برگزيده تفسير نمونه جلد دوم
تفسير سوره هاى :
اعراف، انفال، توبه، يونس، هود، يوسف، رعد، ابراهيم، حجر، نحل، اسرا

زير نظر: آية اللّه مكارم شيرازى
تحقيق و تنظيم :احمد على بابائى

- ۳ -


در ايـن دو آيـه اشاره به پنج قسمت از شرايط قبولى دعا شده است : نخست اين كه از روى تضرع و در پنهانى باشد, ديگر اين كه از حد اعتدال تجاوز نكند, سوم اين كه با توليد فساد و تبهكارى همراه نگردد, چهارم اين كه توام با بيم و اميد متوازن باشد, پنجم اين كه با نيكوكارى توام گردد.
(آيـه ) در آيـات گـذشته اشاره هاى مكرر به مساله ((مبد)) يعنى توحيد وشناسايى پروردگار از روى اسـرار جهان آفرينش شد, و در اين آيه اشاره به مساله ((معاد)) و رستاخيز مى شود, تا اين دو بـحث يكديگر را تكميل كنند, و اين سيره قرآن است كه در بسيارى از موارد ((مبد)) و ((معاد)) را بـا هـم قـريـن مـى سـازد, نخست مى گويد: ((او كسى است كه بادها را پيشاپيش باران رحمتش هـمـچون بشارت دهنده اى (كه از قدوم مسافر عزيزى خبر مى دهد) مى فرستد)) (وهو الذى يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته ).
((بـادهايى كه از اقيانوسها برخاسته و ابرهاى سنگين بار و پرآب را با خودحمل مى كند)) (حتى اذا اقلت سحابا ثقالا ).
((در ايـن مـوقع آنها را به سوى سرزمينهاى مرده و خشك و سوزان مى رانيم )) وماموريت آبيارى اين تشنگان را به عهده آنها مى نهيم (سقناه لبلد ميت ).
((و به وسيله آن , آب حيات بخش را در همه جا فرو مى فرستيم )) (فانزلنا به الما) ((سپس به كمك اين آب انواع ميوه ها را از خاك تيره بيرون مى آوريم ))(فاخرجنا به من كل الثمرات ).
و بـه دنبال آن اضافه مى كند: ((اين چنين مردگان را از زمين بيرون مى آوريم )) ولباس حيات را در اندامشان مى پوشانيم (كذلك نخرج الموتى ).
ايـن مـثـال را بـراى آن آورديم كه نمونه معاد را در اين دنيا كه همه سال در برابرچشم شما تكرار مى شود به شما نشان دهيم ((تا شايد متذكر گرديد)) (لعلكم تذكرون ).
(آيـه ) در اين آيه براى اين كه گمان نشود يكنواخت بودن باران دليل آن است كه همه سرزمينها يـكـسـان زنـده شـونـد, و بـراى ايـن كـه روشن گردد, استعدادها وآمادگيهاى متفاوت سبب اسـتـفـاده هـاى مـختلف از مواهب الهى مى شود, مى گويد:((سرزمين شيرين و پاكيزه گياهان پربركت و مفيد و سودمند به اذن پرودگار, از آن مى رويد)) (والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه ).
((امـا زمـيـنـهـاى شـوره زار و خبيث و زشت , چيزى جز گياهان ناچيز و كم ارزش نمى روياند)) (والذى خبث لا يخرج الا نكدا).
و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((اين چنين آيات را براى كسانى كه شكرگزارند (و ازآن استفاده مى كنند و راه هدايت را مى پويند) بيان مى كنيم )) (كذلك نصرف الا يات لقوم يشكرون ).
آيـه فـوق در حقيقت اشاره به يك مساله مهم است و آن اين كه تنها ((فاعليت فاعل )) براى به ثمر رسيدن يك موضوع , كافى نيست بلكه استعداد و ((قابليت قابل ))نيز شرط است .
(آيه ).

رسالت نوح نخستين پيامبر اولوالعزم :.

سرگذشت نوح در سوره هاى مختلفى از قرآن مانند سوره هود, انبيا,مؤمنون , شعرا و نوح مشروحا آمده است , اما در اينجا تنها فهرستى از آن در شش آيه آمده , نخست مى فرمايد: ((ما نوح را به سوى قومش فرستاديم )) (لقد ارسلنا نوحاالى قومه ).
نـخـستين چيزى كه او به آنها يادآور شد, همان توجه به حقيقت توحيد و نفى هرگونه بت پرستى بـود, ((پـس به آنها گفت : اى قوم من ! خدا را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست )) (فقال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
نوح پس از بيدار كردن فطرتهاى خفته , آنان را از سرانجام بت پرستى بر حذرداشته و گفت : ((من از عذاب روزى بزرگ بر شما مى ترسم )) (انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم ).
مـنـظـور از مـجازات ((روز بزرگ )) ممكن است همان توفان معروف نوح يامجازات الهى در روز رستاخيز باشد.
(آيه ) ولى قوم نوح به جاى اين كه از دعوت اصلاحى اين پيامبر بزرگ كه توام با نهايت خيرخواهى بـود اسـتـقبال كنند, به آيين توحيد بپيوندند و دست از ستم و فساد بردارند ((جمعى از اشراف و ثـروتمندان قوم او (كه منافع خود را با بيدارى مردم در خطر مى ديدند, و مذهب او را مانعى بر سر راه هـوسرانيها و هوسبازيهاى خويش مشاهده مى كردند) صريحا در جواب نوح گفتند: ما تو را در گمراهى آشكارمى بينيم )) (قال الملا من قومه انا لنريك فى ضلا ل مبين ).
(آيـه ) ((نوح )) در برابر توهين و خشونت آنها با همان لحن آرام و متين ومحبت آميز خود در پاسخ آنها ((گفت : (من نه تنها گمراه نيستم بلكه ) هيچ گونه نشانه اى از گمراهى در من وجود ندارد, ولـى مـن فـرسـتـاده پـروردگـار جـهـانـيـانـم )) (قال ياقوم ليس بى ضلا لة ولكنى رسول من رب العالمين ).
اشاره به اين كه خدايان پراكنده اى كه شما قائل شده ايد همه بى اساس است ,پروردگار و رب همه جهانيان تنها خداوند يگانه يكتاست كه خالق همه آنها مى باشد.
(آيـه ) هـدف مـن ايـن است كه رسالت پروردگار را انجام داده و دستورات او را به شما برسانم )) (ابلغكم رسالا ت ربى ).
((و در اين راه از هيچ گونه خيرخواهى فروگذارى نمى كنم )) (وانصح لكم ).
و در پـايان اضافه مى كند: ((من چيزهايى از خداوند مى دانم كه شمانمى دانيد)) (واعلم من اللّه ما لا تعلمون ).
اين جمله ممكن است جنبه تهديد در برابر مخالفتهاى آنها داشته باشد كه من مجازاتهاى دردناكى از خـداونـد در برابر تبهكاران سراغ دارم كه شما هنوز از آن بى خبريد, و يا اشاره به لطف و رحمت پـروردگـار باشد كه اگر در مسير اطاعتش گام بگذاريد بركات و پاداشهايى از او سراغ دارم كه شما به عظمت و وسعت آن واقف نيستيد.
(آيـه ) در ايـن آيـه گفتار ديگرى را از نوح مى خوانيم كه در برابر اظهارتعجب قوم خود از اين كه چـگـونـه مـمـكـن اسـت انسانى عهده دار رسالت پروردگارگردد, بيان كرده است : ((آيا تعجب كـرده ايـد كه انسانى مامور ابلاغ رسالت پروردگارگردد و دستورات بيداركننده او بر اين انسان نازل شود تا شما را از عواقب سؤاعمالتان برحذر دارد و به آيين پرهيزكارى دعوت كندو تا مشمول رحـمـت الـهـى شـويـد)) (اوعـجـبـتم ان جاكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم ولتتقوا ولعلكم ترحمون ).
يعنى , اين موضوع چه جاى تعجب است ؟ زيرا يك انسان شايسته , استعدادانجام اين رسالت را بهتر از هر موجود ديگر دارد.
(آيـه ) ولـى بـه جـاى ايـن كـه دعوت چنين رهبر دلسوز و خيرخواه و آگاهى را بپذيرند, ((همه گـفـتـه هـاى او را تكذيب كردند (و در برابر دعوتش سر تسليم فرودنياوردند, هر چه نوح بيشتر تبليغ مى كرد, آنها بر لجاجت و سرسختى خودمى افزودند) و همين سبب شد كه ما نوح و آنها كه با او در كـشـتـى بـودنـد نجات داده وتكذيب كنندگان به آياتش را گرفتار غرقاب ساخته و هلاك كنيم )) (فكذبوه فانجيناه والذين معه فى الفلك واغرقنا الذين كذبوا بياتنا).
در پـايان آيه , دليل اين كيفر سخت را چنين بيان مى كند كه ((آنها جمعيت نابينايى بودند)) يعنى مـردمـى بـودنـد كـور دل و كورباطن كه از مشاهده چهره حقيقت محروم بودند (انهم كانوا قوما عمين ).
و ايـن كـوردلـى نـتيجه اعمال شوم و لجاجتهاى مستمر خودشان بود, زيراچشم پوشى مستمر از حقايق , تدريجا چشم تيزبين عقل را ضعيف كرده و سرانجام نابينا مى كند.
(آيه ).

گوشه اى از سرگذشت قوم هود:.

در تـعـقـيـب ذكـر رسالت نوح و درسهاى عبرتى كه در آن نهفته بود, به سرگذشت يكى ديگر از پـيـامـبران بزرگ يعنى هود و درگيريهاى او با قوم و ملتش مى پردازد, نخست مى فرمايد: ((ما به سوى جمعيت عاد, برادرشان هود رافرستاديم )) (والى عاد اخاهم هودا).
قـوم ((عاد)) مردمى بودند كه در سرزمين ((يمن )) زندگى مى كردند, از نظر قدرت جسمانى و ثـروت مـلتى نيرومند و قوى بودند, ولى انحرافات عقيده اى مخصوصابت پرستى و مفاسد اخلاقى در ميان آنها غوغا مى كرد.
سـپـس مـى گويد: هود دعوت خود را از مساله توحيد و مبارزه با شرك وبت پرستى شروع كرد و ((به آنها گفت : اى قوم من ! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى براى شما غير او نيست , آيا پرهيزگارى را پيشه نمى كنيد)) ! (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره افلا تتقون ).
(آيه ) ولى ثروتمندان از خودراضى (ملا ) يعنى كسانى كه ظاهر آنهاچشم پركن بود, به هود همان گفتند: كه قوم نوح به نوح گفته بودند, بلكه نسبت سفاهت نيز به او دادند, ((اشراف كافر قوم او گـفـتـند ما تو را در سفاهت و سبك مغزى مى بينيم و گمان مى كنيم تو از دروغگويان باشى )) ! (قال الملا الذين كفروا من قومه انا لنريك فى سفاهة وانا لنظنك من الكاذبين ).
(آيه ) اما هود با وقار و ادبى كه مخصوص پيامبران و رهبران راستين وپاك است , بى آنكه از گفته آنـان عـصبانى و يا دلسرد و مايوس گردد, ((گفت : اى جمعيت من ! هيچ گونه سفاهتى در من نـيـسـت و وضـع رفـتـار و گفتار من بهترين دليل بر سرمايه هاى عقلانى من است , من فرستاده پروردگار جهانيانم )) (قال يا قوم ليس بى سفاهة ولكنى رسول من رب العالمين ).
(آيـه ) هود اضافه كرد: ((رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم ;Š و من خيرخواه امينى براى شما هستم )) (ابلغكم رسالا ت ربى وانا لكم ناصح امين ).
(آيـه ) سـپس هود در برابر افرادى كه از بعثت يك انسان به عنوان پيامبر درتعجب بودند به همان مـطـلبى اشاره مى كند كه نوح پيامبر نيز به قوم خود گفته بود وآن اين كه : ((آيا تعجب مى كنيد كـه از طرف پروردگار به فردى از شما وحى شود, تاشما را از كيفرهايى كه به خاطر اعمالتان در پيش داريد بيم دهد !)) (اوعجبتم ان جاكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم ).
سپس براى تحريك عواطف خفته آنها و برانگيختن حس شكرگزارى دردرون جانشان قسمتى از نـعـمتهاى پروردگار را, براى آنان شرح مى دهد, مى گويد:((به خاطر بياوريد كه خداوند شما را جـانـشـينان قوم نوح قرار داد)) (واذكروا اذجعلكم خلفا من بعد قوم نوح ) و هنگامى كه آنها بر اثر طـغيانشان به وسيله توفان نابود شدند, سرزمينهاى وسيع و گسترده آنان را با تمام نعمتهايى كه داشتند دراختيار شما قرار داد.
بـه عـلاوه ((و شـمـا را از جهت خلقت (جسمانى ) گسترش (و قدرت ) داد))(وزادكم فى الخلق بصطة ).
(آيـه ) امـا در مـقـابل اين اندرزها و راهنماييهاى منطقى و يادآورى نعمتهاى الهى آنها كه منافع مادى خود را در خطر مى ديدند و قبول دعوت او را مانع هوسبازيهاى خويش مى دانستند, در مقام مخالفت برآمده و ((گفتند: آيا به سراغ ماآمده اى كه تنها خداى يگانه را بپرستيم , و آنچه را پدران مـا مـى پرستيدند, رها كنيم ))؟ نه هرگز چنين چيزى , ممكن نيست (قالوا اجئتنا لنعبداللّه وحده ونذر ما كان يعبدآباؤنا).
و سرانجام براى اين كه اميد ((هود)) را بكلى از خود قطع كنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده بـاشند گفتند: ((اگر راست مى گويى (و عذابها و مجازاتهايى راكه به ما وعده مى دهى حقيقت دارد) هـر چـه زودتر آنها را به سراغ ما بفرست و ما رامحو و نابودن كن )) ! (فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ).
يعنى ما كمترين واهمه اى از تهديدهاى تو نداريم .
(آيه ) هنگامى كه سخن به اينجا رسيد و آخرين حرف خود را كه نشانه امتناع كامل از قبول دعوت هـود بـود زدنـد و او بكلى از هدايت آنان مايوس شد, ((به آنها گفت : اكنون كه چنين است بدانيد عـذاب و كـيـفـر خـشم خدا بر شما مسلما واقع خواهد شد)) (قال قد وقع عليكم من ربكم رجس وغضب ).
سـپـس بـراى اين كه گفتار آنها در باره بتها بدون پاسخ نماند, اضافه مى كند: ((آياشما با من در مـورد چيزهايى كه از الوهيت جز نامى بى اثر ندارند و شما و پدرانتان اسم خدا بر آنها گذارده ايد و بـه دروغ آثار و خاصيتهايى براى آنها قائل شده ايد, به مجادله برخاسته ايد, در حالى كه هيچ گونه فرمان و حجتى خدا در اين باره نازل نكرده است )) (اتجادلوننى فى اسما سميتموها انتم وآباؤكم ما نزل اللّه بها من سلطان ).
سـپـس گـفـت : ((اكـنون كه چنين است شما در انتظار بمانيد من هم با شما انتظارمى كشم )) (فـانـتـظـروا انـى مـعكم من المنتظرين ) شما در اين انتظار باشيد كه بتهاياريتان كنند و من در انـتظارم كه عذاب دردناك الهى بر شما فرود آيد آينده نشان خواهد داد كداميك از اين دو انتظار به حقيقت نزديكتر خواهد بود.
(آيـه ) در ايـن آيه سرانجام كار اين قوم لجوج در عبارت كوتاهى چنين بيان شده است : ((ما هود و كـسـانـى را كـه با او بودند به لطف و رحمت خود, رهايى بخشيديم , و ريشه كسانى كه آيات ما را تـكذيب كردند و حاضر نبودند در برابر حق تسليم شوند, قطع و نابود ساختيم )) (فانجيناه والذين معه برحمة منا وقطعنا دابرالذين كذبوا بياتنا وما كانوا مؤمنين ).
(آيه ).

سرگذشت عبرت انگيز قوم ثمود!.

از ايـن بـه بـعـد بـه قـيـام ((صـالح )) پيامبر بزرگ خدا در ميان قوم ((ثمود)) كه در يك منطقه كـوهـستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند اشاره شده , نخست مى گويد:((ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم )) (والى ثمود اخاهم صالحا).
پـيـامبر آنان صالح نيز همانند ساير پيامبران , نخستين گام را در راه هدايت آنهااز مساله توحيد و يـكتاپرستى برداشت و به آنها ((گفت : اى قوم من ! خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او نداريد)) (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
سپس اضافه نمود: من بدون دليل چيزى نمى گويم , ((بينه و دليل روشن ازطرف پروردگارتان بـراى شـمـا آمده است و اين همان شترى است كه خداوند براى شما معجزه قرار داده است )) (قد جاتكم بينة من ربكم هذه ناقة اللّه لكم آية ).
سپس به آنها مى گويد: ((او را به حال خود واگذاريد و بگذاريد در زمين خدابه چرا بپردازد, و به او آزار مـرسـانـيـد كـه عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت ))(فذروها تاكل فى ارض اللّه ولا تمسوها بسؤ فياخذكم عذاب اليم ).
(آيه ) در اين آيه مى گويد: ((به خاطر داشته باشيد كه خداوند شما راجانشينان در روى زمين بعد از قـوم عـاد قـرار داد, و در آن مستقر ساخت )) (واذكروااذ جعلكم خلفا من بعد عاد وبواكم فى الا رض ).
يعنى از يك سو نعمتهاى فراوان الهى را فراموش نكنيد و از سوى ديگر توجه داشته باشيد كه پيش از شما اقوام طغيانگرى مانند قوم عاد بودند كه بر اثرمخالفتهايشان به عذاب الهى گرفتار شدند و نابود گرديدند.
سـپس روى بعضى از نعمتها و امكانات خداداد قوم ثمود تكيه كرده ,مى گويد: شما در سرزمينى زنـدگى داريد كه هم دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد وآماده كه ((در دشتهايش قصرها براى خود بنا مى كنيد و در كوهها براى خود خانه هامى تراشيد)) (تتخذون من سهولها قصورا وتنحتون الجبال بيوتا).
و در پـايـان آيه مى گويد: ((اين همه نعمتهاى فراوان خدا را يادآور شويد و درزمين فساد نكنيد و كفران نعمت ننماييد)) (فاذكروا آلا اللّه ولا تعثوا فى الا رض مفسدين ).
(آيـه ) بـاز مـلاحـظـه مـى كـنيم كه جمعيت اشراف و ثروتمندان خوش ظاهر وبدباطن سررشته مـخـالـفـت بـا ايـن پيامبر بزرگ الهى را به دست گرفتند و همان طور كه قرآن مى گويد: ((اين جمعيت اشرافى و متكبر از قوم صالح به افرادى از مستضعفان كه ايمان آورده بودند گفتند: آيا به راسـتى شما مى دانيد كه صالح از طرف خداوندبراى راهنمايى ما فرستاده شده است )) (قال الملا الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن آمن منهم اتعلمون ان صالحا مرسل من ربه ).
ولى به زودى با پاسخ قاطع آنان كه حكايت از تصميم و اراده قوى مى كردروبرو شدند و اين پاسخ را از آنـان شـنـيـدند كه ((گفتند: ما نه تنها مى دانيم صالح فرستاده خداست بلكه ) ما به آنچه او ماموريت دارد, و دعوت به سوى آن مى كند,ايمان آورده ايم )) (قالوا انا بما ارسل به مؤمنون ).
(آيـه ) ((ايـن مـغروران متكبر (دست از كار خود برنداشته و مجددا براى تضعيف روحيه جمعيت مـؤمنان ) گفتند: ما به آنچه شما ايمان آورده ايد كافريم ))(قال الذين استكبروا انا بالذى آمنتم به كافرون ).
(آيـه ) هنگامى كه ثروتمندان متكبر و خودخواه از ايجاد تزلزل درپايه هاى ايمان توده هاى مردم با ايـمان مايوس شدند, و از سوى ديگر مى ديدند باوجود ((ناقه )) كه معجزه صالح محسوب مى شد, سـمپاشيهاى آنها به جايى نمى رسد,تصميم به نابود كردن ناقه گرفتند, و قبل از هر چيز ((آن را پى كردند و كشتند و ازفرمان خدا سر برتافتند)) (فعقروا الناقة وعتوا عن امر ربهم ).
و بـه ايـن نيز قناعت نكردند بلكه به سراغ صالح آمدند و صريحا به او ((گفتند:اى صالح ! اگر تو فرستاده خدا هستى هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ مابفرست )) (وقالوا يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين ).
ايـن سـخـن در حـقيقت برپا ساختن يك نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح وبراى تضعيف روحيه ((صالح )) و مؤمنان بود.
(آيه ) هنگامى كه آنها ستيزه جويى و طغيانگرى را به آخر رساندند وآخرين بارقه آمادگى ايمان را در وجـود خـود خـامـوش سـاخـتـند, مجازات الهى كه طبق قانون انتخاب اصلح و از ميان بردن مـوجـودات فاسد و مفسد صورت مى گيرد, به سراغ آنها آمد و ((آن چنان زمين لرزه اى قصرها و خـانه هاى مستحكمشان را تكان دادو فرو ريخت (و زندگى پرزرق و برق آنها را درهم كوبيد) كه صبحگاهان تنها جسم بى جان آنها در خانه هايشان باقى مانده بود)) (فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ).

قوم ثمود به چه وسيله نابود شدند ؟.

از آيه فوق استفاده مى شود كه وسيله نابودى اين قوم سركش , زلزله بود, امااز آيه 13 سوره فصلت بـر مى آيد كه صاعقه آنها را نابود كرد, و در آيه 5 سوره حاقه مى خوانيم به وسيله يك عامل ويرانگر (طـاغيه ) از ميان رفتند بايد بگوييم ;Š اين هرسه عامل به يك چيز بازگشت مى كنند, يعنى نخست صاعقه توليد مى شود و به دنبال آن زمين لرزه به وجود مى آيد, و اما ((طاغيه )) به معنى موجودى اسـت كـه از حـدخود تجاوز كند و اين هم , با زلزله سازگار است و هم با صاعقه , بنابراين تضادى درميان آيات نيست .
(آيـه ) در ايـن آيه مى گويد: ((بعد از اين جريان صالح از آنها روى برتافت وبه آنها گفت : من حق رسـالـت پـروردگـارم را ادا كـردم و آنـچه گفتنى بود به شما گفتم واز نصيحت و خيرخواهى كـوتـاهـى نـكردم , لكن شما خيرخواهان را دوست نداريد))(فتولى عنهم وقال يا قوم لقد ابلغتكم رسالة ربى ونصحت لكم ولكن لا تحبون الناصحين ).
(آيه ).

سرنوشت دردناك قوم لوط:.

قـرآن , صـحنه عبرت انگيز ديگرى از سرگذشت پيامبران را بازگو مى كند وهدف آيات پيشين را تعقيب و تكميل مى نمايد, و آن سرگذشت پيامبر بزرگ خدا((لوط)) و قوم اوست .
نـخـسـت مى گويد: ((به خاطر بياوريد لوط پيامبر را هنگامى كه به قوم خودگفت : آيا شما عمل زشـت و نـنگينى انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان تاكنون مرتكب آن نشده است )) ؟ (ولوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ).
(آيه ) در اين آيه گناهى را كه در آيه قبل بطور سربسته ذكر شده بود,تشريح مى كند و مى گويد: ((شما از روى شهوت به سراغ مردان مى رويد, و از زنان صرف نظر مى كنيد)) (انكم لتاتون الرجال شهوة من دون النسا).
چـه انـحرافى از اين بدتر و بالاتر كه وسيله توليد نسل را كه آميزش زن و مرد است وخداوند آن را بـطـور غـريزى در هر انسانى قرار داده , رها كنند, و سراغ ((جنس موافق ))بروند كارى كه اصولا برخلاف فطرت و ساختمان طبيعى جسم و روح انسان وغريزه تحريف نايافته اوست و در پايان آيه بـه عـنـوان تـاكيد مى گويد: ((بلكه شماجمعيت اسراف كاريد)) (بل انتم قوم مسرفون ) يعنى از حدود الهى قدم بيرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شده ايد.
(آيـه ) در ايـن آيـه اشـاره بـه جـواب لـجـوجانه و غيرمنطقى قوم لوط كرده ,مى گويد: ((از آنها هيچ گونه جوابى در برابر دعوت اين پيامبر خيرخواه و دلسوز ومصلح نداشتند جز اين كه با خشم و عـصبانيت گفتند: لوط و پيروان او را از شهرخود بيرون كنيد (گناهشان چيست ؟ گناهشان ايـن اسـت ) كه مردمى پا كند و گناه نمى كنند)) ! و نه تنها با ما هم صدا نمى شوند, بلكه مزاحم ما نيز هستند ! (وما كان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوهم من قريتكم انهم اناس يتطهرون ).
اين احتمال نيز در تفسير جمله ((انهم اناس يتطهرون )) وجود دارد, كه قوم لوط مى خواستند اين پيامبر و پيروانش را متهم به تظاهر و رياكارى كنند.
(آيه ) با توجه به آنچه در سه آيه فوق بيان شد, هر داور منصفى مى تواندحكم محكوميت چنين قوم و ملتى را صادر كند.
لذا در اين آيه خداوند مى فرمايد: ((چون كار به اينجا رسيد ما لوط و پيروان واقعى و خاندانش را كه پاكدامن بودند, نجات بخشيديم جز همسرش كه او را درميان قوم تبهكار رها ساختيم )) زيرا او هم از نظر عقيده و آيين و مذهب با آنان هماهنگ بود (فانجيناه واهله الا امراته كانت من الغابرين ).
(آيـه ) در ايـن آيـه اشـاره بـسـيـار كـوتاه و پرمعنى به مجازات شديد ووحشتناك اين قوم كرده , مى گويد: ((ما بارانى بر آنها فرستاديم )) اما چه بارانى ؟!بارانى از سنگ كه آنها را در هم مى كوبيد و نابود مى كرد (وامطرنا عليهم مطرا).
((اكنون تماشا كن ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد)) (فانظر كيف كان عاقبة المجرمين ).
گـرچه روى سخن در اينجا به پيامبر است اما پيداست كه هدف عبرت گرفتن همه افراد با ايمان مى باشد.
(آيه ).

رسالت شعيب در مدين :.

شـعـيـب كـه نـسبش طبق تواريخ با چندين واسطه به ((ابراهيم )) مى رسيد, به سوى اهل مدين مـبـعوث گرديد, ((مدين )) از شهرهاى شام بود و مردمى تجارت پيشه و مرفه داشت , كه در ميان آنها بت پرستى و همچنين تقلب و كم فروشى در معامله كاملا رايج بود ـشرح درگيرى اين پيامبر بـزرگ بـا اهل ((مدين )) در سوره هاى متعددى از قرآن مخصوصا سوره ((هود)) و ((شعرا)) آمده است .
در ايـن آيـه خـداونـد مى فرمايد: ((ما به سوى مردم مدين , برادر آنها شعيب رافرستاديم )) (والى مدين اخاهم شعيبا).
سـپـس اضافه مى كند كه شعيب دعوت خود را همانند پيامبران ديگر از مساله توحيد شروع كرد و ((صـدا زد اى قوم من ! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست )) (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
و گفت اين حكم علاوه بر اين كه فرمان عقل است به وسيله ((دلايل روشنى كه از طرف خداوند براى شما آمده )) نيز اثبات شده است (قد جاتكم بينة من ربكم ).
پـس از دعـوت بـه توحيد, به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آنها برخاسته نخست آنـان را كـه آلـوده كـم فروشى و تقلب و تزوير در معامله بودند ازاين كار باز مى دارد و مى گويد: اكنون كه راه خدا براى شما آشكار شده ((حق پيمانه ووزن را ادا كنيد و از حقوق مردم چيزى كم نگذاريد)) (فاوفوا الكيل والميزان ولا تبخسوا الناس اشياهم ).
سپس به يكى ديگر از كارهاى خلاف آنها اشاره كرده , مى گويد: ((در روى زمين بعد از آن كه (در پـرتـو ايـمـان و كوششهاى انبيا) اصلاح شده است , فسادنكنيد)) (ولا تفسدوا فى الا رض بعد اصلا حها).
مـسـلـم اسـت كـه از تـولـيـد فـساد, اعم از فساد اخلاقى يا بى ايمانى يا ناامنى , هيچ كس بهره اى نـمى گيرد, لذا در آخر آيه اضافه مى كند: ((اين به سود شماست اگر ايمان داشته باشيد)) (ذلكم خير لكم ان كنتم مؤمنين ).
(آيه ) در اين آيه به چهارمين نصيحت شعيب , اشاره شده است , آنجا كه مى گويد: ((شما بر سر راه مـردم بـا ايمان ننشينيد و آنها را تهديد نكنيد و مانع راه خدانشويد و با القاى شبهات راه مستقيم حـق را در نظر آنها كج و معوج نشان ندهيد))(ولا تقعدوا بكل صراط توعدون وتصدون عن سبيل اللّه من آمن به وتبغونهاعوجا).
و در پـايـان آيـه پـنـجـمـين نصيحت شعيب كه يادآورى نعمتهاى پروردگار براى تحريك حس شـكـرگـزارى آنـهـاسـت آمده : ((و به خاطر بياوريد هنگامى كه افراد كمى بوديد سپس خداوند جمعيت شما را زياد كرد و نيروى انسانى شما را فزونترساخت )) (واذكروا اذ كنتم قليلا فكثركم ).
از جمله فوق استفاده مى شود كه در اكثر موارد كثرت نفرات , مى تواندسرچشمه قدرت و عظمت و پيشرفت جامعه باشد.
((و نـيـز خوب بنگريد كه سرانجام كار مفسدان به كجا منتهى شد)) و به دنبال آنها گام برنداريد (وانظروا كيف كان عاقبة المفسدين ).
(آيـه ) در ايـن آيـه كـه در واقـع پـاسـخـى است به بعضى از گفته هاى مؤمنان وكافران , شعيب مى گويد: ((اگر طايفه اى از شما به آنچه من مبعوث شده ام ايمان آورده و جمعيت ديگرى ايمان نـيـاورده انـد (نـبايد موجب غرور كافران و ياس مؤمنان گردد) شما صبر كنيد تا خداوند ميان ما حـكـم كند كه او بهترين حاكمان است )) (وان كان طائفة منكم آمنوا بالذى ارسلت به وطائفة لم يـؤمنوا فاصبروا حتى يحكم اللّه بيننا وهو خير الحاكمين ) يعنى , آينده نشان خواهد داد, چه كسانى بر حق بوده اند وچه كسانى بر باطل .

آغاز جز نهم قرآن مجيد.

(آيـه ) در ايـن آيـه و آيـه بـعد عكس العمل قوم مستكبر شعيب در برابر سخنان منطقى اين پيامبر بزرگ بيان شده است .
قرآن مى گويد: ((اشراف زورمند و متكبر قوم شعيب به او گفتند سوگند يادمى كنيم كه قطعا, هـم خودت و هم كسانى را كه به تو ايمان آورده اند, از محيطخود بيرون خواهيم راند, مگر اين كه هـر چـه زودتـر بـه آيين ما باز گرديد)) (قال الـملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب والذين آمنوا معك من قريتنا اولتعودن فى ملتنا) ((1)) .
پاسخى كه شعيب در برابر اين همه تهديد و خشونت به آنها داد خيلى ساده و ملايم و منطقى بود, ((گـفـت : آيا (مى خواهيد ما را به آيين خودتان بازگردانيد) اگر چه مايل نباشيم )) (قال اولو كنا كارهين ).
(آيه ) در اين آيه شعيب چنين ادامه مى دهد: ((اگر ما به آيين بت پرستى شما باز گرديم , و بعد از آن كه خدا ما را نجات داده خود را به اين پرتگاه بيفكنيم , برخدا افترا بسته ايم )) (قد افترينا على اللّه كذبا ان عدنا فى ملتكم بعد اذ نجينااللّه منها).
سـپـس اضـافه مى كند: ((ممكن نيست ما به آيين شما بازگرديم مگر اين كه خدابخواهد)) (وما يكون لنا ان نعود فيها الا ان يشااللّه ربنا).
و بلافاصله اضافه مى كند كه خداوند نيز چنين دستورى نخواهد داد, ((چرا كه او از همه چيز آگاه است و به همه چيز احاطه علمى دارد)) (وسع ربنا كل شى علما).
بـنـابـرايـن هـرگـز مـمـكن نيست او از دستورى كه داده باز گردد, زيرا كسى كه ازدستورش برمى گردد, كه علمش محدود باشد و اشتباه كند و از دستور خود پشيمان گردد, اما آن كس كه احاطه علمى به همه چيز دارد, تجديد نظر براى او ممكن نيست .
سپس براى اين كه به آنها حالى كند از تهديدشان هراسى ندارد و محكم بر جاى خود ايستاده است , مى گويد: ((توكل و تكيه ما تنها به خداست ))(على اللّه توكلنا).
و سرانجام براى اين كه حسن نيت خود را ثابت كند و چهره حقيقت طلبى ومسالمت جويى خويش را آشكار سازد, تا دشمنانش او را متهم به ماجراجويى وغوغا طلبى نكنند, مى گويد: ((پروردگارا ! مـيـان مـا و جمعيت ما به حق حكم وداورى كن , و مشكلات و گرفتاريهاى ما را برطرف ساز, و درهاى رحمتت را به سوى ما بگشا كه بهترين گشايندگانى )) (ربنا افتح بيننا وبين قومنا بالحق وانت خيرالفاتحين ).
(آيـه ) در ايـن آيه از تبليغاتى كه مخالفان شعيب در برابر تابعان اومى كردند سخن به ميان آورده , مـى گـويـد: ((اشـراف و متكبران خودخواهى كه از قوم شعيب راه كفر را پيش گرفته بودند (به كسانى كه احتمال مى دادند تحت تاثيردعوت شعيب واقع شوند) مى گفتند: اگر از شعيب پيروى كـنـيد بطور مسلم اززيانكاران خواهيد بود)) (وقال الملا الذين كفروا من قومه لئن اتبعتم شعيبا انكم اذالخاسرون ).
و مـنـظـورشان همان خسارتهاى مادى بود كه دامنگير مؤمنان به دعوت شعيب مى شد, زيرا آنها مسلما بازگشت به آيين بت پرستى نمى كردند, و بنابراين مى بايست به زور از آن شهر و ديار اخراج شوند و املاك و خانه هاى خود را بگذارندو بروند.
(آيه ) هنگامى كه كارشان به اينجا رسيد و علاوه بر گمراهى خويش درگمراه ساختن ديگران نيز اصـرار ورزيـدنـد, و هيچ گونه اميدى به ايمان آوردن آنهانبود, مجازات الهى به حكم قانون قطع ريـشـه فـسـاد بـه سـراغ آنـها آمد, ((پس زلزله سخت و وحشتناكى آنها را فراگرفت , آنچنان كه صـبـحـگـاهـان همگى به صورت اجساد بى جانى در درون خانه هايشان افتاده بودند)) (فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ).
(آيـه ) سـپـس ابعاد وحشتناك اين زلزله عجيب را با اين جمله تشريح كرده , مى گويد: ((آنها كه شـعـيـب را تـكذيب كردند, آنچنان نابود شدند كه گويا هرگزدر اين خانه ها سكنى نداشتند)) ! (الذين كذبوا شعيبا كان لم يغنوا فيها).
و در پايان آيه مى فرمايد: ((آنها كه شعيب را تكذيب كردند, زيانكار بودند)) نه مؤمنان (الذين كذبوا شعيبا كانوا هم الخاسرون ).
(آيـه ) در ايـن آيـه آخرين گفتار شعيب را مى خوانيم كه : ((او از قوم گنهكارروى برگردانيد و گـفـت : مـن رسالات پروردگارم را ابلاغ كردم , و به مقدار كافى نصيحت نمودم و از هيچ گونه خيرخواهى فروگذار نكردم )) (فتولى عنهم وقال ياقوم لقد ابلغتكم رسالا ت ربى ونصحت لكم ).
((با اين حال چگونه به حال اين جمعيت كافر تاسف بخورم )) (فكيف آسى على قوم كافرين ).
زيـرا آخـريـن تـلاش و كـوشـش بـراى هـدايت آنها به عمل آمد ولى در برابر حق سر تسليم فرود نياوردند, و مى بايست چنين سرنوشت شومى را داشته باشند.
(آيه ).

اگر هشدارها مؤثر نيفتد:.

ايـن آيـه كـه بـعـد از ذكر سرگذشت جمعى از پيامبران بزرگ و پيش از پرداختن به سرگذشت مـوسى بن عمران آمده , اشاره به چند اصل كلى است كه در همه ماجراها حكومت مى كند, نخست مـى گـويـد: ((و ما در هيچ شهر و آبادى , پيامبرى نفرستاديم مگر اين كه اهل آن را به ناراحتيها و خـسـارتـهـا گرفتار ساختيم ;Š شايد (به خود آيند, و به سوى خدا) بازگردند و تضرع كنند)) ! (وما ارسلنا فى قرية من نبي الا اخذنا اهلها بالباسا والضرا لعلهم يضرعون ).
و ايـن به خاطر آن است كه مردم تا در ناز و نعمتند كمتر گوش شنوا و آمادگى براى پذيرش حق دارند اما هنگامى كه در تنگناى مشكلات قرار مى گيرند و نورفطرت و توحيد آشكارتر مى گردد, بـى اخـتـيار به ياد خدا مى افتند و دلهايشان آماده پذيرش مى گردد, ولى اين بيدارى كه در همه يـكـسان است در بسيارى از افراد زودگذر و ناپايدار است و به مجرد, برطرف شدن مشكلات بار ديـگر در خواب غفلت فرو مى روند ولى براى جمعى نقطه عطفى در زندگى محسوب مى شود و براى هميشه , به سوى حق باز مى گردند.
(آيه ) لذا در اين آيه مى گويد: هنگامى كه آنها در زير ضربات حوادث و فشارمشكلات تغيير مسير ندادند و همچنان در گمراهى خود باقى ماندند ((سپس مامشكلات را از آنها برداشتيم و به جاى آن گـشـايـش و نعمت قرار داديم , تا آنجا كه (بار ديگر زندگانى آنها رونق گرفت و كمبودها به فزونى تبديل شد و) مال و نفرات آنها فراوان گرديد)) (ثم بدلنا مكان السيئة الحسنة حتى عفوا).
بـه هـنـگـام بـرطـرف شدن مشكلات , به جاى اين كه به اين حقيقت توجه كنندكه ((نعمت )) و ((نقمت )) به دست خداست و رو به سوى او آورند, براى اغفال خود به اين منطق متشبث شدند, كه اگـر بـراى مـا مـصـائب و گـرفـتاريهايى پيش آمد, چيزتازه اى نيست ((و گفتند: پدران ما نيز گرفتار چنين مصائب و مشكلاتى شدند))(وقالوا قدمس آبانا الضرا والسرا) دنيا فراز و نشيب دارد و براى هركس دوران راحتى و سختى بوده است , سختيها امواجى ناپايدار و زودگذرند.
در پـايـان , قـرآن مـى گـويـد: هـنگامى كه كار به اينجا رسيد و از عوامل تربيت كمترين بهره اى نـگـرفـتند, بلكه بر غرور خود افزودند, ((ناگاه آنها را به مجازات خودگرفتيم , در حالى كه آنها هـيـچ خـبـر نـداشتند و غافلگير شدند)) و به همين جهت مجازات براى آنها, سخت دردناك بود (فاخذناهم بغتة وهم لا يشعرون ).
(آيه ).

عمران و آبادى در سايه ايمان و تقوا:.

در اين آيه و آيات بعد براى نتيجه گيرى از آيات قبل مى گويد: ((اگر مردمى كه در اين آباديها و نقاط ديگر روى زمين زندگى داشته و دارند (به جاى طغيان وسركشى و تكذيب آيات پروردگار و ظـلـم و فـسـاد) ايمان مى آوردند, و در پرتو آن تقواو پرهيزكارى پيشه مى كردند (نه تنها مورد خـشـم پروردگار و مجازات الهى واقع نمى شدند, بلكه ) درهاى بركات آسمان و زمين را به روى آنها مى گشوديم )) (ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السما والا رض ).
منظور از بركات زمين و آسمان نزول باران و روييدن گياهان مى باشد.
ولى متاسفانه آنها صراط مستقيم كه راه سعادت و خوشبختى و رفاه و امنيت بود رها ساختند, ((و پـيـامـبـران خـدا را تـكـذيب كردند (و برنامه هاى اصلاحى آنها رازير پا گذاشتند) ما هم به جرم اعمالشان , آنها را كيفر داديم )) (ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون ).
(آيه ) در اين آيه به عنوان تاكيد بيشتر روى عموميت اين حكم و اين كه قانون فوق مخصوص اقوام پـيـشـيـن نـبـوده بلكه امروز و آينده را نيز در بر مى گيرد,مى گويد: ((آيا اهل آباديها, خود را از مجازاتهاى ما در امان مى دانند كه شب هنگام در موقعى كه در خواب خوش آرميده اند (به صورت صـاعـقـه هـا و زلـزله ها و مانند آن )بر آنها فرو ريزد)) (افامن اهل القرى ان ياتيهم باسنا بياتا وهم نائمون ).
(آيه ) ((و يا اين كه مجازاتهاى ما به هنگام روز در موقعى كه غرق انواع بازيها و سرگرميها هستند دامان اهل اين آباديها را بگيرد)) (او امن اهل القرى ان ياتيهم باسنا ضحى وهم يلعبون ).
يـعـنى , آنها در همه حال در روز و شب , در خواب و بيدارى , در ساعات خوشى و ناخوشى همه در دسـت قـدرت خدا قرار دارند, و با يك فرمان مى تواندهمه زندگى آنها را در هم بپيچد, آرى تنها در يك لحظه و بدون هيچ مقدمه ممكن است انواع بلاها بر سر اين انسان بى خبر فرود آيد.
(آيـه ) در ايـن آيه باز به شكل ديگر و به بيان تازه اى اين حقيقت را تاكيدمى كند و مى گويد: ((آيا اين مجرمان از مكر الهى ايمنند ؟ در حالى كه هيچ كس جززيانكاران خود را از مكر خداوند در امان نمى دانند)) (افامنوا مكراللّه فلا يامن مكراللّه الا القوم الخاسرون ).
مـنـظـور از ((مكرالهى )) آن است كه خداوند, مجرمان را با نقشه هاى قاطع وشكست ناپذير بدون اختيار خودشان از زندگانى مرفه و هدفهاى خوشگذرانى بازمى دارد, و اين اشاره به همان كيفرها و بلاهاى ناگهانى و بيچاره كننده است .
(آيـه ) در ايـن آيـه بار ديگر براى بيدار ساختن انديشه هاى خفته اقوام موجود وتوجه دادن آنان به درسهاى عبرتى كه در زندگانى پيشينيان بوده است مى گويد: ((آياكسانى كه وارث روى زمين بعد از صاحبان آن مى شوند, از مطالعه حال پيشينيان متنبه نشدند: كه اگر ما بخواهيم مى توانيم آنها را نيز به خاطر گناهانشان هلاك كنيم ))و به همان سرنوشت مجرمان گذشته گرفتار سازيم (اولم يهد للذين يرثون الا رض من بعد اهلها ان لو نشا اصبناهم بذنوبهم ).
و نـيـز مى توانيم آنها را زنده بگذاريم , ولى به خاطر غوطه ور شدن در گناه وفساد ((بر دلهايشان مـهـر مـى نـهـيم (درك و شعور و حس تشخيص را از آنها مى گيريم )آنچنان كه هيچ حقيقتى را نـشـنوند)) و هيچ اندرزى را نپذيرند و در زندگى حيران وسرگردان شوند (ونطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون ).