ابراهيم و لوط (عليه السلام)

محمد محمدى اشتهاردى(ره)

- ۷ -


به اين ترتيب آنها چون بنيانگذار اين فساد بودند، بار گناه كسانى را كه در آينده از آنها پيروى مى‏كنند نيز به دوش خواهند كشيد، بى‏آنكه از گناه آنان چيزى كم شود.
از زشتكارى قوم لوط اينكه: كف دست بر پشت يكديگر مى‏زدند، كلمات زننده به همديگر مى‏گفتند، بازيهاى بچه‏گانه داشتند، قماربازى مى‏كردند، با انواع آلات موسيقى سر و كار داشتند، سنگ‏پرانى و متلك گفتن از كارهاى معمول آنها بود، و در حضور جمع خود را برهنه مى‏كردند و...
حضرت لوط هرچه آنها را نصيحت كرد، در دل آن آلودگان و منحرفان اثر ننمود، پاسخ آنها به حضرت لوط اين بود كه: ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين اگر راست مى‏گوئى عذاب خدا را براى ما بياور.( 181)
لجاجت و هوسبازى آنها تا اين حد بود، و سرانجام حضرت لوط با قلبى آكنده از اندوه گفت: پروردگارا مرا بر اين قوم مفسد، پيروز گردان.( 182)
نكته قابل توجه اينكه در حالات قوم لوط نوشته‏اند يكى از عوامل اصلى آلودگى آنها به گناه زشت لواط آن بود كه آنها مردم بخيل بودند و چون شهرهاى آنها بر سر راه كاروانهاى شام قرار داشت، آنها با انجام اين عمل، نسبت به بعضى از عابرين و مهمانان آنها، مى‏خواستند آنها را از شهرهاى خود دور سازد، ولى كم‏كم اين عمل زشت در ميان خودشان نيز رائج گرديد.( 183)
به هر حال چنانكه خاطرنشان خواهد شد به سخت‏ترين عذاب الهى گرفتار شدند، به اميد آنكه در جامعه ما هيچگونه از كارهاى قوم لوط نباشد، كه كيفر آن بسيار سخت است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در مسجد مردى را ديد به طرف كسى هسته انداخت، فرمود: او لعنت است تا آن هسته به زمين بيفتد سپس فرمود: هسته انداختن از شيوه‏هاى قوم لوط است آنگاه آيه فوق (29 - عنكبوت) را خواند( 184) و از كارهاى زشت آنها اين بود كه محل مدفوع خود را نمى‏شستند، و خود را از جنابت تطهير نمى‏نمودند و بسيار بخيل و دست بسته بودند، هرگز كسى را به غذا دعوت نمى‏كردند.( 185)
آرى وفور نعمت شامات كه فرسخ در فرسخ پر از درختهاى ميوه‏دار بود و آنچنان درختها در ميان رفته بودند كه شعاع آفتاب به زمين نمى‏رسيد، به جاى اينكه آنها را شاكر خدا كند و به راه خداوند روند، اين چنين غرق در آلودگى شده بودند تا آنجا كه كسى جرات نداشت كه از شهرهايشان عبور كند، چرا كه اموال او را غارت مى‏كردند، و او را به آلودگى جنسى مى‏كشاندند.
حضرت لوط تا آن حد، مظلوم و تنها بود كه حتى نزديكترين فرد نسبت به او كه مى‏بايست رازدار و حافظ اسرار و همكارى صديق و صميمى براى او باشد، و او را در هدفش كمك كند، نه تنها او را يارى نمى‏كرد بلكه به مخالفت او اقدام مى‏كرد و با نشانه‏هائى بر مخالفان يارى مى‏نمود.( 186)
لوط سى سال در ميان قوم خود همچون كوه ايستاد و در برابر آنها قيام كرد، و مكرر و هر روز آنها را با نصحيت و پند و استدلال و ترساندن از عذاب خدا، به سوى حق راهنمائى مى‏نمود و حجت را بر آنها تمام مى‏كرد. لوط همچون استادش ابراهيم مردى سخى و بزرگوار و مهمان‏نواز بود، هر كس بر او وارد مى‏شد با كمال احترام از او پذيرائى مى‏كرد.
ولى قوم او، مسافران و واردين غريب را كه مى‏ديدند، سنگ به سوى آنها انداخته، و هر كس كه سنگش به كسى اصابت مى‏كرد، اموالش را مى‏گرفت و با او عمل زشت انجام مى‏داد و سه درهم به عنوان غرامت مى‏پرداخت، و قاضى آنها به دادن اين سه درهم به مسافر مظلوم، قضاوت مى‏كرد.
و بطور كلى آنها غرق در شهوات بودند، در مجالس عمومى با ساز و آواز و رقص و دانس و عريان درهم مخلوط مى‏شدند (همچون مواردى كه هم اكنون در كشورهاى غربى وجود دارد) و زشتكارى و كثافتكارى را آنها به جائى رساندند كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: زمين گريه كرد تا حدى كه اشكش به آسمان رسيد و آسمان گريه كرد تا حدى كه اشكش به عرش رسيد، آنگاه خداوند به آسمان فرمان داد كه آنها را سنگباران كند (كه شرحش خواهد آمد).( 187)

فصل سوم: لوط در قرآن‏

در قرآن، 27 بار نام لوط در سوره‏هاى مختلف به ميان آمده است، در بررسى اين آيات مى‏بينيم: لوط نسبت به قومش دلسوز بوده، و آنها را مكرر با بيان مهرآميز و منطق و استدلال دعوت به صراط مستقيم كرده، و از كارهاى زشت، سرزنش مى‏نموده است (شعراء 161 - نمل 54 - عنكبوت، 28).
ولى پاسخ قومش جز تكذيب رسولان، و لجاجت و مخالفت و ادامه زشتكارى نبوده و حتى لوط و خانواده‏اش را تهديد به تبعيد و اخراج مى‏كردند (نمل، 56 - شعراء، 167).
همسر لوط همچون همسر حضرت نوح، دو همسر بد بودند كه بجاى همكارى با شوهر، با مخالفان همكارى مى‏كردند (تحريم - 10).
لوط در شايستگى به جائى رسيد كه خداوند مقام رسالت را به او داد (صافات - 133) و به او حكمت و داورى و بينش و علم مخصوصى عنايت فرمود (انبياء - 174).
اكنون در اينجا به ترجمه آيه 160 تا 175 كه گوشه‏اى از برخورد حضرت لوط با قومس را بيان مى‏كند و همين نمونه نشانگر لجاجت و آلودگى قوم لوط، و مظلوميت و مقاومت لوط (عليه السلام) است توجه كنيد:

قوم لوط رسولان خدا را تكذيب كردند
هنگامى كه برادرشان لوط( 188) به آنها گفت آيا پرهيزكارى را پيشه خود نمى‏سازيد؟ من براى شما رسول امينى هستم. تقواى الهى پيشه كنيد و از من پيروى نمائيد من از شما پاداشى نمى‏خواهم، پاداش من نزد پروردگار جهانيان است.
آيا در ميان جهانيان، شما به سراغ جنس ذكور مى‏رويد (چه كار زشتى؟!) و همسرانى را كه خدا براى شما آفريده است رها مى‏كنيد، راستى شما قوم تجاوزگرى هستيد.
قوم لوط در پاسخ گفتند:
اى لوط اگر از اين گفتار دورى نكنى، از اخراج‏شوندگان خواهى بود.
لوط گفت: من (به هر حال) دشمن شما هستم.
پروردگارا من و خاندانم را از آنچه اينها انجام مى‏دهند، رهائى بخش ما او و خانواده مؤمنش را نجات داديم جز پيره‏زنى كه در ميان آن گروه باقى ماند (اين پيره‏زن همسر لوط بود كه از نظر عقيده و مذهب با قوم گمراه بود و هرگز به لوط ايمان نياورد) سپس ديگران را هلاك كرديم و بارانى (از سنگ) بر آنها فرو فرستاديم، چه باران بدى بود اين باران انذارشدگان.
در اين ماجرا(ى قوم لوط و سرنوشت شوم آنها) آيتى است اما اكثر آنها ايمان نياوردند و پروردگار تو عزيز و رحيم است.
از اين قسمت آيات، چند نكته استفاده مى‏شود:
1 - قوم لوط، قوم زشتكار و لجوج بودند
2 - آنها تكذيب رسولان كردند
3 - لوط همچون برادر دلسوز به نصحيت و تبليغ آنها پرداخت‏
4 - لوط آنها را به تقوا دعوت كرد.
5 - لوط صريحاً گفت: من فرستاده خدا و امين هستم‏
6 - باز آنها را به پرهيزكارى و اطاعت دعوت كرد
7 - صريحاً اعلام كرد من از شما اجر نمى‏خواهم، اجر من در پيشگاه خدا است‏
8 - آنها را از عمل زشت همجنس‏بازى سرزنش كرد
9 - به آنها گفت چرا آنچه را كه خدا از همسران پاك آفريده بهره‏مند نمى‏شويد و آنها را از خود دور مى‏سازيد
10 - در اين صورت شما قومى تجاوزگر از حدود الهى و طبيعى هستيد، آخر چرا؟ ولى آن قوم آلوده و مسخ شده بجاى جواب مثبت به گفتار پدرانه لوط، او را تهديد به اخراج و تبعيد از وطن كردند، لوط قهرمان، از تهديد آنها نهراسيد و صريحا به آنها گفت: به هر حال من دشمن كارهاى شما هستم.
سپس به سوى خدا رو كرد و گفت: پروردگارا من و خانواده‏ام را از آنچه اينها انجام مى‏دهند نجات بده.
خداوند نيز دعاى اين پيامبر صالح را بر آورد، او و اهل او را نجات داد، و بقيه را با سخت‏ترين عذاب و مجازات نمو كه بعداً خاطر نشان خواهد شد.
آرى اين است سرانجام بدكاران زشت عمل، كه به سخن مردان صالح گوش نمى‏دهند و به بيراهه‏ها مى‏روند.
(البته در قرآن مطالب ديگرى نيز در مورد لوط آمده كه بيشتر مربوط به عذاب قوم او است كه در فصل بعد خاطرنشان خواهد شد)

فصل چهارم: پى‏گيرى لوط در مورد هدايت مردم و لجاجت قوم‏

حضرت لوط، سالها به نصيحت پرداخت، و سى سال آنها را به سوى فضائل معنوى و انسانى و توحيد دعوت كرد، اما آن آلودگان از خدا بى‏خبر، انحراف و آلودگى را از حد گذراندند، تا آنجا كه حتى توسط جاسوس خود (همسر لوط) اگر آگاه مى‏شدند كه لوط، مهمان تازه وارد دارد، به خانه مى‏ريختند و به مهمانان تجاوز مى‏كردند.
لوط اين بنده‏ى مظلوم در برابر اين ظالمان لجوج و نادان، چاره‏اى جز اين نداشت كه با دل پر درد و چشم پر اشك، آنها را نفرين كند( 189) با اينكه بارها به آنها گفته بود كه اگر اين وضع را ادامه دهيد، سرانجامش عذاب سخت الهى است آن كوردلان غافل، از مهلتها و فرصتها استفاده نكردند و همچنان به انحطاط اخلاقى و بى‏ناموسى خود ادامه دادند... تا اينكه به فرمان خدا فرشتگان عذاب به سوى زمين پر گشودند، اينها كه 3 نفر يا نه نفر يا 11 نفر (به اختلاف روايات) بودند از فرشتگان مقرب الهى بودند و حضرت جبرئيل امين نيز در ميانشان بود، به صورت بشر نخست به عنوان مهمان بر ابراهيم وارد شدند.( 190)
ماجراى برخورد با ابراهيم در قرآن از جمله در سوره‏ى هود آيه 69 تا 83 آمده است، خلاصه ماجرا اينكه:
اين فرشتگان به صورت بشر بر ابراهيم وارد شدند و بر او سلام كردند، ابراهيم مهمان نواز مقدم آنها را گرامى داشت و فورا گوساله‏اى بريان كرده و غذاى مطبوعى آماده كرده، جلوى آنها گذاشت، آنها (چون فرشته بودند) از غذا نخوردند، و نخوردن غذا در آن زمان نشانه خوف دزد و... بود، ابراهيم با آنهمه شجاعت از اين پيش آمد در دل احساس ترس كرد، ولى به زودى آنها به او گفتند نترس ما (مأمور عذابيم) به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ايم و مأموريت ديگر ما اين است كه تو و همسر تو (ساره) را به فرزندى بنام اسحاق و بعد از او، يعقوب، بشارت دهيم.
وقتى ساره از اين بشارت آگاه شد: گفت: واى بر من آيا من كه پير فرتوت شده‏ام فرزند مى‏آورم، و شوهرم نيز پير است، براستى عجيب است.
فرشتگان گفتند: از فرمان خدا تعجب نكن، اين فرمان رحمت خدا است كه بر شما خانواده رسيده، چرا كه خدا ستوده و نيك است وقتى كه ترس از دل ابراهيم رفت، و با آن بشارت، شادمان شد، با آن فرشتگان در مورد عذاب قوم لوط به گفتگو نشست، از اين رو كه:
اولا: هنوز براى ابراهيم ثابت نشده بود كه عذاب قوم لوط حتمى است.
ثانياً: دل رؤوف و مهربان ابراهيم مى‏طپيد، با خود مى‏گفت شايد روزنه اميدى براى اصلاح اين قوم باشد، و شايد هم در مورد حضرت لوط و چند نفر مؤمنان، اين نگرانى را داشت، لذا در بعضى از روايات آمده: ابراهيم به فرستادگان خدا گفت: اگر در ميان اين قوم صد نفر از مؤمنان باشد، آيا باز بر آنها عذاب مى‏رسانيد؟ گفتند نه، فرمود: اگر پنجاه نفر مؤمن باشد؟ آنها را هلاك مى‏كنيد؟ گفتند نه، فرمود: حتى اگر يك نفر باشد؟ گفتند: بطور مسلم لوط در ميان آنها نيست، ما آگاهتريم او و خاندانش - جز همسرش - را نجات خواهيم داد.( 191)
وقتى كه براى ابراهيم، عذاب قوم لوط حتمى شد، ديگر هيچ نگفت، و تسليم فرمان خداى بزرگ بود، گفتگوى فوق نيز براى توضيح بود كه از دل مهربان ابراهيم (عليه السلام) نشأت مى‏گرفت.
و در بعضى از روايات آمده: ابراهيم به جبرئيل گفت: در اين باره به خدا مراجعه كن (و توضيح بخواه) خداوند در همان لحظه به ابراهيم وحى كرد اعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردد اى ابراهيم از اين گفتگوها دورى كن، فرمان خدا صادر شده و آن فرشتگان مأمور عذاب حتمى قوم لوط هستند كه در آن، هيچ شفاعتى مقبول نيست.( 192)
دل مهربان ابراهيم آرام گرفت، و فرمان خدا، وجود او را كه سراسر تسليم بود، اطمينان بخشيد.
سرانجام اين مأموران عذاب به صورت بشر، از حضور ابراهيم خارج شده و به حضور لوط وارد شدند، لوط جوانان زيبائى را ديد و در اين موقع مشغول آبيارى زراعتش بود، به آنها گفت: شما كيستيد؟
آنها گفتند: ما مسافر راه هستيم امشب مايليم مهمان تو باشيم.
لوط، با توجه به قوم منحرف و زشتكارش از يك سو، و ورود جوانان زيبا از سوى ديگر، در فشار روحى قرار گرفت، كه چه كند، اگر اين جوانان را مهمان كند ترس آبروريزى است، اين فكر چنان او را ناراحت كرد كه به خود گفت: هذا يوم عصيب امروز روز سخت و وحشتناكى است.( 193)
اما لوط مهمان‏نواز چاره‏اى جز اين نداشت كه مهمانان را به خانه‏ى خود ببرد، آنها را به سوى خانه‏اش راهنمائى كرد، ولى براى اينكه آنها را از جريان مطلع كرده باشد، در وسط راه چند بار به آنها گفت: اين شهر مردم زشتكار و منحرفى دارد، تا اگر ميهمانها توانائى مقابله دارند، حساب كار خود را كرده باشند.
در بعضى از روايات آمده: لوط آنقدر مهمانهاى خود را معطل كرد تا شب فرا رسيد، شايد دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ آبرو از آنان پذيرائى كند.( 194)
به هر حال مهمانان وارد خانه لوط شدند، همسر لوط بر پشت بام رفت و آتش روشن كرد، قوم شرور فهميدند كه امشب در خانه لوط چند نفر به مهمانى آمده‏اند. و از هر سو به سرعت به سوى خانه لوط (عليه السلام) هجوم آوردند.( 195)
وقتى كه قوم شرور، به در خانه لوط رسيدند به لوط گفتند: آيا ما ترا از جا دادن مردم نقاط ديگر منع نكرده‏ايم!
لوط (عليه السلام) كه هوا و هوس آنها را مى‏دانست، سخن از ازدواج (كه امرى طبيعى براى ارضاى غريزى جنسى و بقاى نسل است) به ميان آورد و فرمود: اينها دختران منند، براى شما پاكيزه‏ترند (با آنها ازدواج كنيد و از اعمال شنيع دورى كنيد) از خدا بترسيد و مرا در ميان مهمانهايم، رسوا نكنيد اليس منكم رجل رشيد آيا در ميان شما يك نفر داراى رشد و غيرت نيست؟))، آنها در پاسخ گفتند: تو كه مى‏دانى ما حق (و ميلى) در دختران تو نداريم و خوب مى‏دانى ما چه مى‏خواهيم.( 196)
وقتى كه حضرت لوط از آن قوم اصلاح‏ناپذير، مأيوس شد، گفت: كاش داراى نيرو يا تكيه‏گاه و پشتيبان محكمى بودم( 197) (آنگاه مى‏دانستم با شما پست فطرتان چه كنم؟!)
آرى لوط در اين هنگام از غربت و بى‏كسى خود ياد كرد و گفت: اگر نيروئى مى‏داشتم چنين خوار و گرفتار شما نمى‏شدم و در برابر تعدى و شر شما دفاع مى‏كردم و در مقابل فشار شما مقاومت مى‏نمودم.
عجبا حتى يك مرد سالم و غيرتمند نبود كه به پشتيبانى از لوط برخيزد، و تعبير به اليس منكم رجل رشيد آيا در ميان شما يك مرد رشيد نيست (سوره انبياء - آيه 78) حاكى است كه اگر يك انسان عاقل و فهميده و متعهد در ميان شما بود، كار شما به افتضاح و رسوائى نمى‏كشيد.

خبر دختر لوط به پدر!
بعضى چنين مى‏نويسند:
فرشتگان مأمور عذاب وقتى كه از ابراهيم (عليه السلام) جدا شدند، به صورت جوانان زيبا به شهر سدوم روانه گشتند، چون به دروازه شهر رسيدند، دخترى را ديدند كه از چاه آب مى‏كشد، از او خواستند كه آنها را پذيرائى كند، دختر در مورد قوم شرور لوط، درباره جوانان تازه وارد نگران شد، و در وجود خود نيروئى براى حمايت ايشان نديد و خواست تا در يارى آنها از پدرش استمداد كند، او دختر لوط بود، از اينرو مهلت خواست و نزد پدر رفت و جريان را گفت.
حضرت لوط از شنيدن اين خبر، سخت نگران شد، و درباره خصوصيات آن جوانان از دخترش توضيح خواست و براى يافتن بهترين راه، با دخترش به گفتگو پرداخت، و شايد از پذيرفتن و استقبال از واردين، مردد بود، و فكر مى‏كرد از پذيرفتنشان، معذرت بخواهد، يا حقيقت حال را براى آنها بگويد، تا به زحمت نيفتند، ولى مهر و محبت و كرم لوط، او را بر آن داشت كه مخفيانه، دور از ديد مردم، به استقبال واردين برود و آنها را با كمال احترام به منزل بياورد (با توجه به اينكه قوم لوط، لوط را از مهمان كردن غرباء منع كرده بودند) سرانجام لوط به تصميم خود عمل كرد، و به استقبال جوانان تازه وارد رفت و با كمال احتياط، دور از ديد مردم آنها را به خانه آورد و خانه را به روى آنها بست تا كسى مطلع نشود.( 198)
به اين ترتيب حضرت لوط (عليه السلام) در شرائط بسيار سخت، خصلت مهمان‏نوازى خود را به خوبى انجام داد، كه بعد معلوم شد آن جوانان فرشتگان مأمور عذاب هستند.

به ياد حضرت قائم (عج)
جالب اينكه در پاره‏اى از روايات در تفسير آيه قال لوان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد (كاش در برابر شما قدرتى داشتم و يا تكيه‏گاه و پشتيبان محكمى در اختيارم بود) آمده، امام صادق (عليه السلام) فرمود: منظور از قوة همان قائم (عج) است و منظور از ركن شديد 313 نفر ياران (مخصوص) آن حضرتند.( 199)
به اين ترتيب نقش نيرو سپاه قدرتمند در پيشبرد اهداف انسانى، روشن مى‏شود، و در ضمن حضرت لوط آرزو مى‏كند كه چنين نيروئى داشته باشد، و حكومت جهانى در پرتو وجود حضرت قائم (عليه السلام) با ارتش متعهد و نيرومند در همه جهان تشكيل گردد تا از مفاسد و زشتيها شديداً جلوگيرى شود (اميد آنكه هر چه زودتر خداوند لطف كند، تا با ظهور حضرت قائم (عليه السلام) و تشكيل حكومت جهانى، همه گونه مفاسد از روى زمين برچيده گردد و دنيا پر از عدل و داد شود).

فصل پنجم: عذاب بسيار سخت قوم لوط

از آنجا كه قوم سركش لوط، فساد را از حد گذراندند، و بجاى قبول نصيحت‏هاى حضرت لوط، او را تهديد كردند، سالها بر اين وضع نكبت‏بار ادامه دادند، و درست به عكس فرمان خدا همه چيز را وارونه نمودند، خداوند نيز مجازات آنها را به تناسب كارهاى وارونه آنها، وارونه كردن زمين قرار داد و بجاى آب باران، آنها را سنگباران كرد، اينك اصل ماجرا را بشنويد:
وقتى كه مهمانان (فرشتگان به صورت جوان زيبا) در خانه لوط بودند، لوط از يكى از آن جوانان پرسيد كيستى؟ او گفت: من جبرئيل هستم، لوط گفت: چه مأموريتى دارى؟ جبرئيل گفت: مأموريت هلاكت قوم را دارم، لوط گفت: همين آلان؟ جبرئيل گفت: اليس الصبح بقريب آيا صبح نزديك نيست؟( 200).
معلوم شد كه لحظه‏ى هلاكت در پايان شب، صورت مى‏گيرد.
در اين هنگام قوم شرور و زشتكار به سر رسيدند، و در خانه لوط را شكستند و وارد خانه شدند، جبرئيل با پرش محكم بر صورتشان زد، بطورى كه چشمشان محو و نابينا شد.( 201)
وقتى آنها چنين ديدند در يافتند كه عذاب (همان عذابى كه مكرر لوط به آنها وعده داده بود) فرا رسيده است.
جبرئيل به لوط گفت تو و خانواده‏ات شبانه (دور از ديد مردم) از شهر بيرون برو جز همسرت كه او بايد در شهر بماند و جزء عذاب شدگان است.( 202)
دانشمندى در ميان قوم لوط بود، به آنها گفت: عذاب فرا رسيده، نگذاريد لوط و خانواده‏اش از شهر بيرون روند، چرا كه تا او در ميان شما است، عذاب نخواهد آمد، آنها خانه لوط را محاصره كردند تا نگذارند لوط از خانه بيرون رود ولى جبرئيل ستونى از نور را در جلو لوط قرار داد و به او گفت در ميان نور بيا، كسى متوجه نخواهد شد، لوط و خانواده‏اش به اين ترتيب از زير زمين، از شهر بيرون رفتند، همسر گناهكار لوط از جريان مطلع شد، خداوند سنگى به سوى او فرستاد و او هماندم به هلاكت رسيد، وقتى كه طلوع فجر شد، چهار فرشته هر يك در يك ناحيه‏ى شهر قرار گرفتند، و آن سرزمين را تا هفت طبقه‏اش جدا كردند و به سوى آسمان برند،بطورى آن سرزمين نزديك آسمان شد كه اهل آسمان صداى سگها و خروسهاى شهر آنها را مى‏شنيدند.
سپس آن سرزمين را بر سر قوم شرور لوط وارونه كردند، و پس از آن سنگهائى از سجيل (گلهاى متحجر متراكم) كه نزد پروردگار نشاندار بود، آنها را نشانه گرفت و بر آنها باريد، و به اين ترتيب شهرشان واژگون شد و خودشان با بدترين وضعى، تار و مار و متلاشى گشتند.( 203)

نكته‏ها:
1 - خداوند سالها مهلت و فرصت مى‏دهد و انسانها را آزمايش مى‏كند، وقتى آنها گناه را ادامه دادند و از حد گذراندند، سخت در همين دنيا مجازات خواهند شد (و آخرت نيز عذاب سخت خواهند داشت)
2 - نزول عذاب در صبح، شايد از اينرو بوده كه خداوند مى‏خواست باز چند ساعت (پس از ديدن عذاب در شب) به آنها مهلت دهد تا توبه كنند، و اينكه نمى‏خواست در دل شب بر آنها شبيخون بزند.
3 - سنگباران آنها يا همراه زير و رو شدن شهرشان بوده و يا بعد از زير و رو شدن، تا بطور كلى محو و نابود شوند.
4 - درباره‏ى من سجيل منضود مسومة (گلهاى متحجر متراكم بر روى هم و نشاندار) چند قول نوشته‏اند: 1- اين سنگها، سنگهاى معمولى نبوده بلكه معلوم بود كه سنگهاى عذاب است. 2- اين سنگها در علم خدا براى هر فردى هماهنگ عمل او درست شده بود، و همان را نشانه گرفت، و درباره‏ى كلمه‏ى منضود مفسر معروف بيضاوى گويد: يعنى گلهاى متراكم كه براى عذاب آنها آماده شده بود، يا پشت سر هم مانند باران بر آنها مى‏باريد.( 204)
5 - جالب اينكه در بعضى از روايات آمده: خداوند به فرشتگان دستور داده بود تا لوط (عليه السلام) سه بار شهادت بر بدى و انحراف قومش نداد، آنها را مجازات نكنند (يعنى حتى در اجراى فرمان خدا نسبت به يك قوم گناهكار، بايد موازين دادگاه و محاكمه‏ى عادلانه انجام گيرد) و اين رسولان شهادت لوط را در اثناء راه سه بار شنيدند.( 205)
6 - روزى يك نفر از اهل شام از على (عليه السلام) پرسيد اينكه قرآن در سوره عبس آيه 33 به بعد در وصف روز قيامت مى‏گويد: يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبيته و بنيه (روزى كه انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزند فرار مى‏كند چه معنا دارد على (عليه السلام) (به ذكر يكى از مصاديق روشن آيه پرداخت و) فرمود: ابراهيم از پدر (خوانده‏اش آزر)، نوح از پسرش كنعان، لوط از همسرش فرار مى‏كنند.( 206)
به اين روايت نيز كه در مورد عذاب قوم لوط است توجه كنيد:
از امام باقر (عليه السلام) نقل شده: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از جبرئيل ماجراى هلاكت قوم لوط را پرسيدم، گفت: قوم لوط اهل قريه‏اى بودند كه محل مدفوع خود را نمى‏شستند، و تطهير از جنايت نمى‏كردند، بخيل و بى‏صفت بودند، لوط (عليه السلام) سى سال در ميانشان بود، وقت ورود لوط به ميان آنها، از آنها هيچكس با لوط خويشاوندى نداشت، لوط آنها را به سوى خدا و ايمان و پيروى خدا دعوت كرد و آنها را از فحشاء و منكرات نهى نمود، و تأكيد كرد كه از خدا اطاعت كنند، آنها به دعوت لوط اعتنا نكردند و به اعمال زشت خود ادامه دادند.
خداوند فرشتگانش را به سوى شهر لوط فرستاد تا مؤمنان را از آن شهر بيرون ببرند وقتى كه در آن شهر، تنها يك خانه داراى مؤمن يافتند، به لوط و ايمان آورندگان اندك او گفتند، نيمه‏هاى شب از شهر بيرون رويد كه كسى متوجه شما نمى‏شود، لوط همراه دخترانش نصف شب از شهر خارج شد، همسرش در شهر ماند و به قومش پيوست، و ماجرا را به قوم گفت، سرانجام پس از طلوع فجر، از ناحيه‏ى عرش ندا آمد: اى جبرئيل اكنون براى خدا سزاوار شد كه عذاب را بر قوم لوط وارد سازد، به شهر قوم لوط فرود آى و آن سرزمين را تا هفت طبقه از جا بكن، سپس آنرا به سوى آسمان بالا ببر، و آن را در آسمان نگهدار تا فرمان خداى جبار در واژگون كردن آن برسد.
جبرئيل گويد: همه‏ى اين دستورات را انجام دادم، آن سرزمين را تا هفت طبقه‏اش كندم و به آسمان بردم و منتظر فرمان خداوند ماندم، فرمان خدا فرا رسيد، با پرهاى طرف راستم جانب شرق آن سرزمين رازدم و با پرهاى طرف چپم، ناحيه غربش رازدم و اى محمد آن سرزمين را تا هفت طبقه‏اش - جز منزل لوط و ايمان آورندگان به او را - كندم، سپس آنرا در فضاى وسيعى در آسمان نگاه داشتم كه اهل آسمان صداى سگ و خروس شهر آنها را مى‏شنيدند، وقتى كه صبح شد از جانب عرش بر من ندا شد شهر را واژگون كن، شهر را زير و رو و واژگون كردم، سپس خداوند باران سنگ بر آنها باريد.( 207)
سرانجام شهر سدوم و... به صورت بيابانى در آمد و خانه‏هاى همه مبدل به تلهائى از خاك شد، و سرگذشت آنان مايه‏ى عبرت ديگران گرديد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به جبرئيل فرمود: آن قريه در كجا بود؟ جبرئيل گفت: در محلى از حيره كه از نواحى شام بود، پيامبر فرمود: در كجا واژگون شد، جبرئيل گفت بين درياى شام و مصر و به دريا افكنده شد.( 208)
قرآن مى‏فرمايد: و ما هى من الظامين ببعيد: اين عذاب از ستمگران (در هر زمان و در هر جا) دور نيست (هود - 83).
آرى در اين سرگذشت براى مردم متفكر و صاحبدل، آيت و حجتى است.
به قول ناصر خسرو:

روزى ز سر سنگ عقابى به هوا خاست
از راستى بال منى كرد وهمى گفت
گر بر سر خاشاك يكى پشه بجنبد
بسيار منى كرد و زتقدير نترسيد
ناگه ز كمينگاه يكى سخت كمانى
چون خوب نظر كرد پر خويش در آن ديد
  بهر طلب طعمه پرو بال بيار است
كامروز همه ملك جهان زير پر ما است
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ما است
بنگر كه از اين چرخ جفا پيشه چه برخاست‏( 209)
تيرى به قضا و قدر انداخت به او راست
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه برماست

فصل ششم: درس عبرت‏

قرآن در آيه 83 سوره‏ى هود، پس از بيان عذاب سخت قوم لوط مى‏فرمايد: و ما هى من الظالمين ببعيد آن (اينگونه عذابها) از ستمگران دور نيست.
در روايتى آمده جبرئيل به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت: و ما هى يا محمد عن الظالمين من امتك ببعيد: اى محمد اينگونه عذابها بر ظالمان از امت تو دور نيست‏( 210).
و در سوره‏ى قمر (كه از آيه 34 تا 41 آن مربوط به عذاب قوم لوط است) در آيه 40 مى‏خوانيم: و لقد يسرنا القران للذكر فهل من مدكر ما قرآن را با بيان آسان و روشن براى يادآورى و تذكر (غافلان) قرار دادايم، آيا پند گيرنده‏اى هست؟!.
از دو آيه فوق و از آيات ديگر به روشنى مى‏يابيم كه هدف از ذكر داستان قوم لوط، درس عبرت گرفتن، و خوف از خدا و دورى از گناه، و انديشيدن درباره‏ى عواقب گناه و عذاب الهى در دنيا و آخرت است.
آيه نخست (83 - هود) صريحاً اعلام مى‏دارد كه اينگونه عذابها براى ستمگران در هر امتى دور نيست، يعنى اگر ما در هر بعدى ستم كنيم، و راه طغيان و ظلم را بپيمائيم سرانجام كار ما عذاب سخت الهى خواهد بود.
پس بايد عبرت گرفت، و تا مهلت و فرصت است، خودسازى كرد، و با آب توبه حقيقى، آلود گناهان سابق را شست.
بهتر اين است كه در اينجا سخنى از بيان شيواى على (عليه السلام) بشنويد.
او در نهج‏البلاغه پس از عنوان كردن آيه سوره‏ى انفطار يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم اى انسان چه چيز ترا به پرودگار بزرگت مغرور ساخت مى‏فرمايد: اين آيه كوبنده‏ترين دليل در برابر شنونده و قطع كننده‏ترين عذر شخص مغرور است كه جهالت و نادانيش او را خوشحال ساخته (كه به اين معنى است) اى انسان چه چيزى تو را بر گناه جرأت داده؟ و چه چيز تو را در برابر پروردگارت مغرور نمود؟ و چه چيز تو را بر هلاكت خويش مغرور ساخته است؟ مگر اين بيمارى تو بهبودى نمى‏يابد؟ و يا اين خوابت بيدارى ندارد؟ همانگونه كه به ديگرى رحم مى‏كنى به خود رحم كن تو كه هرگاه كسى را در دل آفتاب سوزان بيابى بر او سايه مى‏افكنى و هرگاه بيمار ناتوانى را ببينى كه سخت ناتوان گشته، از روى ترحم بر او مى‏گريى، پس چه چيز تو را بر اين بيمارى (معنوى) شكيبا و بر اين مصائب، صبور ساخته؟ و چه چيز تو را از گريه بر خويشتن تسلى داده؟ در حالى كه هيچ چيز براى تو عزيزتر از خودت نيستى.( 211)
آرى همانگونه كه در پايان آيات عذاب قوم لوط خوانديم: اينگونه عذابها براى ستمگران دور نيست
جالب اينكه در همان سرزمين لوط، سالها قوم سبا مى‏زيستند، اين قوم آنچنان در ناز و نعمت و امنيت فرو رفته بودند كه نظير نداشت، از شام به يمن و مكه، آباديهاى پر درخت و ميوه به هم متصل شده بود، كه اگر زنى سبدى خالى بر سر مى‏گذاشت و از زير درختان رد مى‏شد، خود بخود سبد، پر از ميوه مى‏شد، اما آنها كفران نعمت كردند، از پيامبران اطاعت ننمودند، كه به نقلى خداوند سيزده پيامبر براى هدايت آنها فرستاد( 212) ولى از غرور و غفلت و گناه دست برنداشتند در نتيجه خداوند موشهاى صحرائى را مأمور سوراخ كردن زير سد عرم‏( 213) كرد، وقتى كه اين سد سوراخ شد، كم‏كم سوراخش بزرگتر شد و اين موشها سنگ بزرگى را از بالا انداختند و آن همه آب سد سرازير آباديها و شهرهاى اين قوم ناسپاس گرديد، همه‏ى باغها و خانه‏ها ويران شدند، و جز چند درخت تلخ و شوره گز و سدر باقى نماند، چنانكه قرآن مى‏فرمايد: ذلك جزيناهم بما كفروا و هل نجازى الا الكفور اين كيفر كفران آنها بود، و آيا جز افراد ناسپاس را مجازات مى‏نمائيم؟( 214).
به اين ترتيب اين قوم آنچنان مستأصل شدند كه هر كسى به سوئى رفت و پراكنده شدند، و وضع آنها مايه عبرت و مثل براى ديگران گرديد و هرگاه كسى پراكنده و از هم متلاشى مى‏شدند مى‏گفتند: تفرقوا ايادى سبا همچون قوم سبا از هم پراكنده شدند كه به نقلى شش طايفه آنها به نقاط مختلف يمن، و چهار طايفه آنها به نقاط شام رفتند و پراكنده شدند.
قوم سبا كه چندين طايفه بودند مانند مذحج، اشعرون، ازد، انمار، عامله، جزام، لخم و غسان از هم پاشيدند.( 215)
و بفرموده‏ى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) قبل از پراكندگى 700 امت طايفه از آنها (400 صحرائى و 300 دريائى) مسخ شدند.( 216)
و به نقلى آنها هنگام وفور نعمت، كار كفرانشان به جائى رسيد كه (العياذ بالله) با نان استنجاء مى‏كردند، كه خرمن‏هائى از اين نانها به وجود آمده بود، و بعد از بلا و نقمت، كار بجائى رسيد كه همان نانها را خوردند، و عجيب اينكه براى خوردن آن نانها، در صف نوبت مى‏ايستادند.( 217)
در اينجا به دو فراز از اشعار عربى و فارسى توجه كنيد:

‏‏ فاجهشت للثوبان حين رأيته
فقلت له اين الذين رايتهم
فقال مضى فاستودعونى بلادهم
  و كبر للرحمن حين رانى
 بجنبك فى خفض و طيب زمان
و من ذا الذى يبقى على الحدثان

‏ يعنى: به كوه ثوبان وقتى كه آنرا ديدم فرياد زدم، او وقتى مرا ديد تكبير خدا گفت.
به او گفتم: كجايند آنان را كه ديده بودم در كنار تو با كمال خوشى و آسايش، جاى گرفته بودند گفت: آنها رفتند و اين مكانها را به من سپردند.

‏‏ امير ارسلان خانه‏اى سخت داشت
چنان نادر افتاده در روضه‏اى
شنيدم كه مردى مبارك حضور
ملك گفت: چندانكه گرديده‏اى؟
بخنديد كين خانه خرم است
كه قبل از تو گردنكشان داشتند
  كه گردن بر الوند بر مى‏فراشت
كه بر لاجوردين قدح بيضه‏اى
به نزديك شه آمد از راه دور
چنين جاى محكم دگر ديده‏اى؟
وليكن نپندارمش محكم است
به حسرت بمردند و بگذاشتند

‏ اميد آنكه اين سر گذشتها مايه عبرت و توبه و انابه و بازگشت ما به سوى خدا گشته و از آنها بهترين درسها را بياموزيم.

عظمت خدا و كوچكى ما
براى اينكه عظمت خداوند را در حد توان خود ترسيم كنيم و در برابر، كوچكى بشر را بيابيم به مثال و مطالب زير توجه كنيد:
وقتى كه آمريكائيها آپولو 11 را به كره ماه فرستادند، اعلام كردند كه رفت و برگشت آن هشت شبانه روز شد، بعد محاسبه كردند كه اگر به فرض محال همين آپولو با همين سرعت به نزديكترين ستاره‏ى ثابت فرستاده شود، دويست هزار سال طول مى‏كشد تا به آن برسد (با توجه با اينكه اين ستارگان ثابت كه ما در آسمان مى‏بينيم، در آسمان اول است).
از سوى ديگر در روايات مى‏خوانيم: تمام آسمانها و زمين و آنچه در بين آنها است نسبت به كرسى خدا، همچون حلقه انگشترى است كه در بيابان بسيار وسيع افتاده باشد، و كرسى خدا نسبت به عرش همچون حلقه‏ى انگشترى است كه در بيابان بسيار وسيع افتاده باشد( 218) اين است عظمت خدا، كه نشانگر قدرت عظيم الهى است.
اما درباره‏ى كوچكى و ذره بودن ما، كافى است كه به روايت زير توجه كنيد:
امام حسن عسكرى (عليه السلام) نقل مى‏كند: روزى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و على (عليه السلام) در مكانى نشسته بودند، شنيدند يكى مى‏گويد: هر چه خدا بخواهد و محمد بخواهد، و ديگرى مى‏گويد: هر چه خدا بخواهد و على بخواهد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: محمد و على را در رديف خدا قرار ندهيد، بلكه بگوئيد: آنچه خدا بخواهد و سپس محمد (صلى الله عليه و آله) بخواهد، آنچه خدا بخواهد و سپس على (عليه السلام) بخواهد، مشيت و خواست خدا غالب و قاهر است و هيچ چيز همتا و قرين او نيست، و ما محمد فى دين الله و فى قدرته الا كذبابة تطير فى هذه الممالك الواسعة و ما على فى دين الله و فى قدريه الا كبعوضة فى جملة هذه الممالك محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) در برابر دين و قدرت خدا همچون مگسى است كه در اين ممالك وسيع پرواز مى‏كند، و على (عليه السلام) در برابر دين قدرت خدا همچون پشه‏اى است در ميان اين ممالك.( 219)
اينك با توجه به اين مطالب، آيا سزاوار است كه ما مغرور گرديم، و فرمان خداى بزرگ را ناديده گرفته و راه شيطان برويم و به خود ظلم كنيم؟!، در جائى كه محمد و على (عليهماالسلام) بزرگترين انسانهاى تاريخ چنين باشند ما چه مى‏گوئيم؟ اينجاست كه به خوبى معنى اين آيه را مى‏فهميم: يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم اى انسان چه چيز تو را به خداى بزرگ مغرور كرد؟! (انفطار - 6).

يك آيه عبرت ديگر در قرآن‏
در قرآن آيه 70 سوره‏ى توبه مى‏خوانيم:
الم يأتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و المؤتفكات اتنهم رسلهم بالبينات فما كان الله ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون
آيا خبر كسانى كه پيش از آنها (منافقان دو رو) بودند، به آنان نرسيده، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين (قوم شعيب) و شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) كه پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند (ولى به دعوت پيامبران اعتنا نكردند) خداوند به آنها ستم نكرد، اما خودشان بر خويش ستم مى‏كردند (همگى با اختيار خود به هلاكت رسيدند، قوم نوح با طوفان و غرق شدن، قوم عاد (قوم هود) با طوفانهاى تند، قوم ثمود (قوم صالح) با زلزله و صاعقه، قوم ابراهيم با نابودى نعمت و هلاكت نمروديان و قوم مدين (قوم شعيب) به وسيله ابر آتشبار، و قوم لوط با واژگونى شهرها و سنگبارانى‏شدنشان نابود شدند.( 220)
درباره‏ى جمله‏ى مؤتفكات (شهرهاى زير و رو شده) گفته‏اند منظور شهرهاى واژگون شده قوم لوط است.
مرحوم طبرسى صاحب تفسير مجمع‏البيان گويد: سه شهر از مؤتفكات است كه قوم لوط در آن هلاك شدند.
شهر سدوم بود كه قوم لوط در آن مى‏زيستند.( 221)
نتيجه اينكه: عاقبت‏انديش باشيم، تا خداوند مهلت داده خود را اصلاح كنيم، و به جاى رضوان و بهشت خدا، مشمول غضب و دوزخ پر عذاب الهى نگرديم.
اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا - و لا تكلنا الى انفسنا طرفة عين ابداً.
الحمد لله رب‏العالمين‏