مراحل اخلاق در قرآن كريم

آيت الله عبدالله جوادى آملى

- ۱۱ -


فصل دوم: زهد

براى رسيدن به «ما عندالله‏»، چاره‏اى جز ترك متاع فريب نيست و اين ترك، «زهد» نام دارد كه به تعبير مرحوم محقق طوسى از مراحل مانع‏زدايى از سير و سلوك است. البته زهد، به معناى ترك متاع فريب نيست، بلكه به معناى بى‏رغبتى است، و چون بى‏رغبت‏بودن، تمرين طلب مى‏كند، نخست انسان بايد متاع نيرنگ را ترك كند، آنگاه كم كم در آن بى رغبت‏شود و براى بى‏رغبتى، معرفت لازم است. اگر انسان بداند چيزى مايه فريب است و او را بعد از سلب حيثيت رها مى‏كند آن را ترك مى‏كند; مانند اين كه شخص معتاد، مواد مخدر را ترك مى‏كند و نسبت‏به آن زاهد و بى‏رغبت مى‏شود تا به زيانش آگاه باشد و بداند كه اين مواد، انسان را ترك مى‏كند; يعنى انسان را به جايى مى‏رساند كه ديگر تحمل آن را ندارد. بنابراين، زهد، صرف ترك نيست، بلكه ترك آميخته با بى‏رغبتى است و ترك، اولين قدم زهد است.

در قرآن كريم در قصه حضرت يوسف (عليه السلام) آمده است:

«و كانوا فيه من الزاهدين‏» (1) ;

آنان، در خريد يوسف، بى رغبت‏بودند. حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز مى‏فرمايند:

«زهدك فى راغب فيك، نقصان حظ و رغبتك في زاهد فيك ذل نفس‏» (2)

بى‏رغبتى تو نسبت‏به كسى كه به تو علاقه‏مند است دليل كمى بهره توست و رغبت تو به كسى كه او نسبت‏به تو بى ميل است،عامل خوارى توست. پس زهد در يك شى‏ء به معناى بى رغبتى به آن است.

تعلق به دنيا براى سالك، رهزن و پايبند است و قدرت را از وى سلب مى‏كند. از اين رو تلاش قرآن كريم اين است كه انسان را نسبت‏به دنيا بى رغبت كند و بگويد در عين حال كه دنيا جلال و جمال فراوانى دارد، ولى جز ابزار چيز ديگرى نيست و بنابراين، اگر كسى به اين ابزار دل ببندد، خود را «متعلق‏» مى‏سازد و با دست‏خودش، پاى خود را مى‏بندد و از سلوك باز مى‏ماند.

قرآن كريم به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:

«لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحيوة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقى‏» (3)

به شكوفه‏هايى كه در دست ديگران است و ما به آنان داده‏ايم، چشم مدوز; زيرا ما مى‏خواهيم آنان را با آن شكوفه‏ها بيازماييم ولى رزق پروردگار تو بهتر و ماندنى‏تر است; زيرا شكوفه‏هاى دنيا براى كسى ميوه نخواهد شد. عالم طبيعت چنان سرد است كه تا اين شكوفه بخواهد به بار بنشيند و به ثمر تبديل شود سرماى زودرس طبيعت از راه مى‏رسد و شكوفه مى‏ريزد.

نشانه زهد

نشانه زهد در سوره «حديد» آمده است:

«لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما اتكم‏» (4) .

اگر كسى خواست‏بفهمد به مقام زهد رسيده و به قرارگاه آن بار يافته است‏يا نه، نشانه آن اين است كه نه هنگام آمدن متاع دنيا خوشحال و نه هنگام رخت‏بر بستن آن نگران خواهد شد.

گاهى انسان، در حقيقت، سوداگر است ولى خود را زاهد مى‏پندارد و اين روا نيست; يعنى چون طمع نعمتهاى بهشت دارد، در دنيا زاهد است مانند مهمانى كه كم بخورد تا در سفره مهمانى بتواند پرخورى كند كه اين، زهد نيست‏بلكه فرومايگى روح و يك سوداگرى مذموم است; يعنى، گاهى كسى دنيا را براى دنيا يا ستايش مردم، ترك و خود را به اين اوهام سرگرم مى‏كند و او در اين صورت، سوداگر و به تعبيرمحقق طوسى فرومايه است (5) .ولى گاهى انسان ازمسائل‏دنيا مى‏گذرد و زاهدانه زندگى‏مى‏كندتادرآخرت به آتش جهنم نسوزديابه‏بهشت‏برود(نه براى خوردن).در اين صورت نيز گرچه اميد بهشت‏خوب است ولى درجه عاليه كمال انسانى نيست.

زهد راستين آن است كه انسان نسبت‏به غير خدا زاهد يعنى بى رغبت و نسبت‏به خدا راغب باشد و «ماسوى الله‏» را براى «الله‏» ترك كند; آن خدايى كه همه چيز است و در اعماق هستى انسان، حضور و ظهور و بر آن، احاطه دارد و همه هستى انسان را لذيذ و كامياب مى‏كند; لذتى كه قابل وصف نيست.

در باره امام سجاد (عليه السلام) نقل شده است كه در دل‏شب مى‏فرمود:

«اين الزاهدون فى الدنيا اين الراغبون فى الاخرة‏» (6)

يا فرشتگانى كه زاهدان را ندا مى‏دهند، ناظر به همين قسم از زهد است. البته در اوائل امر، سخن از

«و الاخرة خير و ابقى‏» (7)

است، ولى در مراحل نهايى

«و الله خير و ابقى‏» (8)

مطرح است.

خير ماندگار

چنانكه گذشت، نزاهت روح با تعلق به غير خدا هماهنگ نيست. به همين جهت، قرآن كريم گاهى دستور مى‏دهد شما دنيا را ترك كنيد و زهد بورزيد و گاهى ترك دنيا و لزوم زهد را با تحليل عقلى، بيان مى‏كند. عصاره آن تحليل عقلى به صورت قياس اقترانى شكل اول است كه به عنوان صغراى قياس مى‏فرمايد:

«ما عندكم ينفد و ما عند الله باق‏» (9)

و به عنوان كبراى قياس مى‏فرمايد:

«بقيت الله خير لكم ان كنتم مؤمنين‏» (10)

و نتيجه، آن كه: «ما عندالله خير»; آنچه نزد خداست، همان باقى و خير است.

البته اين «خير» به آن معنا نيست كه آنچه نزد شماست‏خوب و آنچه نزد خداست‏بهتر است; زيرا خير، «افعل تعيينى‏» است نه «تفضيلى‏»، به عبارت ديگر، «خير» مانند لفظ «اولى‏» در آيه:

«اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض‏» (11)

براى تعيين است نه تفضيل; يعنى فقط آنچه ماندنى يا آنچه نزد خداست‏خير است.

بر اساس آيه شريفه

«و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور» (12)

هر چه صبغه غير الهى دارد فريب است و ديگر معنا ندارد كه گفته شود آنچه نزد خدا يا به نام آخرت است، از دنيا بهتر است; زيرا دنيا اصلا «به‏» نيست تا آخرت «بهتر» باشد.

نتيجه قياس منطقى كه گفته شد اين مى‏شود كه:

«ما عند غير الله فان و ما هو الفاني شر لكم‏»

پس

«ما هو عند غير الله شر لكم‏»

كه به اين ترتيب، يك «قياس صريح‏» و يك «قياس مطوى‏» به دست مى‏آيد.

زندگى جاودانه!

انسان زندگى جاويد مى‏خواهد و اين خواسته‏اش حق است; زيرا انسان مردنى نيست; او هم‏اكنون زنده است و اگر حجاب تن را بيفكند زنده‏تر مى‏شود و نيز خواهان شركت در سعادت گذشتگان و آيندگان است و اين خواسته نيز حق و امكان‏پذير است; اما اگر بخواهد تلاش و كوشش كند تا جلو مرگ تن را بگيرد و در عالم طبيعت، به مدت نامحدود به سر ببرد، سودى ندارد و راه باطلى است.

در تعارفهاى مردم ايران هنگام ديد و بازديد عيد نوروز سابقا گفته مى‏شد: «هزار سال بمانى!». اين تعارف باطل كه هم اكنون نيز كم و بيش در برخى از نقاط هست، از ايران به حجاز رفت و آنها هم در برخوردها به يكديگر مى‏گفتند: «عش الف نيروز»; يعنى، هزار سال ماندگار باش كه در اين زمينه آيه نازل شد:

«يود احدهم لو يعمر الف سنة و ما هو بمزحزحه من العذاب‏» (13)

يعنى گروهى مانند يهود و مشركان علاقمندند هزار سال بمانند و بر فرض اين‏كه هزار سال بمانند و اين تمنى باطل جامه عمل بپوشد، از عذاب الهى رهايى ندارند و هزار سال زندگى كردن، مشكل آنها را حل نمى‏كند.

حد معمول و متوسط عمر عده‏اى بين شصت تا هفتاد سال است و در روايات نيز آمده است كه بين شصت و هفتاد سال صحنه كارزار مرگ است:

«ما بين الستين الى السبعين معترك المنايا» (14) .

پيغمبر اكرم و اميرالمؤمنين (صلوات الله عليهما) نيز شصت و سه سال زندگى كردند. ما وظيفه داريم در اين مدت كوتاه دل خود را از غبار تعلق به غير حق پاك كنيم و براى تابش نور خدا درآن زمينه را فراهم كنيم; چون كار بدنى و ارزش آن محدود است ولى ارزش كار قلب، كه به تولى و تبرى برمى‏گردد و آن را معرفت صحيح تامين مى‏كند، نامتناهى است; زيرا قلب و روح مجرد است و مجرد، محدود به زمان و مكان نيست.

چنانچه ما دوست ابرار و محب بالاتر از آنان بوده و، خودمان جزو ابرار باشيم، كم‏كم به مقام مقربين راه پيدا مى‏كنيم. و اگر از نظر درك و گرايش درونى صحيح نباشيم و فقط علاقمند به ابرار باشيم، بهره كافى نخواهيم برد. بايد از كسى كه مى‏گويد: «احب الصالحين و لست منهم‏»، پرسيد چرا از آنان نيستى و چرا سعى نكرده‏اى كه از آنان باشى؟ با اين‏كه راه باز و شرايط حاصل است.

در روايتى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه:

«حب الابرار للابرار ثواب للابرار و حب الفجار للابرار، فضيلة للابرار و بغض الفجار للابرار زين للابرار و بغض الابرار للفجار خزى على الفجار» (15)

محبت ابرار (نيكان) به ابرار فضيلتى براى ابرار است; محبت فجار نسبت‏به ابرار نيز فضيلتى براى ابرار است، ولى مشكلى را براى فاجر حل نمى‏كند. و كينه‏توزى فاجر نسبت‏به ابرار زينتى براى مردان نيك است، بدون اين‏كه از عظمت آنها بكاهد، ولى اگر مردان نيك كه تبرى آنان حق است، نسبت‏به فاجران كينه داشته باشند، اين مايه رسوايى آن فاجران است. اين چهار جمله نورانى كه از امام صادق (عليه‏السلام) نقل شده، روشنگر معيار ارزش اخلاقى است كه بر اساس تولى و تبرى تنظيم مى‏گردد.

بهترين راهى كه قرآن كريم براى تهذيب روح ارائه مى‏دهد، اين است كه پس از شناخت تجرد روح، آن را به چيزى جاودانه علاقمند كنيم و اصرار بر زندگى جاودانه در دنيا نداشته باشيم; زيرا هر انسانى حتى پيامبران در اين جهان جاودانه نيستند:

«انك ميت و انهم ميتون‏» (16)

بلكه اصرار داشته باشيم كه آثار ما جاودانه باشد. چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد:

«و نكتب ما قدموا و اثارهم‏» (17) .

آثار جاودانه را روح جاويد بر جاى مى‏گذارد و اين كار هم شدنى است.

مراتب زهد

براى زهد، مراتبى است: زهد در حرام، زهد در مشتبهات و زهد در مباحات.

اولين قدم زهد در حرام ترك حرام است; اما صرف ترك حرام براى نزاهت روح كافى نيست. كسى كه مايل است معصيت كند ولى براى ترس از جهنم يا رسيدن به بهشت معصيت نمى‏كند اهل سير و سلوك نيست، اضافه بر ترك معصيت‏يا حرام، بايد انسان نسبت‏به آن متروك، زاهد يعنى بى‏رغبت‏باشد.

سالك پس از گذراندن اين مرحله، بايد نسبت‏به شبهات زاهد باشد.

امام صادق (عليه السلام) فرمودند:

«انما الامور ثلاثه: امر بين رشده فيتبع و امر بين غيه فيجتنب و امر مشكل يرد علمه الى الله‏».

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز فرمودند:

«حلال بين و حرام بين و شبهات بين ذلك فمن ترك الشبهات نجا من المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتكب المحرمات و هلك من حيث لا يعلم... فان الوقوف عند الشبهات خير من الاقتحام في الهلكات‏» (18)

بعضى از امور، حلال روشن و بعضى حرام روشن و بعضى مشتبه، و بين حلال و حرام است; نيز از امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل شده است كه گناهان به منزله «قرقگاه‏» خداست; كسى كه در اطراف قرقگاه قدم بزند، ممكن است در آن داخل شود:

«و المعاصي حمى الله، فمن يرتع حولها يوشك ان يدخلها» (19) .

زهد در زهد

كسانى كه «منازل السائرين‏» را تنظيم كرده‏اند مى‏گويند: زهد، براى توده مردم «قربت‏»، و براى سالك «ضرورت‏»، و براى خاصه مردم، «خشيت‏» است. توده انسانها اگر زاهد باشند، به خدا نزديك مى‏شوند و همين مايه بهشتى شدن آنهاست، ولى كسانى كه اهل سير و سلوكند، گرچه اين زهد براى آنها مايه تقرب است ولى آن را ضرورت مى‏دانند و مى‏گويند چاره‏اى جز اين نيست.

اگر كسى بخواهد به «باقى‏» برسد، بايد از دام «فانى‏» برهد، نه تنها از نظر عمل بلكه از نظر رغبت هم بايد از آن فاصله بگيرد. پس زهد براى سالكان، ضرورت است; اما براى كسانى كه در اواخر سير و سلوكند همين زهد خشيت است‏يعنى مايه هراس است كه مبادا در حد زهد، بمانند و فريب زهد را بخورند و گرفتار خودخواهى و غرور شوند و بگويند ماييم كه زاهدانه به سر مى‏بريم.

از سوى ديگر، انسان وقتى در زهد تمرين كرد براى اين كه از قربت و ضرورت و شيت‏برهد و به مرحله والاتر برسد، كم‏كم در خود زهد، زهد مى‏ورزد. در اوايل و نيز اواسط راه، زاهد به زهد كه وصفى كمالى است علاقمند است; اما در پايان راه مى‏بيند اين وصف هم براى او دام است; چون اگر وصف را مى‏خواهد معلوم مى‏شود اولا موصوف را هم مى‏خواهد، يعنى به خودش نيز توجه دارد و خود را هم مى‏خواهد و ثانيا به وصف خود توجه دارد و آن را مايه كمال خود مى‏داند و هيچ‏يك از اينها با «سلوك الى الله‏» سازگار نيست. چون در سير و سلوك الى الله، مقصود نهايى «لقاء الله‏» است. بنابراين، توجه به زهد و عنايت‏به خود زاهد، رهزن است. به همين جهت‏سالك آگاه در پايان راه، در خود زهد هم، زهد مى‏ورزد، يعنى در بى‏رغبتى، زاهد است و از آن اعراض مى‏كند.

تا دل كسى، اهل تسبيح و تقديس نباشد به لقاى «سبوح قدوس‏» راهى ندارد و آن دلى مسبح و مقدس است كه خودش، مظهر سبوح قدوس باشد. پس اگر به خود و به كمال خود توجه دارد، سبوح و منزه از نقص نيست و وقتى خود، مبراى از عيب و منزه از نقص نباشد، مظهر سبوح و قدوس بالذات هم نيست. بنابراين، وقتى مظهر سبوح و قدوس مى‏شود كه خود و كمال خود را نبيند: «يك نكته‏ات بگويم: خود را مبين كه رستى‏».

اثر غبارروبى دل

زهد، غبار روبى‏دل است. صحنه دل، چون آيينه، مايل به سوى حق است و هر علاقه‏اى به غير خدا غبارى است‏بر آيينه دل. جان غبار آلوده و گرد گرفته راهى به حريم خدا ندارد و غبارروبى ضريح دل و گردگيرى رواق جان شرط لازم تابش نور حق در آيينه دل است. ذات اقدس اله براى قلب، كعبه‏اى قرار داده كه قلب فطرتا به آن متوجه است و تعلق به غير خدا جلو ديد قلب را مى‏گيرد.

فرشتگان كه دائما به ياد حقند و هرگز از عبادت او، خسته نمى‏شوند، بر اثر اين است كه آنان متوجه كعبه مقصودند و غبارى جلو ديد آنها را نمى‏گيرد و اولياى الهى هم كه در غبارروبى مجربند، در حد فرشته‏زندگى مى‏كنند.

اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) درباره فرشته‏ها و همچنين اولياى الهى سخنى دارند كه نشان مى‏دهد هم فرشتگان و هم اولياى الهى، مبرا و منزه از تعلق به غير خدا هستند; در وصف ملائكه مى‏فرمايند:

«لم تطمع فيهم الوساوس فتقترع برينها على فكرهم‏» (20)

وسوسه، طمع و شيطانى كه در دل انسان و جن وسوسه مى‏كند، درحرم امن دلهاى فرشتگان راه ندارد و به همين جهت ذات اقدس اله، منقطه نفوذ شياطين را فقط محدوده انسان و جن مى‏داند و در سوره فلق و ناس به ما مى‏آموزد كه بگوييم:

«قل اعوذ برب الفلق من شر ما خلق...» (21)

«قل اعوذ برب الناس ملك الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس...» (22) .

بنابراين، به فرموده امام على (عليه‏السلام) وسوسه‏ها در ملائكه، طمع نكرده‏است تا چرك شك بر دل آنها سلطه يابد و آن را غبار بگيرد; يعنى وسوسه «رين‏»، غبار و چرك است وشياطين در فرشته‏ها اين نفوذ را ندارند و بنابراين، دلهاى آنان منزه از غبار تعلق به غير خداست.

در نامه حضرت على (عليه السلام) براى معاويه نيز آمده است:

«و قد دعوت الى الحرب، فدع الناس جانبا و اخرج الي و اعف الفريقين من القتال لتعلم اينا المرين على قلبه و المغطى على بصره‏» (23)

اى معاويه! تو به جنگ فرا خوانده‏اى. بنابراين، مردم را به يك سوى رها كن و آنان را به ميدان جنگ نفرست و خودت بيا تا بفهمى كه در قلب كدام يك از ما «رين‏» يا تعلق به غيرخداست;

يعنى

«كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون‏» (24)

دامنگير تو شده و رين و چرك، قلبت را آلوده كرده و جلو ديد تو را گرفته است و هم از اين روست كه خدا را نمى‏بينى، ولى قلب من مبراى از رين و غبار و تعلق به غير خداست.

در اين نامه، اميرالمؤمنين (عليه السلام) همان وصفى را كه براى ملائكه ياد مى‏كند براى خودش نيز ياد مى‏كند و اين، خاصيت ولايت است; زيرا آلودگى دل، از وسوسه شيطان نشئت مى‏گيرد و منشا وسوسه از درون، نفس اماره و از بيرون، ابليس است. از اين جا معلوم مى‏شود كه انسانهاى مهذب كه دل را دفعا يا رفعا غبارروبى كرده‏اند، با فرشتگان، محشورند.

حكيم ابونصر فارابى (رضوان الله عليه) كه از حكماى بزرگ اسلامى به شمار مى‏رود، در باره سر نامگذارى ابراهيم (عليه السلام) به خليل مى‏گويد:

«وقيل: سمي «خليلا» باربعة اشياء، ببذل نفسه للنيران و قلبه للرحمن و ولده للقربان و ماله للاخوان‏» (25)

سر اين كه ابراهيم (عليه السلام) به «خليل‏» ملقب شد، اين است كه او قلب خود را به خدا و جانش را به آتش سپرد; فرزندش را قربانى كرد و مال خود را به دوستان بخشيد.

اولين كار ابراهيم خليل، اين بود كه قلبش را به خدا داد; يعنى چهره جانش را متوجه كعبه لقاى حق كرد و چيزى به عنوان تعلق به غير خدا در حرم قلب او، راه پيدا نكرد و مهم هم همين است كه انسان قلبش را متوجه خدا كند. در اين صورت اگر تن را به آتش بدهد، مهم نيست; چون اگر چه تن مى‏سوزد ولى جان رنج نمى‏برد. احساس، از آن روح است و اگر روح متوجه جاى ديگر باشد، انسان واله در حب خدا احساس عذاب ندارد و درد را نمى‏يابد. از اين رو خليل حق در مقابل

«حرقوه و انصروا الهتكم‏» (26)

كاملا ايستادگى كرد; آنها دستور دادند بدن ابراهيم خليل را بسوزانيد و بتهاى خود را يارى كنيد، ولى خليل حق، مقاومت كرد.

اگر چه اين نظم و ترتيب، در كتاب «الملة‏» فارابى نيامده است; اما نظم منطقى همين است كه گفته شد. بنابراين، اول، بذل بدن به آتش نيست‏بلكه بذل قلب به خدا و آنگاه بذل بدن براى آتش و تقديم فرزند براى قربانى و مال به دوستان است. اين كارها بعد از آن كار اول، دشوار نيست. چون محور اصلى تصميم‏گيرى، قلب است.

حكايتهاى فراوانى از انبيا، اوصيا و اوليا (عليهم السلام) نقل شده است كه از مجموع آنها مى‏توان اصل مشتركى را استنباط كرد و آن اين است كه گاهى آنان كارهاى سخت را در حال نماز انجام مى‏دادند و رنج آنها را احساس نمى‏كردند. چون قلب آنان متوجه كعبه حقيقى بود. پس معلوم مى‏شود كه اگر صحنه قلب مبراى از تعلق به غير خدا باشد، همه كارها سهل است.

شاهد ديگر، تكليف دشوار و سنگينى است كه خداى سبحان متوجه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كرد و فرمود:

«لا تكلف الا نفسك‏» (27)

تو مؤمنان را به جنگ با دشمنان و دفاع از حريم دين، ترغيب كن و اگر كسى به نداى تو پاسخ مثبت نداد، تو خود، مكلف هستى كه صحنه را ترك نكنى. افراد عادى مى‏توانند بر اثر ترس يا تقيه، وظيفه خود را ترك كنند; اما رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم موظف است تا آخرين لحظه براى حفظ دين مقاومت كند و چنين ايستادگى بسيار دشوار است. آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به طائف رفت و در آن جا به پاهاى مبارك او سنگ زدند تا خونين شد و در حقيقت پاى او را رجم كردند; همان گونه كه برخى از انبيا را تهديد به رجم مى كردند و مى‏گفتند:

«لئن لم تنتهوا لنرجمنكم‏» (28)

اما او از ابلاغ پيام الهى دست‏برنمى‏داشت.

از سوى ديگر، ذات اقدس اله به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد كه ما كارها را براى تو آسان كرده‏ايم:

«الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك الذى انقض ظهرك و رفعنا لك ذكرك‏» (29)

«و نيسرك لليسرى‏» (30)

ما تو را براى انجام كار خير، ميسر مى‏كنيم; يعنى، نه تنها كار را براى تو آسان مى‏كنيم بلكه تو را براى انجام كار خير، ميسر مى‏كنيم كه اين فوق ميسر كردن كار براى انسان است. خداى سبحان در پاسخ حضرت موساى كليم كه به او عرض كرد:

«يسر لى امرى‏» (31)

مى‏فرمايد: اين خواسته تو همراه با خواسته‏هاى ديگر، مستجاب شده است:

«لقد اوتيت‏سؤلك يا موسى‏» (32)

اما خداى سبحان به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، با وجود اين كه آن حضرت دشواريها را تحمل كرد، مى‏فرمايد:

«و نيسرك لليسرى‏» (33)

ما تو را براى انجام كارها و عاقبت‏خير و كمال، آسان مى‏كنيم.

علت، آن است كه صعوبت و سهولت را جان درك مى‏كند، نه تن و اگر جان، متوجه «الله‏» باشد، همه كارها براى او سهل است; چون چيزى به عظمت و ارزش لذت لقاى حق نيست; چنانكه مرحوم فارابى مى‏گويد: «در بهشت، نعمتهاى فراوانى هست ولى بالاتر از نعمتهاى بهشتى، زيارت انبيا و اوليا و بالاتر از همه، «لقاء الله‏» است (34) .

هم‏نشينى با بيماردلان

دستور قرآن حكيم و عترت طاهرين به ما اين است كه وقتى به عيادت بيمار رفتيد، زياد ننشينيد و زود برخيزيد. براى اين كه او خسته است و رنج مى‏برد. حكيم بزرگ اسلام جناب فارابى نقل مى‏كند: از حكيمى پرسيدند بهترين موعظه‏ها چيست؟ گفت: با مردم عادى نبايد زياد نشست. چون آنان نوعا بيمارند و انسانهاى سالم در اقليت هستند: «اذا دخلت على مريض فلا تطل القعود عنده، والناس كلهم مرضى، فاعلم وافهم‏» (35) .

خداوند درباره ابراهيم خليل (سلام الله عليه) مى‏فرمايد:

«اذ جاء ربه بقلب سليم‏» (36)

و كسانى در قيامت، طرفى مى‏بندند و از عذاب مى‏رهند كه در آن روز با قلب سليم، وارد شوند:

«الا من اتى الله بقلب سليم‏» (37) .

همچنين عيساى مسيح و يحياى زاهد (سلام الله عليهما) داراى قلب سليمند; زيرا قرآن كريم با دو تعبير، سلامت اين دو بزرگوار را بيان كرده است: درباره حضرت يحيى مى‏فرمايد:

«و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث‏حيا» (38)

و از زبان حضرت عيسى مى‏فرمايد:

«و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث‏حيا» (39) .

اينها داراى قلب سليم هستند; زيرا سلامت دوران حيات و سلامت‏حال موت حتما به معناى سلامت قلب است و گرنه انسانى كه مى‏ميرد در حال مردن قطعا سلامت‏بدن ندارد.

اما از انبيا، اوليا و «اوحدى‏» از مؤمنان كه بگذريم، تحصيل قلب سالم از غبار و رين، دشوار است و بنابراين، بسيارى از انسانها بيماردلند. قرآن منافق را «مريض‏» مى‏داند:

«فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (40)

«فترى الذين فى قلوبهم مرض يسارعون فيهم يقولون نخشى ان تصيبنا دائرة‏» (41)

كسانى را كه قلبشان مريض است مى‏بينى كه با بيگانه رابطه سرى دارند و مى‏گويند شايد نظام اسلامى شكست‏بخورد و مشركين برگردند.

نيز قرآن، عده‏اى را مريض مى‏داند كه منافق نيستند ولى ايمانشان ضعيف است و بر اثر ضعف ايمان، مريضند; چنانكه در سوره «احزاب‏» مى‏فرمايد:

«لئن لم ينته المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدينة لنغرينك بهم‏» (42) .

در اين آيه، منافقان، بيماردلان و نيز كسانى كه اراجيف، اكاذيب و شايعات دروغ‏پخش مى‏كنند جداى از يكديگر ذكر شده‏اند; يعنى، يك عده با اين كه منافق نيستند، مريضند. البته ناشران اراجيف يا از منافقانند يا از افراد ضعيف‏الايمان. بنابراين، بسيارى از مردم، مريض هستند و فارابى مى‏گويد انس با آنان روا نيست. نشست و برخاستى كه عالمانه و زاهدانه نبوده و در مدار تعليم و تعلم نباشد روا نيست. كسى كه بخواهد رشد كند، بايد مواظب نشست و برخاست‏خود باشد.

كسى كه در مجلسى بنشيند و در آن علمى فرا نگيرد، حق آن مجلس را ادا نكرده و به همان نسبت از خدا دور شده است، بنابراين، در ديد و بازديدها و جلساتى كه سود علمى و معنوى ندارد بايد نشستها كوتاه شود. البته اگر جلسه، عالمانه و در آن، مسائل علمى و سودمند مطرح است انسان هر چه بنشيند رواست.

راه تمحيص دل

قرآن، همان گونه كه هدف وحى را نزاهت روح آدمى مى‏داند، راه تهذيب روح را هم ارائه كرده، مى‏فرمايد:

«و ليبتلى الله ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم‏» (43)

جهاد اكبر، اوسط و اصغر و هرگونه دستور الهى، براى آزمون دل است. اگر دلى تيره باشد، خداوند با افاضه‏هاى متوالى آن چنان فيض مستمر و متنوع را از راه وحى و عقل يا از راه آزمونهاى علمى و عملى ادامه مى‏دهد تا اين تيرگى را برطرف كند.

تمحيص، به معناى تطهير است و تاديب ظريفى را نيز به همراه دارد: معلوم مى‏شود گناه، آلودگى است و گنهكار، آلوده است و آلوده به حريم كبرياى خدا، راه ندارد. خداوند وقتى ناخالصى را زدود، صفا در قلب مى‏نهد. البته شفافيت و صفا مراتبى دارد: اگر به اوج خود برسد، معرفت‏خود را به آن قلب، تا آن جا كه ظرفيت دارد، عطا مى‏كند و اگر به اوج شفافيت نرسد، بعضى از مراحل وسط و پايين علوم و الهامها را بهره او مى‏كند; اوصاف ملائكه، آخرت، بهشت و گوشه‏اى از اسرار نهانى و غيب را به او مى‏فهماند.

براى «تمحيص‏»، دو نمونه در سوره مباركه «رعد» آمده است كه يكى در امور طبيعى و ديگرى در امور صنعتى است. در زمينه امور طبيعى مى‏فرمايد:

«انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا» (44)

خداوند از آسمان، بارانى نازل كرده است كه اين بارانهاى متراكم، سيل مى شود و اين سيل خروشان، كفى را به همراه دارد.

در زمينه امور صنعتى نيز مى‏فرمايد:

«و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله‏» (45)

اگر فلزى مانند طلا را گداخته و ذوب كنيد، كفى بر روى آن قرار مى‏گيرد كه زرگرها براى استحصال طلاى ناب آن كف را مى‏زدايند و به اين كار «تمحيص‏» مى‏گويند.

رودخانه‏هاى كم آب، در مسير رسيدن به دريا، به مصارف گوناگون كشاورزى، صنعتى و مانند آن رسيده يا وارد شن‏زارى مى‏شود و در شنها فرو مى‏رود و به دريا نخواهد رسيد. اين سيل است كه از قله كوه، ريزش مى‏كند و به سينه و دامنه آن مى‏رسد و چيزى جلو آن را نمى‏گيرد و خود را به اقيانوس مى‏رساند و به مقصد مى‏رسد اما عباب سيل را حباب و زبد همراهى مى‏كند و آنچه ماندنى است همان عباب است كه به مقصد مى‏رسد.

چنانكه براى تشخيص طلاى خالص از ناخالص و زدودن ناخالصى از آن، كوره حدادى و گداختن لازم است. اگر كسى بخواهد مشكلات اخلاقى خود را برطرف كند بايد خلق خالص را از خلق ناخالص جدا كند و اين، تنها با موعظه و درس و بحث، حاصل نمى‏شود، بلكه بايد يا سيل گونه اشك بريزد و بنالد و ضجه بزند و يا بر اساس علل و عواملى بايد جان گداخته و دل سوخته‏اى او را بسوزاند و به تعبير استاد ما مرحوم «الهى قمشه‏اى‏» بگويد:

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

بنابراين، اگر كسى بخواهد پاك شود و به بهشت راه پيدا كند، بايد گداخته شود. اگر خود، گداخته نشود، گدازندگان او مى‏گدازند:

«كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها» (46) .


پى‏نوشت‏ها:

1. سوره يوسف، آيه 20.

2. نهج‏البلاغه، حكمت 451.

3. سوره طه، آيه 131.

4. سوره حديد، آيه 23.

5. اوصاف الاشراف، ص 80.

6. بحار، ج 46، ص 76.

7. سوره اعلى، آيه 17.

8. سوره طه، آيه 73.

9. سوره نحل، آيه 96.

10. سوره هود، آيه 86.

11. سوره احزاب، آيه 6.

12. سوره آل عمران، آيه 185.

13. سوره بقره، آيه 96.

14. بحار، ج 6، ص 119.

15. محاسن برقى، ج 1، ص 414.

16. سوره زمر، آيه 30.

17. سوره يس، آيه 12.

18. وسائل، ج 27، ص 157.

19. وسائل، ج 27، ص 161. «قرقگاه‏» همان منطقه‏ممنوعه است; اطراف مناطق باتلاقى يا دره‏هاى هولناك را «قرق‏» مى‏كنند تا كسى به خطر نيفتد.

20. نهج‏البلاغه، خطبه 91، بند 48.

21. سوره فلق، آيات 1 2.

22. سوره ناس، آيات 1 4.

23. نهج‏البلاغه، نامه 10، بند 7.

24. سوره مطففين، آيه 14.

25. الملة، ص 100. فخر رازى اين تعبير ادبى و ظريف را بدون اسناد به فارابى در تفسير خود آورده است.

26. سوره انبياء، آيه 68.

27. سوره نساء، آيه 84.

28. سوره يس، آيه 18.

29. سوره انشراح، آيات 1 4.

30. سوره اعلى، آيه 8.

31. سوره طه، آيه 26.

32. سوره طه، آيه 36.

33. سوره اعلى، آيه 8.

34. الملة، ص 96.

35. همان.

36. سوره صافات، آيه 84.

37. سوره شعراء، آيه 89.

38. سوره مريم، آيه 15.

39. سوره مريم، آيه 33.

40. سوره بقره، آيه 10.

41. سوره مائده، آيه 52.

42. سوره احزاب، آيه 60.

43. سوره آل عمران، آيه 154.

44. و 45. سوره رعد، آيه 17.

46. سوره نساء، آيه 56.