قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلام

آيه الله علامه حاج شيخ محمد تقى تسترى

- ۵ -


29- سوال ابن كوا

ابن كوا از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ آيا خداوند پيش از حضرت موسى عليه السلام با كسى از مردم سخن گفته است ؟
على عليه السلام به او فرمود: بله ، خداوند با همه كس از خوب و بد سخن گفته و آنان نيز به او پاسخ داده اند، اين جواب بر ابن كوا گران آمده و معنايش را نفهميد. پس گفت : چطور خدا با همه سخن گفته و آنان نيز به او پاسخ گفته اند؟
امام عليه السلام به وى فرمود: آيا قرآن نخوانده اى كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد:
(( واذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى
.
ياد كن اى پيامبر! زمانى را كه بيرون آورد پروردگار تو از فرزندان آدم از پشتهاى ايشان يعنى از صلابتشان نسل ايشان را و گواه گردانيد آنها را بر خودشان و به آنان گفت : آيا پروردگار شما نيستم ؟ گفتند: آرى ، تو پروردگار ما هستى .
پس بنابراين خداوند با تمام بنى آدم سخن گفته و ايشان نيز به او جواب داده اند. و در جاى ديگر دارد كه آنان در (عالم ذر) به خداى خود پاسخ مثبت گفته و خداوند به ايشان فرموده : منم خداى يگانه ، و منم بخشنده و مهربان (202)
30- سوره هود

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ آيا در قرآن مجيد سوره اى هست كه بيان كننده اسم خودش باشد؟ فرمود: آرى ، سوره هود كه خداوند در آن مى فرمايد: مامن دابه الا هو اخذ بناصيتها (203) زيرا وقتى كه لفظ هو ناصيه يعنى حرف اول دابه را با خود بگيرد هود مى شود (204)
31- هفت سوال

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : از هفتاد فرسنگ دور به اينجا آمده ام تا هفت سوال از شما بپرسم :
1- چه چيز از آسمان عظيم تر است ؟
2- چه چيز از زمين پهناورتر است ؟
3- چه چيز از كودك يتيم ناتوان تر است ؟
4- چه چيز از آتش داغ تر است ؟
5- چه چيز از زمهرير سردتر است ؟
6- چه چيز از دريا بى نيازتر است ؟
7- چه چيز از سنگ سخت تر است ؟
على عليه السلام فرمود: تهمت به ناحق از آسمان عظيم ترست .
حق از زمين وسيع تر است .
سخن چينى شخص نمام از كودك يتيم ضعيف تر است .
آز و طمع از آتش داغ تر است .
حاجت بردن به نزد بخيل از زمهرير سردتر است .
بدن شخص با قناعت از دريا بى نيازتر است .
قلب كافر از سنگ سخت تر است (205)
32- واجب و واجب تر و...

شافعى در مطالب السئول آورده : مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده و گفت : مرا آگاه كن از واجب و واجب تر، عجب و عجب تر، سخت و سخت تر، نزديك و نزديك تر!
امام عليه السلام پاسخ او را در ضمن اشعارى بيان فرمود:
توبه و بازگشت به پروردگار مردم واجب است ، و ترك گناهان از آن واجب تر (206)
گردش روزگار عجيب است ، و غفلت مردم از آن عجيب تر (207)
بردبارى در برابر مصائب دشوار است ، ولى از دست دادن پاداشها از آن دشوارتر (208)
هر چيزى كه به آن اميد مى رود نزديك است ، و مرگ از همه آنها نزديكتر (209)
33- برادر ثقه و برادر تبسمى

مردى در بصره از حضرت امير عليه السلام از برادران دينى پرسش نمود، آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: برادران بر دو گونه اند: 1- برادران ثقه . 2- برادران تبسمى .
اما برادران ثقه ؛ آنان پناه و پر و بال و اهل و مالند، پس هرگاه برادرى را براى خود اين چنين يافتى تو هم برايش يار و مددكار باش با دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن باش ، رازها و عيبهاى او را بپوشان و خوبيهاى او را اظهار كن . و بدان كه اين نوع برادران از كبريت احمر هم كمياب ترند.
و اما برادران تبسمى ؛ كسانى هستند كه دوست و برادر لبخندى تو مى باشند، پس تو هم با آنها طورى رفتار كن كه آنها با تو رفتار مى كنند از شيرين زبانى و گشاده رويى (210)
34- معناى حنان و منان

از حضرت امير عليه السلام معناى الحنان و المنان را پرسش نمودند؛ فرمود: حنان كسى است كه مى پذيرد كسانى را كه از او اعتراض نموده اند.
و منان كسى است كه بدون سوال به بخشش و عطا ابتدا مى كند (211)
35- اختلاف سن دو برادر دوقلو

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند، كدام دو برادر بوده اند كه در يك روز به دنيا آمده و در يك روز وفات نموده و سن يكى از ايشان پنجاه سال و ديگرى صد و پنجاه سال بود؟
فرمود: عزير و عزره بوده اند كه در يك روز به دنيا آمده و عزير صد سال مرده بود و خداوند او را زنده كرد و پس از مدتى هر دو در يك روز وفات نمودند (212)
36- پسر بزرگتر از پدر!

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ كدام پسر بوده كه از پدرش بزرگتر بوده است ؟
فرمود: عزير بوده كه خداوند او را زنده كرد و در هنگامى كه خودش چهل سال داشت و پسرش صد و ده سال (213).
37- ساعتى كه نه از شب است و نه از روز

از على عليه السلام پرسيدند؛ كدام ساعت است كه نه از شب است و نه از روز؟
فرمود: ساعت قبل از طلوع آفتاب (214)
38- خواص نفوس

كميل بن زياد از اميرالمومنين عليه السلام از نفس پرسش نمودند؛ آن حضرت عليه السلام به او فرمود: كدام نفس ؟
كميل گفت : مگر بيش از يك نفس هست ؟
امام عليه السلام فرمود: بلكه چهار نفس است : 1- نفس ‍ نامى نباتى . 2- نفس حيوانى . 3- نفس ناطقه قدسى . 4- نفس كلى الهى . و هر كدام از اين نفوس ، داراى پنج قوه و دو خاصه است .
اما قواى پنجگانه نفس نامى نباتى عبارتند از: 1- ماسكه . 2- جاذبه . 3- هاضمه . 4- دافعه . 5- مربيه . و دو خاصه آن عبارتند از: زيادت و نقصان و انبعاث آنها از كبد.
و اما قواى پنجگانه نفس حيوانى : 1- شنوايى . 2- بينايى . 3- بويايى .4- چشايى . 5- حس لامسه . و دو خاصه آن ؛ رضا و غضب و انبعاث آنها از قلب .
و اما قواى پنجگانه نفس ناطقه : 1- فكر. 2- ذكر. 3- علم . 4- عمل . 5- انتباه . و مركز انبعاثى در بدن نداشته و بسيار به نفس ‍ ملكوتى شبيه است . و دو خاصه آن ؛ نزاهت و حكمت است .
و اما قواى پنجگانه نفس كلى الهى : 1- بقاى در فناء. 2- عز در ذل .3- فقر در غنى . 4- صبر در بلا. 5- خوشى در رنج و زحمت . و دو خاصه آن ؛ حلم و كرم و منشا و مبدا آن از خداى تعالى است كه در قرآن كريم فرموده : و نفخنا فيه من روحنا؛ در آن از روح قدسى خويش بدميديم .
و بازگشت آن نيز به سوى اوست چنانچه فرموده : (يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه ؛ اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام به ياد خدا امروز به حضور پروردگارت باز آى كه تو خشنود به نعمتهاى ابدى او و او راضى از اعمال نيك توست . و عقل هم وسط و در ميان همه اين نفوس ، تا كسى بدون فكر و انديشه ، سخنى بر زبان نيارد (215)
39- معناى قدر

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : مرا از قدر آگاه كن .
امام عليه السلام به او فرمود: دريايى است ژرف در آن وارد نشو...
مرد گفت : مرا از قدر آگاه كن !
امام فرمود: راهى است تاريك در آن گام منه .
مرد گفت : مرا از قدر آگاه كن .
امام عليه السلام فرمود: سر خداست ، خود را به زحمت مينداز!
مرد گفت : مرا از قدر آگاه كن .
امام عليه السلام فرمود: حال كه اصرار مى ورزى ، از تو مى پرسم آيا رحمت خدا از براى بندگان پيش از اعمال بندگان بوده و يا اعمال بندگان پيش از رحمت خدا؟
مرد گفت : بلكه رحمت خدا پيش از اعمال بندگان . در اين موقع امام عليه السلام به حاضران رو كرده و فرمود: برخيزيد! و بر برادر خود سلام كنيد كه او الحال اسلام آورد و پيش از اين كافر بود!
مرد اندكى رفت و سپس برگشته گفت : يا اميرالمومنين ! آيا به مشيت و اراده اول است كه بر مى خيزيم و مى نشينيم و قبض ‍ و بسط به عمل مى آوريم ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: كه تو در مشيت و نسبت به آن دورى ، بدان و آگاه باش كه من سه مساءله از تو مى پرسم كه خدا از برايت در چيزى از آنها راه بيرون رفتنى را قرار ندهد؛ مرا خبر ده كه آيا بندگان را آفريده چنان كه خود خواسته يا چنان كه ايشان خواسته اند؟
عرض كرد، چنانكه خود خواسته .
حضرت فرمود كه : خدا بندگان را آفريده به جهت آنچه خود خواسته يا به جهت آنچه ايشان خواسته اند؟
عرض كرد كه : به جهت آنچه خود خواسته .
حضرت فرمود: كه در روز قيامت به نزد او مى آيند چنان كه خود خواسته يا چنان كه ايشان خواسته اند عرض كرد: چنان كه او خواسته .
حضرت فرمود: برخيز! كه از مشيت چيزى براى تو نيست ، و اختيار آن ندارى (216)
40- زندگى خوش

از اميرالمومنين عليه السلام از آيه شريفه : فلنحيينه حيوه طيبه سوال شد فرمود: زندگى پاكيزه و خوش ، ملك قناعت است (217)
41- عدل و احسان

و نيز از آن حضرت عليه السلام از معناى آيه شريفه ان الله يامر بالعدل و الاحسان ؛ خداوند دستور مى دهد به دادگرى و نيكوكارى پرسش نمودند؛ فرمود: مقصود از عدل ، انصاف و ميانه روى ، و از احسان ، لطف و مهربانى است (218)
42- عدل از جود برترست

از اميرالمومنين عليه السلام سوال شد؛ آيا جود برتر است يا عدل ؟ فرمود: عدل سبب مى شود كه كارها بر جاى خود قرار
گيرد، و جود سبب مى شود كه كارها بر جاى خود نباشد، و عدل ، همگان را نگه مى دارد، و جود، تنها جنبه شخصى دارد؛ بنابراين عدل برتر است (219)
43- فصيح ترين مردم

از اميرالمومنين عليه السلام از فصيح ترين مردم پرسيدند؛ كسى است كه هرگاه از او بپرسند پاسخ ساكت كننده بگويد.
آرى ، و از پاسخهاى آن حضرت عليه السلام درباره توحيد و صفات خداوند فن كلام و علم الهى پديد آمده ، و از پاسخهايش پيرامون موضوعات ديگر ساير علوم از قبيل (علم تفسير قرآن ، نحو، فقه و... ) به وجود آمده است . و حق مطلب اين بود كه اخبار توحيد در فصل جداگانه اى ايراد گردد. وليكن تحت عناوين ديگرى همه با هم مخلوط شد.
فصل دوازدهم : پاسخ پرسشهاى لغزى

1- سوالات كعب الاحبار

كعب الاحبار از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ كيست كه پدر نداشته ؟
كيست كه اهل و عشيره نداشته ؟
كيست كه قبله اى نداشته ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: كسى كه پدر نداشته عيسى عليه السلام است ؛ كسى كه عشيره نداشته آدم است ؛ كسى كه قبله اى ندارد، خانه كعبه است كه خودش قبله است .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: هنوز هم بپرس !
كعب الاحبار: آن سه موجود زنده كدامند كه در رحمى نبوده و از بدنى بيرون نيامده اند؟
امام على عليه السلام فرمود: عصاى موسى ، ماده شتر ثمود، و قوچ ابراهيم .
على عليه السلام هنوز هم بپرس !
كعب الاحبار: تنها يك سوال مانده كه اگر به آن پاسخ دهى تو خودت هستى .
اميرالمومنين عليه السلام : بپرس !
كعب الاحبار: كدام قبر بوده كه صاحبش را گردش داده است ؟
على عليه السلام آن ماهى بود كه به فرمان خداوند يونس را در شكم خود فرو برد و در درياها گردش مى داد (220)
2- سوالات ابن كوا

ابن كوا عرض كرد: يا اميرالمومنين ! مرا خبر ده از بيناى در شب و روز و بيناى در روز و بيناى در شب ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: از چيزى بپرس كه تو را به كار آيد. و رها كن آنچه را كه به دردت نمى خورد. و آنگاه به وى فرمود: بيناى در شب و روز كسى است كه به پيامبران گذشته ايمان داشته و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله را درك نموده و به او نيز ايمان آورده است . و بيناى در روز، كسى است كه به پيامبران سابق ايمان نداشته ، و پيامبر خاتم را ادراك كرده و به او ايمان آورده است ؛ و بيناى در شب كسى است كه به پيامبران سابق ايمان داشته و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله را درك نموده و به او ايمان نياورده است (221)
3- سوالات يهودى

مردى يهودى از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ مرا آگاه كن از چيزى كه براى خدا نيست و چيزى كه نزد خدا نيست ، و چيزى كه خدا نمى داند.
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: آنچه را كه خدا نمى داند گفتار شما يهود است كه مى گوييد عزير پسر خداست و خدا براى خود پسرى سراغ ندارد.
و اما آنچه را كه براى خدا نيست شريك است و آنچه كه نزد خدا نيست ستم بر بندگان است .
يهودى گفت : گواهى مى دهم كه خدا يكتا و يگانه است ، و محمد فرستاده اوست (222)
4- سوالات راس الجالوت

راس الجالوت از ابوبكر سوالاتى نمود، ابوبكر پاسخش ‍ را ندانست . او سوالاتش را از حضرت امير عليه السلام پرسش نموده گفت : اصل و اساس تمام موجودات چيست ؟
فرمود: آب است ؛ زيرا خداوند مى فرمايد: وجعلنا من الماء كل شى ء حى ؛ و قرار داديم از آب هر موجود زنده را.
كدام دو جماد بودند كه سخن گفتند؟
آسمان و زمين (223)
آن دو چيز كدامند كه زياد مى شوند و كم نمى گردند و مردم آنها را نمى بينند؟
شب و روز.
كدام آب بود كه نه از زمين و نه از آسمان ؟
آبى بود كه سليمان براى بلقيس ، فرستاد، كه عرق اسبانى بود كه در ميدان تاخته بودند.
چه چيز است كه با نداشتن روح تنفس مى كند؟
الصبح اذا تنفس ؛ (224) سوگند به صبح ! آنگه كه تنفس ‍ كند (طلوع نمايد).
چه چيز است كه زياد و كم مى شود؟
قرص ماه است .
چه چيز است كه نه زياد مى شود و نه كم ؟
درياست .
چه چيز است كه كم مى شود ولى زياد نمى گردد؟
عمر است (225)
5- سوالات گروهى از يهود

گروهى از يهود نزد عمر آمده به او گفتند: تو والى و حاكم پس ‍ از پيامبرتان هستى و ما نزد تو آمده ايم تا مطالبى را از تو بپرسيم كه اگر صحيح به ما پاسخ گويى به تو ايمان آورده از تو پيروى خواهيم نمود.
عمر گفت : بپرسيد!
گفتند: ما را آگاه كن از قفلهاى آسمانهاى هفتگانه و كليدهاى آنها. و از كسى كه قوم خود را انذار نموده و نه پرى بود و نه آدمى ، و از پنج چيزى كه در رحمى آفريده نشده اند، و از يك و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و يازده و دوازده .
عمر ساعتى در فكر شد و آنگاه به آنان گفت : چيزى از عمر بن خطاب پرسيده ايد كه به آن آگاهى ندارد، ولى پسر عم رسول خدا صلى الله عليه و آله شما را از اين مطالبى كه پرسيده ايد خبر خواهد داد. پس نماينده اى به نزد آن حضرت فرستاده او را به نزد خود فراخواند، و چون آمد عمر جريان را خدمتش عرضه داشت ، اميرالمومنين عليه السلام به يهوديان رو كرده و فرمود: مسائلتان را بر من عرضه بداريد، آنان همان سوالات ياد شده را مطرح كردند.
امام فرمود: آيا غير از اينها هم سوالاتى داريد؟
گفتند: نه اى پدر شبير و شبر!
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: اما قفلهاى آسمانها شرك ورزيدن به خدا است و كليدهاى آنها گفتار لا اله الا الله است .
و اما آن كسى كه قوم خود را ترسانده و نه پرى بوده و نه انسى ، مورچه سليمان است .
و اما آن پنج موجود زنده اى كه در رحمى آفريده نشده اند آدم و حوا و عصاى موسى و ناقه صالح ، و قوچ ابراهيم است .
و اما يك ، خداى يگانه است كه او را شريكى نيست .
و اما دو؛ آدم و حواست .
و اما سه ؛ جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل است .
و اما چهار؛ تورات و انجيل و زبور و قرآن است .
و اما پنج ؛ نمازهاى پنجگانه واجب است .
و اما شش ؛ قول خداى تعالى است : (( و لقد خلقنا السموات و الارض و ما بينهما فى سته ايام ؛ (226) بتحقيق آفريديم آسمانها و زمين را و آنچه كه در بين آنهاست در شش روز.
و اما هفت ؛ قول خداى تعالى است : و بنينا فوقكم سبعا شدادا؛ (227)و بنا نهاديم بر بالاى شما هفت آسمان محكم .
و اما هشت ؛ قول خداى عزوجل است : و يحمل عرش ‍ ربك فوقهم يومئذ ثمانيه ؛ و عرش پروردگارت را آن روز هشت ملك برگيرند (228)
و اما نه ؛ آياتى است كه بر موسى نازل شده .
و اما ده ؛ قول خداى عزوجل است : ((و واعدنا موسى ثلثين ليله و اتممناها بعشر؛ (229) و با موسى سى شب وعده و قرار نهاديم ، چون پايان يافت ده شب ديگر بر آن افزوديم .
و اما يازده ؛ گفتار يوسف است به پدرش : انى رايت احد عشر كوكبا...؛ (230) من در عالم خواب يازده ستاره ديدم و....
و اما دوازده ؛ قول خداى عزوجل است به موسى : (( فاضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عينا؛ (231) عصاى خود را بر سنگ زن ، پس دوازده چشمه آب از آن سنگ بيرون آمد.
در اين موقع يهوديان گفتند: گواهى مى دهيم كه نيست خداى غير از خدا، اين كه محمد صلى الله عليه و آله فرستاده اوست و تو پسر عم رسول خدايى ، و آنگاه به عمر گفتند: به خدا سوگند! او سزاوارتر است به اين مقام از تو (232)
6- سوالات قيصر

از جمله پاسخهاى حضرت امير به سوالات قيصر كه كتبا از عمر پرسيده و او پاسخش را ندانسته و از آن حضرت (ع ) كمك خواسته بود. اين چندتاست : (چيزى كه از هر طرف ، دهان است آتش است ؛ و چيزى كه همه اش پاست ، آب است ؛ و چيزى كه همه اش چشم است ، آفتاب است ؛ و چيزى كه همه اش بال است باد است ؛ تا اينكه فرمود چيزى كه تنها يك بار از جاى خود كوچ نمود كوه طور است ، هنگامى كه بنى اسرائيل نافرمانى پروردگار نمودند؛ و كوه طور بين بنى اسرائيل و سرزمين مقدس واقع شده ، پس خداوند قطعه اى از آن جدا نموده برايش دو بال از نور قرار داده بر بالاى سر آنان قرار گرفت ، كه خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
(( و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظله و ظنوا انه واقع بهم ))(233)
و به ياد آرند يهودان آنگاه كه بر اسلافشان كوه طور! مانند قطعه ابر بر فراز آنها برانگيختيم كه پنداشتند فرو خواهد افتاد بر آنها.
و اما درختى كه صد سال راه سايه آن طول دارد، درخت طوبى است ، و آن سدره المنتهى است در آسمان هفتم كه اعمال بنى آدم به آن منتهى مى شود و از درختان بهشتى است ، و هيچ قصر و خانه اى در بهشت نيست مگر اين كه شاخه اى از درخت طوبى در ميان آن آويزان است ، و مانند آن در دنيا خورشيد است كه اصل آن يكى بوده و نور آن در همه جاست .
و اما درختى كه بدون آبيارى روييده شده ، درخت يونس ‍ است كه آن از معجزات اوست و خداوند مى فرمايد: وانبتنا عليه شجره من يقطين ؛ (234) و رويانيديم بر بالاى يونس ، درختى از كدو.
و اما خوراك بهشتيان ، مانند آن در دنيا جنين است در شكم مادر كه از راه ناف ، تغذيه نموده و چيزى از او دفع نمى شود.
و اما اجتماع غذاهاى رنگارنگ در يك ظرف براى بهشتيان ؛ مانند آن در دنيا مثل تخم است كه در آن دو رنگ مختلف سفيد و زرد وجود داشته و با هم مخلوط نمى شوند.
و اما دختر جوانى كه از ميان سيب خارج مى شود، مثل آن در دنيا كرم است كه سالم از ميان سيب بيرون مى آيد (235)
به همين مناسبت نقل مى شود: تنوخى در كتاب نشوار المحاضره (236) در باب اصابتهاى منجمين ؛ از پدرش ‍ نقل كرده كه مى گويد: روزى نزد موفق بودم كه او ابومعشر و منجم ديگرى را كه نامش را گفته و من فراموش كرده ام به نزد خود فراخواند و سيبى در آستين گرفت و از آنان پرسيد چه چيز در آستين دارم ؟
منجم ديگر پس از نگاه در اسطرلاب و گرفتن طالع و مقدارى فكر، گفت : از ميوه هاست ، و ابومعشر گفت : از جنس حيوان است . موفق به آن ديگرى گفت : درست گفتى و به ابومعشر گفت : خطا كردى و سيب را از آستينش بيرون انداخت .
ابومعشر در شگفت شده مجددا ساعتى در اسطرلاب نظر افكنده و آنگاه سيب را برداشته آن را قاچ نمود ناگهان ديد درون آن كرم است پس گفت : منم ابومعشر.
موفق از اين صحت حدس آنان تعجب نموده براى هر دو دستور جايزه داد.
7- پاسخ اعداد

حضرت امير (ع ) در پاسخ مردى يهودى كه از اعداد سوال نموده بود فرمود: و اما دو كه سه ندارد، آفتاب و ماه است ، و اما سه كه چهار ندارد، شماره طلاق است ، و اما چهار كه پنج ندارد همسران است تا اينكه فرمود و اما نه كه ده ندارد دوران باردارى زن است (237)
مؤ لّف :
در خبر پنجم گذشت كه امام عليه السلام پاسخ اين اعداد را به گونه اى ديگر بيان فرمود: و هر دوى آنها صحيح است . و شايد علت اختلاف اين است كه آن حضرت خواسته هر كدام از پرسش كنندگان را بر طبق عقيده و نظر خاص خودش پاسخ گويد.
8- عمر از سخنان حذيفه برآشفت !

روزى عمر حذيفه را ديد، به او گفت : چگونه صبح كردى ؟ حذيفه گفت : مى خواهى چگونه صبح كرده باشم ؟ به خدا سوگند صبح نمودم در حالى كه حق را دشمن و فتنه را دوست مى دارم ، و بر ناديده گواهى مى دهم ، و غير مخلوق را حفظ مى كنم ، و بدون وضو نماز مى خوانم ، و در زمين چيزى دارم كه خدا در آسمان ندارد.
عمر از شنيدن سخنان حذيفه برآشفت و از او روى گردانده و چون عجله داشت وى را ترك گفت ولى تصميم گرفت او را تنبيه كند، در ميان راه على عليه السلام را ديد، حضرت دريافت كه وى خشمگين است علت را پرسيد، عمر گفت : حذيفه را ملاقات نموده ام و به او گفته ام چگونه صبح كردى و او گفته صبح نمودم در حالى كه حق را خودش ندارم .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: راست گفته ، از مرگ خوشش نمى آيد با اين كه آن حق است .
عمر: او گفته فتنه را دوست مى دارم .
على عليه السلام : راست گفته ، مال و فرزندان را دوست مى دارد و خداوند فرموده : انما اموالكم و اولادكم فتنه ؛ (238) جز اين نيست مالها و فرزندانتان براى شما فتنه و سبب آزمايشند .
عمر: مى گويد بر ناديده گواهى مى دهم .
امير المؤ منين عليه السلام : راست گفته ، بر يگانگى خداوند، مرگ ، زنده شدن ، بهشت ، دوزخ ، صراط گواهى مى دهد و هيچ كدام از آنها را نديده است .
عمر: مى گويد: غير مخلوق را حفظ مى كند.
امير المؤ منين عليه السلام راست گفته ، كتاب خدا را حفظ مى كند و آن غير مخلوق است (239).
عمر: مى گويد: واصلى على غير وضوء.
على عليه السلام راست گفته ، بر پسر عمم رسول خدا صلى الله عليه و آله بدون وضو، صلوات مى فرستد و آن جايز است .
عمر: از همه اينها بالاتر مى گويد من در زمين چيزى دارم كه خدا در آسمان ندارد.
على عليه السلام : راست گفته ، او زن و فرزند دارد و خدا از آن منزه است .
در اين هنگام عمر گفت : اگر على بن ابى طالب عليه السلام نبود نزديك بود عمر هلاك شود (240).
9- چنين كسى از اولياء الله است

فرستاده پادشاه روم از ابوبكر پرسيد؛ چه كسى اميدى به بهشت ندارد و از آتش و خدا نمى ترسد، و ركوع و سجود بجا نمى آورد، و مردار و خون مى خورد و فتنه را دوست مى دارد، و با حق دشمن است و بر ناديده گواهى مى دهد؟ ابوبكر به او پاسخ نداد و عمر به او گفت : بر كفرت افزوده شد.
اميرالمومنين عليه السلام باخبر گرديد، پس فرمود: چنين كسى از اولياء الله است ؛ زيرا تنها اميدش به خداست نه بهشت او، و از خدا مى ترسد نه از آتش او و از ظلم خدا نمى ترسد بلكه از عدالتش ، و در نماز ميت ركوع و سجود بجا نمى آورد و ماهى و ملخ مى خورد با اينكه آنها مرده اند، كبد مى خورد و آن خون است . و بر بهشت و دوزخ گواهى مى دهد با اين كه آنها را نديده است (241)
مؤ لّف :
در سوالات طاووس يمانى از امام محمد باقر عليه السلام آمده : چه وقت بود كه يك سوم مردم هلاك شدند؟
امام عليه السلام به او فرمود: اشتباه كردى خواستى بگويى يك چهارم مردم ، و آن روزى بود كه قابيل هابيل را كشت .
پرسيد، كدام يك از هابيل و قابيل پدر آدميان است ؟
فرمود: هيچ كدام ، بلكه پدر آنان شيث بن آدم است .
پرسيد؛ كدام گواهى حق بود كه گويندگانش در آن دروغگو بودند؟
فرمود: گواهى منافقين كه به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفتند: نشهد انك لرسول الله ؛ گواهى مى دهيم كه تو فرستاده خدا هستى .
پرسيد: كدام فرستاده خدا بود كه نه از جن بود و نه از انس ؟
فرمود: كلاغ كه خداوند فرموده :فبعث الله غرابا يبحث فى الارض ؛ خداوند كلاغى را برانگيخت كه زمين را به چنگال خود گود نمايد.
پرسيد؛ بر چه كسى دروغ بستند كه نه از پرى بود و نه آدمى ؟
فرمود: بر گرگ كه برادران يوسف بر او دروغ بستند.
پرسيد؛ چه چيز است كه اندك آن حلال و زياد آن حرام مى باشد؟
فرمود: نهر طالوت : ان الله مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى و من لم يطمعه فانه منى الا من اغترف غرفه بيده (242)
پرسيد: كدام روزه است كه از خوردن و آشاميدن منع نمى كند؟
فرمود: روزه مريم (243)
10- يونس در شكم ماهى

هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام خطبه شقشقيه را مى خواند مردى نامه اى به دست آن حضرت داد كه در آن سوالاتى نوشته شده بود، امام عليه السلام سخن خود را ناتمام گذاشته و به سوالات او پاسخ داد، و از جمله اين پرسش بود؛ كدام جاندار بود كه از شكم جاندار ديگر بيرون آمد و بين آنها نسبى نبود؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: يونس بن متى بود كه از شكم ماهى خارج شد (244)
11- عصاى موسى

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ آن چيست كه زنده اش آشاميد و مرده اش خورد.
فرمود: عصاى موسى بود، آشاميد موقعى كه شاخه اى بر درخت بود و خورد اژدها و مارهاى ساحران را زمانى كه عصايى بود در دست موسى عليه السلام (245)
12- پرنده عيسى

و نيز از آن حضرت عليه السلام پرسيدند: كدام پرنده بود كه نه جوجه اى داشت و نه فرعى و نه اصلى ؟
فرمود: پرنده عيسى بود كه خداوند در قرآن مى فرمايد: واذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى (246) و زمانى كه مى ساختى اى عيسى از گل مانند مرغى به دستور من ، پس در آن مى دميدى و مرغى زنده مى شد به فرمان من .
13- ستمگران !

روزى در زمان خلافت عثمان حذيفه به حضرت امير عليه السلام گفت : يا على ! پس از گذشت ساليانى ديشب معنا و مفهوم گفتار شما را كه در حره به من گفتيد: چگونه خواهى بود اى حذيفه ! زمانى كه چند عين بر يك عين ستم كنند در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ما نباشد فهميدم ، كه ديدم عتيق (ابوبكر) و پس از او عمر كه اول نامشان عين است در تصدى خلافت بر شما پيشى گرفتند.
امام عليه السلام به وى فرمود: فراموش كردى عبدالرحمن بن عوف را كه سهمى بزرگ در خلافت عثمان داشت و در روايتى آمده كه فرمود: و بزودى عمر و بن عاص با معاويه فرزند زن جگرخوار بر آنان اضافه خواهد شد كه اينها عين هايى هستند كه در ظلم و ستم بر من دست به دست هم دادند (247)
آرى ، و از پاسخهاى آن حضرت عليه السلام در اين زمينه ، علم مسائل لغزى و معمايى پديد آمده است .
فصل سيزدهم : پاسخ مسائل دشوار

1- عجيب تر از همه

هنگامى كه عقبه بن ابى عقبه از دنيا رفت ، حضرت امير عليه السلام با گروهى از ياران خود كه عمر نيز در آن جمع بود بر جنازه عقبه حاضر شدند، از آن ميان على عليه السلام به مردى كه در آنجا حاضر بود فرمود: با مردن عقبه زنت بر تو حرام گرديد. عمر گفت : يا على ! تمام قضاياى تو عجيب است ولى اين از همه عجيب تر، انسانى مى ميرد و همسر شخص ديگرى بر شوهرش حرام مى شود؟!
حضرت فرمود: بله ، اين مرد غلام عقبه است و زن او آزاد است و آن زن امروز از عقبه ارث مى برد و در نتيجه قسمتى از شوهر خود را مالك مى شود، و زن بر غلام خود حرام مى باشد تا اين كه او را آزاد نموده و مرد او را عقد نمايد.
در اين موقع عمر به آن حضرت عليه السلام عرضه داشت : براى مثل چنين قضايايى كه در آنها اختلاف مى كنيم بايد از شما بپرسيم (248)
مؤ لّف :
نظير اين قضيه روايتى است كه صدوق (ره ) در مقنع آورده : كه على بن عقبه از امام صادق عليه السلام پرسيد از غلامى كه چهار نفر آزاد را يكى پس از ديگرى كشته امام عليه السلام فرمود: او به اولياى مقتول چهارم اختصاص ‍ دارد، مى خواهند او را مى كشند و يا به بردگى مى گيرند؛ زيرا هنگامى كه نفر اول را به قتل رسانده اولياى او وى را مستحق شده اند و چون نفر دوم را كشته اولياى دوم او را از اولياى اول مستحق گرديده اند و چون نفر سوم را كشته اولياى او وى را از اولياى دوم مستحق گرديده اند و چون نفر چهارم را كشته به اولياى چهارم تعلق يافته است كه اگر بخواهند او را مى كشند و يا استرقاق مى كنند (249)
2- زنى كه در شب ازدواج براى شوهر پسر زاييد!

مردى از ابوبكر پرسيد؛ مردى با دوشيزه اى ازدواج نموده و همان شب زن پسر زاييده ، و مرد شبانه وفات كرده و ميراثش ‍ را پسر و مادر پسر مالك شده اند، مى توانى بگويى واقع قضيه چه بوده است ؟
ابوبكر پاسخش را ندانست . حضرت امير عليه السلام فرمود: اين زن پيش از آن كه با مرد ازدواج كند كنيز او بوده و از وى آبستن شده و مرد او را آزاد نموده و به عقد خود در آورده است ، و زن همان شب فرزندش را زاييده و شوهرش مرده است ، و ميراثش به پسر و مادر پسرمنتقل گشته است (250)
3- ازدواج زن شوهردار!
زن جوانى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : آيا جايز است زن شوهر دارى با اجازه پدر با ديگرى ازدواج كند؟
حضار همه بر او انكار كرده گفتند: هرگز!
على عليه السلام به زن فرمود: شوهرت را حاضر كن .
زن شوهر را آورد اميرالمومنين عليه السلام شوهر را به طلاق زن وادار كرد، مرد بدون چون و چرا زن را طلاق داد.
آن حضرت عليه السلام فرمود: شوهر اين زن عنين است ، شوهر نيز به آن اقرار كرد و زن بدون انقضاى عده با مردى ديگر ازدواج نمود (251)
مؤ لّف :
مقصود امام عليه السلام از تعبير به طلاق ، معناى لغوى آن بوده ، يعنى ، آزاد نمودن ؛ زيرا زن در صورت عنين بودن شوهر عقد را فسخ مى كند و نيازى به طلاق دادن نيست .
4- عبادت عقوبت آور

از حضرت امير عليه السلام سوال گرديد؛ كدام عبارت است كه انجام و ترك آن عقوبت آور است ؟
فرمود: نماز خواندن شخص مست كه بخواند يا نخواند مستحق عقوبت است (252)
5- باطل بودن عبادت از پاك ترين جاها

از حضرت على عليه السلام از پاك ترين جاهاى روى زمين كه نماز خواندن در آن باطل بوده پرسش نمودند؛ فرمود: پشت بام خانه كعبه (253)
مؤ لّف :
زيرا فاقد رعايت استقبال قبله است با اين كه آن از واجبات نماز است . به همين مناسبت نقل مى شود: حضرت امام رضا عليه السلام در لباس اعرابى بطور ناشناس وارد مطاف گرديده در طواف كردن بر هارون سبقت گرفت ، اين رفتار بر هارون گران آمده تصميم گرفت آن حضرت عليه السلام را سرافكنده كند، به همين منظور مسائل مشكلى از آن حضرت عليه السلام سوال نمود و آن حضرت عليه السلام پاسخ كافى به وى دادند آنگاه امام عليه السلام نيز از او يك سوال نمود و آن اين كه : مردى به هنگام نماز صبح به زنى نظر افكند و نگاهش حرام بود، پس به هنگام ظهر بر او حلال گرديد، و در وقت عصر حرام شد، و چون مغرب گرديد حلال شد به گاه عشاء بر او حرام گشت و در وقت صبح حلال گرديد، به هنگام ظهر حرام شد و چون عصر گرديد حلال ، در وقت مغرب حرام ، و در موقع عشاء حلال گشت !
هارون گفت : به خدا سوگند اى برادر عرب ! مرا در دريايى ژرف افكندى كه جز خودت كسى مرا از آن خلاصى نخواهد بخشيد.
آن حضرت عليه السلام فرمود: آن مرد هنگام صبح به كنيز ديگرى نظر افكند كه بر او حرام بود، پس به هنگام ظهر آن را خريد بر او حلال شد، هنگام عصر او را آزاد نمود حرام شد هنگام مغرب با او ازدواج نمود حلال گشت ، و در وقت عشاء او را طلاق داد حرام گرديد، هنگام صبح به او رجوع نمود حلال شد، و در وقت ظهر با او مظاهره نمود بر او حرام گرديد، هنگام عصر بنده اى (به عنوان كفاره ) آزاد نمود حلال گشت ، و در وقت مغرب مرد مرتد گرديده زن بر او حرام شد و در هنگام عشاء توبه نموده به اسلام بازگشت زن بر او حلال گرديد(254). آرى ، پاسخهاى آن حضرت عليه السلام به اين گونه مسائل پيچيده و دشوار سبب شد كه مردم اين علم را از آن بزرگوار ياد بگيرند، چنانچه از علماى خاصه شيخ مفيد (ره ) و ابن براج و از عامه حريرى در اين باره كتاب تاليف نموده اند.
و از جمله مسائل مشكلى كه شيخ مفيد (ره ) آورده يكى اين است كه : مردى غلامانى را بدون خريدارى و يا بخشش و يا صدقه و غنيمت جنگ و ميراث مالك گشته است .
پاسخ اين كه : مادر اين شخص پس از مرگ شوهر مسلمانش ‍ كه پدر همين مرد بوده با مردى نصرانى ازدواج كرده و از او فرزندانى به هم رسيده است . پس اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آن زن را بكشند و تمام فرزندان زن را از آن مرد نصرانى ، غلامان همين برادر مسلمانشان قرار داد.
فصل چهاردهم : ابتكار در علوم ادبى

1- صرف و نحو

ابوالاسود دئلى گويد: روزى به محضر حضرت امير عليه السلام شرفياب شده آن حضرت را متفكر يافتم ، پس ‍ گفتم يا اميرالمومنين ! درباره چه فكر مى كنيد؟
حضرت فرمود: در لغت شما خطاها و اشتباهاتى ديده ام مى خواهم در اين باره اصول و قواعدى وضع كنم تا خطاها اصلاح شود. گفتم اگر چنين كنيد ما را زنده نموده و اين لغت در ميان ما خواهد ماند. پس از چند روز نزد آن حضرت رفتم كاغذى پيش روى من گذاشت كه در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
تمام كلمات يا اسمند، يا فعل ، يا حرف . اسم آن است كه مسمايش را روشن كند، و فعل آن است كه حركت و پديده مسمى را، و حرف داراى معنايى است كه نه اسم است و نه فعل . آنگاه به من فرمود: در اين باره تتبع كن و آنچه كه به نظرت آمد بر آنها بيفزا. و بدان كه كلمات از نظر ديگر بر سه نوعند: ظاهر، ضمير، و چيزى كه نه ظاهر است و نه ضمير.
ابوالاسود مى گويد: مطالبى جمع آورى نموده خدمت آن حضرت عليه السلام عرضه داشتم كه از جمله آنها حروف نصب بود (مراد حروف مشبهه بالفعل است ). ان ، ان ، ليت ، لعل ، كان ولى لكن را ذكر نكرده بودم پس به من فرمود: چرا لكن را جزء آنها نياورده اى ؟
گفتم : به نظرم آمد كه جزء آنها نيست ؛ فرمود: چرا از آنهاست ، آن را بنويس .
زجاج نحوى اصل ياد شده را چنين مثال آورده : ظاهر، مانند: رجل زيد، عمرو، و مانند اينها، و ضمير مانند: انا، انت ، و تاء در فعلت ، و ياء متكلم مثل غلامى . و كاف خطاب ، مانند: ثوبك ، و مانند اينها، و اما آنچه كه نه ظاهر است و نه ضمير، مبهمات است مانند: هذا، هذه ، هاتا، تا، (از اسماء اشاره )، و من و ما و الذى و اى (از اسماء موصول )، و كم و متى و اين (از اسماء استفهام )، و مانند اينها(255)
2- لغت

مردى از ابوبكر معناى آيه قرآن وفا كهه وابا را پرسش ‍ نمود. ابوبكر معناى اب را ندانست و گفت : كدام آسمان بر من سايه مى افكند و كدام زمين مرا بر مى دارد و يا چه كنم اگر درباره كتاب خدا چيزى بگويم كه خود به آن باور نداشته باشم ، معناى فاكهه را مى دانم ، ولى اب را خدا بهتر مى داند. اين گفتار او به سمع مبارك اميرالمومنين عليه السلام رسيد آن حضرت فرمود: سبحان الله آيا نمى داند لفظ اب به معناى چراگاه و زمين پرگياه مى باشد، و خداوند در اين آيه شريفه در مقام شمردن نعمتهايى است كه بر مردم و چهارپايانشان ارزانى داشته تا بدان وسيله تغذى نموده مايه حيات و قوام بدنشان باشد (256)
و نيز معناى كلاله را از ابوبكر پرسيدند؛ گفت : نظرم را در اين باره مى گويم اگر صحيح بود از خداست و اگر خطا بود از شيطان و خودم .
اين سخنش به اميرالمومنين عليه السلام رسيده فرمود: چقدر بى نياز است از به كار بردن نظريه احتماليش ، آيا نمى داند كلاله به معناى برادران و خواهران پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى تنها مى باشد؟ كه خداى تعالى فرموده :
يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلاله ان امرو هلك ليس ‍ له ولد و له اخت فلها نصف ما ترك (257)
از تو اى رسول ! درباره برادران و خواهران فتوا خواهند، بگو خداوند شما را درباره كلاله فتوا مى دهد اگر مردى از شما بميرد و از براى او فرزندى نباشد و خواهرى داشته باشد از براى آن خواهر است نصف تركه ميت .
و مراد از خواهر در اين آيه خواهر پدر و مادرى و يا پدرى تنهاست ؛ زيرا فقهاء اتفاق دارند كه در صورتى خواهر نصف تركه را ارث مى برد كه پدر و مادرى و يا پدرى تنها باشد.
و در جاى ديگر مى فرمايد: و ان كان رجل يورث كلاله او امراه وله اخ او اخت فلكل واحد منهما السدس (258)
و اگر مردى يا زنى وارثى بجز برادر و يا خواهرى نداشته باشد هر يك از آنان يك ششم سهم مى برند.
و نيز فقهاى اماميه اتفاق دارند در اين كه تفصيل بين يك ششم در صورت تنهايى و يك سوم در صورت تعدد اختصاص دارد به خواهر و برادر مادرى (259)
بنابراين ، لفظ كلاله در قرآن مجيد بطور صريح در برادر و خواهر پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى و پدرى تنها استعمال شده و به كار بردن راى در موردى است كه نص ‍ شرعى وجود نداشته باشد، و به همين جهت امام عليه السلام فرموده : چقدر از راى خود بى نياز است .
مؤ لّف :
همان گونه كه ابوبكر معناى اب و كلاله را نمى دانسته ، همان گونه نيز معناى بضع به كسر با را نيز نمى دانسته چنانچه در تاريخ طبرى آمده : ميان روميان و اهل فارس در ادنى الارض (حوالى شام يا اطراف جزيره ) در روز اذرعات جنگ در گرفت و در اين نبرد روميان شكست خوردند، اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحاب آن حضرت كه در مكه بودند رسيده بر آنان گران آمد؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله را خوش نمى آمد كه مجوسيان كافر بر روميان كه اهل كتاب بودند پيروز گردند از سويى كفار مكه از آن جريان مسرور شده از روى شماتت به مسلمانان مى گفتند: برادران مجوس ، بر برادران اهل كتاب شما پيروز گشته اند و شما نيز اگر با ما بجنگيد بر شما غلبه خواهيم كرد. پس خداوند اين آيات را نازل كرد: الم غلبت الروم فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون فى بضع سنين .
روميان مغلوب (فارسيان ) شدند در جنگى كه به نزديكترين زمين واقع شد (حوالى شام يا اطراف جزيره ) و آنها پس از مغلوب شدن فعلى بزودى بر فارسيان باز غلبه خواهند كرد، در اند سالى ....
در اين هنگام ابوبكر به جانب كفار بيرون شده به آنان گفت : از آن اتفاق دلشاد نباشيد كه خداوند به رسول ما خبر داده كه البته روم بر فارس پيروز خواهد شد.
ابى بن خلف از مشركين برخاست و به ابوبكر نسبت دروغ داد. ابوبكر به او گفت : تو از من دروغگوترى اى دشمن خدا! اكنون حاضرم با تو شرط بندى كنم ، من ده شتر مى آورم و تو نيز ده شتر پس اگر در مدت سه سال روم بر فارس غلبه كرد ده شتر تو مال من باشد و اگر فارسيان بر روميان غلبه كردند ده شتر من مال تو باشد. (ابى بن خلف ) قبول كرد. و آنگاه ابوبكر به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده قصه خود را بيان داشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: نمى بايست چنين مى گفتى ؛ زيرا معناى بضع از سه سال است تا ده سال ، حال برو مال را زياد كن و بر اجل بيفزا.
ابوبكر بيرون شده ابى را ملاقات نمود.
ابى گفت : انگار پشيمان شده اى ؟
ابوبكر گفت : نه ، فقط مال را مى افزايم و بر مدت اضافه مى كنم . مال را صد شتر قرار ده تا مدت نه سال . ابى پذيرفت . (260)
ابوبكر گفت : نه ، فقط مال را مى افزايم و بر مدت اضافه مى كنم . مال را صد شتر قرار ده تا مدت نه سال . ابى پذيرفت . (260)