مراحل اخلاق در قرآن كريم

آيت الله عبدالله جوادى آملى

- ۵ -


فصل چهارم: عقل متعارف

عقال عقل

قرآن كريم، براى نزاهت روح، هم راههاى بهداشتى و هم راههاى درمانى را ارائه مى‏كند تا انسان اولا بيمار نشود و آلوده نگردد; و ثانيا اگر بيمار و آلوده شد، خود را درمان و تطهير كند.

اهل معرفت، چون گناه را سم مى‏دانند، توبه، كفارات، حسنات و انجام كارهاى خير را «پادزهر» يا «ترياق‏» معرفى كرده‏اند كه زهر را شستشو مى‏كند و از بين مى‏برد. ممكن نيست انسان مسموم بتواند به مقصد خود راه پيدا كند. به همين جهت قبلا با تنظيم كفاره، توبه، حسنات و... ، آن زهرها شستشو مى‏شود و انسان مطهر و منزه از سم به خداى صمد، راه پيدا مى‏كند.

چون راه سير و سلوك به سوى خدا طولانى است، انسان سالك بايد در هر مرحله‏اى كه در پيش دارد سفر را با شرايط خاص آن مرحله، طى كند و اگر به مقصدى رسيد، «نتيجه‏» آن مقصد را به همراه خود ببرد; نه «حد» آن را وگرنه هرگز توان ترقى نخواهد داشت; چنانكه يك پرنده وقتى متولد مى‏شود، در آشيانه‏اى زندگى مى‏كند تا محفوظ باشد، ولى وقتى پر درمى‏آورد ماندن در آشيانه مايه هلاكت او مى‏شود بنابراين، نبايد در آن قفس و دام بماند.

اهل معرفت، عقل متعارف را براى يك مرحله لازم مى‏دانند; اما در مرحله ديگر، همين عقل، «عقال‏» مى‏شود. عقال، بندى است كه با آن زانوى شتران سركش را مى‏بندند و به «عقل‏» از اين جهت، عقل مى‏گويند كه جلو غرايز و اميال سركش را مى‏گيرد و زانوى شهوت و غضب سركش را مى‏بندد و «عقال‏» مى‏كند، ولى همين عقل مصطلح كه همه تلاش و كوشش آن براى حفظ حيات ظاهر است، در مراحل بالاتر، عقال است و بايد از دست و پا گرفته شود; مثلا، انسانى كه بخواهد به اوج لقاى حق راه پيدا كند عقل متعارف، مانع آن است و مى‏گويد سلامت‏خود را از دست مده. اگر بخواهد شهيد بشود، عقل متعارف، مى‏گويد ديگران هستند; تو فرزندانى دارى و مسئول تربيت آنها هستى. به علاوه تو مى‏توانى از راههاى ديگر به جامعه خدمت كنى.

اگر ابراهيم (عليه السلام) با عقل عادى مى‏انديشيد، همين عقل عادى براى او عقال و پايبند بود و هرگز حاضر نبود تن به آتش بسپارد يا هنگامى كه دستور يافت فرزندش را ذبح كند، اگر عقل عادى را معيار عمل خود قرار مى‏داد و مى‏گفت: قربانى كردن فرزند، مصلحت نيست; زيرا اين جوان، فردا كامل مى‏شود و به سود جامعه اقدام مى‏كند، چنين برداشت و انديشه عاقلانه‏اى عقال پاى او مى‏شد.

جنگ عقل و عشق

اهل معرفت مى‏گويند جهاد سه قسم است:

«جهاد اصغر» كه انسان در بيرون هستى خود با دشمن مهاجم مى‏جنگد. از اين بالاتر، «جهاد اوسط‏» است كه در صحنه نفس، بين رذيلتها و فضيلتها نزاع و تهاجم وجود دارد و انسان مى‏كوشد در جنگ بين فجور و تقوا و حرص و قناعت، و جهل و عقل و...، فضيلت را فاتح كند; يعنى، آنچه در علم اخلاق و فن تهذيب نفس، به «جهاد اكبر» موسوم است نزد اهل معرفت، جهاد اوسط است.

اما «جهاد اكبر» نزد اهل معرفت، همان جنگ عقل و عشق است; كسى كه عارف و مشتاق لقاى حق باشد، جهاد اكبر يا جنگ بزرگتر را بين عقل و عشق مى‏داند، نه بين عقل و جهل، و آنگاه مى‏كوشد تا عشق و محبت را بر عقل پيروز كند، يعنى عقل در مقابل جهل، عهده‏دار عقال كردن غرايز و اغراض وهمى و خيالى از يك سو و اهداف شهوى و غضبى از سوى ديگر است، ليكن عقل در مقابل عشق، عقال شده عشق است; زيرا عقل مصطلح در ساحت عشق چونان وهم و خيال است در مصاف با عقل مصطلح عاقلان.

بسيارى از دانشمندان در جريان انقلاب اسلامى به امام (رضوان‏الله‏عليه) هشدار مى‏دادند كه نبرد با ارتش قدرتمند پهلوى، كار آسانى نيست و خود را به آب و آتش انداختن است. اين هشدار يا نصيحت، عاقلانه بود; اما امام راحل (رحمة الله عليه) عاشقانه قيام كرد; نه عاقلانه.

در قيام سالار شهيدان (سلام الله عليه) نيز بسيارى از مؤمنان، علماء، زاهدان و ناسكان، به آن حضرت (عليه السلام)، توصيه مى‏كردند تا به استقبال صحنه خونين كربلا نرود; زيرا مرگ، آوارگى و اسارت را در پى دارد. البته اينها انسانهاى عاقل بودند و سعى مى‏كردند كه عقل را بر جهل و فضايل اخلاقى را بر رذايل اخلاقى پيروز كنند، ولى عاشق نبودند.

اگر به زكرياى پيغمبر (عليه السلام) مى‏گفتند پذيرش شهادت دشوار است، آن را تحمل نكنيد، مى‏گفت: من زنده‏ام براى اين كه توحيد را احيا كنم و اگر توحيد در خطر باشد حيات براى من، سودمند نيست. چنين انسانى عاشق و عارف است. انسان آنگاه كه به مرحله عشق مى‏رسد تازه مى‏فهمد كه عقل حقيقى همان «عقل برين‏» است كه او دارد و ديگران گرفتار عقال و وهمند و آن را عقل مى‏پندارند.

البته اگر كسى در مسير مستقيم نباشد; يعنى، بر اساس واجب و مستحب، حركت و از حرام و مكروه اجتناب نكند، اصلا سالك نيست و قيام و اقدام چنين شخصى از حث‏خارج است; چون راه لقاى حق، يكى بيش نيست و آن هم انجام دادن واجبها و مستحبها و ترك حرامها و مكروههاست و بس.