مكافات عمل

سيد محمد رضى رضوى

- ۶ -


تا آنكه آن جماعت برايشان وارد شده پياده گرديدند. و اسب و اسباب را تصرف نمودند. بعد از آن پسر را گرفته در حضور پدر بند از بند (ش ) جدا كردند. بعد از آن پدر را مانند پسر قطعه قطعه كردند. پس مفاصل و اعضاى هر دو را جمع نموده آتش برافروختند و بسوختند و خاكستر و اثر ايشان را متفرق كردند.(284) آنگاه اسب و آلات را برداشته مراجعت نمودند.
و چون رفتند من از آن چاه بيرون آمده خائف و هراسان به سمت اصفهان روانه شدم .
راوى گويد كه : چون اين واقعه را بشنيدم ، مسرور گرديدم و دانستم كه خداوند عالم اگر چه دير گير است ، لكن سخت گير است ؛ چنانكه وارد شده ((انما يعجل من يخاف الفوت ))يعنى ((كسى كه بترسد كه فرصت از دست او برود در كارها تعجيل مى نمايد))
خداوند كه در همه حال قادر بر انتقام و مواخذه است (285)، و حكمت به جهت اتمام حجت به اين حال اقتضاى تاخير دارد.(286)
41 - حلواى مسموم زن يهودى
يكى از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله )همواره اين آيه را با خود تكرار مى كرد كه ((ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها ))(287) يكى از زنان يهود را بر وى حسد آمده آتش در نهاد او افروخته شد(288) و گفت : اين كذاب را رسوا و كذب اين كلمه را بر خلق ظاهر مى گردانم .
پس قدرى حلوا بساخت و زهر در آن تعبيه كرده بدان مرد صحابى داد. آن مسلمان حلواى يهوديه را گرفته رو به صحرا نهاد. دو جوان از سفر مى آيند؛ بهتر آنكه اين حلوا را به آنها بخورانم تا موجب اجرا و ثواب شود. پس آن حلوا را بيرون آورده پيش آن دو جوان گذاشت . آنها حلوا را تناول نمودند (و) فى الفور مردند. اين (289) خبر در مدينه منتشر گرديد.
پس آن شخص را گرفته نزد حضرت رسول (صلى الله عليه وآله )آوردند. آن شخص كيفيت كار خود را عرض نمود كه اين حلوا از زن يهوديه است . پس ‍ آن حضرت امر نمودند به احضار زن يهوديه . چون آن زن به مسجد آمد، نظرش بر دو جوان خود افتاد(290) كه مدتها به سفر رفته بودند و الحال مرده آنها در ميان شارع افتاده است . آن زن عرض كرد: يا رسول الله ! صدق نبوت تو و كتاب الاهى - كه قرآن نازل بر شماست - بر من ظاهر شد، و آن بدى كه در حق اين مرد صحابى كرده بودم بر خودم رجوع نمود.(291)
42 - نتيجه آزار حيوان
در ((بحارالانوار))(292) از حضرت صادق (عليه السلام ) روايت نموده كه مردى روباهى را گرفته بود و آتش نزديك صورت او مى برد. آن روباه فرياد مى كشيد و صدايى از او خارج مى شد. آن مرد مى خنديد. هرچه دوستانش ‍ او را از اين عمل منع كردند نمى پذيرفت . مدتى بعد او را به دلخواه خود رها كرد.
وقتى خوابيد در بين خواب مارى آمد و داخل دهان او شد. از خواب جست و از خوف مثل همان روباه فرياد مى زد و صدايى از او خارج مى شد تا آنكه آن مار از او جدا شد!(293)
43 - كشته شدن طمعكاران قاتل
روزى حضرت عيسى (عليه السلام ) با سه نفر از اصحاب خود از شهر بيرون آمده به صحرا رفتند. چون قدرى از شهر دور شدند خشتى طلا ديدند كه در ميان راه افتاده بود.
عيسى به اصحاب فرمود: اين چيزى است كه هلاك كرده است عرض كرد: در مزاج خود بيمارى مى فهمم : اگر مرخص مى فرماييد، برگردم .
حضرت او را رخصت داد. پس برگشت و آمد كه خشت را بر دارد. يكى ديگر از اصحاب نيز اذن طلبيد و برگشت . رفيق سوم نيز رخصت طلبيد و مراجعت نمود.
پس هر سه نزد خشت طلا جمع شدند و هر يك از ايشان انديشه مى كرد كه دو نفر ديگر را دفع كند و به تنهايى خشت را صاحب شود.
پس با هم گفتند: ما همه گرسنه ايم يكى از ما به شهر برود و طعامى بياورد.
يكى از ايشان به بازار آمد و طعامى گرفت و قدرى زهر به آن آميخت كه رفيقان او به خوردن آن هلاك شوند.
و اما رفيقان چون او را به شهر فرستادند، با هم مشورت كردند كه چون آن مرد از بازار بر گردد او را به قتل رسانند كه با ايشان شريك نباشد.
چون آن مرد برگرديد و طعام را نزديك ايشان گذاشت . او را گرفته به قتل رسانيدند و به خوردن طعام مشغول شدند. چون قدرى از آن طعام خوردند، هر دو بمردند...(294)
44 - انتقام برادر مقتول از قاتل
در كتاب ((زينت المحالس ))حكايت مى كند از محمد مهلبى - كه عاقبت به درجه وزارت رسيد - مى گويد كه : نوبتى با جمعى در زورقى نشسته از بصره متوجه بغداد شديم . شخصى در آن كشتى بود كه با مردم مزاحم بسيار مى كرد. اهل كشتى از روى ظرافت زنجيرى بر پاى او بستند. بعد از اينكه خواستند پياده شوند هر چه تفحص نمودند، كليد قفلى كه به زنجير بسته بودند پيدا نشد و قفل سازى هم كه بتواند قفل را باز كند حاضر نبود. بالاخره موقع پياده شدن از زورق بعضى از سكنه كشتى رفتند به شهر آهنگرى را آوردند كه قفل را باز كند. آهنگر گفت : من اين قيد را بى حكم شحنه نگشايم .
اهل كشتى به اتفاق رفتند نزد شحنه صورت حال را عرضه داشتند. او هم اجازه داد كه آهنگر بند را بگشايد.
در اين اثناء جوانى پيدا شد. آمد نزديك . چشم او كه به اين جوان گرفتار به زنجير افتاد، تيز تيز در او نگاه كرد. دست در گريبان او دراز كرد كه تو فلان بن فلان نيستى كه در بصره برادرم را كشتى و گريختى ؟! مدتى است كه من از پى تو پويانم .
آنگاه سندى به خطوط امناء و اكابر(295) بصره ظاهر ساخت كه مشتمل بر صدق دعوى او بوده و به علاوه دو گواه هم بر طبق مدعاى خود اقامه نمود.
شحنه هم او را به دست برادر برادر كشته داد تا او را به قصاص رسانيد. و اين كشف از معناى قضا و قدر است كه مردى را از روى مزاح بند كنند، و قيد گشاده نشود، تا به دست ولى خون بيفتد و به قصاص و كيفر عمل خود برسد.(296)
اين مجموعه ، حاصل تلاشى است در گردآورى حوادث و داستانهايى كه آدمى را به خوبى و نيكوكارى به ديگران مى خواند، و از بدى و آزار - حتى به حيوانات - باز مى دارد.
از خداوند متعال مى خواهم كه اين كتاب مومنان را - مردان و زنان - مفيد افتد، و انگيزه اى باشد براى انجام كارهاى نيك ، و خوددارى از نادرستى و بدى .
و نيز چشم دارم كه بر اين كوشش پاداشم دهد، ((آن روز كه دارايى و فرزندان سود نمى دهند، مگر آن كه با دلى سلامت بر خداى وارد سويم . ))
سيد محمد رضى رضوى
اشعار
 

به هم بر مكن تا توانى دلى   كه آهى جهانى به هم بركند
تا توانى درون كس مخراش   كاندرين راه خارها باشد
بدى را بدى تا چه كردى زپيش   چه بينى همان باز پاداش خويش ‍
چه مكن بهر كسى   اول خودت دوم كسى
آنچه دى كاشته اى مى كنى امروز درو   طمع خوشه گندم مكن از دانه جو
گتا توانى پرده كس را مدر   تا ندرد پرده ات را پرده در
اگر مراقب باشى و بيدار خويش   دمبدم بينى سزاى كار خويش ‍
از مكافات عمل غافل مشو   گندم از گندم برويد جو ز جو
سختى كش زد هر چو سختى دهى به خلق   در كيفر فلك غلط و اشتباه نيست
مكن تا توانى دل خلق ريش   و گر مى كنى مى كنى بيخ خويش

 
عيسى (ع) به رهى ديد يكى كشته فتاده   حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا كه : كه را كشتى تا كشته شدى زار؟   تا باز كه او را بكشد آنكه تو را كشت ؟
انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس   تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت
تو پاداش با نيكويى بد كنى   چنان دان كه بد با تن خود كنى
هر كه تيغ ستم كشد بيرون   فلكش هم بدان بر يزد خون
چه مكن كه خود افتى   بد مكن كه بد افتى
اگر بد كنى چشم نيكى مدار   كه گر خار كارى سمن ندروى
اگر بد كنى چشم نيكى مدار   كه هرگز نيارد گز انگور بار
چو نيكى كنى نيكى آيد برات   بدى را بدى باشد اندر خورت
مينداز سنگ گران از برات   كه چون باز گردد فتد بر سرت
آن قدر گرم است بازار مكافات عمل   ديده گر بينا بود هر روز روز محشر است
اگر شكر كردى بر ين ملك و مال   به مالى و ملكى رسى بى زوال
و گر جور در پاداشى كنى   پس از پاداشى گدايى كنى
بدى بر كس مكن ؛ بينى مكافات   ز نيكويى نزايد هرگز آفات
اگر حنظل نشانى در زمينى   يقين از حاصلش شكر نچينى
به چشم خويش ديدم در گذرگاه   كه زد بر جان مورى مرغكى راه
هنوز از صيد منقارش نپرداخت   كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت
چو بد كردى مشو ايمن ز آفات   كه واجب شد طبيعت را مكافات