| تا اربعين ... |
| دل
اگر عزم جنون تازى كند |
سر
به روى نيزه جانبازى كند |
| دل
اگر در سينه گردد عشقباز |
سر
به روى نيزه گردد سر فراز |
| دل
اگر در عاشقى دلداده است |
سر
به روى نيزه بردن ساده است |
|
چون جنون در دشت دل گل مى كند |
با
لب نى سر تغزل مى كند |
|
ظهر عاشورا، عزيز بوتراب |
شد
به جنگ آخرين پا در ركاب |
|
نقل شيرين جنون در باده كرد |
ذوالجناح عشق را آماده كرد |
|
بعد از آن بهر وداع آخرين |
راند سوى خيمه ها سلطان دين |
|
ابتداى كار، آن شاه شهيد |
روبه روى خيمه زينب رسيد |
|
ماه بانوى حرم بيرون بيا! |
دختر تيغ دو دم بيرون بيا! |
|
خواهرم ! اين جنگ جنگى ديگر
است |
در
طريق عشق ، خط آخر است |
|
يادگار مادرم ، زينب ، بيا! |
خواهر غم پرورم زينب ، بيا! |
|
چون كه زينب ، اسم خواهر را
شنيد |
از
نهانگاه حرم بيرون دويد |
| در
مقابل ديد اسب شاه را |
بر
كشيد از سينه داغ آه را |
|
ديد زينب ، يادگار ذوالفقار |
بار ديگر كرده عزم كارزار |
|
ناگهان سرتاسرش آتش گرفت |
اشك در چشم ترش آتش گرفت |
|
زانوانش ناتوان ، خم شد، نشست |
پايه هاى آسمان گويى شكست |
| بر
زمين دستى و دستى بر كمر |
پا
شد از نو زينب خونين جگر |
| بر
گل روى برادر رو نمود |
گريه بر آن چشم و آن ابرو
نمود |
| به
شكوه گيسوانت يا حسين ! |
به
دو قوس ابروانت يا حسين ! |
|
جان صد زينب به قربان سرت |
يك
تقاضا دارد از تو خواهرت |
|
مادر ما، دختر ختم رسل |
آن
كه پر پر شد به تيغ غم چو گل |
|
چند دفعه لحظه هاى آخرش |
گفت با اين دختر غم پرورش |
|
زينب من ! در زمين كربلا |
مى
شود سر از حسين من جدا |
|
پيش از آن كه وقت را از كف
دهى |
بر
گل افتد قد آن سرو سهى |
|
دست بگشا و گلويش را ببوس |
آن
گلوى غنچه بويش را ببوس |
|
جان صد زينب به قربان سرت |
يك
تقاضا دارد از تو خواهرت |
| خم
بشو، قدرى الف را دل كن |
زينبت را غرق عشق و حال كن |
| اى
به قربان قد و بالاى تو |
خواهر محنت كش تنهاى تو |
| خم
بشو، قربان عطر و رنگ و روت |
تا
ببوسم غنچه ناز گلوت |
| شد
پياده از فراز قاچ زين |
تكسوار عاشقى ، سلطان دين |
| خم
شد و بازوى خواهر را گرفت |
خواهر غمديده را در برگرفت |
|
آفتاب آمد قرين ماهتاب |
گوييا گل شد هم آغوش گلاب |
|
دست دور گردن خواهر فكند |
گريه اهل حرم آمد بلند |
|
خواهرم ، زينب ، تو اى سنگ
صبور! |
قد
بكش ، بشكوه ، اى كوه غرور! |
| گر
چه غمگينى ، به ظاهر شاد باش |
مرهم زخم دل سجاد باش |
| اى
زبانت ، ذوالفقار حيدرى |
در
نگاهت ، صولت پيغمبرى |
|
شانه هايت وارث حلم حسن |
بعد از اين ، هستى رسول خون
من |
|
تازه اين آغاز فصل عاشقى ست |
خواهرم كار تو اصل عاشقى ست |
| گر
رسول خون من باشى ، خوش است |
باز هم مجنون من باشى ، خوش
است |
|
باز هم روشن ترين كوكب بمان |
زينب من ! باز هم زينب بمان |
|
بعد از آن رو كرد بر اهل حرم |
كاى عزيزان ، اهل بيت رنج و
غم ! |
|
بانوان بى قرينه ...الوداع |
ام
ليلا و سكينه ...الوداع |
|
موسم موعود پيغمبر رسيد |
فصل سرخ سينه و خنجر رسيد |
|
ماه بانوى حرم ، بيرون بيا! |
دختر تيغ دو دم ، بيرون بيا! |
|
ذوالجناح آمد چه زينى ،
واژگون |
ذوالجناح آمد، چه يالى ، غرق
خون |
|
ذوالجناح آمد، نگاهش پر غبار |
ذوالجناح آمد، وليكن بى سوار |
|
آنكه بر نى نور حق را منجلى
ست |
بى
گمان راءس حسين بن على ست |
|
سرنگو، خورشيد روى نيزه رفت |
جا
به جا لرزيد پشت عرش هفت |
| سر
به ريوى نيزه ديدن مشكل است |
خاصه آن سر، كه جگر گوشه دل
است |
| آه
از آن دم كه ميان قتلگاه |
زينب آمد بر فراز نعش شاه |
| تا
به نعش بى سرش نزديك شد |
آسمان در چشم او تاريك شد |
|
ديد با چشمش ولى باور نداشت |
تن
همان تن بود، اما سر نداشت |
|
گفت : اى نعشى كه اين سان بى
سرى |
تو
همان نو باوه پيغمبرى ؟ |
|
گفت : اى فرزند زهراى بتول ! |
حاجى حج جنون ، حجت قبول |
|
ناگهان خورشيد را بر نيزه ديد |
مشت زد چاك گريبان را دريد |
| اى
برادر! بى تو روز و شب مباد |
در
زمانه بعد از اين زينب مباد |
| اى
برادر! كاشكى زينب نبود |
جان خواهر! كاشكى زينب نبود |
|
بعد از اين از كربلا تا شام
تار |
مى
شوم بر ناقه عريان سوار |
|
بعد از اين اى چلچراغ خانه ام |
تازيانه مى خورد بر شانه ام |
|
ناله من تا مدينه مى رود |
خار در پاى سكينه مى رود |
|
حرفها از اين و آن خواهم شنيد |
طعنه ها از كوفيان خواهم شنيد |
|
كوفه ، شهر گول و نيرنگ و
فريب |
كوفه ، شهر آشنايان غريب ! |
|
بعد از اين ماييم و فصل بى
كسى |
بعد از اين ما و غم و دلواپسى |
| اى
سر سلطان دين ، اى تاج نور! |
كى
روا باشد كه باشى در تنور؟ |
|
طاقتم كو، بنگرم چوب يزيد |
مى
خورد كنج لب شاه شهيد |
|
اين همه داغ و بليه مشكل است |
ديدن مرگ رقيه مشكل است |
|
ياد از ديروز و از آن آب و
تاب |
آه
از فردا و از شام خراب |
| اى
كه معجر مى ربايى از سرم |
زينبم من ، دختر پيغمبرم |
|
روزگارى ، روزگارى داشتم |
سايه سار از ذوالفقار ما چه
شد؟ |
| گر
چه روزى اين چنين موعود بود |
گوهر غلطان در خون ... الوداع |
|
الوداع ...اى پور ختم
المرسلين |
تا
به ديدار دگر، تا اربعين |