زندگانى تحليلى پيشوايان ما

استاد عادل اديب
ترجمه: دكتر اسد الله مبشرى

- ۲۱ -


امام نهم

محمد جواد(ع)

زندگانى امام محمد جواد(ع)ادامه راه خط پدرش،امام رضا(ع)بود.

مامون به امام جواد علاقه داشت و كوشش ميكرد و نقشه طرح ميكرد كه دل‏امام(ع)را بدست آورد و او را بدار الخلافه نزديك كند.مامون توطئه‏خود را براى از ميان بردن جنبش و حركت تشيع در چهار چوب خلافت‏عباسيان همچنان ادامه ميداد و هدف او از اين كار آن بود كه بين امام وپايگاههاى مردمى او فاصله ايجاد كند و امام را از مردم خويش دور سازد.

او ميخواست بطريقى اين نقشه را اجرا كند كه مردم تحريك نشوند،بخصوص‏كه او(ع)با كمال عزت و تكريم در كاخهاى مامون و ساختمانهاى مجلل اوزندگانى ميكرد.اما محافظان كاخ همه حركات و سكنات امام(ع)را با دقت‏تمام زير نظر ميداشتند.

بنابر همان نقشه قديمى،مامون در برابر همه مردم در جامه دوستدار ومخلص امام ظاهر شد و«ام فضل‏»دختر خود را به عقد ازدواج او در آورد تااز تاييد امام برخوردار باشد.لذا به او اصرار كرد كه در همانجا زندگانى‏كند.اما امام(ع)اصرار ورزيد كه بمدينه بازگردد تا نقشه مامون را در كسب تاييد امام براى پايدارى خلافتى كه غصب كرده بود،نقش بر آب سازد.زيراوقتى امام(ع)خلافت او را تاييد نميكرد،اين شبهه در دل مردم ايجاد ميشدكه حكومت او مشروعيتى ندارد.و از طرف ديگر،امام(ع)امامت‏خود رااثبات مى‏كرد و جدا بودن طرح و برنامه خود را از طرح و برنامه حكومت‏روز آشكار مى‏ساخت.

اما اگر امام(ع)مى‏پذيرفت كه با مامون و در دربار او زندگانى كند،مساله به اين طريق تلقى مى‏شد كه اين دو خط مشى در يكديگر ادغام شده است‏و اين امر در نظر مردم چنين نتيجه ميداد كه هيچ تناقض و اختلافى بين ايندواز جهت معالم و مسائل فكرى و عقيدتى خاص كه مميز نظريه امام بود،وجود ندارد.

امام جواد(ع)خط پدر بزرگوار را ادامه داد و از لحاظ برنامه ريزى‏فكرى و آگاهى عقيدتى، فقيهان را از بغداد و شهرهاى ديگر پيرامون خود،درمدينه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و ازو بپرسند و از راهنمائى‏هاى اومستفيض گردند.

«هنگامى كه فصل حج فرا رسيد،فقيهان بغداد و شهرهاى ديگر و دانشمندان‏بلاد كه هشتاد تن بودند،به حج رفتند و سپس به سوى مدينه روى آوردندتا ابا جعفر را ديدار كنند.» (1)

امام جواد(ع)براى گستردن پايگاههاى مردمى خويش بوظايف ومسئوليتهاى خود در امر جهاد دست زد.اين امر به گوش‏«معتصم‏»رسيد و اورا جبرا به بغداد فرا خواند تا به قتل برساند و زندگانى شريف آن امام(ع)

را با خوراندن زهر به آن طريق به پايان رساند.ابن بابويه گويد:«معتصم‏امام(ع)را مسموم گردانيد.» (2) زيرا امام(ع)براى حكومت‏خطرى محسوب ميشد و مواضع انحراف و موارد دورى حكومت را از اسلام براى مردم افشاءميكرد.نه تنها براى دستگاه خلافت اين خطر را داشت كه منزلت و برتريهاى‏فكرى او را با توجه به كمى سن و سال او همه ميدانستند،بلكه امام،فقهاو قضات را براى مناظره و مبارزه علمى مى‏طلبيد و بسيار متحرك بود و امورفكرى و عقيدتى مردم را بر عهده داشت(در يك مجلس سى هزار مساله ازوپرسيدند و او به همه آنها پاسخ داد و در آنوقت نه سال داشت.)

مفيد گويد:«مامون امام جواد(ع)را دوست ميداشت.زيرا با وجودكمى سن،شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم رسيده بود و در ادب وحكمت و كمال عقل،مقامى داشت كه هيچيك از مشايخ زمان،با او برابرى‏نمى‏توانست كرد».

طبرى در اعلام الورى گويد:او(ع)در زمان خود با وجود اندك بودن‏سن و سال،به پايه‏اى از فضل و علم و حكمت و ادب رسيده بود كه هيچيك‏از اهل فضل به آن پايه نرسيده بود.» (3)

سخن خويش را در باب روش و برنامه امام جواد(ع)بهمين اندازه‏مختصر به پايان مى‏رسانيم زيرا نقش او همانند نقش پدرش امام رضا(ع)بود.

سخنها و پرسشهاى بيشمار،پيرامون وى گفته شده است و درباره پديده مرجعيت‏و رهبرى او در حاليكه بيش از هشت‏سال نداشت‏سخن بسيار است.

امام(ع)و خردسالى او

صغر سن امام(ع)از پديده‏هاى اعجاز آميز اوست كه در حكام آن‏زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.همه مآخذ تاريخى متفق القولند كه وقتى‏پدر مكرم امام جواد(ع)در گذشت عمر امام هشت‏سال يا هفت‏سال و چهار ماه بود (4) .در حقيقت هنگاميكه پس از پدر عهده دار امامت گرديد،در سن‏كودكى بود.

اين معنى نخستين بار در زندگانى پيشوايان اهل بيت(ع)در شخص‏امام جواد(ع)مصداق پيدا كرد و براى حكام منحرف،مايه حيرت و براى‏حقيقت امتداد خط امامت و مرجعيت امامان اهل بيت(ع)كه امام جواد(ع) نماينده و جانشين آنان بود،سندى حتمى و معجز آسا به شمار مى‏رفت.

اگر به حساب احتمالات تكيه زنيم،مى‏بينيم كه تنها صغر سن امام(ع)كافى است كه حقيقت امامت وى را بپذيريم و قبول كنيم كه او(ع)ادامه‏دهنده خط امامت بوده است و الا چگونه مى‏توان در دست گرفتن رهبرى شيعه‏را از طرف او در همه زمينه‏هاى نظرى و عملى تفسير كنيم؟

شايد اين معنى از ذهن بگذرد و بگويند،بسا كه براى شيعيان،امامت‏و رهبرى اين نوجوان از اهل بيت،با وضوح كشف و معلوم نشده باشد وبسا كه ادعائى ديگر نيز بر اين فرضيه ضميمه كنند همچنان كه احمد امين گويد:

«امامان از چشمها پنهان ميشدند و به دعوت پنهانى اكتفا ميكردند تا محبت‏و گرايش مردم نسبت به آنان باقى بماند (5) ».

ما اين فرضيه را رد ميكنيم و ميگوئيم:رهبرى امام جواد(ع)،رهبرى‏آشكار و علنى در برابر همه توده‏هاى مردم بود و هرگز رهبرى امامان چنين‏نبود كه پيرامونشان را پاسبانان محافظ، و نيروى ارتش و ابهت و جاه و جلال‏پادشاهان فرا گرفته باشد بطوريكه رهبر،دعوت را از توده مردم كه به آنان‏معتقد بودند و به رهبرى آنان حركت مى‏كردند،پنهان سازد بلكه رهبرى‏امام(ع)،رهبرى سرى از قبيل صوفيان و فاطميان نبود كه ميانشان فاصله‏ايجاد كند و بين رهبرى و پايگاه مردمى او جدائى افكند.

امام اهل بيت(ع)،دعوت خود را تا حدى آشكار انجام ميداد،وپايگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش بطور مستقيم در مسائل‏دينى و قضاياى اجتماعى و اخلاقى با شخص امام تماس و هماهنگى حاصل‏ميكردند.

وقتى مامون،امام(ع)را به بغداد يا مركز خلافت آورد،امام(ع)

پاى فشرد تا به مدينه باز گردد.مامون با اين درخواست موافقت كرد و آن‏حضرت بيشتر عمر شريف را در مدينه گذرانيد.

امام جواد(ع)در صحنه اجتماعى با نشاط و فعاليت،حركت ميكردو نزد همه مسلمانان شناخته شده بود.منجمله نزد شيعيان كه به رهبرى وامامت او(ع)ايمان داشتند.

«اين مساله كه معتصم از فعاليتها و كوششهاى او برآشفته و در رنج‏بود حقيقت داشت و از اينروى وى را به بغداد خواست و هنگاميكه ابو جعفر(ع)

وارد عراق گرديد،معتصم و جعفر پسر مامون،پيوسته توطئه مى‏چيدند وبراى قتل آن بزرگوار حيله مى‏انديشيدند».

مفيد گويد:«دو شب به ماه محرم سال 220 مانده وارد بغداد شد و درذيقعده همان سال در آنجا وفات كرد».

در روضة الواعظين آمده است كه‏«در بغداد با زهر بقتل رسيد (6) ».

بر اساس اين مسلميات،فرضيه‏اى كه ميگويد:رهبرى امام جواد(ع)دربرابر مسلمانان عموما، و در برابر شيعيان خصوصا،رهبرى آشكار نبوده‏است،باطل است.اين سخن خلاف طبيعت علاقه و همبستگى بين اهل بيت‏و پايگاههاى مردمى آنانست.بخصوص كه مامون نورافكن‏ها را متوجه‏امامت و علم حضرت امام جواد(ع)كرد و او را در معرض آزمايش قرار داد تا در محظور قرار گيرد و مردم را از پيرامون او بپراكند.دانشمندان بزرگ رادعوت كرد و بين آنان و امام(ع)در برابر عباسيان،مجالسى منعقد نمود.

اما برترى علمى و فكرى امام(ع)با كمى سن و سال آشكار گرديد.

مامون از«يحيى بن اكثم‏»كه در آن روزگار از بزرگان و متفكران بودخواست كه براى پرسش از امام،مساله‏اى طرح كند تا امام را ناتوان سازدو از پاسخ گفتن به آن درماند.يحين بن اكثم از امام پرسيد:«فدايت گردم‏آيا رخصت ميدهى سؤالى كنم؟».

ابو جعفر گفت:«آنچه ميخواهى بپرس‏».

يحيى گفت:درباره كسيكه در احرام باشد و شكارى را بكشد چه نظردارى؟

امام(ع)فرمود:آيا وقتى صيد را كشت در«حل‏»بود يا«حرم‏»و آياآن مجرم به اين كار آگاه بود يا جاهل؟به عمد آنرا كشت‏يا به سهو؟آزادبود يا بنده؟صغير بود يا كبير؟آغاز كننده به قتل بود يا در مقام دفاع بود؟

آن شكار آيا از پرندگان بود يا نه؟از شكارهاى كوچك بود يا بزرگ؟درآنچه كرد پافشارى داشت و يا پشيمان شده بود؟قتل در شب روى داد يا درروز؟آيا براى عمره محرم شده بود يا براى حج؟

يحيى بن اكثم شگفت زده بر جاى ماند و در چهره‏اش ناتوانى ديده ميشدچندانكه اهل مجلس همه بدان پى بردند (7) .

درين مورد،فرضيه‏ها و اقوال ديگر وجود دارد و ما آنها را متواليامورد بحث قرار ميدهيم:

فرضيه نخست كه ميگويد:سطح علمى و فكرى طايفه شيعه در آن هنگام‏در پايه‏اى بود كه امكان داشت ازين موضوع غفلت كنند يا به بيان ديگر سطح فكرى و عقلى و روانى شيعه چندان بود كه آنان را به اين معنى كشانيد كه‏امامت كودكى را تصديق كنند و به آن ايمان آورند...حال آنكه او حقاامام نبود.

اين فرضيه قابل قبول نيست و واقعيات تاريخى آنرا تكذيب ميكند.

زيرا سطح علمى و فقهى اين طايفه در حدى بود كه از طرف همه مكاتب وحوزه‏هاى فكرى رقيب،مورد تحسين و بزرگداشت و تقدير بودند.مكتب‏فكرى عظيمى كه حاصل كوشش امامان باقر و صادق(ع)بود،بزرگترين حوزه‏فكرى و علمى اسلام بود كه در آن روزگار جهان اسلام بخود ديده بود و آنجادو نسل پياپى از شاگردان حضرت امام صادق(ع)و حضرت امام كاظم(ع)

فعاليت داشتند و آندو در ميدان فقه و تفسير و كلام و حديث،و در همه جوانب‏و اركان معرفت اسلامى در راس طايفه شيعه قرار داشتند.

در پرتو اين حقيقت،هرگز نمى‏توان فرض كرد كه سطح فكرى و علمى‏اين طايفه به پايه‏اى باشد كه از چنين موضوع مهم و بزرگى غفلت كرده باشند.

چگونه افراد يك طايفه كه در ميانشان چنين مكتبى وجود داشت و قطب پيشرفت‏فكر اسلامى به شمار ميرفت ازين موضوع غفلت كرده‏اند و به وهم يا از سرغفلت،امامت را در كودكى مجسم ديده‏اند كه از روى واقع و حق،امام نبوده‏است.بخصوص چنانكه گفتيم، مامت‏حضرت امام جواد(ع)بر رهبرى اوبر پايگاههاى مردمى و رهبرى آشكار بر همه مسلمانان استوار بود و هر فردعامى مى‏توانست با آن برخورد كند و صدق آنرا بيازمايد. بخصوص طايفه‏شيعه كه در جهان اسلام،بزرگترين مدرسه فكرى و عظيم‏ترين آن بطور كلى درميان آنان تحقق يافته بود و حوزه علمى آن تا كوفه و مدينه نيز امتداد داشت.

مدارس مزبور و مراكز فكرى،با امام(ع)رابطه داشتند و ازو فتوى‏ميخواستند و مسايل خود را مى‏پرسيدند و حقوق و اموال را از هر سوى نزداو ميفرستادند.پس چگونه امكان داشت كه با آن عقل و شعور شكوفا،يا با بودن مدرسه‏اى مانند آن حوزه بزرگ،از حقيقت كودكى كه امام نبود،غافل بمانند؟

فرضيه دوم:گروه شيعه در طول تاريخ خود تصويرى صحيح و واضح‏از مفهوم معناى امامت و امام نداشت.بلكه چنين مى‏پنداشت كه امام فقطرقمى در تسلسل نسبى و وراثتى است.بنابر اين امامت و شرايط لازمه را براى‏امامت نميدانست چيست.

مى‏گوئيم اين فرضيه نيز مردود است.چه،اساسا تشيع و امامت بر پايه‏مفهوم عميق الهى استوار است و آن بديهى ترين و روشنترين مفهوم تشيع است.

امام از نظر مفهوم عام شيعى،آن انسان بى‏همتا در علم و معرفت و گفتار وكردار و اخلاق است.اين مفهوم در دستاوردها و ابعادش،نزد شيعيان آشكاراست.هزاران نص،از روزگار امام على(ع)تا عهد امام رضا(ع)پيامى‏است كه اين مفهوم را معلوم كرده تا آنجا كه همه تفصيلات و توضيحات وخصوصيات تشيع در ذهن شيعيان،بسيار واضح و آشكارا نقش بسته است.

روايتى درين مضمون ميگويد:«پس از وفات امام رضا(ع)واردمدينه شديم و پرسيديم،بعد از امام رضا(ع)،خليفه كيست؟گفتند خليفه درروستائى نزديك مدينه است.به سوى آن روستا براه افتادم تا به آنجا رسيدم.

خانه امام موسى بن جعفر(ع)در آنجا كه به ارث به امام جواد(ع)رسيده بود،مملو از مردم بود.يكى از برادران رضا(ع)را ديدم كه بر بالاى مجلس نشسته‏بود و شنيدم كه مردم او را-اى برادر رضا(ع)-خطاب ميكردند.يعنى اوپسر امام نيست زيرا از امامان(ع)شنيده بودند كه امامت پس از حسن و حسين(ع)در دو برادر جمع نميشود (8) .

ازين حديث چنين نتيجه ميگيريم كه نزد شيعيان،همه تفصيل‏ها و خصوصيات تشيع و مفاهيم آن،واضح و روشن بود.اين مساله ادعاى صاحبان اين فرضيه‏را تكذيب ميكند.

فرض سوم و آخر:اين معنى،فداكارى و پافشارى در غرور و باطل ازطرف شيعه و دوستداران آن بوده است.

ميگوئيم اين دعوى هم باطل است.نه فقط از نظر ايمان ما به تقواى‏شيعيان و قداست آنان، كه واقعيت اخلاص اين طايفه ترديد ناپذير است.هماناكه از خلال اين شرايط موضوعى كه طايفه ستمكش شيعه را احاطه كرده است،يك روز هم در سراسر ايامشان و در طول زندگى، راه به بزرگى و قدرت وثروت نداشته‏اند.بلكه شيعيان در سراسر تاريخ،گرفتار شكنجه و عذاب ومحروميت و زندان و ويرانى بوده‏اند.بلكه تشيع راهى بوده است كه انسان درهر گام آن با بيم و مراقبت دائمى روبرو بوده است.

امام باقر(ع)در باب اين محنتها و بلايا كه بر شيعه نازل ميشد فرمود:

شيعيان ما در همه شهرها كشته ميشوند و با تهمت،دست و پايشان را قطع‏ميكنند و هر كس از محبت ما ياد كند يا به سوى ما آيد،به زندان افكنده ميشودو اموالش را به يغما مى‏برند و خانه‏اش را درهم ميكوبند.»

فداكارى و از خود گذشتگى و پافشارى بر باطل هرگز انگيزه ياراه طمع‏مادى و دنيوى نبوده است.

چرا پس از اينهمه از خود گذشتگى و فداكارى و پافشارى از طرف‏على،طايفه شيعه يعنى مردمى دانا و روشنفكر براى امامتى باطل و دروغين‏و با توجه به اين كه اين از خود گذشتگى، انواع و اقسام ناراحتى و محروميت‏و عذاب و صدمه را براى آنان در بر دارد،در پى موهوم روند؟ لذا نمى‏توان‏از خود گذشتگى شيعه را در مورد امامت،جز اعتقاد حقيقى به امامت وآگاهى عميق از شرايط تحقق امامت چيزى ديگر دانست.

اينجاست كه بايد گفت،هيچيك از اين فرضيه‏ها را نمى‏توان پذيرفت و كسيكه به حقيقت تاريخ اين طايفه و شرايط و اوضاع موضوعى آن آگاه باشد،بخصوص به شرايط و اوضاعى كه پيرامون امام جواد(ع)بود،هرگز اين‏پندارها را نميپذيرد.

پس از عرضه داشتن اين فرضيات و مردود شناختن آن،فقط يك فرض‏باقى ماند كه با واقعيت تطبيق ميكند و آن اين است كه امام جواد(ع)،حقاامام است (9)


پى‏نوشتها:

1- بحار الانوار مجلسى ج 50 ص 10.

2- دائرة المعارف اسلامى شيعه ج 2 ص 92.

3- دائرة المعارف ج 2 ص 92.

4- مآخذ سابق.

5- مهدى و مهدويت ص 61-62.

6- دائرة المعارف ص 92.

7- تذكرة الخواص ص 368-372 و تحف العقول از آل رسول نوشته ابن صغبه‏ص 335.

8- بحار الانوار ج 50 ص 90.

9- شرح نهج البلاغه جزء 3 ص 15 از ابن ابى الحديد.