منتهي الامال
(باب زندگي امام حسين عليه السلام )
قسمت سوم

مرحوم حاج شيخ عباس قمي 


فصل اوّل : در ورود آن حضرت به سرزمين كربلا
بدان كه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آن است كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا مى نامندش ، چون حضرت نام كربلا شنيد گفت : اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَربِ وَ الْبَلاءِ !

پس فرمود كه اين موضع كَربْ و بَلا و محل محنت و عنا است ، فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خِيام ما است ، و اين زمين جاى ريختن خون ما است . و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به اينها. پس درآنجا فرود آمدند .

و حرّ نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد (ملعون ) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند .

ابو الفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ايالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السّلام به عراق تشريف آورده پيكى به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اوّلاً برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب رى سفر كن . عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت : اى امير! از اين مطلب عفونما. گفت : ترا معفوّ مى دارم و ايالت رى از تو باز مى گيرم عمر سعد مردّد شد ما بين جنگ با امام حسين عليه السّلام و دست برداشتن از ملك رى لاجرم گفت : مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاءمّلى كنم پس ‍شب را مهلت گرفته ودر امر خود فكر نمود، آخر الا مر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيّد الشهداء عليه السّلام را به تمنّاى ملك رى اختيار كرد، روزى ديگر به نزد ابن زياد رفت وقتل امام عليه السّلام را بر عهده گرفت ، پس ابن زياد بالشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السّلام روانه كرد . (121)

سبط ابن الجوزى نيز قريب به همين مضمون را نقل كرده ، پس از آن محمّد بن سيرين نقل كرده كه مى گفت : معجزه اى از اميرالمؤ منين عليه السّلام در اين باب ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى كه عمر سعد را در ايّام جوانيش ملاقات مى كرد به او فرموده بود: واى بر تو يابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى كه مُردّد شوى ما بين جنّت و نار و تو اختيار جهنّم كنى . (122)

بالجمله ؛ چون عمرسعد وارد كربلا شد عُروة بن قيس اَحمسى را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد واز آن جناب بپرسد كه براى چه به اين جا آمده اى و چه اراده دارى ؟ چون عُروه از كسانى بود كه نامه براى آن حضرت نوشته بود حيا مى كرد كه به سوى آن حضرت برود و چنين سخن گويد، گفت : مرامعفوّدار واين رسالت را به ديگرى واگذار، پس ابن سعد به هر يك از رؤ ساى لشكر كه مى گفت به اين علّت ابا مى كردند؛ زيرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى آن جناب نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبيده بودند پس كثيربن عبداللّه كه ملعونى شجاع و بى باك و بى حيائى فتّاك بود برخاست وگفت كه من براى اين رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم ، عمر سعد گفت : اين را نمى خواهم وليكن برو به نزد او وبپرس كه براى چه به اين ديار آمده ؟پس آن لعين متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه اين مرد كه به سوى شما مى آيد بدترين اهل زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوى كثير شتافت و گفت : اگربه نزد حسين عليه السّلام خواهى شد شمشير خود را بگذار وطريق خدمت حضرت راپيش دار.گفت: لاوَ اللّه ! هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طريق مراجعت گيرم . اَبُوثُمامه گفت : پس قبضه شمشير ترا نگه مى دارم تاآنكه رسالت خود را بيان كنى و برگردى . گفت : به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشير گذارى . گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض كنم ومن نمى گذرم كه چون تو مرد فاجر وفتّاكى با اين حال به خدمت آن سرور روى ، پس لختى با هم بد گفتند وآن خبيث به سوى عمر سعد بر گشت وحكايت حال را نقل كرد، عُمر، قُرّة بن قيس حَنْظَلى را براى رسالت روانه كرد. چون قُرّة نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه اين مرد رامى شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد: بلى مردى است از قبيله حَنْظَله و با ما خويش است ومردى است موسوم به حُسن راءى من گمان نمى كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام كرد وتبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدين جا براى آن است كه اهل ديار شما نامه هاى بسيار به من نوشتند وبه مبالغه بسيار مرا طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برمى گردم ومى روم پس حبيب رو كرد به قُرّه وگفت : واى بر تو! اى قرّة ، از اين امام به حق رومى گردانى و به سوى ظالمان مى روى ؟ بيا يارى كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافته اى ، آن بى سعادت گفت : پيام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فكر مى كنم تا ببينم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب امام را نقل كرد، عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه اى به ابن زياد نوشت وحقيقت حال را در آن درج كرده براى ابن زياد فرستاد . (123)
حسّان بن فائد عَبَسى گفته كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد وخواند گفت :
شعر :

اَلاَّْنَ اِذْ عُلِقَتْ مَخاِلبُنا بِه

يَرجُوالنَّجاةَ وَلاتَ حِيْنَ مَناصٍ

يعنى الحال كه چنگالهاى ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنكه مَلْجاء و مَناصى از براى رهائى او نيست . پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسيد به مضمون آن رسيدم ،پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش براى يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم راى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت و السّلام (124)
پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه عبيداللّه نوشته بود به حضرت عرض نكرد ؛ زيرا كه مى دانست آن حضرت به بيعت يزيد راضى نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه ، نامه ديگرى نوشت براى عمر سعد كه يابن سعد حايل شوميان حسين و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را بر ايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بن (125) عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند .

پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شريعه موكّل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزى كه عمر سعد به كربلا رسيد پيوسته ابن زياد لشكر براى او روانه مى كرد، تا آنكه به روايت سيّد تا ششم محّرم بيست هزار نزد آن ملعون جمع شد . (126)

و موافق بعضى از روايات پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زياد براى پسر سعد نوشت كه عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشى و آنچه واقع مى شود درهر صبح و شام مرا خبر دهى .
پس چون حضرت آمدن لشكر را براى مقاتله با او ديد به سوى ابن سعد پيامى فرستاد كه من با تو مطلبى دارم و مى خواهم ترا ببينم پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسيار با هم نمودند پس عمر به سوى لشكر خويش برگشت و نامه به عبيداللّه بن زياد نوشت كه اى امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امّت را اصلاح فرمود، اينك حسين عليه السّلام با من عهد كرده كه بر گردد به سوى مكانى كه آمده يا برود در يكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل يكى از ساير مسلمانان باشد در خير و شرّ يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و صلاحيّت امّت است .

مؤ لف گويد:اهل سِيَر و تواريخ از عُقْبَهِ بن سِمْعان غلام رباب زوجه امام حسين عليه السّلام نقل كرده اند كه گفت : من با امام حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشى كه در هر جا فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در راه عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مى گويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود .

فقير گويد: پس ظاهر آن است كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد؛ چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مايل نبود .

و بالجمله : چون نامه به عبيداللّه رسيد و خواند گفت : اين نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و بايد قبول كرد. شِمر ملعون برخاست و گفت : اى امير! آيا اين مطلب را از حسين قبول مى كنى ؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود، امر او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتوانى كرد، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَاءيت در باب او قرار گيرد از پيش مى رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو بر آيد، پس آنچه خواهى از عقوبت يا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور . ابن زياد حرف او را پسنديد و گفت : نامه اى مى نويسم در اين باب به عمر بن سعد و با تو آن را روانه مى كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسين و اصحابش عرض نمايد اگر قبول اطاعت من نمود، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسين اِبا نمايد تو امير لشكر مى باش و گردن عمر را بزن و سرش را براى و سرش را براى من روانه كن .

پس نامه اى نوشت به اين مضمون :

اى پسر سعد! من ترا نفرستادم كه با حسين رفق و مدارا كنى و در جنگ او مسامحه و مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت كنى ، نگران باش اگر حسين و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من مى باشند پس ايشان را به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمايند با لشكر خود ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مُثلْه كن ، همانا ايشان مستحق اين امر مى باشند و چون حسين كشته شد سينه و پشت او را پايمال ستوران كن ؛ چه او سركش و ستمكار است و من دانسته ام كه سُم ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودى جزاى شنونده و پذيرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از امارات لشكر معزول و شِمر بر آنها امير است و منصوب والسلام . آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود . (127)

فصل دوّم : در وقايع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون
چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسيد شِمر ملعون با نامه ابن زياد لعين در امر قتل امام عليه السّلام به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پليد از مضمون نامه آگه گرديد خطاب كرد به شمر و گفت :مالك وَ يْلَكَ، خداوند ترا از آبادانيها دور افكند و زشت كند چيزى را كه تو آورده اى ، سوگند به خداى چنان گمان مى كنم كه تو بازداشتى ابن زياد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردى امرى را كه اصلاح آن را اميد مى داشتم ، واللّه ! حسين آن كس نيست كه تسليم شود و دست بيعت به يزيد دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت : اكنون با امر امير چه خواهى كرد؟ يا فرمان او بپذير و با دشمن او طريق مبارزت گير و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت : لا وَلا كَرامَةَ لَكَ من اين كار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پيادگان باش و من امير لشكرم ، اين بگفت و در تهيه قتال با جناب سيّد الشهّداء عليه السّلام شد .
شمر چون ديد كه ابن سعد مهيّاى قتال است به نزديك لشكر امام عليه السّلام آمد و بانگ زد كه كجايند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس ؛ چه آنكه مادر اين چهار برادر امّ البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر ملعون نيز از اين قبيله بوده . جناب امام حسين عليه السّلام بانگ او را شنيد برادران خود را امر فرمود كه جواب اورا دهيد اگر چه فاسق است لكن باشما قرابت وخويشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود كارت ؟ گفت : اى فرزندان خواهر من ! شماها در امانيد با برادر خود حسين رزم ندهيد از دَوْر برادر خود كناره گيريد وسر در طاعت امير المؤ منين يزيد در آوريد .

جناب عبّاس بن على عليه السّلام بانگ براو زد كه بريده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى كه تو از براى ما آوردى ، اى دشمن خدا!امرمى كنى مارا كه دست از برادر و مولاى خود حسين بن فاطمه عليهاالسّلام برداريم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعينان در آوريم آيا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم امان نيست ؟ شمر از شنيدن اين كلمات خشمناك شد وبه لشكر گاه خويش بازگشت .

پس ابن سعد لشكر خويش را بانگ زد كه ياخيل اللّه اركبى وبالجنّة ابشرى ؛اى لشكرهاى خدا سوار شويد و مستبشر بهشت باشيد، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام آوردند در حالى كه حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام در پيش خيمه شمشير خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واين واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود .

شيخ كلينى از حضرت صادق عليه السّلام روايت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود كه جناب امام حسين عليه السّلام واصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسيارى لشكر كه براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسين عليه السّلام و اصحاب او را ضعيف شمردند و يقين كردند كه ياورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعيف وغريب !

وبالجمله ؛ چون جناب زينب عليهاالسّلام صداى ضجّه و خروش لشكر را شنيد نزد برادر دويد و عرض كرد: برادر مگر صداهاى لشكر را نمى شنويد كه نزديك شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اى خواهر اكنون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زينب عليهاالسّلام اين خبر وحشت اثر را شنيد طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ويلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اى خواهر وَيْل و عذاب از براى تو نيست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس ‍جناب عبّاس عليه السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: برادر! لشكر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس ، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ايشان را ملاقات كن و بپرس ‍ چه شده كه ايشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس عليه السّلام با بيست سوار كه از جمله زُهَيرْ و حبيب بودند به سوى ايشان شتافت و از ايشان پرسيد كه غرض شما از اين حركت و غوغا چيست ؟ گفتند: از امير حكم آمده كه بر شما عرض كنيم كه در تحت فرمان او در آئيد و اطاعت او را لازم دانيد و اگر نه با شما قتال و مبارزت كنيم ، جناب عبّاس عليه السّلام فرمود: پس تعجيل مكنيد تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم . ايشان توقف نمودند جناب عبّاس عليه السّلام به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت .

حضرت فرمود: به سوى ايشان برگرد و از ايشان مهلتى بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزاز را به فردا اندازند كه امشب قدرى نماز و دعا و استغفار كنم ؛ چه خدا مى داند كه من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشكر توقّف نموده بودند و ايشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس عليه السّلام برگشت و از ايشان آن شب را مهلتى طلبيد .

سيّد فرموده كه ابن سعد خواست مضايقه كند، عَمرو بن الحجّاج الزبيدى گفت : به خدا قسم ! اگر ايشان از اهل تُرك و ديلم بودند و از ما چنين امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى كرديم ايشان را، تا چه رسد به اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم . (128)

و در روايت طبرى است كه قيس بن اشعث گفت : اجابت كن خواهش ‍ايشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه اين جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بيعت نخواهند نمود .

عمر سعد گفت : به خدا قسم اگر اين را بدانم امر ايشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس عليه السّلام روان كرد و پيام داد براى آن حضرت كه يك امشب را به شما مهلت داديم بامدادان اگر سر به فرمان در آوريد شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهيم داشت و فيصل امر را بر ذمّت شمشير خواهيم گذاشت ، اين هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند . (129)


ذكر وقايع ليله عاشورا

پس همين كه شب عاشورا نزديك شد حضرت امام حسين عليه السّلام اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرموده كه من در آن وقت مريض بودم با آن حال نزديك شدم و گوش ‍فرا داشتم تا پدرم چه مى فرمايد، شنيدم كه با اصحاب خود گفت :

اُثْني عَلَى اللّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى اين است ثنا مى كنم خداوند خود را به نيكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من ! سپاس مى گذارم ترا بر اينكه ما را به تشريف نبوّت تكريم فرمودى ، و قرآن را تعليم ما نمودى ، و به معضلات دين ما را دانا كردى ، و ما را گوش شنوا و ديده بينا و دل دانا عطا كردى ، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود .

پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بيتى از اهل بيت خود نيكوتر ندانم ، خداوند شما را جزاى خير دهد و الحال آگاه باشيد كه من گمان ديگر در حقّ اين جماعت داشتم و ايشان را در طريق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خيال ديگر گونه صورت بست لاجرم بيعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختيار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهيد كوچ دهيد و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطيّه رهوار خود قرار دهيد و به هر سو كه خواهيد برويد؛ چه اين جماعت مرا مى جويند چون به من دست يابند به غير من نپردازند .
چون آن جناب سخن بدين جا رسانيد، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللّه جعفر عرض كردند: براى چه اين كار كنيم آيا براى آنكه بعد از تو زندگى كنيم ؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما اين كار ناشايسته را ديدار كنيم .

و اوّل كسى كه به اين كلام ابتدا كرد عبّاس بن على عليهماالسّلام بود پس ‍از آن سايرين متابعت او كردند و بدين منوال سخن گفتند .

پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقيل شما را كافى است زياده بر اين مصيبت مجوئيد من شما را رخصت دادم هر كجا خواهيد برويد. عرض كردند: سبحان اللّه ! مردم با ما چه گويند و ما به جواب چه بگوئيم ؟ بگوئيم دست از بزرگ و سيّد و پسر عّم خود برداشتيم و او را در ميان دشمن گذاشتيم بى آنكه تير و نيزه و شمشيرى در نصرت او به كار بريم ، نه به خدا سوگند! ما چنين كار ناشايسته نخواهيم كرد بلكه جان و مال و اهل و عيال خود را در راه تو فدا كنيم و با دشمن تو قتال كنيم تا بر ما همان آيد كه بر شما آيد، خداوند قبيح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهيم .

اين وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:يا بن رسول اللّه ! آيا ما آن كس ‍باشيم كه دست از تو بازداريم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهيم ، لاواللّه ! من از خدمت شما جدا نشوم تا نيزه خود را در سينه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشير در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ايشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از يارى تو بر نمى داريم تا خداوند بداند كه ما حرمت پيغمبر را در حقّ تو رعايت نموديم ، به خدا سوگند كه من در مقام يارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و اين كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم ، و چگونه اين خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه يك شهادت بيش نيست و پس ‍از آن كرامت جاودانه و سعادت ابديّه است .
پس زهير بن قَيْن برخاست و عرضه داشت : به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان اين جوانان اهل بيت تو. و هر يك از اصحاب آن جناب بدين منوال شبيه به يكديگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر يك از ايشان اين بود :

شعر :

اَرْ به عرش رسانم سرير فضل

اين جنابم و محتاج اين درم

بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر

مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم

پس حضرت همگى را دُعاى خير فرمود:

و علاّمه مجلسى رحمه اللّه نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ايشان را در بهشت به ايشان نمود و حور و قصور و نعيم خود را مشاهده كردند و بر يقين ايشان بيفزود و از اين جهت احساس اَلم نيزه و شمشير و تير نمى كردند و در تقديم شهادت تعجيل مى نمودند . (130)

و سيّد بن طاوس روايت كرده كه در اين وقت محمّد بن بشير الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسير گرفتند ، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفريننده جانها مى گيريم و من دوست ندارم كه او را اسير كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم .

چون حضرت كلام او را شنيد فرمود: خدا ترا رحمت كند من بيعت خويش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسيرى برهان ، محمّد گفت : مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم ! پس حضرت فرمود: اين جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جويد به آنها در رهانيدن برادرش ، يعنى فديه برادر خود كند، پس ‍پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دينار بها داشت (131)

شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خيمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسين عليهماالسّلام حديث كرده : در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهيد شد من به حالت مرض ‍نشسته بودم و عمّه ام زينب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خيمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (132)

آزاد كرده ابوذر و شمشير آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم اين اشعار را قرائت مى فرمود :

شعر :

يادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ

لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلاَ صيلِ

صاحِبٍ و طالِبٍ قَتيلِ

الدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بالْبَديلِ

لاَمْرُ اِلَى الْجَليلِ

حَىٍ سالِكٌ سَبيلِ (133)

چون من اين اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنيدم دانستم كه بَليّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به اين سبب گريه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زينب چون اين كلمات را شنيد خويشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بيشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت : واثَكْلاُه ! كاش مرگ مرا نابود ساختى و اين زندگانى از من بپرداختى ، اين وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشين گذشتگانى و فريادرس بقيّه آنهائى ، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شيطان حِلْم ترا نربايد. و اشك در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و به اين مثل عرب تمثّل جست

لَوْ تُرِكَ الْقِطا نام َ؛

يعنى اگر صيّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حيوان در آشيانه خود شاد بخفتى ؛ زينب خاتون عليهاالسّلام گفت : ياوَيْلَتاه ! كه اين بيشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گرديده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غريب و بى كس و تنها در ميان اهل نفاق و شقاق مى گذارى ، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گريبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشيد تا به هوش آمد، پس او رابه اين كلمات تسليت داد فرمود: اى خواهر ! بپرهيز از خدا و شكيبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چيزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت ، خلايق را و بر مى انگيزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد يگانه .

جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر يك ، دنيا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تاءسى كند بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و به امثال اين حكايات زينب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و بايد به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گريبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خويش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَيْل و ثبور فرياد نكنى ، پس حضرت سجّاد عليه السّلام فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانيد . (134)

و روايت شده كه حضرت امام حسين عليه السّلام در آن شب فرمود كه خيمه هاى حرم رامتصل به يكديگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هيزم پر نمودند كه جنگ ازيك طرف باشد و حضرت على اكبر عليه السّلام را با سى سوار و بيست پياده فرستاد كه چند مشك آب با نهايت خوف و بيم آوردند، پس اهل بيت و اصحاب خود را فرمود كه از اين آب بياشاميد كه آخر توشه شما است و وضو بسازيد و غسل كنيد و جامه هاى خود بشوئيد كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوريده خَيرالبشر بلند بود . (135)

فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىُّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَيْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ .

شعر :

باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ

وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ

و روايت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختيار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهيّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسيار بود و در خيمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشيدن شدند و در آن وقت بُريْر بن خضير همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خيمه محترمه ايستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ايشان نوره بكشند بُرير در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطايبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت : اى بُرير! اين هنگام ، هنگام مطايبه نيست . بُرير گفت : قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پيرى مايل به لهو و لعب نبوده ام و در اين حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهيد خواهم شد و بعد از شهادت حوريان بهشت را در بر خواهم كشيد و به نعيم آخرت متنعّم خواهم گرديد . (136)

فصل سوّم : در بيان وقايع روز عاشوراء
چون شب عاشورا به پايان رسيد و سپيده روز دهم محرّم دميد حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام نماز بگزاشت پس از آن به تَعْبيه صفوف لشكر خود پرداخت و به روايتى فرمود كه تمام شماها در اين روز كشته خواهيد شد و جز علىّ بن الحسين عليه السّلام كس زنده نخواهد ماند. و مجموع لشكر آن حضرت سى دو نفر سوار و چهل تن پياده بودند و به روايت ديگر هشتاد و دو پياده ، و به روايتى كه از جناب امام محمّد باقر عليه السّلام وارد شده چهل و پنج سوار و صد تن پياده بودند و سبط ابن الجوزى در تذكره نيز همين عدد را اختيار كرده (137) و مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بيست هزار؛ و بيست و دو هزار و به روايتى سى هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سِير و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسيار دارد. پس حضرت صفوف لشكر را به اين طرز آراست زهير بن قين را در ميمنه بازداشت ، و حبيب بن مظاهر را در ميسره اصحاب خود گماشت و رايت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق بعض كلمات بيست تن با زُهير در ميمنه و بيست تن با حبيب در ميسره بازداشت و خود با ساير سپاه در قلب جا كرد و خِيام محترم را از پس پشت انداختند و امر فرمود كه هيزم و نى هائى را كه اندوخته بودند در خندقى كه اطراف خِيام كنده بودند ريختند و آتش در آنها افروختند براى آنكه آن كافران را مانعى باشد از آنكه به خِيام محترم بريزند. و از آن سوى نيز عمر سعد لشكر خود را مرتّب ساخت (138) ميمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاج سپرد و شمر ملعون ذى الجوشن را در ميسره جاى داد و عروة بن قيس را بر سواران گماشت وشَبث بن رِبعى را با رجّاله بازداشت ، و رايت جنگ را با غلام خود در يد گذاشت .

و روايت است كه امام حسين عليه السّلام دست به دعا برداشت و گفت :

ٍو اَنْتَ رَجائي في كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لي في كُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ هَمٍّ يَضْعُفُ فيهِ الْفؤ ادُ وَ تَقِلُّ فيهِ الْحيلَةُ وَ يَخْذُلُ فيهِ الصَديقُ وَ يَشْمَتُ فيهِ اْلعَدُوُّ اَنزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَيْكَ رَغْبةً مِنّى اِلَيكَ عَمَّنْ سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّي وَ كَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ كُلّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ . (139)

اين وقت از آن سوى لشكرِ پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد معسكر امام حسين عليه السّلام جولان دادند از هر طرف كه مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى ديدند. پس شمر ملعون به صداى بلند فرياد برداشت كه اى حسين ! پيش از آنكه قيامت رسد شتاب كردى به آتش ، حضرت فرمود: اين گوينده كيست ؟ گويا شمر است ، گفتند: بلى جز او نيست ، فرمود: اى پسر آن زنى كه بز چرانى مى كرده ، تو سزاوارترى به دخول در آتش .

مسلم بن عَوْسَجَه خواست تيرى به جانب آن ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد: رخصت فرما تا او را هدف تير سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و خداوند مرا بر او تمكين داده .
حضرت فرمود: مكروه مى دارم كه من با اين جماعت ابتدا به مقاتلت كنم .

اين وقت حضرت امام حسين عليه السّلام راحله خويش را طلبيد و سوار شد و به صوت بلند فرياد برداشت كه مى شنيدند صداى آن حضرت را بيشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش اين است :

اى مردم ! به هواى نفس عجلت مكنيد و گوش به كلام من دهيد تا شما را بدانچه سزاوار است موعظتى گويم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهيد سعادت خواهيد يافت و اگر از دَرِ انصاف بيرون شويد، پس آراى پراكنده خود را مجتمع سازيد و زير و بالاى اين امر را به نظر تاءمل ملاحظه نمائيد تا آنكه امر بر شما پوشيده و مستور نماند پس از آن بپردازيد به من و مرا مهلتى مدهيد؛ همانا ولىّ من خداوندى است كه قرآن را فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان .

راوى گفت كه چون خواهران آن حضرت اين كلمات را شنيدند صيحه كشيدند و گريستند و دختران آن جناب نيز به گريه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ايشان حضرت امام حسين عليه السّلام فرستاد به نزد ايشان برادر خود عبّاس بن على عليه السّلام و فرزند خود على اكبر را و فرمود به ايشان كه ساكت كنيد زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد از اين گريه ايشان بسيار خواهد شد .

و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا عليهماالسّلام و شنيده نشد هرگز متكلّمى پيش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت ! نيك تاءمّل كنيد و ببينيد كه من كيستم و با كه نسبت دارم آنگاه به خويش آئيد و خويشتن را ملامت كنيد و نگران شويد كه آيا شايسته است براى شما قتل من و هتك حرمت من ؟ آيا من نيستم پسر دختر پيغمبر شما؟ آيا من نيستم پسر وصى پيغمبر و ابن عمّ او و آن كسى كه اول مؤ منان بود كه تصديق رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمود به آنچه از جانب خدا آورده بود؟ آيا حمزه سيّد الشّهدا عمّ من نيست ؟ آيا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند عمّ من نيست ؟ آ يا به شما نرسيده كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم د رحقّ من و برادرم حسن عليه السّلام فرمود كه ايشان دو سيّد جوانان اهل بهشت اند؟ پس اگر سخن مرا تصديق كنيد اصابه حقّ كرده باشيد، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته ام از زمانى كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با اين همه اگر مرا تكذيب مى كنيد پس در ميان شما كسانى مى باشند كه از اين سخن آگهى دارند، اگر از ايشان بپرسيد به شما خبر مى دهند، بپرسيد از جابربن عبداللّه انصارى ، و ابو سعيد خُدرى و سهل بن سعد ساعدى ، وزيد بن ارقم ، و اَنَس بن مالك تا شما را خبر دهند، همانا ايشان اين كلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده اند. آيا اين مطلب كافى نيست شما رادر آنكه حاجز ريختن خون من شود؟

شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طريق شك و ريب بيرون صراط مستقيم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه گوئى .
چون حبيب سخن شمر را شنيد گفت : اى شمر! به خدا سوگند كه من ترا چنين مى بينم كه خداى را به هفتاد طريق از شكّ و ريب عبادت مى كنى ، و من شهادت مى دهم كه اين سخن را به جناب امام حسين عليه السّلام راست گفتى كه من نمى دانم چه مى گوئى البتّه نمى دانى ؛ چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده . ديگر باره جناب امام حسين عليه السّلام لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شكّ و شبهه اى است آيا در اين مطلب هم شكّ مى كنيد كه من پسر دختر پيغمبر شما مى باشم ؟ به خدا قسم كه در ميان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جز من نيست ، خواه در ميان شما و خواه در غير شما، واى بر شما! آيا كسى از شما را كشته ام كه خون او از من طلب كنيد؟ يا مالى را از شما تباه كرده ام ؟ يا كسى را به جراحتى آسيب زده ام تا قصاص جوئيد؟ هيچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت ، ديگر باره ندا در داد كه اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قيس بن اشعث و اى زيد بن حارث مگر شما نبوديد كه براى من نوشتيد كه ميوه هاى اشجار ما رسيده و بوستانهاى ما سبز و ريّان گشته است اگر به سوى ما آيى از براى ياريت لشكرها آراسته ايم ؟ اين وقت قيس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت : ما نمى دانيم چه مى گوئى ولكن حكم بنى عمّ خود يزيد و ابن زياد را بپذير تا آنكه ترا جز به دلخواه تو ديدار نكند، حضرت فرمود: لا واللّه هرگز دست مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگريزم چنانكه عبيد گريزند. آنگاه ندا كرد ايشان را و فرمود :

عِبادَ اللّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّي وَ رَبِّكُمْاَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤ مِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ . (140)
آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهاد ابوجعفر طبرى نقل كرده از على بن حنظلة بن اسعد شبامى از كثير بن عبداللّه شعبى كه گفت : چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسين عليه السّلام به مقابل آن حضرت شديم ، بيرون آمد به سوى ما زُهير بن القين در حالى كه سوار بود بر اسبى درازدُم غرق در اسلحه ، پس ‍فرمود: اى اهل كوفه ! من انذار مى كنم شما را از عذاب خدا، همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصيحت و خيرخواهى برادر مسلمانش و تا به حال بر يك دين و يك ملّتيم و برادريم با هم تا شمشير در بين ما كشيده نشده ، پس هر گاه بين ما شمشيرى واقع شد برادرى ما از هم گسيخته و مقطوع خواهد شد و ما يك امّت و شما امّت ديگر خواهيد بود .
همانا مردم بدانيد كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّيه پيغمبرش تا بيند ما چه خواهيم كرد با ايشان ، اينك من مى خوانم شما را به نصرت ايشان و مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبيداللّه بن زياد را؛ زيرا كه شما از اين پدر و پسر نديديد مگر بدى ، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بريدند و شما را مُثْله كردند و بر تنه درختان خرما به دار كشيدند و اَشراف و قُرّاء شما را مانند حُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را به قتل رسانيدند .

لشكر ابن سعد كه اين سخنان شنيدند شروع كردند به ناسزا گفتن به زُهير و مدح و ثنا گفتن بر ابن زياد و گفتند: به خدا قسم كه ما حركت نكنيم تا آقايت حسين و هر كه با اوست بكشيم يا آنها را گرفته و زنده به نزد امير عبيداللّه بن زياد بفرستيم . ديگر باره جناب زُهْير بناى نصيحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمه عليهاالسّلام اَحَقّ و اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَيه ، هر گاه يارى نمى كنيد ايشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنكه ايشان را بكشيد، بگذاريد حسين را با پسر عمّش يزيد بن معاويه هر آينه به جان خودم سوگند كه يزيد راضى خواهد شد از طاعت شما بدون كشتن حسين عليه السّلام . اين هنگام شمر ملعون تيرى به جانب او افكند و گفت : ساكت شو خدا ساكن كند صداى ترا همانا ما را خسته كردى از بس كه حرف زدى : زهير با وى گفت :

يَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَيْه ما اِياكَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَ بَهيمَةٌ ؛

اى پسر آن كسى كه بر پاشنه هاى خود مى شاشيد من با تو تكلّم نمى كنم تو انسان نيستى بلكه حيوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى كنم ترا كه دو آيه محكم از كتاب اللّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قيامت و عذاب دردناك . شمر گفت كه خداوند ترا و صاحبت را همين ساعت خواهد كشت . زهير فرمود: آيا به مرگ مرا مى ترسانى ؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب تر است از مخلّد بودن در دنيا با شماها. پس رو كرد به مردم و صداى خود را بلند كرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرور نسازد شما را اين جلف جانى و امثال او به خدا سوگند كه نخواهد رسيد شفاعت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به قومى كه بريزند خون ذُريّه و اهل بيت او را و بكشند ياوران ايشان را .

راوى گفت : پس مردى او را ندا كرد و گفت : ابو عبداللّه الحسين عليه السّلام مى فرمايد بيا به نزد ما. فَلَعَمْري لَئِنْ كانَ مؤ مِنُ آلِ فِرعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعاَّءِ لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ .

و سيّد بن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهياى جنگ با آن حضرت شدند آن جناب بُرَيْر بن خضير را به سوى ايشان فرستاد كه ايشان را موعظتى نمايد، برير در مقابل آن لشكر آمد و ايشان را موعظه نمود. آن بدبختان سيه روزگار كلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند .

پس خود آن جناب بر ناقه خويش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ايشان آمده و طلب سكوت نمود، ايشان ساكت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائكه و ساير انبياء و رُسل درود بليغى فرستاد پس از آن فرمود كه هلاكت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و اى بى وفاهاى جفاكار در هنگامى كه به جهت هدايت خويش ما را به سوى خود طلبيديد و ما اجابت شما كرده و شتابان به سوى شما آمديم پس كشيديد بر روى ما شمشيرهايى كه به جهت ما د ردست داشتيد و برافروختيد بر روى ما آتشى را كه براى دشمن ما و دشمن شماها مهيّا كرده بوديم پس شما به كين و كيد دوستان خود به رضاى دشمنان خود همداستان شويد بدون آنكه عدلى در ميان شما فاش و ظاهر كرده باشند و بى آنكه طمع و اميد رحمتى باشد از شماها در ايشان پس چرا از براى شما بادويلها كه از ما دست كشيديد؟ و حال آنكه شمشيرها در حبس نيام بود و دلها مطمئن و آرام مى زيست و راءيها محكم شده و نيرو داشت لكن شما سرعت كرديد و انبوه شديد در انگيزش نيران فتنه مانند ملخها و خويشتن را ديوانه وار در انداختيد در كانون نار چون پروانه گان پس دور باشيد از رحمت خدا اى معاندين امت و شاذ و شارد جمعيت و تارك قرآن و محرّف كلمات آن و گروه گناهكاران و پيروان وساوس شيطان و ماحيان شريعت و سنّت نبوى آيا ظالمان را معاونت مى كنيد و از يارى ما دست برمى داريد؟ بلى سوگند به خداى كه غدر و مكر از قديم در شماها بوده با او به هم پيچيده اصول شما و از او قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پليدتر ميوه ايد گلوگاه ناظر را و كمتر لقمه ايد غاصب را الحال آگاه باشيد كه زنازاده فرزند زنازاده يعنى ابن زياد عليه اللعنة مرا مردّد كرده ميان دو چيز :
يا آنكه شمشير كشيده و در ميدان مبارزت بكوشم ، و يا آنكه لباس مذلّت بر خود بپوشم و دور است از ما ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرمايد و مؤ منان و پروردگان دامنهاى طاهر و صاحبان حميّت و اربابهاى غيرت ذلّت لئام را بر شهادت كرام اختيار نكنند، اكنون حجّت را بر شما تمام كردم و با قلّت اعوان و كمى ياران با شما رزم خواهم كرد. پس متصل فرمود كلام خود را به شعرهاى فَروة بن مُسَيْك مُرادى :

شعر :

نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً

اِنَ نُغْلَبْ فَغَيْر مُغَلَّبينا

ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَكِنْ

مَنايا نا وَ دَوْلَةَ (141) آخريْنا

اِذا مَا المَوْتُرَفَّعَ عَنْاُناسٍ

كِلَهُ اَناخَ بِاَّخَرينا

سَرَواتِ (142) قومى

كَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلينا

فَقُلْ لِلشّامِتيْنِ بِنا اَفيقوُا

سَيَلْقَى الشّامِتُونَ كَما لَقينا

آنگاه فرمود: سوگند به خداى كه شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى كه پياده سوار اسب باشد زنده نمانيد، روزگار، آسياى مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند ميله سنگ آسيا در اضطراب باشيد، اين عهدى است به من از پدرمن از جدّمن ، اكنون راءى خود را فراهم كنيد وبا اتباع خود همدست شويد ومشورت كنيد تا امر برشما پوشيده نماند پس ‍قصد من كنيد ومرا مُهلت مدهيد همانا من نيز توكّل كرده ام بر خداوندى كه پروردگار من وشما است كه هيچ متحرّك وجاندارى نيست مگر آنكه در قبضه قدرت اوست وهمانا پروردگار من بر طريق مستقيم وعدالت استوار است جزاى هر كسى را به مطابق كار او مى دهد .

پس زبان به نفرين آنها گشود و گفت : اى پروردگار من باران آسمان را از اين جماعت قطع كن و برانگيز بر ايشان قحطى مانند قحطى زمان يوسف عليه السّلام كه مصريان را به آن آزمايش فرمودى وغلام ثقيف (143) را برايشان سلطنت ده تا آنكه برساند به كامهاى ايشان كاسه هاى تلخ مرگ را؛ زيرا كه ايشان فريب دادند مارا و دست از يارى ما برداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توكّل كرديم وبه سوى تو انابه نموديم وبه سوى تو است بازگشت همه . پس از ناقه به زير آمد وطلبيد مُرْتَجِز اسب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را وبرآن سوار گشت ولشكر خود را تعبيه فرمود (144)
طبرى از سَعد بن عُبَيْده روايت كرده كه پير مردان كوفه بالاى تلّايستاده بودند و براى سيّد الشهداء عليه السّلام مى گريستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّ اَنْزِلْنَصْرَكَ؛ يعنى بارالها! نصرت خود را بر حسين نازل فرما. من گفتم : اى دشمنان خدا چرا فرود نمى آئيد او را يارى كنيد؟ سعيد گفت : ديدم حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام كه موعظه فرمود مردم را در حالتى كه جُبّه اى از بُرد در بر داشت وچون رو كرد به سوى صفّ خويش مردى ازبَنى تَميم كه او را عمر طُهَوَى مى گفتند تيرى به آن حضرت افكند كه در ميان كتفش رسيد وبر جُبّه اش آويزان شد وچون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوى آنها ديدم قريب صد نفر مى باشند كه در ايشان بود از صُلب على عليه السّلام پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر و مردى از بَنى سُلَيْم و مردى از بَنى كِنانه كه حليف ايشان بود وابن عمير بن زياد انتهى . (145)

و در بعضى مَقاتل است كه چون حضرت اين خطبه مباركه راقرائت نمود فرمود: ابن سعدرا بخوانيد تا نزد من حاضرشود، اگر چه ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لكن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و باكراهتى تمام به ديدار آن امام عليه السّلام آمد حضرت فرمود: اى عُمر! تو مرا به قتل مى رسانى به گمان اينكه ، ابن زياد زنازاده پسر زنازاده ترا سلطنت مملكت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند كه تو به مقصود خود نخواهى رسيد و روز تهنيت و مبارك باد اين دو مملكت را نخواهى ديد، اين سخن عهدى است كه به من رسيده اين را استوار مى دار و آنچه خواهى بكن همانا هيچ بهره از دنيا وآخرت نبرى ، و گويا مى بينم سر ترا در كوفه بر نى نصب نموده اند وكودكان آن را سنگ مى زنند و هدف و نشانه خود كنند. از اين كلمات عُمرسعد خشمناك شد و از آن حضرت روى بگردانيد و سپاه خويش را بانگ زد كه چند انتظار مى بريد، اين تكاهل و توانى به يك سو نهيد و حمله اى گران دردهيد حسين واصحاب او افزون از لقمه اى نيستند .

اين وقت امام حسين عليه السّلام بر اسب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه مُرْتَجِز نام داشت برنشست واز پيش روى صفّ درايستاد ودل بر حرب نهاد وفرياد به استغاثه برداشت وفرمود آيا فرياد رسى هست كه براى خدا يارى كند ما را؟ آيا دافعى هست كه شّراين جماعت را از حريم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بگرداند؟

متنبّه شدن حرُّ بن يزيد وانابت ورجوُع اوبه سوى آن امام شهيد

حُرّ بن يزيد چون تصميم لشكر را برامر قتال ديد و شنيد صيحه امام حسين عليه السّلام راكه مى فرمود :
اَما مِنْ مُغيثٍ يُغيثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم .

اين استغاثه كريمه اورا از خواب غفلت بيدار كرد لاجرم به خويش آمد ورو به سوى پسر سعد آورد وگفت : اى عُمر! آيا با اين مرد مقاتلت خواهى كرد؟ گفت : بلى ! واللّه ، قتالى كنم كه آسانتر او آن باشد كه اين سرها از تن پرد و دستها قلم گردد،گفت : آيانمى توانى كه اين كار را از در مسالمت به خاتمت برسانى ؟ عُمرگفت : اگر كار به دست من بود چنين مى كردم لكن امير تو عبيداللّه بن زياد از صُلح اباكرد و رضا نداد .

حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر موقفى ايستاد، قُرّة بن قيس كه يك تن از قوم حُرّبود بااو بود، پس حُرّ به او گفت كه اى قُرّه !اسب خود را امروز آب داده اى ؟ گفت : آب نداده ام ، گفت : نمى خواهى او را سقايت كنى ؟ قرّه گفت كه چون حُرّ اين سخن را به من گفت به خدا قسم من گمان كردم كه مى خواهد از ميان حربگاه كنارى گيرد وقتال ندهد وكراهت دارد از آنكه من بر انديشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند كه اگر مرا از عزيمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسين عليه السّلام مى شدم .

بالجمله ؛ حُرّ از مكان خود كناره گرفت واندك اندك به لشكر گاه حسين عليه السّلام راه نزديك مى كرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت : اى حُرّ! چه اراده دارى مگر مى خواهى كه حمله افكنى ؟ حُرّاو را پاسخ نگفت و رعده ولرزش اورا بگرفت ، مُهاجر به آن سعيد نيك اختر گفت : همانا امر تو مارا به شكّ وريب انداخت ؛زيرا كه سوگند به خداى در هيچ حربى اين حال را از تو نديده بودم ، واگراز من مى پرسيدند كه شجاعترين اهل كوفه كيست از تو تجاوز نمى كردم وغير ترا نام نمى بردم اين لرزه ورعدى كه در تو مى بينم چيست ؟ حُرّگفت : به خدا قسم كه من نفس خويش را در ميان بهشت ودوزخ مخيّرمى بينم وسوگند به خداى كه اختيار نخواهم كرد بر بهشت چيزى را اگر چه پاره شوم وبه آتش سوخته گردم ، پس ‍اسب خود را دوانيد وبه امام حسين عليه السّلام ملحق گرديد در حالتى كه دست بر سر نهاده بود ومى گفت : بار الها! به حضرت تو انابت و رجوع كردم پس بر من ببخشاى چه آنكه در بيم افكندم دلهاى اولياى ترا واولادپيغمبر ترا . (146)

ابو جعفرطبرى نقل كرده كه چون حُرّ رحمه اللّه به جانب امام حسين عليه السّلام و اصحابش روان شد گمان كردند كه اراده كار زار دارد، چون نزديك شد سپر خود را واژگونه كرد دانستند به طلب امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزديك شد وسلام كرد . (147)

مؤ لف گويد: كه شايسته ديدم در اين مقام از زبان حُرّ اين چند شعر را نقل كنم خطاب به حضرت امام حسين عليه السّلام ؛

شعر :

اى درِ تو مقصد ومقصود ما

وى رخ تو شاهد ومشهود ما

مت مايه هرشادئى

بندگيت بهْزهر آزادئى

شواى مونس غمخوارگان

چاره كن اى چاره بيچارگان

درگذر از جرم كه خواهنده ايم

ماكن كه پناهنده ايم

ساز كه بى ياوريم

برانى به كه رو آوريم

لطف ازل منظر فردوس طمع

گرچه دربانى ميخانه فراوان كردم

بر دل ريشم فكن اى گنج مراد

اين خانه به سوداى تو و يران كردم

پس حُرّ با حضرت امام حسين عليه السّلام عرض كرد: فداى تو شوم ، يابن رَسُول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! منم آن كسى كه ترا به راه خويش نگذاشتم وطريق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبيراه بگردانيدم تابدين زمين بلاانگيز رسانيدم وهرگز گمان نمى كردم كه اين قوم با تو چنين كنند وسخن ترا برتو ردّكنند، قسم به خدا! اگر اين بدانستم هرگز نمى كردم آنچه كردم . اكنون از آنچه كرده ام پشيمانم وبه سوى خدا تو به كرده ام آيا توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبول مى بينى ؟ آن درياى رحمت الهى در جواب حُرّ رياحى فرمود: بلى ، خداوند از تو مى پذيرد وتو را معفوّمى دارد .

شعر :

بازآ كه در تو به است باز

بگير از عفو ما خطّ جواز

اى درآكه كس زاحرار وعبيد

ى در اين در گه نديد

صد جرم عظيم آورده اى

غم مخور رو بر كريم آورده اى

اكنون فرودآى وبياساى ، عرض كرد: اگر من در راه تو سواره جنگ كنم بهتر است از آنكه پياده باشم وآخر امر من به پياده شدن خواهد كشيد. حضرت فرمود: خدا ترا رحمت كند بكن آنچه مى دانى . اين وقت حُرّ از پيش روى امام عليه السّلام بيرون شد و سپاه كوفه را خطاب كرد وگفت : اى مردم كوفه ! مادر به عزاى شما بنشيند وبر شما بگريد اين مرد صالح را دعوت كرديد و به سوى خويش او را طلبيديد چون ملتمس شما را به اجابت مقرون داشت از يارى او برداشتيد وبادشمنانش گذاشتيد وحال آنكه بر آن بوديد كه در راه او جهاد كنيد وبذل جان نمائيد، پس از درِ غدر ومكر بيرون آمديد وبه جهت كشتن او گرد آمديد و او را گريبان گير شديد و از هر جانب او را احاطه نموديد تا مانع شويد او رااز توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسيع الهى ، لاجرم مانند اسير در دست شما گرفتار آمد كه جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع كرديد او را و زنان واطفال واهل بيتش را از آب جارى فرات كه مى آشامد از آن يهود ونصارى ومى غلطد در آن كِلاب و خَنازير واينك آل پيغمبر ازآسيب عطش از پاى در افتادند .

شعر :

لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات

برمردمان طاغى وياغى حلال شد

ناگهان اجل گلشن نبى

پافتاده قامت هر نو نهال شد

چه بد مردم كه شما بوديد بعد از پيغمبر، خداوند سيراب نگرداند شما را در روزى كه مردمان تشنه باشند
چون حُرّ كلام بدين جا رسانيد گروهى تير به جانب او افكندند واو بر گشت ودر پيش روى امام عليه السّلام ايستاد. اين هنگام عُمر سعد بانگ در آورد كه اى دُرَيْد (148) رايت خويش را پيش دار، چون عَلَم رانزديك آورد عُمر تيرى در چلّه كمان نهاد وبه سوى سپاه سيّدالشّهدا عليه السّلام گشاد وگفت :اى مردم گواه باشيد اوّل كسى كه تير به لشكر حسين افكند من بودم !؟ (149)

سيّد بن طاوس روايت كرده : پس از آنكه ابن سعد به جانب آن حضرت تير افكند لشكر او نيز عسكر امام حسين عليه السّلام را تير باران كردند ومثل باران بر لشكر آن امام مؤ منان باريد، پس حضرت رو به اصحاب خويش كرده فرمود: برخيزيد ومهيّاشويد از براى مرگ كه چاره اى از آن نيست خدا شمارا رحمت كند، همانا اين تيرها رسولان قوم اند به سوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند وبه مقدار يك ساعت باآن لشكر نبرد كردند و حمله بعد از حمله افكندند تاآنكه جماعتى از لشكر آن حضرت به روايت محمّد بن ابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا در آمدند وشهدشهادت نوشيدند . (150)

مؤ لف گويد: كه چون اصحاب سّيدالشهداء عليه السّلام حقوق بسيار برما دارند، فَاِنَّهُمْ عَلَيهِم السّلام .

شعر :

اَلسّابقُونَ اِلَى المَكارِم وَالْعُلى

وَالْحائزوُنَ غَدًاحِياضَالْكَوْثَر

لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ

اْلا ذانُ صَوْتَ مُكَبِّرٍشعر :

و كعب بن جابر كه از دشمنان ايشان است در حقّ ايشان گفته :

شعر :

فَلَمَ تَرَعَيْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ

وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا يافِعٌ

اَشَدَّ قِراعاً بالسُّيُوفِ لَدَى الْوَغا

اَلا كُلُّ مَنْ يَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ

وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا

وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِكَ نافِعٌ

پس شايسته باشد كه آن اشخاصى را كه در حمله اولى شهيد شدند و من بر اسم شريفشان مطّلع شدم ذكر كنم و ايشان به ترتيبى كه در مناقب ابن شهر آشوب است اين بزرگوارنند : (151)

نُعَيْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن عجلان است كه از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و عامل آن حضرت بر بحرين و عمّان بوده و گويند اين دو تن با نضر كه برادر سوم است از شجعان و از شعراء بوده اند و در صفّين ملازمت آن حضرت داشته اند .

عمران بن كعب حارث الاشجعى كه در رجال شيخ ذكر شده . حنظلة بن عمرو الشّيبانى - قاسط بن زهير و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شيخ اسم والدشان را عبداللّه گفته . كَنانَةِ بن عتيق تغلبى كه از ابطال و قُرا و عُبّاد كوفه به شمار رفته .
عمرو بن ضُبَيْعَة بن قيس التّميمى و او فارسى شجاع بود، گويند اوّل با عمر سعد بوده پس ‍داخل شده در انصار حسين عليه السّلام . ضرغامة بن مالك تغلبى ، و بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون شد و شهيد گرديد .
عامر بن مسلم العبدى ، و مولاى اوسالم از شيعيان بصره بودند و با سيف بن مالك و ادهم بن اميّه به همراهى يزيد بن ثبيط و پسرانش به يارى امام حسين عليه السّلام آمدند و در حمله اولى شهيد گشتند، و در حقّ عامر و زهير بن سليم و عثمان بن امير المؤ منين عليه السّلام و حّر و زهير بن قين و عمرو صيداوى و بشر حضرمى فرموده فضل بن عبّاس بن ربيعة بن الحرث بن عبدالمطّلب رَحِمَهُمُ اللّه در خطاب بنى اميّه و طعن بر افعال ايشان :

شعر :

اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَيْرًا

ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمينا

وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَيْنٍ وَ قَوْمًا

قُتِلوُا حينَ جاوَزوُا اصِفّينًا

اَيْنَ عَمْروٌ وَ اَيْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى

مِنْهُم بِالْعَراءِ مايُدْ فَنُونا (152)

سيف بن عبدالّله بن مالك العبدى ،بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون و شهيد شد رحمه اللّه . عبدالّرحمن بن عبد الّله الا رحبى الهمدانى و اين همان كس است كه اهل كوفه او را با قيس بن مُسهر به سوى امام حسين عليه السّلام به مكّه فرستادند با كاغذهاى بسيار روز دوازدهم ماه رمضان بود كه خدمت آن حضرت رسيدند .
حباب بن عامر التّيمى از شيعيان كوفه است با مسلم بيعت كرده و چون كوفيان با مسلم جفا كردند حباب به قصد خدمت امام حسين عليه السّلام حركت كرده و در بين راه به آن حضرت ملحق شد

عَمْرو الجُنْدُعى ؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولين در حمله اولّى شمرده و لكن بعض اهل سِيَر گفته اند كه او مجروح روى زمين افتاده بود و ضربتى سخت بر سر او رسيده بود قوم او، او را از معركه بيرون بردند، مدّت يك سال مريض و صاحب فراش بود در سر سال وفات كرد و تاءئيد مى كند اين مطلب را آنچه در زيارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ عَبْدِاللّهِ الْجُنْدُعى .

حُلاس (به حاء مهمله كغُراب )بن عمرو الازدى الرّاسبى ، و برادرش نعمان بن عمرو از اهل كوفه و از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده ، بلكه حلاس از سرهنگان لشكر آن حضرت در كوفه بوده .

سَوّارِ بنِ اَبى عُمَيْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در ميان كشتگان افتاد او را اسير كردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بكشد قوم او شفاعتش ‍كردند او را نكشت لكن به حال اسيرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات كرد مانند مُوَقَّع بن ثُمامه كه او نيز مجروح افتاده بود قوم او، او را به كوفه بردند و مخفى كردند، ابن زياد مطلع شد فرستاد تا او را بكشند، قوم او از بنى اسد شفاعتش كردند او را نكشت لكن او را در قيد آهن كرده فرستاد او را به زاره (موضعى به عمّان ) موقّع از زحمت جراحتها مريض بود تا يك سال ، پس از آن در همان زاره وفات فرمود .
و اشاره به او كرده كُمَيت اَسَدى در اين مصراع : وَ اِنَّ اَبا موسى اَسيرٌ مُكَبَّلٌ.(ابو موسى كنيه مُوَقَّع است .
بالجمله ؛ در زيارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْجريحِ الْمَاْسُور سَوّارِ بن اَبى عُميرِ النَهْمى .

عمار بن ابى سَلامة الدّالا نى الهمدانى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و از مجاهدين در خدمتش به شمار رفته بلكه بعضى گفته اند كه او حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نيز درك كرده .

زاهر مولى عمرو بن الحَمِق جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت سيّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولى شهيد گشت .

از قاضى نعمان مصرى مروى است كه چون عمروبن الحَمِق از ترس ‍معاويه گريخت به جانب جزيره و مردى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام كه نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزيد بدنش ‍ورم كرد، زاهر را فرمود كه حبيبم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داده كه شركت مى كند در خون من جنّ و انس و ناچار من كشته خواهم گشت ؛ در اين وقت اسب سوارانى كه در جستجوى او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود كه تو خود را پنهان كن اين جماعت به جستجوى من مى آيند و مرا مى يابند و مى كشند و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر كن و بدن مرا از زمين بردار و دفن كن . زاهر گفت : تا من تير در تركش دارم با ايشان جنگ مى كنم تا آنگاه با تو كشته شوم ، عمرو فرمود: آنچه من مى گويم بكن كه در امر من نفع مى دهد خدا ترا. زاهر چنان كرد كه عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در كربلا شهيد شد رحمه اللّه

جَبَلَة بنِ على الشّيبانى از شجاعان اهل كوفه بوده .

مسعود بن الحجّاج التيمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفين بوده اند با ابن سعد آمده بود در ايامى كه جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسين عليه السّلام سلام كنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولى شهيد گشتند .

زهير بن بشر الخثعمى . عمار بن حسّان بن شريح الطّائى از شيعيان مخلص بوده و با حضرت امام حسين عليه السّلام از مكه مصاحبت كرده تا دركربلا .

و پدرش حسّان از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده و در صِفيِن در ركاب آن حضرت شهيد شده . و در رجال ، اسم عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوست عبداللّه بن احمد بن عامر بن سليمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به كربلا ،ابن حسّان و عبداللّه مُكَنّى است به ابوالقاسم و صاحب كتبى است كه از جمله آنها است كتاب قضايا اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت مى كند آن را از پدرش ابوالجعد احمد بن عامر و شيخ نجاشى روايت كرده از عبداللّه بن احمد مذكور كه گفت : پدرم متولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات كرد شيخ ما حضرت رضا عليه السّلام را در سنه صد و نود و چهار و وفات كرد حضرت رضا عليه السّلام در طوس سنه دويست و دو، روز سه شنبه هيجدهم جمادى الاولى و من ملاقات كردم حضرت ابوالحسن ابو محمّد عليه السّلام را و پدرم مؤ ذن آن دو بزرگوار بود الخ (153) پس معلوم شد كه ايشان بيت جليلى بوده اند از شيعه قدّس اللّه ارواحهم .

مسلم بن كثير ازدىّ كوفى تابعى گويند از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده و در ركاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پايش رسيده بود و خدمت سّيدالشهداء عليه السّلام از كوفه به كربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولى شهيد شد و نافع مولاى او بعد از نماز ظهر شهيد گرديد .

زهير بن سليم ازدىّ و اين بزرگوار از همان سعادتمندان است كه در شب عاشورا به اردوى همايونى حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام ملحق شدند .

عبداللّه و عبيداللّه پسران يزيد بن ثُبَيْط (154) عبدى بصرىّ .

ابو جعفر طبرى روايت كرده كه جماعتى از مردم شيعه بصره جمع شدند در منزل زنى از عبدالقيس كه نامش ماريه بنت منقذ و از شيعيان بود و منزلش مجمع شيعه بود و اين در اوقاتى بود كه عبيداللّه بن زياد به كوفه رفته بود و خبر به او رسيده بود از اقبال و توجّه امام حسين عليه السّلام به سمت عراق ، ابن زياد نيز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود كه براى ديده بانها جائى درست كنند و ديده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند كه مبادا كسى ملحق به آن حضرت شود پس ‍يزيد بن ثبيط كه از قبيله عبدالقيس و از آن جماعت شيعه بود كه در خانه آن زن مؤ منه جمع شده بودند، عزم كرد كه به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود كه كدام از شماها با من خواهيد آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهيّاى مصاحبت او شدند، پس با آن جماعتى كه در خانه آن زن جمع بودند فرمود كه من قصد كرده ام ملحق شوم به امام حسين عليه السّلام و اينك بيرون خواهم شد. شيعيان گفتند كه مى ترسيم بر تو از اصحاب پسر زياد، فرمود : به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران يا پاهاى ما به جادّه ، و راه ديگر سهل است بر من و وحشتى نيست بر من از اصحاب ابن زياد كه به طلب من بيايند؛ پس از بصره بيرون شد و از غير راه بيابان قفر و خالى سير كرد تا در ابطح به امام حسين عليه السّلام رسيد، فرود آمد و منزل و ماءواى خود را درست كرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد به ديدن او بيرون شد به منزل او كه تشريف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت ، حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جايگاه خود نديد احوال پرسيد، گفتند به منزل تو تشريف بردند. يزيد برگشت به منزل خود، آن جناب را ديد نشسته . پس آيه مباركه را خواند .

بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفرَحوُا . (155)

پس سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براى چه از بصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خير فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در كربلا شهيد شد با دو پسرش عبداللّه و عبيداللّه . (156)

بعضى از اهل سِيَر ذكر كرده اند كه وقتى يزيد از بصره حركت كرد عامر و مولاى او سالم و سيف بن مالك واَدْهم بن اُميّه نيز با او همراه بودند و ايشان نيز در كربلا شهيد شدند و در مرثيه يزيد و دو پسرانش ، پسرش ‍ عامر بن يزيد گفته :
شعر :

يا فَرْ وَ قُومي فَانْدُبي

خَيْرَ الْبَرِيَّةِ فِي الْقُبُورِ

وَ اَبْكى الشَّهيدَ بِعَبْرَةٍ

مِنْ فَيْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ

وَ ارْثِ الْحُسَيْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ

وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفيرِ

قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّةِ

فِي الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ

وَابْكى يَزيدَ مُجَدَّلاً

وَ ابْنَيْهِ فى حَرِّ الهَجيرِ

مُتَرمِّلينَ دِمائُهُمْ

تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ

يا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ

مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ

و نيز از اشخاصى كه در اوّل قتال شهيد شدند :

جَنْدَب بن حُجرِ كِندىّ خَوْلانىّ است كه از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام به شمار رفته . وجَنادَةِبن كعب انصارى است كه از مكّه با اهل و عيال خود در خدمت امام حسين عليه السّلام بوده و پسرش : عمرو بن جنادة بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهيد شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبيب الازدى . بكربن حىّ التيّمى . جُوَيْنِ بن مالك التيّمى . اُميّة بن سعد الطااّئى . عبداللّه بن بشر كه از مشاهير شجاعان بوده . بشر بن عمرو. حجّاج بن بدر بصرى حامل كتاب مسعود بن عمرو از بَصره به خدمت امام حسين عليه السّلام رسيد، و رفيقش . قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّ بصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع بن عبداللّه عائذى ، رضوان اللّه عليهم اجمعين و ده نفر از غلامان امام حسين عليه السّلام ، و دو نفر از غلامان اميرالمؤ منين عليه السّلام .

مؤ لّف گويد: كه اسامى بعضى از اين غلامان كه شهيد شده اند از اين قرار است :

اسلم بن عمرو و او پدرش تركى بود و خودش كاتب امام حسين عليه السّلام ؛ و ديگر :

قارب بن عبداللّه دئلى كه مادرش كنيز حضرت امام حسين عليه السّلام بوده ؛ و ديگر :

مُنْحِج بن سَهم غلام امام حسن عليه السّلام . با فرزندان امام حسن عليه السّلام به كربلا آمد و شهيد شد. سعد بن الحرث

لام اميرالمؤ منين عليه السّلام .

نصر بن ابى نيزر غلام آن حضرت نيز و اين نصر پدرش همان است كه در نخلستان اميرالمؤ منين عليه السّلام كار مى كرد. حرث بن نبهان غلام حمزه ، الى غير ذلك .

بالجمله ؛ چون در اين حمله جماعت بسيارى از اصحاب سيّد الشهداء عليه السّلام شهيد شدند شهادتشان در حضرت سيدالشهداء عليه السّلام تاءثير كرد پس در آن وقت جناب امام حسين عليه السّلام از روى تاءسف دست فرا برد و بر محاسن شريف خود نهاد و فرمود: شدّت كرد غضب خدا بر يهود هنگامى كه از براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّت كرد خشم خدا بر نصارى هنگامى كه سه خدا قائل شدند، و شدت كرد غضب خدا بر مجوس وقتى كه به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شديد است غضب خدا بر قومى كه متّفق الكلمه شدند بر ريختن خون فرزند پيغمبر خودشان ، به خدا سوگند! به هيچ گونه اين جماعت را اجابت نكنم از آنچه در دل دارند تا هنگامى كه خدا را ملاقات كنم و به خون خويش ‍مخضّب باشم . (157)

مخفى و مستور نماند كه جماعتى از وجوه لشكر كوفه از دل رضا نمى دادند كه با جناب امام حسين عليه السّلام رزم آغازند و خود را مطرود دارَيْن سازند، از اين جهت كار مقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت به مسامحت مى گذشت و در خلال اين حال اِرسال رُسل و تحرير مَكاتيب تقرير يافت و روز عاشورا نيز تا قريب به چاشتگاه كار بدينگونه مى رفت ، اين هنگام بر مردم پر ظاهر گشت كه فرزند پيغمبر لباس ذلّت در بر نخواهد كرد و عبيداللّه بن زياد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت ، لا جَرم از هر دو سوى رزم را تصميم عزم دادند .
اول كس از سپاه ابن سعد كه به ميدان مبارزت آمد يسار غلام زياد بن ابيه و سالم غلام ابن زياد بود كه با هم به ميدان آمدند، از ميان اصحاب امام حسين عليه السّلام عبداللّه بن عمير كلبى به مبارزت ايشان بيرون شد، گفتند: تو كيستى كه به ميدان ما آمده اى ؟ گفت : منم عبداللّه بن عمير. گفتند: ترا نشناسيم برگرد و زُهَير بن قين يا حَبيب بن مظاهر يا برير را به سوى ما بفرست ، و يسار مقدّم بر سالم بود، عبداللّه با او گفت كه اى پسر زانيه ! مگر اختيار ترا است كه هر كه بخواهى برگزينى ؟ اين بگفت و بر او حمله كرد و تيغ بر او راند و او را در افكند، سالم غلام ابن زياد چون اين را بديد تاخت تا يسار را يارى كند، اصحاب امام حسين عليه السّلام عبداللّه را بانگ زدند كه خويشتن را واپاى كه دشمن رسيد، عبداللّه چون مشغول مقتول خويش بود اصغاى اين مطلب نفرمود، لاجرم سالم رسيد و تيغ بر عبداللّه فرود آورد عبداللّه دست چپ را به جاى سپر وقايه سر ساخت لاجرم انگشتانش از كف جدا شد و عبداللّه بدين زخم ننگريست و چون شير زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشير از قفاى يسار به دارالبوار فرستاد پس به اين اشعار رَجز خواند :



شعر :

اِنْ تُنكِرونى فَاَنَا اْبُن كلْبِ

حَسْبى بِبَيْتى فى عُلَيْمٍ (158) حَسْبى

اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّةٍ (159) وَ عَصْبٍ (160)

وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (161) عِنْدَ النَّكْبِ

پس عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه كوفه برميمنه لشكرامام حسين عليه السّلام حمله كرد، اصحاب امام چون ديدند زانو بر زمين نهادند و نيزه هاى خود را به سوى ايشان دراز كردند، خيل دشمن چون رسيدند از سنان ايشان بترسيدند و پشت دادند، پس اصحاب امام حسين عليه السّلام ايشان را تير باران نمودند بعضى در افتادند و جان دادند و گروهى بخستند و بجستند .

اين وقت مردى از قبيله بنى تميم كه او را عبداللّه بن حَوْزَه مى گفتند رو به لشكر امام حسين عليه السّلام آورد و مقابل آن حضرت ايستاد و گفت : يا حسين ! يا حسين ! آن حضرت فرمود چه مى خواهى ؟

قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: كَلاّ اِنّي اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحيمٍ وَ شَفيعٍ مُطاعٍ

حضرت فرمود: اين كيست ؟ گفتند: ابن حَوزه تميمى است ، آن حضرت خداوند خويش را خواند و گفت : بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بكش . در زمان ، اسب اِبن حَوزه آغاز چموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانكه پاى چپش در ركاب بند بود و پاى راستش واژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى كرد و پيش تاخت و پاى راستش را به شمشير از تن نحسش انداخت پس اسب او دويدن گرفت و سر او به هر سنگ و كلوخى و درختى مى كوبيد تا هلاك شد و حقّ تعالى روحش ‍را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر كارزار شدّت كرد و از جميع ، جماعتى كشته گشت . (162)
مبارزات حرّبن يزيد رياحى رحمه اللّه :

اين وقت حُر بن يزيد بر اصحاب عمر سعد چون شير غضبناك حمله كرد و به شعر عَنْتَرَه تمثل جست :

شعر :

مازِلْتُ اَرْمِيْهِمْ بِثُغْرَةِ (163) نَحْرِهِ

وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ

و هم رجز مى خواند و مى گفت :

شعر :

اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّيفِ

اَضْرِبُ في اَعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ

عَنْ خَيْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَيْفِ (164)

اَضرِبُكُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَيْفٍ

راوى گفت : ديدم اسب او را كه ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جارى بود حُصَين بن تميم رو كرد به يزيد بن سفيان و گفت : اى يزيد! اين همان حّر است كه تو آرزوى كشتن او را داشتى اينك به مبارزت او بشتاب . گفت : بلى و به سوى حرّ شتافت و گفت : اى حرّ ميل مبارزت دارى ؟ گفت : بلى ! پس با هم نبرد كردند. حُصين بن تميم گفت : به خدا قسم مثل آنكه جان يزيد در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانيد، پس پيوسته جنگ كرد تا آنكه عمرسعد امر كرد حصين بن تميم را با پانصد كماندار اصحاب حسين را تير باران كنند، پس لشكر عمر سعد ايشان را تير باران كردند زمانى نكشيد كه اسبهاى ايشان هلاك شدند و سواران پياده گشتند. اَبو مِخنف از ايوب بن مشرح حيوانى نقل كرده كه گفت : واللّه ! من پى كردم اسب حرّ را و تيرى بر شكم اسب او زدم كه به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد .

مؤ لف گويد: كه گويا حسّان بن ثابت در اين مقام گفته :

شعر :

وَ يَقوُلُ لِلطَّرْفِ (165) اِصْطَبِرْلِشَبَاء (166) الْقَنا

فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ

و چه قدر شايسته است در اين مقام نقل اين حديث حضرت صادق عليه السّلام :

قالَ : اَلْحُرُّ، حُرٌّ عَلى جَميع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَةٌ صَبَرَ لَها وَاِنْ تَداكَتْ عَلَيْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَ وَ اسْتَبْدَلَ بِالْيُسْرِ عُسْرًا .

راوى گفت : پس حرّ از روى اسب مانند شير جستن كرد و شمشير برّانى در دستش بود و مى گفت :

شعر :

اِنْ تَعْقِرُوابى (167) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ

اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ

پس نديدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا كند و لشكر هلاك كند، اهل سِيرَ و تاريخ گفته اند كه حرّ و زهير با هم قرار داده بودند كه بر لشكر حمله كنند و مقاتله شديد و كارزار سختى نمايند و هر كدام گرفتار شدند ديگرى حمله كند و او را خلاص نمايد و بدين گونه يك ساعتى نبرد كردند و حرّ رَجز مى خواند و مى گفت :

شعر :

الَيْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا

وَلَنْ اَصابَ الْيَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً

اَضْرِبُهُمْ بِالسَّيفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً (168)

لا نا كِلاً مِنْهُمْ (169) وَ لا مُهَلَّلاً

و در دست حرّ شمشيرى بود كه مرگ از دم او لايح بود و گويا ابن معتزّ در حقّ او گفته بود :

شعر :

وَلى صارِمٌ فيهِ الْمَنايا كَوامِنٌ

فما يُنْتَضى اِلاّ لِسَفْكِ دِماءٍ

تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ كَاَنَّهُ

بَقِيَّةَ غَيمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ

پس جماعتى از لشكر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهيدش ‍نمودند .

بعضى گفته اند كه امام حسين عليه السّلام به نزد او آمد و هنوز خون از او جستن داشت ، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانكه نام گذاشته شدى به آن ، حُرّى در دنيا وآخرت پس خواند آن حضرت :

شعر :

لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَياحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَيْنًا

فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباحِ

شهادت بُرير بن خضير رحمه اللّه

بُرَيْرِ بْنِ خُضَيْر رحمه اللّه (170) به ميدان آمد و او مردى زاهد وعابد بود و او را (( سيّدقُرّاء )) مى ناميدند واز اشراف اهل كوفه از هَمْدانيين بود و اوست خالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللّه سبيعى كوفى تابعى كه در حقّ او گفته اند: چهل سال نماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب يك ختم قرآن مى نمود، و در زمان او اَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حديث از او نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات على بن الحسين عليه السّلام بود .

بالجمله ؛ جناب بُرير چون به ميدان تاخت از آن سوى ، يزيد بن معقل به نزد او شتافت وبا هم اتّفاق كردند كه مباهله كنند و از خدا بخواهند كه هر كه بر باطل است بر دست آن ديگر كشته شود، اين بگفتند و بر هم تاختند. يزيد ضربتى بر بُرَيْر زد او را آسيبى نرساند لكن بُرير او را ضربتى زد كه خُود او را دو نيمه كرد و سر او را شكافت تا به دماغ رسيد يزيد پليد بر زمين افتاد مثل آنكه از جاى بلندى بر زمين افتد .

رضىّ بن منقذ عبدى كه چنين ديد بر بُرير حمله آورد و با هم دست به گردن شدند ويك ساعت باهم نبرد كردند آخرالا مر، بُرير او را بر زمين افكند و بر سينه اش نشست ، رضىّ استغاثه به لشكر كرد كه او را خلاص ‍كنند. كعب بن جابر حمله كرد و نيزه خود را گذاشت بر پشت برير، بُرير كه احساس نيزه كرد همچنان كه بر سينه رضىّ نشسته بود خود را بر روى رضىّ افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع كرد از آن طرف كعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نيزه زور آورد تا در پشت بُرير فرو رفت و برير را از روى رضى افكند و پيوسته شمشير بر آن بزرگوار زد تا شهيد شد .

راوى گفت : رضىّ از خاك برخاست در حالتى كه خاك از قباى خود مى تكانيد وبه كعب گفت : اى برادر، بر من نعمتى عطاكردى كه تا زنده ام فراموش ‍نخواهم نمود چون كعب بن جابر بر گشت زوجه اش ياخواهرش ‍ نوار بنت جابر با وى گفت كشتى سّيد قرّاء را هر آينه امر عظيمى به جاى آوردى به خدا سوگند ديگر باتو تكلّم نخواهم كرد . (171)


شهادت وهب عليه الرحمة

وهب (172) بن عبداللّه بن حباب كَلْبى كه با مادر و زن در لشكر امام حسين عليه السّلام حاضر بود به تحريص مادر ساخته جهاد شد، اسب به ميدان راند و رجز خواند :

شعر :

اِنْ تَنْكُروُنى فَاَنَاابْنُ الْكَلْبِ

سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى

وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ

اُدْرِكُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى

وَاَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ

جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ

وجلادت و مبارزت نيكى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس ‍از ميدان باز شتافت و به نزديك مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت : آيا از من راضى شدى ؟ گفت راضى نشوم تا آنكه در پيش روى امام حسين عليه السّلام كشته شوى ، زوجه او گفت : ترابه خدا قسم مى دهم كه مرابيوه مگذار و به درد مصيبت خود مبتلا مساز، مادر گفت : اى فرزند! سخن زن را دور انداز به ميدان رو در نصرت امام حسين عليه السّلام خود را شهيد ساز تا شفاعت جدّش در قيامت شامل حالت شود، پس ‍وهب به ميدان رجوع كرد در حالى كه مى خواند :

اِنّى زَعيمٌ لَكِ اُمَّ وَهَبٍ



شعر :

بِالّطَعْنِفيهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ

ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ

پس نوزده سوار و دوازده پياده را به قتل رسانيد و لختى كارزار كرد تا دو دستش را قطع كردند، اين وقت مادر او عمود خيمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت : اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد چندانكه توانى رزم كن و حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفت و گفت : من روى باز پس نمى كنم تا به اّتفاق تو در خون خويش غوطه زنم ، جناب امام حسين عليه السّلام چون چنين ديد فرمود: از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت كن خدا ترا رحمت كند. پس ‍آن زن به سوى خِيام محترمه زنها برگشت و آن جوان كلبى پيوسته مقاتلت كرد تا شهيد شد .

شهادت اولين زن در لشكر امام حسين عليه السّلام

راوى گفت : كه زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دويد و صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت ، و اين اوّل زنى بود كه در لشكر حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام به قتل رسيد . (173)

پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صيداوى عازم ميدان شد خدمت امام حسين عليه السّلام آمد و عرض كرد: فدايت شوم يا اباعبداللّه ! من قصد كرده ام كه ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و كراهت دارم از آنكه زنده بمانم و ترا وحيد و قتيل بينم اكنون مرخّصم فرما، حضرت او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهيم شد، آن سعادتمند به ميدان آمد واين رجزَ خواند :

شعر :

اِلَيْكَ يا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ

فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّيْحانِ شعر

اَلْيَوْمَ تَجْزَيْنَ عَلَى الاِْحْسانِ

پس كارزار كرد تا شهيد شد، رحمه اللّه .

پس فرزندش خالدبن عمروبيرون شد ومى گفت :

شعر :

صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ

كَىْ ما تَكوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ

يااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ

فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْيانِ

پس جهاد كرد تا شهيد شد .

سعد بن حنظله تميمى به ميدان رفت و او از اعيان لشكر امام حسين عليه السّلام بود رجز خواند و فرمود :
شعر :

صَبْرًا عَلَى الاَْسْيافِ وَاْلاَسِنَّة

صَبْرًا عَلَيْها لِدُخُولِ الْجَنَّةِ

وَحُورِعَيْنٍ ناعِماتٍ هُنَّةٍ

يانَفْسُ لِلرّاحَةِ فَاجْهَدِ نَّهُ

و فى طِلابِ الْخَيْرِ فَارْغِبَنَّهُ

پس حمله كرد و كار زار سختى نمود تا شهيد شد، رحمه اللّه پس عميربن عبداللّه مَذْحِجى به ميدان رفت و اين رجز خواند :
شعر :

قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (174)

اِنّى لَدَى الْهَيْجاءِ لَيْثُ مُحْرِج (175)

اَعْلُو بِسَيْفى هامَةَ الْدَجّجِ

وَاَترُكُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ

فَريسَة الضَّبْعِ (176) الْاَزلِّ (177) الْاَعْرَجِ (178)

پس كارزار كرد و بسيارى را كشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللّه بَجَلىّ كشته شد .

مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه

از اصحاب سيّد الشّهداء عليه السّلام نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بيرون شد وبدين كلمات رجز خواند :
اَنَا اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى ، اَنَا عَلى دينِ عَلىّ عليه السّلام مزاحم بن حريث به مقابل او آمد وگفت : اَنَاعَلى دين عُثْمان ؛من بر دين عثمانم ، نافع گفت : تو بر دين شيطانى و بر او حمله كرد و جهان را از لوث وجودش پاك نمود .
عمرو بن الحجّاج چون اين دلاورى ديد بانگ برلشكر زد و گفت : اى مردمِ احمق ! آيا مى دانيد با چه مردمى جنگ مى كنيد همانا اين جماعت فرسان اهل مصرند و از پستان شجاعت شير مكيده اند و طالب مرگ اند احدى يك تنه به مبارزات ايشان نرود كه عرصه هلاك مى شود، و همانا اين جماعت عددشان كم است و به زودى هلاك خواهند شد، واللّه ! اگر همگى جنبش كنيد و كارى نكنيد جز آنكه ايشان را سنگ باران نمائيد تمام را مقتول مى سازيد .
عمر بن سعد گفت : راءى محكم همان است كه تو ديده اى ، پس رسولى به جانب لشكر فرستاد تا ندا كند كه هيچ كس از لشكر را اجازت نيست كه يك تنه به مبارزت بيرون شود، پس عمرو بن الحجّاج از كنار فرات با جماعت خود بر ميمنه اصحاب امام حسين عليه السّلام حمله كرد، بعد از آن كه آن منافقان را به اين كلمات تحريص بر كشتن اصحاب امام حسين عليه السّلام نمود: يا اَهْلَ الْكُوفَةِ اَلْزِمُواطاعَتَكُمْ وَ جَماعَتَكُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ مَرَقَ مِنَ الدّينِ وَ خالَفَ الاِمام ، خداوند دهان عمرو بن الحجّاج را پر از آتش كند در ازاى اين كلمات كه بر جناب امام حسين عليه السّلام بسى سخت آمد و به حضرتش اثر كرد، پس ساعتى دو لشكر با هم نبرد كردند و در اين گيرودار جنگ ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى رحمه اللّه از پاى در آمد و از كثرت زخم و جراحت به خاك افتاد، لشكر عمر سعد از حمله دست كشيدند و به سوى لشكرگاه خود برگشتند، چون غبار معركه فرو نشست مسلم را بر روى زمين افتاده ديدند حضرت امام حسين عليه السّلام به نزد او شتافت و در مسلم رمقى يافت پس او را خطاب كرد و فرمود: خدا رحمت كند ترا اى مسلم ؛ و اين آيه كريمه را تلاوت نمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً) . (179)

حبيب بن مظاهر كه به ملازمت خدمت آن حضرت نيز حاضر بود نزديك مسلم آمد و گفت : اى مسلم ! گران است بر من اين رنج و شكنج تو اكنون بشارت باد ترا به بهشت ، مسلم به صداى بسيار ضعيفى گفت : خدا به خير ترا بشارت دهد، حبيب گفت : اگر مى دانستم كه بعد از تو در دنيا زنده مى بودم دوست داشتم كه به من وصيّت كنى به آنچه قصد داشتى تا در انجام آن اهتمام كنم لكن مى دانم كه در همين ساعت من نيز كشته خواهم شد و به تو خواهم پيوست . مسلم گفت : ترا وصيّت مى كنم به اين مرد و اشاره كرد به سوى امام حسين عليه السّلام و گفت : تا جان در بدن دارى او را يارى كن و از نصرت او دست مكش تا وقتى كه كشته شوى ، حبيب گفت : به پررودگار كعبه جز اين نكنم و چشم ترا به اين وصيّت روشن نمايم ، پس مسلم جهان را وداع كرد در حالى كه بدن او روى دستها بود او را برداشته بودند كه در نزد كشتگان گذارند، پس ‍صداى كنيزك او به نُدبه بلند شد كه يَابْنَ عَوْسَجَتاهُ يا سَيّداه .

و معلوم مى شود كه مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود چنانكه شَبَث شجاعت او را در آذربايجان مشاهده كرده بود و آن را تذكره نمود، و در زمانى كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وكيل او بود در قبض اموال و بيع اسلحه و اخذ بيعت . و با اين حال از عُبّاد روزگار بود و پيوسته در مسجد كوفه در پاى ستونى از آن مشغول به عبادت و نماز بود چنانكه از اَخبار الطّوال دينورى معلوم مى شود، و او را اهل سِيَر اوّل اصحاب حسين عليه السّلام گفته اند و كلمات او را در شب عاشورا شنيدى و در كربلا مقاتله سختى نمود و به اين رجز مترنّم بود :
شعر :

اِنْ تَسْاءَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ

مِنْ فَرْعِ (180) قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَد

فَمَنْ بَغانا حاَّئِدٌ عَنِ الرَّشَد

وَ كافِرٌ بِدينِ جَبّارٍ صَمَدٍ

و كُنْيه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان كه كُميت اسدى در شعر خود به آن اشاره كرده :

وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَليلٌ مُجَحَّلٌ .

جَحْل به تقديم جيم بر حاء مُهمله ، يعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّل كمُّعَظَّم ، يعنى صريع و بر زمين افكند شده ، و قاتل او مسلم ضبابى و عبدالرّحمن بجلى است .

بالجمله ؛ دوباره لشكر به هم پيوستند و شمر بن ذى الجوشن عليه اللّعنه از ميسره بر ميسره لشكر امام عليه السّلام حمله كرد و آن سعادتمندان با آن اشقيا به قدم ثبات نبرد كردند و طعن نيزه دو لشكر و شمشير به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد، حضرت امام حسين عليه السّلام و اصحابش را از هر طرف احاطه كردند و اصحاب آن حضرت با آن لشكر قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشكر آن حضرت سى و دو تن بودند كه مانند شعله جوّاله حمله مى افكندند و سپاه ابن سعد را از چپ و راست پراكنده مى نمودند .

عروة بن قيس كه يكى از سركردگان لشكر پسر سعد بود و چون اين شجاعت و مردانگى از سپاه امام عليه السّلام مشاهد كرد، به نزد ابن سعد فرستاد كه يا بن سعد آيا نمى بينى كه لشكر من امروز از اين جماعت قليل چه كشيدند؟ تيراندازان را امر كن كه ايشان را هدف تير بلا سازند، ابن سعد كمانداران را به تيرانداختن امر نمود .
راوى گفت : اصحاب امام حسين عليه السّلام قتال شديدى نمودند تا نصف النّهار روز رسيد، حصين بن تميم كه سر كرده تيراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسين عليه السّلام مشاهده نمود لشكر خود را كه پانصد كماندار به شمار مى رفتند امر كرد كه اصحاب آن حضرت را تير باران نمايند، آن منافقان حسب الا مر امير خويش لشكر امام حسين عليه السّلام را هدف تير و سهام نمودند و اسبهاى ايشان را عَقْر (يعنى پى ) و بدنهاى آنها را مجروح نمودند .
راوى گفت : كه مقاتله كردند اصحاب امام حسين عليه السّلام با لشكر عمر سعد قتال بسيار سختى تا نصف النّهار و لشكر پسر سعد را توانائى نبود كه بر ايشان بتازد جز از يك طرف زيرا كه خيمه ها را به هم متصل كرده بودند و آنها را از عقب سر و يمين و يسار قرار داده بودند. عمر سعد كه چنين ديد جمعى را فرستاد كه خيمه ها را بيفكنند تا بر آنها احاطه نمايند سه چهار نفر از اصحاب امام حسين عليه السّلام در ميان خيمه ها رفتند هنگامى كه آن ظالمان مى خواستند خيمه ها را خراب كنند بر آنها حمله مى كردند و هر كه را مى يافتند مى كشتند يا تير به جانب او مى افكندند و او را مجروح مى نمودند، عمر سعد كه چنين ديد فرياد كشيد كه خيمه ها را آتش زنيد و داخل خيمه ها نشويد، پس آتش آوردند خيمه را سوزانيدند، سيّد الشّهداء عليه السّلام فرمود : بگذاريد آتش زنند زيرا كه هر گاه خيمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوى شما آيند و چنين شد كه آن حضرت فرموده بود .

راوى گفت : حمله كرد شمر بن ذى الجوشن - عليه اللعّنه - به خيمه حضرت امام حسين عليه السّلام و نيزه اى كه در دست داشت بر آن خيمه مى كوبيد و ندا در داد كه آتش بياوريد تا من اين خيمه را با اهلش آتش زنم .

راوى گفت : زنها صيحه كشيدند و از خيمه بيرون دويدند، جناب امام حسين عليه السّلام بر شمر صيحه زد كه اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى طلبى كه خيمه را بر اهل من آتش زنى ؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم . حُمَيْد بن مُسْلم گفت : كه من به شمر گفتم سبحان اللّه ! اين صلاح نيست براى تو كه جمع كنى در خود دو خصلت را يكى آنكه عذاب كنى به عذاب خدا كه سوزانيدن باشد و ديگر آنكه بكشى كودكان و زنان را، بس است براى راضى كردن امير كشتن تو مردان را، شمر به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : نمى گويم با تو كيستم و ترسيدم كه اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعايت كند، پس آمد به نزد او شبث بن رِبْعى و گفت : من نشنيدم مقالى بدتر از مقال تو و نديدم موقفى زشت تر از موقف تو، آيا كارت به جائى رسيده كه زنها را بترسانى ، پس شهادت مى دهم كه شمر حيا كرد و خواست برگردد كه زُهير بن قَين رحمه اللّه با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله كردند و ايشان را از دور خِيام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاء معجمه ) ضَبابى را كه از اصحاب شِمر بود به قتل رسانيدند، لشكر عمر سعد كه چنين ديدند بر ايشان هجوم آوردند و چون لشكر امام حسين عليه السّلام عددى قليل بودند اگر يك تن از ايشان كشته گشتى ظاهر و مبيّن گشتى و اگر از لشكر ابن سعد صد كس مقتول گشتى از كثرت عدد نمودار نگشتى .

بالجمله ؛جنگ سختى شد و قتلى و جريح بسيارى گشت تا آنكه وقت زوال رسيد .

تذكره اَبو ثمامه نماز را در خدمت امام حسين ع و شهادت حبيب بن مظاهر :

ابو ثُمامه صيداوى كه نام شريفش عمرو بن عبداللّه است چون ديد وقت زوال است به خدمت امام عليه السّلام شتافت و عرض كرد: يا ابا عبداللّه ، جان من فداى تو باد! همانا مى بينم كه اين لشكر به مقاتلت تو نزديك گشته اند و لكن سوگند به خداى كه تو كشته نشوى تا من در خدمت تو كشته شوم و به خون خويش غلطان باشم و دوست دارم كه اين نماز ظهر را با تو بگزارم آنگاه خداى خويش را ملاقات كنم ، حضرت سر به سوى آسمان برداشت پس فرمود: ياد كردى نماز را خدا ترا از نماز گزاران و ذاكرين قرار دهد، بلى اينك وقت آن است ، پس فرمود از اين قوم بخواهيد تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاريم ، حُصَين بن تميم چون اين بشنيد فرياد برداشت كه نماز شما مقبول در گاه اِله نيست ، حبيب بن مظاهر فرمود: اى حِمار غدّار نماز پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد؟ !!!

حُصَين بر حبيب حمله كرد حبيب نيز مانند شير بر او تاخت و شمشير بر او فرود آورد و بر صورت اسب او واقع شد حُصَين از روى اسب بر زمين افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدى كردند و او را از چنگ حبيب ربودند پس حبيب رجز خواند فرمود :

شعر :

اُقْسِمُ لَوْ كُنّا لَكُمْ اَعْدادا

اَوْشَطْرَكُمْ وَلّيْتُمُ الاَْكْتادا (181)

يا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباًوَ اَدّا (182)

ونيز مى فرمود :

شعر :

اَنَا حبيبٌ وَاَبى مُظَهَّرٌ

فارسُ هَيْجآءٍوَ حَرْبٍ تَسْعَرُ

اَنْتُمْ اَعَدُّ عُدَّةً وَ اكْثَرُ

وَنَحْنُ اَوْ في مِنْكُمْ وَاَصْبَرُ

وَنَحْنُ اَوْلى حُجَّةً وَاَظْهَرُ

حَقّا وَاَتْقى مِنْكُمْ وَاَعْذَرُ (183)

ببين اخلاص اين پير هنرمند

چه خواهد كرد در راه خداوند

رَجَز خواند و نسب فرمود آنگاه

مبارز خواست ازآن قوم گمراه

چنان رزمى نمود آن پير هشيار

كه برنام آوران تنگ آمدى كار

سر شمشير آن پيرجوانمرد

همى مرد از سر مركب جداكرد

به تيغ تيز در آن رزم و پيكار

فكنداز آن جماعت جمع بسيار

بالجمله ، قتال سختى نمود تا آنكه به روايتى شصت و دو تن را به خاك هلاك انداخت ، پس مردى از بنى تميم كه او را بُديْل بن صريم مى گفتند بر آن جناب حمله كرد و شمشير بر سر مباركش زد وشخصى ديگر از بنى تميم نيزه بر آن بزرگوار زد كه او را بر زمين افكند حبيب خواست تا برخيزد كه حُصَيْن بن تميم شمشير بر سر او زد كه او را از كار انداخت پس آن مرد تميمى فرود آمد و سر مباركش را از تن جدا كرد، حصين گفت كه من شريك تواَم در قتل او سر را به من بده تابه گردن اسب خود آويزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من در قتل او شركت كرده ام آنگاه بگير آن را وببر به نزد عبيداللّه بن زياد براى اخذ جايزه ، پس سر حبيب را گرفت و به گردن اسب خويش آويخت و در لشكر جولانى داد و به او ردّكرد .

چون لشكر به كوفه برگشتند آن شخص تميمى سر را به گردن اسب خويش آويخته روبه قصرالا ماره ابن زياد نهاده بود، قاسم پسر حبيب كه در آن روز غلامى مراهق بود سر پدر را ديدار كرد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمى نمود، هرگاه آن مرد داخل قصر الا ماره مى شد او نيز داخل مى گشت و هر گاه بيرون مى آمد او نيز بيرون مى آمد .
آن مرد سوار از اين كار به شكّ افتاده گفت : چه شده ترا اى پسر كه عقب مرا گرفته و از من جدا نمى شوى ؟ گفت : چيزى نيست ، گفت : بى جهت نيست مرا خبر بده ، گفت : اين سرى كه با تو است پدر من است آيا به من مى دهى تا او را دفن نمايم ، گفت : اى پسر! امير راضى نمى شود كه اودفن شود و من هم مى خواهم جائزه نيكى به جهت قتل او از امير بگيرم ، گفت : لكن خداوند به تو جزانخواهد داد مگر بدترين جزاها، به خدا سوگند كشتى او را در حالى كه او بهتر از تو بود، اين بگفت و بگريست و پيوسته درصدد انتقام بود تازمان مصعب بن زبير، كه قاتل پدر خود را بكشت (184) اَبُومِخِنَف از محمّد بن قيس روايت كرده كه چون حبيب شهيد گرديد، درهم شكست قتل او حسين عليه السّلام را، و در اين حال فرمود :

اَحْتَسِبُ نَفسي وَحُماة اَصْحابي (185)

ودربعض مَقاتل است كه فرمود :للّه دَرُّكَ يا حَبيبُ!همانا تو مردى صاحب فضل بودى ختم قرآن در يك شب مى نمودى . و مخفى نماند كه حبيب از حَمَله علوم اهل بيت و از خواصّ اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام به شمار رفته .
و روايت شده كه وقتى ميثم تمّار را ملاقات كرد و با يكديگر سخنان بسيار گفتند، پس حبيب گفت كه گويا مى بينم شيخى را كه اَصْلَع است يعنى پيش سر او مو ندارد و شكم فربهى دارد و خربزه مى فروشد در نزد دارالرّزق او را بگيرند وبراى محّبت داشتن او به اهل بيت رسالت او را به دار كشند، و بر دار شكمش را بدرند. و غرضش ميثم بود و چنان شد كه حبيب خبر داد .

و در آخر روايت است كه حبيب از جمله آن هفتاد نفر بود كه يارى آن امام مظلوم كردند و در برابر كوههاى آهن رفتند و سينه خود را در برابر چندين هزار شمشير و تير سپر كردند، و آن كافران ايشان را امان مى دادند و وعده مالهاى بسيار مى كردند و ايشان ابا مى نمودند و مى گفتند كه ديده ما حركت كند و آن امام مظلوم شهيد شود ما را نزد خدا عذرى نخواهد بود تا آنكه ، همه جانهاى خود را فداى آن حضرت عليه السّلام كردند و همه بر دور آن حضرت كشته افتادند، رحمة اللّه و بركاته عليهم اجمعين .

و در احوال حضرت مسلم رَحِمَهُمُ اللّه كلمات حبيب بعد از كلام عابس ‍مذكور شد، وكُمَيْت اسدى اشاره به شهادت حبيب كرده در شعر خود به اين بيت :

شعر :

سِوى عُصْبَةٍفيهِمْ حَبيبٌ مُعَفَّرٌ

قَضى نَحْبَهُ وَالْكاهِلِىُّ مُرَمَّلٌ

و مرادش از كاهلى اَنَس ابن الحرث الا سدى الكاهلى است كه از صحابه كِبار است ، و اهل سنّت در حال او نوشته اند كه وقتى از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيد در حالى كه حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام در كنار او بود كه فرمود: همانا اين پسر من كشته مى شود در زمينى از زمينهاى عراق پس هر كه او را درك كرد يارى كند او را.پس اَنَس بود تا در كربلا در يارى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام شهيد شد .

مؤ لّف گويد: كه بعضى گفته اند حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عروه و عبداللّه بن يَقْطُرنيز از صحابه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده اند .و در شرح قصيده ابى فراس است كه در روز عاشورا جابر بن عُرْوَه غِفارىّ كه پيرمردى بود سالخورده و در خدمت پيغمبر عليه السّلام بوده و در بَدر و حُنين حاضر شده بود
براى يارى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كَمَر خود را به عمامه اش بست محكم ، پس ‍ابروهاى خود را كه از پيرى به روى چشمانش واقع شده بود بلند كرد و با دستمال خود ببست حضرت امام حسين عليه السّلام او را نظاره مى كرد و مى فرمود: شَكَرَ اللّهُ سَعْيَكَ يا شيخ پس حمله كرد و پيوسته جهاد كرد تا شصت نفر را به قتل رسانيد آنگاه شهيد گرديد. رحمه اللّه

شهادت سعيد بن عبداللّه حنفى رحمه اللّه

روايت شده كه حضرت سيّدالشّهدا عليه السّلام زُهير بن قَين و سعيد بن عبداللّه را فرمود كه پيش روى من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاى آورم ، ايشان بر حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند، پس حضرت با يك نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمى ديگر ساخته دفع دشمن بودند، و روايت شده كه سعيد بن عبداللّه حنفى در پيش روى آن حضرت ايستاد و خود را هدف تير نموده بود و هر كجا آن حضرت به يمين و شمال حركت مى نمود در پيش روى آن حضرت بود تا روى زمين افتاد و در اين حال مى گفت : خدايا! لعن كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اى پروردگار من ! سلام مرا به پيغمبر خود برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و زخم چه من در اين كار قصد كردم نصرت ذريه پيغمبر ترا، اين بگفت و جان بداد، و در بدن او به غير از زخم شمشير و نيزه ، سيزده چوبه تير يافتند. و شيخ ابن نما فرموده كه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فراداى به ايماء و اشارت گذاشتند . (186)

مؤ لف گويد: كه سعيد بن عبداللّه از وجوه شيعه كوفه و مردى شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستى كه او و هانى بن هانى سبيعى را اهل كوفه با بعضى نامه ها به خدمت امام حسين عليه السّلام فرستادند كه آن حضرت را حركت دهند از مكّه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس ‍بودند كه كوفيان ايشان را روانه كرده بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتى كه حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام اجازه انصراف داد در مَقاتل معتبره مضبوط است و در زيارت مشتمله بر اسامى شهداء مذكور است ، و در حقّ او و مواسات حُرّ با زُهير بن قين ، عبيداللّه بن عمرو بَدّى كِندى گفته :

شعر :

سَعيدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ لا تَنْسِيَنَّهُ

ولاَ الْحُرَّ اِذْ اَّسى زُهَيْرًا عَلى قَسْرٍ (187)

فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَكانَهُمْ

لَمارَتْ (188) عَلى سَهْلٍ وَ دَكَّتْ عَلى وَ عْرا (189)

فَمِنْ قائم يَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ

وَ مِنْ مُقْدِم يَلْقَى الاَْ سِنَّةَ بِالصَدْرِ

حَشَرَنَا اللّهُ مَعَهُمْ فىِ الْمُسْتَشْهَدينَ وَرَزَقَنا مُرافَقَتَهُمْ فى اَعْلا عِلِّيينَ .

شهادت زُهير بن القين رَضِى اللّه عنه

راوى گفت : زُهير بن اْلقَين رحمه اللّه كارزار سختى نمود و رَجَز خواند :

شعر :

اَنَا زُهَيْرٌ وَاَنَا ابْنُ الْقَيْنِ

اَذوُدُكُمْ بِالسَّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ

اِنَّ حُسَيْنًا اَحَدُ الِسّبْطَيْنِ

اَضْرِبُكُمْ وَلا اَرى مِنْ شَيْنٍ

پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از اَبطال رجال را به خاك هلاك افكند، و به روايت محمّد بن ابى طالب يك صد و بيست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبداللّه شعبى به اتّفاق مُهاجربن اَوْس تميمى بر او حمله كردند او را از پاى در آوردند و در آن وقت كه زُهَيرْ بر خاك افتاد، حضرت حسين عليه السّلام فرمود: خدا ترا از حضرت خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا همچنان كه لعن فرمود جماعتى از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود (190)

مؤ لف گويد:زُهير بن قين جَلالت شاءنش زياده از آن است كه ذكر شود و كافى است در اين مقام آنكه امام حسين عليه السّلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعيد بن عبداللّه فرمود كه در پيش ‍روى آن جناب بايستند و خود را وقايه آن حضرت كنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگى و جلادت او با حُرّ ذكر شد الى غير ذلك مّما يتعلّق بِهِ .

مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه اللّه

نافع بن هلال كه يكى از شجاعان لشكر امام حسين عليه السّلام بود، تيرهاى مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تيرها بر دشمن و مى گفت :

شعر :

اَرْمي بِها مُعْلَمَةً اَفْواقُها

مَسْمومَةً تَجْرى بها اِخْفاقُها (191)

لَيمْلاَنَّ اَرْضَها رَشاقُها

وَالنَّفْسُ لا يَنْفَعُها اَشفاقُها

و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تاتمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار وشروع كرد به جهاد ومگفت :
شعر :

اَنَاالْغُلاُمُ الَْيمَنِىُّ الْجَمَلِىّ

دينى عَلى دينِ حُسَيْن بْنِ عَلِىٍ

اِنْ اُقْتَلِ الْيَوْمَ فَهذا اَمَلى

فَذاكَ رَاءيى وَاُلاقى عَمَلى

پس دوازده نفر وبه روايتى هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رسانيد به غير آنانكه مجروح كرده بود، پس لشكر بر او حمله كردند وبازوهاى او را شكستند واو را اسير نمودند .

راوى گفت : شمربن ذى الجوشن او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مى بردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شريفش جارى بود عُمر سعد چون او را ديد به او گفت : وَيْحَك ،اى نافع ! چه واداشت ترا بر نفس ‍خود رحم نكردى و خود را به اين حال رسانيدى ؟ گفت : خداى مى داند كه من چه اراده كردم و ملامت نمى كنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو وساعد مرابود اسيرم نمى كردند. شمر به ابن سعد، گفت : بكش او را اصلحَكَ اللّه ! گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بكش !پس شمر شمشير خود را كشيد براى كشتن او نافع گفت : به خدا سوگند! اگر تو از مسلمانان بودى عظيم بود بر تو كه ملاقات كنى خدا را به خونهاى ما. فَالْحَمْدُللّه الَّذى جَعَلَ مَنا يا نا عَلى يَدَىْ شِرارِ خَلْقِهِ .

پس شمر او را شهيد كرد .

مكشوف باد كه در بعض كتب به جاى اين بزرگوار، هلال بن نافع ذكر شده ، و مظنونم آن است كه نافع از اوّل اسم سقط شده ، و سببش تكرار نافع بوده ، و اين بزرگوار خيلى شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده ، و در سابق دانستى به دلالت طرماح از بيراهه به يارى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام از كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مُجَمّع بن عبداللّه و بعضى ديگر، و اسب نافع را كه كامل نام داشت كتل كرده بودند و همراه مى آوردند .

و طبرى نقل كرده كه در كربلا وقتى كه آب را بر روى سيّد الشّهداء عليه السّلام و اصحابش بستند تشنگى بر ايشان خيلى شدّت كرد حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام جناب عباس عليه السّلام را با سى سوار و بيست نفر پياده با بيست مشك فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال عَلَم به دست گرفت و جلو افتاد، عمرو بن حجّاج كه موكّل شريعه بود صدا زد كيستى ؟ فرمود: منم نافع بن هلال ! عمرو گفت : مرحبا به تو اى برادر براى چه آمدى ؟ گفت : آمدم براى آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت : بياشام گوارا باد ترا! گفت : واللّه ! نمى آشامم قطره اى با آنكه مولايم حسين عليه السّلام و اين جماعت از اصحابش تشنه اند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجّاج گفت : ممكن نيست كه اين جماعت آب بياشامند، زيرا كه ما را براى منع از آب در اين جا گذاشتند . نافع پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها را پر كنيد. عمرو بن حجّاج و اصحابش
بر ايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و آمدند نزد پيادگان و فرمودند: برويد ؛ پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت امام حسين عليه السّلام رسانيدند . (192) و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سيّد الشّهدا عليه السّلام عرض مى كند: وَ اِنّا على نيّا تِنا وَ بصائرِنا نُوالى مَنْ والاكَ وَ نُعادى مَنْ عاداكَ .

مقتل عبداللّه و عبدالرّحمن غِفاريان رحمهما اللّه

اصحاب امام حسين عليه السّلام چون ديدند كه بسيارى از ايشان كشته شدند و توانائى ندارند كه جلوگيرى دشمن كنند عبداللّه و عبد الّرحمن پسران عروه غِفارىّ كه از شجاعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسين عليه السّلام آمدند وگفتند :

يااَباعَبْدِاللّهِ! عَليْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَيْكَ .

مستولى شدند دشمنان بر ما و ما كم شديم به حدّى كه جلو دشمن را نمى توانيم بگيريم لا جرم از ما تجاوز كردند و به شما رسيدند پس ما دوست داريم كه دشمن را از تو دفع نمائيم و در مقابل تو كشته شويم ، حضرت فرمود: مرحبا!پيش بيائيد ايشان نزديك شدند و در نزديكى آن حضرت مقاتله كردند، و عبد الّرحمن مى گفت :



شعر :

قَدْ عَلِمَتْ حَقّا بَنُو غِفار

وَخِنْدِف بَعْدَ بَنى نِزارٍ

لَنَضْرِ بَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ

بِكُلِّ عَضْبٍ صارم بَتّارٍ

ياقَوْمِ زُودُوا عَنْ بَنىِ الاَْحْرارِ

بِالْمُشْرَفّىِّ وَالْقِنَاالْخَطّارِ (193)

پس مقاتله كرد تا شهيد شد. راوى گفت : آمدند جوانان جابريان سَيْف بن الحارث بن سريع و مالِك بن عبد بن سريع ، و اين دو نفر دو پسر عمّ و دو برادر مادرى بودند آمدند خدمت سيّد الشّهداء عليه السّلام در حالى كه مى گريستند، حضرت فرمود: اى فرزندان برادر من براى چه مى گرئيد؟ به خدا سوگند كه من اميدوارم بعد از ساعت ديگر ديده شما روشن شود، عرض كردند: خدا ما را فداى تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خويش ‍گريه نمى كنيم بلكه بر حال شما مى گرييم كه دشمنان دور تو را احاطه كرده اند و چاره ايشان نمى توانيم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به اندوهى كه بر حال من داريد و به مُواسات شما با من بهترين جزاى پرهيزكاران ، پس آن حضرت را وداع كردند و به سوى ميدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهيد گشتند . (194)

شهادت حنظله بن اسعد شِبامىّ رحمه اللّه

حنظله بن اسعد، قدّ مردى علم كرد و پيش آمد و در برابر امام عليه السّلام بايستاد و در حفظ و حراست آن جناب خويشتن را سپر تير و نيزه و شمشير ساخت و هر زخم سيف و سنانى كه به قصد امام عليه السّلام مى رسيد به صورت و جان خود مى خريد و همى ندا در مى داد كه اى قوم! من مى ترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شويد، و مى ترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائى كه بر امّتهاى گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ايشان طريق كفر و جحود گرفتند و خدا نمى خواهد ستمى براى بندگان ، اى قوم ! من بر شما مى ترسم از روز قيامت ، روزى كه رو از محشر بگردانيد به سوى جهنّم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده اى نباشد، اى قوم مكشيد حسين عليه السّلام را پس مستاءصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب ، و به تحقيق كه بى بهره و نااميد است كسى كه به خدا افتراء بندد و از اين كلمات اشاره كرد به نصيحتهاى مؤ من آل فرعون با آل فرعون . (195) و موافق بعضى از مُقاتل ، حضرت فرمود: اى حنظلة بن سعد! خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه اين جماعت مستوجب عذاب شدند، هنگامى كه سر بر تافتند از آنچه كه ايشان را به سوى حقّ دعوت كردى و بر تو بيرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ايشان الان و حال آنكه برادران پارساى ترا كشتند. پس حنظله عرض كرد: راست فرمودى فدايت شوم ، آيا من به سوى پروردگار خود نروم و به برادران خود ملحق نشوم ؟فرمود: بلى شتاب كن و برو به سوى آنچه كه از براى تو مهيّا شده است و بهتر از دنيا و آنچه در دنيا است و به سوى سلطنتى كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذيرد، پس آن سعيد نيك اختر حضرت را وداع كرد و گفت : الّسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيكَ وَ عَلى اَهلِ بَيتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ فى جَنَّتِهِ .

فرمود: آميَن آميَن ! پس آن جناب در جنگ با منافقان پيشى گرفت و نبرد دليرانه كرد و شكيبائى در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شايسته اش ملحق نمودند .

مؤ لف گويد: كه حنظلة بن اسعد از وجوه شيعه و از شجاعان و فُصَحاء تعداد شده و او را شِبامى گويند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بروزن كتاب موضعى است به شام ) مى رسد، و بنوشبام بطنى مى باشند از هَمْدان (به سكون ميم) .
شهادت شَوْذَب و عابِس رَحِمَهُمُ اللّه

عابس بن ابى شَبيب شاكرى هَمدانى چون از براى ادراك سعادت شهادت عزيمت درست كرد روى كرد با مصاحب خود شَوذب مولى شاكر كه از متقدّمين شيعه و حافظ حديث و حامل آن و صاحب مقامى رفيع بلكه نقل شده كه او را مجلسى بود كه شيعيان به خدمتش ‍مى رسيدند و از جنابش اخذ مى نمودند و كان رَحِمَهُ اللّهُ وَجْهاً فيهِمْ .
بالجمله ؛ عابس با وى گفت : اى شَوْذَب ! امروز چه در خاطر دارى ؟ شوذب گفت : مى خواهى چه در خاطر داشته باشم ؟ قصد كرده ام كه با تو در ركاب پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مبارزت كنم تا كشته شوم . عابس گفت : گمان من هم به تو همين بوده ، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون ديگر كسان در شمار شهداء به حساب گيرد و دانسته باش كه از پس امروز چنين روز به دست هيچ كس نشود چه امروز روزيست كه مرد بتواند از تحت الثرى قدم بر فرق ثريا زند و همين يك روز، روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنّت است . پس شَوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت . پس به ميدان رفت و مقاتله كرد تا شهيد گشت ، رحمه اللّه راوى گفت : پس از آن عابس ‍به نزد جناب امام حسين عليه السّلام شتافت و سلام كرد و عرض كرد: يا ابا عبداللّه ! هيچ آفريده اى چه نزديك و چه دور، چه خويش و چه بيگانه در روى زمين روز به پاى نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل را از تو بنمايم به چيزى كه از خون من و جان من عزيزتر بودى توانى و سستى در آن نمى كردم و اين كار را به پايان مى رسانيدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت : گواه باش ‍كه من بر دين تو و دين پدر تو مى گذرم ، پس با شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالى كه ضربتى بر جبين او رسيده بود، ربيع بن تميم كه مردى از لشكر عمر سعد بود گفت كه چون عابس را ديدم كه رو به ميدان آورده او را شناختم ، و من از پيش او را مى شناختم و شجاعت و مردانگى او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسى نديده بودم ، اين وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اى مردم !

هذا اَسَدُ الاُْسُودِ هذا ابنُ اَبى شَبيبٍ

شعر :

ربيع ابن تميم آواز برداشت

به سوى فوج اعدا گردن افراشت

كه مى آيد هِزْبَرى جانب فوج

كه عمّان است از بحر كفش موج

فرياد كشيد اى قوم اين شير شيران است ، اين عابس بن ابى شبيب است هيچ كس به ميدان او نرود واگر نه از چنگ او به سلامت نرهد .

پس عابس چون شعله جوّاله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در داد كه اَلارَجُلٌ، اَ لارَجُلٌ! هيچ كس جراءت مبارزت او ننمود اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند، عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود از سر بيفكند .



شعر :

وقت آن آمد كه من عريان شوم

جسم بگذارم سراسر جان شوم

آنچه غيراز شورش و ديوانگى است

اندرين ره روى دربيگانگى است

آزمودم مرگ من در زندگيست

چون رَهْم زين زندگى پايندگيست

آنكه مردن پيش چشمش تَهْلكه است

نهى لاتُلْقُوا بگيرد او به دست

وآنكه مردن شد مر او را فتح باب

سارِعُواآمد مر او رادر خطاب

الصّلا اى حشر بنيان سارِعُوا

الْبَلا اى مرگ بنيان دارِعُوا

و حمله بر لشكر نمود وگويا حسّان بن ثابت در اين مقام گفته :

شعر :

يَلْقَى الرِّماحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ

وَيُيقيمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ

ما اِنْ يُريدُ اِذِ الرّماحُ شَجَرْنَهُ

دِرْعا سِوى سِرْبالِ طيبِ الْعُنْصِرِ

وَيَقْوُلُ لِلطَّرْفِ (196) اصْطَبْرِلِشَبَاالْقَنا

فَهَدَمْتَ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ (197)

و شاعر عجم در اين مقام گفته :

شعر :

جوشن زبر فكند كه ماهَم نه ماهيم

مِغْفَر زسر فكند كه بازم نيم خروس

بى خود و بى زره به در آمد مرگ را

در بَر برهنه مى كشم اينك چو نو عروس

ربيع گفت : قسم به خدا مى ديدم كه عابس به هر طرف كه حمله كردى زياده از دويست تن از پيش او مى گريختند و بر روى يكديگر مى ريختند، بدين گونه رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاى در آوردند و سر او راببريدند و من سر او را در دست جماعتى از شجاعان ديدم كه هر يك دعوى مى كرد كه من اورا كشتم ؛ عمر سعد گفت كه اين مخاصمت به دور افكنيد هيچ كس يك تنه او را نكشت بلكه همگى در كشتن او همدست شديد و او راشهيد كرديد .

مؤ لّف گويد: نقل شده كه عابس از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجّد بوده و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شد .

و طبرى نقل كرده كه مُسلم نامه به حضرت امام حسين عليه السّلام نوشت بعد از آنكه كوفيان با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد، كاغذ را عابس براى امام حسين عليه السّلام ببرد .

شهادت ابى الشّعثاء البَهْدَلىّالكندى رحمه اللّه

راوى گفت :يزيدبن زياد بَهْدَلى كه او را ابوالشعثاء مى گفتند، شجاعى تيرانداز بود، مقابل حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام به زانو در آمد و صد تير بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير، در هر تيرى كه مى افكند مى گفت :
اَنَا ابْنُ بَهْدَلة ، فُرسانُ الْعَرْجَله . و سيّدالشّهداء عليه السّلام مى گفت : خداوندا! تيراو به نشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عَطا كن . و رَجَز او در آن روز اين بود :

شعر :

اَنَا يَزيدٌ وَ اَبى مُهاصِرٌ

اَشْجَعُ مِنْ لَيْثٍ بِغِيْل (198) خادِرٌ (199)

يا رِبّ اِنّى لِلحُسَيْنِ ناصِرٌ

وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِكٌ وَهاجِرٌ (200)

پس كارزار كرد تا شهيد شد .

مؤ لّف گويد:كه در مناقب ابن شهر آشوب مصرع ثانى چنين است :

لَيْثٌ هَصُورٌ فىِ الْعَرينِ خادِرٌ (201) اين لطفش زيادتر است به ملاحظه هَصُور با مُهاصر و هَصُور يعنى شير بيشه . و فيروز آبادى گفته : كه يزيدبن مُهاصر از محدّثين است .

مقتل جمعى از اصحاب حضرت امام حسين عليه السّلام

روايت شده كه عمروبن خالد صيداوىّ و جابربن حارث سلمانىّ و سعد مولى عمروبن خالد و مُجَمِّع بن عبداللّه عائذىّ مقاتله كردند در اوّل قتال و با شمشيرهاى كشيده به لشكر پسر سعد حمله نمودند،چون درميان لشكر واقع شدند لشكر بر دور آنها احاطه كردند وايشان را از لشكر سيّد الشّهداء عليه السّلام جدا كردند و جناب عبّاس بن اميرالمؤ منين عليه السّلام حمله كرد بر لشكر و ايشان را خلاص نمود و بيرون آورد در حالى كه مجروح شده بودند و ديگر باره كه لشكر رو به آنها آوردند برلشكر حمله نمودند و مقاتله كردند تا در يك مكان همگى شهيد گرديدند رَحِمَهُمُ اللّه .
و روايت شده از مهران كابلى كه در كربلا مشاهده كردم مردى را كه كارزار سختى مى كند، حمله نمى كند بر جماعتى مگر آنكه ايشان را پراكنده و متفرّق مى سازد و هر گاه از حمله خويش فارغ مى شود مى آيد نزد امام حسين عليه السّلام و مى گويد :



شعر :

اَبْشِر هَدَيْتَ الرُّشْدَ يَابْنَ اَحْمَدا

فى جَنَّةِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلوُ صَعَدا . (202)

پرسيدم كيست اين شخص ؟ گفتند: ابو عمره حنظلى ، پس عامربن نَهْشَل تيمىّ او را شهيد كرد و سرش را بريد .
مؤ لّف گويد: گفته اند كه اين ابو عمره نامش زياد بن غريب است و پدرش از صحابه است و خودش درك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نموده و مردى شجاع و متعبّد و متهجّد، معروف به عبادت و كِثرت نماز بوده رحمه اللّه .
شهادت جون رضى اللّه عنه

شعر :

ماه بنى غفارى وخورشيد آسمان

هم روح دوستانى وهم سروبوستان

جَوْن مولى ابوذر غفارىّ رحمه اللّه درميان لشكر سيّدالشّهداء عليه السّلام بود وآن سعادتمند نيز عبدى سياه بود آرزوى شهادت نموده از حضرت امام عليه السّلام طلب رخصت كرد آن جناب فرمود: تو متابعت ما كردى درطلب عافيت پس خويشتن را به طريق ما مبتلا مكن از جانب من ماءذونى كه طريق سلامت خويش جوئى .عرض كرد: يابنَ رَسُولِ اللّه ! من در ايّام راحت و وسعت كاسه ليس خوان شما بوده ام و امروز كه روز سختى و شدّت شما است دست از شما بردارم ، به خدا قسم كه بوى من متعفّن وحسَب من پست و رنگم سياه است پس دريغ مفرمائى از من بهشت را تا بوى من نيكو شود وجسم من شريف و رويم سفيد گردد . (203)

لا واللّه ! هرگزاز شما جدا نخواهم شد تا خون سياه خود را با خونهاى طيّب شما مخلوط سازم . اين بگفت واجازت حاصل كرد و به ميدان شتافت واين رَجَز خواند :





شعر :

كَيفَيَرَى الْكُفّارُضَرْبَالْاَسْوَدِ

بِالسَّيْفِ ضَرْبا عَنْ بنى محمّد

اَذُبُّ عَنْهُمْ بِالِلّسانِ وَالْيَدِ

اَرْجُوبِهِالْجَنَّةَ يَوْمَ الْمَوْرِدِ

و بيست و پنج نفر را به خاك هلاك افكند تا شهيد شد. و در بعض مقاتل است كه حضرت امام حسين عليه السّلام بيامد وبر سر كشته او ايستاد ودعا كرد :

بارالها روى جَوْن را سفيد گردان و بوى او را نيكو كن و او را با ابرار محشور گردان و در ميان او و محمّد وآل محمّد عليهماالسّلام شناسائى ده ودوستى بيفكن .

وروايت شده : هنگامى كه مردمان براى دفن شهداء حاضر شدند جسد جَوْن را بعد ازده روز يافتند كه بوى مشك از او ساطع بود (204) حجّاج بن مسروق مؤ ذّن حضرت امام حسين عليه السّلام به ميدان آمد و رجز خواند :

شعر :

اَقْدِمْ (205) حُسَيْنًاهادِيًامَهْدِيا

فَالْيَوْمَ تَلْقى جَدَّكَالنَّبِيّا

ثُمَّ اَباك ذَا النَّدى عَليّا

ذاك الَّذى نَعْرفُهُوَصِيّا

بيست و پنج نفر به خاك هلاك افكند پس شهيد شد. رحمه اللّه (206)

شهادت جوانى پدر كشته رحمه اللّه

جوانى در لشكر حضرت بود كه پدرش را در معركه كوفيان كشته بودند مادرش با او بود واورا خطاب كرد كه اى پسرك من ! از نزد من بيرون شو و در پيش روى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم قتال كن . لاجرم آن جوان به تحريك مادر آهنگ ميدان كرد، جناب سيّدالشّهداء عليه السّلام كه اوراديد فرمود كه اين پسر پدرش كشته گشته و شايد كه شهادت او بر مادرش مكروه باشد ،آن جوان عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد مادرم مرابه قتال امر كرده ، پس به ميدان رفت و اين رجز قرائت كرد .

شعر :

اَميرى حُسَيْنٌ وَنِعْمَ الْاَمير

الاَميرُ سُرورِ فُؤ ادِالْبَشير النَّذير

عَلِىُّ وَفاطِمَةُ والِداهُ

فَهَلْ تَعْلَموُنَ لَهُ مِنْ نَظيرٍ

لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْس الضُّحى

لَهُ غُرَّةٌ مِثلُ بَدْرٍ مُنيرٍ

تا كارزار كرد واين جهان را وداع نمود، كوفيان سر او را از تن جدا كردند و به لشكر گاه امام حسين عليه السّلام افكندند، مادر سر پسر را گرفت و بر سينه چسبانيد و گفت : اَحْسَنْت ، اى پسرك من ، اى شادمانى دل من ، واى روشنى چشم من ! وآن سر را با تمام غضب به سوى مردى از سپاه دشمن افكند و او را بكشت ، آنگاه عمود خيمه را گرفت وبر ايشان حمله كرد ومى گفت :

شعر :

اَنَاعَجُوزُسَيّدى (207) فى النساء خ ل ضَعيفَةٌ

خاوِيَةٌ (208) بالِيَةٌ نَحيفَةٌ

اَضْرِبُكُمْ بِضَرْبَةٍعَنيفَةٍ

دُونَ بَنى فاطِمَةَ الشَّريفَة

پس دو تن از لشكر دشمن را بكشت ، جناب امام حسين عليه السّلام فرمان كرد كه از ميدان برگردد و دعا در حقّ او كرد . (209)

شهادت غلامى تركى

گفته شد كه حضرت سيّد الشهّداء عليه السّلام را غلام تُرْكىّ بود نهايت صلاح و سداد و قارى قرآن بود، در روز عاشورا آن غلام با وفا خود را صف سپاه مخالفان زد و رجز خواند :



شعر :

اَلْبَحْرُ مِنْ طَعْنى وَضَرْ بى يصْطَلى

وَالْجَوُّ مَنْ سَهْمى وَنَِبْلى يَمْتَلى

اِذا حُسامى فى يَمينى يَنْجَلى

يَنْشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ المُبَجَّلِ

پس حمله كرد و بسيارى از مخالفان را به درك فرستاد، بعضى گفته اند هفتاد نفر از آن سياه رويان را به خاك هلاك افكند و آخر به تيغ ظلم و عدوان بر زمين افتاد، حضرت امام حسين عليه السّلام بالاى سرش آمد و بر او بگريست و روى مبارك خود را بر روى آن سعادتمند گذاشت آن غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و تبسّمى كرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود . (210)

شهادت عمرو بن قرظة بن كعب انصارى خزرجى

عمرو بن قَرَظَة از براى جهاد قَدم مردى در پيش نهاد و از حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام رخصت طلبيد و به ميدان رفت و رَجز خواند :

شعر :

قَدْ عَلِمَتْ كَتيبَةُ الاَْنْصارِ

اِنّى سَاَحْمي حَوْزَةَ الذِّمارِ (211)

ضَرْبَ غلام غَيْرَ نُكْسٍ شارٍ

دُونَ حُسَينٍ مُهجَتى وَدارى (212)

و به تمام شوق و رغبت كارزار نمود تا جمعى از لشكر ابن زياد را به جهنم فرستاد و هر تير و شمشيرى كه به جانب امام حسين عليه السّلام مى رسيد او به جان خود مى خريد، و تا زنده بود نگذاشت كه شرّ و بدى به آن حضرت برسد. تا آنكه از شدت جراحت سنگين شد، پس به جانب آن حضرت نگران شد و عرض كرد: يابن رسول اللّه ! آيا به عهد خويش ‍وفا كردم ؟ فرمود: بلى ! تو پيش از من به بهشت مى روى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از من سلام برسان و او را خبر ده كه من هم بر اثر مى رسم . پس عاشقانه با دشمن مقاتله كرد تا شربت شهادت نوشيد و رخت به سراى ديگر كشيد .

مؤ لف گويد: كه قَرَظَه (به ظاء معجمه و فتحات ثلاث ) والد عمرو از صحابه كِبارو از اصحاب على اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، و مردى كافى و شجاع بوده و در سنه بيست و چهار، رى را با ابوموسى فتح كرده و در صفّين ، اميرالمؤ منين عليه السّلام رايت انصار را به او مرحمت كرده بود. و در سنه پنجاه و يك وفات كرده و غير از عمرو، پسر ديگرى داشت كه نامش على بود و در جيش عُمَر در كربلا بود و چون برادرش عمرو شهيد شد امام حسين عليه السّلام را ندا كرد و گفت : يا حسين يا كذّاب ابْن الكذّاب اَضلَلْت اَخي و غَرَرْتَهُ حَتّى قَتَلتَهُ، حضرت در جواب فرمود :
اِنَّ اللّهَ لَمْ يُضِلَّ اَخاكَ وَلكِنَّهُ هَدى اَخاكَ وَ اَضَلَّكَ

على ملعُون گفت : خدا بكشد مرا اگر ترا نكشم مگر آنكه پيش از آن كه به تو برسم هلاك شوم ، پس به قصد آن حضرت حمله كرد، نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد حمله كردند و او را نجات دادند، پس از آن خود را معالجه كرد تا بهبودى يافت .

و عمرو بن قَرَظه همان كس است كه جناب امام حسين عليه السّلام او را فرستاد به نزد عمر سعد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند، و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش ‍ طلبيد. عمر عذر آورد و از جمله گفت كه خانه ام خراب مى شود، حضرت فرمود: من بنا مى كنم براى تو، عمر گفت : ملكم را مى گيرند، حضرت فرمود: من بهتر از آن از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد، عمر قبول نكرد .

عمرو بن قَرَظَه در يوم عاشورا در رَجز فرمود تعريض بر عمر سعد در اين مصرع : دوُن حُسَينٍ مُهْجَتى وَدارى
حاصل آنكه عمر سعد به جهت آنكه خانه اش خراب نشود از حضرت حسين عليه السّلام اعراض كرد و گفت اِنْهَدَمَ داري . لكن من مى گويم فداى حسين باد جان و خانه ام .

شهادت سُويد بن عمرو بن ابى المُطاع الخَثْعمى رحمه اللّه

سُويْد بن عمرو آهنگ قتال نمود و او مردى شريف النّسب و زاهد و كثير الصلاة بود، چون شير شرزه حمله كرد و بر زخم سيف و سنان شكيبائى بسيار كرد چندان جراحت يافت كه اندامش سست شد و در ميان كشتگان بيفتاد و بر همين بود تا وقتى كه شنيد حسين عليه السّلام شهيد گرديد. ديگر تاب نياورده ، در موزه (213) او كاردى بود او را بيرون آورده و به زحمت و مشقّت شديد لختى جهاد كرد تا شهيد گرديد. قاتل او عُروَة بن بَكّارِ نابكار تغلبى و زيد بن ورقاء است ، و اين بزرگوار آخر شهيد از اصحاب است . رحمة اللّهِ وَ رضوانه عليهم اجمعين وَ اشركنا مَعَهم اله الحقّ آمين ارباب مقاتل گقته اند كه در ميان اصحاب جناب امام حسين عليه السّلام اين خصلت معمول بود :

هر يك كه آهنگ ميدان مى كرد حاضر خدمت امام مى شد و عرض ‍مى كرد :

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسوُلِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ .

حضرت پاسخ ايشان را مى داد و مى فرمود ما در عقب ملحق به شما خواهيم شد، و اين آيه مباركه را تلاوت مى كرد :
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبديلاً (214) . (215)


پاورقي ها :
121. مقاتل الطالبيين ( ابوالفرج اصفهانى ص 112 (
122. تذكرة الخواص (سبط ابن جوزى ص 223 (
123. ارشاد شيخ مفيد 2/84 و 86
124. ارشاد شيخ مفيد 2/86
125. مكشوف باد كه عثمان بن عفّان را مصريان در مدينه محاصره كردند و منع آب از وى نمودند خبر به اميرالمؤ منين عليه السّلام كه رسيد آن جناب متغيّر شدند و از براى او آب فرستادند و شرح قضيّه او در تواريخ مسطور است .
دست آويز ديرينه خود قرار دادند و به مردم اظهار داشتند كه عثمان كشته شده با حال تشنگى بايد تلافى نمود و به گمان مردم دادند كه شورش مردم بر عثمان به صوابديد حضرت امير عليه السّلام بوده ، در اين باب فتنه و بغى و نواصب خونريزيها از مسلمانان كردند تا وقعه كربلا سيد، اول حكم كه ابن زياد نمود منع آب از عترت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله شد و از زمانى كه حكم منع آب شد عمر بن سعد در صدد اجراى اين حكم بر آمد و به همراهان و لشكر خود سپردكه نگذاريد اصحاب امام حسين از شريعه فرات آب بردارند اگرچه فرات طويل و عريض بود لكن اصحاب حضرت درمحاصره بودند و مكرّر ابن زياد در منع آب تاءكيد كرد عمر بن سعد، عمرو بن حجّاج زبيدى را با پانصد سوار ماءمور كرد كه مواظب شرايع فرات باشند و تشنگى سخت شد در اصحاب حضرت .
قب ) نقل شده كه سه شبانه روز ممنوع بودند، گاهى چشمه حفر كردند و آن جماعت بى حيا پر كردند، گاهى چاه كندند براى استعمال آب غير شرب و گاهى شبانگاه حضرت ابوالفضل عليه السّلام تشريف برد و آبى آورد. و در روايت (امالى) از حضرت سجّاد عليه السّلام مروى است كه در على اكبر عليه السّلام با پنچاه نفر رفت در شريعه و آب آورد و حضرت سيدالشّهداء عليه السّلام به اصحاب فرمود: برخيزيد و از اين آب بياشاميد و اين آخر توشه شما است از دنيا و وضو بگيريد و غسل كنيد و جامه هاى خود را بشوئيد تا كفن باشد براى شما و از صبح عاشورا ديگر م رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسد و معلوم است كه هواى گرمسير در يك ساعت تشنگى چه اندازه كار سخت مى شود و قدر معلوم

از تواريخ و اخبار آن است كه كشته شدند ذريّه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با لب تشنه پس چقدر شايسته باشد كه دوستان آن حضرت در وقت آشاميدن آب يادى از تشنگى آن سيّد مظلومان نمايند .
و از مصباح كفعمى منقول است كه هنگامى كه جناب سكينه در مقتل پدر بزرگوار خود آمد جسد آن حضرت را در آغوش گرفت و از كثرت گريستن مدهوش شد و اين شعر را از پدر بزرگوار در عالم اغماء شنيد :

شيعَتي ما اِنْ شَرِبْتُمْ رَىَّ عَذْبٍ فَاذْكُرُوني

اَوْسَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانْدُبوني مصباح كفعمى ص 967

و ظاهر اين است بقيّه اشعارى كه به اين رديف اهل مراثى مى خوانند از ملحقات شعرا باشد نه از خود حضرت و نيكو ارداف نموده اند .
بهائى است كه ابن زياد به مسجد جامع رفت و گفت منادى ندا كرد كه مردان جمله با سلاح شهر بيرون بروند از براى جنگ با امام حسين و هر مردى كه در شهر باشد او را بكشند و هم نوشته كه در كوفه و حوالى آن هيچ مردى نمانده بود الاّ كه ابن زياد طوعا و كرها رانده بود و غيره كار حسين و اصحابش را تمام كند و گفته كه راويان احوال ايشان حُمَيْد بن مسلم كِندى كه در لشكر ملاعين بود و زينب خواهر امام حسين عليه السّلام و علىّ زين العابدين عليه السّلام اند و حُمَيْد از جمله نيك مردان بود لكن او را به اكراه و اجبار آنجا حاضر كرده بودند. كامل بهائى 2/279 شيخ عبّاس قمى (ره)
126. سوگنامه كربلا ( ترجمه لهوف سيّد ابن طاوس ص 157 (
127. ارشاد شيخ مفيد 88/2 و 89
128. سوگنامه كربلا ص 165
129. تاريخ طبرى224/6، تحقيق : صدقى جميل العطّار
130. جلاء العيون علاّمه مجلسى ص 650
131. سوگنامه كربلا ص 173
132. در كامل بهائى است كه جون غلام ابوذر در كار سلاح سازى دستى تمام داشت 2/280 شيخ عبّاس قمى (ره)
133. ارشاد شيخ مفيد 2/93
134. ارشاد شيخ مفيد 93/2 و 94
135. جلاء العيون علامه مجلسى ص 651
136. سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف ص 175 (
137. تذكرة الخواص ( ص 226)
138. بعضى از اهل اطلاع گفته اند: بدان كه آنچه تحقيق شده آن است كه موقف حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام در روز عاشورا رو به نقطه مشرق بوده و موقف عمر بن سعد-لعنه اللّه - رو به مغرب و(شفيّه) همين جايى است كه فعلاً (ميّه) مى گويند،هنگامى كه آب فرات طغيان مى كند مردم از آنجا سوار طرّاده مى شوند مى روند به كوفه و بودن شفيّه حكميّه به دليل قصه ضحاك بن عبداللّه مشرقى است كه از ميان قوم فرار كرد تا رسيد به شفيّه كه تقريباً نيم فرسخ است از شهر كربلا تا به آنجا ؛ و امّا آنكه موقف عمر بن سعد مواجه مغرب بود به دليل آنكه ميمنه او فرات واقع مى شود و عمرو بن حجّاج موكّل بر فرات در ميمنه بوده ؛ و در عبارت طبرى است كه گفته : ثُمَ اِنَّ عَمرو بنَ حجّاج حَمَلَ عَلى الحسين عليه السّلام فى مَيمَنَةِ عُمَر بن سَعد.انتهى .
شنيدم از فاضل كامل و مطلع خبير ماهر جناب آقاى سيّد عبدالحسين كليدار به بقعه مباركه حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام كه مى فرمود (نواويس) تا نزديك پل سفيد بوده كه قبرستان بابل بود و مرده ها را در ميان خم مى گذاشتند و دفن مى كردند و فعلاً در آن خمها كه پيدا شده خاكى بوده در آتش كه مى ريختند بوى گندى از آن ساطع مى شد و كربلا شهرى بوده مقابل (نواويس) و دو نهر يكى علقمى بوده و يكى نهر نينوا ؛ و نهر علقمى الا ن آثارش هست از طرف عون مى آمده و در سابق كه عربانه ها از راه عون به كربلا مى آمد از دل آن نهر مى گذشت و الان آثارش هست تا نزديك شهر كربلا نزديك كوره پزى ها كه آثارش منطمس مى شود لكن به خط مستقيم اگر كسى بيايد مى رسد به مقام حضرت صادق عليه السّلام و از نزديك غاضريه و آن نهر از پشت سر قبر مبارك حضرت ابوالفضل عليه السّلام مى گذشته و آن حضرت بر مسنّاة آن شهيد كشته . واللّه العالم شيخ عبّاس قمى(ره)
139. ارشاد شيخ مفيد 96/2
140. ارشاد شيخ مفيد 2/98


141. يعنى اِنْ قتلنا لَمْ يَكُنْ عاراًعَلَينا لاِنّ سَبَبَهُ لَمْ يَكُن عَنْ جُبْن وَ عَدَم اِقْدام عَلَى الْمكافِح وَلكِن سَبَبَه مَنايانا وَ دولة آخرينا و مثل هذا لم يكن عاراً. شيخ عبّاس قمى(ره)
142. سَرى كَغتى مهتر و جوانمرد و سختى، سروات جمع. شيخ عبّاس قمى(ره)

143. از اين كلمه اشارتى به ظهور حجّاج بن يوسف ثَقَفى فرموده ومى تواند مراد مختار بن ابى عبيده ثَقَفى باشد چنانكه علاّمه مجلسى فرموده. شيخ عبّاس قمى(ره)
144. سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف ص 179-185 (
145. تاريخ طبرى208/6، تحقيق : العطّار
146. سوگنامه كربلا ص 189
147. تاريخ طبرى 230/6
148. درارشادبه جاى (دُرَيْد)، (ذُوَيْد) ذكرشده كه ظاهراً ثبت ارشاد صحيح است .
149. ارشاد شيخ مفيد 2/101

150. سوگنامه كربلا ) سيدبن طاووس ص 185 (
151. مناقب ابن شهر آشوب، 4/122
152. الالف للا طلاق اى: ما يدفنون شيخ عبّاس قمّى(ره)
153. رجال نجاشى ص 229، شرح حال شماره 606
154. ثبيط به تقديم المثلثة على الموحدّه مصغَراً
155. سوره يونس (10)، آيه 58
156. تاريخ طبرى 183/6 و 184
157. سوگنامه كربلا ) ترجمه لهوف ص 187 (
158. عُلَيْم بالتّصغير فَخْذٌ من جناب بالجيم و النوّن الموحّدة و جناب بطن من كلب .
159. ذو مِرَّة به كسر ميم أ ي صاحب قوّة .
160. و عَصْب كَفَلْس اى شدّة .
161. و خوّار ككتّان اءي الضّعيف .
162. ارشاد شيخ مفيد102/2
163. (ثُغْرَه) بالضّم مغاكى در چنبر گردن . لَبان يعنى سينه . و معنى بيت آن است كه پيوسته تير زدن به گودى گلو و سينه او تا حدّى كه خون مثل پيراهن بر بدنش احاطه كرد و خون را پيراهن خود نمود. (شيخ عبّاس قمى(ره)
164. (الخَيف ( به فتح خاء موضعى است به مكّه ناميده شده به آن مسجد الخيف . (حَيْف) بالفتح جَوْر و ستم
165. (طرف ) اسب كريم
166. (شبا) تيزى نيزه
167. (اِنْ تَعْقِروا) يعنى اگر پى كنيد اسب مرا
168. سيف مِقصَل كمِنْبرَ: تيغ برّان
169. (لاناكِلاٍمِنهم) يعنى نه نكول خواهم كرد از جنگ ايشان و بر نخواهم گشت از ترس
170. بعضى ها (بَرير) بروزن (اَمير) ثبت كرده اند ويراستار
171. (ر.ك : ( تنقيح المقال 167/1، چاپ سه جلدى
172. و صاحب معراج الجنان مصيبت وَهب راچنين نظم كرده :

عروس از خيمه سوى رزمگه تاخت

بروى نعش شوهر خويش انداخت

يكى راگفت آن شِمر بَد اَختر

كه ملحق ساز اين زن رابه شوهر

به يك ضربت رسانيد آن منافق

تن مهجور عذرا را به وامق

چو شد كلبى سوى جنّت روانه

بياسود از غم و رنج زمانه

بروُن آمد دگر شيرى مجاهد

كه نام او بُدى عمروبن خالد

به پيش روى عشق عالم افروز

كشيد از دل يكى آه جگر سوز

به اشك آلوده باشد اين سخن گفت

مُرخّص كن كه با ياران شوم جفت .

شيخ عباس قمى(ره)
173. سوگنامه كربلا ترجمه لهوف ص 195
174. (الْمذحِجْ) كَمْجلِس بالمعجمه ثم الحاء ثم الجيم
175. (مُحرج) آنكه از كارزار رو نگرداند .
176. (ضَبع) يعنى گفتار
177. (ازل) يعنى خفيف و سريع در دويدن
178. (اَعْرَج) صفت ضَبْع است نه آنكه لنگ باشد در واقع بلكه ضبع را به عرج توصيف مى كنند چون در وقت راه رفتن به خيال مى اندازد كه لنگان لنگان راه مى رود، وگرگ و كفتار در كشتن گوسفندان و فساد در ايشان هر گاه واقع شوند در ميان گلّه معروفند به حّدى كه مثل مى زنند به ايشان، شيخ عبّاس قمّى(ره) و در(مناقب) به جاى (الضّبع)، (الذئب) است .
179. سوره احزاب (33)، آيه 23
180. وَ انَّ بَيْتى فى ذُروى (خ ل)

181. يعنى دوشها
182. يعنى القوة
183. تاريخ طبرى 237/6-238، تحقيق: العّطار
184. تاريخ طبرى 6/238
185. تاريخ طبرى، از ابومخنف نقل كرده است
186. مثير الاحزان ص 65
187. قَسْر مغلوب شدن به ستم
188. پراكنده مى شد
189. مقابل سهل است
190. بحار الانوار 25/45
191. (الا خفاق) الصّرع يقال اَخْفَقَ زيْد عمروا فى الحرب ، اى صَرعَه فَكَانَّ النَّبلُ يجرى بها الصرع والرّشاق جمع رشيق وهوالسَّهْم اللّطيف. شيخ عباس قمى(ره)
192. تاريخ طبرى239/6، تحقيق : العطّار
193. القِنَا الْخَّطار:نيزه جُنبان، رجل خَطّارٌ بِالرمْحِ اءي طعّان
194. تاريخ طبرى 239/6-240
195. ارشاد شيخ مفيد 105/2
196. (طَرْف ) اسب كريم شَبَا الْهَنا يعنى تيزى سرنيزه
197. (عَقْر) پى كردن
198. (غِيْل) بالكسر بيشه شير
199. (خادِر) اسم فاعل خَدَرالا سد است يعنى لازم گرفت شير بيشه خود را يا خانه را و در آن قرار گرفت و مصمّم شد. شيخ عباس قمى(ره)
200. تاريخ طبرى 241/9، تحقيق : العطار
201. (مناقب ( ابن شهرآشوب 4/112 ، تحقيق: البقاعى
202. جمع صعود يعنى جاى بلند
203. عن حماكم كيف انصرف وهواكم لى به شرف، سيّدى لاعشت يوم اءرى فى سوى ابوابكم اقف، شيخ عباس قمی(ره)
204. بحار الانوار 22/45
205. فَدَتك نَفْسى (خ ل)
206. بحارالانوار 25/45
207. (عجوز فى النساء) در بعضى نُسَخ به جاى سيدى فى النساء است و اين اَولْى و اَنْسبَ به عبارت است. (مصححّ (
208. (جوز) كصَبُور پير زن كلان سالخورده و به معنى سِپر و نيزه و آلت كارزار و سَگ نيز آمده و اضافه او به سيّدى به ملاحظه هر يك از اين معانى درست است.(شيخ عباس قمى(ره ((

(ارض خاويه) يعنى زمينى كه خالى از اهلش شده باشد و شايد در اينجا اشاره باشد به كشته شدن شوهر و پسر اين زن و بى كس شدن او. (شيخ عباس قمى(ره))
209. بحار الانوار28/45
210. بحار الانور30/45
211. (ذِمار) بالكسر آنكه سزاوار بود نگاهداشت آن بر مرد ؛ يقال حامى الذُّمار و حوزه يعنى ناحيه و ميانه ملك (شيخ عباس قمى(ره))
212. (مناقب) ابن شهر آشوب 4/114، تاريخ طبرى 234/6
213. پوتين
214. سوره احزاب (33) آيه 23
215. بحار الانوار 31/45


منبع: شبكه labbaik.ir