عاقبت بخيران عالم جلد ۲

على محمد عبداللهى

- ۱ -


مقدمه
اسلام دين كامل
نگاهى به تعاليم اسلامى نشان مى دهد كه اين مكتب آسمانى براى هر يك از امور زندگى انسان ، حتى جزئى ترين آن ، دستورالعمل هاى بسيار دقيق دارد، تا آنجا كه هيچ امرى از امور زندگى انسان از دايره تعاليم آسمانى بيرون نمى ماند و براى كوچكترين مسائل فكرى ، عقيدتى ، عملى ، فردى ، اجتماعى ، مادى ، معنوى و غيره دستورالعملهاى وسيع و دقيقى ارائه مى شود. اين امر نشان دهنده توجه شارع به آثار و تبعات هر يك از اعمال و افكار و حتى خطورات قلبى انسان است ، به طورى كه در نظام تربيتى همه جانبه خود، همه آنها را به طرز بسيار دقيقى تحت كنترل و مراقبت درآورده و از كوچكترين اثرات سوء آنها (در قالب محرمات و مكروهات ) جلوگيرى ، و كوچكترين آثار مثبت آنها را (در قالب واجبات و مستحبات ) جلب و تقويت مى نمايد.
تدوين چنين برنامه همه جانبه ، كه راه و رسم زندگى انسان را در تمامى زمينه ها در بر مى گيرد، و همه عوامل مؤ ثر در تربيت انسان را تحت كنترل و مراقبت در مى آورد. به گواهى عقل و تجربه جز در صلاحيت دين آسمانى ، كه اتصال به سرچشمه علم نامتناهى الهى دارد، نيست .
اما پر واضح است كه اگر كسى از دين و ديندارى به نام آن اكتفا كند يا تنها به پاره اى از دستورات آن عمل كرده و بقيه را رها كند، يا تنها به عمل به واجبات اكتفا ورزد و از مراعات مستحبات و مكروهات سرباز زند و نسبت به آنها بى اعتنا باشد، قطعا چنين فردى از رسيدن به هدف والايى كه تربيت دينى و الهى قصد رسيدن به آن را دارد، محروم و بى نصيب خواهد ماند. چه ، هر يك از دستورات و فرامين الهى در حكم كليد رمزى است براى نجات و هدايت و رستگارى و بالاخره تربيت واقعى انسان .
عاقبت به شرّى
اگر انسان به موقع به تربيت اصولى نفس نپردازد و ضعفهاى موجود در شخصيت خود را به موقع شناسايى نكرده و به برطرف كردن آنها نپردازد، ممكن است در مراحلى ، به جهت پاره اى طاعات و عبادات يا فداكارى در راه دين ، خويشتن را در پيشگاه الهى صاحب مقام و منزلتى بداند و اين همان آغاز چيزى است كه نام آن را ((عاقبت بشرى )) گذارده اند.
اصولا بايد توجه داشت كه عبادت شرايط بسيار دارد كه هر كدام در مقبوليت آن مؤ ثر است و تحقق بخشيدن آنها كار آسانى نيست . انسان عاقل بايد احتمال دهد كه عبادت او ناقص است و شايستگى پيشگاه الهى را ندارد و اگر چنان پندارد كه عبادتش كامل است ، اين پندار نشانه بارز جهالت و غفلت است . از طرف ديگر، ملاك در سعادت و شقاوت انسان ، عاقبت امر اوست ، كيست كه مطمئن باشد عاقبت او ختم به خير خواهد شد و از سوء خاتمه در امان خواهد ماند. در حالى كه اين انديشه ، بزرگان سير و سلوك را مى لرزاند و مايه اضطراب رهروان طريق حق و كمال مى گردد؟ و اگر چنين است ، عجب و خودپسندى از بابت مشتى طاعات و عبادات چرا؟!
نگاهى به زندگانى شخصيتهاى آسمانى نشان مى دهد كه آنان با وجود آن همه تلاش در جهت طاعت و بندگى خدا، هرگز خود را مستحق مقامات الهى ، به جهت اعمال و طاعاتشان ، نمى دانستند و لحظه اى خود را از عذاب الهى و سوء خاتمه ماءمون و مصون نمى ديدند. اما چه بسا افرادى كه ظاهرا داعيه تبعيت از آن اولياى الهى را دارند ولى در عمل فرسنگها از شيوه آنان بدورند. تا آنجا كه يك بذل و بخشش ، يك فداكارى در راه دين ، يك نماز شب ، و امثال آن كافيست چنان تقدسى براى آنها در نظر خودشان بيافريند كه ديگران را موظف به كرنش و احترام در برابر خود دانند و از اداى احترام آنان احساس لذت كنند! خويشتن را اهل بهشت و وجود خود را منشاء خير و بركت ، دعاى خويش را مستجاب و مقام خود را رفيع دانند. اما ساحت قرب الهى كجا و اين بى خبران شكست خورده نفس و شيطان كجا!
مبارزه با نفس
حال جاى اين سؤ ال است كه با نفسى كه با انسانهاى ضعيف و كم ظرفيت اين معامله مى كند، و از اين بالاتر با نفسى كه پيامبر خدا يك لحظه خود را از شر او در امان نمى ديد و در نيمه هاى شب ، پيشانى بر آستان ربوبى مى ساييد و با چشمان گريان عرض مى كرد:
الهى لاتكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا.
پروردگارا! يك چشم برهم زدن مرا بخودم وا مگذار!(1)
امام سجاد عليه السلام از دست آن شكوه به درگاه الهى برده عرض ‍ مى كرد:
الهى اليك اشكو نفسا بالسوء اماره و الى الخطيئه مبادره و بمعاصيك مولعه .(2)
خدايا از دست نفسى كه به سوى پليديها سوق مى دهد و به طرف لغزشهاى پيشى مى گيرد و به جانب معاصى حرص مى ورزد به درگاه تو شكايت مى كنم .
و حضرت يوسف عليه السلام درباره آن مى گويد:
و ما ابرى نفسى ان النفس لامره بالسوء الا ما رحم ربى .(3)
من نفس خود را تبرئه نمى كنم ، چرا كه نفس امركننده به سوى زشتى هاست مگر آنكه خداى من رحم كند.
بالاخره با نفسى كه هر لحظه دل به ميلى مى سپارد، چه بايد كرد؟ آيا مى توان در تربيت و مهار آن تنها به حالاتى زودگذر يا استماع مواعظ و نصايح چندى اكتفا كرد و خويشتن را از شر آن در امان دانست ؟
آنچه مسلم است اين است كه رها شدن از شر نفس و گام برداشتن در راه حق چيزى نيست كه به اين سهولت نصيب كسى شود وگرنه از آن تعبير به ((جهاد اكبر))(4) و ((جهاد افضل ))(5) نمى كردند و فاتحان اين نبرد را قهرمان نمى ناميدند.(6)
آنان كه مسئله را سهل گرفته و يا آن را براى خود حل شده مى دانند و به زبان حال و قال خود را نجات يافته و وارهيده از قيد نفس معرفى مى نمايند، و يا در تربيت اخلاقى بر مشتى نصايح و مواعظ سطحى يا طاعات و عبادات ظاهرى بسنده مى كنند، اصولا از ماهيت امر در غفلتند.
بت شكستن سهل باشد نيك سهل
سهل ديدن نفس را جهل است جهل
آنان كه عملا به تربيت خود همت گماشته اند، نيك مى داند كه وسعت و عمق اميال و كششهاى نفسانى در درون انسان چنان است كه اختيار او هميشه در دست خود نيست . به خصوص در شرايط حساس ، عنان اختيار او در دست اميال و هوسها، عقده ها و تعصبات ، و بالاخره كششهاى فراوان ناموزون و ناشناخته ايست كه از چهار سو او را در محاصره خود گرفته اند، به طورى كه با ايجاد تغييرات و نوسانات مداوم در حال درونى او، هر گونه ثبات حال در جهت حق و حقيقت را از بين مى برند.
اين نفس بد انديش به سامان شدنى نيست
اين كافر بد كيش مسلمان شدنى نيست
بدون ترديد براى مبارزه با چنان نفس سركش ، پشتوانه محكمى از درك ، علم و آگاهى ، بصيرت ، معرفت و ايمان لازم است وگرنه با اراده اى كه پشتوانه قابل اعتماد از معرفت و ايمان نداشته باشد هرگز نمى توان عمرى در اين مسير ثابت قدم ماند و در اين وادى به موفقيت نهايى نايل آمد. اراده اى كه تنها متاءثر از حالات و احساسهاى زودگذر روحى بوده و معلول احساسات باشد، بعد از چند صباحى شكست خورده و شخص را نيز به شكست مى كشاند.
از اين روست كه مى گوييم : سازندگى روحى و معنوى انسان قبل از همه محتاج پيدايش بصيرت و معرفت است . تحول و انقلاب درونى كه متكى بر علم و معرفت نباشد، پشتوانه قابل اعتمادى ندارد.
حضرت على عليه السلام خطاب به كميل مى فرمايند:
يا كميل ما من حركة الا و انت محتاج فيها الى معرفة
اى كميل : هيچ حركتى نيست جز اينكه تو در آن نيازمند معرفت هستى .(7)
امام صادق عليه السلام در اهميت تحصيل علم و آگاهى به عنوان پشتوانه ضرورى براى ((عمل )) و نكوهش عملى كه همراه با علم و بصيرت نباشد، مى فرمايند:
العامل على غير بصيرة ، كالسائر على غير الطريق ، لايزيده سرعة السير الا بعدا.
كسى كه بدون بصيرت و بينش عمل كند، همچون كسى است كه در طريق و مسير پيش نمى رود، از اين رو هر چه بر تندى و حركت خود بيفزايد، از مقصد دورتر مى شود.(8)
از اين تعابير مى توان به اهميتى كه اسلام براى علم و معرفت و آشنايى با اسرار و رموز مبارزه با نفس ، قائل است ، پى برد و فساد منطق كسانى را كه به لفظ مبارزه با شهوات نفسانى بسنده كرده اند، دريافت .
شرط اول براى حركت به سوى خدا اين است كه انسان از روى صدق و اخلاص در اين راه گام گذارد و كارش از روى صداقت و حقيقت باشد و هرگز دانسته يا ندانسته فكر فريب خود و ديگران نباشد كه نتيجه اى جز رسوايى و شكست در پى نخواهد داشت .
در عالم انسان ، انسانهايى با ماهيتهاى درونى و شخصيتهاى كاملا متفاوت و گاهى متناقض مشاهده مى كنيم كه هر يك از مسير تربيت به راهى رفته و ماهيتى برگزيده اند ولى ترديدى نيست كه در ميان ماهيتهاى گوناگونى كه انسانى مى تواند برگزيند، يك ماهيت است كه به جهت انطباق بر فطرت انسانى او، ماهيت انسانى است . يعنى انسانيت انسان در گرو تحصيل چنين ماهيتى است كه جز در سايه پرورش متعادل و شكوفايى هماهنگ استعدادهاى درونى و جهازات روحى و فطرى به وجود نمى آيد.
از آنجا كه گزينش اين ماهيت انسانى و مبارزه با نفس سركشى غير انسانى ، كارى است دشوار ولى در عين حال نه غير ممكن ، در اين نوشتار به معرفى عزيزانى نشسته ايم كه در اين ميدان وارد و سربلند بيرون آمدند، تا كسان ديگرى هم كه مى خواهند دنبال رو اين ماهيت باشند، با الگو گرفتن از آنها اين راه دشوار و پر سنگلاخ را با اتكاى بر خداوند به آسانى بپيمايند.
جلد اول اين مجموعه مورد استقبال گرم عاشقان فرهنگ اسلامى قرار گرفت ، اظهار لطف و تشويق بى شائبه آن عزيزان ما را در كارمان دل گرمتر و جديتر كرد و بر آن داشت تا هر چه زودتر جلد دوم آن را در اختيار عزيزان قرار دهيم ، كه البته مشكلات مانع و قدرى انتظار طولانى شد. به لطف خداوند مشكلات برطرف و جلد دوم آماده چاپ شد كه آن را به فرهنگ دوستان مسلمان تقديم مى كنيم و اميدواريم كه بتوانيم جلدهاى بعدى ، بخصوص ((عاقبت بشران )) را هم در دسترس عزيزان قرار دهيم . در پايان از خداوند بزرگ مى خواهيم كه ما را هم از عاقبت بخيران عالم قرار دهد.
والسلام على محمد عبداللهى ملايرى
گنج حضرت عيسى عليه السلام
حضرت عيسى عليه السلام با حواريون سياحت مى كرد، گذرشان به شهرى افتاد، در نزديكى شهر گنج زيادى پيدا كردند، حواريون از عيسى عليه السلام در خواست نمودند اجازه دهد گنج را جمع آورى كنند تا بيهوده از بين نرود. فرمود: شما مشغول اين كار شويد من هم به داخل شهر دنبال گنج خود كه سراغ دارم ، مى روم .
عيسى عليه السلام داخل شهر شد، به خانه خرابى رسيد، وارد خانه شد پيره زنى را آنجا ديد به او فرمود: اگر اجازه دهيد امشب ميهمان شما باشم ، پيره زن اجازه داد. حضرت عيسى عليه السلام از زن پرسيد غير از تو كس ‍ ديگرى هم در اين خانه زندگى مى كند؟ گفت : آرى پسرى دارم كه روزها در بيابان خار مى كند و از دسترنج او زندگى مى كنيم .
شبانگاه پسرش آمد. پيره زن گفت : امشب ميهمانى داريم كه آثار بزرگى و عظمت در چهره او آشكار است . اينك خدمت او را غنيمت شمار و از وجود او استفاده كن . جوان پيش عيسى عليه السلام رفت پاسى كه از شب گذشت . آن بزرگوار از وضع زندگى و معاش جوان سؤ ال كرد. از جوابى كه داد عيسى عليه السلام پى برد كه جوانى هوشيار و بافراست است و قابليت ترقى درجات كمال را دارد، اما معلوم مى شود پاى بند يك علاقه قلبى است .
به او گفت : جوان گويا دردى در دل دارى كه آثارش از سخنانت هويدا است . به من بگو شايد برايت كارى كنم . جوان كه خيال مى كرد گفتن مشكلش ‍ فايده ندارد چيزى نگفت ولى چون حضرت اصرار كرد، گفت : آرى دردى دارم كه جزء خدا كسى نمى تواند آن را دوا نمايد.
حضرت عليه السلام فرمود: مشكل خود را براى من بگو. جوان گفت : روزى خار به شهر مى آوردم از كنار قصر دختر پادشاه رد شدم ، همين كه چشمم به صورت او افتاد چنان شيفته و شيدايش گرديدم كه مى دانم چاره اى جز مرگ ندارم ، فرمود: اگر تو بخواهى من وسايل ازدواج شما را آماده مى كنم .
جوان سخنان ميهمان را به مادرش گفت ، پيره زن گفت : از ظاهر اين مرد معلوم مى شود دروغگو نيست .
حضرت عيسى عليه السلام فرمودند: فردا پيش پادشاه برو و دخترش را خواستگارى كن هرچه خواست بيا به من خبر بده ، صبحگاه جوان براى خواستگارى به بارگاه آمد، خود را به نزديكان پادشاه رسانيد و گفت : من براى خواستگارى دختر شاه آمده ام ، از شما مى خواهم تقاضاى مرا به اطلاع او برسانيد. خواص شاه از حرفهاى جوان خنديدند و براى اين كه تفريحى كرده باشند او را به حضور شاه برده و تقاضايش را به عرض ‍ رساندند.
پادشاه چون خواست جوان را نااميد نكرده باشد و در ضمن وسيله اى براى انجام ازدواج فراهم نمايد گفت : اشكالى ندارد اگر فلان مقدار (مقدارى كه يقين داشت از عهده جوان بيرون است ) جواهر براى ما بياورى . جوان برگشت جريان را براى حضرت عيسى عليه السلام شرح داد، آن حضرت او را به خرابه اى برد كه ريگ و سنگريزه فراوان داشت ، دعايى نمود يك دفعه آن ريگها به صورت جواهراتى شد كه شاه درخواست كرده بود جوان به مقدار لازم براى پادشاه برد همين كه چشم وزراء و پادشاه به جواهرات افتاد همه در شگفت شدند. جوانى خاركن از كجا اين همه جواهر تهيه نموده ؟!
پادشاه براى مرتبه دوم مقدار زيادترى درخواست كرد باز جوان به عيسى عليه السلام مراجعه نمود. فرمود: برو در ميان همان خرابه آنچه مى خواهى بردار براى او ببر. اين بار پادشاه جوان را به خلوت خواست و از واقع امر پرسيد؟ او هم از ابتداى عشق خود تا وارد شدن ميهمان و داستان خواستگارى را شرح داد پادشاه فهميد ميهمان او حضرت عيسى عليه السلام مى باشد. گفت برو همان شخص را بياور تا بين تو و دخترم مراسم عقد و ازدواج را برگزار نمايد.
عيسى عليه السلام دختر را به ازدواج آن پسر درآورد، پادشاه لباسى آراسته براى جوان فرستاد، اين زن و شوهر آن شب با يكديگر هم بستر شدند، فردا صبح پادشاه داماد خود را خواست و با او ساعتى صحبت كرد، آثار بزرگى و فهم را در گفتار او ديد، چون غير از آن دختر فرزندى نداشت او را وليعهد خود قرار داد. اتفاقا همان شب به مرگ ناگهانى از دنيا رفت و جوان وارث تخت و تاج او گرديد.
روز سوم حضرت عيسى عليه السلام براى خداحافظى به بارگاه پادشاه جديد آمد. جوان از او پذيرايى شايانى كرد و گفت : اى حكيم مرا سؤ الى است اگر جواب ندهى اين همه نعمت كه به وسيله شما برايم فراهم آمده بر من ناگوار است فرمودند: سؤ ال كن ببينم چه در دل دارى . جوان گفت : ديشب در اين فكر شدم ، شما را كه چنين نيرويى است كه خاركنى را به مقام سلطنت مى رسانيد، از چه رو براى خود كارى نمى كنيد و با اين لباس و زندگى محدود مى گذرانيد؟ فرمود: كسى كه عرفان به خدا و نعمت جاويدان او داشته باشد هيچگاه آرزو و ميل به اين دنياى فانى نخواهد داشت . ما را در مقام قرب خداوند لذتهاى روحى است كه لذت سلطنت با آن قابل مقايسه نيست . و آنگاه داستانى از فناى دنيا و بقاى آخرت براى جوان شرح داد.
پادشاه گفت : اينك سؤ ال ديگرى پيش آمد، چرا آنچه با ارزش بود براى خود خواستى و مرا به اين گرفتارى بزرگ مبتلا نمودى ؟ فرمود خواستم مقدار عقل و فهم تو را آزمايش كنم و در ضمن بعد از آماده شدن اين مقام ، اگر آن را واگذارى به درجات ارجمندترى نايل خواهى شد، و براى ديگران هم زندگى تو عبرت و پند خواهد شد.
جوان همان دم از تخت به زير آمد، لباسهاى سه روز قبل خود را پوشيد و با حضرت عيسى عليه السلام از شهر خارج شد، وقتى پيش حواريين رسيدند فرمود:
هذا كنزى الذى كنت اظنه فى هذا البلد فوجدته .
اين همان گنجى است كه در اين شهر گمان داشتم و او را پيدا كردم . (9)
بهشت فروش
شيخ عبدالسلام يكى از زهاد و عباد اهل سنت بود، به طورى كه نامش را جهت تبرك به پرچمهاى مى نوشتند. به اين صورت لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، شيخ عبدالسلام ولى الله اين مرد روزى بالاى منبر گفت : هر كه مى خواهد از بهشت جايى بخرد بيايد. مردم ازدحام كردند و شروع به خريدن نمودند شيخ تمام بهشت را فروخت ، در آخر مردى آمد و گفت من دير رسيدم ، اموال زيادى دارم بايد يك جايى به من بفروشى ، شيخ گفت : ديگر محل خالى باقى نمانده مگر جاى خودم و الاغم ، درخواست كرد محل خودش را بفروشد و خود از جاى الاغش استفاده نمايد، شيخ قبول كرد آن محل را فروخت و در بهشت بدون مكان ماند.
روزى در نماز گفت : چخ چخ . بعد از نماز پرسيدند: چرا چخ چخ كردى ؟ گفت : هم اكنون كه در بصره هستم مكه را مشاهده مى كنم در حال نماز ديدم سگى وارد مسجدالحرام شد از اينجا او را چخ كرده بيرونش نمودم . مردم بسيار در شگفت شدند مقامش در نظر آنها بيشتر جلوه نمود. يكى از مريدان او، پيش زن خود كه شيعه بود آمد و جريان را نقل كرد. گفت خوب است مذهب تشيع را رها كنى ، زن جواب داد اشكالى ندارد ولى تو يك روز شيخ را با جمعى از مريدان دعوت كن تا در مجلس شيخ مذهب تو را بپذيرم . آن مرد خوشحال شد و فردا شيخ را دعوت كرد، وقتى همه ميهمانان آمدند، سفره را انداخت براى هر نفر مرغى بريان گذاشت ولى مرغ شيخ را در زير برنج پنهان كرد.
وقتى چشم شيخ به ظرفهاى مريدان افتاد ديد هر كدام يك مرغ بريان دارد و ظرف خودش مرغى ندارد، عصبانى شد و گفت : به من توهين كرده ايد چرا مرغ بريان براى من نگذاشته ايد؟ زن كه منتظر چنين فرصتى بود گفت : يا شيخ تو در بصره ادعا مى كنى ، سگى كه در مكه وارد مسجدالحرام شده مى بينى با اين همه مسافت و دورى راه ، اما در اينجا نمى بينى كه مرغ بريان در زير برنج است با اين فاصله كم ، شيخ از جا حركت كرده گفت : اين زن رافضيه خبيثه است و از مجلس بيرون رفت . مرد صاحبخانه تا اين جريان را مشاهده كرد مذهب خود را رها كرد و به مذهب زنش در آمد و شيعه شد.(10)
تشيع سلطان محمد خدابنده
سلطان محمد خدابنده كه در زبان مغولى به وى ((اولجايتو)) مى گفتند، نوه هلاكو خان مغول است . وى به سال 710 در سلطانيه قزوين به سلطنت رسيد و بر سراسر ايران و عراق و ديار بكر و ساير نقاط همجوار آن روز ايران ، حكومت مى كرد.
سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولى نظر به اين كه اكثريت مردم ايران مذهب تسنن داشتند سران مغول نيز وقتى مسلمان شدند، پيرو تسنن گشتند. سلطان محمد چون ديد مذاهب چهارگانه اهل تسنن در مسائل اعتقادى و فقهى اختلاف نظر بسيار و تشتت آراء دارند، نزديك بود به كلى از دين اسلام دست بكشد، و به كيش بودايى كه مذهب رسمى مغولان و نياكانش بود باز گردد. در اين ميان حادثه اى براى او اتفاق افتاد كه او را به كلى منقلب كرد.
سلطان محمد خدابنده روزى به همسر خود غضب نمود و در حال خشم و عصبانيت او را سه طلاقه كرد پس از عمل خود كه با ناراحتى و شتاب انجام گرفته بود پشيمان شد. براى تعيين تكليف ، موضوع را با علماى عامه در ميان گذاشت . علماى چهار مذهب گفتند: بدون محلل سلطان نمى تواند به زن خود رجوع كند و مجددا او را به زنى بگيرد.
قانون محلل هم بدين گونه است كه وقتى زن سه طلاقه شد، بايد به مرد ديگرى شوهر كند و پس از اينكه وى با زن نزديكى نمود و او را طلاق داد و عده اش به سر آمد زن مى تواند با عقد جديدى به همسرى شوهر اول در آيد. چون قبول محلل براى سلطان مملكت ، بسيار مشكل و ناراحت كننده بود. لذا سلطان رو كرد به علماى چهار مذهب اهل تسنن ، حنفى ، مالكى ، شافعى و حنبلى و گفت : شما مجتهدين چهار مذهب در هر مسئله اى آراء و نظريات گوناگونى داريد، آيا در اين مسئله نظر مخالفى نيست كه من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع كنم ؟ فقهاى چهار مذهب گفتند: نه ، اين مسئله نزد مسلمانان قطعى است ، و نظر مخالفى وجود ندارد.
در آن اثناء يكى از وزراى شيعى مذهب سلطان محمد به نام ((طرمطاز)) به وى گفت : مذاهب اسلام منحصر به اين چهار مذهب نيست ، بلكه شيعه كه اهل تسنن آن را از نظر دور داشته اند، نه تنها يكى از مذاهب گرانمايه اسلام و قديميترين آنهاست ، بلكه حقيقت اسلام را بايد در مذهب شيعه جستجو كرد. زيرا شيعه پيرو خاندان پيامبر اسلام است و طبق معمول حقايق خانه را بايد از اهل خانه پرسيد و از آنها شنيد.
امير طرمطاز ضمنا به عرض شاه رسانيد كه امروز علامه حلى در شهر حله عراق سرآمد مجتهدين شيعه و نابغه نامى اين طايفه است . او طبق مذهب خود فتوى مى دهد كه طلاق ملكه باطل است . و سلطان مى تواند بدون محلل نزد همسر خود برود.
سلطان محمد خدابنده عده اى را ماءمور كرد بروند حله و ((علامه حلى )) را براى حل قضيه طلاق بانوى اول مملكت ، كه سخت فكر شاه را به خود مشغول داشته بود بياورند.
هنگامى كه علماى سنى متوجه شدند سلطان مى خواهد مجتهد بزرگ شيعه را براى حل مشكل طلاق خود، دعوت كند به وى گفتند: سلطان بايد بداند كه اين مرد پيرو مذهب باطلى ، معروف به ((مذهب رافضى )) است .
رافضى ها مردمى كم عقل هستند، شايسته سلطنت نيست كه مرد كم عقلى چون ملاى رافضى ها را به دربار بياورند و حل مشكل خود را از او بخواهد.
سلطان محمد گفت : بگذاريد بيايد و از نزديك ميزان عقل و ادراك و ارزش ‍ فتواى او را آزمايش كنيم و بعد درباره وى قضاوت نماييم . وقتى علامه وارد پايتخت شد، سلطان محمد علماى چهار مذهب را احضار نمود. آنها نيز هر كدام در جاى خود نشستند و منتظر ورود علامه حلى پيشواى فقهاى شيعه شدند.
همينكه علامه حلى وارد شد كفش خود را آورد و به دست گرفت و قدم به مجلس سلطان نهاد. سپس سلام كرد و پهلوى سلطان نشست ، علماى چهار مذهب به شاه گفتند! ما نگفتيم شيعيان كم شعور هستند.
سلطان گفت : علت اين كار را خودتان از وى سؤ ال كنيد. چون علامه عرب بود و به عربى سخن مى گفت ، مترجم سخنان او را ترجمه مى كرد.
علماى سنى : اى مرد! چرا رسوم و آداب دربار را رعايت نكردى و براى شاه سجده ننمودى و به خاك نيفتادى ؟
علامه حلى : عجب ! پيامبر خدا سرآمد پادشاهان روى زمين بود، و با اين وصف به وى سلام مى كردند. ما و شما هم به اين اصل معتقديم كه سجده كردن براى غير خدا جايز نيست ، اين چه ايرادى است كه به من مى گيريد؟
علماى سنى : خوب ! اما چرا رفتى پهلوى سلطان نشستى ؟
علامه حلى : در مجلس غير از اينجا، جاى خالى نبود، من هم در جايى نشستم كه خالى و بلامانع باشد.
علماى سنى : چرا كفش خود را به دست گرفته اى ! تصديق مى كنى كه اين كار شايسته آدم عاقل نيست ؟
علامه حلى : علت اين است كه ترسيدم فرقه حنفى كه در مجلس هستند آن را بدزدند، همانطور كه پيشواى آنها ((ابوحنيفه )) نعلين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را دزديد!
علماى حنفى : حاشا و كلا، چه كسى گفته است امام اعظم ابوحنيفه نعلين پيامبر را به سرقت برد؟ اصلا ابوحنيفه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وجود خارجى نداشته است ولادت ابوحنيفه صد سال بعد از پيامبر بوده است .
علامه حلى : فراموش كردم ، گويا ((مالك بن انس )) پيشواى فرقه مالكى بوده كه نعلين رسول خدا را به سرقت برده است .
علماى مالكى : اين چه حرفى است امام مالك قريب سى سال بعد از ابوحنيفه از دنيا رفته و يكصد و هشتاد سال بعد از رسول الله چشم از جهان فرو بسته است . چطور ممكن است او در زمان پيامبر باشد تا گفته شود نعلين حضرت را دزديده است ؟
علامه حلى : پس شايد ((محمد بن ادريس شافعى )) رئيس فرقه شافعى بوده است .
علماى شافعى : عجب موضوعى را اين ملاى رافضى پيش كشيده ، كى شافعى ، در زمان پيامبر بوده است ؟ تولد شافعى در روز وفات ابوحنيفه يعنى سال 150 هجرى اتفاق افتاده ، بنابراين چگونه او مى تواند در زمان پيامبر وجود داشته باشد؟
علامه حلى : گويا ((احمد حنبل )) امام حنبليان بوده است ، و من ديگرى را به اشتباه گفته ام !
علماى حنبلى : امام احمد حنبل نزديك دو قرن بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در جهان مى زيسته و بعد از ابوحنيفه و مالك و شافعى آمده است ، او كجا و پيامبر كجا؟
در اين موقع علامه حلى سلطان را مخاطب ساخت و گفت : سلطان شنيديد كه علماى چهار مذهب اهل تسنن ، همگى اعتراف كردند كه رؤ ساى مذاهب آنها، هيچكدام در زمان پيامبر وجود نداشته اند. اين خود يكى از بدعت هاى ايشان است كه از ميان مجتهدين اسلام ، فقط اين چهار نفر را پيشواى خود مى دانند. آن هم سالها بعد از رحلت پيامبر!
اگر در ميان خود اهل تسنن ، كسانى پيدا شوند كه از اين چهار نفر، به مراتب داناتر باشند، جايز نمى دانند برخلاف فتواى آنها عمل شود، هر چند فتواى ديگران مناسب تر و صحيحتر باشد، تا چه رسد به علماى ساير مذاهب اسلام !
سلطان محمد خدابنده رو كرد به طرف علماى چهار مذهب و پرسيد: رؤ ساى مذاهب شما، هيچ كدام در زمان پيامبر و صحابه وجود نداشته اند؟
علماى چهار مذهب گفتند: نه هيچكدام نبوده اند!
علامه حلى گفت : سلطان بايد بداند كه به عكس اينان ، ما طايفه شيعه پيروان حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام هستيم . على عليه السلام جان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و برادر خوانده و پسر عم و جانشين بلافصل او بوده است .
با اين وصف اين آقايان ، مذهب ما را كه از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سابقه داشته است ، باطل مى دانند و جزء مذاهب اسلام به شمار نمى آورند. دين اسلام را منحصر در چهار مذهب خود نموده اند و دانستيد كه از هيچ كدام در زمان پيامبر اثرى نبوده است .
سپس علامه حلى به سلطان گفت : چون طلاق ملكه به يك لفظ و در يك مجلس واقع شده ، باطل است . زيرا شروط طلاق انجام نگرفته است . يكى از شروط صحت طلاق حضور دو نفر عادل است كه بايد اجراى صيغه طلاق را بشنوند. آيا سلطان اين شرط را هنگام طلاق ملكه رعايت كرده ، و طلاق در سه مجلس و با حضور دو نفر عادل انجام گرفته است ؟ سلطان گفت : نه .
علامه حلى گفت : پس اصلا ملكه مطلقه نيست كه احتياج به محلل داشته باشد. او همچنان همسر شرعى شماست و هم اكنون مى توانيد با وى باشيد.
سپس علامه در اين باره با علماى چهار مذهب به بحث و مذاكره پرداخت و همه را ملزم و مجاب نمود، و حقانيت مذهب شيعه را در اصول و فروع اسلامى همچون آفتاب نيمروز ثابت و مدلل ساخت ...
سلطان محمد خدابنده فى المجلس شيعه شد، و پيروى مذهب تسنن را ترك گفت : سپس بخشنامه كرد به تمام شهرها و كشورهاى قلمرو خود كه همه جا نام ائمه طاهرين عليهم السلام را در خطبه ذكر كنند و در سكه ها ضرب نمايند، و در و ديوارهاى مساجد و مشاهد مشرفه را به اسامى آن ذوات مقدس آرايش دهند.(11)
امام خمينى ((ره )) از شيخ عباس قمى ((ره )) مى گويد!
خورشيد خود را بالاى سر ماشين كشيده بود و باران گرما بر سرمان مى ريخت . بيابان سوزان و بى انتها در چشمهايمان رنگ مى باخت و به كبودى مى گراييد از دور هم ، چيزى ديده نمى شد، ناگاه ماشين ما كه از مشهد عازم تهران بود از حركت ، ايستاد، راننده كه مردى بلند و سياه چرده بود با عجله پايين آمد و بعد از آنكه ماشين را براندازى كرد خيلى زود عصبانى و ناراحت به داخل ماشين برگشت و گفت : بله پنچر شد و آنگاه به صندلى ما كه در وسطهاى ماشين بود، آمد، به من چون سيد بودم حرفى نزد. ولى رو كرد به حاج شيخ عباس قمى (ره ) و گفت : اگر مى دانستم تو را اصلا سوار نمى كردم از نحسى قدم تو بود كه ماشين ، ما را در اين وسط بيابان خشك و برهوت معطل گذاشت ، يا الله برو پايين و ديگر هم حق ندارى سوار اين ماشين بشوى .
البته راننده تا حدى تقصير داشت . اين طاغوت و حكومت ضد دين زمان بود كه تبليغات ضد اسلام و روحانيت را بجايى رسانده بود كه عده زيادى از مردم قدم آخوند و روحانى را نحس مى دانستند و اگر گرهى در كارشان مى افتاد و آخوندى آنجا حضور داشت ، به حساب او مى گذاشتند.
مرحوم شيخ عباس بدون اينكه كوچكترين اعتراضى كند و حرفى بزند، بلند شد و وسايلش را برداشت و از ماشين پياده شد. من هم بلند شدم كه با او پياده شوم اما او مانع شد، ولى من با اصرار پياده شدم كه او را تنها نگذارم اما او قبول نمى كرد كه با او باشم ، هر چه من پافشارى مى كردم ، او نهى مى كرد، دست آخر گفت فلانى راضى نيستم تو اينجا بمانى . وقتى اين حرف را از او شنيدم ديدم كه اگر بمانم بيشتر او را ناراحت مى كنم تا خوشحال كرده باشم ، برخلاف ميلم از او خداحافظى كرده سوار ماشين شدم ...
بعد از مدتى كه او را ديدم جريان آن روز را از او پرسيدم ؟ گفت : وقتى شما رفتيد خيلى براى ماشين معطل شدم ، براى هر ماشينى دست بلند مى كردم نگه نمى داشت ، تا اينكه يك ماشين كاميونى كه بارش آخر بود برايم نگه داشت .
وقتى سوار شدم ، راننده آدم خوب و خون گرمى بود، و به گرمى پذيرايم شد و تحويلم گرفت ، خيلى زود با هم گرم شديم قدرى كه با هم صحبت كرديم متوجه شدم كه او ((ارمنى )) است و مسيرش همدان است ، از دست قضا من هم مى خواستم به همدان بروم ، چون مدتها بود كه دنبال يك سرى مطالب مى گشتم و در جايى نيافته بودم فقط مى دانستم كه در كتابخانه مرحوم آخوند همدانى (12) در همدان مى توانم آنها را بدست آورم ، به اين خاطر مى خواستم به همدان بروم .
راننده با آنكه ارمنى بود آدم خوب و اهل حالى بود، من هم از فرصت استفاده كردم و احاديثى كه از حفظ داشتم درباره احكام نورانى اسلام ، حقانيت دين مبين اسلام و مذهب تشيع و... برايش گفتم . وقتى او را مشتاق و علاقه مند ديدم ، بيشتر برايش خواندم ، سعى مى كردم مطالب و احاديثى بگويم كه ضمير و وجدان زنده و بيدار او را بيشتر زنده و شاداب كنم .
تا اين كه به نزديكهاى همدان رسيديم ، نگاهم كه به صورت راننده افتاد ديدم قطرات اشك از چشمانش سرازير است و گريه مى كند، حال او را كه ديدم ديگر حرفى نزدم ، سكوتى عميق مدتى بر ما حكمفرما شد هنوز چند لحظه اى نگذشته بود كه او آن سكوت سنگين را شكست و با همان چشم اشك آلود گفت :
فلانى اين طور كه تو مى گويى و من از حرفهايت برداشت كردم ، پس اسلام دين حق و جاودانى است و من تا به حال در اشتباه بودم . شاهد باش من همين الآن پيش تو مسلمان مى شوم و به خانه كه رفتم تمام خانواده و فاميلهايى كه از من حرف شنوى دارند مسلمان مى كنم .
بعد هم گفت :
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله .(13)
بله خدا را بنگريد كه چه مى كند، ماشين پنچر مى شود، راننده پياده اش ‍ مى كند، كاميونى مى رسد كه مسيرش همان جايى است كه او مى خواهد برود و از همه مهمتر آن ثواب را خداوند نصيبش مى كند كه از آن زمان به بعد از نسل و ذريه آن مرد هر كس به دنيا بيايد مسلمان است و ثواب و حسنه اش براى مرحوم حاج شيخ عباس قمى (ره ) مى باشد. روحش با روح امام خمينى با انبياء محشور باد.
بهمنيار
((بهمنيار)) يكى از دانشمندان بزرگ و حكماى ايران است . او سرآمد شاگردان فيلسوف شهير شرق شيخ ‌الرييس ابو على سينا بود. ((بهمنيار)) كسى است كه مشكلات كتب شيخ را حل نمود و دقايق فكر او را كشف كرد، و به درك بسيارى از رموز علوم و اسرار منطق و فلسفه نايل گشت . او در ميان انبوه شاگردان ابن سينا از همه معروفتر و به وى نزديكتر و نبوغش از همه بيشتر بود.
پيش از اين كه به محضر شيخ راه يابد، روزى ابن سينا از جلو دكان آهنگرى مى گذشت ، ديد پسر بچه اى جلو دكان آهنگرى ايستاده و از آهنگر مقدارى آتش طلب مى كند. آهنگر نگاهى به سر و وضع پسر انداخت و گفت : ظرفت را بگير تا آتش در آن بريزيم . پسر بچه فورا متوجه شد كه با دست خالى آمده است ، در حالى كه لازم بود ظرفى با خود مى آورد. از اين رو نخست نگاهى به آهنگر كرد و سپس بى درنگ خم شد و مشتى خاك از زمين برداشت و در كف دست خود ريخت و آن را پهن كرد و به آهنگر گفت :
اين هم ظرف ، بريز!
ابن سينا كه خود نابغه اى بزرگ بود و درباره هوش و استعداد فوق العاده اش ‍ داستانها نوشته اند، از تيز هوشى و استعداد خدادادى پسر بچه در شگفت ماند، و در دل بر اين گونه استعدادها كه بر اثر فقدان شرايط و نداشتن زمينه هاى مساعد براى شكوفايى همچون آتش زير خاكستر رفته رفته خاموش مى شود و از قوه به فعل نمى آيد، افسوس خورد، سپس جلو رفت و نام پسر بچه را پرسيد و دانست كه نامش ((بهمنيار)) و از يك خانواده زردشتى است . كه مانند برخى از ايرانيان آن روز، هنوز مسلمان نشده بود.
ابن سينا از بهمنيار خواست نزد وى بماند كه در تعليم و تربيتش بكوشد تا در آينده دانشمندى بزرگ شود و به مقام بلندى برسد.
بهمنيار هم دعوت شيخ را پذيرفت و به خدمت وى پرداخت و همه جا مانند سايه دنبال او بود. چيزى نگذشت كه مسلمان شد و با استفاده از محضر شيخ از حكماى نامى به شمار آمد. او در علم معقول كتابهاى با ارزشى نوشته و به يادگار گذارده و حكما و دانشمندان بزرگى را تربيت كرده است .
كتاب ((التحصيل )) در منطق طبيعى و الهى شاهكار اوست كه از هزار سال پيش تاكنون همواره مورد استفاده حكما و فلاسفه اسلام و بيگانه بوده است .(14)
ورطه هولناك
يكى از بازرگانان نيشابور زنى با جمال داشت . در يكى از روزها كه مى خواست به سفر برود، زن را به يكى از پيشوايان شهر به نام ابو عثمان صوفى كه به پرهيزگارى و پارسايى موصوف بود سپرد و به سفر رفت .
روزى ابو عثمان غفلتا نظرش به زن زيبا افتاد كه نزد او به امانت سپرده بودند. فورا تحت تاءثير زيبايى وى قرار گرفت و رفته رفته شيفته و فريفته او شد تا جايى كه كارش به جاى باريكى كشيد. حال عبادت و فكر مطالعه از وى سلب شده و شب و روز در خواب و بيدارى به ياد آن زن بود و نمى دانست چگونه خود را از آن ورطه هولناك نجات دهد.
ناگزير راز دل را به يكى از مشايخ گفت و درمان آن حالت دردناك را از او خواست .
شيخ به وى گفت مردى وارسته در ((رى )) هست كه او را ((ابو يوسف )) مى نامند. بايد بروى نزد او و موضوع را با وى در ميان بگذارى باشد كه او چاره اى بينديشد.
ابو عثمان بار سفر بست و روى به رى نهاد. وقتى به رى رسيد سراغ خانه ابو يوسف را گرفت . مردم گفتند: اين شخص مردى فاسق است اوقاتش به ميگسارى ، و همنشينى با پسران امرد مى گذرد. خانه اش در محله شراب فروشان است و عالمى پرهيزگار مانند شما را نمى زيبد كه به ملاقات مرد بدنامى چون او برود.
ابو عثمان چون اين سخن شنيد به شهر خود بازگشت و آنچه شنيده بود به شيخ خود گفت ، شيخ به وى تاءكيد كرد كه نبايد روى سخنان مردم حساب كند و لازم است هر طور شده مجددا براى ديدن ابو يوسف به رى برود و چاره كار را از او بخواهد!
ابو عثمان ناچار به عزم رى راهى سفر شد و اين بار بدون اعتنا، به خانه ابو يوسف رفت . همين كه به مجلس او در آمد، ديد پسرى زيبا در كنارش ‍ نشسته و شيشه شرابى پهلويش گذاشته است . از ابو يوسف پرسيد! چرا در محله شراب فروشان سكونت گزيده است ؟
ابو يوسف گفت : مردم اين محله شراب فروش نبودند، زورمندان خانه هاى ايشان را به زور گرفتند و شراب فروشان را در آن جاى دادند، ولى خانه مرا براى من گذاشتند، و من در خانه ام سكونت دارم .
ابو عثمان پرسيد: اين نوجوان كيست ؟ گفت پسر من است كه احكام دينى به وى مى آموزم .
گفت : اين شيشه چيست ؟ ابو يوسف گفت سركه است كه خورش نان كرده ام .
ابو عثمان متحير شد و گفت : اگر وضع شما چنين است ، چرا خود را در معرض تهمت قرار داده ايد كه زبان مردم به روى شما باز شود؟
ابو يوسف گفت : من خودم را به بدى مشهور كرده ام تا بازرگانان فريب زهد و تقواى مرا نخورند و به صلاح و پرهيزگارى من مغرور نشوند، و زنان و كنيزان خود را نزد من به امانت نسپارند، و آنها مرا از عبادت خدا و تحصيل و مطالعه كتب باز ندارند!
وقتى ابو عثمان اين سخنان را شنيد متنبه شد، و عشق زن اجنبى از دلش ‍ بيرون رفت ، و چون به نيشابور برگشت زن را به شوهرش كه از سفر بازگشته بود تحويل داد و از آن ورطه هولناك راحت شد.(15)
تناقضات قرآن !!!
((اسحاق بن حنين كندى )) از فلاسفه بزرگ عرب است . وى نصرانى بود، و مانند پدرش حنين بن اسحاق از فيلسوفان مشهورى است كه به واسطه آشنايى با زبان يونانى و سريانى ، فلسفه يونان را به عربى ترجمه كردند. فرزند وى ، يعقوب بن اسحاق نيز بزرگترين حكيم عرب است ، و هر دو نزد خلفاى عباسى با عزت و احترام مى زيستند. ((كندى )) فيلسوف نامى عراق در زمان خويش دست به تاءليف كتابى زد كه به نظر خود تناقضات قرآن را در آن گرد آورده بود. اسحاق كندى چون با فلسفه و مسائل عقلى و افكار حكماى يونان سروكار داشت ، طبق معمول با حقايق آسمانى و موضوعات دينى چندان ميانه اى نداشت و به واسطه غرورى كه بيشتر فلاسفه در خود احساس مى كنند، بايد بدبينى و ديده حقارت به تعاليم مذهبى مى نگريست . اسحاق كندى آن چنان سرگرم كار كتاب ((تناقضات قرآن )) شده بود، كه به كلى از مردم كناره گرفته و پيوسته در منزل خود با اهتمام زياد به آن مى پرداخت . روزى يكى از شاگردان او در سامره به حضور امام حسن عسكرى عليه السلام شرفياب شد. حضرت به وى فرمود: در ميان شاگردان اسحاق كندى يك مرد رشيد و با شهامتى پيدا نمى شود كه اين مرد را از كارى كه پيش گرفته باز دارد؟ شاگرد مزبور گفت : ما چگونه مى توانيم در اين خصوص به وى اعتراض كنيم ، يا در مباحث علمى ديگرى كه استادى چون او بدان پرداخته است ايراد بگيريم ؟ او استاد بزرگ و نامدارى است و ما توانايى گفتگوى با او را نداريم . حضرت فرمود: اگر من چيزى به تو القا كنم ، مى توانى به او برسانى و درست به وى حالى كنى ؟ گفت : آرى .
فرمود: برو نزد استادت و با وى گرم بگير و تا مى توانى در اظهار ارادت و اخلاص و خدمت گذارى نسبت به او كوتاهى نكن ، تا جايى كه كاملا مورد نظر وى واقع شوى و او هم لطف و عنايت خاصى نسبت به تو پيدا كند. وقتى كاملا با هم ماءنوس شديد، به وى بگو: مسئله اى به نظرم رسيده است و مى خواهم آن را از شما بپرسم . خواهد گفت : مسئله چيست ؟ بگو: اگر يكى از پيروان قرآن كه با لحن آن آشنايى دارد از شما سؤ ال كند، آيا امكان دارد كلامى كه شما از قرآن گرفته و نزد خود معنى كرده ايد، گوينده آن ، معنى ديگرى از آن را اراده كرده باشد؟ او خواهد گفت : آرى اين امكان هست و چنين چيزى از نظر عقل جايز است . چون او مردى است كه درباره آنچه مى شنود و مى انديشد، و مورد توجه قرار مى دهد.
آنگاه به وى بگو: شايد خداوند آن قسمت از قرآن را كه شما نزد خود معنى كرده ايد، عكس آن را اراده نموده باشد، و آنچه پنداشته ايد معنى آيه و مقصود خداوند كه گويند آن است نباشد. و شما برخلاف واقع معنى كرده باشيد..!!
شاگرد مزبور از نزد حضرت رخصت خواست و رفت به خانه استاد خود اسحاق كندى و طبق دستور حضرت عسكرى عليه السلام با وى مراوده زياد نمود تا ميان آنان انس كامل برقرار گرديد. روزى از فرصت استفاده نمود و موضوع را به همان گونه كه حضرت تعليم داده بود با وى در ميان گذارد. همين كه فيلسوف نامى پرسش شاگرد را شنيد، فكرى كرد و گفت : يك بار ديگر سؤ ال خود را تكرار كن ! شاگرد سؤ ال خود را تكرار نمود استاد فيلسوف مدتى درباره آن انديشيد و ديد كه از نظر لغت و عقل چنين احتمالى هست ، و ممكن است آنچه وى از فلان آيه قرآن فهميده و پنداشته است كه با آيه ديگر منافات دارد. منظور صاحب قرآن غير از آن باشد.
سرانجام فيلسوف نامبرده شاگرد دانشمند خود را مخاطب ساخت و اين گفتگو ميان آنها واقع شد.
فيلسوف : بگو اين سؤ ال را چه كسى به تو آموخت ؟
شاگرد: به دلم خطور كرد.
فيلسوف : نه ! چنين نيست ، اين گونه سخن از مانند چون تويى سر نمى زند، تو هنوز به آن مرحله نرسيده اى كه چنين مطلبى را درك كنى راست بگو آن را از كجا آورده اى و از چه كسى شنيدى ؟
شاگرد: اين موضوع را حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام به من آموخت ، و امر كرد آن را با شما در ميان بگذارم .
فيلسوف : اكنون حقيقت را اظهار داشتى ، آرى اين گونه مطالب فقط از اين خاندان صادر مى گردد.
سپس فيلسوف بزرگ عراق آنچه درباره تناقضات قرآن نوشته ، و به نظر خود به كتاب آسمانى مسلمانان ايراد گرفته بود همه را جمع كرد و در آتش ‍ افكند و طعمه حريق ساخت .(16)
فرار فضل بن ربيع
وقتى ماءمون خليفه عباسى از خراسان به بغداد آمد و در مركز خلافت استقرار يافت ، فضل بن ربيع وزير و ابراهيم بن مهدى عموى وى ، متوارى شدند. ماءمون دستور داد اعلان كنند هر كس ابراهيم بن مهدى را پيدا كند و به ما تسليم نمايد صد هزار دينار طلا به وى عطا خواهم كرد و هر كس فضل بن ربيع را بياورد، صد هزار درهم نقره به او مى دهم . سپس شاهك بن سندى را ماءمور كرد تا به جستجوى آنان بپردازد.
((شاهك بن سندى )) پس از مدتى فضل بن ربيع را كه در خانه سوداگرى پنهان شده بود، گرفته و به نزد ماءمون برد. فضل بن ربيع براى آزادى خود داستانها در فضيلت عفو و گذشت نقل كرد و نزد ماءمون التماس فراوان نمود، تا اينكه ماءمون گفت : از كشتن تو گذشتم ، اما بايد بگويى كه در ايام پنهانى چگونه به سر مى بردى و چه شد كه دستگير شدى ؟
فضل گفت : مدتى از خانه اى كه در آن پنهان بودم بيرون آمدم ، و خود را به شكل ساربانها در آوردم و جوالى به دوش گرفته ، بدون اين كه هدفى داشته باشم در كوچه ها و محله ها به راه افتادم ، به اين اميد كه آشنايى پيدا كنم و به خانه او پناه برم . در آن اثناء سوارى و پياده اى به من برخوردند، پياده مرا شناخت و به سوار خبر داد. سوار براى گرفتن من اسب خود را به حركت در آورد. من هم جوالى را كه به دوش داشتم به گردش در آوردم . بر اثر اين كار اسب او رميد و سوار را به زمين زد. من هم از فرصت استفاده نمودم و با سرعت هر چه تمامتر شروع به دويدن كردم .
پس از طى مسافتى به در خانه اى رسيدم كه پيرزنى در آنجا نشسته بود. گفتم اى مادر مى توانى يك لحظه مرا در خانه خود جاى دهى ؟ پيرزن به بالا خانه اشاره كرد و گفت : برو آنجا! من هم وارد بالا خانه شدم ولى هنوز ننشسته بودم كه سوار به در خانه رسيد و از پيرزن پرسيد شخصى با اين شكل از اين جا نگذشت ؟
پيرزن گفت : من كسى را نديدم . سوار دستها را به هم كوفت و گفت : اى مادر! امروز فضل بن ربيع را كه خليفه براى دستگيرى اش صدهزار درهم نقره تعيين نموده است ، در اين كوچه ها پيدا كردم ، ولى موقعى كه مى خواستم او را دستگير سازم اسب ، مرا به زمين زد و او توانست بگريزد.
در اين موقع به قدرى هول و هراس به دلم راه يافت كه بى اختيار سرفه ام گرفت ! سوار صداى سرفه مرا شنيد و پرسيد در اين بالا خانه كيست ؟ پيرزن گفت : برادرزاده من است كه مدتى به سفر دريايى رفته بود و هنگام بازگشت دزدان او را غارت كرده اند، شرم مى كند كه برهنه نزد مردم ظاهر شود. سوار جامه خود را بيرون آورد و گفت : اين را بده بپوشد و بيايد! پيرزن گفت : مادر سه روز است كه او چيزى نخورده است من كه در اينجا نشسته ام منتظرم كسى را پيدا كنم قدرى غذا خريده براى او بياورد. اگر مى توانى انگشتر مرا بگير و به من منت نهاده ، قدرى غذا براى او خريده بياور تا تو را نزد او ببرم .
سوار انگشتر پيرزن را گرفته و براى خريد غذا رفت . پيرزن هم آمد به نزد من و گفت : آن مرد گريخته تو نباشى ؟ گفتم : آرى ، منم ، گفت : برخيز و بلا درنگ فرار كن ، من هم برخاستم به سرعت از خانه بيرون رفتم . مدتى در كوچه ها بدون هدف مى گشتم و نهانخانه اى نيافتم سرانجام به در خانه اى بزرگ و مجلل رسيدم . با خود گفتم نمى بايد كسى مرا بشناسد، چه بهتر كه در اين دهليز بنشينم تا لحظه اى خستگى خود را بر طرف سازم . آنگاه بيرون آمده محل امنى پيدا كنم و به آنجا پناه ببرم .
لحظه اى نگذشت كه صداى سم اسبانى شنيدم . وقتى به دم در نگاه كردم ((شاهك بن سندى )) را كه خليفه او را ماءمور دستگيرى من نموده بود در مقابل خود ديدم ، معلوم شد آن خانه ، تعلق به او دارد! از اين رو به خود گفتم به آنچه واهمه داشتم رسيدم .
وقتى شاهك به دهليز خانه رسيد، من پشت به ديوار ايستاده بودم . همين كه نظرش به من افتاد گفت : اى فضل چه شد كه به اينجا آمدى ؟ گفتم : پناه به تو آورده ام ! گفت آفرين ، خوش آمدى ، رسيدن بخير سپس مرا به خانه برد و سه روز نگاه داشت و پذيرايى كرد. روز چهارم گفت : اى فضل آزادى هر جا مى خواهى برو! من از خانه شاهك بيرون آمدم . به سراغ سوداگرى رفتم كه در ايام اعتبار من ، سودها برده بود. وقتى مرا ديد اظهار شادى نمود. سپس ‍ مرا به خانه خود برد و لحظه اى بعد از خانه بيرون رفت و به شاهك خبر داد، او هم آمد و مرا به نزد خليفه آورد!
ماءمون دستور داد هزار درهم به آن پيرزن عطا كنند، شاهك را نيز به واسطه جوانمردى كه نشان داده بود به نيكى نواخت و مقام او را بالا برد، آنگاه حكم كرد هشتاد تازيانه به سوداگر بزنند و از بغداد بيرونش كنند.(17)