منتهي الامال
(باب زندگي امام حسين عليه السلام )
قسمت ششم

مرحوم حاج شيخ عباس قمي 


فصل اوّل : در بيان فرستادن سرهاى شهداء و حركت از كربلا بجانب كوفه
فصل نهم : در روانه كردن يزيد پليد اهل بيت عليهماالسّلام را به مدينه


چون مردم شام بر قتل حضرت سيدالشهداء عليه السّلام و مظلوميّت اهل بيت او و ظلم يزيد مطلّع شدند و مصائب اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بدانستند آثار كراهت و مصيبت از ديدار ايشان ظاهر گرديد .
يزيد لعين اين معنى را تفرّس كرد پيوسته مى خواست كه ذمّت خود را از قتل حضرت حسين عليه السّلام برى دارد و اين كار را به گردن پسر مرجانه گذارد و نيز با اهل بيت بناى رفق و مدارا نهاد و در پى آن بود كه التيام جراحات ايشان را تدبير كند لاجرم روزى روى با حضرت سجّاد عليه السّلام كرد و گفت : حاجات خود را مكشوف دار كه سه حاجت شما بر آورده مى شود .
حضرت فرمود: حاجت اوّل من آنكه سر سيّد و مولاى من و پدر من حسين عليه السّلام را به من دهى تا اورا زيارت كنم و از او توشه بردارم و وداع بازپسين گويم .
دوّم آنكه حكم كنى تا هر چه از ما به غارت برده اند به ما ردّ كنند .
سوّم آنكه اگر قصد قتل من دارى شخصى امين همراه اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كنى تا ايشان را به حرم جدّشان برساند .
يزيد لعين گفت : امّا ديدار سر پدر هرگز از براى تو ميّسر نخواهد شد، و امّا كشتن ترا پس من عفو كردم و از تو گذشتم و زنان را جز تو كسى به مدينه نخواهد برد، و امّا آنچه از شما به غارت ربوده شده من از مال خود به اضعاف قيمت آن عوض مى دهم . حضرت فرمود: ما از مال تو بهره نخواسته ايم مال تو از براى تو باشد، ما اموال خويش را خواسته ايم از بهر آنكه بافته فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مقنعه و گلوبند و پيراهن او در ميان آنها بوده . يزيد امر كرد تا آن اموال منهوبه را به دست آوردند و ردّ كردند، و دويست دينار هم به زياده از مال خود داد، حضرت آن زر را بگرفت و بر مردم فقراء و مساكين قسمت كرد (465)
و علاّمه مجلسى و ديگران نقل كرده اند كه يزيد اهل بيت رسالت عليهماالسّلام را طلبيد و ايشان را ميان ماندن در شام با حرمت و كرامت و برگشتن به سوى مدينه با صحّت و سلامت مخيّر گردانيد، گفتند اوّل مى خواهيم ما را رخصت دهى كه به ماتم و تعزيه آن امام مظلوم قيام نمائيم ، گفت آنچه خواهيد بكنيد، خانه اى براى ايشان مقرّر كرد و ايشان جامه هاى سياه پوشيدند و هر كه در شام بود از قريش و بنى هاشم در ماتم و زارى و تعزيت و سوگوارى با ايشان موافقت كردند و تا هفت روز بر آن جناب ندبه و نوحه و زارى كردند و در روز هشتم ايشان را طلبيد نوازش و عذر خواهى نمود و تكليف ماندن شام كرد، چون قبول نكردند محملهاى مزيّن براى ايشان ترتيب داده و اموال براى خرج ايشان حاضر كرد و گفت اينها عوض آنچه به شما واقع شده . جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام فرمود: اى يزيد! چه بسيار كم حيائى ، برادران و اهل بيت مرا كشته اى كه جميع دنيا برابر يك موى ايشان نمى شود و مى گوئى اينها عوض آنچه من كرده ام .
پس نعمان بن بشير را كه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود طلب كرد و گفت تجهيز سفر كن و اسباب سفر از هر چه لازم است براى اين زنها مهيّا كن ، و از اهل شام مردى را كه به امانت و ديانت و صلاح و سداد موسوم باشد با جمعى از لشكر به جهت حفظ و حراست اهل بيت و ملازمت خدمت ايشان برگمار و ايشان را به جانب مدينه حركت ده (466)
پس به روايت شيخ مفيد رحمه اللّه يزيد حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام را طلبيد در مجلس خلوتى و گفت : خداوند لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا قسم ! اگر من در نزد پدرت حاضر بودم آنچه از من طلب مى نمود عطا مى كردم و به هر چه ممكن بود مرگ را از او دفع مى دادم و نمى گذاشتم كه كشته شود لكن قضاى خدا بايد جارى شود، اكنون از براى برآوردن حاجت تو حاضرم به هر چه خواهى از مدينه براى من بنويس تا حاجت تورا برآورم ، پس امر كرد كه آن حضرت را جامه دادند و اهل بيت را كِسوة پوشانيدند و با نعمان بن بشير، رسولى روانه كرد و وصيّت كرد كه شب ايشان را كوچ دهند، در همه جا اهل بيت عليهماالسّلام از پيش روى روان باشند و لشكر در عقب باشند به اندازه اى كه اهل بيت از نظر نيفتند و در منازل از ايشان دور شوند و در اطراف ايشان متفرّق شوند به منزله نگاهبانان و اگر در بين راه يكى از ايشان را وضوئى يا حاجتى باشد براى رفع حاجت پياده شود همگان باز ايستند تا حاجت خود را بپردازد و بر نشيند و چنان كار كنند كه خدمتكاران و حارسان كنند تا هنگامى كه وارد مدينه شوند، پس آن مرد به وصيّت يزيد عمل نمود و اهل بيت عصمت عليهماالسّلام را به آرامى و مدارا كوچ مى داد و از هر جهت مراعات ايشان مى نمود تا به مدينه رسانيد(467)
و قرمانى در اخبار الدُّول نقل كرده كه نعمان بن بشير با سى نفر، اهل بيت را حركت دادند به همان طريق كه يزيد دستور داده بود تا به مدينه رسيدند. پس فاطمه بنت امير المؤ منين عليه السّلام به خواهرش جناب زينب عليهاالسّلام گفت كه اين مرد به ما احسان كرد آيا ميل داريد كه ما در عوض احسان او چيزى به او بدهيم ؟ جناب زينب عليهاالسّلام فرمود كه ما چيزى نداريم به او عطا كنيم جز حُلّى خود، پس بيرون كردند دست برنجن و دوبازو بندى كه با ايشان بود و براى نعمان فرستادند و عذر خواهى از كمى آن نمودند. او ردّ كرد جميع را و گفت : اگر اين كار را من براى دنيا كرده بودم همين ها مرا كافى بود و بدان خشنود بودم ، ولكن واللّه من احسان نكردم به شما مگر براى خدا و قرابت شما با حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم (468) .
سيّد بن طاوس رحمه اللّه نقل فرموده : زمانى كه عيالات حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام از شام به مدينه مراجعت مى كردند به عراق رسيدند به دليل راه فرمودند كه ما را از كربلا ببر، پس ايشان را از راه كربلا سير دادند، چون به سر تربت پاك حضرت سيد الشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء رسيدند جابر بن عبداللّه را با جماعتى از طايفه بنى هاشم و مردانى از آل پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را يافتند كه به زيارت آن حضرت آمده بودند، پس در يك وقتى به آنجا رسيدند كه يكديگر را ملاقات نمودند و بناى نوحه و زارى و لطمه و تعزيه دارى را گذاشتند و زنان قبائل عرب كه در آن اطراف بودند جمع شدند و چند روز اقامه ماتم و عزادارى نمودند(469) .
مؤ لف گويد: مكشوف باد كه ثِقات محدّثين و مورّخين متّفق اند بلكه خود سيّد جليل على بن طاوس نيز روايت كرده كه بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام عمر سعد نخست سرهاى شهدا را به نزد ابن زياد روانه كرد و از پس آن روز ديگر اهل بيت را به جانب كوفه بُرد و ابن زياد بعد از شناعت و شماتت با اهل بيت عليهماالسّلام ايشان را محبوس ‍ داشت و نامه به يزيد بن معاويه فرستاد كه در باب اهل بيت و سرها چه عمل نمايد. يزيد جواب نوشت كه به جانب شام روان بايد داشت . لاجرم ابن زياد تهيّه سفر ايشان نموده و ايشان را به جانب شام فرستاد (470) .
و آنچه از قضاياى عديده و حكايات متفرّقه سير ايشان به جانب شام از كتب معتبره نقل شده چنان مى نمايد كه ايشان را از راه سلطانى و قُرى و شهرهاى معموره عبور دادند كه قريب چهل منزل مى شود، و اگر قطع نظر كنيم از ذكر منازل ايشان و گوئيم از بريّه و غربى فرات سير ايشان بوده ، آن هم قريب به بيست روز مى شود. چه مابين كوفه و شام به خط مستقيم يك صد و هفتاد و پنج فرسخ گفته شده و در شام هم قريب به يك ماه توقّف كرده اند چنانكه سيّد در اقبال فرموده (471) روايت شده كه اهل بيت يك ماه در شام اقامت كردند در موضعى كه ايشان را از سرما وگرما نگاه نمى داشت ، پس با ملاحظه اين مطالب ، خيلى مستبعد است كه اهل بيت بعد از اين همه قضايا از شام برگردند و روز بيستم شهر صفر كه روز اربعين و روز ورود جابر به كربلا بوده به كربلا وارد شوند و خود سيّد اجلّ اين مطلب را در اقبال مستبعد شمرده ، بعلاوه آنكه احدى از اجلاء فن حديث و معتمدين اهل سِيَر و تواريخ در مقاتل و غيره اشاره به اين مطلب نكرده اند با آنكه ديگر ذكر آن از جهاتى شايسته بود بلكه از سياق كلام ايشان انكار آن معلوم مى شود؛ چنانكه از عبارت شيخ مفيد در باب حركت اهل بيت عليهماالسّلام به سمت مدينه دريافتى و قريب اين عبارت را ابن اثير و طبرى و قرمانى و ديگران ذكر كرده اند و در هيچ كدام ذكرى از سفر عراق نيست بلكه شيخ مفيد و شيخ طوسى و كفعمى گفته اند كه در روز بيستم صفر، حَرم حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام رجوع كردند از شام به مدينه و در همان روز جابر بن عبداللّه به جهت زيارت امام حسين عليه السّلام به كربلا آمد و اوّل كسى است كه امام حسين عليه السّلام را زيارت كرد(472)
و شيخ ما علاّمه نورى - طاب ثراه - در كتاب لؤ لؤ و مرجان كلام را در ردّ اين نقل بسط تمام داده و از نقل سيّد بن طاوس آن را در كتاب خود عذرى بيان نموده ولكن اين مقام را گنجايش بسط نيست (473) .
و بعضى احتمال داده اند كه اهل بيت عليهماالسّلام در حين رفتن از كوفه به شام ، به كربلا آمده اند و اين احتمال به جهاتى بعيد است . وهم احتمال داده شده كه بعد از مراجعت از شام به كربلا آمده اند لكن در غير روز اربعين بوده ، چه سيّد و شيخ ابن نما كه نقل كرده اند ورود ايشان را به كربلا به روز اربعين مقيّد نساخته اند واين احتمال نيز ضعيف است به سبب آنكه ديگران مانند صاحب روضة الشهداء و حبيب السّير و غيره كه نقل كرده اند مقيّد به روز اربعين ساخته اند، و از عبارت سيّد نيز ظاهر است كه با جابر در يك روز و يك وقت وارد شدند؛ چنانكه فرمود: فَوافَوا في وَقْتٍ واحدٍ و مسلّم است كه ورود جابر به كربلا در روز اربعين بوده و بعلاوه آنچه ذكر شد تفصيل ورود جابر به كربلا در كتاب مصباح الزائر سيّد بن طاوس و بشارة المصطفى كه هر دو از كتب معتبره است موجود است و ابدا ذكرى از ورود اهل بيت در آن هنگام نشده با آنكه به حسب مقام بايد ذكر شود و شايسته باشد كه ما روايت ورود جابر را كه مشتمل است بر فوائد كثيره در اينجا ذكر نمائيم (474)
شيخ جليل القدر عماد الدين ابوالقاسم طبرى آملى كه از اجلاّء فن حديث و تلميذ ابوعلى بن شيخ طوسى است در كتاب بشارة المصطفى كه از كتب بسيار نفيسه است ، مُسنَدا روايت كرده است از عطيّه بن سعد بن جناده عوفى كوفى كه از رُوات اماميه است و اهل سنّت در رجال تصريح كرده اند به صدق او در حديث كه گفت : ما بيرون رفتيم با جابر بن عبداللّه انصارى به جهت زيارت قبر حضرت حسين عليه السّلام پس زمانى كه به كربلا وارد شديم جابر نزديك فرات رفت و غسل كرد پس جامه را لنگ خود كرد و جامه ديگر را بر دوش افكند پس گشود بسته اى را كه در آن سُعد بود و بپاشيد از آن بر بدن خود، پس به جانب قبر روان شد و گامى بر نداشت مگر با ذكر خدا تا نزديك قبر رسيد مرا گفت : كه دست مرا به قبر گذار، من دست وى را بر قبر گذاشتم چون دستش به قبر رسيد بى هوش بر روى قبر افتاد، پس آبى بر وى پاشيدم تا به هوش آمد و سه بار گفت يا حسين ! سپس گفت : حَبيبٌ لا يُجيبُ حَبيبَهُ؟ آيا دوست جواب نمى دهد دوست خود را؟ پس گفت : كجا توانى جواب دهى و حال آنكه در گذشته از جاى خود رگهاى گردن تو و آويخته شده بر پشت و شانه تو، و جدائى افتاده ما بين سر و تن تو، پس شهادت مى دهم كه تو مى باشى فرزند خير النّبيين و پسر سيّدالمؤ منين و فرزندهم سوگند تقوى و سليل هُدى و خامس اصحاب كساء و پسر سيّد النقباء و فرزند فاطمه عليهاالسّلام سيّده زنها و چگونه چنين نباشى و حال آنكه پرورش داده ترا پنجه سيّدالمرسلين و پروريده شدى در كنار متّقين و شير خوردى از پستان ايمان و بريده شدى از شير باسلام و پاكيزه بودى در حيات و ممات ، همانا دلهاى مؤ منين خوش نيست به جهت فراق تو و حال آنكه شكى ندارد در نيكوئى حال تو، پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او، و همانا شهادت مى دهم كه تو گذشتى بر آنچه گذشت بر آن برادر تو يحيى بن زكريا. پس جابر گردانيد چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام كرد بدين طريق :
اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَيَّتُهَا الاَْرْواحُ الّتى حَلَّت بِفِناءِ قَبْرَ الْحُسَينِ عَلَيْهِ السَّلامُ وَاَناخَتْ بِرَحْلِهِ اَشْهَدُ اَنَّكُم اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكوةَ وَاَمَرتُمْ بِالمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ المُنكَرِ وَ جاهَدْتُمُ المُلْحِدينَ وَعَبدْتُمُ اللّهَ حَتّى اَتيكُمُ اْليَقينُ .
پس گفت : سوگند به آنكه بر انگيخت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به نبوّت حقّه كه ما شركت كرديم در آنچه شما داخل شديد در آن . عطيه گفت : به جابر گفتم : چگونه ما با ايشان شركت كرديم و حال آنكه فرود نيامديم ما وادئى را و بالا نرفتيم كوهى را و شمشير نزديم و امّا اين گروه ، پس جدائى افتاده ما بين سر و بدنشان و اولادشان يتيم و زنانشان بيوه گشته ؟! جابر گفت : اى عطيّه ! شنيدم از حبيب خود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه مى فرمود: هر كه دوست دارد گروهى را، با ايشان محشور شود و هر كه دوست داشته باشد عمل قومى را، شريك شود در عمل ايشان . پس قسم به خداوندى كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به راستى برانگيخته كه نيّت من و اصحابم بر آن چيزى است كه گذشته بر او حضرت حسين عليه السّلام و ياورانش .
پس جابر گفت : ببريد مرا به سوى خانه هاى كوفه ، پس چون پاره اى راه رفتيم به من گفت : اى عطيّه آيا وصيّت كنم ترا و گمان ندارم كه برخورم ترا پس از اين سفر، و آن وصيّت اين است كه دوست دار دوست آل محمّد را مادامى كه ايشان را دوست دارد، و دشمن دار دشمن آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را تا چندى كه دشمن است با ايشان اگر چه روزه دار و نمازگزار باشند، و مدارا كن با دوست آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم اگر چه بلغزد از ايشان پائى از بسيارى گناهان و استوار و ثابت بماند پاى ديگر ايشان از راه دوستى ايشان ، همانا دوست ايشان بازگشت نمايد به بهشت و دشمن ايشان باز گردد به دوزخ ( 475 ) .
تذييل : از توصيف جابر حضرت امام حسين عليه السّلام را به خامس ‍ اصحاب كساء معلوم مى شود كه اين لقب از القاب معروفه آن حضرت بوده و حديث اجتماع خمسه طيبه عليهماالسّلام تحت كساء از احاديث متواتره است كه علماء شيعه و سنّى روايت كرده اند، و در احاديث آيه تطهير بعد از اجتماع ايشان نازل شده ، و هم در احاديث مباهله نيز به كثرت وارد است ، و شايد سرّ جمع نمودن حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم انوار طيبه اهل بيت مكرّم را تحت كساء براى رفع شبهه باشد كه كسى نتواند ادّعاى شمول آيه براى غير مجتمعين تحت كساء نمايد اگر چه جمعى از معاندين عامه تعميم دادند ولى اغراض فاسده آنها از بيانات وارده آنها واضح و هويداست .
و امّا حديث معروف به حديث كساء كه در زمان ما شايع است به اين كيفيّت در كتب معتبره و معروفه واصول حديث و مجامع متقنه محدّثين ديده نشده مى توان گفت از خصائص كتاب منتخب است . و امّا آنچه جابر در كلام خود گفته كه تو گذشتى بر طريقه يحيى بن زكريا اشاره است به مشابهت تامّه كه ما بين سيدالشهداء عليه السّلام و يحيى بن زكريا عليه السّلام واقع است ، چنانچه تصريح به آن فرموده حضرت صادق عليه السّلام در خبرى كه فرموده : زيارت كنيد حضرت حسين عليه السّلام را و جفا نكنيد او را كه او سيّد شهداء و سيّد جوانان اهل بهشت و شبيه يحيى بن زكريا است (476)
و جُمله اى از اهل حديث روايت كرده اند از سيّد سجّاد عليه السّلام كه فرمود: بيرون شديم با پدرم حسين عليه السّلام پس فرود نيامد در منزلى و كوچ نكرد از آنجا مگر آنكه ياد نمود يحيى بن زكريا را. و روزى فرمود كه از پستى اين جهان بود كه سر يحيى را هديه فرستادند براى زن زناكارى از بنى اسرائيل ( 477 ) و بعيد نيست كه تكرار ذكر امام حسين عليه السّلام ، يحيى عليه السّلام را اشاره به همين معنى بوده باشد؛ امّا وجه شباهت كه ما بين اين دو مظلوم بوده پس بسيار است و ما به ذكر هشت وجه اكتفا مى كنيم :
اوّل - آنكه همنامى براى اين هر دو معصوم پيش از تسميه آنها نبوده ، چنانچه در روايات عديده وارد است كه نام يحيى و حضرت حسين عليهماالسّلام را كسى پيش از اين دو مظلوم نداشته ؛
دوّم - آنكه مدّت حمل هر دو شش ماه بوده ، چنانچه در جمله اى از روايات وارد است ؛
سوّم - آنكه قبل از ولادت هر دو، اخبار و وحى آسمانى به ولادت و شرح مجارى احوال هر دو آمد چنانچه مشروحا در باب ولادت حضرت الشهداء عليه السّلام و درتفسير آيه : (وَحَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاوَ وَضعَتْهُ كُرها) محدّثين ومفسّرين نقل كرده اند(478)
چهارم - گريستن آسمان بر هردوكه در روايت فريقين در تفسير آيه كريمه فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ ( 479 ) وارد است .
و قطب راوندى روايت كرده بَكَتِ السَّماءُ عَلَيهما اَرْبَعينَ صَباحا الخ (480)
پنجم - آنكه قاتل هر دو ولد زنا بوده و در اين باب چندين روايت وارد شده بلكه از حضرت باقر عليه السّلام مروى است كه انبياء را نكشد مگر اولاد زنا(481)
ششم - آنكه سر هر دو را در طشت طلا نهادند و براى زنا كاران و زنا زادگان هديه بردند چنانچه در جمله اى از روايات هست لكن تفاوتى كه هست سر يحيى عليه السّلام را در طشت بريدند كه خون او به زمين نرسد تا سبب غضب الهى نشود لكن كفّار كوفه و اتباع بنى اميّه - لعنهم اللّه - اين رعايت را از حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام نكردند .
وَلَنِعمَ ما قيلَ :
شعر :

حيف است خون حلق تو ريزد به روى خاك

يحياى من اجازه كه طشتى بياورم

هفتم - تكلّم سر يحيى عليه السّلام چنانچه در تفسير قمّى است ، و تكلّم سر مطهّر جناب سيدالشهداء عليه السّلام چنانچه در مقام خود گذشت (482)
هشتم - انتقام الهى براى يحيى و امام حسين عليهماالسّلام به كشته شدن هفتاد هزار تن چنانچه در خبر مناقب است (483) .
و از تطبيق حال حضرت سيّد الشهداء با حضرت يحيى عليهماالسّلام معلوم مى شود سرّ احاديث وارده كه آنچه در اُمَم سابقه واقع شده در اين امّت واقع شود. حَذْو النّعل بالنّعل والقذّة بالقذّة واللّه العالم .
و امّا وصيّت جابر به عطيّه كه دوست دار دوست آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را الخ ، شبيه به همين را نوشته حضرت امام رضا عليه السّلام براى جمّال خويش به اين عبارت :
كُنْ مُحِبّا لاَِّلِ مُحَمَّدٍ عليهماالسّلام وَ اِنْ كُنْتَ فاسِقا وَ مُحِبّا لِمُحِبِّهِمْ وَ اِنْ كانُوا فاسِقينِ(484)
قطب راوندى در دعوات فرموده كه اين مكتوب شريف الا ن نزد بعضى از اهل كرمند كه قريه ايست از ناحيه ما به اصفهان موجود است و واقعه اش آن است كه مردى از اهل آن قريه جمّال مولاى ما ابوالحسن عليه السّلام بوده و در زمان توجّه آن سلطان ايمان به سمت خراسان ، چون خواسته از خدمت آن حضرت مرخّص شود عرض كرده يابن رسول اللّه مرا مشرّف فرما به چيزى از خطّ مباركت كه تبرّك جويم به آن و آن مرد از عامّه بوده پس حضرت اين مكتوب را به او عنايت فرموده (485)

فصل دهم : در بيان ورود اهل بيت عليهماالسّلام به مدينه طيبه
چون اهل بيت عليهماالسّلام از شام بيرون شدند طى مراحل و منازل نمودند تا نزديك به مدينه شدند، بشيربن جَذلَم كه از ملازمين ركاب بود گفت : چون نزديك مدينه رسيديم حضرت على بن الحسين عليه السّلام محلّى را كه سزاوار دانست فرود آمد و خيمه ها بر افراخت و فرمود: اى بشير! خدا رحمت كند پدر ترا او مردى شاعر بود آيا تو نيز بهره اى از صنعت پدر دارى ؟ عرض كردم : بلى يابن رسول اللّه ، من نيز شاعرم . فرمود: پس برو داخل مدينه شو و شعرى در مرثيه ابوعبداللّه عليه السّلام بخوان و مردم مدينه رااز شهادت او و آمدن ما آگاه كن .
قُلتُ وَ يُناسِبُ اَنْ اَذكُرَ فى هدا الْمَقامِ هِذِهِ الابياتِ :
شعر :

عُجْبَالْمَدينةِ وَاصْرَخْ فى شَوارعِها

بِصَرخَةٍ تَمْلا الدُّنيا بِها جَزَعا

نادِى الَّذينَ اِذانادَى الصَّريخُ بِهِمْ

لَبَّوْهُ قَبلَ صَدىً مِن صَوتِهِ رَجَعا

قُل يا بنى شَيْبَةِ الْحَمْدِ الَّذى بِهِمُ

قامَتْ دَعائمُ دينِ اللّه وَ ارْتَ فَعا

قُومُوا فقَدْ عَصَفَتْ بِالطَّفِّ عاصِفَةٌ

مالَتْ باَرجاءِ طَوْدِ الْعِزِّ فَانْصَدَعا



بشير گفت : حسب الامر حضرت سوار بر اسب شدم و به سوى مدينه تاختم تا داخل مدينه شدم ، چون به مسجد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدم صدا به گريه و زارى بلند كردم و اين دو شعر گفتم :
شعر :

يا اَهْلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم بِها

قُتِلَ الْحُسينُ فَاَدْمُعى مِدْرارٌ

اَلجِسْمُ مِنهُ بِكربَلاءَ مُضَرَّجٌ

وَالرَّاءسُ مِنهُ عَلَى الْقَناةِ يُدارُ

يعنى اى اهل مدينه ديگر در مدينه اقامت نكنيد كه حسين عليه السّلام شهيد شد و به اين سبب سيلاب اشك از چشم من روان است ، بدن شريفش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مقدّسش را بر سر نيزه ها در شهرها مى گردانند. آن وقت فرياد برآوردم كه اى مردم اينك على بن الحسين عليه السّلام با عمّه ها و خواهرها به نزديك شما رسيده اند و در ظاهر شهر شما رحل خويش فرود آورده اند و من پيك ايشانم به سوى شما و شما را به حضرت او دلالت مى كنم .
گوئى بانگ بشير نفخه صور بود كه عرصه مدينه را صبح نشور ساخت ، مخدّرات محجوبه بى پرده از خانه ها بيرون شدند و با صورتهاى مكشوفه و گيسوهاى آشفته و پاهاى برهنه بيرون دويدند و روها بخراشيدند و صداها به ناله و زارى بلند كردند و فرياد واويلاه و واثبوراه كشيدند، و هرگز مدينه به آن حالت مشاهده نگشته بود و روزى از آن ، تلخ تر و ماتمى از آن ، عظيم تر ديدار نشده بود .
بشير گفت : جاريه اى را ديدم كه اشعارى در مرثيه حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام خواند آنگاه گفت : اى ناعى ! تازه كردى حزن و اندوه ما را و بخراشيدى جراحت قلوبى را كه هنوز بهبودى نپذيرفته بود، اكنون بگو چه كسى و از كجا مى رسى ؟ گفتم : من بشير بن جَذلَمم كه مولايم على بن الحسين عليه السّلام مرا به سوى شما فرستاده و خود آن حضرت با عيالات ابى عبداللّه عليه السّلام در فلان موضع نزديك مدينه فرود آمده ، بشير گفت مردم مرا بگذاشتند و به سوى اهل بيت عليهماالسّلام بشتافتند، من نيز عجله كرده و اسب بتاختم وقتى رسيدم ديدم اطراف خيمه سيّد سجاد عليه السّلام چنان جمعيت بود كه راه رفتن نبود از اسب پياده شدم و راه عبور نيافتم لاجرم پاى بر دوش مردمان گذاشته تا خود را به نزديك خيمه آن حضرت رسانيدم ديدم آن حضرت از خيمه بيرون تشريف آورد در حالتى كه دستمالى بر دست مباركش گرفته و اشك چشم خويش را پاك مى كند و خادمى نيز كُرسى (486) حاضر كرد و حضرت بر او نشست . لكن گريه چنان او را فرو گرفته كه خوددارى نمى تواند نمايد و صداى مردم نيز به گريه و ناله بلند است ، و از هر سو آن حضرت را تعزيت و تسليت مى گفتند و آن بقعه زمين از صداهاى مردم ضجه واحده گشته ، پس حضرت ايشان را به دست مبارك اشاره فرمود كه لختى ساكت باشيد چون ساكت شدند آغاز خطبه فرمود كه حاصل و خلاصه آن به فارسى چنين است :
حمد خداوندى را كه ربّ العالمين و رحمن و رحيم ، فرمان گذار روز جزا و خالق جميع خلائق است و آن خداوندى كه از ادراك عقلها دور است و رازهاى پنهان نزد او آشكار است ، سپاس مى گذارم خدا را به ملاقاتهاى خَطْب هاى عظيم و مصائب بزرگ و نوائب غم اندوز و اَلَم هاى صبر سوز و مصيبتى سخت و سنگين .
ايّها النّاس ! حمد خداى را كه ما را ممتحن و مبتلا ساخت به مصيبتهاى بزرگ و به رخنه بزرگى كه در اسلام واقع شد .
قُتِلَ اَبو عبداللّه الْحُسينُ عليه السّلام وَ عِتْرَتُهُ وَسُبِىَ نِسآؤُهُ وَصِبْيَتُهُ وَدارُوا بِرَاْسِهِ فِى الْبُلْدانِ مِنْ فَوقِ عامِلِ السِّنانِ؛ همانا كشته شد ابو عبداللّه عليه السّلام و عترت او و اسير شدند زنان و فرزندان او و سر مباركش را بر سر نيزه كردند و در شهرها بگردانيدند و اين مصيبتى است كه مثل و شبيه ندارد .
ايّها النّاس ! كدام مردانند از شماها كه بعد از مصيبتى دل شاد باشند، و كدام چشم است كه پس از ديدار اين واقعه اشكبار نباشد و اشك خود را حبس ‍ نمايد همانا آسمانهاى هفتگانه براى قتل حسين عليه السّلام گريستند و درياها با موجهاى خود سرشك ريختند و اركان آسمانها به خروش ‍ آمدند و اطراف زمين بناليدند و شاخه هاى درختان آتش از نهاد خود برآوردند و ماهيان درياها و لجّه ها بِحار و ملائكه مُقرّبين و اهل آسمانها جميعا در اين مصيبت همدست و همداستان شدند .
ايّهاالنّاس ! كدام دلى است كه از قتل حسين عليه السّلام شكافته نشد و كدام قلبى است كه مايل به سوى او نشد، و كدام گوشى است كه اين مصيبت را كه به اسلام رسيد بتواند شنيد .
ايّهاالنّاس ! ما را طرد كردند و دفع دادند و پراكنده نمودند و از ديار خود دور افكندند، با ما چنان رفتار كردند كه با اسيران ترك و كابل كنند بدون آنكه مرتكب جرم و جريرتى شده باشيم ؛ به خدا سوگند اگر به جاى آن سفارشها كه در حقّ حرمت و حمايت ما فرمود؛ به قتل و غارت و ظلم بر ما فرمان مى داد از آنچه كردند زيادتر نمى كردند فَاِنّا للّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ .
اين مصيبت ما چقدر بزرگ و دردناك و سوزنده و سخت و تلخ و دشوار بود، ازحق تعالى خواهانيم كه در مقابل اين مصائب به ما رحمت و اجر عطا كند و از دشمنان ما انتقام كشد و داد ما مظلومان را از ستمكاران باز جويد. چون كلام آن حضرت به نهايت رسيد صُوحان بن صَعْصَعة بن صُوحان برخاست و عذر خواست كه يابن رسول اللّه ! من از پا افتاده و زمين گير شده بودم و به اين سبب نصرت شما را نتوانستم ، حضرت عُذر او را قبول فرمود و بر پدر او صعصعه رحمت فرستاد .
پس با اهل بيت عليهماالسّلام آهنگ مدينه كردند چون نظر ايشان بر مرقد منوّر و ضريح مطهّر حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم افتاد فرياد كشيدند كه واجدّاه وامحمّداه ! حسينِ ترا با لب تشنه شهيد كردند و اهل بيت محترم را اسير كردند بدون آنكه رحم بر صغير و كبير كرده باشند ( 487 ) . پس بار ديگر خروش از اهل مدينه برخاست و صداى ناله و گريه از در و ديوار بلند شد، و نقل شده كه حضرت زينب عليهاالسّلام چون به در مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد دو بازوى در را بگرفت و ندا كرد كه يا جَدّاه ! اِنّى ناعِيَةٌ اِلَيكَ اَخِى الحُسين عليه السّلام ؛ اى جدّ بزرگوار همانا برادرم حسين عليه السّلام را كشتند ومن خبر شهادت او را براى تو آورده ام .
شعر :

برخيز حال زينب خونين جگر بپرس

از دختر ستمزده حال پسر بپرس

با كشتگان به دشت بلا گرنبوده اى

من بوده ام حكايتشان سر به سر بپرس

از ماجراى كوفه و از سر گذشت شام

يك قصّه ناشنيده حديث دگر بپرس

از كودكانت از سفر كوفه و دمشق

پيمودن منازل و رنج سفر بپرس

دارد سكينه از تن صد پاره اش خبر

حالِ گُل شكفته ز مرغ سحر بپرس

از چشم اشكبار و دل بى قرار ما

كرديم چون به سوى شهيدان گذر بپرس

بال و پرم ز سنگ حوادث بهم شكست

بر خيز حال طائر بشكسته پر بپرس



و پيوسته آن مخدّره مشغول گريه بود و اشك چشمش خشك نمى شد و هرگاه نظر مى كرد به سوى على بن الحسين عليه السّلام تازه مى شد حُزن او و زياد مى شد غصّه او .
و طبرى از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه چون داخل مدينه شدند زنى بيرون آمد از آل عبدالمطّلب به استقبال ايشان در حالتى كه مو پريشان كرده بود و آستين خود را بر سر گذاشته بود و مى گريست و مى گفت :
شعر :

ماذا تَقُولُونَ اِنْ قالَ النَبىُّ لَكُم

ماذا فَعَلْتُم وَ اَنتُمْ آخِرُ الاُمَم

بِعْتِرتى وَ بِاَهْلى بَعدَ مُفْتَقَدى

مِنْهُم اُسارى وَ مِنْهُم ضُرِّجوا بِدَمٍ

ما كانَ هذا جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُم

اَنْ تَخْلُفُونى بَسُوءٍ فى ذَوى رَحِمٍ

و از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام چهل سال بر پدر بزرگوار خود گريست و در اين مدّت روزها روزه داشت و شبها به عبادت قيام داشت و غلام آن حضرت هنگام افطار آب و طعام براى آن جناب حاضر مى كرد و در پيش آن جناب مى نهاد و عرض مى كرد بخور اى مولاى من . حضرت مى فرمود: قُتِلَ ابْنُ رسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم جائِعا، قُتِلَ ابنُ رَسُولِ اللّه عَطْشانا؛
يعنى من چگونه آب و طعام بخورم و حال آنكه پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را با شكم گرسنه و لب تشنه شهيد كردند. و اين كلمات را مكرر مى ساخت و مى گريست تا آنكه طعام و آب را با آب ديده ممزوج و مخلوط مى داشت و پيوسته بدين حال بود تا خداى خود را ملاقات كرد . (488)
و نيز از يكى از غلامان آن حضرت روايت شده كه گفت : روزى حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام به صحرا تشريف برد من نيز از قفاى آن جناب بيرون شدم وقتى رسيدم يافتم او را كه سجده كرده بر روى سنگ نا هموارى و من مى شنيدم گريه او را كه در سينه خود مى گردانيد و شمردم كه هزار مرتبه اين تهليلات را در سجده خواند :
لا اِلهَ اِلاّاللّهُ حَقّا حَقّا لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ تَعَبُّدا وَرِقّا لااِلهَ اِلاّ اللّهُ ايمانا وَتَصْديقا
آنگاه سر از سجده برداشت ديدم صورت همايون و لحيه مباركش را آب ديدگانش فروگرفته من عرض كردم : اى سيّد و آقاى من ! وقت آن نشد كه اندوه شما تمام شود و گريه شما كم گردد؟
فرمود : واى بر تو! يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم عليهماالسّلام پيغمبر و پيغمبر زاده بود، دوازده پسر داشت حقّ تعالى يكى از پسرانش را از نظر او غايب كرد و از حزن و اندوه مفارقت آن پسر موى سرش سفيد گرديد و پشتش خميده و چشمش از بسيارى گريه نابينا شد و حال آنكه پسرش ‍ در دنيا زنده بود، ولكن من به چشم خود پدر و برادرم را با هفده تن از اهل بيت خود كشته و سر بريده ديدم ، پس چگونه حزن من به غايت رسد و گريه ام كم شود(489)
و روايت شده كه آن حضرت بعد از قتل پدر بزرگوارش از مردم كناره گرفت ودر باديه در خانه موئى كه سياه چادر گويند چند سال منزل فرمود و گاهى به زيارت جدش اميرالمؤ منين عليه السّلام و پدرش امام حسين عليه السّلام مى رفت و كسى مطلع نمى شد .
و در جمله اى از كتب معتبره منقول است كه رباب دختر امرءالقيس مادر سكينه عليهاالسّلام كه در واقعه طَفّ حاضر بود بعد از ورود به مدينه در زير سقف ننشست و از حَرّ و بَرد پرهيز نجست و اشراف قريش خواهان تزويج او شدند در جواب فرمود: لا يَكُونُ لي حَمْوٌ بَعْدَ رَسوُلِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ؛ يعنى من ديگر پدر شوهرى بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نخواهم و پيوسته روز و شب گريست تا از غصّه و حزن از دنيا بيرون رفت ( 490 )
و از ابوالفرج نقل شده ك اين ابيات را رباب بعد از قتل حضرت سيدالشهداء عليه السّلام در مرثيه آن حضرت انشاد كرد :
شعر :

اِنَّ الَّذى كانَ نُورا يُسْتَضاءُ بهِ

بِكربلاءَ قَتيلٌ غَيرُ مَدفُونٍ

سِبْطَ النَّبىِّ جَزاكَ اللّهُ صالِحَةً

عَنّا وَجَنَّبْتَ خُسْرانَ المَوازينِ

قَدْ كُنْتَ لى جَبَلاً صَعْبا اَلوُذُبِهِ

وَكُنتَ تَصْحَبُنا بالرَّحْمِ وَالدّينِ

مَنْ لِلْيَتامى وَمَنْ لِلسّائِلينَ وَ مَنْ

يَعنى وَيَاءوي اِلَيهِ كُلُّ مِسكينٍ

وَاللّه لا اَبْتَغى صِهرا بِصِهْركُمُ

حتّى اُغَيَّبَ بينَ الرَّمْلِ وَالطّينِ (491)

وَرَوى اءَنَّهُ اكْتَحَلَتْ هاشميَّةٌ ولا اخْتَضَبَتْ وَلا رُاِىَ في دارِ هاشِمِي دُخانٌ اِلى خَمْسِ حِجَجٍ حتى قُتِلَ عُبيدُاللّه بْنِ زيادٍ لَعَنَهُ اللّهُ تَعالى (492)
يعنى روايت شده كه بعد از شهادت امام حسين عليه السّلام زنى از بنى هاشم سرمه در چشم نكشيد و خود را خضاب نفرمود، و دود از مطبخ بنى هاشم برنخاست تا پس از پنج سال كه عبيداللّه بن زياد لعين به درك واصل شد .
مؤ لّف گويد: كه چون ابن زياد ملعون كشته شد مختار سر نحس او را براى حضرت على بن الحسين عليه السّلام فرستاد وقتى كه سر آن ملعون را خدمت آن حضرت آوردند مشغول غذا خوردن بود سجده شكر به جاى آورد و فرمود: روزى كه ما را بر اين كافر وارد كردند غذا مى خورد، من از خداى خود در خواست كردم كه از دنيا نروم تا سر اين كافر را در مجلس غذاى خود مشاهد كنم هم چنانكه سر پدر بزرگوارم مقابل اين كافر بود غذا مى خورد، ( 493 ) و خدا جزاى خير دهد مختار را كه خونخواهى ما نمود .
و از اينجا معلوم شود حال مختار كه چگونه قلب مبارك امّا را شاد كرد بلكه دلجوئى وشاد نمود قلوب شكسته دلان و مظلومان و مُصيبت زدگان اَرامل و اَيتام آل پيغمبر را كه پنج سال در سوگوارى و گداز بودند و به مراسم تعزيت اقامت فرموده بودند بلكه به علاوه آنكه ايشان را از عزا در آورد، خانه هاى ايشان را آباد كرد و اعانتها به ايشان نمود .
و در كتب معتبره حديث روايت شده كه شخص كافرى همسايه مسلمانى داشت كه با او نيكوئى و مدارا مى كرد، چون آن كافر بمرد و بر حسب وعده الهى به جهنم رفت حقّ تعالى خانه اى از گِل در وسط آتش ‍ بنا فرمود كه حرارت آتش به وى ضرر نرساند و روزى او از غير جهنم برسد و به او گفتند اين سزاى آن نيكويى است كه آن به مسلمان رسانيدى ( 494 ) . هر گاه حال كافر به واسطه احسان به مسلمانى اين گونه باشد، پس چگونه خواهد بود حال مختار كه اين نحو سيرت مرضيّه او بوده و اخبار معتبره در باب فضيلت القاء سرور در قلب مؤ من زياده از آن است كه احصاء شود .
پس خوشا حال مختار كه بسى دلهاى محزون ماتم زدگان اهل بيت رسالت عليهماالسّلام را شاد كرد، و دو دعاى حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام بر دست او مستجاب شد: يكى كشتن ابن زياد چنانكه معلوم شد و ديگر كشتن حرمله بن كاهل و سوزانيدن آن ؛ چنانچه در خبر منهال بن عَمرو است كه گفت : از كوفه به سفر حج رفتم و خدمت على بن الحسين عليه السّلام رسيدم آن جناب از من پرسيد از حال حرملة بن كاهل عرضه داشتم در كوفه زنده بود، حضرت دست برداشت به نفرين بر او و از خدا خواست كه او را در دنيا بچشاند حرارت آهن و آتش را، منهال گفت : چون به كوفه برگشتم روزى به ديدن مختار رفتم ، مختار اسب طلبيد و سوار شد و مرا نيز سوار كرد و با هم رفتيم به كناسه كوفه ، لحظه اى صبر كرد مثل كسى كه منتظر چيزى باشد كه ناگاه ديدم حرمله را گرفته بودند و به نزد او آوردند مختار رحمه اللّه حمد خداى را به جا آورد و امر كرد دست و پاى او را قطع كردند و از پس آن او را آتش زدند من چون چنين ديدم سبحان اللّه سبحان اللّه گفتم ، مختار گفت براى چه تسبيح گفتى ؟
من حكايت نفرين حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام و استجابت دعاى او را نقل كردم . مختار از اسب خويش پياده شد و دو ركعت نماز طولانى به جاى آورد و سجده شكركرد و طول داد سجده را پس با هم بر گشتيم ، چون نزديك خانه ما رسيديم من او را به خانه دعوت كردم كه داخل شود و غذا ميل كند، مختار گفت : اى منهال ! تو مرا خبر دادى كه حضرت على بن الحسين عليه السّلام چند دعا كرده كه به دست من مستجاب شده پس ‍ از آن از من خواهش خوردن طعام دارى ، امروز، روز روزه است كه به جهت شكر اين مطلب بايد روزه باشم (495) .
خاتمه
مكشوف باد كه اخبار زياد وارد شده در باب گريستن فرشتگان و پيغمبران و اوصياى ايشان عليهماالسّلام و گريستن آسمان و زمين و جن و انس و وحش و طير در مصيبت جناب سيّد مظلومان ابوعبداللّه الحسين عليه السّلام و هم روايات كثيره نقل شده در باب واردات احوال اَشجار و نباتات و بِحار و جِبال در شهادت آن حضرت و اشعار و مراثى و نوحه گرى جنيّان در حقّ آن حضرت و بيان آن كه مصيبت آن حضرت اعظم مصائب بوده و بيان ثواب زيارت آن مظلوم و شرافت زمين كربلا و فوائد تربت مقدّسه آن حضرت و بيان جور و ستمى كه بر قبر مطهّرش ‍ وارد شده و معجزاتى كه از آن قبر شريف ظاهر گشته و بيان ثواب لعن بر قاتلان آن حضرت و كفر ايشان و شدّت عذاب ايشان و آنكه آنها در دنيا بهره نبردند و چاشنى عذاب الهى را در دنيا يافتند و اگر بناى اختصار نبود هر آينه به ذكر مختصرى از آن تبرّك مى جستم .
لكن بايد دانست كه اينگونه وقايع و آثار منقوله از انقلابات كليّه در اجزاء عالم امكان به جهت شهادت مظلومان در نظر ارباب اديان و ملل و قائلين به مبدء و معجزات و كرامات ، استبعاد و استغرابى ندارد و هرگاه متتبّع خبير رجوع به تواريخ و سِيَر نمايد تصديق خواهد كرد كه وقايع سال شصت و يكم هجرى كه سنه شهادت آن حضرت بوده از عادت خارج بود و جمله اى از آن را اهل تاريخ كه متّهم به تشيع و جزاف نوشتن نبوده اند ضبط كرده اند .
ابن اثير جَزَرى صاحب كامل التواريخ كه معتمد اهل تاريخ و معروف به اتقان است در آن كتاب به طور قطع در وقايع سنه شصت و يك نوشته كه مردم دو ماه يا سه ماه بعد از شهادت جناب سيّد الشهداء عليه السّلام مشاهده مى كردند در وقت طلوع آفتاب تا آفتاب بالا مى آمد ديوارها را كه گويا خون به آن ماليده اند. و از اين قبيل در كتب معتبره بسيار است (496)
و فاضل اديب اريب جناب اعتماد السلطنه در كتاب حُجّة السَّعادة فى حجَّة الشهادة بيان كرده كه سال شهادت سيّد مظلوم عليه السّلام كه سنه شصت و يكم باشد كليّه روى زمين از حالت وقفه و سكون بيرون و در انقلاب و اضطراب بوده و روى صفحه ممالك اروپا و آسيا يا بغازه خونريزى گلگون و يا لامحاله جمله جوارحش بى قرار و بى سكون بوده و رشته سلم و صلاح مردمان گسيخته و ما بين ايشان غبار فتنه و شورش بر انگيخته بوده است و مبناى آن كتاب تواريخ عتيقه دنيا است كه به اَلسَنه مختلفه و لغات شَتّى بوده به زبان فارسى در آورده و در آن كتاب جمع نموده هر كه خواهد مطلع شود به آن كتاب رجوع نمايد .
و بس است در اين مقام آنچه مشاهده مى شود از بقاياى آثار تعزيه دارى آن مظلوم تا روز قيامت كه سال به سال تجديد مى شود و آثار او محو نشود واز خاطرها نرود؛ چنانكه در اخبار اهل بيت عليهماالسّلام به اين مطلب اشاره شده ، و عقيله خدر رسالت و رضيعه ثدى نبوّت زينب كبرى عليهاالسّلام در خطبه اى كه در مجلس يزيد لعين ، انشاء فرموده مى فرمايد :
فِكِدْكَيْدَكَ وَاسْعَ سَعيَكَ وَ ناصِبْ جَهدَكَ فَوَ اللّهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا وَلا تُميتُ وَحيَنا(497)
فرموده به يزيد: هر چند توانى كيد و مكر خود را بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش خود را فرو مگذار و با اين همه به خدا سوگند كه ذكر ما نتوانى محو كرد و وحى ما نتوانى ميراند. و بعضى از علماء اين مطلب را از معجزات باهرات آن حضرت شمرده و از زمان سلطنت ديالمه تاكنون در همه سال لواى تعزيه دارى اين مظلوم در شرق و غرب عالم بر پا است و مشاهده مى شود كه مردم شيعى مذهب در ايّام عاشورا چگونه بى تاب و بى قرار هستند و در جميع بلاد مشغول نوحه سرائى و اقامه مجلس تعزيه و بر سر و سينه زدن و لباسهاى سياه پوشيدن و ساير لوازم مصيبت هستند .
جمله اى از مورّخين نقل كرده اند كه در سنه سيصد و پنجاه و دو روز عاشورا معزّالدوله ديلمى امر كرد اهل بغداد را به نوحه و لطمه و ماتم بر امام حسين عليه السّلام و آنكه زنها موها را پريشان و صورتها را سياه كنند و بازارها را ببندند و بر دكانها پلاس آويزان نمايند و طباخين طبخ نكنند، زنهاى شيعه بيرون آمدند در حالى كه صورتها را به سياه ديگ و غيره سياه كرده بودند و سينه مى زدند و نوحه مى كردند، و سالها چنين بود و اهل سنّت عاجز شدند از منع آن ، لِكَوْنِ السُلْطانِ مَعَ الشّيعَةِ .
و از غرائب آن است كه در نفوس عامّه ناس تاءثير مى كند حتى اشخاصى كه اهل اين مذهب نيستند يا كسانى كه به مراسم شرع عنايتى ندارند چنانچه اين مطلب واضح است ، و چنين ياد دارم وقتى كتاب تحفة العالم تاءليف فاضل بارع سيّد عبداللطيف (498) شوشترى را مطالعه مى كردم ديدم شرحى عجيب از حال تعزيه دارى آتش پرستان هند نقل كرده كه در روز عاشورا مرسوم مى دارند .
و شيخ جليل و محدّث فاضل نبيل جناب حاج ميرزا محمّدقمّى رحمه اللّه در اربعين فرموده كه احقر در سنه هزار و سيصد و بيست و دو در ايّام عاشورا در طريق كربلا بودم ، در اوّل عاشورا در يعقوبيه كه اكثر اهل آنجا سنّى مذهب بلكه متعصّب هستند در شب نواى نوحه سرائى و اصوات اطفال شنيدم ، از كودكى از اهل آنجا پرسيدم چه خبر است ؟
به زبان عربى به من جواب گفت : يَنُوحُون عَلَى السّيِّد الْمَظلوم ! گفتم : سيّد مظلوم كيست؟ گفت : سَيّدُنا الْحُسينُ عليه السّلام .
و در بقيّه ايّام عاشورا كه در كردستان بودم ديدم بيابان نشينان كه از مراسم شريعت آگاهى ندارند همه دسته شده اند فرياد يا حسين آنها به فلك مى رود .
و نِعمَ ما قيلَ :


شعر :

سر تا سر دشت خاوران سنگى نيست

كز خون دل و ديده بر او رنگى نيست

در هيچ زمين و هيچ فرسنگى نيست

كز دست غمت نشسته دلتنگى نيست

و عجب از اين تاءثير مصيبت آن حضرت است در جمادات و نباتات و حيوانات ؛ چنانچه اخبار كثيره دلالت دارد بر اينكه كليّه موجودات بر مصيبت جانگداز سيّد مظلومان متاءلم شدند و هر يك بر وضع مترقب از خود گريه كردند و انقلابات كليّه در اجزاء عالم امكان دست داد به واسطه ارتباط واقعى و مناسبت حقيقى كه عبارت از تلقى فيض الهى است به واسطه آن وجود مقدّس و استمداد از بركات آن ذات همايون در نيل ترقّيات مترقّبه هر يك در كمال طبيعى خود كه با آن جناب دارند و او بر وجهى نمودار شد كه پرده بر روى كار نتوان كشيد، و دوست و دشمن و مؤ من و برهمن همه شهادت دادند و مشاهده كردند .
و چون استيفاى اين اخبار مستدعى وضع كتابى است مستقل و نقل جزئى از آن نيز دراين مختصر شايسته نيست لهذا به حاصل بعضى از آن اخبار و آثار اشاره مى كنيم .
از حضرت باقر العلوم عليه السّلام مروى است كه گريستند آدميان وجنيان و مرغان و وحشيان بر حسين بن على عليهماالسّلام تا اشك ايشان فرو ريخت ( 499 )
و از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه چون حضرت ابوعبداللّه عليه السّلام شهيد شد گريستند بر او آسمانهاى هفتگانه و هر چه در آنها است و آنچه مابين آسمان و زمين است و آنچه حركت مى كند در بهشت و جهنم و هر چه ديده مى شود و هر چه ديده نمى شود، و گريستند بر آن حضرت مگر سه چيز الخبر . (500)
در ذيل خبرى است كه امام حسن به امام حسين عليهماالسّلام فرمود كه بعد از شهادت تو فرود مى آيد در بنى اميّه لعنت خداى و آسمان خون مى بارد و گريه مى كند بر تو همه چيز حتى وحوش در صحراها و ماهيها در درياها .
اخبار حضرت صادق عليه السّلام زراره را به گريستن آسمان و زمين و آفتاب بر آن حضرت چهل صباح گذشت .
شيخ صدوق رحمه اللّه روايت كرده از يك تن از اهل بيت المقدّس كه گفت : قسم به خدا كه ما اهل بيت المقدس شب قتل حضرت حسين عليه السّلام را شناختيم ، بر نداشتيم از زمين سنگى يا كلوخى يا صخره اى مگر اينكه زير آن خون ديديم كه در غليان است و ديوارها مانند حلقه سرخ شد و تا سه روز خون تازه از آسمان باريد، و شنيديم كه منادى ندا مى كرد در جوف ليل اَتَرْ جُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسينا الخ (501) .
در طى خطبه اى حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام در هنگام ورود به مدينه و در جمله اى از زيارات حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام و روايات ديگر اشاره به گريه موجودات و انقلاب مخلوقات شده و اخبار عامّه و كلمات اهل سنّت كه شهادت به وقوع آثار غريبه از اين مصيبت عظمى در آسمان و زمين داده اند نيز بسيار است و از ملاحظه مجموع ، قطع به دعوى عموم مصيبت مى توان حاصل كرد، از جمله روايات ايشان است در تفسير آيه كريمه (فَما بَكَتْ عَلَيهِمُ السّمآءُ وَالاَرْضُ) ( 502 )كه لمّا قُتِلَ الحُسَيْنُ بَكَتِ السَّماءُ وَ بُكائها حُمْرتُها( 503 )
اِبْن عَبدَرَبّهِ اندلسى در ذيل حديث وفود محمّدبن شهاب زُهَرى بر عبدالملك مروان نقل كرده كه عبدالملك از زهرى پرسيد چه واقع شد در بيت المقدس روزى كه حضرت حسين عليه السّلام كشته شد؟ زهرى گفت : كه خبر داد مرا فلان كه برداشته نشد در صبحگاه شب شهادت حضرت على بن ابى طالب و جناب امام حسين بن على عليهماالسّلام سنگى از بيت المقدس مگر اينكه زير آن خون تازه يافتند . (504)
در كامل الزيارات مثل اين حديث را از امام محمّدباقر عليه السّلام نقل كرده كه براى هشام بن عبدالملك فرمود( 505 ) و هم ابن عبدربّه روايت كرده كه چون لشكرگاه حضرت حسين عليه السّلام را غارت كردند طيبى در او يافت شد كه هيچ زنى استعمال آن نكرد مگر آنكه به برص مبتلا شد(506)
و حكايت نوشتن قلم فولاد بر ديوار اشعار معروفه : اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَينا .
و حكايت خذف و سفال شدن پولهايى كه راهب داد به جهت گرفتن سر مطهّر كه علماى عامّه نقل كرده اند در سابق شنيدى .
و حكايت مراثى و نوحه گرى جنّيان زيادتر از آن است كه اِحْصاء شود. و شنيدن امّ سلمه در شب قتل حضرت حسين عليه السّلام مرثيه جن را: اَلا ياعَينُ فَاحْتَفِلى بِجَهْدٍ و شنيدن زُهرى نوحه گرى جنّيان رابه اين ابيات :
شعر :

نِساءُ الجِنّ يَبْكينَ نِساءَ الْهاشِمِيّات

ويَلْطَمنَ خُدوُدا كالدَّنا نيرِ نَقِيّاتٍ

وَيَلْبَسْنَ ثِيابَ السُّودِ بَعدَ الْقَصَبيّات (507)
وهم مرثيه ايشان را به اين كلمات :


شعر :

مَسَحَ النّبىُّ جَبينَهُ وَلَهُ بَريقٌ فى الْخُدود

اَبَواهُ مِنْ عُلْيا قُريْشٍ جَدُّهُ خَيرُشعر : الْجُدُود (508)

در تذكره سبط و غيره مسطور است و هم در تذكره سبط است كه محمّدبن سعد در طبقات گفته كه اين حُمرت در آسمان ديده نمى شد قبل از كشتن حضرت حسين عليه السّلام و از ابوالفرج جد خود در كتاب تبصره نقل كرده كه چون حالت غضبان آن است كه هنگام غضب گونه او سرخ مى شود و اين سرخى دليل غضب و اءماره سخط او است و خداى تعالى از جسمانيّت و عوارض اجسام منزّه است اثر غضب خود را در كشتن حضرت حسين عليه السّلام به حُمرت افق اظهار كرد و اين دليل بزرگى آن جنايت است (509)
و در جمله اى از روايات عامّه است كه بعد از شهادت سيّد مظلوم عليه السّلام دو ماه و اگر نه سه ماه ديوارها چنان بودند كه گفتى مُلَطَّخْ به خون بودند و از آسمان بارانى آمد كه اثر وى در جامه ها مدّتى باقى ماند .
و ابراهيم بن محمّد بيهقى در كتاب محاسن و مساوى كه زياده از هزار سال است آن كتاب نوشته شده گفته كه محمّدبن سيرين گفته كه ديده نشد اين حُمرَت در آسمان مگر بعد از قتل امام حسين عليه السّلام و حيض نشد زنى در روم تا چهار ماه مگر آنكه پيسى اندام فرا گرفت او را پس نوشت پادشاه روم به پاشاه عرب كه كشته ايد شما پيغمبر يا پسر پيغمبر را انتهى ( 510 ) .
هم از ابن سيرين منقول است كه سنگى يافتند پانصد سال قبل از بعثت نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه بر او به سريانيّه مكتوب بود چيزى كه ترجمه اش به عربيّه اين است :
شعر :

اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسينا

شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحَسابِ (511)

سليمان بن يسار گفته كه سنگى يافتند بر او مكتوب بود :
شعر :

لابدّ اَنْ تَردَ الْقيامَةَ فاطِمَةُ

وَقَميصُها بِدَمِ الْحُسَينِ مُلَطَّخٌ

وَيْلٌ لِمَنْ شُفَعآؤُهُ خُصَمآئُهُ

وَالصُّورُ فى يَوم الْقيمَةِ يُنْفَخُ (512)

در مجموعه شيخ شهيد و كشكول و زُهَر الرّبيع و غيره مذكور است كه عقيقى سرخ يافته شد كه مكتوب بود بر آن :
شعر :

اَنَادُرُّ مِنَ السَّمآءِ نَثَروُنى

يَومَ تَزْويج والِدِ السِّبْطَيْنِ

كُنتُ اَنْقى مِنَ اللُّجَينِ بياضا

صَبَغَتَني دِماءُ نَحْرِ الحُسَيْنِ (513)

سيّد جزائرى در زُهر الربيع فرموده كه يافتم در شهر شوشتر سنگ كوچك زردى كه حفّاران از زمين بر آورده بودند و بر آن سنگ مكتوب بود :
بِسمِ اللّه الرَّحمن الرَّحيم لا اِلهَ اِلا اَللّه محمّدرَسُولُ اللّه ، عَلِىُّ وَلِىُّ اللّه ، لَمّا قُتِلَ الْحُسينُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب عليه السّلام كُتِبَ بِدَمِهِ عَلى اَرضٍ حَصْباءَ (وَسَيَعْلَمُ الذِّينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبوُنَ) (514) (515)
اين گونه مطالب عجيب نباشد؛ چه نظير اين وقايع در زمان ما وقوع يافته چنانچه شيخ محدّث جليل مرحوم ثقة الاسلام نورى - طاب ثراه - خبر داده از شيخ خود مرحوم شيخ عبدالحسين طهرانى رحمه اللّه كه وقتى به حلّه رفته بود اتّفاق چنان افتاد كه درختى را قطع كرده بودند و طولاً آن را با ارّه تنصيف كردند در باطن او در هر شقّى منقوش بود لا اِلهَ اِلا اللّه محمّدرَسُولُ اللّه عَلِىُّ وَلِىُّ اللّه !
عالم فاضل اديب ماهر جناب حاج ميرزا ابوالفضل طهرانى به توسّط والد محقّقش اين قضيّه را نيز از مرحوم شيخ العراقين جناب شيخ عبدالحسين نقل كرده پس از آن فرموده كه من خود در طهران قطعه الماس كوچكى ديدم كه به قدر نصف عدس بيش نيست و در باطن او بر وجهى كه هر كه ببيند قطع مى كند كه به صناعت نيست منقوش بود لفظ مبارك على به ياء معكوس با كلمه كوچكى كه ظاهرا لفظ يا باشد كه مجموع يا على بشود و از اين قبيل قصص در سير و تواريخ بسيار است (516)
و در جمله اى از كتب عامّه است كه در شب قتل حضرت حسين عليه السّلام شنيدند قائلى مى گفت : اَيُّها القاتِلُونَ جَهْلاً حُسينا الخ ( 517 )
و در چند حديث است كه چون امام حسين عليه السّلام شهيد شد آسمان خون باريد و هم وارد شده كه آسمان سياه شد به حدّى كه ستاره ها در روز پديدار شد و سنگى برداشته نشد مگر اينكه خون تازه زير آن ديده شد .
و در روايت ابن حجر است آسمان هفت روز بگريست و سرخ شد(518)
و ابن جوزى از ابن سيرين نقل كرده كه دنيا تا سه روز تاريك بود و بعد از او سرخى در آسمان پيدا شد(519)
و در ينابيع المودّة از جواهر العقدين سمهودى روايت كرده كه جماعتى به عزاى روميان رفته بودند و در كنيسه اى يافتند كه نوشته بود: اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَينا الخ پرسيدند كه نويسنده اين كيست ؟ گفتند: ندانيم (520) .
و هم در آن كتاب از مقتل ابى مِخْنَف روايت كرده قضاياى عديده از نوحه و مرثيه جنّيان در بين طريق اهل بيت عليهماالسّلام از كوفه به شام و نقل كرده كه چون به دير راهب رسيدند لشكر سر مبارك را بر رُمْحى نصب كردند آواز هاتفى شنيدند كه مى گفت :
شعر :

وَاللّه ما جِئْتُكُم حَتّى بَصُرْتُ بِهِ

بِالطَفِّ مُنْعَفِرَ الْخَدَّينِ مَنحوُرا

وَحَوْلَهُ فِتْيَةٌ تُدْمى نُحُوُرُهُمُ

مِثْلُ الْمَصابيحِ يَغْشُونَ الْدُّجى نُورا

كانَ الْحُسَيْنُ سِراجا يُسْتَضآءُ بِهِ

اللّهُ يَعْلَمُ اَنّى لَمْ اَقُل زُورا (521)

و از شرح همزيّه ابن حجر منقول است كه گفته از جمله آيات ظاهره در روز قتل حضرت امام حسين عليه السّلام آن بود كه آسمان خون باريد و اَوانى (ظرفها) به خون آكنده گشت و هوا چنان سياه شد كه ستارگان ديدار شدند و تاريكى شب چنان شدّت كرد كه مردم را گمان اين شد كه مگر قيامت قيام كرده و ستارگان به يكديگر برخوردند و مختلط شدند و هيچ سنگى برداشته نشد مگر اينكه زير آن خون تازه جوشيدن گرفت و دنيا سه روز ظلمانى و تار بود آنگاه اين حُمرت (522) در او نمايان شد، و گفته شده كه تا شش ماه طول كشيد و على الدوام بعد از او ديدار شد(523) و قريب به اين مضامين را سيوطى در تاريخ الخلفاء ذكر كرده آنگاه گفته : و وَرْسى (524) كه در عسكر ايشان بود خاكستر شد و ناقه اى از عسكر ايشان نحر كردند در گوشت او مانند آتش ديدند و او را طبخ كردند مانند صَبرِ تلخ بود (525) .
بالجمله ؛ از اين مقوله كلمات در مطاوى كتب اهل سنّت بيش از آن است كه بتوان در حيطه حصر و احصاء در آورد .

و نَختم الْكلامَ بِحِكايَةٍ غريبةٍ :
شيخ مرحوم محدّث نورى - طاب ثراه - به سند صحيح از عالم جليل صاحب كرامات باهره و مقامات عاليه آخوند ملاّ زين العابدين سلماسى رحمه اللّه نقل كرده كه فرموده چون از سفر زيارت حضرت رضا عليه السّلام مراجعت كرديم عبور ما افتاد به كوه الوند كه قريب به همدان است پس ‍ فرود آمديم در آنجا و موسم فصل ربيع بود پس همراهان مشغول زدن خيمه شدند و من نظر مى كردم در دامنه كوه ناگاه چشمم به چيز سفيدى افتاد چون تاءمل كردم پير مرد محاسن سفيدى را ديدم كه عمامه سفيدى بر سر داشت بر سكوئى نشسته كه قريب چهار ذرع از زمين ارتفاع داشت و بر دور آن سنگهاى بزرگى چيده بود كه جز سر، جائى از او پيدا نبود، پس نزديك او رفتم و سلام كردم و مهربانى نمودم پس به من اُنسى گرفت و از جاى خود فرود آمد و از حال خود خبر داد كه از طريقه متشرّعه بيرون نيست و از براى او اهل و اولاد بوده ، پس از تمشيت امور ايشان عزلت اختيار كرده محض فراغت در عبادت . و در نزد او بود رساله هاى عمليّه از علماى آن عصر و خبر داد كه هيجده سال است در آنجا است .
از جمله عجايبى كه ديده بود پس از استفسار از آنها گفت : اوّل آمدن من به اينجا ماه رجب بود، چون پنج ماه و چيزى گذشت شبى مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صداى ولوله عظيمى آمد و صداهاى عجيبى شنيدم پس ترسيدم و نماز را تخفيف دادم و نظر كردم در اين دشت ديدم پر شده از حيوانات و رو به من مى آيند، و اين حيوانات مختلفه متضادّه چون شير و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ با هم مختلطاند و صيحه مى زنند به صداهاى مختلفه پس اضطراب و خوفم زياد شد و تعجّب كردم از اين اجتماع و اينكه صيحه مى زنند به صداهاى غريبى و جمع شدند دور من در اين محل ، و بلند كرده بودند سرهاى خود را به سوى من ، و فرياد مى كردند بر روى من ، پس به خود گفتم دور است سبب اجتماع اين وحوش و درندگان كه باهم دشمن اند دريدن من باشد و حال آنكه يكديگر را نمى دريدند و نيست اين مگر به جهت امر بزرگى و حادثه عظيمى ، چون تاءمل كردم به خاطرم آمد كه امشب شب عاشورا است و اين فرياد و فغان و اجتماع و نوحه گرى براى مصيبت حضرت ابى عبداللّه عليه السّلام است . چون مطمئن شدم عمامه را انداختم و بر سر خود زدم و خود را انداختم از اين مكان و مى گفتم حسين حسين ، شهيد حسين و امثال اين كلمات ، پس براى من در وسط خود جائى خالى كردند و دور مرا مانند حلقه گرفتند پس بعضى سر بر زمين مى زدند و بعضى خود را به خاك مى انداختند و به همين نحو بود تا فجر طالع شد، پس آنها كه وحشى تر از همه بودند رفتند و به همين ترتيب مى رفتند تا همه متفرّق شدند، و اين عادت ايشان است از آن سال تا حال كه هيجده سال است حتى آنكه گاهى روز عاشورا بر من مشتبه مى شد پس ظاهر مى شد از اجتماع آنها در اينجا، تا آخر حكايت كه مناسبتى با مقام ندارد(526) .
و در سيره حلبيّه از بعضى زُهاد نقل شده كه او هر روز نان به جهت مور، خُرد مى كرد و چون روز عاشورا مى شد آن مورها از آن نانها نمى خوردند و از اين قبيل حكايات بسيار است و اين مقدار كه ذكر شد ما را كافى است و ما براى تصديق اين حكايت كه شيخ مرحوم نقل فرموده اين حديث شريف را در اينجا ذكر مى نمائيم :
شيخ اجلّ اقدم ابوالقاسم جعفر بن قولويه قمّى 1 از حارث اعور روايت كرده كه حضرت امير المؤ منين عليه السّلام فرمود: پدر و مادرم فداى حسين شهيد، در ظَهْر كوفه به خدا قسم گويا مى بينم جانوران دشتى را از هر نوعى كه گردنها را كشيده اند بر قبر او و بر او گريه مى كنند شب را تا صباح (527)
فَاِذا كانَ كََذلِكَ فَاِيّاكُم وَالْجَفاء .
فصل يازدهم : در ذكر چند مرثيه براى آن حضرت
در فصول اوايل باب پنجم به شرح رفت كه خواندن مريثه براى حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام و گريستن بر آن مظلوم ثواب بسيار دارد و محبوب ائمه طاهرين عليهماالسّلام است و داءب ايشان بر آن بوده كه شُعرا را امر مى فرمودندبه خواندن مرثيه و گريه مى كردند و چون خواستم كه اين مختصر رساله نفعش عميم باشد لهذا به ذكر بعضى از آنها تبرّك مى جويم و اگر چه اين مراثى عربى است و اين كتاب مستطاب فارسى است لكن كسانى كه داراى علم لغت عربى نيستند نيز بهره خواهند برد .
شيخ جليل محمّدبن شهر آشوب از امالى مفيد نيشابورى نقل فرموده كه ذرّه نوحه گر در خواب ديد حضرت فاطمه عليهاالسّلام را كه بر سر قبر حسين عليه السّلام است و او را فرمان داد كه حسين عليه السّلام را بدين اشعار مرثيه كن :
شعر :

اَيُّهَا العَيْنانِ فيضا

وَاسْتَهِلاّ لا تَغيضا

وَابْكِيا بِالطَّفِّ مَيْتا

تبرَكَ الصَّدْرَ رَضيضا

لَمْ اُمَرِّضْهُ قَتيلاً

لا وَ لا كانَ مَريضا

و در ديوان سيّد اجلّ عالم كامل سيّد نصراللّه حائرى است كه حكايت كرد براى ايشان كسى كه ثقه و معتمد بود از اهل بحرين كه بعضى از اخيار در عالم رؤ يا حضرت فاطمه زهرا عليهاالسّلام را ديده بود كه با جمعى از زنان نوحه گرى مى كنند بر ابو عبداللّه حسين مظلوم عليه السّلام به اين بيت :
شعر :

واحُسَيْناهُ ذَبيحا مِنْ قَفا

واحُسَيْناهُ غَسيلاً بِالدِّمآءِ

پس سيّد تذييل كرد آن را به اين شعر :
شعر :

وا غَريبا قُطْنُهُ شَيْبَتُهُ

اِذْغدا كافُورُهُ نَسْجَ الثَّرى

واسَليبا نُسِجَتْ اَكْفانُهُ

مِنْ ثَرَى الطَّفِّ دَبُورٌ وَصَبا

واطَعينا ما لَهُ نَعْشٌ سِوَى

الرُّمْحِ فى كَفِّ سَنان ذِى الْخَنا

واوَحيدا لَمْ تُغَمِّضْ طَرْفَهُ

كَفُّ ذى رِفْقٍ بِهِ فى كَرْبَلا

واذَبيحا يَتَلَظّى عَطَشا

وَاَبوُهُ صاحِبُ الْحَوْضِ غَدا

واقَتيلا حَرَقوُا خَيْمَتَهُ

وَهِىَ لِلدّينِ الْحَنيفىّ وَعا

اه لااَنْساهُ فَرْدا مالَهُ

مِنْ مُعينٍ غَيْرِ ذى دَمْعٍ اَسى

و شيخ ما در دارالسّلام از بعض دواوين نقل كرده كه بعضى از صلحاء در خواب ديد حضرت فاطمه زهرا عليهاالسّلام را كه به او فرمود بگو بعض ‍ از شعراى مواليان را كه قصيده اى در مرثيّه سيّد الشهداء عليه السّلام بگويند كه اوّل آن اين مصرع باشد :
مِنْ اَىِّ جُرْمٍ الْحُسَيْنُ يُقْتَلُ پس سيّد نصر اللّه حائرى امتثال اين امر نمود و اين قصيده را سرود :
شعر :

مِنْ اَىِّ جُرْمٍ الْحُسَيْنُ يُقْتَلُ

وَبِالدِّمآءِ جِسْمُهُ يُغَسَّلُ

وَيُنْسَجُ الاَْكْفانُ مِنْ عَفْرِالثَّرى

لَهُ جُنوُبٌ وَصَبا وَشِمالٌ

وَقُطْنُهُ شَيْبَتُهُ وَ نَعْشُهُ

رُمْحٌ لَهُ الرِّجْسُ سَنانٌ يُحْمَلُ

وَيُوطِئوُنَ صَدْرَهُ بِخَيْلِهِمْ

وَالْعِلْمُ فيهِ وَ الْكِتابُ الْمُنْزَلُ (528)

فقير گويد : كه بعضى تشبيه شيب را به قُطْن كه در اشعار سيّد و در بعضى زيارتها ذكر شده نپسنديده اند و حال آنكه اين تشبيهى است بليغ به حدى كه شعراء عجم نيز در اشعار خود ايراد كرده اند .
حكيم نظامى گفته :
شعر :

چه در موى سيه آمد سپيدى

پديد آمد نشان نا اميدى

ز پنبه شد بنا گوشت كفن پوش

هنوز اين پنبه بيرون نآرى از گوش

و نيز ابن شهر آشوب و شيخ مفيد و ديگران فرموده اند اوّل شعرى كه در مرثيه حسين عليه السّلام گفته شد شعر عقبه سهمى است وَهُوَ :
شعر :

اِذِ الْعَيْنُ قَرَّتْ فِى الْحَيوةِ وَاَنْتُمُ

تَخافوُنَ فىِ الدُنْيا فَاَظْلَمَ نُورُها

مَرَرْتُ عَلى قَبْرِالْحُسَيْنِ بِكَرْبَلا

فَفاضَ عَلَيْهِ مِنْ دُموُعى غَزيرُها (529)

وَمازِلْتُ اَرثيهِ وَاَبْكى لشَجْوِهِ

وَيُسْعَدُ عَيْنى دَمْعُها وَزَفيرَها

وَبَكَّيْتُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ عِصابَة

اَطافَتْ بِهِ مِنْ جانِبَيْها قُبُورُها

سَلامٌ عَلى اَهْلِ القُبُورِ بِكَرْبَلا

و قَلَّ لَها مِنّى سَلامٌ يَزُورُها

سَلامٌ بِاَّصالِ الْعَشِىِّ وَبِالضُّحى

تُؤَدّيهِ نَكْباءُ الرّياحِ وَمُورُها (530)

وَلابَرِحَ الْوُفّادُ زُوّارُ قَبْرِهِ

يَفُوحُ عَلَيْهِمْ مِسْكُها وَ عَبيرُها (531)

و شيخ ابن نما در مثير الا حزان روايت كرده كه سليمان بن قَتَّة العَدْوِىّ سه روز بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام به كربلا عبور كرد و بر مصارع شهداء نگران شد تكيه بر اسب خويش كرد و اين مرثيه انشاء نمود :
شعر :

مَرَرْتُ عَلى اَبْياتِ آلِ مُحَمَّدٍ

فَلَمْ اَرَها اَمْثالَها يَوْمَ حَلَّتِ

اَلَم تَرَاَنَّ الشَّمسَ اَضْحَتْ مَريضَةً

لِفَقْدِ الْحُسَيْنِ وَالْبِلادُ اقْشَعَرَّتِ

وَكانُوا رَجآءً ثُمَّ اَضْحَوْا رَزِيَّةً

لَقَدْ عَظُمَتْ تِلْكَ الرَّزايا وَ جَلَّتِ

تا آنكه مى گويد :
شعر :

اَذَلَّ رِقابَ الْمُسْلِمينَ وَ ذَلَّتِ

وَقَدْ اَعْوَلَتْ تَبْكى النِّسآءُ لِفَقْدِهِ

وَاَنْجُمُنا ناحَتْ عَلَيهِ وَصَلَّتِ (532)

مكشوف باد كه در سابق در بيان خروج امام حسين عليه السّلام از مدينه به مكّه ذكر شد كه يكى از عمّه هاى آن حضرت عرض كرد: يابن رسول اللّه ! شنيدم كه جنّيان بر تو نوحه مى كردند و مى گفتند: وَ اِنَّ قَتيلَ الطَّفِ مِنْ آلِ هاشِمٍ .
پس اين شعر را سليمان نيز از جن شنيده و در مرثيه خود درج كرده يا از باب توارد خاطر باشد كه بسيار اتّفاق مى افتد و نقل شده كه ابوالرّمح خزاعى خدمت جناب فاطمه دختر سيّد الشهداء عليه السّلام رسيد و چند شعر در مرثيه پدر بزرگوار آن مخدّره خواند كه شعر آخر آن اين است :
شعر :

وَ اِنَّ قَتيلَ الطَّفِ مِنْ آلِ هاشِمٍ

اَذَلَّ رِقابا مِنْ قُرَيْشٍ فَذَلَّتِ

حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود: اى ابوالرّمح مصرع آخر را اين چنين مگو بلكه بگو: اَذَلَّ رِقاب الْمُسْلِمينَ فَذَلَّتِ. عرض كرد: پس اين چنين انشاد كنم .
ابوالفرج در اءغانى از على بن اسماعيل تميمى نقل كرده و او از پدرش كه گفت در خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام بودم كه دربان آن حضرت آمد اجازه خواست براى سيّد حميرى ، حضرت فرمود بيايد، و حرم خود را نشانيد پشت پرده يعنى پرده زد و اهل بيت خود را امر فرمود كه بيايند پشت پرده بنشينند كه مرثيه سيّد را براى امام حسين عليه السّلام گوش نمايند پس سيّد داخل شد و سلام كرد نشست حضرت امر فرمود او را كه مرثيّه بخواند پس سيّد خواند اشعار خود را :
شعر :

اُمْرُرْعَلى جَدَثِ الْحُسَيْنِ فَقُلْ لاَِعْظُمِهِ الزَّكيَّه

ااَعْظما لازِلْتِ مِنْ وَطْفاءِ ساكِبَةٍ رَوِيَّةِ

وَاِذا مَرَرْتَ بِقَبْرِه فَاَطِلْ بِهِ وَقْفَ الْمَطِيَّة

وَابْكِ الْمُطَهَّرَ لِلْمُطَهَّرِ وَ الْمُطَهَّرَةِ النَّقِيّةِ

كَبُكاءِ مُعْوِلَةٍ ( 533 ) اءتَتْ يَوْما لِواحِدِهَا الْمَنِيَّةُ
راوى گفت : پس ديدم اشكهاى جعفر بن محمّد عليه السّلام را كه جارى شد بر صورت آن حضرت و بلند شد صرخه و گريه از خانه آن جناب تا آنكه امر كرد حضرت ، سيّد را به امساك از خواندن (534) .
مؤ لف گويد: در سابق به شرح رفت كه هارون مكفوف تا مصرع اوّل اين مرثيه را براى حضرت صادق عليه السّلام خواند، آن حضرت چندان گريست كه ابو هارون ساكت شد، حضرت امر فرمود او را كه بخوان و تمام كن اشعار را .
وَما اَلْطَف مَرثِيَة الوِصال الشّيرازى رحمه اللّه فى هذَا المَقام :


شعر :

لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش

كه تا برون نكند خصم بدمنش زتنش

لباس كهنه چه حاجت كه زير سُمّ ستور

تنى نماندكه پوشند جامه يا كفنش

نه جسم يوسُفِ زهرا چنان لگد كوب است

كزو توان به پدر بُرد بوى پيره
 


پاورقي ها :
465. سوگنامه كربلا ص 353
466. جلاء العيون علاّمه مجلسى ص 750 و 751
467. ارشاد شيخ مفيد 122/2
468. اخبار الدُّول 324/1
469. سوگنامه كربلا ترجمه لهوف ص 357
470. اقبال الاعمال ابن طاوس ص 67، اعلمى ، بيروت
471. همان ماءخذ
472. مصباح المتهجد ) شيخ طوسى ص 548، اءعلمى، بيروت ( مصباح ) كفعمى ص 676، علمى، بيروت (
473. لؤ لؤ و مرجان ص148-144، تحقيق : حسين استاد ولى
474. روضة الشهداء ص 391، مصباح زائر، ابن طاوس ص 286، چاپ آل البيت عليهماالسّلام قم. براى تحقيق بيشتر مراجعه شود به كتاب ارزنده تحقيق درباره روز اربعين سيدالشهداء عليه السّلام تاءليف شهيد محراب آيت اللّه سيّد محمّدعلى قاضى كه در سال 1352 شمسى در تبريز به چاپ رسيده است .
475. بشارة المصطفى ص 74 و 75
476. كامل الزيارات ص 117، باب 37، حديث اوّل
477. ارشاد شيخ مفيد 132/2
478. سوره احقاف (46)، آيه 15
479. سوره دخان (44)، آيه 29
480. قصص الانبياء راوندى ص 222، چاپ الهادى قم
481. قصص الانبياء راوندى ص 222، باب 14، حديث 291
482. روضة الشهداء ص 367
483. مناقب ابن شهر آشوب 4/88، تحقيق : دكتر بقاعى
484. بحار الانوا ر 252/69
485. دعوات راوندى ص 28، حديث 50 - 52
486. مكشوف باد كه چون اوّل منبرى كه در اسلام نصب شد در مدينه طيبه بود كه چون مسلمانان كم بودند پيغمبرخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پشت مبارك بر ستونى از ستونهاى مسجد مى نهاد و بر آن تكيه كرده مردم را موعظه مى فرمود و آن ستون درخت خرما بود، همين كه جماعت مسلمانان بسيار شدند منبرى براى آن حضرت ترتيب دادند كه سه درجه داشت و به جاى منبرى كه اليوم در مسجد مدينه است گذاشتند، روز جمعه كه رسيد و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواست بر آن منبر بالا رود فرياد و ناله آن تنه درخت بلند شد كه همه اهل مسجد شنيدند مانند ناله شترى كه از بچّه خود جدا شود .
شايسته است كه من در اين تمام تمثّل كنم به شعر بحترى :

فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقا تَكلّفَ فَوقَ ما

سعِه لَسَعى اِلَيكَ المِنبَر .

پس پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزد او تشريف آورد و او را در بر گرفت و ساكت كرد به شرحى كه در كتب مشهور است ، پس از آن به منبر بالا رفت و سه مرتبه آمين فرمود بر نفرين جبرئيل بر سه طايفه : بر عاقّ والدين ، و كسى كه در ماه رمضان از مغفرت الهى محروم شود، و كسى كه بشنود نام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را و صلوات نفرستد .
همين نحو اوّل منبرى كه براى ذكرمصائب حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام نصب شد در مدينه بود كه به استقبال آمدند و خادمى كرسى آورد و حضرت سجّاد عليه السّلام بالاى آن رفت و شرح شهادت پدر بزرگوار خود را بيان فرمود چنانچه در متن رقم شده . (شيخ عبّاس قمّى ؛

487. سوگنامه كربلا ترجمه لهوف ص 357 - 369
488. سوگنامه كربلا ص 378
489. همان ماءخذ
490. تاريخ ابن اثير 88/4

491. الاغانى 158/14
492. بحارالانوا ر 386/45
493. بحار الانوار 336/45
494. بحارالانوار297/8 و 349
495. بحارالانوار332/45
496. تاريخ ابن اثير90/4
497. سوگنامه كربلا ص 336
498. سيّد عبداللطيف مذكور از احفاد سيّد نعمة اللّه جزايرى است و اين كتاب را در هند نوشته در تاريخ شوشتر و ذكر مآثر سلف خود از حال سيّد جزائرى و اولاد او تا زمان خودش و بسيارى از حالات سَكَنه ديار هند را در آن درج كرده و آن كتاب را براى عم زاده خود سيّد ابو القاسم بن سيّد رضى مُلَقب به مير عالم به عنوان ارمغان گذرانده و به اين سبب آن را (تحفة العالم) موسوم نموده واللّه العالم (شيخ عبّاس قمى(ره))
499. بحار الانوار 205/45

500. بحارالانوار 206/45
501. بحار الانوار 204/45
502. سوره دخان، آيه 29
503. تفسير دُرُّ المنثور سيوطى ذيل آيه مربوطه
504. عَقْدُ الفريد 172/4
505. كامل الزيارات ص 98، باب 28، حديث 20
506. عقد الفريد 172/4
507. تذكرة الخواص ص 241، 242
508. همان ماءخذ
509. تذكرة الخواص ص 245 و 246
510. المحاسن و المساوى ص 63
511. تذكرة الخواص ص 246
512. همان ماءخذ
513. شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور114- 113/2، (از اين سه كتاب نقل كرده است .( زُهَر الريبع

(ص 26، چاپ ذوى القربى قم (افست از چاپ بيروت)
514. سوره شعراء (26)، آيه 227
515. زهر الربيع ص 26
516. شفاء الصدور علاّمه ميرزا ابوالفضل طهرانى رحمه اللّه ، 20/115. تحقيق: ابطحى
517. (الصواعق المُحرِقَة) ابن حجر ص 193، تصحيح : عبدالوّهاب عبداللطيف
518. همان ماءخذ ص 194
519. (تذكرة الخواص) سبط ابن جوزى ص 246
520. ينابيع المودّة 45/3، چاپ اُسوه (جواهر العقدين 2/333)
521. همان ماءخذ ص 90
522. مؤ لف گويد: كه شيخ ما صاحب (اربعين الحسينيه) گفته كه شايد اين گونه احاديث در نظر اهالى عصر ما مستبعد نمايد و شيطان خيال وسوسه كند كه سرخى آسمان و افق از امور طبيعيّه معهوده است و در كتب هيئت بطلميوسى عنوان شده و جهات طبيعية براى او ذكر كرده اند ولكن اين معنى منافات با نقل معتمدين اهل تاريخ ندارد؛ زيرا كه ممكن است مراد ايشان حدوث حمره خاصّه باشدكه از خارج بوده و يا در وسط السماء و غير وقت طلوع نمودار مى شده و حمره افق در طلوع و غروب كه از انعكاس ‍ شعاع حادث مى شود احتمال نرود كه مراد علماى اعلام و مورخين والا مقام باشد؛ زيرا كه هيچ عاقلى امر معتاد رانسبت به وقوع حادثه ندهد خصوصا علماى عامّه كه به قدر امكان تسليم مناقبى و فضائلى براى ائمه اثنى عشر عليهماالسّلام نكنند و در سنه شصت و يك هجرى از وقايع عجيبه بحدى واقع شده كه قابل انكار نبوده انتهى . (اربعين حُسينيّه ص 168 )
و صاحب (شفاء الصدور) نيز متعرض اين مطلب شده به بيانى كه مقام را گنجايش ذكر نيست طالبين

به آنجا رجوع نمايند واللّه العالم (شيخ عبّاس قمّى(ره))
523. شفاء الصدور 124/2 از شرح همزيه نقل كرده است .
425. (ورس) يعنى اسپرك و آن گياهى است شبيه به كنجد در زمين يمن مى رويد و جامه را به آن رنگ مى كنند و اين مطلب را بيهقى نيز در(محاسن و مساوى)نقل نموده. (شيخ عبّاس قمّى (ره))
525. (تاريخ الخلفاء) ص 207، تحقيق: محمّدمحيى الدّين عبدالحميد
526. دارالسّلام محدّث نورى 4/466، 467، علميّه قم. فقير گويد: كه اين حكايت نزد من خيلى غريب و مستبعد است نظير حكايت سوّم در باب چهاردهم از مجلد دوّم لكن سندش در نهايت صحت و اعتبار است ، كلام در مروى عنه است واللّه العالم . (شيخ عباس قمّى(ره))

527. كامل الزيارات ص 82 ، باب 26، حديث دوم
528. دار السلام 288/2
529. غزير : بغين و زاء معجمين و راء مهمله كَ‍ (امير)؛ بسيار از هر چيز و بسيارى اشك چشم
530. (مُور) بالضّم غبارى است كه از باد بر خيزد .

531. مناقب ابن شهر آشوب 4/133
532. مثير الاحزان ص 110، مناقب 127/4
533. يعنى زنى كه بلند كرده آواز خود را در گريه و بانگ كردن و براى هلاكت يك بچه كه داشت 534. الا غانى ابوالفرج اصفهانى 7/260


منبع: شبكه labbaik.ir