السلام عليك يا رسول الله عنى و عن ابنتك النازلة فى جوارك والسريعة
اللحاق بك ! السلام عليك عن ابنتك وزائرتك ...
((سلام بر من و دخت گرانمايه ات - كه در همسايگى
ات فرود آمد و بى درنگ به شما پيوست - بر تو باد اى پيامبر خدا.
سلام من و دخت زيارت كننده ات بر تو باد اى پيامبر خدا.
سلام همو كه در بقعه و بارگاهت در خاك آرميده و خدا شتافتن و زود
پيوستن او به شما را برايش برگزيد.
هان اى پيامبر خدا! جام شكيبايى ام در فراق دخت محبوبه ات لبريز گشته و
توان و طاقتم در فراق جان سوز سالار زنان جهان به پايان رسيده است .
اما جز صبر و شكيبايى چه مى توان كرد؟ و جز پيروى از تو اى پيامبر خدا
- كه گريه بر مصيبت ها و پايدارى در راه حق ، سيره تو بود - راه ديگرى
نيست و من در سوگ تو نيز جز شور و غوغاى دل و باران اشك از ديدگان ،
راه ديگرى نداشتم و شكيبايى در غم فقدان شما را بايد در اين سوگ نيز
سيره خويش سازم .
اى پيامبر خدا! پس از آنكه جان پاك تو - همانگونه كه سرت بر روى سينه
ام بود - به سوى خدا پركشيد و من با دست خويش چشمان شما را بستم و پيكر
پاكتان را غسل دادم و كفن نمودم و سر مقدستان را بر لحد آرامگاهت نهادم
، آرى در برابر تقدير و سرنوشت كارى ساخته نيست و جز خشنودى و رضايت از
تدبير الهى چه مى توان كرد؟))
انا
لله وانا اليه الراجعون
و آن گاه از ژرفاى جان سوخت و افزود كه :
فلقد
استرجعت الوديعة واخذت الرهينة ...
اى پيامبر خدا! ((اينك آن امانت گرانبها بازگشت
داده شد،
آن وديعه الهى دريافت گرديد،
و
و فاطمه (عليها السلام ) از شعله ها و شراره هاى ستم و ارتجاع و تاريك
انديشى رهايى يافت و از اين پس ديگر براى من چقدر اين چهره آسمان
نيلگون و زمين ، تيره و غم گرفته و زشت جلوه مى كند!))
و باز سوخت و گداخت كه :
يارسول الله اما حزنى فسرمد، و اما ليلى فمسهد الى ان يختار الله لى
دارك التى انت بها مقيم ...
((اى پيامبر خدا! ديگر از اين پس ، اندوهم را
پايانى نشايد و شب هاى تارم را تاب و قرار و خواب هرگز!
غم و اندوه ، ديگر قرين من است تا آن گاه كه خداى پرمهر خانه اى را كه
تو در آن اقامت گزيده اى ، براى من برگزيند.
اى پيامبر خدا! دل پراند و هم لبريز از خون است و قلبم آكنده از اندوه
؛ غمى دارم كه اين دل را خون مى كند و اندوهى كه طوفان برپا مى سازد و
فوران مى نمايد.
آخر چه زود خدا ميان ما طرح جدايى و فراق افكند؛ من از اين فراق تنها
به خدا شكايت مى برم .)) آن گاه زمزمه كرد كه :
وستنبئك ابنتك بتضافر امتك على هضمها، فاءحفها السؤ ال واستخبرها الحال
...
هان اى جان جانان !
((به زودى دخت فرزانه ات به شما خواهد گفت كه
چگونه امتت بر ضد ما هم دست و هم داستان شدند و چسان حقوق او را پايمال
ساختند.
شما از او اين ماجرا بپرس ، او را سؤ ال پيچ كن و گزارش رخدادهاى غمبار
پس از رحلت خويش را از او بخواه .
اى پيامبر خدا! چه دردها كه دخت گرانمايه ات در سينه نهان داشت و بسان
آتش در قلبش زبانه مى كشيد اما ميدان و مجال و آزادى براى گفتن نداشت ؛
و اينك آنجا بروز خواهد داد و به شما خواهد گفت .او سفره دلش را نزد
شما خواهد گشود و بار غمهاى گران را به زمين خواهد نهاد و خدا كه
بهترين داوران است داورى خواهد نمود.))
و به سخنان جان سوز خويش ادامه داد كه :
والسلام عليكما يا رسول الله سلام مودع ، لا قال و لا سئم ...
((سلام بر تو اى پيامبر خدا و دخت فرزانه ات و
بدرود.
اين سلام آخرين امشب ، نه از سر دلتنگى است و نه خشم و ناراحتى ؛ چرا
كه اگر از اين جا مى روم نه از دلتنگى من است ، و اگر بمانم نه از سر
بدگمانى به وعده هاى خدا به شكيبان .
آه از اين فاجعه !
فرياد از اين غربت و تنهايى !
واى از مصيبت !
خدايا! جز شكيبايى چه مى توان كرد؟
باز هم صبر و شكيب در پيش گرفتن بهتر و زيبنده تر است .))
فاطمه جان !
و
لولا غلبة المستولين علينا لجعلت المقام عند قبرك لزاما...
((اگر بيم از چيرگى و استيلاى دشمن نبود، كنار
تربت پاك تو را اقامتگاه هميشگى خويش برمى گزيدم و بسان معتكفان در
اينجا به اعتكاف مى نشستم و همچون مادران جوانمرده بر اين فاجعه بزرگ
ناله سر مى دادم .))
يا
رسول الله ! فبعين الله تدفن ابنتك سرا و يهتضم حقها قهرا ويمنع ارثها
جهرا...
((اى پيامبر خدا!
خودت نظاره مى كنى كه دخت ارجمندت در برابر ديدگان تو شبانه و نهانى و
غريبانه به خاك تيره سپرده شد؛ خود شاهدى كه حقوقش پايمال گشت و با
زورمدارى و بيداد، به طور آشكارا ارث او به تاراج رفت ؛ با اينكه نه
زمانى طولانى از غيبت خورشيد وجود شما گذشته بود و نه ياد و نام
بلندآوزه ات كهنه شده بود.
اكنون اى كاروانسالار عدالت و آزادگى ! من شكايت خويشتن را به خداى مى
برم و با ياد و نام تو و درد دل با تو زخم هاى دل پر درد و غم را آرامش
و قرار مى بخشم .
سلام و بخشايش و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر دختر گرانمايه ات
فاطمه ، باد!))
اى چراغ دل ويرانه من !
و آن گاه امير رادى و سرافرازى در حالى كه گويى ديگر توان سخن
نداشت ، با اشاره دست و سر، همراهان را كمى از تربت فاطمه (عليها
السلام ) دور ساخت تا با او راز دل گويد.
خود كنار قبر محبوبه خدا و پيامبر و آرام جان خويش نشست ، دستى روى قلب
اندوه زده خود نهاد و دست ديگرش را روى تربت او و به زمزمه پرداخت :
نفسى على زفراتها محبوسة |
|
يا ليتها خرجت مع الزفرات |
لا خير بعدك فى الحياة وانما |
|
ابكى مخافة ان تطول حياتى |
اى خدا! پرنده روح على زندانى آشيان تن گشته است ؛ كاش اين روح به
همراه اين ناله هاى جان سوز و آتشين از اين كالبد خاكى خارج مى شد.
جان على ! پس از تو در اين زندگى ، ديگر نه خيرى است و نه روح و معنا و
مفهومى ، و من از اين گريانم كه مباد زندگى به طول انجامد و عمرم ادامه
يابد.
فاطمه جان ! اينك مى نگرم كه فشار غم و اندوه و مشكلات زندگى پس از تو
بر من بسيار است و كسى كه اين گونه آماج ناراحتى و رنج قرار گيرد، تا
فرا رسيدن مرگ آرامش نمى يابد.
فاطمه جان ! من چسان تو را كه خداوندگار مهر و كانون محبت و شالوده و
اساس عشق مقدس ما بودى به خاطر نياورم ؟! من به ياد تو شب تيره را به
سحر مى برم ؛ گويى كه بايد همه غم هاى گذشته ام را مرور و تجديد كنم .
و با همه وجود سرود كه :
لكل اجتماع من خليلين فرقة |
|
وكل الذى دون الفراق قليل |
وان افتقادى فاطما بعد احمد |
|
دليل على ان لا يدوم خليل |
((سرانجام ميان هر دوست پرمهرى ، فراق و جدايى
است ، اما اين جدايى ها و هجران ها به اندازه جدايى و مرگ تاب آوردنش
مشكل و طاقت فرسا نيست ؛ چرا كه هر چيزى جز مرگ ، تحملش ممكن است .
از اين كه من هر روز دوست و يارى را از دست مى دهم ، و پس از مرگ محمد
(صلى الله عليه و آله ) اينك به غم و اندوه تو گرفتار شده ام ، خود
دليل گويايى است كه دوستى هاى دنيا زودگذر و كم دوام است .))(752)
و اين گونه شعله ها و شراره هاى دل شوريده و شعله كشيده را به آسمان
فرستاد:
فراقك اعظم الاشياء عندى |
|
وفقدك فاطم ادهى الثكول |
ساءبكى حسرة وانوح شجوا |
|
عل خل مضى اسنى سبيل |
((فاطمه جان ! دورى و فراق تو براى من سخت است ؛
اما از دست دادن چون تو گرانمايه اى ، سخت ترين فراق ها و طاقت
فرساترين از دست دادن دوستان است .
فاطمه جان ! از اين پس كار ((على
)) در غم تو گريه خواهد بود و شيون حزن انگيز؛ گريه و نوحه
سرايى بر دوست پرمهر و والايى كه مرا تنها نهاد و خود به بهترين سفر و
راه گام سپرد.))
و خطاب به ديدگانش از ژرفاى جان چنين سرود:
الا يا عين جودى واسعدينى |
|
فحزنى دائم ابكى خليل |
((هان اى چشم ! باران اشك ببار و هماره مرا يارى
كن كه غم و اندوهم هميشگى است و براى دوست پرمهرى مى گريم . دوست بى
همانندى كه كسى نمى تواند با او برابرى كند و جاى او را در گستره قلبم
پر نمايد؛ دوستى كه هيچ كس بسان او قلب مرا قلمرو عشق خويش نمى سازد؛
دوست پرمهرى كه از برابر چشم و از كنار من پركشيد و ناپديد شد، اما از
كران تا كران قلب و اعماق وجودم هرگز دور شدنى نيست !))
و شايد همين جا بود كه چهره بر تربت عطرآگين و پاك او نهاد و در تاريكى
آن شب تيره و آن خلوت عاشق و معشوق ، اين گونه گداخت و دل را تسلى
بخشيد.
كسى چه مى داند ديگر چه گفت ؟ شايد اين گونه زمزمه كرد:
گرامى همسرم !
مادر فرزندان ارجمندم ،
شمع شب افروزم ،
چراغ زندگى ام ،
فاطمه جان ! خود بگو، بگو در رساى تو چه گويم ؟
چگونه به خود بباورانم كه خورشيد جهان افروز وجودت از آسمان زندگى على
فرو غلتيده است ؟
چگونه بپذيرم كه درياى متلاطم وجودت از خروش و جزر و مد، ساكن و آرام
شده است ؟
چگونه به خود بقبولانم كه آن كوه شكيبايى و پايدارى ، اينك از هم
پاشيده است ؟
چگونه به دل راه دهم كه آن ابر باران خير رحمت و بركت وجودت ، اينك
خشكيده است ؟
چگونه بگويم كه آسمان زندگى ما با شهادت تو خورشيد جهان افروز، تيره و
تار شده است ؟
چگونه به زبان آورم كه ماه نورافشانم رخ بر نقاب خاك كشيده و با رخ بر
نقاب كشيدنش ، افق خانه ما را مه غليظى از غم و اندوه و سوگ و مصيبت و
اشك و آه فرا گرفته و اينك بامداد غمبار و اندوه زده ، سر از بستر
برداشته است .
آخر، اى مام فضيلت و سرفرازى ! چگونه به فرزندانت بباورانم كه ديده
پرمهر و حق بين و نافذت به هم آمده ، قلب نازنينت از حركت باز ايستاده
و تو اى جان جانان ، اى عزيز عزيزان ، اى گرامى تر از همگان و اى يار
مهربان ، وضوى پرواز گرفته ، غسل شهادت نموده و رخت شكوهبار سفر ابدى
بر قامت زيبا و رساى خويش كرده و بى ما به ديدار پدر شتافته اى ؟
اما...اما ديدگان عصرها و نسل ها را كه الگو و سمبلى ، قهرمان و متفكرى
، شهامت مند و پاكدامنى ، شايسته كردار و ژرف نگرى ، خداى جوى و
يكتاپرستى ، حريت طلب و ستم ستيزى ، بشردوست و نستوهى ، چون تو را مى
جويند و مى خواهند، گشوده و در انتظار نهاده و خود رفته اى ؟
فاطمه جان ! چگونه بگويم كه با رفتن تو،
سيلاب اشك ها جارى شد،
خون ها در درون رگ ها يخ زد،
كوه هاى اندوه ، سايه سنگين خويش را بر بستر دل ها گسترد،
و ماتم و عزا كران تا كران تاريخ را تا دامنه رستاخيز پوشاند!
فاطمه جان !
اى جلوه نور،
اى يادگار پيامبر،
اى نزديك ترين بازمانده رسالت ،
اى بى واسطه ترين حلقه مهبط وحى ،
اى پرورده دامان كرامت ،
اى محبوب دل پيامبر،
اى حبيبه خدا،
اى شيفته و شيداى حق ،
اى عاشق بى قرار نماز،
اى آموزگار بلند آوازه عفاف ،
اى قامت بلند فرهنگ و انديشه ،
اى راز آفرينش زن ،
اى رمز پيدايش انسان !
اى برترين و پرمهرترين مادر،
خودت بگو، چگونه به فرزندانت بگويم كه با مادر از خانه رفته ام و اينك
بى او بر مى گردم و ديگر او نمى آيد؟
فاطمه جان ! آخر به حسين ، به حسن ، به زينب و دخت خردسالت ، خود بگو
وقتى سراغ تو را بگيرند چه پاسخ گويم ؟
خود بگو، ديگر انتظارت را نكشند،
ديگر تكيه بر دروازه نيم سوخته خانه ات ، به اميد و آمدنت از مسجد،
از رزمگاه نور و ظلمت ،
راستى و فريب ،
داد و بيداد،
آزادگى و برده صفتى ،
درايت و كودنى ،
و توحيد و شرك و...
و به اميد بازگشت تو بزرگ آموزگار والايى ها از روضه پدر و بيت الاحزان
تفكرانگيزت ننشينند،
خود بگو، ديگر چشم به كوچه ندوزند و تو را، اى ماه رخ بر نقاب خاك
كشيده ، نجويند،
و ديگر به خود نويد ندهند كه اينك سخنرانى پرشور مادر در پيكار با جهل
و ستم در مسجد پيامبر نه پايان مى رسد و باز مى گردد.
هان اى فرشته آسمان ها!
اى دختر بهشت !
اى والاتر از مريم !
اى گل زيباى بوستان محمد!
اى ريحانه سرفراز پيامبر!
اى امانت خدا در خانه على !
اى همراز و همسنگر و همراه بى نظير من كه پس از رحلت پيامبر، خود را به
تو يادگار گران مايه او، تسلى مى بخشيدم .خود بگو پس از اين به چه كسى
تسلى دهم .
عزيز من ! نمى خواهم واژه ها و جملات و اشعارى را كه در سوگ پيامبر
خواندى و سرودى بخوانم ؛ نمى خواهم زمزمه كنم كه :
اندوه من بر تو اندوهى جديد و تازه است و خداى را سوگند كه قلب من در
تب و تاب سوگى سهمگين است .
هر روز غم و اندوه من فزونى مى يابد.
اما فاطمه جان ! اما گريه ام هرگز پايان پذير نخواهد بود.
ان حزنى عليك حزن جديد |
|
وفؤ ادى والله صب عنيد |
كل يوم يزيد فيه شجونى |
|
واكتيابى عليك ليس يبيد |
فاطمه جان ! تو عصاره والايى ها بودى ،
جوهره شايستگى ها بودى ،
چكيده خوبى ها بودى ،
مجموعه ارزش ها بودى ،
تبلور مهر و صفا بودى ،
تجسم عشق به خدا بودى ،
و اسطوره درايت ها و شجاعت ها.
خدا را! كه چه سخت و شكننده است از دست دادن دوست و همسرى چون تو.(753)
فاطمه جان !
زندگى پس از تو چه سخت و غمبار است و درنگ در دنيا بدون نورافشانى
خورشيد وجود تو چقدر تلخ و دشوار!
فاطمه جان !
آخر، شهادت تو، تنها شهادت يك بانوى برين نيست كه دخت فرزانه پيامبر
است و برترين بانوى هستى و مام پرفضيلت حسن و حسين و آموزگار تاريخساز
زينب و...بلكه شهادت تو و مرگ تو، مرگ انسانيت است ؛
شهادت عدالت و آزادى است ؛
به خاك رفتن قامت رساى فرهنگ عفاف و نجابت و درايت و شرافت است ؛
پرپر شدن گل عطرآگين مادرى است ؛
مرگ جهان و جهانيان و مرگ ارزش هاست .
و زندگى بى تو و راه و رسم تو، يعنى زندگى بى روح و سرد و بى معنا و
بيهوده و تلخ و بى محتوا.
فاطمه جان !
نمى دانم چرا آسمان ويران نمى شود و از هم فرو نمى پاشد؟
نمى دانم زمين چگونه توان در ميان گرفتن تو را در خود مى نگرد و با
زلزله اى ويرانگر متلاشى نمى شود؟
چگونه ستارگان ، شاهد اين غم گرانند و باز هم در مدار خويش در گردش ؛ و
خورشيد و ماه با غروب خورشيد غمبار وجود تو، كم رنگ و غمزده به حيات
خويش ادامه مى دهند؟
از اين پس ، واى بر بامدادى كه خورشيد در آن طلوع كند.
عزيز دل على !
پس از رحلت پيامبر، هيچ كس تو را خندان و شادمان نديد؛ و گريه جان سوزت
همه را گرياند و بيت الاحزان تو گواه ابدى توست .
اينك گواه باش كه پس از تو كسى خنده بر چهره غمزده على نخواهد ديد؛ و
اگر نبود كه ما براى خداييم و به سوى خدا بازمى گرديم و بايد شكيبايى
پيشه سازيم ، تحمل مرگ تو براى من ممكن نبود.
فانا
لله وانا اليه راجعون
قم - دفتر فرهنگ و انديشه اسلامى
على كرمى فريدنى - بهار 1377.<