عاقبت بخيران عالم جلد ۲

على محمد عبداللهى

- ۶ -


وزير و دلقك
پادشاهى دلقكى داشت كه با تقليد از ديگران باعث خوشحالى شاه مى گرديد، شاه خود مذهب اهل سنت را داشت ولى وزيرش مردى ناصبى و دشمن خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بود، براى پادشاه مسافرتى پيش ‍ آمد، وزير را به جاى خود نشانيد. وزير مى دانست كه دلقك از دوستان حضرت على عليه السلام و شيعه مذهب است ، روزى او را خواسته گفت : بايد براى من اداى على بن ابيطالب را در بياورى ، دلقك هر چه پوزش ‍ خواست و طلب عفو نمود پذيرفته نشد عاقبت از روى ناچارى يك روز مهلت خواست .
روز بعد با لباس اعراب در حالى كه شمشيرى بران در كمر داشت وارد شد جلو وزير آمد با لحنى جدى و آمرانه به او گفت : به خدا و پيامبر و خلافت بلافصل من ايمان بياور والا گردنت را مى زنم ، وزير به خيال اينكه شوخى و دلقك بازى مى كند، سخت در خنده شد.
دلقك جلوتر آمد، بالحنى جدى ترى سخنان خود را تكرار كرد و مقدارى شمشير را از نيام خارج كرد، خنده وزير شديدتر شد، بالاخره در مرتبه سوم با كمال نيرو پيش آمد و تمام شمشير را از نيام كشيد سخنان خود را براى آخرين بار گفت : وزير در حالى كه غرق در خنده بود، ناگاه متوجه شد شمشيرى بران بر فرقش فرود آمد. با همان ضربت به زندگيش خاتمه داد.
جريان به پادشاه رسيد. مقلد فرارى شد، شاه دستور داد او را پيدا كنند، وقتى حاضر شد واقع جريان را مشروحا نقل كرد. پادشاه از عمل به جايش ‍ خنديد و او را بخشيد.(77)
شب نور باران
صاحب خزائن ، مرحوم نراقى مى گويد: شيخ محمد، كليددار روضه مقدسه كاظمين كه خود، او را ملاقات كرده ام و مرد متدينى بود، گفت : هنگامى كه ((حسن پاشا)) بعد از نادرشاه افشار در ايران ، پادشاه عراق عرب گرديد و در بغداد تمكن و نفوذى پيدا كرد، روزى در ايام جمادى الثانى كه بعضى از امراء و بزرگان آل عثمان در مجمع او حضور داشتند، پرسيد: چرا اول ماه رجب را نور باران مى گويند؟!
يكى از ايشان جواب داد: چون در آن شب بر قبور ائمه دين نور مى بارد، گفت : در اين مملكت قبور ائمه بسيار است البته مجاورين قبور، آن نور را مشاهده خواهند نمود، خوب است كليددار ابوحنيفه كه امام اعظم ايشان است و كليددار شيخ عبدالقادر را طلب نماييم و از آنها استفسار كنيم . وقتى آنها را احضار كرده گفتند ما چنين چيزى مشاهده نكرده ايم .
حسن پاشا گفت : حضرت موسى بن جعفر عليه السلام و حضرت جواد عليه السلام نيز از اكابر دين هستند بلكه جماعت رافضى آنها را واجب الاطاعة مى دانند شايسته است كه از كليددار روضه آنها نيز بپرسيم ، همان ساعت ملازمى كه به عرف اهل بغداد چوخادار گويند در پى كليددار فرستاد. شيخ محمد مى گويد: كليددار آن وقت پدرم بود من تقريبا در سن بيست سالگى بودم ؛ با پدرم در كاظمين بوديم كه چوخادار به دنبال پدرم آمد. خود چوخادار هم نمى دانست با پدرم چكار دارند، پدرم به بغداد رفت من نيز با او رفتم و جلو خانه ايستادم پدرم را به حضور او بردند.
پاشا از پدرم سؤ ال كرده بود كه مى گويند شب اول رجب شب نور باران است و اين رسم به خاطر باريدن نور بر قبور ائمه دين است تو آن نور را در قبر كاظمين مشاهده كرده اى ؟ پدرم بدون تاءمل گفته بود: بلى همين طور است من مكرر آن نور را ديده ام ، حسن پاشا گفته بود: امر عجيب و غريبى است ، اول ماه رجب نزديك است آماده باش من شب اول رجب را در روضه مقدسه كاظمين عليه السلام بسر خواهم برد. پدرم از شنيدن اين سخن در فكر شده بود كه اين چه جراءتى بود من از خود نشان دادم و اين چه سخنى بود كه از دهان من بيرون آمد، احتمال دارد مرا نور ظاهرى نباشد من نور محسوسى نديده ام متحير و غمناك بيرون آمد. همين كه او را ديدم آثار غم و ملال و ناراحتى در چهره اش نمايان بود، علت گرفتگى و ناراحتى او را پرسيدم ؟! گفت : فرزندم ، خود را به كشتن دادم و با حال تباه روانه كاظمين شديم .
در بقيه آن ماه پدرم به وصيت و وداع مشغول بود و كارهاى خود را انجام مى داد، از خورد و خوراك افتاد روز و شب را به گريه و زارى مى گذرانيد، شبها در روضه مقدسه تضرع مى كرد و به ارواح مقدسه ايشان توسل مى جست . خدمتكارى خود را شفيع قرار مى داد. بالاخره روز آخر ماه جمادى الآخر رسيد. نزديك غروب فرستاده پاشا پيش پدرم آمد و گفت : بعد از غروب روضه را خلوت كن و زوار را بيرون نما.
پدرم زائرين را از حرم بيرون كرد، هنگام نماز شام پاشا داخل روضه شد امر كرد شمعها را خاموش كنند حرم مقدس تاريك شد، حسن پاشا به رسم اهل سنت فاتحه اى خواند و در طرف عقب ضريح مقدس مشغول ادعيه و نماز شد، پدرم در قسمت جلو، ضريح را گرفته بود و محاسن خود را بر زمين مى ماليد و صورت به آستان مى ساييد و تضرع و زارى مى كرد و مانند ابر بهارى اشك مى ريخت ، من نيز از سوز و گداز او به گريه افتادم اين وضع تقريبا دو ساعت ادامه داشت نزديك بود پدرم قالب تهى كند، كه ناگاه سقف محاذى بالاى ضريح مقدس شق شد، چنان نور درخشند كه گويا صدهزار مرتبه از روز روشنتر، در اين هنگام صداى حسن پاشا بلند شد كه با آواز بلند پشت سرهم مى گفت صلى الله على النبى محمد و آله ، آنگاه پاشا برخواست ضريح مقدس را بوسيد و پدرم را طلبيد، محاسن او را گرفته به طرف خود كشيد، ميان دو چشمش را بوسيد و گفت بزرگ مخدومى دارى ، (آقاى بزرگى دارى ) خادم چنين مولايى بايد بود، بر پدرم و ساير خدام انعام بسيار نمود و در همان شب به بغداد مراجعت كرد(78).
خيانت در امانت
يكى از اميران هند، فريفته و شيداى علم و فضل حضرت امام جعفر صادق عليه السلام شد و تصميم گرفت ، هديه اى براى آن حضرت بفرستد كالاهايى نفيس با يك كنيز با جمال و زيباروى همراه يك از سپاهيانش بنام ((ميزاب بن حباب )) خدمت امام عليه السلام فرستاد.
به ميزاب گفت : در حفظ كنيز كوشا باش ، و در هر منزلگاه ، براى او خيمه اى جداگانه مى زنى و كاملا در رعايت حجاب و عفت او كوشش مى كنى تا به مدينه خدمت امام عليه السلام برسانى .
((ميزاب )) طبق دستور حركت كرد، ولى در محلى ، كنيز لباسهاى خود را بالا زد كه پاهايش را بشويد، چشم ميزاب به ساق پاى او افتاد و عاشق او شد، شيطان بر او غلبه كرد، و هر چه كنيز او را از مجازات امير ترسانيد، اعتناء ننمود كنيز گفت : من شنيده ام آن آقايى كه مرا به او هديه كرده اند، غيب مى داند، دست بردار ولى ميزاب گوشش بدهكار اين حرفها نبود و به اجبار با كنيز زنا كرد. تا اينكه به مدينه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدند و همه هداياى امير هند را تحويل دادند، امام عليه السلام با خشم به ((ميزاب )) نگاه كرد و فرمود: مرا نياز به اين كنيز نيست برگردانيدش ، شما خيال مى كنيد ما از اوضاع عالم و كردار شما ناآگاهيم ؟!
چون ميزاب انكار مى كرد، امام عليه السلام دستور دادند پوستينى كه ميزاب پوشيده بود گواهى دهد، و بعد از گواهى ، آن پوستين به اشاره امام عليه السلام آن چنان ميزاب را فشار داد كه نزديك بود روح از كالبد او بيرون آيد، ميزاب التماس كرد و حضرت بر او ترحم كرد و فرمود: قبول اسلام كن تا آن كنيز را به تو ببخشم . ميزاب گفت : اسلام ، در نزد من از كشتن تلختر است ، امام نيز كنيز را قبول نكرد و پس فرستاد. وقتى امير هند از جريان آگاه شد، ميزاب را اعدام كرد و خود به شوق زيارت امام صادق عليه السلام به مدينه آمد و قبول اسلام كرد و جزء ياران آن حضرت گرديد(79)
عابد و فاسق كار كداميك بهتر
شخصى در بنى اسرائيل بود كه بسيار فاسد و منحرف بود، طورى كه او را رانده شده و طرد شده بنى اسرائيل لقب داده بودند. روزى آن شخص به راهى مى رفت ، به شخصى برخورد نمود كه او را عابد بنى اسرائيل مى خواندند و ديد كه كبوترى بر بالاى سر آن عابد است و بر سر او سايه انداخته است .
شخص گنهكار با خود گفت : من فاسد و رانده شده هستم و اين شخص ‍ عابد و زاهد. اگر من نزد او بنشينم اميد آن مى رود كه خدا به بركت او به من هم رحم كند. اين بگفت و نزد آن عابد رفت و همان جا نشست .
آن عابد وقتى او را ديد با خود گفت : من عابد و زاهد اين ملت هستم و اين شخص فاسد و فاجر. چگونه او چنان منزلتى دارد كه نزد من بنشيند؟ اين بگفت و رو كرد به مرد فاسق و گفت : از نزد من برخيز!!!
خداوند به پيامبر آن زمان وحى فرستاد كه نزد آن دو نفر برو و به آنها بگو: اعمال خود از سرگيرند. زيرا من تمام گناهان آن شخص فاسد را بخشيدم و تمام اعمال آن عابد را محو و نابود كردم .
چرا بلال على (ع ) را ترجيح داد؟
از جمله كسانى كه در اسلام سبقت جست بلال بن رياح بود، وى از غلام زادگان طايفه بنى جمع بود، ابوجهل او را بر زمين مى خوابانيد و سنگهاى گران و سنگين بر پشتش مى گذاشت و در آفتاب گرم و سوزان حجاز او را نگه مى داشت به قدرى كه از حرارت پشتش مى سوخت و هر چه مى گفت : به پروردگار محمد كافر شو، پاسخ بلال در مقابل ابوجهل فقط اين كلمه بود، ((احد، احد،)) روزى ورقة بن نوفل بر او گذشت در آن حال كه شكنجه مى شد و احد، احد مى گفت و ناله هاى جانسوز و نواى توحيد از دل بر مى آورد ورقه را متاءثر كرد، او به بلال گفت اگر بر همين وضع بميرى به خدا سوگند قبر تو را محل ناله و سوز و گداز قرار مى دهيم .
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابابكر را ديد به او فرمود: اگر چيزى داشتم بلال را از صاحبش خريدارى مى كردم ، ابوبكر نيز عباس بن عبدالمطلب را ديد و از او خواست كه بلال را برايش بخرد عباس به زنى كه مالك بلال بود مراجعه كرد و خريدار بلال شد. زن گفت اين بنده ، خبيث و بد سيرت است . براى مرتبه دوم به او مراجعه كرد و بلال را خريد و نزد ابوبكر فرستاد (80).
بلال در اسلام تا آنجا پيش رفت كه در دوران حيات پيامبر صلى الله عليه و آله مؤ ذن او بود و بعد از پيامبر هم با اينكه ابوبكر او را آزاد كرده بود ولى على عليه السلام را بسيار دوست مى داشت و احترام مى كرد. به بلال اعتراض كردند كه ابوبكر تو را خريد و آزاد كرد با اين خصوصيت على عليه السلام را بيشتر احترام مى كنى . در جواب گفت : حق على عليه السلام بر من زيادتر از ابوبكر است زيرا ابوبكر مرا از قيد بندگى و شكنجه و آزارى كه مى كردند نجات داد و در صورتى كه صبر و استقامت بر آن تعذيب و شكنجه مى كردم به سوى بهشت جاويد رهسپار مى شدم ، ولى على عليه السلام مرا از عذاب ابدى و جهنم نجات داده ، به واسطه دوستى و ولاى او و مقدم داشتنش بر سايرين سزاوار بهشت برين و نعمت جاويد گرديده ام . از كسانى كه با ابوبكر بيعت نكرد، بلال بود. عمر گريبان او را گرفته گفت : بلال اين است پاداش كسى كه تو را آزاد كرد كه با او بيعت نكنى ؟!
بلال در جواب او گفت : اگر ابوبكر مرا براى خدا آزاد كرده براى خدا نيز مرا واگذارد، اگر براى غير خدا آزاد كرده اينك من در اختيار اويم هرچه مى خواهد بكند، اما موضوع بيعت ، من هرگز با كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را تعيين نكرده بيعت نمى كنم . اما آن كس را كه پيامبر صلى الله عليه و آله جانشين خود قرار داده بيعتش تا روز قيامت برگردن ما است . عمر وقتى اين سخن را شنيد بلال را دشنام داده گفت : لا ابا لك ديگر در اينجا با ما نباش . بعد از اين جريان بلال به شام كوچ كرد(81).
دعاى مستجاب
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: حضرت ابراهيم عليه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مى گشت ، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مى خواند. ابراهيم عليه السلام از نماز او تعجب كرد، نشست و انتظار كشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمى كرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم عليه السلام او را با دست تكان داد و گفت : با تو كارى دارم نمازت را تمام كن .
عابد دست از نماز كشيد و كنار ابراهيم عليه السلام نشست . ابراهيم عليه السلام از او پرسيد براى چه كسى نماز مى خوانى ؟ گفت : براى خدا. پرسيد: خدا كيست ؟ گفت : آن كس كه من و تو را خلق كرده است . گفت : طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى كنم ، خانه ات كجاست كه هر گاه خواستم تو را ملاقات كنم به ديدنت بياييم ؟ عابد گفت : خانه من جايى است كه تو را به آنجا راه نيست .
ابراهيم عليه السلام گفت : يعنى كجاست ؟ گفت : وسط دريا.
پرسيد: پس تو چگونه مى روى ؟ گفت : من از روى آب مى روم . ابراهيم عليه السلام گفت : شايد آن كس كه آب را براى تو مسخر كرده است ، براى من نيز چنين كند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .
آن دو حركت كردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حركت كرد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
آن مرد از اين كار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب كرد. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگى ات را از كجا تاءمين مى كنى ؟ گفت : از ميوه اين درخت ، آن را جمع مى كنم و در تمام سال با آن معاش مى كنم . ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: كدام روز از همه روزها بزرگتر است ؟ روزى كه خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مى دهد.
ابراهيم عليه السلام گفت : بيا دست به دعا برداريم ، يا تو دعا كن من آمين مى گويم و يا من دعا مى كنم تو آمين بگو. عابد گفت : براى چه دعا كنيم ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : دعا كنيم كه خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا كنيم كه خدا مؤ منان گناهكار را مورد آمرزش قرار دهد.
عابد گفت : نه ، من دعا نمى كنم . پرسيد: چرا؟ گفت : براى اين كه سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مى كنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مى كنم كه از خداوند چيز ديگرى بخواهم .
ابراهيم عليه السلام گفت : خداوند متعال هرگاه بنده اش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمى رساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز كند، اما وقتى بنده اى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مى كند و يا نااميدش مى كند كه ديگر دعا نكند و بيشتر از آن با خدا صحبت نكند.
آن گاه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواسته اى كه او براى تو برآورده نكرده است ؟
مرد عابد گفت : روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم كه ناگاه كودكى را در نهايت زيبايى و جمال ، با سيمايى نورانى ، موهايى بلند و مرتب ديدم كه چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو كه گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مى چرانيد.
من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم : اى كودك زيبا، اين گاو و گوسفندها مال كيست ؟ گفت : مال خودم است . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند كردم و از خدا خواستم كه خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است كه هنوز خبرى نيست .)
ابراهيم عليه السلام گفت : منم ابراهيم ، خليل خدا و آن كودك كه مى گويى پسر من است . عابد گفت : الحمدلله رب العالمين كه دعاى مرا مستجاب كرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت : حالا بيا و تو دعا كن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .
ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند كرد و گفت : خداوندا گناهان مؤ منين و مؤ منات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش . و عابد آمين گفت .
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام كامل است و شامل حال شيعيان گناهكار ما تا روز قيامت مى شود(82).
جعبه حضرت ابراهيم (ع )
حضرت امام صادق عليه السلام مى فرمايد: وقتى حضرت ابراهيم عليه السلام بتهاى نمروديان را شكست ، نمرود دستور داد او را زندانى كنند و در يك محوطه بزرگ چهارديوارى تا مى توانند هيزم آماده سازند، و بعد هيزمها را به آتش كشيده و ابراهيم عليه السلام را درون آن اندازند و خود دور شوند (تا براى هميشه از دست ابراهيم راحت شوند.) آنها هم اين كار را كردند.
شعله هاى آتش كه فرو نشست ، نمروديان با تعجب ديدند كه حضرت ابراهيم عليه السلام در ميان آتش به سلامت نشسته است . اين خبر را به نمرود رساندند، نمرود خيلى غضبناك شد و گفت : تمام اموال و دارايى او را مصادره و از كشور اخراجش كنيد. حكم پادشاه را كه به ابراهيم عليه السلام ابلاغ كردند، فرمود: اگر اموال و دارايى مرا نمى دهيد، پس ‍ عمرى را كه براى به دست آوردن آنها صرف كرده ام به من برگردانيد.
بحث و جدل ميان ماءموران نمرود و حضرت ابراهيم عليه السلام بالا گرفت تا شكايت را پيش قاضى نمرود بردند، قاضى وقتى دليل محكم و قانع كننده حضرت ابراهيم عليه السلام را شنيد به نفع او حكم كرد و گفت با او همان كنيد كه مى گويد.
حكم قاضى را كه به اطلاع نمرود رساندند گفت : اموال و دارايى ابراهيم عليه السلام را به او برگردانيد و هر چه زودتر از كشور بيرونش كنيد كه اگر بماند شما را فاسد مى كند و ضرر بيشترى به خدايان شما مى رساند و آنها ابراهيم و لوط عليه السلام را به سرزمين شام اخراج كرد.
حضرت ابراهيم عليه السلام چون آدم غيرتمندى بود جعبه اى ساخت و همسرش ساره را درون آن نهاد و قفل محكمى بر در آن زد و با كليه اسباب و اثاثيه خود به اتفاق حضرت لوط عليه السلام حركت كردند و فرمود: انى ذاهب الى ربى سيهدين يعنى من به سوى پروردگارم (بيت المقدس ) مى روم و او بزودى مرا هدايت خواهد كرد.(83)
به مرز كه رسيدند وقتى خواست داخل كشور پادشاهى از ((قبطيان )) به نام ((عزازه )) شود، ماءموران گمرك جلو او را گرفتند كه ماليات اموال او را بگيرند، تمام اموال او را حساب كردند تا رسيدند به جعبه اى كه ساره در آن بود، ماءمور گمرك به ابراهيم عليه السلام گفت اين جعبه را باز كن تا ماليات آن هم حساب كنم . ابراهيم عليه السلام گفت : خيال كن در اين جعبه طلا و يا نقره هست مالياتش را حساب كن و از من بگير ولى در جعبه را باز نكن .
ماءمور گفت : نمى شود، حتما بايد درون آن را ببينم (كه چه چيزى وارد كشور مى شود) تا حق گمرك آن را بگيرم (شايد درون جعبه چيزى باشد كه ورودش به داخل كشور مجاز نباشد) هر چه ابراهيم عليه السلام اصرار كرد فايده نداشت و ماءمور به زور در جعبه را باز كرد وقتى چشمش به ساره زيباى با حسن جمال افتاد با تعجب از ابراهيم عليه السلام پرسيد: اين زن با تو چه نسبتى دارد؟ فرمود: همسرم مى باشد.
پرسيد: چرا او را در اين جعبه مخفى كرده اى ؟! فرمود: براى اين كه از چشم نامحرمان هوسباز دور باشد.
ماءمور گمرك گفت : تا اين جريان را با پادشاه در ميان نگذارم از اين جا نمى گذارم حركت كنى . فرستاده اى به دربار فرستاد تا جريان را كاملا براى حاكم گزارش دهد. پادشاه كه اين خبر را شنيد، عده اى را فرستاد تا جعبه را ببريد. ابراهيم عليه السلام فرمود: تا زنده هستم و جان در بدن دارم نمى گذارم جعبه را به تنهايى ببريد مگر آن كه خودم هم همراه آن بيايم . باز از پادشاه كسب تكليف كردند. گفت : پس ابراهيم عليه السلام را هم همراه جعبه بياوريد.
وقتى ابراهيم عليه السلام و جعبه و اموال ديگر او را نزد پادشاه بردند، پادشاه به آن حضرت گفت : در جعبه را باز كن . فرمود: اى پادشاه ، ناموس و دختر خاله (84) من در اين جعبه است . جميع اموال و گله هاى گوسفندم را مى دهم ، در اين جعبه را باز نكن . پادشاه قبول نكرد و دستور داد به زور در جعبه را باز كردند. پادشاه وقتى حسن و جمال و زيبايى ساره را ديد بى اختيار دست به طرف او دراز كرد، ابراهيم عليه السلام اين صحنه را كه ديد، صورتش را از او برگردانيد و دست به دعا بلند كرد و گفت : خداوندا دست او را از حريم ناموس دختر خاله من دور بدار!
فورا دست پادشاه خشك شد طورى كه نه مى توانست به طرف ساره ببرد و نه به طرف خود برگرداند. به ابراهيم عليه السلام گفت : خداى تو چنين كرد؟ فرمود: بله ، خداى من غيرتمند است و كار حرام را دشمن مى دارد و چون تو اداره حرام كردى ميان تو و اراده ات مانع ايجاد كرد.
گفت : از خداى خود بخواه كه دست مرا سالم كند من ديگر متعرض ناموس ‍ تو نمى شوم ، ابراهيم عليه السلام دعا كرد و عرض كرد: پروردگارا دستش را به او برگردان تا ديگر متعرض حريم من نشود. خداوند دستش را به او برگردانيد.
ولى چون دوباره نظرش به ساره افتاد نتوانست خود را نگه دارد و دست به سوى او دراز كرد. باز ابراهيم عليه السلام از روى غيرت و مردانگى صورت خود را برگردانيد و دعا كرد، دستش خشك شد و ساره نرسيد.
پادشاه اين وضع را كه ديد، گفت : خداى تو بسيار غيرتمند است و تو بسيار غيور. از خداى خود بخواه كه دست مرا به من برگرداند كه اگر دستم سالم شد ديگر اين كار را نخواهم كرد. ابراهيم عليه السلام فرمود: دعا مى كنم به شرطى كه اگر اين كار را باز تكرار كنى ، ديگر هرگز براى سلامت دستت دعا نخواهم كرد.
پادشاه قبول كرد. ابراهيم عليه السلام عرض كرد: خداوندا اگر راست مى گويد دستش را برگردان . فورا دست او سالم شد. با ديدن اين جريان ترس و مهابت عجيبى از حضرت ابراهيم عليه السلام در دل پادشاه افتاد، طورى كه آن حضرت را بسيار تعظيم و تكريم كرد و به آن حضرت گفت : تو در امان هستى و من ديگر به هيچ وجه متعرض ناموس تو نمى شود و چيزى از اموال تو را نمى گيرم ، هر كجا مى خواهى برو. فقط از تو يك چيزى مى خواهم . فرمود: خواسته ات چيست ؟ گفت : مى خواهم به من اجازه دهى كه كنيزك زيبا و عاقل خودم را به ساره ببخشم تا خدمت او كند.
ابراهيم عليه السلام قبول كرد و او مادر حضرت اسماعيل عليه السلام (هاجر) را به ساره بخشيد. آن گاه ابراهيم عليه السلام با اهل و اموال خود حركت كردند، پادشاه هم به خاطر احترامى كه براى او قائل بود از پشت سر، او را بدرقه مى كرد.
در اين هنگام ، خداوند متعال براى ابراهيم عليه السلام وحى فرستاد كه : در جلو پادشاه جبارى كه بر او تسلط پيدا كرده اى راه مرو، او را جلو بينداز و خودت از عقب او برو. بالاخره هر چه باشد او پادشاه است او را تكريم كن ، زيرا كه در روى زمين حتما بايد پادشاهى باشد، چه آن پادشاه نيكوكار باشد و چه بدكردار.
ابراهيم عليه السلام ايستاد و به پادشاه فرمود: بيا تو از جلو من برو زيرا خداى من الان به من وحى فرستاد كه براى تجليل و تكريم از تو، تو را مقدم دارم و خودم از عقب بيايم .
پادشاه با تعجب گفت : خداى تو چنين وحى فرستاد؟! فرمود: بلى .
پادشاه گفت : تو با اين كار مرا به دين خود درآوردى ، شهادت مى دهم كه خداى تو صاحب رفق ، كرم و بردبارى است . (85)
رنگرزى عيسى (ع )
وقتى عيسى عليه السلام به سن نوجوانى رسيد، حضرت مريم عليه السلام او را نزد صباغى برد تا رنگرزى بياموزد. صباغ قبول كرد و او مشغول به كار شد.
يك روز لباسهاى زيادى براى صباغ آوردند كه به رنگهاى گوناگون رنگ كند، اتفاقا در آن روز كار مهمى براى استاد حضرت عيسى عليه السلام پيش آمد كه حتما بايد مى رفت ، او راهنماييهاى لازم را به عيسى عليه السلام كرد كه چكار كند و براى اين كه محكم كارى كرده باشد در ميان هر لباس نخى گذاشت و به عيسى عليه السلام گفت هر لباس را به رنگ همان نخى كه در ميان آن گذاشته ام رنگ كن .
وقتى صباغ رفت ، حضرت عيسى عليه السلام همه لباسها را درون يكى از خمهاى رنگرزى انداخت و مشغول كارهاى خودش شد و... .
وقتى صباغ برگشت ، پرسيد: با لباسها چه كردى ؟ فرمود: همه را درون اين خم ريخته ام .
صباغ با شنيدن اين حرف غضبناك شد و گفت : همه را خراب و ضايع كردى . عيسى عليه السلام فرمود: عجله نكن . و بلند شد لباسها را از خم بيرون آورد، هر يك به رنگى كه صباغ مى خواست رنگ شده بود.
صباغ از ديدن اين صحنه خيلى تعجب كرد و فهميد كه او پيامبر خداست و به آن حضرت ايمان آورد(86)