گفتار معصومين(عليهم السلام) ، جلد ۲

آية الله العظمي مكارم شيرازي

- ۶ -


نكته دوم

يك درس توحيدى از اين روايت استفاده مى شود كه خداوند در بدن انسان، يك نيروى دفاعى آفريده است، در خون انسان ذرات سفيدى به نام گلبول هاى سفيد قرار داده كه چندين ميليون آن در بدن قرار دارد و مدافع جسم انسان است كه با ميكروب ها جنگ فيزيكى و شيميايى مى كند، گاهى ميكروب ها را از خود دور مى كند و مى بلعد كه جنگ فيزيكى است و گاهى سمومى از خود در خون ترشح مى كند و ميكروب ها را مى كشد و تعجّب اين كه مى دانند هر ميكروبى با چه سمّى از بين مى رود و با همان سم آن را از بين مى برند.

اين درس بزرگ توحيدى است كه اگر نيروى دفاعى بدن نبود انسان زنده نمى ماند چون از چهار طرف ميكروب مرتباً وارد بدن انسان مى شود، از طريق غذا، آب، هوا و پوست زمانى كه بدن خراش برمى دارد.

بيمارى لاعلاج ايدز نمونه اى از بيمارى هاست كه نيروى دفاعى بدن كه همان گلبول هاى سفيد باشد را از كار مى اندازد تا انسان به انواع بيمارى ها مبتلا شود و نهايتش هم مرگ است.

نكته سوم

يك درس اجتماعى هم از اين حديث استفاده مى شود كه يك جامعه نبايد هميشه از خارج وارد كند چرا كه اين واردات به كشورِ بدن و جامعه، آن را تنبل مى كند و از كار مى اندازد.

33 - زهد

حضرت على (عليه السلام) مى فرمايند: «أَفْضَلُ الزُّهْدِ إخْفاءُ الزُّهدِ; برترين زهد، مخفى داشتن زهد است».(1)

زهد يك فضيلت اخلاقى و معنوى است كه به معناى دل كندن از دنيا و حركت به سوى منازل آخرت است.

امام على (عليه السلام) در تعبير جالبى درباره زهد مى فرمايد: «الزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلِمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ: قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ (لِكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ، وَ لاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ) وَ مَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى الْمَاضِي، وَ لَمْ يَفْرَحْ بِالاْتِي فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ; تمام زهد در ميان دو جمله از قرآن است، آنجا كه خداوند مى فرمايد: اين براى آن است كه به خاطر آنچه از دست داده ايد، غمگين نشويد، و به آنچه خدا به شما داده دلبسته و مغرور نشويد، بنابراين هر كس بر گذشته تأسف نخورد و به آنچه در دست دارد دلبسته نباشد، زهد را از هر دو طرف در اختيار گرفته».(2)

زهد در منطق قرآن و اديان الهى اين نيست كه انسان از ثروت و امكانات دنيا، بى بهره باشد، بلكه حقيقت زهد آن است كه اسير اينها نگردد، بلكه امير بر اينها باشد. امام صادق (عليه السلام) در حديثى مى فرمايند: «الدُّنيا أصْغَرُ قَدْراً عِنْدَ اللهِ وعِندَ أنْبيائِهِ وأوليائِه مِن أنْ يَفْرَحوا بِشَيء مِنها أو يَحْزَنوا عَلَيهِ، فَلا يَنْبَغِي لِعَالِم وَلا لِعَاقِل أن يَفْرَحَ بِعَرَضِ الدُّنْيا; دنيا در پيشگاه خدا و نزد انبيا و اولياى الهى كوچك تر از آن است كه آنها را خوشحال و ذوق زده كند، يا با از دست رفتن آن غمگين شوند، بنابراين براى هيچ عالِم و عاقلى سزاوار نيست كه از متاع ناپايدار دنيا خوشحال گردد».(3)

زهد اسلامى به معناى سادگى در زندگى و حذف تجملات و عدم اسارت در چنگال مال و مقام است و ارتباطى با رهبانيّت ندارد; چرا كه رهبانيت، جدايى و بيگانگى از جامعه است. در تاريخ آمده وقتى «عثمان بن مظعون» فرزندش را از دست داد، بسيار ناراحت شد، تا جايى كه در خانه اش مشغول عبادت شد و زندگى را ترك كرد، اين خبر به پيامبر (صلى الله عليه وآله) رسيد، او را خواست و فرمود: «يا عُثْمانُ، إنَّ اللهَ تَبَارَكَ و تَعالى لَمْ يَكْتُبْ عَلَيْنا الرَّهْبَانِيةَ، إنّما رَهْبانِيةُ اُمَّتي الجِهَادُ في سَبيلِ اللهِ(4); اى عثمان خداوند متعال رهبانيت را براى امت من قرار نداده، رهبانيت امّت من جهاد در راه خداست».

سه نكته درباره زهد قابل ذكر است كه اشاره مى كنيم:

نكته اوّل آثار زهد است كه روايات زيادى در اين زمينه وجود دارد از جمله: «مَنْ زَهِدَ في الدُّنْيا أثْبَتَ اللهُ الحِكْمَةَ في قَلْبِهِ وأنْطَقَ بها لِسَانَهُ وَبَصَّرَهُ عُيونَ الدُّنيا داءَها ودَواءَها وأخْرَجَهُ مِنَ الدُّنيا سالِماً إلى دارِ السَّلامِ; كسى كه زهد پيشه كند خداوند حكمت و بصيرت را در قلبش وارد مى كند و زبانش را به حكمت گويا مى نمايد و درد و درمان را به او مى شناساند و او را از دنيا سالم به دارالسلام، يعنى بهشت بيرون مى برد».(5) «وَمَنْ زَهِدَ في الدُّنْيا هَانَتْ عَلَيْهِ المُصِيباتُ; و هر كه در دنيا زهد بورزد مصيبت ها بر او آسان مى شود(6)، «إزْهَدْ في الدُّنْيا تَنْزِلْ عَلَيْكَ الرَّحْمَةُ; كسى كه در دنيا زاهد باشد رحمت خداوند بر او فرود مى آيد»(7) و «الزُّهْدُ في الدُّنْيا الرّاحَةُ العُظْمى; و هر كس از دنيا دل بركند بزرگترين آسايش را دارد».(8)

نكته دوم اينكه زاهدترين افراد چه كسى است؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «أزهَدُ الناسِ مَنِ اجْتَنَبَ الْحَرامَ; زاهدترين مردم كسى است كه از حرام دورى مى كند».(9)

امام سجّاد (عليه السلام) فرموده است: «يقول اللهُ: يابنَ آدَمَ، إرْضَ بِما آتَيْتُكَ تَكُنْ مِن أزْهَدِ النّاسِ; خداوند مى فرمايد: اى پسر آدم به، آنچه كه به تو داده ام خرسند و قانع باش، تا از زاهدترين مردمان باشى».(10)

و امام كاظم (عليه السلام) فرموده اند: «وَإنّ أصْبَرَكُمْ على البَلاءِ لأزْهَدُكُم في الدُّنْيا; همانا صبورترين شما در برابر بلاها، زاهدترين شما به دنياست».(11)

نكته سوم نمونه هايى از زهد پيشوايان اسلام است.

1. «روي في الحديث أنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّاب قال: إسْتَأْذَنْتُ على رَسولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله)فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ في مَشْرَبَةِ اُمِّ إبراهِيمَ وَإنَّهُ لَمُضْطَجِعٌ على خَصْفَة وإنّ بَعْضَهُ على التُّرابِ وَتَحْتَ رَأْسِهِ وِسَادَةٌ مُحْشُوَّةٌ لِيْفاً، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ جَلَسْتُ فَقُلْتُ: يا رَسولَ اللهِ، أنْتَ نَبِيُّ اللهِ وصَفْوَتُهُ، وَخِيَرَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَكِسْرى وَقَيْصَرُ على سُرُرِ الذَّهَبِ

وَفُرُشِ الحَرِيرِ والدِّيباجِ؟ فَقالَ رَسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله): اُولئِكَ قَوْمٌ عُجِّلَتْ طَيِّباتَهُمُ وَهِيَ وَشِيْكَةُ الانْقِطَاعِ، وإنَّما اُخِّرَتْ لَنا طَيِّباتُنا; روزى عمر خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد در حالى كه آن حضرت به حصيرى از برگ خرما خوابيده بود و قسمتى از بدن مباركش روى خاك قرار داشت، و متكايى از الياف درخت خرما زير سر داشت، سلام كرد و نشست، گفت: تو پيامبر خدا و بهترين خلق خدا هستى، كسرى و قيصر بر روى تختهاى طلا و فرشهاى ابريشمى مى خوابند، ولى شما اين چنين. پيامبر فرمود: آنها گروهى هستند كه طيباتشان در اين دنيا به آنها داده شده، و به زودى قطع مى شود، ولى طيبات ما براى قيامت ذخيره شده است.(12)

2. «عن الإمام الباقر (عليه السلام) أنّه أتِيَ يَوْماً بحَلْوى فَامْتَنَع مِن تَناوُلِها فقالوا: أتراها حراماً؟ قال: لا، ولكنّي أخْشى أنْ تَتُوقَ نَفْسِي فَأطْلُبُه; روزى مقدارى حلواى مخصوص خدمت امام باقر (عليه السلام) آوردند، حضرت از خوردن آن امتناع كردند، عرض كردند: آيا آن را حرام مى دانى؟ فرمود: نه، من از اين مى ترسم كه نفسم به آن مشتاق گردد و پيوسته به دنبال آن باشم».(13)

3. على (عليه السلام) تمايل به خوراكى از جگر بريان با نان نرم داشت يك سال گذشت و به اين خواست خود ترتيب اثر نداد، روزى به امام حسن (عليه السلام) دستور تهيّه آن را داد در حالى كه حضرت روزه داشت، خوراك براى افطار آماده شد، هنگامى كه مى خواست افطار فرمايد سائلى به در خانه آمد، امام (عليه السلام) فرمود: اين غذا را به سائل بده مبادا هنگامى كه نامه اعمال ما در فرداى قيامت خوانده مى شود به ما بگويند: (اَذْهَبْتُم طَيِّباتِكُم فى حَياتِكُمُ الدُّنيا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِها);(14) شما طيبات خود را در دنيا گرفتيد و به آن متمتع شديد».(15)

امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «وَ لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصفَّى هذَا الْعَسَلِ وَلُبَابِ هذَا الْقَمْحِ، وَ نَسَائِجِ هذا الْقَزِّ. وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ، وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الاَْطْعِمَةِ... فَما خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أكْلُ الطَّيِّباتِ كالبَهِيمَةِ المَرْبوطَةِ هَمُّها عَلَفُها; اگر مى خواستم، مى توانستم از عسل خالص و مغز گندم و لباس حرير استفاده كنم، امّا دور است از من كه هواى نفس بر من چيره شود و حرص و آز، مرا به شكمبارگى وادار كند... من براى اين آفريده نشدم كه به خوردن غذاهاى خوب و لذيذ مشغول شوم مانند چارپايى كه آن را پروار بسته باشند كه جز خوردن مقصد و مقصودى ندارد».(16)

34 - مرگ

حضرت على (عليه السلام) مى فرمايند: «إِذا كُنْتَ فى إِدْبار، وَالمَوْتُ فى إِقْبال، فَما اَسْرَعَ الْمُلْتَقى; هنگامى كه تو عقب مى روى و زندگى را پشت سر مى گذارى، مرگ به تو روى مى آورد، پس ديدار با مرگ چه زود خواهد بود».(17)

قبل از اين كه درباره مرگ بحث كنيم، ابتدا توضيحى درباره اين حديث بدهيم:

در اين عالم مادّه، همه موجودات محدود هستند، از كرات آسمانى گرفته تا موجودات زمينى و از انسان گرفته تا يك حشره كوچك; منتها عمرها مختلف است بعضى عمرشان يك ثانيه است و بعضى ميلياردها سال عمر مى كنند، خورشيد به اين عظمت عمرش محدود است، خورشيدى كه حدود «يك ميليون و سيصد هزار» برابر كره زمين است و حدود پنجاه برابر ماه است، فاصله اش تا زمين حدود يكصد و پنجاه ميليون كيلومتر است، و حرارت بيرونى سطح آن بالغ بر شش هزار درجه سانتيگراد، و حرارت درونى آن حدود بيست ميليون درجه تخمين زده شده است. طبق محاسبات دقيق، هر روز 350 هزار ميليون تن از حجم خورشيد تبديل به حرارت و انرژى مى شود ولى اين نقصان كه طى ساليان درازى ادامه دارد، اثر محسوس بر نور و حرارت آن نگذاشته است چون نوع انرژى اتمى است. اما بالاخره جرم خورشيد محدود است و روزى فرا مى رسد كه نورش تمام مى شود چرا كه (إذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ)(18) كره ماه و زمين عمرشان محدود است. دستگاه بدن انسان عمرش محدود است، ضربان قلب انسان حد معيّنى دارد وقتى به آن حد رسيد از كار مى افتد و غالباً قبل از آنكه به آن حد معيّن برسد بر اثر عوامل بيرونى از بين مى رود. بنابراين گذشت زمان انسان را دائماً به سوى مرگ مى برد; امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلى أَجَلِهِ; نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ است».(19)

با اين مقدّمه برويم سراغ حديث كه امام مى فرمايند: تو به عقب مى روى و مرگ به سوى تو مى آيد و چه زود به هم مى رسيد. چرا كه ما دائماً سرمايه عمرمان را از دست مى دهيم و عوامل بيرونى و درونى در ما اثر مى گذارد و ما را به سوى مرگ سوق مى دهد.

اين يك درس اخلاقى براى همه ماست كه اى انسان! چه بخواهى و چه نخواهى تو را به سوى قبر مى برند، چرا غافل مى شويد از چيزى كه از شما غافل نمى شود، طمع در چيزى داريد كه به شما مهلت نمى دهد.

درباره مرگ، اين عناوين را مورد بحث قرار مى دهيم:

1. حقيقت مرگ.

2. علّت ترس از مرگ.

3. لحظه دردناك و سكرات مرگ.

4. باز شدن چشم برزخى و ديدنى ها، هنگام مرگ.

5. بشارت هنگام مرگ.

1. حقيقت مرگ

مرگ يك امر عدمى نيست بلكه مرگ از نظر قرآن يك امر وجودى و انتقال از جهانى به جهان ديگر است، لذا مى بينيم كه قرآن از مرگ تعبير به «تَوَفّى» مى كند كه به معناى باز گرفتن و دريافت روح از بدن است.

در روايات، تعبيرات مختلفى درباره حقيقت مرگ شده است از امام سجاد (عليه السلام) درباره مرگ سؤال شد امام فرمود: مرگ براى مؤمن مانند كندن لباس چركين و پر حشره است، و گشودن غل و زنجيرهاى سنگين، و تبديل آن به فاخرترين لباس ها، و خوشبوترين عطرها، و راهوارترين مركب ها و مناسبترين منزل هاست. و براى كافر مانند كندن لباسى است فاخر، و انتقال از منزل هاى مورد علاقه، و تبديل آن به چرك ترين و خشن ترين لباسها، و وحشتناك ترين منزل ها و بزرگترين عذاب ها.(20)

از امام جواد (عليه السلام) همين سؤال شد، حضرت فرمودند: «هُو النُّومُ الّذى يأتيكُم كُلَّ ليلَة إلاّ أنَّهُ طَويلٌ مُدَّتُهُ، لا يُنتَبَهُ مِنْهُ إِلاَّ يَومَ القيامةِ...; مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى آيد، جز اينكه مدّتش طولانى است و انسان از آن بيدار نمى شود تا روز قيامت...».(21)

امام حسين (عليه السلام) در كربلا و روز عاشورا هنگامى كه جنگ شدت مى گيرد در مورد حقيقت مرگ مى فرمايد: «صَبْراً بَنِى الْكِرامِ، فَمَا المُوتُ إِلاَّ قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤُسِ وَالضَّرّاءِ إِلَى الْجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدّائِمَةِ فَأيُّكُمْ يَكْرَهُ أَنْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْن إلى قَصْر؟ وَما هُوَ لاَِعْدائِكُم إِلاّ كَمَنْ يَنْتَقِلُ مِنْ قَصْر إِلى سِجْن وَعَذاب إِنَّ أَبى حَدَّثَنى عَنْ رسولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله): إنَّ الدُّنْيا سجنُ المُؤمنِ وَجَنَّةُ الكافِرِ، والموتُ جِسْرُ هؤلاءِ اِلى جَنّاتِهِمْ وَجِسْرُ هؤلاءِ إلى جَحيمِهِمْ، وَما كَذِبْتُ وَلا كُذِّبْتُ; شكيبايى كنيد اى فرزندان مردان بزرگوار، مرگ تنها پلى است كه شما را از ناراحتى ها و رنج ها به باغ هاى وسيع بهشت و نعمت هاى جاودان منتقل مى كند، كدام يك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟ و اما نسبت به دشمنان شما همانند اين است كه شخصى را از قصرى به زندان و عذاب منتقل كنند، پدرم از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نقل فرمود كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ پل آنها به باغ هاى بهشت و پل اينها به جهنم است، نه دروغ مى گويم، نه به من دروغ گفته اند».(22)

در حديث ديگرى آمده كه: موسى بن جعفر (عليه السلام) به ديدار كسى كه در حال مرگ بود، و به كسى پاسخ نمى گفت، رفت; حاضرين عرض كردند: اى فرزند رسول خد (صلى الله عليه وآله)دوست داريم حقيقت مرگ را براى ما شرح دهى، و بگويى بيمار ما الان در چه حالى است؟ امام فرمود: «اَلْمَوْتُ هُو الْمَصْفاةُ يُصَفّي المؤمنينَ مِنْ ذُنوبِهِم فيكونُ آخِرُ ألَم يُصيبُهُم كَفَّارَةَ آخِرِ وِزْر بَقِيَ عَلَيْهِمْ...; مرگ وسيله تصفيه است كه مؤمنان را از گناهان پاك مى كند، و آخرين ناراحتى اين عالم است و كفاره آخرين گناهان آنهاست، در حالى كه كافران را از نعمت هايشان جدا مى كند، و آخرين لذّتى است كه به آنها مى رسد و آخرين پاداش كار خوبى است كه احياناً انجام داده اند، امّا اين شخص محتضر به كلى از گناهانش پاك شد و از معاصى بيرون آمد و خالص گشت آنچنان كه لباس چركين با شستشو پاك مى شود، و او هم اكنون شايستگى آن را پيدا كرده كه در سراى جاويد معاشر ما اهل بيت باشد».(23)

2. اما لحظه دردناك و سكرات مرگ كه تعبيرات در اين زمينه مختلف است گاهى «سكرة الموت» تعبير شده كه «سكرة» به معناى حالتى است شبيه مستى كه بر اثر شدّت حادثه اى دست مى دهد و انسان را مغلوب مى سازد. گاهى به «غمرات الموت» يعنى سختى هاى مرگ تعبير شده و گاهى به «اذا بلغت الحقوم» يعنى رسيدن روح به حلقوم، و گاهى به «اذا بلغت التراقى» يعنى رسيدن روح به تراقى كه استخوان هاى اطراف گلوگاه باشد، شده است. از مجموع اين تعبيرات استفاده مى شود كه اين حالت انتقال براى همه سخت است حتّى براى مؤمنان، چون روح ساليان درازى با اين تن خو گرفته و حالا مى خواهد خارج شود احساس ناراحتى مى كند، امّا براى مؤمنان راستين به آسانى مى گذرد به خاطر اينكه علايق خاص به اين دنيا ندارند و شوق به لقاى پروردگار و رحمت و نعمت هاى او دارند.

على (عليه السلام) لحظات جان دادن را زيبا ترسيم مى كند و مى فرمايد: «اِجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ، وَحَسْرَةُ الْفَوْتِ...; سكرات مرگ، و حسرت از دست دادن نعمت هاى دنيا، به آنها هجوم مى آورد، اعضاى بدنشان به سستى مى گرايد و رنگ از چهره آنها مى پرد. سپس پنجه مرگ در آنها نفوذ بيشتر مى كند، آنچنان كه زبانش از كار مى افتد در حالى كه در ميان خانواده خود قرار دارد، با چشم مى بيند و با گوش مى شنود. در اين مى انديشد كه عمر خويش را در چه راهى تباه كرد؟ دوران زندگى خود را در چه راهى گذراند؟ به ياد ثروت هايى مى افتد كه بدون توجّه به حلال و حرام بودن جمع آورى مى كرد، و هرگز در طريق تحصيل آنها نينديشيد. انگشت حسرت به دهان مى گيرد، و دست خود را از پشيمانى مى گزد، چرا كه به هنگام مرگ مسائلى بر او روشن مى شود كه تا آن زمان مخفى مانده بود، او در اين حال نسبت به آنچه در دوران زندگى به شدّت به آن علاقه داشت بى اعتنا مى شود، آرزو مى كند اى كاش كسانى كه در گذشته به ثروت او غبطه مى خوردند و بر آن حسد مىورزيدند، اين اموال در اختيار آنان بود و نه او.(24)

3. در همان لحظه است كه چشم برزخى باز مى شود و چيزهايى را كه تا حال نمى ديد، مى بيند، يا نعمت هاى خدادادى را مى بيند كه نتيجه اعمال اوست، يا نشانه هاى عذاب و كيفر اوست.

امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند: «لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ مُؤمِنَةٌ حَتّى تَراهُما، قُلتُ: بِأَبي وَأُمِّي مَنْ هُما؟ قال: رَسُولُ الله (صلى الله عليه وآله) وَ عَلِيّ (عليه السلام); هيچ انسان با ايمانى چشم از اين جهان نمى پوشد مگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) را خواهد ديد كه به او بشارت مى دهند».(25)

يكى از ياران امام صادق (عليه السلام) ، به نام (سَدير الصَّيْرَفّى) از آن حضرت سؤال كرد: «جُعِلْتُ فِداكَ يابْنَ رَسُولِ اللهِ! هَلْ يُكْرَهُ المُؤْمِنُ على قَبْضِ رُوحِهِ؟ قال: لا واللهِ إنّهُ إذا أتاهُ مَلَكَ المَوْتِ لِقَبْضِ روحِهِ جَزِعَ عِندَ ذلِكَ، فيقولُ لهُ مَلَكُ المَوْتِ: يا وَلِىَّ اللهِ لاتَجْزَعْ فَوَالّذِىِ بَعَثَ مُحمَّداً (صلى الله عليه وآله) لاَنا أبَرُّ بِكَ مِن والد رَحيم لَوْ حَضَرَكَ، إفْتَحْ عَيْنَيْكَ فَانْظُرْ، قال: فَيُمَثَّلُ له رسولُ الله (صلى الله عليه وآله)واميرُ المؤمنين وفاطِمَةُ والحَسَنُ والحُسَيْنُ والأئمَّةُ مِن ذُرِّيَّتهِم (عليهم السلام) فَيُقال له: هذا رسولُ اللهِ وأميرُ المؤمنين وفاطِمَةُ والحَسَنُ والحُسَيْنُ والأئمَّةُ (عليهم السلام) رُفَقاؤُكَ; جانم به فدايت اى پسر، رسول خدا! آيا ممكن است مؤمن از قبض روحش ناراضى باشد؟ فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش مى آيد اظهار ناراحتى مى كند، فرشته مرگ مى گويد: اى ولى خدا ناراحت نباش، سوگند به آن كس كه محمّد (صلى الله عليه وآله) را مبعوث كرده من بر تو مهربان ترم از پدر مهربان، درست چشم هايت را بگشا و ببين، او نگاه مى كند، رسول خد (صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان (عليه السلام) و فاطمه (عليه السلام) و حسن (عليه السلام)و حسين (عليه السلام) و امامان از ذريّه او (عليهم السلام) را مى بيند، فرشته به او مى گويد نگاه كن اين رسول خدا و اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان دوستان تواند... ».(26)

4. رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «إنَّ أوَّلَ ما يُبَشَّرُ بِه المُؤْمِنُ عِنْدَ الوَفاةِ بِرَوْح وَرَيْحَان وجَنَّةِ نَعِيم، وإنَّ أوَّلَ ما يُبَشَّرُ بِهِ المُؤْمِنُ في قَبْرِه أنْ يُقالَ لَهُ: أبْشِرْ بِرِضا اللهِ تَعالى والجَنَّةَ قَدِمْتَ خَيْرَ مَقْدَم، وَقَدْ غَفَرَ اللهُ لِمَنْ شَيَّعَكَ إلى قَبْرِكَ وَصَدَّقَ مَنْ شَهِدَ لَكَ واسْتَجابَ لِمَنِ اسْتَغْفَرَ لَكَ; نخستين چيزى كه به مؤمن در هنگام وفات بشارت داده مى شود روح و ريحان و بهشت پرنعمت است، و نخستين چيزى كه به مؤمن در قبرش بشارت داده مى شود اين است كه به او مى گويند بشارت باد بر تو به خشنودى خداوند، به بهشت خوش آمدى، خداوند تمام كسانى كه تو را تا قبرت تشييع كرده اند همه را آمرزيد و شهادت آنها را درباره تو تصديق كرد، و دعاى آنها را براى آمرزشت مستجاب فرمود».(27)

5. چرا از مرگ مى ترسيم؟ چرا نام آن براى غالب افراد دردناك است؟ دليل اصلى آن اين است كه به زندگى بعد از مرگ، ايمان ندارند و يا ايمانشان سطحى است و به صورت يك باور عميق درنيامده و لذا گاه از مرده هم مى ترسد، امّا اگر باور كند كه دنيا، زندان مؤمن است، و اين جسم خاكى قفسى است براى روحش و او از عالم خاك نيست، هرگز از مرگ نمى ترسد.

علّت ديگرى كه براى ترس از مرگ مى توان بيان كرد دلبستگى بيش از حد به دنياست چرا كه مرگ ميان او و دنيايش فاصله مى اندازد و دل كندن براى او دشوار است. عامل سوّمى كه روايات هم به آن اشاره دارد اين است كه پرونده اعمال او از حسنات و كارهاى خوب خالى و از سيّئات پر است. لذا در حديثى مى خوانيم كه شخصى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: چرا مرگ را دوست ندارم؟ فرمود: آيا ثروتى دارى؟ عرض كرد: آرى. فرمود: آيا چيزى از آن را پيش از خود فرستاده اى؟ عرض كرد: نه. فرمود: به همين دليل است كه مرگ را دوست ندارى (چون نامه اعمالت از حسنات خالى است).(28)

شخصى نزد ابوذر آمد و همين سؤال را پرسيد كه چرا از مرگ تنفّر داريم؟ فرمود: «لاِنَّكُمْ عَمَّرتُمُ الدُّنيَا، وَخَرَّبْتُمُ الآخِرَةَ فَتَكرهُونَ اَنْ تُنْقَلُوا مِنْ عُمران اِلى خَراب; براى اينكه شما دنيا را آباد كرده ايد، و آخرتتان را ويران، لذا دوست نداريد از آبادانى به ويرانى منتقل شويد».(29)

شخص مسلمان بايد هميشه آماده مرگ باشد; از امام على (عليه السلام) درباره آمادگى براى مرگ سؤال شد، فرمودند: «أداءُ الفَرائضِ، وَاجْتِنابُ المَحارمِ، وَالإشْتِمالُ عَلَى الْمَكارِمِ ثُمّ لا يُبالى أَوَقَعَ عَلَى المَوتِ أو وَقَعَ الموتُ عَلَيْهِ... ; بجا آوردن واجبات و دورى كردن از حرام ها و فرا گرفتن خوى هاى نيك. با رعايت اين امور، ديگر آدمى را چه باك كه او سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغش آيد. سوگند به خدا كه پسر ابى طالب را باكى نيست كه خود به سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغ او آيد».(30)

آخرين مطلب در اين زمينه اين كه پس از مرگ انسان، پرونده اش بسته مى شود مگر در چند مورد كه روايات به آن اشاره دارد:

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «يَتْبَعُ المَيّتَ ثَلاثَةٌ: أهلُهُ وَمالُهُ وَعَمَلُهُ، فَيُرْجِعُ اثنان ويَبقى واحِدٌ يَرجِعُ أهْلُهُ ومالُهُ، ويَبقى عَمَلُهُ; سه چيز دنبال مرده مى رود، خانواده اش، مالش و كردارش، امّا دو تاى آنها برمى گردند و يكى مى ماند: خانواده و مالش برمى گردند و كردارش مى ماند».(31)

همچنين امام صادق (عليه السلام) فرموده است: «سِتَّةٌ يَلحَقْنَ المؤمنَ بَعدَ وَفاتِهِ: وَلَدٌ يَستَغْفِرُ لَهُ، وَمُصحَفٌ يُخَلِّفُهُ، وغَرْسٌ يَغرِسُهُ، وَصَدَقَهُ ماء يُجْرِيهِ، وقَليبٌ يَحْفِرُهُ وَسُنَّةٌ يُؤخَذُ بِها مِن بَعِدِهِ; شش چيز است كه ثواب آنها بعد از وفات مؤمن به او مى رسد: فرزندى كه برايش آمرزش طلبد، مصحفى (نوشته و كتابى) كه از خود بر جاى گذارد، نهالى كه بكارد، صدقه آبى (مانند نهر و قنات) كه جارى سازد، چاهى كه حفر كند، و سنّتى (كردار نيكى) كه بعد از او به كار بسته شود».(32)

35 - سه دستور اخلاقى (شجاعت، حياء و فرصت)

حضرت على (عليه السلام) مى فرمايند: «قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ، وَالْحَياءُ بِالْحِرْمَانِ، وَالْفُرصَةُ تَمُرُّ مرَّ السَّحابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ; ترس با نااميدى و يأس مقرون است، و شرم و كم رويى با محروميت، و فرصت ها مى گذرد همچون عبور ابرها، پس فرصت هاى نيك را غنيمت شماريد».(33)

امام (عليه السلام) در اين حديث سه مطلب را بيان مى فرمايند كه اجمالاً توضيح مى دهيم:

نكته اوّل

درباره كسانى است كه در دنيا بى جهت مى ترسند، اين افراد از خيلى چيزها محرومند.

بايد بدانيم كه ترس بيجا يكى از رذايل اخلاقى است كه باعث ذلّت و عقب افتادگى انسان مى شود، نقطه مقابل آن شجاعت است كه كليد پيروزى و سربلندى انسان است. خداوند در قرآن از اين فضيلت اخلاقى سخن گفته، درباره حضرت ابراهيم (عليه السلام) در آيات 51 تا 58 سوره انبيا و درباره موسى بن عمران در آيه 10 سوره نمل و درباره قوم طالوت در آيات 249 و 250 سوره بقره و درباره ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) در آيات 173 و 175 سوره آل عمران سخن گفته است. شجاعت ابراهيم (عليه السلام) در برابر بت پرستان لجوج و متعصّب، شجاعت موسى بن عمران (عليه السلام) در برابر فرعون و فرعونيان و شجاعت قوم طالوت در برابر جالوت و شجاعت ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله)در جنگ هاى مختلف صدر اسلام در اين آيات بيان شده است.

روايات در مذمّت ترس و بزدلى فراوان است.

امام على (عليه السلام) فرموده اند: «اَلْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ; بزدلى كاستى است».(34)

امام باقر (عليه السلام) فرمودند: «لا يَكُونُ المؤمنُ جَباناً; انسان با ايمان ترسو نيست».(35)

و نيز امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «لاَ تُشْرِكَنَّ في رَأْيِكَ جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الأمْرِ وَيُعَظِّمُ عَلَيْكَ مَا لَيْسَ بِعَظِيم; هرگز با انسان ترسو مشورت نكن چرا كه تو را از كارهاى مهم باز مى دارد، و موضوعات كوچك را در نظر تو بزرگ جلوه مى دهد».(36)

اين نكته را بايد توجّه داشت كه ترس دو قسم است يكى معقول و يكى نامعقول. ترس از چيزهايى كه واقعاً خطرناك است از پديده هاى طبيعى و روحى انسان است چون اگر از چيزهاى خطرناك نترسد و در مقابل هر چيز بى پروا باشد، زندگى خود را از دست خواهد داد. ترس مذموم آن است كه انسان از عوامل بترسد كه در خور ترسيدن نيست و از دست زدن به هر كارى واهمه داشته باشد كه اين نوع ترس مايه عقب ماندگى او خواهد شد و انسان را از كارهاى بزرگ باز مى دارد.

عوامل ترس را مى توان در ضعف ايمان، احساس كمبود شخصيت و عقده حقارت، عدم آگاهى و جهل و عافيت طلبى دانست.

راه هاى درمان ترس به اين است كه انسان آثار زيانبار آن را در نظر بگيرد كه باعث خوارى و عقب ماندگى و محروميت مى شود و همچنين هنگامى كه از چيزى مى ترسد خود را در آن وارد كند تا ترسش بريزد. و يكى از راه هاى درمان ترس، پاك بودن و پاك زيستن است; چون افراد آلوده غالباً از نتيجه اعمالشان مى ترسند، امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «ما اَشْجَعَ الْبَرىء وَاَجْبَنَ المُريبُ; چه شجاع است انسان پاكدامن و چه ترسو است انسان گناه كار».(37)

امّا شجاعت كه از فضايل اخلاقى است در سيره پيشوايان ما به وضوح ديده مى شود كه نمونه هايى از آن را بيان مى كنيم:

1. يكى از امتيازات على (عليه السلام) كه همه به آن معترفند، شجاعت آن حضرت است; حضرت مى فرمايند: «وَاللهِ لَو تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلى قِتالِي لَما ولَّيْتُ عَنْها; سوگند به خدا اگر همه عرب براى نبرد با من پشت به پشت يكديگر بدهند، من پشت به آن نبرد نكنم».(38)

در جنگ صفين وقتى حضرت جنگ را با تأخير شروع كرد، گفتند على (عليه السلام) از مرگ مى ترسد، حضرت فرمود: امّا اين كه مى گويند تأخير از ترس مرگ است، سوگند به خدا باكى ندارم من به سوى مرگ بروم، يا او به سوى من آيد.

در واقعه ليلة المبيت كه على (عليه السلام) به جاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) خوابيد آمده است كه: هنگامى كه محاصره كنندگان خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به درون خانه ريختند و به سوى بستر حمله كردند، وقتى على (عليه السلام) را به جاى پيغمبر (صلى الله عليه وآله) ديدند، با سخنان زشت به آن حضرت اهانت كردند، حضرت فرمود: اين سخنان را درباره من مى گوييد در حالى كه خداوند افتخارات بزرگى به من داده است، از جمله آنها فرمودند: «وَمِنَ الشَّجاعَةِ ما لَوْ قُسِّمَ عَلى جَميعِ جَبَناءِ الدُّنيا لَصارُوا بِه شَجْعاناً; خداوند آن قدر شجاعت به من عطا فرمود كه اگر بر تمام افراد ترسوى دنيا تقسيم شود همه شجاع خواهند شد».(39)

در جنگ اُحُد، على (عليه السلام) نُه نفر از قهرمانان دشمن را به هلاكت رسانيد، اوّلين قهرمان پرچمدار دشمن شخصى به نام «طلحة بن ابى طلحه» بود كه او را كَبْشُ الْكَتيبَه (قوچ و سردار جمعيت مشرك) مى خواندند، همين كه در ميدان چشم او به على (عليه السلام) افتاد، گفت: يا قُضَمْ; امام صادق (عليه السلام) در مورد اينكه چرا به امام على اين لقب را داده اند مى فرمايند: اين لقب قُضَمْ براى على (عليه السلام) به خاطر اين بود كه در سال هاى آغاز بعثت، هنگامى كه مشركان كودكان خود را وادار مى كردند كه به سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله) سنگ پرانى كنند، على (عليه السلام) به سوى آنها حمله مى كرد و به هر كدام كه مى رسيد گوش و بينى و عضله آنها را مى گرفت و فشار مى داد آنها بر اثر شدّت درد، با زارى و گريه به خانه مى رفتند، وقتى از علّت گريه آنها مى پرسيدند، مى گفتند: «قَضَمَنا عَلِىٌّ» على ما را گوشمالى داد. به خاطر همين بود كه طلحة بن أبى طلحه آن حضرت را قضم ياد كرد و در همان جنگ به دست على (عليه السلام) كشته شد.(40)

2. امام سجّاد (عليه السلام) وقتى وارد مجلس ابن زياد شد، بين امام و او گفتگوى شديدى رخ داد به طورى كه ابن زياد دستور داد گردن امام (عليه السلام) را بزنند. زينب (عليه السلام) شجاعانه جلوى آنها را گرفت، بعد امام (عليه السلام) خطاب به ابن زياد فرمود: آيا مرا به مرگ تهديد مى كنى؟ «اَما عَلِمْتَ أَنَّ القَتْلَ لَنا عادَةٌ وَكَرامَتا مِنَ اللهِ الشَّهادةُ; آيا ندانسته اى كه كشته شدن يك كار عادى و معمولى براى ماست، و كرامت و افتخار ما از جانب خدا، شهادت است».(41)

وقتى ابن زياد اين منظره امام سجاد (عليه السلام) و زينب (عليه السلام) را ديد، گفت: دست از على بن الحسين (عليه السلام) برداريد، و او را براى زينب باقى گذاريد، تعجّب مى كنم از اين پيوند محكم كه زينب دوست دارد همراه على بن الحسين (عليه السلام) كشته شود.

امام سجاد (عليه السلام) در آغاز خطبه معروفش در شام مى فرمايد: «أيُّها النّاسُ اُعْطِيْنا ستّاً وَفُضِّلْنا بِسَبْع، اُعْطِيْنا العِلْمَ والحِلْمَ والسَّماحَةَ والفَصَاحَةَ والشَّجَاعَةَ والمَحَبَّةً في قُلوبِ المُؤْمِنينَ; اى مردم خداوند شش موهبت به ما عطا فرموده و به هفت چيز ما را برترى داده است. آن شش موهبت عبارت است از علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبوبيت در دل هاى مؤمنان».(42)

3. عمر بن حسن يكى از فرزندان امام حسن (عليه السلام) كه سنّ كمى داشت با كاروان امام حسين (عليه السلام) به كربلا آمد و همراه اسيران به شام نزد يزيد آمدند، وقتى چشم يزيد به او افتاد گفت: «دَعا يريدُ يَوْماً بِعَليِّ بنِ الحُسَينِ وَعُمَر بنَ الحَسنِ ـ وكانَ عُمَرُ صَغيراً ـ فقال له: أتُصارِعُ إبني خالِداً؟ فقال: لا ولكِنْ أعْطِني سِكِّيناً وأعْطِهِ سِكّيناً ثُمّ اُقاتِلُهُ، فقال يَزِيدُ: مَا تَتْرُكُونَ عَدَاوَتَنا صِغَاراً وكِبَاراً; آيا با پسرم خالد كشتى مى گيرى؟ عمر بن حسن گفت: نه، ولى يك خنجر به پسرت بده و يك خنجر به من تا با هم بجنگيم. يزيد از اين سخت تعجّب كرد و گفت: اينها كوچك و بزرگشان دست از دشمنى با ما برنمى دارند».(43)

4. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند: گروهى از اسيران را خدمت رسول (صلى الله عليه وآله) آوردند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)دستور قتل آنها را صادر كرد به استثناى يك نفر، آن شخص تعجّب كرد و عرض كرد چرا مرا آزاد كردى؟ رسول خدا فرمود: جبرئيل از سوى خدا اين خبر را به من داده است كه تو داراى پنج صفت هستى كه خدا و رسولش آن را دوست دارند، «الْغِيْرَةُ الشَّديدَةُ عَلى حَرَمِكَ، وَالسَّخاءُ، وَحُسْنُ الْخُلْقِ، وَصِدْقُ اللِّسانِ وَالشَّجاعَةِ; غيرت شديد نسبت به ناموست، سخاوت، حسن خلق، راستگويى و شجاعت».(44) هنگامى كه آن مرد اسير آزاد شده اين سخن را شنيد اسلام آورد.

نكته دوم

درباره شرم و حياست كه دو معنا دارد يكى اينكه انسان هايى كه بى جهت شرم مى كنند و خجالت مى كشند در زندگى محرومند. در حديثى امام على (عليه السلام)مى فرمايند: «قُرِنَ الحياءُ بِالْحِرمانِ; كمرويى با محروميت قرين است».(45)

اين نوع حيا جلوى پيشرفت انسان را مى گيرد. در حديث ديگرى همان حضرت فرموده است:

«الحَياءُ يَمنَعُ الرِّزْقَ; كمرويى مانع روزى است».(46)

يك معناى ديگرى هم حديث مورد بحث دارد كه اشخاصى داراى حيا و شرم ممدوح و پسنديده هستند بايد تن به محروميت هايى بدهند يعنى شخص باحيا آن آزادى را كه يك فرد معمولى دارد، ندارد بلكه محدوديت هايى براى او وجود دارد.

درباره خود شرم و حيا روايات فراوان است كه نمونه هايى را ذكر مى كنيم:

امام على (عليه السلام) مى فرمايند: «الحياءُ سَبَبٌ إلى كُلِّ جَميل; شرم وسيله رسيدن به هر زيبايى و نيكى است».(47)

و همچنين فرموده است: «الحياءُ مِفْتاحُ كُلِّ الخَيرِ; شرم كليد همه خوبى هاست».(48)

و از ايشان روايت شده است كه: «الحَيَاءُ يَصِدُّ عنِ الفِعْلِ القَبِيحِ; شرم مانع زشتكارى مى شود».(49)

و همچنين فرموده اند: «سَبَبُ العِفَّةِ الحَياءُ; علّت پاكدامنى حياست.(50)

امام صادق (عليه السلام) فرموده است: «لا إيمانَ لِمَنْ لا حَياءَ لَهُ; ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد».(51)

امام على (عليه السلام) هم فرموده اند: «مَنْ لَمْ يَسْتَحْىِ منَ النّاسِ لَمْ يَسْتَحْىِ مِنَ اللهِ سُبحانَهُ; كسى كه از مردم حيا نكند از خداوند هم حيا نمى كند».(52)

و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لِيَسْتَحِ أحَدُكُمْ مِن مَلَكَيْهِ اللّذَيْنِ مَعَهُ كما يَسْتَحِي مِنْ رَجُلَيْنِ صَالِحَيْنِ مِن جِيْرَانِهِ وَهُما مَعَهُ باللَّيْلِ والنَّهارِ; هر يك از شما بايد از دو فرشته اى كه با خود دارد شرم كند، همچنان كه از دو همسايه خوب خود كه شب و روز كنارش هستند، شرم مى كند.(53)

پاورقى:‌


1. نهج البلاغه، حكمت 28.
2. نهج البلاغه، حكمت 439.
3. تفسير روح البيان، ذيل آيه 36 سوره نمل.
4. بحارالانوار، ج 70، ص 114.
5. محجة البيضاء، ج 7، ص 353.
6. غرر الحكم، ح 2275.
7. كافي، ج 2، ص 50، ح 1.
8. أمالى صدوق، ص 27.
9. أمالى الصدوق، ص 27.
10. بحارالانوار، ج 78، ص 139.
11. همان مدرك، ص 308.
12. مجمع البيان، ج 9، ص 88.
13. تفسير نمونه، ج 21، ذيل آيات 20 سوره احقاف.
14. سوره احقاف، آيه 20.
15. تفسير نمونه، ج 21، ذيل آيات 20 سوره احقاف.
16. نهج البلاغه، نامه 45.
17. نهج البلاغه، حكمت 29.
18. سوره تكوير، آيه 1.
19. نهج البلاغه، حكمت 74.
20. معانى الاخبار، ص 289.
21. بحارالانوار، ج 6، ص 155.
22. معانى الاخبار، ص 288، به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ص 558.
23. معانى الاخبار صدوق، ص 289.
24. نهج البلاغه، خطبه 109.
25. نور الثقلين، ج 2، ص 310.
26. كافى، ج 3، باب ان المؤمن لا يكره على قبض روحه.
27. تفسير نمونه، ج 23، ذيل آيات 88-96 سوره واقعه.
28. محجة البيضاء، ج 8، ص 258.
29. همان مدرك.
30. أمالي الصدوق، ص 97.
31. كنز العمال، ح 42761.
32. من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 185.
33. نهج البلاغه، حكمت 21.
34. نهج البلاغه، حكمت 3.
35. بحارالانوار، ج 72، ص 301.
36. غرر الحكم، ح 10349.
37. غرر الحكم، ح 9626.
38. نهج البلاغه، نامه 45.
39. بحارالانوار، ج 19، ص 83.
40. بحارالانوار، ج 20، ص 52.
41. تاريخ كامل ابن اثير، ج 4، ص 34.
42. بحارالانوار، ج 45، ص 138.
43. مثير الاحزان ابن نما، ص 105، در كتاب لهوف به جاى عمر بن حسن، عمرو بن حسين آمده.
44. بحارالانوار، ج 18، ص 108.
45. غرر الحكم، ح 6714.
46. غرر الحكم، ح 274.
47. بحارالانوار، ج 77، ص 211.
48. غرر الحكم، ح 340.
49. همان مدرك، ح 1393.
50. همان مدرك، ح 5527.
51. اصول كافى، ج 2، ص 106.
52. غرر الحكم، ح 9081.
53. ميزان الحكمه، ج 2، ص 568.