یک پلک تحیر

محبوبه زارع

- ۳ -


3. تسبيح سكوت

«...هرگاه شاخ شيطان ظاهر شد؛ هر وقت افعى‏هاى پليد مشركين، دهان باز كردند؛ پيامبر(ص) برادرش على(ع) را در كام آنان افكند. او روگردان نمى‏شد تا آن‏كه دشمنان را سخت پشيمان كند و شراره آتش آنان را با ذوالفقارش سرد و خاموش. او كسى است كه از تلاش در راه خدا رنج‏ها ديده و هميشه در اجراى اوامر كوشيده است. نزديك‏ترين به رسولِ‏خداست و مولاى دوستان خدا، هميشه آماده و سخت‏كوش...»(1)

ديوارها مى‏لرزيد. به سقف مسجد نگاه كردم، خود را به‏زحمت روى ستون‏ها نگاه مى‏داشت. فرو نمى‏ريخت. شايد فكر مى‏كرد اين گوش‏هاى سنگى، اين بت‏هاى انسان نما، با شنيدن فرياد من، با شنيدن وصف تو، به سمت تو مى‏آيند، دستان بسته‏ات را باز مى‏كنند، دورت حلقه مى‏زنند، بر مصيبت پيامبر تسلّايت مى‏دهند، حكومت را -هر چند ارزشش براى تو از لنگه كفش وصله دار هم ناچيزتر است- اين امتداد رسالت پدرم را به تو مى‏سپارند....

ولى هرگز از زمين سير نمى‏شوند، قومى كه غدير را فراموش كنند. از من پرسيدند: «چرا على سكوت كرد و حقّ خود را نگرفت؟»

مگر پدرم يادشان نداده بود؟ مگر پدرم نفرموده بود كه تو مانند كعبه‏اى و مردم بايد گرد كعبه طواف كنند، نه كعبه دور مردم؟(2)

على جان! تو خوب مى‏دانى، اگر من بين در و ديوار قرار گرفتم، خواستم حريم ولايت تو شكسته نشود. براى اين مردم، با چه زبانى بايد سخن گفت؟ وقتى به آنان فكر مى‏كنم، هيجان و شوق آمدنت را از ياد مى‏برم. خداوندا! مهريّه من شفاعت امّتى است كه على را رنجاندند؟ كسى‏را كنار زدند كه تو او را مقدّم داشتى؟ دلم نمى‏خواهد از آن مردم حرف بزنم.

امّا پسر ابوطالب! تو گوش كن! همسفر!يادت هست به «قُبا» رسيديم؟ پدرم بى‏درنگ به استقبالمان شتافت و در آغوشت فشرد، درحالى‏كه از پاهاى تو، قطره‏هاى خون جارى بود و از چشمان او، سيل اشك. از قبا گذشتيم مدتى در مدينه گذشت. ياران صُفّه را با چه شوقى تماشا مى‏كردى! پدرم بين مهاجر و انصار، عقد اخوّت جارى ساخت. در پايان تو را ديد با چشمانى اشكبار و بغضى كه از صدايت مى‏چكيد: «همه را با هم برادر كرديد جز من را...»

كجايند على جان! آن شاهدانى كه پدرم مقابل چشمشان رو به تو فرمود: «غم مخور، تنهاترين مرد! تو در دنيا و آخرت برادر منى. نسبت تو به من مثل هارون است به موسى(ع). جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست.»

بعد از آن، جبرئيل، آن حنجره وحى، پيام آورد كه تمام درهايى كه از خانه‏ها به مسجد باز مى‏شود، بسته گردد، جز درِ خانه على. يعنى اين خانه‏اى است كه تا ابد درش به روى خلق و خدا باز است.

ماه‏ها گذشت. زمين به چرخش خود ادامه داد تا اين كه، ميان آن طعنه‏هاى قوم مسيح، قبله ما از بيت المقدّس به سوى كعبه، خانه آغازت، تغيير يافت. اگر چه تو هر طرف رو كنى، خدا همان سمت است. مى‏دانى، اصلاً تو مرزناپذيرى، على جان!

اسلام، تازه زير سايه تو و پدرم آرامش يافته بود كه طوفان جنگ‏ها، ذوالفقارت را از نيام بيرون كشاند. براستى، اين غريب مردى كه تا لحظه‏اى پيش، به سقف خيره مانده بود و روزنه‏اى به سمت بالا مى‏جست، با اندوه مظلومانه‏اى، كه چشمانش را مجال تماشا نمى‏داد ... آيا باور كنم؟ باور كنم او همانى است كه در بدر، آن حماسه آغازين دفاع، افتخار نبرد بود و آرام‏بخش طوفان؟ نه. چطور باور كنم او همان باشد كه بر كوه احد، خورشيد حقيقت و شجاعتش تابش گرفت و آسمان برايش ترانه «لا سيف الّا ذوالفقار، لافتى الّا على» سرود؟ چطور ترديد نكنم، در اين كه او همان باشد كه اگر ضربتش نبود، طفل اسلام در جنين مى‏مرد؟!

خدايا! چگونه شك نكنم در اين كه او همان قهرمانى باشد، كه از خيانت بنى نضير تا انتقام از آنان قامت خم نكرد؟ حال آنكه اكنون او را قدرت تكان دادن سر نيست.

وامحمّدا! او همان سوارى است كه از خندق عبور مى‏كرد و هر بار حماسه‏اى شگفت در نبرد با دشمن مى‏آفريد؟ يا على، تو با من بگو! آيا اين مظلوم، همان قهرمانى است كه از جنگ بنى المصطلق تا صلح حديبيه، همواره چشمان وسيعش بر خانه اميدم مى‏تابيد؛ و اكنون غم او آسايش را در خانه‏اش تاريك كرده است؟...

خداى من!آيا براستى او همان مرد افلاكى است كه لقب «فاتح خيبر» بر پيشانى شجاعتش خورشيد شد؟ و آيا اين‏ها، همان بازوانى است كه درِدژخيبر را سپر على ساخت؟ همان در كه جمعى از قهرمان مردان مسلمان هم نتوانستند آن را از جا بلند كنند. با من بگو، با او چه كردند، كه‏الآن نمى‏تواند بالش خود را زير سر جابه جا كند؟

مى‏دانى به ياد چه افتادم؟ لحظات وداعم با تو. گريستم. آن قدر كه زير سرم مرطوب شد.

پرسيدى: «فاطمه! چرا گريه مى‏كنى؟»

همان پرسشى كه پيش از من، از پدرم هم پرسيده بودى. پاسخ‏من‏هم، از جنس جواب پدرم بود.

گفتم: «بر مصيبت‏هايى كه پس از من، بر تو باريدن خواهد گرفت، مى‏گريم».

و تو چنين آرامم كردى كه: «گريه مكن و اندوهگين مباش، سوگند به خدا، اين گونه سختى‏ها در راه او براى من ناچيز است.»

اما پيش از آن، به پدرم گفته بودم كه آيا از خداوند رهايى تو را از اين مشكلات و مصائب نمى‏طلبد و استغاثه نمى‏كند؟ و از او شنيده بودم كه: «چاره‏اى جز آن نيست. چون انسان‏ها آزادند و از نعمت اختيار خود سوءاستفاده مى‏كنند...»

آرى! پسر ابوطالب! پدرم راست مى‏گفت. من امّتى مثل آنها نديدم كه اين‏گونه عهدشكن و بد رفتار و بى وفا باشند. جنازه رسول خدا را در دست ما گذاشته، رها كردند و عهد خود را فراموش كردند و ولايت تو را انكار، طورى‏كه انگار اصلاً غديرى وجود نداشته است. و او؛ واى! چه زود كينه‏توزى خود را بر اهل‏بيت ظاهر كرد!(3)

وجودش مرا آتش مى‏زد. بيخود نبود كه سوگند خوردم تا روز ملاقات با خدا، هرگز با او صحبت نكنم.

تو را به زور به طرف مسجد مى‏كشاندند، با دستان بسته! فاطمه زنده‏باشد و ساكت!؟ فرياد زدم: «سوگند به خدا نمى‏گذارم، پسر عموى مرا ظالمانه به سوى مسجد بكشانيد. واى بر شما! چه زود به خدا و رسولش خيانت كرديد و به اهل‏بيتش ستم! با آن‏كه پيامبر(ص) پيروى از ما و دوستى با ما را سفارش كرده بود. به خدا اگر كراهت نداشتم بى گناهان مدينه، گرفتار بلاى الهى شوند، نفرين مى‏كردم.(4)

و على جان! تو كه روز مباهله را شاهد بودى، مفهوم و عاقبت نفرين فاطمه‏ات را خوب مى‏دانستى. مى‏دانستى كه ناقه صالح هرگز نزد خدا، از من عزيزتر نبود و بچّه آن هم از فرزندان من گرامى‏تر نيست.(5)

بگو آيا طوفانى بود كه به فرياد آه من سجده نكند؟ جز صداى سست و بادآلود و بى بنيادى كه تو را تهديد مى‏كرد كه: «خانه‏ات را به آتش مى‏كشم...» و ضربه قُنفذ... و... سيلى...

ولى فاطمه همان فاطمه بود. او با شمشير برهنه تو را تهديد مى‏كرد كه اگر بيعت نكنى، گردنت را مى‏زنم. على جان! تو پيش از آن‏كه همسر من باشى، هم‏سِرِّ من بودى. تو بگو! كه فقط گفتن تو برايم كافى است.

بگو على! به من بگو! مسخره‏تر از اين در دنيا چه بازى كودكانه‏اى انجام‏شد؟ «هيچ» مى‏خواست از «همه چيز» بيعت بگيرد. چه خنده‏دار است، بيعت گرفتن روباه از شير! آن هم با زور و شمشير!

به خدا قسم، هرگز روزى مانند آن روز نديدم كه قوم اسلام، زشت‏ترين صحنه را پديد آوردند. جنازه پيامبرشان را در دست ما گذاشتند و گم شدند. رفتند و خودسرانه و مستكبرانه، ديگران را به جاى ما نشاندند.(6)

امّا من و تو با حسنين، شب و روز، براى بيدارى اين قوم غفلت زده به خانه‏هايشان مى‏رفتيم. ولى آن نمك پرورده‏ها را چنان قحط معرفتى رسيد، كه بى‏هيچ واهمه‏اى نمكدان را شكستند. در تاريكى شب جواب مساعد مى‏دادند كه ياريمان مى‏كنند، ولى در روز روشن، دست از همراهى مى‏كشيدند.

در مصيبت پيامبرشان به تو گفتند، از من بخواهى؛ از من كه پاره تن رسول(ص) بودم بخواهى يا شب بگريم يا روز، تا آرامش آن‏ها به هم نخورد، آرامش شهرى كه اگر پدرم نبود، هرگز مدينه نمى‏شد. با آتش و هيزم، به‏جاى تسليت به خانه‏ام آمدند. آيا اين امّت سزاوار بودند كه بر من نمازبخوانند، يادر تشييع جنازه‏ام حضور يابند؟ حضور كسانى كه هميشه در يارى ما غايب بودند!

امّا تو، نخلستان خود را مى‏فروختى و دست خالى به خانه مى‏آمدى. اگر بچّه‏ها از تو غذا مى‏خواستند، على جان! مى‏گفتى: «به فقراى امّت دادم.» تو به امّتى مى‏بخشيدى كه فدك را با كتك از من گرفتند.

آيا عجيب نيست مهريه‏ام شفاعت قومى باشد كه اين طور آزارمان دادند؟

شمشير برهنه بر فراز سر شير خدا ديدن و سكوت؟! فاطمه زنده باشد، كسى مقابل او، چنين جسارتى به امام زمانش كند؟! فرياد زدم: «اگر دست از على برندارى، موى سرم را پريشان مى‏كنم و گريبان چاك مى‏زنم، كنار قبر پدرم مى‏روم و...»

دست حسنين را گرفتم و به سمت حرم پدرم روان شدم. سلمان شتابان ازپى من آمد كه: «اى دختر پيامبر(ص)! خواهش مى‏كنم به خانه برگرد و در حقّ مردم نادان نفرين مكن!»

گفتم: «سلمان! آن‏ها قصد جان على را دارند و من در شهادت على طاقت صبر ندارم. صبرم تمام شده. مرا به حال خود بگذار تا كنار قبر پدرم بروم و به درگاه خدا ناله سر دهم...»(7)

سلمان كه مرا مصمّم در نفرين ديد، گفت: «على مرا فرستاده و خواسته به خانه برگرديد و نفرين نكنيد.»

مرا كه مى‏شناسى. چه مى‏توانستم انجام دهم مقابل امر تو، جز اين كه بگويم: «حالا كه شوهرم و امامِ زمانم فرمان داده، به خانه مى‏روم و صبر مى‏كنم. ولى واى بر آنان سلمان! به خدا از در مسجد مدينه پا بيرون نمى‏گذارم تا پسر عموى خود را با چشمان خودم، رها شده و سالم ببينم.(8)»

لحظه‏اى نگذشت كه در ميان سكوت و اندوه من، دست از تو كشيدند و تو تنهاى هميشه، مظلومانه از مسجد بيرون آمدى. تو را نگاه كردم، خلاصه‏اى از تمام غربت انبيا در تاريخ زمين؛ سمبل مظلوميت حق. توسرتاپا استقامت بودى و دستان من پر از استجابت. مى‏توانستم. به‏خودت قسم مى‏توانستم. فقط كافى بود لب باز كنم تا فرياد آهم به آسمان برسد. آن‏وقت، ديگر مدينه‏اى كه هيچ، زمينى، زمانى باقى‏نمى‏ماند تا تو پس از من، بلاكش آن باشى. هستى را خدا طفيل وجود ما قرار داده بود. همه‏چيز به بهانه خلقت ما خلق شد. چرا باور نمى‏كنند؟ على جان! چرا مردم درك نمى‏كنند؟ چرا نمى‏فهمند فدك تنها يك‏بهانه بود كه نشان دهم تا هستم نمى‏گذارم حقّى از شيعيان ما و اولاد بابركت ما، غصب شود، حتّى اگر در اين راه جان ببازم.

فدك. چه خنده دار است، اگر چنين بينديشند كه فاطمه براى يك‏قباله زمين، هر چند حقّ خودش بود، اين طور قيام كرد. نه، به خدا قيام من، انقلاب تمام ملائك بود؛ انقلابى به وسعت يك تاريخ كه ما نقطه عطف آن بوديم.

بگذريم. امّا على جان! آن روز از مسجد مدينه سالم بيرون آمدى، شايد، چون از نفرين من ترسيدند. امّا ديشب چه؟ ديشب فاطمه نبود كه تهديد كند. ولى قطّامى بود كه تشويق كند تا تو را با چنين وضعى از مسجد كوفه بيرون آورند.

زير بازوان تو را گرفتند. اميرالمؤمنينى كه لشكر صفّين جنگ معاويه را يك نفرى به هم مى‏پاشيد، نمى‏دانم آن شمشير زهرآلود با فرق تو چه كرد كه بين تو و آن علىِ رشيد فرق انداخت.

خداى من! آيا دوباره گريبان چاك زنم و مظلومى‏اش را.... نه يا على! باتو سخنى دارم. با تو كه تنها كسى هستى كه زبانم را مى‏فهمى. همسفر من! همسر من! هم سرِّ من! هر كسى با تو حرفى مى‏زند و از اشتياق بهشت به آمدن تو مى‏گويد: كه بهشت پيش از تولّدت براى آمدنت بى قرار بود. ولى چيزى مى‏خواهم بگويم كه هيچ‏كس نگفته است، على جان! به خدا سوگند زمين لياقت ندارد، تو در آن بمانى. هر چيزى ظرفيتى دارد و دنيا گنجايش ما را ندارد. بيا! بيا كه طاقت ندارم بعد از اين، از اين بالا تنها، مظلوميت فرزندانم را نظاره‏گر باشم. بيا با هم امتداد خيانت اين مردم را، ومظلوميت فرزندانمان را تماشا كنيم و بگرييم. تو مرثيه بخوانى، ملائك سينه زنند و من بگريم.

منتظرت هستم. مى‏شنوى؟! آرام باش، نكند حسينم دعوت مرا بشنودو...

برخيز و دنيا را به مردم دنيا بسپار و خود را به آسمان. كه زمين لياقت تو را ندارد، يا على!

*****

حق با توست. انگار حسين عطر صداى تو را استشمام كرده است. كاسه شير به دستم مى‏دهد. ولى در گوشه گوشه نگاهم تو را مى‏جويد. غريبانه‏تر از آن شب كه صورتش را بر پاهاى تو گذارده بود و «مادر مادر» مى‏كرد. آن‏قدر كه مرا قدرت نبود تا از تو جدايش كنم. حالا بزرگ شده و مصائب او نيز رشد كرده است.

زهرا جان! راستى، اين كاسه شير تو را به ياد چيزى نمى‏اندازد؟

روزى كه وسايل زندگى خريدم، پدرت اين كاسه را ديد. يادت هست اشك در چشمانش جمع شد و دست به دعا برداشت كه: «خدايا بركت بده، قومى را كه اكثر ظروفش سفالين است.»(9)

بى شك، از اين دعاى اوست كه من تا حالا دوام آورده‏ام. چرا كه زيستن بى تو، مرا از روى پيامبر(ص) شرمنده مى‏كند. من روى خاك باشم و تو زير آن!؟ امّا نه. تو همواره عروس آسمان بودى كه زمين يك چين دامن توست. كم‏كم شميم رهايى به مشامم مى‏رسد. خوشحالم از اين كه آخرين لحظات زندگى و آخرين ثانيه‏هاى شرمندگى را پشت سر مى‏گذارم. از زندگى خودمان چيزى نگفتى. مى‏دانم. زندگى ما بهانه‏اى بود براى مرگ‏ظلم. هر چند آنچه بيشتر نصيب خودمان مى‏شد، ستم بود. بعد از تو، بعد از سكوت خونين گلويم، زخم‏هاى صدايم، روزى لب گشودند كه: «ظلمى كه بازخواست مى‏شود و هيچ‏گاه بخشيده نمى‏گردد، ستم بنده است بر بنده؛ كه سخت عذابى دارد و دشوار حسابى. قصاصى كه زخم و تازيانه مقابل آن چيزى نيست».(10)

غم مخور، زهرا جان! هر كه با حق درآويزد، حق او را به خاك هلاكت مى‏افكند.(11)

آن روز هم به خودت گفتم، تا سختى‏ها براى خدا باشد، پيش من آسان است. امّا آنچه بيشتر آزارم مى‏داد، رنج‏هايى بود كه در زندگى با من كشيدى. آرى، حق با توست. براى حفظ ولايت، ميان در و ديوار قرار گرفتى. امّا آن تاول‏هاى اثر دستاس چه؟ آنجا كه ديگر ناكسى با غلاف شمشير، يا سيلى، يا لگد به در نيم سوخته، حريم مرا تهديد نمى‏كرد.

تو مصداق شگفت همّت بودى. قانع، امّا در وسيع‏ترين ادراك هم نمى‏گنجيدى. باور كن با آن همه بلاغت كه هر فصيحى مقابلم زانوى ادب مى‏زند، نمى‏دانم از تو چه بگويم. واژه‏ها كمتر از آنند كه وصف تو را در خود جاى دهند. از ابتدا آسمانى بودى. شنيده‏ام پيش از تولّد، با مادرت سخن مى‏گفتى و مايه آرامش او مى‏شدى. و بعد از تولّد، پدرت را مادرى مى‏كردى. خودم شاهد بودم از ابتداى هجرت مرا همراهى مى‏كردى. اگر يك يار در عالم داشتم، تو بودى. حتّى شب ازدواج كه تو را نگران و گريان ديدم، وقتى علّتش را پرسيدم، گفتى در مورد خود فكر مى‏كردم. به ياد پايان عمر و قبر افتادم. امروز از خانه پدرم به خانه تو آمدم و روزى ديگر از اينجا به طرف قبر مى‏روم. در اين آغازين لحظه‏هاى زندگى، بيا به نماز بايستيم و خدا را عبادت كنيم.(12)

آنجا بود كه در يك لحظه تمام حقيقت تو را ديدم. بيخود نبود، پيامبر به احترام تو از جا برمى‏خاست. تو جلوه جلالت و محبّت خدا بودى. اگرخانه‏ات تهى از غذا مى‏شد، آن قدر صبر مى‏كردى و سكوت، تا جبرئيل بى‏تاب مى‏شد و از بهشت براى سفره‏ات طعام مى‏آورد. افطار سه روزت را مى‏دادى تا آسمان، برايت آيه بياورد. اگر نداشتى، چادرت را به من مى‏دادى، تا نزدِ يك‏يهودى بگذارم و قدرى جو قرض بگيرم. يادت آمد؟ آن شب را مى‏گويم كه زيد، چادر تو را به خانه‏اش برد و در حجره گذاشت. همسرش آمد. نورى كه از چادرت تمام حجره را روشن كرده بود، مبهوتش كرد. شوهرش را صدا زد. زيد، سراسيمه و هيجان زده، به سمت خانه يهوديان ديگر دويد. هشتاد نفر از خويشان او آن صحنه را ديدند و از بركت شعاع چادرت، همگى به خورشيد اسلام، اقتدا كردند.(13)

آرى. چادرت هم حجاب‏هاى غفلت را كنار مى‏زد. عجب مبلّغى! من اسلام را فرياد مى‏زدم، در كسى اثر نمى‏كرد. سكوت مى‏كردم، بى‏شرمانه‏تر، گستاخ مى‏شدند. درحالى‏كه مسلمان نيست، كسى كه مسلمانى از دست و زبانش در امان نباشد.(14) مگر من اولين مسلمان نبودم؟ مگر ما پناهگاهشان نبوديم؟ به پروردگار سوگند زهرا جان! اگر درد محرومان، غيرتم را اسيرنمى‏كرد، آن قدر از دنيا سيرت مى‏كردم كه همه خلق محتاج تو باشند. همچنانكه تا هميشه خواهند بود. امّا خوب مى‏دانى كسى كه بادست كوتاه خود، مال دنيايى خويش را در راه حق ببخشد، به‏دستى دراز و وسيع، ازجانب خدا بخشش مى‏يابد.(15) خوب مى‏دانستى با قناعت مى‏توان پادشاهى نمود و با نيك خويى در ناز و نعمت به سر برد.(16)

و تو شاهدى كه ما را با فدك و غير فدك كارى نبود. درحالى‏كه جايگاه همه، فردا قبر است. دور از همّت من است كه نفس خود را كه با پاكى تربيت دادم با ذلّت دنيا آلوده سازم. هر چند از تمامى آنچه آسمان بر آن سايه‏افكنده است، فدك در دست ما بود و آنان بخل ورزيدند، ولى خداوند داور بزرگى است.(17)

خوشا به حالت كه اينجا نيستى تا ببينى، مردم دورو، در درياهاى فتنه فرورفته‏اند. از سنّت‏ها چشم پوشيده، بدعت‏ها را گرفته‏اند. مؤمنين كناره‏گيرى كرده، خاموش نشسته‏اند و دروغگويان گمراه گويا شده‏اند، درحالى‏كه ما اهل‏بيت چون پيراهن تن پيامبر(ص)، نزديك به اوييم و پاكيم. ولى اينان مانند صداى پوست سوسمار آن‏گاه كه به هم ماليده شود، سر و صدا راه مى‏اندازند، حال آنكه، نه حقّى را مى‏گيرند و نه از ظلم و ستمى جلوگيرى مى‏كنند.(18)

آرى، فاطمه جان! همه‏جا، همه امّت‏ها و رعيت‏ها، شب را صبح مى‏كنند، درحالى‏كه از ستم امرا و رؤساى خود در ترس و وحشتند، ولى من شب را درحالى‏به صبح مى‏رسانم كه از ستم رعيت خود در عذابم. آنان‏را براى جهاد طلبيدم، نرفتند. گوشزد كردم، نشنيده گرفتند. در نهان‏وآشكار دعوتشان كردم، اجابت نكردند. اندرز دادم، نپذيرفتند. آياآنان حضور و غيابشان، با هم فرقى هم دارد؟ آيا با آن‏كه غلامند و رعيت، مثل رؤسا رفتار نمى‏كنند؟ با اين كه گوش دارند، كرند. با اين كه گويايند، گنگند. اگر چه چشم دارند، كورند.(19)

شگفتا، زهرا جان! چگونه تعجّب نكنم از خطا و اشتباه كارى اين فرقه‏هاى گوناگون كه دلايلشان در دين با هم فرق دارد. بر سنّت هيچ پيغمبرى نيستند و به روش هيچ وصيّى اقتدا نمى‏كنند. تنها پيرو هواى نفس خويشند. معروف، پيش اينان چيزى است كه خودشان دوست دارند و منكر همان است كه خودشان زشت مى‏دارند. پناهگاه مشكلاتشان خودشانند. گويا هر مردى از آنان در آنچه مى‏بيند، پيشواى خودش است و مقتدا و مقلّد خويش.(20)

مى‏دانى چرا؟ آخر آنان چشمى ندارند كه دور را ببيند. نتيجه كوتاهى آنان پشيمانى است.(21)

فردا ستم پيشه، دستان خود را به دندان مى‏گزد.(22)

غم مخور! اگر چه بعد از من بر آنان روزگارى خواهد رسيد كه چيزى پنهان‏تر از حق و آشكارتر از باطل و بيشتر از دروغ بر خدا و رسولش نباشد. روزى كه مرا بر فراز منبرى كه از وجود ما آبرو گرفت، لعن مى‏كنند، در نزد مردم آن زمان، چيزى بى ارزش‏تر از حقيقت قرآن و رايج‏تر از معانى تحريف شده نيست.

حاملان قرآن به آن بى اعتنا مى‏شوند و حافظانش فراموش كار. طورى رفتار مى‏كنند كه گويى پيشواى قرآنند، نه آن‏كه قرآن پيشواى آنان است. از قرآن، جز نامش باقى نمى‏ماند و...(23)

اگر چه همه چيز روزى به پايان مى‏رسد، ولى همان طور كه خودت گفتى، بازى مسخره و گستاخانه‏اى را با ما شروع كردند. تمام هستى به تصدّق سرِ ما خلق شد، امّا به خاطر يك تكّه زمين، يك قطعه خاك، به تو افتخار افلاك، تهمت زدند. از تو شاهد خواستند. همان طور كه براى بى‏ارزش‏ترين چيزى كه حتّى از آب بينى بز، در نزد من پست‏تر بود(24)

-يعنى حكومتِ بر اين مردم - دستان مرا بستند. با شمشيرِ برهنه تهديدم كردند. ريسمان به گردنم آويختند و به مسجد خدا كشاندند.

و من كه خوب مى‏دانستم لب گشودن تو همان و اجابت پروردگار، همان؛ زود به او گفتم: «سلمان! فاطمه‏ام را درياب! من دو طرف مدينه را مى‏بينم كه به لرزه در آمده است. سوگند به خدا، اگر فاطمه موى خود را پريشان كند و كنار قبر پيامبر بنالد، ديگر مهلتى براى مردم باقى نمى‏ماند و زمين همه آنان را در كام مرگبار خود مى‏كشد.»(25)

سلمان آمد و تو، چه خوب اطاعت كردى. آرى، اين رسم هميشه دنياست، كه هر كه براى حق، چهره‏اش را نمايان كند، مثل ما، نزد مردم نادان آزار و عذاب مى‏بيند.

ديشب به مسجد كوفه رفتم. از ميان مردان نقاب پوش عبور كردم. دخترت، بى‏تاب بود. درست مثل نگرانى آن روزها كه تو در بستر بودى. و حالا من، جانشين تو شده‏ام و ميراث دار مظلوميت تو.

زهرا جان! راستى، آن شب، «اسماء» مقدارى كافور بهشتى به من داد. چشمان غبارآلود زينب به آن گره خورد. خوشا به حالت كه چشم را بسته‏بودى و نگاهش را نمى‏ديدى. تو را كفن مى‏كردم كه اسماء وصيت تو را به من گفت. گويا در وفات پيامبر(ص) جبرئيل از بهشت برايش كافور آورده بود و پيامبر آن را سه قسمت كرده بود. براى خودش و تو و...قسمت آخر، قسمت من شد.(26)

من تحمّل اين را كه از زينب تو، كافور يادگارت را بخواهم، ندارم. دعاكن به يادش بيايد.

مى‏بينى، بچّه‏هايمان همه بزرگ شده‏اند؛ در مصيبت و درد و تحمّل. به‏كجا مى‏نگرى؟! او؟ او را نمى‏شناسى؟ او پسرم عبّاس است. پسرامّ‏البنينى كه در حق فرزندانت مادرى، امّا به عقيده خودش كنيزى‏مى‏كرد.

اباالفضلى تربيت كرده است كه فردا سقّاى حسين تو خواهد شد و انگشترى كه من در نمازم انفاق كردم كه امتداد بخشش لباس تو در شب‏عروسى بود، هنوز تا حسين ادامه دارد. تا عبّاس...

آنجا در نماز خون حسين عزيزت، انگشترش را كلاغ صفتانى پست مى‏دزدند و اى كاش فقط همين.

كاش با انگشت او كارى نداشتند و كاش با دستان علمدارش كينه‏توزى نمى‏كردند.

فاطمه جان! ديگر نمى‏گذارم تنها نوحه خوان غربتمان باشى. غم‏مخور! حس پرواز بر شانه‏هايم جارى است. آسوده از اين زمين، امشب آستان خانه را ترك مى‏گويم، مَثَل ما آل محمّد(ص) مثل ستارگان آسمان است كه هرگاه ستاره‏اى ناپديد شود، ستاره‏اى ديگر جاى آن را مى‏گيرد.(27)

تبسّم كن و چشمان فرزندت حسن را به تماشا بنشين!

پاورقى:‌


1. قسمتى از خطبه حضرت زهرا(س)، آواى كوثر.
2. محمّد دشتى، نهج‏الحياة، حديث 16.
3. همان، حديث 59 و 68.
4. همان، حديث 69.
5. همان، حديث 70.
6. همان، حديث 171.
7. همان، حديث 71 و 72.
8. همان، حديث 73 و 74.
9. سيدهاشم رسولى محلّاتى، زندگانى حضرت زهرا(س)، ص 55.
10. نهج‏البلاغه، خطبه 175.
11. همان، حكمت 400.
12. نهج‏الحياة، حديث 12.
13. منتهى الآمال، ص 160.
14. نهج‏البلاغه، خطبه 166.
15. همان، حكمت 224.
16. همان، حكمت 220.
17. همان، نامه 45.
18. همان، خطبه 123.
19. همان، خطبه 96.
20. همان، خطبه 87.
21. همان، حكمت 172.
22. همان، خطبه 177.
23. همان، خطبه 147.
24. همان، خطبه 3.
25. محمّد دشتى، نهج‏الحياة، حديث 71.
26. همان، حديث 134.
27. نهج‏البلاغه، خطبه 99.