(1) -
(آيه 67، از سوره مائده: پنجمين سوره از قرآن كريم) .
(2) -
«ديوان» آيت الله فقيه، فقيد كمپانى ص 26 تا ص 28.
(3) -
«الغدير» ج 4 ص 41، و «مناقب» ابن شهر آشوب طبع سنگى، ج 1 ص
531.
(4) -
در «اعيان الشيعة» ج 11 ص 232 از طبع دوم در ترجمه اسمعيل بن
عباد آورده است كه: ابو القاسم ملقب به كافى الكفاة و صاحب، اسمعيل بن عباد در
سنه 326 متولد و در سنه 385 رحلت كرده است، و اصل او از اصطخر فارس و يا از
طالقان بوده است، سكونت او در رى، و اولا مصاحبتبا استادش، ابو الفضل بن عميد
داشته است، و به همين مناسبت او را صاحب گويند، و بعدا هم كه به مقام وزارت
رسيد، اين لقب به عنوان علم براى او باقى ماند.و سپس وزير مؤيد الدوله ديلمى، و
پس از او، وزير فخر الدوله شد، و در وقت فوت او، بر جنازه او، ابو العباس ضبى
نماز خواند كه بعد از او شاغل مقام وزارت شد.و در ص 257 گويد: مجلسى اول درباره
او گفته است كه: او از فقيهترين فقهاء اصحاب ما اماميه بوده است، و مجلسى دوم
در مقدمات «بحار الانوار» همين سخن را گفته و از پدر خود پيروى كرده و تصريح
نموده كه صاحب از اماميه بوده است، و قاضى شهيد سيد نور الله در «مجالس
المؤمنين» او را از وزراء شيعه شمرده است، و شيخنا شيخ حر عاملى در كتاب «امل
الآمل» او را شيعى امامى ياد كرده است، و شهيد ثانى او را از اصحاب ما شمرده
است، و در «الغدير» ج 4 ص 47 گويد: صاحب بن عباد در شهر رى كتابخانه بسيار بزرگ
و مجللى داشته كه مورد استفاده بوده است، و خودش از وجود چنين كتابخانهاى پرده
بر مىدارد در آنجا كه سلطان خراسان، ملك نوح بن منصور سامانى از او استدعا
مىكند تا به خراسان رود و در محضر او مشغول خدمتشود، و در اين تقاضا بسيار
ترغيب مىكند، و پولهاى گرانى بذل مىكند، صاحب از جمله عذرهاى خود را اين قرار
مىدهد كه چگونه من مىتوانم اموال و اثقال خود را با خود حمل كنم؟ با وجودى كه
خصوص كتابهاى علمى كه دارم بالغ بر چهار صد بار استيا بيشتر!
در «معجم الادباء» ابوالحسن بيهقى گفته است: كتابخانهاى كه در
شهر رى مىباشد دليل بر وجود چنين كتابهايى بوده است، بعد از آن كه سلطان محمود
بن سبكتكين آنرا آتش زد، چون كه من اين كتابخانه را ديدهام و مطالعه كردهام،
فقط فهرست مجلدات آن ده جلد بود.سلطان محمود چون در لشكركشى خود به شهر رى
رسيد، به او گفته شد: اين كتابها كتابهاى شيعيان و روافض و اهل بدعت است.او
دستور داد تمام كتابهايى كه در علم كلام و تاييد مذهب شيعه در آنجا بود، همه را
خارج نموده و آتش زدند.
و از اين گفتار بيهقى چنين ظاهر مىشود كه قسمت مهم از كتابهايى
را كه آتش زدند، كتابهايى خزينه كتابخانه صاحب بن عباد بوده است.آرى اينچنين
دستستم و جنايتبه آثار شيعه و كتابهاى آنها و آثار آنها بازى مىكند و به
ديار نابودى مىفرستد.
صاحب بن عباد در لغت و ادبيت عرب و شعر و كلام و فقه و سياست و
متانت و رصانت، مقام اول را حائز بوده است، و حقا بايد او را از اساتيد درجه
اول علم و ادب و درايت نام برد، و حقا از مفاخر شيعه مىباشد.و از جمله مراثى
كه در مرگ او گفتهاند اين است:
مضى نجل عباد المرتجى فمات جميع بنى آدم
اوارى بقبرك اهل الزمان فيرجع قبرك بالعالم
«پسر عباد كه يك دنيا اميد بود درگذشت، پس بنا بر اين، تمام بنى
آدم درگذشتند و مردند.
من چون تو را در ميان قبر پنهان كردم، تمام اهل زمان را پنهان
كردم، و در عين حال قبر تو بر همه عالم برترى و رجحان دارد» .
و سيد ابو الحسن محمد بن الحسين الحسنى معروف به وصى همدانى در
مرثيه او اشعارى سروده است كه بدون ترجمه مىآوريم:
نوم العيون على الجفون حرام و دموعهن مع الدماء سجام
تبكى الوزير سليل عباد العلا و الدين و القرآن و الاسلام
تبكيه مكة و المشاعر كلها و حجيجها و النسك و الاحرام
تبكيه طيبة و الرسول و من بها و عقيقها و السهل و الاعلام
كافى الكفاة قضى حميدا نحبه ذاك الامام السيد الضرغام
مات المعالى و العلوم بموته فعلى المعالى و العلوم سلام
(«الغدير» ج 4، ص 78 و ص 88.)
(5) -
«غاية المرام» مقصد دوم، ص 539، حديث دوم.
(6) -
حديثسوم.
(7) -
حديث چهارم.
(8) -
«غاية المرام» مقصد دوم ص 539 حديث پنجم.
(9) -
حديث هفتم.
(10) -
«غاية المرام» مقصد دوم ص 540، حديثيازدهم.
(11) -
ص 540 و ص 541، حديث اول.
(12) -
«غاية المرام» مقصد دوم، ص 541، حديث دوم.
(13) -
«غاية المرام» مقصد دوم، ص 541 و ص 542، حديثششم.
(14) -
«غاية المرام» مقصد دوم، ص 542، حديث هشتم.
(15) -
ابو الحسن على بن حماد بن عبيد الله بن حماد عدوى بصرى است، و
در «الغدير» ج 4، از ص 141 تا ص 171، در ترجمه احوال او و غديريات و مراثى و
قصائد او مطالبى نغز و دلنشين آورده است، الحق اشعار
او دلكش و سليس و پر محتوى است، و مىتوان او را در رديف اول از
شعراى اهل بيت محسوب داشت.گويا سلاست الفاظ و نظم معنى از درون آن موج مىزند،
و يكپارچه معانى مرتبا و مسلسلا در قالب الفاظ ريخته مىشود.اين اشعار عاشق
دلسوخته اهل بيت است و داستان مظلوميت آنان خواب و خوراك را از او ربوده
است.داستان كربلا و قضاياى واقعه را خوب مجسم مىكند.اين شاعر در قرن چهارم
مىزيسته است و معاصر شيخ صدوق و از اقران او بوده است، و نجاشى او را درك كرده
است، و او از كتب ابى احمد جلودى بصرى متوفى در سنه 332 روايت مىكند.
(16) -
والى صيغه امر از والى يوالى است و بايد وال باشد با حذف لام
الفعل چون در ناقصات در حال جزم بجاى حركت آخر، حرف آخر ساقط مىشود.ليكن چون
وال قافيه و وزن را مىشكند، كسره لام را اشباع كردند و از آن ياء متولد شد.
(17) -
«الغدير» ج 4، ص 148.و در «مناقب» ابن شهر آشوب، طبع سنگى، ج
1، ص 531 شش بيت اول را آورده است.
(18) -
جعرانة و جعرانة به كسر جيم و سكون عين، و به كسر عين و فتحه
راء مشدده، هر دو قسم صحيح است.
(19) -
«البداية و النهاية» ج 5 ص 109 و ص 114، و «مناقب» ابن شهر
آشوب از طبرى از ابن عباس ج 1، ص 121.
(20) -
در «كافى» با سند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت مىكند
كه: اعتمر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ثلاث عمر مفترقات: عمرة فى ذى
القعدة اهل من عسفان و هو عمرة الحديبية، و عمرة اهل من الجحفة و هى عمرة
القضآء، و عمرة اهل من الجعرانة بعد ما رجع من الطائف من غزوة حنين. («كافى» ،
جلد چهارم از فروع، ص 251) .و اما روايتى را كه در «بحار الانوار» ج 6 ص 666 از
«خصال» صدوق و «امالى» طوسى ذكر مىكند از ابن عباس كه رسول خدا چهار عمره
انجام دادهاند و يكى از آنها با حجشان بوده است، قابل اعتماد نيست.
(21) -
«البداية و النهاية» ، ج 5 ص 109، از بخارى و مسلم و احمد.
(22) -
«البداية و النهاية» ، ج 5 ص 109.
(23) -
«الطبقات الكبرى» ، ج 2، ص 173.
(24) -
«سيره حلبيه» ، ج 3، ص 289.
(25) -
«مناقب» ابن شهر آشوب سنگى طبع سنگى، ج 1، ص 121.
(26) -
«فروع كافى» ج 4، ص 244.و «الوفاء باحوال المصطفى» ، ج 1، ص
209.
(27) -
«فروع كافى» ج 4، ص 245.
(28) -
مازم راه باريك و تنگ بين دو كوه را گويند، و از همين جهت
موضعى را كه بين عرفات و مشعر است و راه باريك مىشود مازمين گويند.
(29) -
«علل الشرايع» ج 2، ص 450.
(30) -
«فروع كافى» جلد 4، ص 251 و ص 252.
(31) -
در «شذرات الذهب» ج 1 ص 13 اين قول را قبول كرده است.
(32) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 289.و ملخصا در «نهايه» ابن كثير در ج
5 ص 109 آورده است.
(33) -
در «كافى» ، فروع، ج 4 ص 249 از حضرت صادق عليه السلام وارد
است كه: ذكر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الحج، فكتب الى من بلغه كتابه
ممن دخل فى الاسلام ان رسول الله يريد الحجيؤذنهم بذلك، ليحج من اطاق الحج.
(34) -
سوره حج: 22- آيه 27 تا 29.
(35) -
تفسير «مجمع البيان» ، طبع صيدا، ج 4، ص 80.
(36) -
«و ياد بياور اى پيغمبر زمانى را كه محل عبادت قرار داديم
براى ابراهيم مكان بيت الله را و خطاب كرديم كه آن بيت را براى طواف طائفان و
نمازگزاران و ركوع كنندگان و سجده بجاى آورندگان پاك و طاهر گردان» .
(37) -
«الميزان» ج 14، ص 404.
(38) -
حضرت براى شادى خاطر محرومان از حركتبا خود، در موقع مراجعت
فرمودند: عمرة فى رمضان تعدل حجة.اوقال: حجة معى: «عمره در ماه رمضان به اندازه
حج و يا به اندازه حجبا من ثواب دارد» ، اين جمله را به زن انصارى: ام سنان
فرمودند چون از او پرسيدند: چرا با ما به حج نيامدى؟ ! او در جواب گفت: ما فقط
دو شتر آبكش داريم كه بر روى يكى از آنها شوهرم و فرزندم سوار شدند و به حج
رفتند، و با يك شتر ديگر از چاه آب مىكشيديم و زمين خود را كه كاشته بوديم آب
مىداديم! و اين جمله را حضرت نيز به ام سليم و ام طلق و ام هيثم گفتهاند.
(سيره حلبيه» ج 3 ص 289) .
(39) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 289.
(40) -
«روضة الصفا» طبع سنگى رحلى، ج 2، در اول داستان حجة الوداع.
(41) -
«حبيب السير» طبع حيدرى، ج 1، ص 409.
(42) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 288.
(43) -
«سيره» سيد احمد زينى دحلان ج 3، ص 1 در هامش «سيره حلبيه»
.
(44) -
مرحوم علامه امينى درج اول از «الغدير» در پاورقى ص 9 گويد:
آنچه به گمان من مىرسد (و گمان
شخص روشن بين يقين است) آن است كه حجةالوداع را حجة البلاغ گويند
به جهت نزول قوله تعالى:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك .همچنانكه حجة التمام و
الكمال گويند به جهت نزول قوله تعالى: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم
نعمتى - الآية.
(45) -
حجة الوداع و حجة الاسلام - به كسر جيم - دلالتبر هيئت و
كيفيت كند، و آنچه در السنه مشهور است كه به فتح جيم خوانند، دلالتبر مره
مىكند، و از اغلاط است.
(46) -
«سيره زينى دحلان» ج 3، ص 4.
(47) -
«البداية و النهاية» ج 5، ص 105.
(48) -
«روضة الصفا» ج 2، وقايع سال دهم هجرت، ذكر توجه امير
المؤمنين على و شرح حال امام زمن.و «حبيب السير» ج 1، ص 408.
(49) -
در «سيره ابن هشام» ج 4، ص 1019 آمده است كه: وبعث على بن
ابيطالب رضوان الله عليه الى اهل نجران ليجمع صدقتهم، و يقدم عليه بجزيتهم.و
عين اين عبارت را طبرى در تاريخ خود، ج 3، ص 147 از طبع دوم آورده است.و «سيره
حلبيه» ج 3، ص 232 و ص 233.
(50) -
بريدة بن حصيب اسلمى، رئيس وفد طايفه اسلم است كه بر پيامبر
وفود كردند. «تاريخ يعقوبى» ، ج 2، ص 79.
(51) -
«كامل التواريخ» ابن اثير، ج 2، ص 300، و «ارشاد» مفيد ص 33،
و «اعلام الورى» ص 137.
(52) -
«بحار الانوار» طبع كمپانى ج 6 ص 663.
(53) -
«طبقات» ابن سعد ج 2، ص 169 و 170.
(54) -
«تاريخ طبرى» ج 3، ص 148، و «سيره ابن هشام» ج 4 ص 1020، و
«طبقات» ابن سعد ج 2 ص 173، و «سيره حلبيه» ج 3 ص 289، و «البداية و
النهاية» ج 5، ص 111.
(55) -
«البداية و النهاية» ج 5 ص 111 از بخارى و مسلم و سنائى از
ابو قلابة از انس، و از احمد از ابراهيم بن ميسره از انس.
(56) -
«سيره ابن هشام» ج 4، ص 1020، و «البداية و النهاية» ج 5 ص
110 و «سيره زينى دحلان» ج 3، ص 3.
(57) -
اشعار عبارت است از آنكه صفحه راست كوهان شترى را كه به عنوان
هدى و قربانى خود به مكه مىبرند، خونآلود نموده، بطورى كه خون بر صفحه آن
كوهان جارى شود.و تقليد عبارت است از آنكه يك جفت كفشى را كه آن شخص در آن نماز
خوانده است، به هم گره زده و در گردن آن شتر و يا گاو و يا گوسفند آويزان كنند.
(58) -
«البداية و النهاية» ج 5، ص 117 و ص 120.
(59) -
«فروع كافى» طبع حيدرى، ج 4 ص 250، و «سيره حلبيه» ج 3 ص
292، و «روضة الصفا» ، ج 2.
(60) -
اسمآء بنت عميس خثعمية از زنان بزرگوار و مكرم اسلام
است.خواهر مادرى ميمونة زن رسول الله است، در سنه دوم از هجرت با جعفر بن
ابيطالب عليه السلام ازدواج كرد، و در هجرت حبشه از او سه فرزند: عبد الله، و
عون و محمد را آورد، و در سنه هفتم از هجرت با حضرت جعفر به مدينه بازگشت.در
سنه هشتم
شوهرش جعفر در جنگ موته شهيد شد، و ابوبكر او را تزويج كرد و از
او محمد را زائيد، و پس از ابوبكر حضرت امير المؤمنين عليه السلام او را به
حباله نكاح خويش درآوردند و از آن حضرت يحيى را آورد (ابن عبد البر در
«استيعاب» ج 4 ص 1785) .و نيز در «استيعاب» در ضمن ترجمه احوال فاطمة بنت
رسول الله عليهما السلام در ج 4 ص 1897 آورده است كه: حضرت فاطمه سلام الله
عليها به اسماء وصيت كردند كه چون من از دنيا رفتم، تو با على مرا غسل دهيد! و
كسى ديگر را راه مده! چون آن حضرت رحلت كردند، عائشه آمد و خواست وارد شود،
اسماء گفت: داخل مشو! عائشه شكايتبه نزد ابوبكر برد و گفت: اين زن خثعميه مانع
مىشود كه ما در تجهيز دختر رسول خدا دخالت كنيم.ابوبكر آمد، و در خانه ايستاد
و گفت: اى آسماء! چرا نمىگذارى زنهاى رسول خدا بر دختر رسول خدا داخل شوند؟ !
اسمآء گفت: فاطمه وصيت كرده، و مرا امر نموده كه كسى را بر جنازه او وارد نكنم!
ابوبكر بازگشت و گفت: طبق امر او رفتار كن! و در اين حال على عليه السلام و
اسمآء به تنهايى جنازه دختر رسول الله را غسل دادند.
(61) -
در «بحار الانوار» طبع كمپانى ج 6 ص 662 در اين باره 2 روايت
از «كافى» حكايت مىكند.و نيز در ص 665 از «اعلام الورى» .
(62) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 292، و «حبيب السير» ج 1 ص 409، و «روضة
الصفا» طبع سنگى ج 2، ضمن بيان حجة الوداع.
(63) -
«فروع كافى» ج 4 ص 444 از حضرت صادق عليه السلام.
(64) -
«فروع كافى» ج 4 ص 449 از حضرت باقر عليه السلام.
(65) -
«اعلام الورى» ص 138.
(66) -
«الوفاء باحوال المصطفى» ج 2 ص 209، و «طبقات» ابن سعد ج 2
ص 177، و «كافى» ، فروع، ج 4 ص 250.
(67) -
«البداية و النهاية» ج 5، ص 112 و ص 113، و در «سيره حلبيه»
ج 3، ص 290 برهان الدين حلبى شافعى آورده است، و «طبقات» ابن سعد ج 2 ص 177.
(68) -
همان
(69) -
آيه 21، از سوره 33: احزاب: «بتحقيق كه از براى شما در اقتداى
شما به رسول خدا ماده تاسى و الگوى
خوبى است، براى آن كس كه اميد خدا و روز قيامت را داشته باشد و
ياد خدا را بسيار كند» .
(70) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 293.
(71) -
«البداية و النهاية» ج 5، ص 113.
(72) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 293.
(73) -
يلملم اشتباه است و صحيح يليل است، زيرا همانطور كه در «معجم
البلدان» آورده است: يلملم ميقات اهل يمن است و دو شب راه تا مكه فاصله دارد،
ولى يليل اسم قريهاى است در نزديكى وادى صفرآء از توابع مدينه.و نيز آورده است
كه: شرف السيالة محلى است ميان ملل و روحآء، و عرق الظبية محلى استبين مدينه و
مكه، و روحآء نيز محلى استبين مدينه و مكه، و منصرف موضعى استبين مكه و بدر
كه فاصله ميان آنها چهار بريد است، و اثاية موضعى است در راه جحفه كه بين آنجا
و مدينه بيست و پنج فرسخ است، و عرج گردنهاى استبين مكه و مدينه در راه حجاج
كه با سقيا ذكر مىشود، و جحفه قريه بزرگى است در راه مدينه كه با مكه چهار
مرحله فاصله دارد، و بين آنجا و مدينه شش مرحله است، و فاصله آنجا تا غدير خم
نيز دو ميل است، و سقيا قريهاى است از توابع فرع كه فاصله ميان آن دو تا جحفه
نوزده ميل است، و ابواء قريهاى است از توابع فرع از مدينه كه بين آن و جحفه از
سمت مدينه بيست و سه ميل است، و قديد اسم موضعى است در نزديكى مكه، و عسفان بين
جحفه و مكه است، و غميم و كراع الغميم موضعى استبين مكه و مدينه كه در ميان
رابغ و جحفه واقع است، و ظهران واديى است در قرب مكه و در آنجا قريهاى است كه
آن را مر گويند و به همين مناسبت آن قريه را به اين وادى نسبت مىدهند و
مىگويند: مر الظهران، و سرف در شش ميلى مكه واقع است (معجم البلدان به رديف
حروف تهجى) .و متعشى ظاهرا اسم علم براى موضعى نيست، بلكه اسم مكان از ماده
تعشى ستيعنى موضعى كه شام خورده مىشود.
(74) -
حجام چيزى است كه در دهان شتر مىگذارند تا گاز نگيرد، و
هيجان نكند.
(75) -
«الغدير» ج 1، ص 9 و ص 10 از «امتاع» مقريزى، ص 513- 517.
(76) -
«طبقات» ابن سعد، ج 2، ص 173، و «سيره ابن هشام» ج 4، ص
1020.
(77) -
«الكامل فى التاريخ» ابن اثير، ج 2، ص 302، و «سيره ابن
هشام» ج 4، ص 1020.
(78) -
«سيره ابن هشام» ج 4، ص 1020، «و البداية و النهاية» ج 5 ص
164.
(79) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 292، و «البداية و النهاية» ج 5 ص 164.
(80) -
محصب موضعى استبين مكه و منى، و به منى نزديكتر است.و بطحآء،
مكه و خيف بنى كنانه است و حد آن از حجون استبه طرف منى (معجم البلدان) .
(81) -
تنعيم موضعى است در مكه كه در خارج حرم و واقع در حل است، و
بين مكه و سرف واقع است كه تا مكه دو فرسخ فاصله دارد (معجم البلدان) .
(82) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 306، و «سنن بيهقى» ج 5 ص 95.
(83) -
در «كامل التواريخ» ج 5 ص 164 آورده است كه همانطور كه در
احاديث وارد استحضرت رسول به جهت آرامش خاطر و طيب نفس او به او دستور چنين
عمرهاى را دادند.
(84) -
«سيره ابن هشام» ج 4، ص 1020، و «تاريخ طبرى» طبع دار
المعارف ج 3 ص 148، و «طبقات» ج 2 ص 189، و «بحار الانوار» ج 6 ص 666 از
«كافى» .
(85) -
در «تاريخ يعقوبى» طبع بيروت 1379، ج 2 ص 109 وارد است كه:
آن حضرت هنگام ديدن خانه خدا دستها را تا بالاى زمام ناقه بلند كردند، و قبل
از نماز به طواف مشغول شدند.
(86) -
«سنن بيهقى» ج 5 ص 73، و «سيره حلبيه» ج 3 ص 294، و
«البداية و النهاية» ج 5 ص 152، و «طبقات» ابن سعد ج 2 ص 173.
(87) -
«سنن بيهقى» ج 5 ص 74، و «سيره حلبيه» ج 3، ص 294، و
«كافى» ، فروع، ج 4، ص 250.
(88) -
«سنن بيهقى» ج 5 ص 75، و «البداية و النهاية» ج 5، ص 155.
(89) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 294، و «البداية و النهاية» ج 5 ص
159.و در «بداية» آورده است: و الا فكبر و امض: يعنى تكبير بگوى و بگذر!
(90) -
از «صحيح مسلم» در شان نزول اين آيه آمده است كه مهاجرين در
زمان جاهليت كه مىخواستند حج كنند، تلبيه خود را از نزد دو بتى كه در ساحل شط
دريا بودند، و اساف و نائلة نام داشتند، مىگفتند و پس از آن مىآمدند، و بين
صفا و مروه طواف مىكردند و بعد از آن سر مىتراشيدند، چون اسلام آمد، مهاجرين
ناپسند داشتند كه بين صفا و مروه طواف كنند زيرا كه آن را از آداب جاهليت
مىپنداشتند، خداوند اين آيه را فرستاد: ان الصفا و المروة من شعائر الله.و
بعضى گفتهاند كه: سبب نزول آيه اين است كه: در دوران جاهليت، انصار كه
مىخواستند حج كنند، تلبيه به نام بت مناة مىگفتند و هر كس كه تلبيه به نام بت
مناة مىگفت ديگر بين صفا و مروه طواف نمىكرد، و چون اسلام آوردند درباره اين
موضوع از رسول الله پرسيدند، و آيه ان الصفا و المروة فرود آمد «سيره حلبيه» ج
3 ص 295.
(91) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 295، و «البداية و النهاية» ج 5 ص 160،
و «كافى» ، فروع، ج 4 ص 249.
(92) -
محلى كه امروز بين صفا و مروه بوده و بنام مسعى معروف است، در
زمان رسول خدا به صورت يك وادى بوده است كه مقدارى از آن مسيل بوده و سطحش
نسبتبه ساير نقاط مسير بين صفا و مروه عميقتر بوده است.هروله و حركت رملى
رسول الله در بطن اين مسيل بوده است.
(93) -
«سنن بيهقى» ج 5 ص 93 و ص 94، و «سيره حلبيه» ج 3 ص 295، و
«البداية و النهاية» ج 5 ص 160، و «روضة الصفا» ج 2 در ضمن ذكر حجة الوداع
رسول الله، و «الوفا باحوال المصطفى» ج 1 ص 209 و 210.
(94) -
در «فروع كافى» ج 4، ص 248 و ص 249 از حلبى از حضرت صادق
عليه السلام وارد است: و احرم الناس كلهم بالحج لا ينوون عمرة و لا يدرون ما
المتعة - الحديث.
(95) -
در «سيره حلبيه» ج 3 ص 295 از «صحيح مسلم» آورده است كه:
سبب نزول آيه:
ان الصفا و المروة من شعائر الله فمن حج البيت او اعتمر فلا جناح
ان يطوف بهما اين بود كه: مهاجرين در زمان جاهليت، اهلال حج را از نزد دو بت
(اساف و نائلة) كه در كنار شط دريا قرار داشت انجام مىدادند و از آنجا
مىآمدند و بين صفا و مروه طواف مىكردند و سپس سر مىتراشيدند، و چون اسلام
آمد مهاجرين ناگوار دانستند كه بين صفا و مروه سعى كنند و آن را از امر جاهليت
مىپنداشتند، و خداوند اين آيه را فرستاد كه سعى بين صفا و مروه از شعائر
خداست، و بطلان اهلال از نزد آن دو بت و احرام از نزد بت موجب بطلان اصل سعى
نيست و سعى در اسلام امضاء شده است.و بعضى گفتهاند: سبب نزول اين آيه آن بود
كه انصار در جاهليت اهلال و احرام خود را براى بت منات انجام مىدادند و كسى كه
از منات محرم مىشد، سعى بين صفا و مروه را نمىنمود و چون انصار، مسلمان شدند
از رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم سئوال كردند كه سعى كنند يا نه، اين
آيه نازل شد كه: ان الصفا و المروة من شعائر الله - الآية.
(96) -
در «علل الشرايع» ص 414 در ضمن روايت فضيل بن عياض از حضرت
صادق عليه السلام وارد است كه چون طواف آن حضرت بر مروه ختم شد جبرائيل آمد و
او را امر كرد كه اين عمل را عمره قرار دهد، مگر آن كسى كه با خود هدى بهمراه
آورده است، كه او بجهت هدى خود محبوس است از محل شدن لقوله عز و جل: حتى يبلغ
الهدى محله، و اعراب زمان جاهلى ناپسند داشتند كه در موسم حج، عمره انجام دهند
و روى همين جهتبر بعضى از اصحاب گران آمد كه آن احرام را تبديل به عمره كنند،
زيرا آنان اصولا عمره را در ماههاى حج نمىشناختند.من عرض كردم: آيا به چيزى
از آداب جاهليت مگر اسلام عنايت كرده است؟ ! حضرت فرمود: اهل جاهليت تمام
سنتهاى حضرت ابراهيم را ترك كرده بودند مگر ختان و تزويج و حج را كه به اين
عمل مىكردند و اينها را ضايع نكردند.
(97) -
«حبيب السير» ج 1 ص 409، و «روضة الصفا» ج 2 حجة الوداع، و
«الدر المنثور» ج 1 ص 216.
(98) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 295، و «سنن بيهقى» ج 5، ص 95.
(99) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 296، و «طبقات» ابن سعد ج 2 ص 187 و ص
188، و «سنن بيهقى» ج 5 ص 95.
(100) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 296.
(101) -
«الوفاء باحوال المصطفى» ج 1 ص 210، و در كتاب «حياة محمد»
تاليف محمد حسين هيكل ص 460 و ص 461 آورده است كه: ثم نادى محمد فى الناس ان لا
يبق على احرامه من لا هدى معه ينحره.و تردد بعضهم فغضب النبى لهذا التردد اشد
الغضب و قال: ما آمركم به فافعلوه! و دخل قبته مغضبا فسالته عائشة: من اغضبك؟
فقال: و ما لى لا اغضب و انا آمر امرا فلا يتبع! و دخل احد اصحابه و ما يزال
غضبان، فقال: من اغضبك يا رسول الله، ادخله الله النار! فكان جواب الرسول: او
ما شعرت انى امرت الناس بامر فاذا هم فيه يترددون؟ ولو انى استقبلت من امرى ما
استدبرت ما سقت الهدى معى حتى اشتريه، ثم احل كما حلوا، كذلك روى مسلم.فلما بلغ
المسلمين غضب رسول الله حل الالوف من الناس احرامهم على اسف منهم.
(102) -
«سيره حلبيه» ج 3، ص 296، و «البداية و النهاية» ج 5 ص
166.
(103) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 297، و «البداية و النهاية» ج 5 ص 166،
و «طبقات» ابن سعد ج 2 ص 188، و «علل الشرايع» ص 414.و در اين كتاب وارد است
كه سراقه گفت: يا رسول الله علمنا ديننا فكانا خلقنا اليوم الخ.و «كافى» ،
فروع، ج 4، ص 249، و «سنن بيهقى» ج 5 ص 95.
(104) -
«سيره حلبيه» ج 3 ص 297.و «الوفاء باحوال المصطفى» ج 1 ص
210.
(105) -
«اعلام الورى» ص 138، و «علل الشرايع» ص 413، و «كافى» ،
فروع، ج 4، ص 249 و نيز ص 246.
(106) -
«ارشاد» مفيد طبع سنگى ص 94 و ص 95، و نيز در «بحار الانوار»
ج 6 كمپانى ص 664 از «علل الشرايع» و «تفسير امام» و «ارشاد» مفيد آورده است.