكُر والِدَيْهِ لَمْ يَشْكُرِ اللهَ; كسى كه از پدر و مادرش تشكّر نكند، خدا را سپاسگزارى ننموده است».(51)

در حالات پيشوايان بزرگ دين فراوان ديده شده كه كمترين خدمت را با بزرگ ترين نعمت پاسخ مى گفتند كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم:

1. حضرت خديجه (عليه السلام) كه تمام اموالش را در اختيار پيامبر (صلى الله عليه وآله) گذاشت و حضرت آن اموال را در راه گسترش اسلام به كار برد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) به پاس خدمات خديجه (عليها السلام)بعد از مرگش، هميشه از او ياد مى كرد و از خدمات او قدردانى و تشكّر مى نمود و از خداوند براى او طلب مغفرت مى نمود.

2. قبل از آنكه «حليمه سعيديه» در دوران كودكى به حضرت پيامبر (صلى الله عليه وآله) شير بدهد چند روزى زنى به نام «ثُوَيبه» از شير فرزندش به نام مسروح به پيامبر شير مى داد. پيامبر (صلى الله عليه وآله)هنگامى كه هجرت فرمود و اموالى در اختيار آن حضرت قرار گرفت هيچ گاه محبت هاى ثويبه را فراموش نمى كرد و لباس و هدايايى براى او كه در مكّه بود مى فرستاد. ثويبه بعد از جنگ خيبر از دنيا رفت. او كنيز ابولهب بود و هنگامى كه به ابولهب بشارت تولد پيامبر (صلى الله عليه وآله) را داد، او را آزاد كرد. و وقتى ابولهب از دنيا رفت، برادرش عباس او را در خواب ديد، سؤال كرد: حالت چگونه است؟ گفت: در آتشم، ولى شب هاى دوشنبه مجازاتم تخفيف مى يابد و از ميان انگشتانم آب مى نوشم، و اين به خاطر آن است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) دوشنبه متولد شد، و من هنگامى كه بشارت تولد او را از ثويبه شنيدم و آگاه شدم كه چند روزى پيامبر اسلام را شير مى داد او را آزاد كردم.(52)

3. در جنگ «حُنين» كه در سال هشتم رخ داد، گروه زيادى از طايفه بنى سعد و قبيله حليمه سعديه به اسارت درآمدند كه «شَيْما» دختر حليمه و خواهر رضاعى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هم در بين اسرا بود. هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) شيما را در ميان اسيران ديد به ياد محبت هاى او و مادرش در دوران شيرخوارگى خود افتاد، برخاست و عباى خود را بر زمين پهن كرد و شيما را روى آن نشاند و با مهربانى از او احوال پرسى كرد و فرمود: تو همان هستى كه در دوران شيرخوارگى به من محبّت كردى، مادرت نيز محبّت كرد (اين در حالى بود كه حدود شصت سال از آن تاريخ مى گذشت). شيما از پيامبر (صلى الله عليه وآله) تقاضا كرد كه اسيران طايفه اش را آزاد سازد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: من سهم خودم را مى بخشم و در مورد سهميّه ساير مسلمانان به تو پيشنهاد مى كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضور مسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده، تا آنها نيز سهميّه خود را ببخشند. شيما همين كار را انجام داد. مسلمانان گفتند: ما نيز به پيروى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) سهميّه خود را بخشيديم، تنها دو نفر سهميّه خود را نبخشيدند و پيامبر (صلى الله عليه وآله) هر يك از اسيران آنها را با شش نفر اسير ديگر عوض كرد. در نتيجه همه اسيران طايفه شيما آزاد شدند.(53)

پيامبر (صلى الله عليه وآله) به شيما فرمود: اگر بخواهى با كمال محبّت و احترام نزد ما بمان و اگر دوست دارى تو را از نعمت ها بهره مند مى سازم و به سلامتى به سوى قوم خود باز گرد؟ شيما گفت: مى خواهم به سوى قوم خود بازگردم. پيامبر (صلى الله عليه وآله) يك غلام و يك كنيز به عنوان خدمتكار به او بخشيد و با كمال احترام او را به سوى قومش روانه كرد.(54)

4. در يكى از سفرها امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) و عبدالله بن جعفر از قافله عقب ماندند و در بيابان تشنه شدند، از دور خيمه چادرنشينى را ديدند وقتى به آنجا رسيدند، پيرزن تك و تنهايى را در آن ديدند كه آنها را سيراب كرد، و گوسفندى را براى آنها آماده كرد و آنها به پيرزن فرمودند اگر به مدينه آمدى به سراغ ما بيا شايد بتوانيم مقدارى از محبّت تو را جبران كنيم، از قضا خشكسالى شديدى در بيابان هاى اطراف مدينه به وجود آمد كه چادرنشينان به شهر هجوم آوردند و از مردم درخواست كمك مى كردند، روزى چشم امام حسن (عليه السلام) به همان پيرزن افتاد كه در كوچه هاى مدينه تقاضاى كمك مى كند، حضرت پرسيد آيا يادت مى آيد كه من و برادر و پسرعمويم در بيابان نزد تو آمديم و تو بهترين كمك را به ما كردى، پيرزن چيزى به خاطر نداشت، ولى امام فرمود: اگر تو به خاطر ندارى، من به خاطر دارم. سپس پول و گوسفندان فراوانى به او بخشيد و او را نزد برادرش امام حسين (عليه السلام)فرستاد، آن حضرت هم بخشش بيشترى به او كرد و سپس او را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد، او هم نعمت زيادى به آن زن داد كه آن زن از ثروتمندترين افراد شد.(55)

5. در زمان على (عليه السلام) پيرمردى نابينا كه مسيحى بود، خدمت آن حضرت آمد و تقاضاى كمك كرد. حاضران خيال كردند كه نبايد به او كمك كرد. امام پس از بررسى متوجّه شد كه او هنگام توانمندى براى مسلمانان كار و خدمت نموده، فرمود: شگفتا، او تا وقتى كه توان داشت از او كار كشيديد، اكنون كه پير و ناتوان شده او را به حال خود واگذارده ايد؟ آنگاه حضرت دستور داد از بيت المال به او كمك كردند و حقوق ماهيانه براى او مقرّر فرمود.(56)

6. «قال أنَسُ: كُنْتُ عِندَ الحُسَينِ (عليه السلام) فدخَلَتْ عَلَيهِ جَارِيَةٌ فَحَيَّتْهُ بِطَاقَةِ رَيْحان، فقالَ لَها: أنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللهِ، فقلتُ: تُحَيِّيكَ بِطاقَةِ رَيْحَان لا خَطَرَ لها فَتَعْتِقُها؟ قال: كذَا أدَّبنا الله، قال تعالى (وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّة فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا) وكانَ أحْسَنُ مِنْها عِتْقُها; يكى از كنيزان امام حسن (عليه السلام) شاخه گلى به امام حسين (عليه السلام) هديه نمود. آن حضرت همان لحظه، آن كنيز را در راه خدا آزاد كرد. انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد؟ يك شاخه گل، آن قدر ارزش نداشت كه شما به خاطر آن، كنيزى را آزاد سازى؟ امام حسين (عليه السلام) فرمود: خداوند ما را چنين تربيت نموده كه: «(وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّة فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا...);(57) هر گاه به شما تحيّت گويند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد يا (لا اقل) به همان گونه پاسخ گوييد...(58)

پس بهترين چيزى كه من مى توانستم در ازاى محبتش برايش انجام دهم، آزادى او بود».

از خدا مى خواهيم كه ما را از شاكران نعمات خويش قرار بدهد.

پاورقى:‌


1. نهج البلاغه، حكمت 390.
2. سوره بلد، آيه 4.
3. نهج البلاغه، خطبه 176.
4. سوره مريم، آيه 15.
5. تفسير برهان، ج 3، ص 7.
6. سوره احقاف، آيه 15.
7. بحارالانوار، ج 77، ص 76.
8. كنز العمال، ح 43490.
9. غرر الحكم، ج 1، ص 394.
10. همان مدرك، ص 253.
11. نور الثقلين، ج 4، ص 354.
12. همان مدرك، ص 355.
13. سفينة البحار، ج 2، مادّه «صدقه».
14. ميزان الحكمه، ج 6، ص 546.
15. بحارالانوار، ج 101، ص 4.
16. بحارالانوار، ج 69، ص 408.
17. امالى طوسى، ص 245.
18. ميزان الحكمه، ج 6، ص 546.
19. بحارالانوار، ج 2، ص 224 تا 226.
20. بحارالانوار، ج 2، ص 224 تا 226.
21. عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج 2، ص 183.
22. تاريخ فلاسفه اسلام، ج 2، ص 153.
23. نهج البلاغه، حكمت 18.
24. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 139.
25. الجمل شيخ مفيد، ص 147.
26. سفينة البحار، مادّه «زبر».
27. آن چهار نفر: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير بودند.
28. فروغ ولايت، ص 417.
29. او يكى از زاهدان هشتگانه معروف بود كه زمان على(عليه السلام) تا زمان امام باقر(عليه السلام) را درك كرد، او فردى منحرف و زاهدنماى كج انديش بود و 89 سال عمر كرد.
30. سفينة البحار، ج 1، ص 262.
31. مجمع البيان، ج 1، ص 211.
32. سوره رعد، آيه 17.
33. نهج البلاغه، حكمت 13.
34. نهج البلاغه، حكمت 25.
35 .. سوره ابراهيم، آيه 7.
36. بحارالانوار، ج 66، ص 70.
37. غرر الحكم، ج 4، ص 121.
38. خصال، ص 34.
39. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399.
40. اصول كافى، ج 2، ص 94.
41. سوره انفال، آيه 53.
42. اصول كافى، ج 2، ص 95.
43. مفاتيح الجنان، اعمال ماه ذيحجّه.
44. اصول كافى، ج 2، ص 98.
45. بحارالانوار، ج 46، ص 57.
46. عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج 2، ص 182.
47. همان مدرك، ص 24.
48. آثار الصادقين، ج 9، ص 465.
49. اصول كافى، ج 2، ص 99.
50. وسائل الشيعه، ج 16، ص 310.
51. خصال، ص 156.
52. سفينة البحار، ج 1، مادّه «ثويبه»; و كحل البصر، ص 54; و اخلاق در قرآن، ج 3، ص 96.
53. اعلام الورى، ص 126 و 127.
54. سيره ابن هشام، ج 4، ص 101.
55. اخلاق در قرآن، ج 3، ص 94.
56. تهذيب شيخ طوسى، ج 6، ص 292 به نقل از 25 اصل از اصول اخلاقى امامان، ص 112.
57. سوره نساء، آيه 86.
58. كشف الغمه، ج 2، ص 206.