عاقبت و كيفر گناهكاران

سيد جواد رضوى

- ۵ -


مردى را نزد امام على (عليه السلام) آوردند كه استمناء كرده بود، امام على (عليه السلام) آنقدر به دست او زد كه سرخ شد، سپس از بيت المال وسائل ازدواج او را فراهم كرد(62).
مرگ جوان بى ادب
سعيد بن سهل بصرى گويد: براى جشن يكى از فرزندان خليفه وقت ، مردم را به شام دعوت كرده بودند و امام هادى (عليه السلام) نيز دعوت شده بود (او ناگزير مى بايست شركت كند).
وقتى كه امام هادى (عليه السلام) وارد مسجد شد، همه به احترام او خاموش شدند، فقط در مجلس يك جوان بى ادبى بود كه احترام نكرد و پرحرفى مى كرد و بلند مى خنديد (خنده مسخره آميز، و شايد او مزدورى بوده كه مى خواسته به امام توهين كند).
امام هادى (عليه السلام) به او فرمود: ((اين چه خنده است كه در آن غوطه ور شده اى ؟ و از ياد خدا غافل مانده اى با اين كه سه روز ديگر با اهل قبور هستى ؟
او همانجا جا خورد و ديگر سخنى نگفت و همان گونه كه امام فرمود همان شد، و او پس از سه روز از دنيا رفت (63).
سرانجام قطع رحم
اسماعيل از فرزندان امام صادق (عليه السلام) از مردان نيك و وارسته بود به گونه اى كه مردم گمان مى كردند، امام بعد از امام صادق (عليه السلام ) اسماعيل است و هم اكنون نيز فرقه اسماعيليه همين عقيده را دارند.
به هر حال اسماعيل در زمان حضرت صادق (عليه السلام) از دنيا رفت ، او با آن همه پاكى ، پسرى داشت به نام محمد كه موجب شهادت عمويش اما موسى ابن جعفر (عليه السلام) گرديد به اين ترتيب كه : مى خواست از مدينه به سوى عراق برود، از عمويش امام موسى كاظم (عليه السلام) اجازه سفر گرفت و نيز هنگام حركت از عمويش تقاضاى وصيت و موعظه كرد.
امام كاظم (عليه السلام) به او فرمود: اوصيك ان تتقى الله فى دمى به تو سفارش مى كنم كه در مورد حفظ خون من تقواى الهى را رعايت كنى . محمد بن اسماعيل عرض كرد: خدا لعنت كند كسى كه در مورد خون تو سعايت ((از خليفه )) كند و او را براى ريختن خون تو وا دارد.
باز عرض كرد: اى عمو! مرا توصيه و موعظه كن ، امام باز همان جمله را فرمود. سپس امام (عليه السلام) كيسه اى كه در آن 150 دينار پول بود به او داد، محمد آن را گرفت ، بار ديگر امام كيسه اى ديگر كه محتوى 150 دينار بود به او داد و او پذيرفت . براى بار سوم نيز اين مقدار به او داد، سپس ‍ دستور داد هميانى كه 1500 درهم پول در آن بود به او دادند...
روايت كننده گويد: به امام عرض كردم : بسيار به محمد بن اسماعيل پول دادى ! فرمود: تا اين بخششها تاءكيدى باشد بر اتمام حجت من بر او كه من صله رحم مى كنم و او قطع رحم .
محمد بن اسماعيل به سوى عراق مسافرت كرد و در بغداد نزد هارون الرشيد رسيد و در مورد عمويش امام كاظم (عليه السلام) سعايت كرد و گفت : عمويم ادعاى خلافت مى كند و براى او ماليات مى آورند (و به اين ترتيب هارون را بر قتل امام تحريك كرد).
هارون دستور داد صد هزار درهم به او دادند، اما او بر اثر اين نمك نشناسى و قطع رحم ، مهلت نيافت كه آن پول ها را خرج زندگى كند و همان شبى كه چند ساعت قبل از آن ، از هارون پول گرفته بود، اجلش فرا رسيد و مرد. و اين گونه فرزند اسماعيل و نوه امام و برادرزاده امام فريب دنيا را خورد و رسواى دو جهان شد اين مرگ ذلت بار، مكافات عمل او در دنيا بود و واى به حال او در آخرت .
به قول نظامى :

به چشم خويش ديدم در گذرگاه   كه زد بر جان مورى مرغكى راه
هنوز از صيد، منقارش نپرداخت   كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت
چو بدكردى مباش ايمن ز آفات   كه واجب شد، طبيعت را مكافات
مكافات عمل
حسن بن مسعود گويد: روزى به حضور امام هادى (عليه السلام) رسيدم ، آن روز انگشتم ضربه ديده بود، با سوارى تصادف كرده بودم و به دوشم آسيب رسانده بود. در جنجال و ازدحامى وارد شده بودم و لباسهايم را پاره كرده بودند، گفتم : خداوند شر تو (روز) را از سر من كوتاه كند، عجب روز بدى هستى ؟
امام هادى (عليه السلام) فرمود: تو هم اين حرف را مى زنى ، با اين كه با ما رفت و آمد دارى ، گناه خود را به گردن بى گناهى مى افكنى ؟!
حسن گويد: با شنيدن اين جمله ، عقل به سرم بازگشت و فهميدم اشتباه كرده ام ، گفتم : مولى من ، استغفار و طلب آمرزش از خدا مى كنم .
امام فرمود: اى حسن ! گناه روزها چيست كه شما هر وقت به مكافات اعمال خود مى رسيد، به آنها دشنام مى دهيد؟
گفتم : اى فرزند رسول خدا براى هميشه توبه مى كنم .
فرمود: به خدا اين دشنام ها سودى به شما نمى بخشد، بلكه خداوند به خاطر اينكه بى گناهى را سرزنش مى كنيد، مجازاتتان مى كند، اى حسن ! مگر نمى دانى پاداش و كيفر در دنيا و آخرت به دست خدا است ، گفتم : بلى مولاى من !
امام فرمود: ديگر تكرار نكن و براى روزها نقشى در حكم خدا قائل مشو(64).
سزاى متكبر
گويند روباهى متكبر و خودخواه بود، چند پر طاووس در حادثه اى بر تنش ‍ فرو ريخت ، پيكر زشت خود را با آن پرها بياراست ، وقتى كه زيبايى ظاهرى خود را ديد، زشتى پيكرش را فراموش كرد و از هم نوعان خود جدا گرديد و به جمع طاووس ها پيوست .
وقتى كه طاووس ها آن چهره ناساز و زشت را ديدند، با منقارهاى خود آن پرها را از پيكر روباه كندند و روباه را از خود دور ساختند.
روباه غرق اندوه شد و به سوى هم نوعانش شتافت ، روباهان نيز از او دورى كردند.
يكى از روباهان گفت : اگر آنچه داشتى به آن قناعت مى كردى ، نه نيش منقار طاووس ها را مى ديدى و نه نفرت روباهان را(65).
مرگ ذلت بار ابولهب
ابورافع گويد: من غلام عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بودم ، خانواده ما يعنى من و عباس ام الفضل همسر عباس قبول اسلام كرديم ولى عباس ايمان خود را پنهان مى داشت .
وقتى كه جنگ بدر پيش آمد، عباس در (ظاهر) سپاه دشمن شركت كرد ولى ابولهب عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله ) به جاى خود، عاص بن هشام را فرستاد.
در جنگ بدر بسيارى از سران كفر، كشته شدند و بقيه با شكست مفتضحانه به مكه برگشتند. من آدم ناتوانى بودم در حجره اى كنار زمزم ، تيركمان مى ساختم ، در محل كارم نشسته بودم ، ام الفضل همسر عباس نيز نزد من نشسته بود، و خوشحال بوديم كه خبر خوشى از جنگ بدر در مورد پيروزى مسلمانان رسيده است ، در اين ميان ناگهان ديدم ابولهب در حالى كه پاهايش را به زمين مى كشيد، نزد ما آمد و پشت به ما كرد و نشست .
در اين هنگام گروهى آمدند و فرياد مى زدند اين ابوسفيان است كه به پيش ‍ مى آيد، ابولهب تا ابوسفيان را ديد، صدا زد ((بيا نزد من اى پسر برادر، خبرها نزد تو است )).
ابوسفيان نزد ابولهب نشست و جريان جنگ بدر را شرح داد و گفت : مسلمانان ، بزرگان ما را كشتند و ما سخت از دست آنها شكست خورديم و گروهى از ما را اسير كردند، سوگند به خدا در عين حال سپاه خود را سرزنش نمى كنم ، زيرا ما در اين جنگ مردانى سفيدپوش سوار بر اسب هاى ابلق بين آسمان و زمين مى ديديم كه در برابر آنها هيچ كارى نمى شد انجام داد.
در اين هنگام گفتم : آنها فرشتگان بودند.
ابولهب آنچنان از شنيدن اين سخن ناراحت شد كه برخاست و ضربه محكمى به صورتم زد كه نقش بر زمين شدم و مرا به باد كتك گرفت . ام الفضل ناراحت شد و ستون حجره را كشيد و محكم بر سر ابولهب زد، به طورى كه شكاف عميقى در سر ابولهب پيدا شد و گفت : حال كه مولاى ابورافع (عباس ) در سفر است ، تو با او اين چنين بدرفتارى مى كنى ؟
ابولهب برخاست با كمال ذلت و خفت به خانه خود رفت و بعد از اين جريان بيش از هفت شب نماند كه از دنيا رفت و دق مرگ شد.
بيمارى واگير ((عدسه )) پيدا كرد، مردم اين بيمارى را مانند طاعون مى دانستند و جراءت نمى كردند نزد بيمار بروند تا خودشان مبتلا نگردند.
دو شب جنازه ابولهب ماند، حتى پسرانش ترسيدند كنار جنازه اش بروند، بوى تعفن بدن او لحظه به لحظه زياد مى شد، سرانجام مردى از قريش نزد پسران ابولهب آمد و گفت : آيا شما خجالت نمى كشيد، چرا بدن پدرتان را بر نمى داريد، بوى بد او همه جا را گرفته است .
آنها گفتند: ما مى ترسيم خود نيز به اين بيمارى گرفتار شويم ، او گفت : من شما را كمك مى كنم ، از دور بر بدن ابولهب آب پاشيدند، سپس بى آنكه بدنش را دست بزنند آن را روى چوبى گذاشته و از خانه بيرون آوردند و به دورترين نقاط مكه بردند و به زمين گذاشتند و از دور آنقدر سنگ و كلوخ به روى بدن وى ريختند تا بدن زير آن سنگ ها و كلوخ ‌ها پنهان گرديد(66).
اعدام دو فرارى
پس از جنگ احد، پيامبر (صلى الله عليه و آله ) براى ترساندن كافران ، فرمان بسيج عمومى داد، مسلمانان براى سركوبى كافران حركت كردند تا به ((حمراء الاسله )) (كه در حدود دو فرسخ و نيمى مدينه قرار داشت ) رسيدند، دشمن كه از حمله مجدد مسلمانان اطلاع يافت به سوى مكه گريخت .
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) همراه مسلمين روز دوشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه در آنجا ماند، سپس به مدينه مراجعت نمود، هنگام مراجعت در راه به دو نفر فرارى يكى ((معاويه بن مغيره )) كه در جنگ احد بينى حضرت حمزه (عليه السلام) را بريده بود، و ديگرى ((ابو عزه جمحى ))دست يافت و فرمان قتل اين دو نفر را صادر كرد.
((ابو عزه جمحى )) كسى بود كه در جنگ بدر، به اسارت مسلمانان درآمد، او از فقر و عيالمندى خود به پيامبر (صلى الله عليه و آله ) شكايت كرد، حضرت به اين خاطر او را آزاد نمود به شرطى كه ديگر بار به جنگ با مسلمانان نپردازد ولى او نقض عهد كرد و در جنگ احد در صف دشمن به نبرد با مسلمانان پرداخت و كافران را بر ضد مسلمين تحريك نمود.
ابو عزه قبل از اعدام ، به پيامبر (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد: ((بر من منت بگذار و مرا آزاد كن )).
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: لا يلدع المؤمن من حجر مرتين (67)؛ مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى شود.
آنگاه فرمان به قتل او داد و اين فرمان به اجرا درآمد و به اين ترتيب اين دو جنايتكار فرارى به دوزخ روانه شدند(68).
جزاى عمل
نقل شده : وقتى كه مغوليان و چنگيزيان به ايران حمله وحشيانه كردند و همه جا حمام خون به راه انداختند، وقتى چنگيز وارد هر شهرى مى شد از مردم مى پرسيد: ((من شما را مى كشم يا خدا؟)) اگر مى گفتند كه تو مى كشى ، همه را مى كشت و اگر مى گفتند خدا مى كشد باز همه را مى كشت ، تا اين كه به شهر همدان رسيد، قبلا افرادى نزد بزرگان همدان فرستاد كه آنها به نزد من بيايند كه صحبتى با آنها دارم .
در همدان همه حيران بودند كه چه كنند، جوان شجاع و هوشيارى گفت : من مى روم ، گفتند: مى ترسيم كشته شوى . گفت : من هم مثل ديگران .
آن جوان آماده شد و گفت : يك شتر و يك خروس و يك بز به من بدهيد بر شتر سوار شد و بز و خروس را جلو خود گذارد و آمد نزديك اردوگاه چنگيز، پياده گرديد و به حضور چنگيز رسيد و گفت : سلطان اگر بزرگ مى خواهى شتر و اگر ريش بلند مى خواهى اين بز، و اگر پرحرف مى خواهى اين خروس و اگر صحبتى دارى من آمده ام .
چنگيز گفت : بگو بدانم من اين مردم را مى كشم يا خدا؟
جوان گفت : نه تو مى كشى و نه خدا.
پرسيد: چه كسى مى كشد؟
گفت : جزاى عملشان (69).
عاقبت هشام بن عبدالملك
هشام بن عبدالملك (دهمين خليفه اموى ) از طاغوت هاى بسيار مغرور و خودخواه بود، حيف و ميل او در بيت المال مسلمين از حد و شمار گذشته بود، او دستور داد امام باقر (عليه السلام) را در مدينه مسموم كرده و به شهادت برسانند.
ظلم و ستم او با آل على (عليه السلام) و جسارت و هتاكى او به ساحت مقدس على (عليه السلام) و امامان بر حق ، بسيار بود، در قيام قهرمانانه زيد بن على (عليه السلام) هزاران نفر را كشت و زيد را به شهادت رساند، و سپس دستور داد سر مباركش را از بدن جدا كردند و بدن بى سرش را ماه ها برهنه به دار آويختند، سرانجام دستور داد بدن خشكيده زيد را آتش زدند و خاكسترش را بر باد دادند و...
جنايات هشام بسيار است ، آنچه در اينجا مهم و عبرت انگيز است اين مطلب است كه وقتى از دنيا رفت و به هلاكت رسيد، وليد بن يزيد بر مسند خلافت نشست او با اين كه از اين خاندان بود، به قدرى از عمويش هشام نفرت داشت كه هنگام مرگ هشام بدن او را غسل نداد و كفن نكرد به طورى كه بدن هشام گنديد و بوى متعفنى پيدا كرد و با اين عاقبت نكبت بار، همچون سگ مرده او را به چاله اى انداختند و روى چاله را با خاك پوشاندند(70).
نهى از تشبيه به روش دشمنان
صالح هروى گويد: از امام رضا (عليه السلام) شنيدم فرمود: نخستين كسى كه در اسلام (در شام ) آبجو براى خود طلبيد و آشاميد، يزيد بن معاويه بود، به دستور او سفره غذا را پهن كردند و كنار آن ، سر مقدس امام حسين (عليه السلام) را گذاشتند و او آب جو مى نوشيد و حاضران را به نوشيدن آب جو دعوت مى كرد.
سپس امام فرمود: كسى كه از شيعيان ما است ، حتما از آب جو پرهيز مى كند، زيرا آب جو شراب دشمنان ما است و كسى كه آبجو بياشامد از ما نيست و پدرم از پدران خود از على (عليه السلام) نقل كرده اند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
لا تلبسو الباس اعدايى ، و لا تطعموا مطاعم اعدائى ، و لا تسلكو امساك اعدائى فتكونوا اعدائى كما هم اعدائى .
يعنى : لباسى همچون لباس دشمنانم را مپوشيد و غذايى همچون غذاى دشمنانم را مخوريد، و روش شما همانند روش دشمنانم نباشد كه در نتيجه دشمن من گرديد، چنان كه آنها دشمن من هستند(71).
نتيجه بدزبانى
روزى بازرگانى از اهالى بغداد از بهلول پرسيد: اى بهلول عاقل ! من چه بخرم تا منفعت زياد نصيبم گردد؟
بهلول جواب داد: آهن و پنبه .
آن تاجر رفت و آهن و پنبه خريد و انبار كرد و در مدت كوتاهى همه آنها را فروخت و سود فراوانى نصيبش گشت .
باز نزد بهلول آمد و اين بار گفت : اى بهلول ديوانه ! اين بار چه بگيرم تا سود كنم ؟
بهلول گفت : اين بار پياز و هندوانه بگير!
تاجر رفت و تمام سرمايه خود را داد و پياز و هندوانه خريد و در انبار كرد اما خريدار پيدا نشد و كم كم هندوانه و پياز او خراب شد و گنديد و تمام سرمايه اش را از دست داد.
تاجر با ناراحتى و عصبانيت نزد بهلول آمد و معترضانه به او گفت : بار اول با تو مشورت كردم ، آهن و پنبه خريدم و سود كلانى بردم ولى اين بار با پيشنهاد تو پياز و هندوانه خريدم كه گنديد و كسى نخريد، در نتيجه ورشكست شدم .
بهلول در پاسخ گفت : بار اول به من گفتى : اى بهلول عاقل ... من نيز طبق عقل ، تو را راهنمايى كردم و نتيجه خوبى گرفتى ولى اين بار به من گفتى اى بهلول ديوانه من هم از روى ديوانگى به تو دستور دادم و نتيجه بدى گرفتى تازه من چيزى بدهكار نيستم يك حرف زدم سود بردى و يك حرف زدم ضرر كردى و با توجه به سود و زيان دو معامله تو به وضع اول برگشتى !.
به اين ترتيب تاجر بيچاره ، نتيجه بدزبانى خود را گرفت و فهميد كه ((از ماست كه بر ماست (72))).
مجازات خيانت به بيت المال
سال هفتم هجرى بود، پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) مسلمانان را براى آزادسازى ((خيبر)) از دست يهوديان كارشكن بسيج نمود، مسلمانان كه تعدادشان هزار و ششصد نفر بود همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) از مدينه بيرون آمده و پس از پيمودن 32 فرسخ در جهت شمال مدينه حركت كرده و قلعه هاى خيبر را محاصره كردند.
پس از فتح و پيروزى ، غنايم سرشارى به دست مسلمين رسيد و تصميم گرفتند به سوى مدينه بازگردند.
يكى از غلامان كه ماءمور بستن كجاوه هاى شترها بود، مخفيانه عبايى را از غنايم جنگى (كه جزء بيت المال مسلمين بود) برداشت پس از مدتى هنگام حركت مسلمانان از سرزمين خيبر به سوى مدينه ، ناگهان تيرى به غلام اصابت كرد، او همان دم جان سپرد، ماءموران به تحقيقات پرداختند ولى نفهميدند كه اين تير از كجا آمد، اشتباهى بود يا عمدى ... بعدا همگى گفتند: ((بهشت بر او گوارا باد)) اما پيامبر (صلى الله عليه و آله ) به مسلمين فرمود: من با شما در اين گفتار هم عقيده نيستم !
پرسيدند: چرا؟
فرمود: زيرا عبايى كه در تن او است از غنايم مى باشد و او آن را خيانت برداشته و در روز قيامت به صورت آتش او را احاطه خواهد كرد.
در اين هنگام يكى از رزمندگان گفت : من دو بند كفش را بدون اجازه از غنايم برداشته ام .
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: آن دو بند كفش را به محل غنايم برگردان وگرنه در روز قيامت به صورت آتش پاى تو را مى گيرد(73).
مرگ ذلت بار محمد بن اشعث
محمد بن اشعث يعنى پسر سردمدار منافقان (اشعث بن قيس ) در ماجراى كربلا از سركردگان لشكر عمر سعد بود و در جريان شهادت حضرت مسلم (عليه السلام) امير لشكر ابن زياد بود. اين ناپاك و ناپاك زاده در روز عاشورا شنيد امام حسين (عليه السلام) چنين دعا مى كند:
اللهم انا اهل بيت نبيك و ذريته و قرابته فاقصم من ظلمنا و غضبنا حقنا انك سميع قريب .
خدايا ما از دودمان پيامبر تو و بستگان نزديك او هستيم ، در هم بشكن آن كس را كه به ما ظلم كرد و حق ما را غصب نموده ، تو شنوا و نزديك هستى .
محمد بن اشعث به پيش آمد و با كمال بى شرمى ، به امام حسين (عليه السلام) گفت : ((تو چه خويشاوندى با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دارى ؟!)).
امام حسين (عليه السلام) دست به دعا برداشت و عرض كرد: ((خدايا! محمد بن اشعث مى گويد بين من و رسول خدا خويشى و قرابتى نيست ، اللهم ارنى فيه هذا اليوم ذلا عاجلا؛ خداوندا در اين روز، ذلت و خوارى او را سريعا به من بنمايان )).
پس از چند لحظه ، محمد بن اشعث رفت كه قضاى حاجت كند، در اين هنگام ، عقرب سياهى او را آنچنان گزيد كه همان دم روى كثافت خود افتاد و ديگر نتوانست عورت خود را بپوشاند و در همان حال به جهنم واصل شد(74).
كيفر خيانت
شيرفروشى ، آب در ميان شير مى ريخت و به عنوان شير خالص به مردم مى فروخت ، روزى سيل آمد و همه گوسفندان او را برد و به هلاكت رساند.
شيرفروش از اين پيشامد بسيار ناراحت شد و به گريه افتاد، در حالى كه خودش به گناه خود اقرار كرده ، مى گفت : ((اين آب هاى اندك را در ميان شير ريختم و فروختم و كم كم جمع شد و به صورت سيل درآمد و گوسفندهايم را برد)). شاعر به اين مناسبت گويد:
داشت شبان رمه در كوهسار   پير و جوان گشته از او شيرخوار
شير كه از بز به سبو ريختى   آب در آن شير بياميختى
روزى از آن كوه به صحراى خاك   سيل بيامد رمه را برد پاك
خواجه چو با غم شد و آزار، جفت   كارشناسيش در اين باب گفت
كاين همه آب تو كه در شير بود   سيل شد و آن رمه را در ربود
(75)
حيوانات مسخ شده
حضرت على (عليه السلام) مى فرمايد: روزى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) پرسيدم : يا رسول الله حيوانات مسخ شده كدامند؟ حضرت فرمود: آنها سيزده حيوان هستند.
فيل ، خرس ، خوك ، ميمون ، مارماهى ، سوسمار، شب پره (يا پرستو)، كرم سياه ، عقرب ، عنكبوت ، خرگوش ، سهيل و زهره (نام دو حيوان دريايى است ).
آنگاه پرسيدم : علت مسخ اينها چه بوده است ؟ حضرت فرمود:
فيل : مردى لوطى (اهل لواط) بود؛ خرس ، مردى بود كه مردها را به خود مى خواند؛ خوك : عده اى نصرانى بودند كه از خدا خواستند تا غذاى آسمانى بر آنها بفرستد و با اينكه خواسته شان عملى شد بر كفر خود افزودند؛ ميمون : كسانى بودند كه روز شنبه برخلاف دستور دينشان ماهى مى گرفتند؛ مارماهى : مرد ديوثى بود كه همسرش را در اختيار مردم مى گذاشت ؛ سوسمار: باديه نشينى بود كه سر راه حاجيان را مى گرفت و اموالشان را مى ربود؛ شب پره : دزدى بود كه خرماهاى مردم را از سر درختان سرقت مى كرد؛ كرم سياه : سخن چينى بود كه ميان دوستان جدايى مى انداخت ؛ عقرب : مرد بدزبانى بود كه هيچ كس از نيش زبانش آسوده نبود؛ عنكبوت : زنى بود كه به شوهرش خيانت كرده بود؛ خرگوش : زنى بود كه غسل حيض و غيره نمى كرد؛ سهيل : گمرك چى بود در يمن ؛ و زهره : زنى نصرانى بود و اين زن همان است كه هاروت و ماروت را فريفت (76).
اجراى حد شرابخوار توسط حضرت على (عليه السلام)
وليد بن عقبه كه برادر مادرى عثمان بود توسط عثمان حاكم و استاندار كوفه شد. وليد به واسطه شرابخوارى و ميگسارى ، صبح هنگام با حالت مستى در مسجد جامع كوفه آمد و طبق معمول با مردم نماز جماعت گذارد. در اثناى نماز بناى بدمستى نهاد و اشعار عاشقانه خواند و چون به حال خود نبود به جاى دو ركعت ، چهار ركعت نماز صبح را مى خواند. سپس رو به جماعت پشت سر خود كرد و گفت : امروز نشاط خوبى دارم اگر بخواهيد مى توانم زيادتر هم بخوانم !.
وليد استفراغ كرد و سپس بيهوش به زمين افتاد جمعى از حاضران كه ناظر اوضاع بودند انگشتر استاندار مست را از دستش خارج كردند. يكى از اين چند نفر جندب بن زهير بود كه وقتى به عثمان قضيه را گفت : عثمان او را با تازيانه زد، آنها نزد عايشه رفتند و بى اعتنايى عثمان را به حركت زشت وليد عنوان كردند، آنگاه خدمت امام على (عليه السلام) رفتند.
امام على (عليه السلام) نزد عثمان آمد و فرمود: اجراى حكم الهى را درباره تبهكاران تعطيل نمودى و افرادى را كه شهادت به فسق برادرت وليد دادند، كتك زدى و احكام خدا را دگرگون ساختى با اينكه عمر بن خطاب به تو دستور داد كه مردان بنى اميه و خصوصا اولاد ابى محيط را بر گردن مردم مسلط مكن ! چرا اين فاسق را بر سر مردم مسلط كردى ؟!
عثمان پرسيد: اكنون نظر شما چيست و چه بايد كرد؟
حضرت فرمود: بايد فورا وليد را از حكومت كوفه معزول نمايى و ديگر هيچ كارى به وى محول نكنى ، سپس شهود را احضار كن اگر گواهى آنها از روى گمان و دشمنى نبود بايد حد شرابخوار را درباره وليد بن عقبه جارى نمايى .
عثمان ، سعيد بن عاص را استاندار كوفه كرد: وليد وقتى وارد مدينه شد نزد عثمان رسيد، عثمان وليد را خواست و لباس فاخرى (به جاى لباس ‍ محكومين ) به وى پوشانيد و با كمال عزت او را در اتاقى نشانيد آنگاه اعلام كرد هر كس كه مى خواهد برود و او را حد بزند!
هر كس براى حد زدن او مى رفت وليد او را به ياد خويشاوندى خود با خليفه مى انداخت و مى گفت : دست از من بردار و خليفه را نسبت به خود خشمگين مساز، و او هم خوددارى مى نمود.
در اين هنگام كه على (عليه السلام) اين صحنه سازى خليفه را ديد، سخت خشمگين شد و تازيانه به دست گرفت و در حالى كه فرزند بزرگش امام حسن (عليه السلام) نيز در خدمتش بود وارد اتاق شد.
وليد باز همان سخنانى كه به ديگران گفته بود و آنها را فريب داده بود مرعوب كرده بود را به زبان آورد.
امام على (عليه السلام) فرمود: ساكت باش ! بنى اسرائيل چون اجراى حدود الهى را تعطيل نمودند نابود شد اگر من هم به خاطر خويشاوندى تو با خليفه از اجراى حدود الهى صرف نظر كنم مؤمن نيستم .
وليد كه ديد حضرت مصمم است كه او را حد بزند برخاست تا از جنگ حضرت فرار كند ولى حضرت او را گرفت و به زمين كوبيد. آنگاه با تازيانه اى كه دو شاخه داشت وليد را به زير ضربات محكم و پى در پى خود گرفت و هشتاد تازيانه به او زد.
عثمان كه هيچ انتظار به زمين زدن برادرش ، آن هم در حضور او را نداشت گفت : يا على ! تو حق ندارى كه با وليد اين طور رفتار كنى !
حضرت فرمود: وليد شراب خورده و مرتكب فسق گرديده و مانع شده كه حكم خدا جارى شود او شايسته كيفرى بيش از اين است كه ديدى (77).