معراج السعادة

عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)

- ۲۰ -


صفت پانزدهم: كبر و فرق آن با عجب

و آن عبارت است از حالتى كه آدمى خود را بالاتر از ديگرى ببيند و اعتقاد برترى‏خود را بر غير داشته باشد.و فرق اين با عجب، آن است كه: آدمى خود را شخصى داند،و خود پسند باشد، اگر چه پاى كسى ديگر در ميان نباشد، ولى در كبر، بايد پاى غير نيزدر ميان آيد تا خود را از آن برتر داند و بالاتر بيند.و اين كبر، صفتى است در نفس وباطن.و از براى اين صفت، در ظاهر، آثار و ثمرات چندى است كه اظهار آن آثار راتكبر گويند.

و آن آثارى است كه: باعث‏حقير شمردن ديگرى و برترى بر آن گردد، مانند:

مضايقه داشتن از همنشينى با او، يا همخوراكى با او، يا امتناع در پهلو نشستن با او، يارفاقت او، و انتظار سلام كردن و توقع ايستادن او، و پيش افتادن از او در راه رفتن، وتقدم بر او در نشستن، و بى‏التفاتى با او در سخن گفتن، و به حقارت با او تكلم كردن، وپند و موعظه او را بى‏وقع دانستن، و امثال اينها.

و از جمله آثار كبر است‏خرامان و دامن كشان راه رفتن.و بعضى از اين افعال گاهى ازحسد و كينه و ريا نيز نسبت‏به بعضى صادر مى‏شود، اگر چه آدمى خود را از او بالاتر هم‏نداند.

و بدان كه: كبر از اعظم صفات رذيله است، و آفت آن بسيار، و غائله آن بى‏شماراست.چه بسياراند از خواص و عوام كه به واسطه اين مرض به هلاكت رسيده‏اند.و بسى‏بزرگان ايام، كه به اين سبب گرفتار دام شقاوت گشته‏اند.اعظم حجابى است آدمى را ازوصول به مرتبه فيوضات، و بزرگ‏تر پرده‏اى است از براى انسان از مشاهده جمال‏سعادات، زيرا كه: اين صفت، مانع مى‏گردد از كسب اخلاق حسنه.چون به واسطه اين‏صفت، آدمى بر خود بزرگى مى‏بيند، كه او را از تواضع و حلم، و قبول نصيحت، و ترك‏حسد و غيبت و امثال اينها منع مى‏كند.بلكه خلق بدى نيست مگر اينكه صاحب تكبرمحتاج به آن است‏به جهت محافظت عزت و بزرگى خود.و هيچ صفت نيكى نيست‏مگر اينكه از آن عاجز است‏به سبب بيم فوت برترى خود.و از اين جهت آيات و اخباردر مذمت و انكار بر آن خارج از حيز شمار و تذكار است.

خداى - تعالى - مى‏فرمايد:

«يطبع الله على كل قلب متكبر جبار» (1)

خلاصه معنى آنكه: زنگ و چرك مى‏فرستد خدا بر هر دل متكبرى.

و مى‏فرمايد:

«انه لا يحب المستكبرين‏» (2)

يعنى: «به درستى كه خدا دوست ندارد تكبركنندگان را» .

و ديگر مى‏فرمايد:

«ساصرف عن آياتى الذين يتكبرون‏» (3)

يعنى: «زود باشد كه‏برگردانم از آيات خود، روى كسانى را كه تكبر مى‏ورزند» .

و باز مى‏فرمايد:

«ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين‏» (4)

يعنى:

«داخل شويد در درهاى جهنم، در حالتى كه مخلد خواهيد بود در آن، پس بد مقامى‏است مقام تكبر كنندگان‏» .

متكبرين در روز قيامت

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه:

«داخل بهشت نمى‏شود هر كه به‏قدر يك دانه خردل كبر در دل او باشد.و هر كه خود را بزرگ شمارد و تكبر كند در راه‏رفتن، ملاقات خواهد كرد پروردگار را در حالتى كه بر او غضبناك باشد» . (5)

و فرمودند كه:

«خداوند عالم فرموده: كبريا و بزرگى رواى من است، و عظمت وبرترى سزاوار من، هر كه خواهد در يكى از اينها با من برابرى كند او را به جهنم خواهم افكند» . (6)

و فرمودند كه:

«در روز قيامت از آتش جهنم گردنى بيرون خواهد آمد كه دو گوش‏داشته باشد و دو چشم و يك زبان، و خواهد گفت كه: من موكل به سه طايفه هستم: يكى: متكبرين.ديگرى: كسانى كه با خدا، خداى ديگرى را خوانده‏اند.و سوم: كسانى كه صورت، نقش مى‏كرده‏اند» . (7)

و فرمودند كه:

«سه نفرند كه خداى - تعالى - در روز قيامت‏با ايشان سخن نخواهدفرمود، و عمل ايشان را پاك نخواهد ساخت، و عذاب دردناك از براى ايشان خواهد بود: پير زناكار، و پادشاه جبار، و متكبر بى‏خبر» . (8)

و نيز از آن حضرت مروى است كه:

«بد بنده‏اى است‏بنده‏اى كه تكبر كند و از حدخود تجاوز نمايد، و پروردگار جبار اعلى را فراموش كند.و خداوند كبير متعال رافراموش نمايد.و بد بنده‏اى است‏بنده‏اى كه به سهو و لهو بگذراند و گورستان و پوسيدن بدن‏ها را در آنجا فراموش كند» . (9)

و نيز از آن جناب روايت‏شده است كه:

«دشمن‏ترين شما به سوى ما، و دورترين شمااز ما در روز آخرت، پرگويان، نازك گويان و متكبران‏اند» . (10)

و فرمودند كه:

«متكبرين را در روز قيامت محشور خواهند كرد به صورت مورچه‏هاى كوچك، كه به جهت‏بى‏قدرى كه در نزد خدا دارند پايمال همه مردم خواهند شد» . (11)

و فرمودند كه:

«در جهنم وادى اى است كه او را هبهب گويند و بر خدا ثابت است كه هر جبار متكبرى را در آن جاى دهد» . (12)

و از كلام عيسى بن مريم است كه:

«همچنان كه زرع در زمين نرم مى‏رويد و بر سنگ‏سخت نمى‏رويد، همچنين دانائى و حكمت جاى مى‏گيرد در دل اهل تواضع و فروتنى وجاى نمى‏گيرد در دل متكبر.نمى‏بينيد كه هر كه سر مى‏كشد و سر خود را بلند مى‏كند كه‏به سقف رسد، سقف سر او را مى‏شكند؟ و هر كه سر خود را به زير افكند، سقف بر سراو سايه مى‏افكند و او را مى‏پوشاند؟» . (13)

چون حضرت نوح - عليه السلام - را هنگام رحلت رسيد فرزندان خود را طلبيد وگفت: شما را به دو چيز امر مى‏كنم و از دو چيز منع مى‏كنم: منع مى‏كنم از شرك به خدا و كبر.و امر مى‏كنم به گفتن

«لا اله الا الله و سبحان الله و بحمده‏» . (14)

و روزى كه حضرت سليمان بن داود - عليهما السلام - امر كرد كه: مرغان و جن وانس بيرون آيند، پس بر بساط نشست و دويست هزار نفر از بنى آدم و دويست هزار نفراز جنيان با او بودند و بساط او به قدرى بلند شد كه صداى تسبيح ملائكه را در آسمانها شنيد سپس اين قدر ميل به پستى كرد كه كف پاى او به دريا رسيد پس صدائى بلند شد كه كسى مى‏گويد: اگر در دل صاحب شما به قدر ذره‏اى كبر مى‏بود او را به زمين فرو مى‏بردند بيشتر از آنچه بلند كردند او را» . (15)

و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه:

«از براى متكبرين، درجهنم وادى اى است كه آن را «سقر» نامند و از شدت حرارت خود به خدا شكايت كردو رخصت طلبيد كه يك نفس بكشد، پس نفس كشيد، از نفس او جهنم بسوخت‏» . (16)

و فرمود كه:

«متكبرين را در روز قيامت‏به صورت مورچگان محشور خواهند كرد ومردم ايشان را پايمال خواهند نمود تا خدا از حساب بندگان فارغ شود» . (17)

و فرمود كه:

«هيچ كس نيست كه تكبر كند مگر اينكه در خود پستى مى‏بيند، - كه مى‏خواهد تكبر آن را بپوشاند - » . (18)

و فرمود كه:

«دو ملك در آسمان هستند كه موكل بندگان‏اند كه هر كه تواضع كند اورا بلند مرتبه كنند، و هر كه تكبر نمايد او را پست مرتبه نمايند» . (19)

و فرمود كه:

«جبار ملعون، كسى است كه به حق جاهل باشد و مردم را حقير شمارد» . (20)

و فرمود كه:

«هيچ بنده‏اى نيست مگر اينكه او را حكمت و دانائى است.و ملكى‏است كه نگاه مى‏دارد آن حكمت را از براى او.پس اگر تكبر كرد مى‏گويد: ذليل شو، كه‏خدا ترا ذليل گردانيد، پس او در پيش خود از همه كس بزرگ‏تر، و در نظر مردم ازهمه كس كوچك‏تر مى‏شود.و اگر تواضع و فروتنى نمود مى‏گويد: بلند مرتبه شو كه خداتو را بلند كرد، پس او در دل خود از همه كس كوچك‏تر مى‏شود و در چشم مردم ازهمه‏كس بلندتر مى‏گردد» . (21)

فصل: اقسام تكبر و درجات متكبرين

بدان كه تكبر به سه قسم است:

اول آنكه: تكبر بر خدا كند، همچنان كه نمرود و فرعون كردند.و اين بدترين انواع‏تكبر، بلكه اعظم افراد كفر است.و سبب اين، محض جهل و طغيان است.و به اين قسم‏خداى - تعالى - اشاره فرموده كه:

«ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين‏» (22)

يعنى: «به درستى كه: كسانى كه تكبر و گردن‏كشى از بندگى من مى‏نمايند زودباشد كه داخل جهنم شوند، در حالتى كه ذليل و خوار باشند» .

دوم آنكه: بر پيغمبران خدا تكبر كند و خود را از آن بالاتر داند كه انقياد و اطاعت‏ايشان را كند، مانند: ابو جهل و امثال اينها.و ايشان كسانى بودند كه مى‏گفتند:

«ا هؤلاء من الله عليهم من بيننا» (23)

يعنى: «آيا اينها را خدا منت گذارد و پيغمبر كرد درميان ما؟» .

و مى‏گفتند:

«ا نؤمن لبشرين مثلنا» (24)

يعنى: «آيا ما ايمان بياوريم از براى دو آدمى مانندما؟» .

و مى‏گفتند:

«ان انتم الا بشر مثلنا» (25)

يعنى: «نيستيد شما مگر بشرى مانند ما» .

و اين قسم نيز نزديك تكبر به خدا است.

سوم آنكه: اينكه تكبر بر بندگان خدا نمايد، كه خود را از ايشان برتر بيند و ايشان رادر جنب خود پست و حقير شمارد.و اين قسم اگر چه در شناعت، از قسم اول كمترباشد، اما اين نيز از مهلكات عظيمه است.بلكه بسا باشد كه منجر به مخالفت‏خدا شود،زيرا كه صاحب آن، گاه است‏حق را از كسى مى‏شنود كه خود را از او بالاتر مى‏داند و به‏اين جهت «استنكاف‏» (26) از قبول و پيروى آن مى‏كند. بلكه چون عظمت و تكبر و برترى‏و «تجبر» (27) مختص ذات پاك خداوند - على اعلى - است پس هر بنده‏اى كه تكبر نمايددر صفتى از صفات خدا، با او منازعه نموده است.

همچنان كه از براى تكبر، سه قسم است، همچنين از براى آن، سه درجه است.

درجه اول اينكه: اين صفت‏خبيثه در دل آدمى مستقر باشد و خود را بهتر و برتر ازديگران بيند، و آن را در كردار و گفتار خود ظاهر كند.مثل اينكه: در مجالس، بالاترنشيند.و خود را بر امثال و اقران خود مقدم دارد.و روى خود را از ايشان بگرداند وعبوس كند.و چين بر جبهه افكند.و كسى كه كوتاهى در تعظيم او كند بر او انكار نمايد واظهار مفاخرت و مباهات كند.و در صدد غلبه بر ايشان در مسائل علميه و افعال عمليه باشد.

و اين درجه، بدترين درجات است، زيرا كه: درخت كبر، در دل صاحبش ريشه دوانيده و شاخ و برگ آن بلند شده و جميع اعضا و جوارح او را فرو گرفته.

درجه دوم اينكه: در دل او كبر باشد و كردار متكبرين نيز از او صادر گردد و اما به‏زبان نياورد.

و اين درجه، يك شاخه كمتر از درجه اول است.

درجه سوم اينكه: در دل، خود را بالاتر داند اما در كردار و گفتار مطلقا اظهارننمايد، و نهايت‏سعى در تواضع و فروتنى كند.و چنين شخصى شاخ و برگ درخت كبررا قطع كرده است اما ريشه آن در دل او هست.پس اگر به اين جهت‏بر خود غضبناك‏باشد و در صدد قلع و قمع ريشه آن نيز بوده باشد و سعى كند، او به آسانى بتواند از آن‏خلاص گردد.و اگر احيانا بى‏اختيار ميل به برترى كند وليكن در مقام مجاهده بوده باشدگناهى بر او نيست و خدا توفيق نجات به او كرامت مى‏فرمايد.

فصل: طريقه معالجه تكبر

دانستى كه: كبر از جمله مهلكات، و مانع وصول به سعادات است.و باعث آن نيست‏مگر حمق و سفاهت و بى‏خردى و غفلت، زيرا كه: همه آسمانها و زمينها و آنچه درآنها موجود است در جنب مخلوقات خدا هيچ و بى‏مقدارند.و همچنين زمين در جنب‏آسمانها، و موجودات زمين در جنب زمين، و حيوانات در جنب آنچه بر روى زمين‏است، و انسان در جنب حيوانات، و اين مسكين بيچاره متكبر، در جنب افراد انسان.پس‏چه شده است او را كه بزرگى كند.

خويشتن را بزرگ مى‏بينى راست گفتند يك، دو بيند لوچ

اى احمق! قدر و مقدار خود را بشناس و ببين چيستى و كيستى و چه برترى برديگران دارى، به فكر خود باش و خود را بشناس.

تا تطاول (28) نپسندى و تكبر نكنى‏كه خدا را چو تو در ملك بسى جانورست‏اول و آخر خود را در نظر گير و اندرون خود را مشاهده كن، اى منى گنديده و اى‏مردار ناپسنديده، اى جوال نجاسات و اى مجمع كثافات، اى جانور متعفن و اى كرمك‏عفن، اى عاجز بى‏دست و پا و اى به صدهزار احتياج مبتلا، تو كجا و تكبر كجا؟ ! ! ! اى اياز از پوستينت‏ياد آر.

شپشى خواب و آرام از تو مى‏گيرد، و جستن موشى تو را از جا مى‏جهاند.لحظه‏اى‏گرسنگى از پايت در آورد.دو درم غذاى زيادتى باد گنديده از حلقومت‏بيرون مى‏فرستد.و به اندك حركت زمين، چون سپند از جا مى‏جهى.بسا باشد در شب تاريك‏از سايه خود مى‏ترسى و غير اينها از آنچه من و تو مى‏دانيم.ديگر تو را با كبر چه افتاده‏است؟ ! قد خم و موى سفيد اشك دمادم يحيى‏تو بدين هيئت اگر عشق نبازى چه شودپس در صدد معالجه اين مرض برآى و بدان كه: معالجه آن مانند معالجه مرض‏عجب است، چون كبر، متضمن معنى عجب نيز هست.و از معالجات مخصوصه مرض‏كبر، آن است كه: آدمى آيات و اخبارى كه در مذمت اين صفت رسيده به نظر در آوردو آنچه در مدح و خوبى ضد آن، - كه تواضع است - وارد شده ملاحظه كند، چنانچه‏خواهد آمد.

علاوه بر اين، آنكه: تامل كند كه حكم كردن به بهترى خود را از ديگرى غايت جهل‏و سفاهت است، زيرا كه: مى‏تواند كه اخلاق كريمه نيز در آن غير باشد، كه اين متكبرآگاه نباشد، كه مرتبه او در نزد خدا بسيار بالاتر و بيشتر باشد.و چگونه صاحب بصيرت‏جرات مى‏كند كه خود را بر ديگرى ترجيح دهد، با وجود اينكه: مناط امر، خاتمه است‏و خاتمه كسى را به غير از خدا نمى‏داند.با وجود اينكه: همه كس آفريده يك مولى، وبنده يك درگاه‏اند.و همه قطره‏اى از درياى جود و كرم خداوند مجيد، و پرتوى از اشعه‏يك خورشيد.

پس لازم است‏بر هر كسى كه: احدى را به نظر بد و عداوت نبيند، بلكه كل را به‏چشم خوبى و نظر دوستى ملاحظه كند.هان، تا نگوئى كجا رواست كه عالم پرهيزگار،نهايت ذلت و انكسار از براى فاسق شرابخوار به جا آورد و او را از خود بهتر بيند، باوجود اينكه: او را آشكار به فسق و فجور مشغول مى‏بيند، و به تقوى و ورع خود يقين‏دارد.و نيز چرا جايز است كه مرد متدين، گمراه كافرى، يا فاسق فاجرى را دوست داشته‏باشد با آنكه خدا او را دشمن دارد.

و احاديث در بغض فى الله و ترغيب دشمنى در راه خدا متواتر است، زيرا كه گوئيم:

تواضع و فروتنى اين نيست كه نهايت ذلت و انكسار را به عمل آورد.و نه اينكه: ازبراى خود در هيچ چيز مزيتى بر غير نبيند، زيرا كه: ممكن نيست كه داناى به علمى خودرا در اين علم برتر از جاهل به آن نبيند.بلكه حقيقت تواضع آن است كه خود رافى الواقع بهتر و خوب‏تر، و در نزد خدا مقرب‏تر نداند.و همچنين نداند كه: به خودى‏خود مستحق برترى است‏بر ديگرى.و تكبر و آثار تكبر را به ظهور نرساند، زيرا كه: مناط امر، خاتمه است و هيچ كس به خاتمه ديگرى عالم نتواند شد.شايد كه كافر هفتاد ساله با ايمان از دنيا برود و عابد صد ساله خاتمه‏اش به خير نباشد.

و بالجمله، ملاحظه خاتمه و فهميدن اينكه: برترى و كمال نيست مگر به قرب خداوند - سبحانه - و سعادت در آخرت، غير از آن چيزى است كه در دنيا ظاهرمى‏شود از اعمال، يا آنچه را اهل دنيا كمال دانند.و نه نفى تواضع از براى هر احدى.

و اما مقدمه بغض فى الله و دشمنى از براى خدا، پس جواب آن اين است كه: هركسى را بايد دوست داشت از راه اينكه مخلوق خدا و آفريده او است.و به اين جهتى‏كه مذكور شد خود را از او بالاتر ندانست.

و اما دشمنى با او و غضب بر او به جهت كفر و فسق، ضرر ندارد و منافاتى نيست‏ميان خشم و غضب از براى خدا بر يكى از بندگان او به جهت معصيتى كه از او صادرشده، و ميان بزرگى نكردن بر او، زيرا كه: خشم تو از براى خدا است نه از براى خود، وخدا تو را در هنگام ملاحظه معاصى امر به غضب فرموده است، و تواضع و كبر نكردن‏نسبت‏به خود تو است‏يعنى خود را از اهل سعادت و بهشت و او را از اهل شقاوت وجهنم ندانى، بلكه ترس بر خود به جهت گناهان پنهانى كه از تو صادر شده بيش از ترس‏بر آن شخص باشد، از اين گناهى كه از او ظاهر گشته.

پس لازم بغض فى الله و غضب از براى او بر شخصى اين نيست كه بر او برترى وتكبر كنى و قدر و مرتبه خود را بالاتر از او بدانى و اين مانند آن است كه: بزرگى رافرزندى و غلامى باشد و غلام را بر فرزند خود موكل نمايد كه او را ادب بياموزد وچون خلاف قاعده از او سرزند تاديبش كند و بزند پس آن غلام چنانچه خير خواه وفرمانبردار باشد هر وقت از آن فرزند آنچه لايق او نيست صادر شد بايد به جهت‏اطاعت آقاى خود، بر آن فرزند غضب كند و او را بزند، و اما چون فرزند آقاى اوست‏بايد او را دوست داشته باشد و تكبر و برترى بر او نكند، بلكه تواضع و فروتنى كند، وقدر خود را در پيش آقا بالاتر از قدر آن فرزند نداند.

و بدان: براى مرض كبر، معالجه عملى نيز هست كه بايد بر آن مواظبت نمود تاصفت كبر زايل شود.و آن اين است كه: خود را بر ضد آن، كه تواضع است‏بدارد.وخواهى نخواهى از براى خدا و خلق شكستگى و فروتنى كند.و مداومت‏بر اعمال واخلاق متواضعين نمايد، تا تواضع ملكه او شود و ريشه شجره كبر از مزرع دل او كنده شود.

فصل: علائم و نشانه‏هاى تكبر و تواضع

زنهار، تا فريب نفس و شيطان را نخورى.و خود را صاحب ملكه تواضع، و خالى از مرض كبر ندانى، تا نيك مطمئن شوى و خود را در معرض آزمايش و امتحان در آورى،زيرا كه: بسيار مى‏شود كه آدمى ادعاى خالى بودن از كبر را مى‏كند، بلكه خود نيز چنان‏گمان مى‏كند ولى چون وقت امتحان مى‏رسد معلوم مى‏شود كه اين مرض در خفاياى‏نفس او مضمر است و فريب نفس اماره را خورده و خود را بى‏كبر دانسته، و به اين‏جهت از معالجه و مجاهده دست كشيده.

و از براى هر يك از كبر و تواضع علاماتى چند است كه آدمى به آنها امتحان، وحالت نفس او از كبر و تواضع شناخته مى‏شود.

و علامت اول آنكه: چون با اقران و امثال خود در مساله‏اى از مسائل، گفتگومى‏كند اگر حق بر زبان ايشان جارى شود، و آنچه او گويد مطابق واقع نباشد اگر اعتراف‏به آن كرد و از اينكه او را بر حق آگاه ساختند و از غفلت‏برآوردند اظهار شكرگزارى‏ايشان نمود و اصلا بر او اعتراف و شكرگزارى مشكل نبود پس اين علامت آن تواضع‏است.و اگر قبول حق از ايشان و اعتراف بر آن گران باشد و اظهار بشاشت و خرمى‏نتواند نمود معلوم است كه تكبر دارد.و بايد بعد از تامل در بدى عاقبت آن، در خباثت‏نفس خود تامل كند و در صدد معالجه برآيد و خود را بر آنچه گران است‏بر او از قبول‏حق و اعتراف بدان و شكرگزارى حق گويان بدارد.و مكرر اقرار به عجز و قصور خودكند.و به گوينده حق دعا كند و او را آفرين و ستايش گويد، تا اين صفت از او رفع شود.

و بسا باشد كه در خلوت مضايقه از قبول حق ندارد وليكن در حضور مردم بر اوگران باشد، در اين وقت، كبر نخواهد داشت وليكن مبتلا به مرض ريا خواهد بود و بايدآن را معالجه نمايد به نحوى كه در مرض ريا بيايد.

علامت دوم آنكه: چون به محافل و مجامع وارد شود بر او گران نباشد كه امثال واقران بر او مقدم نشينند و او فروتر از ايشان نشيند، و مطلقا تفاوتى در حال او نكند.وهمچنين در وقت راه رفتن، مضايقه نداشته باشد كه عقب همه راه رود.و اگر چنين‏باشد، صفت كبر ندارد.و اگر بر او گران باشد، متكبر است و بايد چاره خود كند، وزير دست امثال خود بنشيند و عقب ايشان راه رود تا از اين مرض خلاص گردد.

حضرت صادق - عليه السلام - فرمودند كه:

«تواضع آن است كه: آدمى در مكانى كه پست‏تر از جاى او باشد بنشيند.و به جائى كه پائين‏تر از جاى ديگر باشد راضى شود.وبه هر كه ملاقات كند سلام كند.و ترك مجادله كند، اگر چه حق با او باشد.و نخواهدكه او را بر تقوى و پرهيزكارى مدح كنند» . (29)

و بعضى از متكبرين طالب صدر، مى‏خواهند امر را مشتبه كنند عذر مى‏آورند كه‏مؤمن نبايد كه خود را ذليل كند.و بعضى از متشبهان به اهل علم متمسك مى‏شوند كه: علم را نبايد خوار كرد.و اين از فريب شيطان لعين است.

اى بيچاره مسكين! بعد از آنكه جمعى در مجلس از امثال و اقران تو باشد، چه ذلتى‏است در زير دست آنها نشستن؟ و چه خوارى از براى علم است؟ سخن از كسانى است‏كه آنها نيز مثل تو هستند، يا نزديك به تو.اين عذر اگر مسموع باشد در جائى است كه‏اگر مؤمنى در مجمع اهل كفر باشد، يا صاحب علمى در مجمع فساق و ظلمه حاضرشود.علاوه بر اين، اگر عذر تو اين است، چرا اگر اتفاقا در جائى زير دست نشستى‏متغير الحال مى‏شوى و مضطرب مى‏گردى؟ بلكه گاه است‏خود را چون كسى تصورمى‏كنى كه عيبى بر او ظاهر شده.به يك بار زير دست نشستن، ذلت ايمان و علم به وجودنمى‏آيد.هزار مسلمان و عالم را مى‏بينى كه انواع مذلت‏به ايشان مى‏رسد چنان متغيرنشوى كه به يك «گز» (30) زمين جايت تفاوت كند، و چنان مى‏دانى كه اين حرمت ايمان وعلم است.نه چنين است، بلكه اين از شايبه شرك و جهلى است كه در باطن تو است.وبعضى از متكبرين هستند كه: چون وارد مجمعى مى‏شوند و در صدر، جائى نمى‏بيننددر صف «نعال‏» (31) مى‏نشينند، با وجود اينكه ميان صدر، وصف نعال جاى و مكان خالى‏بسيار است.يا بعضى اراذل را ميان خود و ميان كسانى كه در صدرند مى‏نشانند كه‏بفهمانند كه اينجا كه ما نشسته‏ايم نيز صدر است، يا اينكه ما خود از صدر گذشته‏ايم.

و گاه است در زاويه‏اى كه صدر قرار داده‏اند جا نيست زاويه ديگر مقابل آن را درصف نعال رو به خود مى‏كند و مى‏نشيند.و بسا باشد در راه رفتن چون ميسر نشود كه‏مقدم بر همه شود اندكى خود را پس مى‏كشد تا فاصله ميان او و پيش افتادگان حاصل‏شود.و اينها همه نتيجه كبر و خباثت نفس، و اطاعت‏شيطان است.و اين بيچارگان، اين‏اعمال را مى‏كنند به جهت عزت خود و نمى‏دانند كه زيركان، به خباثت نفس ايشان‏برمى‏خورند.

تيز بينانند در عالم بسى واقف‏اند از كار و بار هر كسى

علامت‏سيم آنكه: پيشى گرفتن در سلام كردن بر او گران نباشد.پس اگر مضايقه داشته و توقع سلام از ديگران داشته باشد متكبر خواهد بود.و عجب آنكه جمعى كه‏خود را از جمله اهل علم مى‏دانند سواره در كوچه و بازار مى‏گذرند و از پيادگان ونشستگان چشم سلام دارند! و حال آنكه سزاوار آن است كه: ايستاده بر نشسته، و سواره بر پياده سلام كند.اف بر ايشان كه يكى از سنن سنيه پيغمبر آخر الزمان را آلت‏تكبر خود قرار داده‏اند.

علامت چهارم آنكه: چون فقير بى‏نوائى او را دعوتى نمايد اجابت كند و به مهمانى‏او يا حاجتى ديگر كه از او طلبيده برود.و به هت‏حاجت رفقا و خويشان، به كوچه وبازار آمد و شد نمايد.اگر اين بر آن گران باشد تكبر دارد.و همچنين ضروريات خانه‏خود را از آب و هيمه و گوشت و سبزى و امثال اينها را از بازار خريده خود بردارد و به‏خانه آورد، اگر بر او گران نباشد متواضع است و الا متكبر.و اگر در خلوت مضايقه‏نداشته باشد و در نظر مردم بر او گران باشد مبتلا به مرض ريا خواهد بود.

حضرت امير المؤمنين - صلوات الله عليه - فرمودند كه:

«برداشتن چيزى و به خانه‏آوردن به جهت عيال، از كمال مردى چيزى كم نمى‏كند» . (32)

«روزى آن سرور يك درهم گوشت‏خريدند و بر گوشه رداى مبارك گرفته به خانه‏مى‏بردند بعضى از اصحاب عرض كردند يا امير المؤمنين! به من ده تا بياورم.فرمود:

صاحب عيال، سزاوارتر است كه بردارد» . (33)

و مروى است كه: «حضرت امام صادق - عليه السلام - مردى از اهل مدينه را ديد كه‏چيزى را از براى عيال خود خريده بود و مى‏برد، چون حضرت را ديد شرم كرد.

حضرت به او فرمود كه: از براى عيالت‏خريده‏اى و برداشته‏اى؟ به خدا قسم كه اگر اهل‏مدينه نبودند هر آينه دوست داشتم كه من نيز از براى عيال خود چيزى بخرم و بردارم‏» . (34)

و ظاهر آن است كه: چون در آن وقت از امثال آن بزرگوار اين نوع رفتار متعارف‏نبود، و در نظر مردم قبيح مى‏نمود، و موجب عيب كردن مردمان و غيبت كردن ومذمت نمودن ايشان مى‏شد، به اين جهت آن حضرت اجتناب مى‏فرمودند.و از آنجامستفاد مى‏شود كه: چنانچه امرى به حدى رسد كه ارتكاب آن در عرف قبيح باشد وباعث اين شود كه مردم به غيبت‏كردن صاحب آن مشغول شوند، ترك كردن آن بهتراست.و اين نسبت‏به اشخاص و ولايات و عصرها مختلف مى‏شود، پس بايد هر كس‏ملاحظه آن را بكند.و مناط آن است كه: به حد قباحت و مذمت رسد.پس هان، تافريب خود را نخورى و تكبر را به اين واسطه مرتكب نشوى.

علامت پنجم آنكه: بر او پوشيدن جامه‏هاى سبك و درشت و كهنه و چرك گران‏نباشد، كه اگر در بند پوشيدن لباس نفيس، و بر تحصيل جامه فاخر حريص باشد و آن را شرف و بزرگى داند متكبر خواهد بود.

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود كه:

«اين است و جز اين نيست كه من‏بنده‏اى هستم كه بر روى خاك مى‏نشينم و چيزى مى‏خورم، و جامه پشمينه مى‏پوشم، وشتر را مى‏بندم، و انگشتان خود را مى‏ليسم، و چون بنده‏اى مرا بخواند اجابت مى‏كنم. پس هر كه طريقه مرا ترك كند از من نيست‏» . (35)

و مروى است كه: «سيد انبياء - صلى الله عليه و آله - پيراهنى را پوشيده بودند و دروقت وفات آن حضرت بيرون آوردند، از پشم بود و دوازده وصله داشت، كه چندوصله آن از پوست گوسفند بود» .

«به سلمان گفتند كه: چرا جامه نو نمى‏پوشى؟ گفت: من بنده هستم هر وقت آزادشوم خواهم پوشيد» . (36)

و حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «جامه كم قيمت و پست پوشيدن‏از ايمان است‏» . (37)

«سيد اولياء در زمان خلافت ظاهريه، جامه‏اى بسيار كهنه كه بر آن پينه بسيار بودپوشيده بود، بعضى از اصحاب با او عتاب كرد. حضرت فرمود: در آن چند فايده‏هست: يكى آنكه: مؤمنين، اقتدا به من مى‏كنند و چنين رفتار مى‏كنند.و ديگر آنكه: دل‏را خاشع مى‏كند و از كبر پاك مى‏گرداند» . (38)

علامت‏ششم آنكه: با كنيزان و غلامان خود در يك سفره طعام خورد و با ايشان‏همخوراكى كند، اگر بر او گران نباشد متواضع است و الا متكبر.

شخصى از اهل بلخ روايت كند كه: «با سلطان سرير ارتضا، على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه و اولاده التحية و الثناء - در سفر خراسان همراه بودم روزى سفره حاضر كردند، پس حضرت همه ملازمان خود از خادمان، و غلامان سياه را بر سفره جمع كردند، من عرض كردم: فداى تو شوم اگر سفره جدائى از براى ايشان قرار دهى بهتر است.فرمود: ساكت‏باش، به درستى كه: خداى همه يكى و دين همه يكى و پدر ومادر همه يكى است، و جزاى هر كس را به قدر عمل او مى‏دهند» . (39)

و مخفى نماند كه: امتحانات و آزمايشهاى كبر و تواضع، منحصر به اينها نيست،بلكه اعمال و آثارى ديگر بسيار هست، مانند اينكه: بخواهد كسى در پيش او بايستد.

حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمودند كه: «هر كه خواهد مردى از اهل آتش‏را بيند نگاه كند به مردى كه نشسته و در برابر او طايفه‏اى ايستاده باشند» . (40)

بعضى از صحابه نقل كرده‏اند كه: «احدى در نزد اصحاب پيغمبر از آن سرور عزيزترو محترم‏تر نبود چون نشسته بودند و حضرت وارد مى‏شد به جهت او از جاى‏بر نمى‏خاستند چون مى‏دانستند كه آن حضرت از آن كراهت دارد. (41)

و از جمله علامات كبر اين است كه: تنها در كوچه و بازار نرود و خواهد كه ديگرى‏همراه او باشد.و بعضى متكبرين هستند كه چون كسى را نيابند، سواره راه روند.

مروى است كه: «هر كه كسى در عقب او راه رود مادامى كه چنين است دورى او ازخدا زياد مى‏شود» . (42)

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - بعضى اوقات با اصحاب راه مى‏رفتند واصحاب را پيش مى‏انداختند و خود ميان ايشان راه مى‏رفتند» . (43)

و باز از جمله علامات كبر اين است كه: از زيارت كردن بعضى اشخاص مضايقه‏كند، اگر چه در زيارت آنها فايده‏اى از براى او باشد.و مضايقه كند از همنشينى فقرا ومريضان و آزارداران.

مروى است كه: «مردى آبله بر آورده بود و آبله او چرك برداشته و پوست آن رفته‏بود و بر حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - داخل شد در وقتى كه آن حضرت به چيزخوردن مشغول بودند، آن شخص پهلوى هر كه نشست از پيش او برخاست، حضرت اورا پهلوى خود نشانيد و با او چيزى خورد» . (44)

«روزى آن حضرت با اصحاب، چيزى مى‏خوردند، مردى كه ناخوشى مزمنى‏داشت و مردم از او متنفر بودند وارد شد، حضرت او را بر پهلوى خود نشانيد و فرمود:

چيزى بخور» . (45)

و علامات ديگر از براى كبر بسيار است كه كبر به آن شناخته مى‏شود.و طريقه ورفتار سيد انبيا - صلى الله عليه و آله - جامع جميع علامات تواضع، و خالى از همه‏شوايب كبر بود، پس سزاوار امت او آنكه اقتدا به او نمايند.

ابو سعيد خدرى كه از اصحاب حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - بود روايت كرده كه: «آن حضرت خود علف به شتر مى‏داد.و آن را مى‏بست.و خانه را مى‏رفت.وگوسفند را مى‏دوشيد.و نعلين خود را پينه مى‏كرد.و جامه خود را وصله مى‏نمود.و باخدمتكاران چيز مى‏خورد.و چون خادم از دست آسيا كشيدن خسته مى‏شد آن‏حضرت خود آسيا مى‏كشيد.و از بازار چيزى مى‏خريد و به ست‏يا به گوشه جامه خودمى‏گرفت و به خانه مى‏آورد.و با غنى و فقير و كوچك و بزرگ مصافحه مى‏كرد.و به‏هر كه بر مى‏خورد از كوچك و بزرگ و سياه و سفيد و آزاد و بنده، از نمازگزاران،ابتداء به سلام مى‏كرد.جامه خانه و بيرون او يكى بود.هر كه او را مى‏خواند اجابت‏مى‏كرد.و پيوسته ژوليده و غبار آلوده بود.به آنچه او را دعوت مى‏كردند حقيرنمى‏شمرد، اگر چه هيچ بجز خرماى پوسيده نمى‏بود.صبح از براى شام چيزى نگاه‏نمى‏داشت و شام از براى صبح چيزى ذخيره نمى‏كرد.سهل المؤنه بود.خوش خلق وكريم الطبع و گشاده رو بود.و با مردمان نيكو معاشرت مى‏كرد تبسم كنان بود بى‏خنده، واندوهناك بود بى‏عبوس.در امر دين، محكم و شديد بود بى‏سختى و درشتى با مردمان.

متواضع و فروتن بود بى‏مذلت و خوارى.بخشنده بود بى‏اسراف.مهربان بود به جميع‏خويشان و اقارب.قريب بود به جميع مسلمانان و اهل ذمه.دل او رقيق بود و پيوسته سربه پيش افكنده بود.و هرگز اين قدر چيز نمى‏خورد كه «تخمه‏» (46) شود.و هيچ وقت دست‏طمع به چيزى دراز نمى‏كرد» . (47)

فصل: تواضع و فروتنى

مذكور شد كه ضد صفت كبر، تواضع است.و آن عبارت است از: شكسته نفسى، كه‏نگذارد آدمى خود را بالاتر از ديگرى بيند.و لازمه آن، كردار و گفتار چندى است كه‏دلالت‏بر تعظيم ديگران، و اكرام ايشان مى‏كند.و مداومت‏بر آنها اقوى معالجه است ازبراى مرض كبر.و اين از شرايف صفات، و كرايم ملكات است.و اخبار در فضيلت آن‏بى‏نهايت است:

حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه:

«هيچ كس تواضع نكرد مگر اينكه خدا او را بلند گردانيد» . (48)

ز خاك آفريدت خداوند پاك پس اى بنده افتادگى كن چو خاك

تواضع سر رفعت افرازدت تكبر به خاك اندر اندازدت

بعزت هر آنكو فروتر نشست به خوارى نيفتد زبالا به پست

بگردن فتد سركش و تند خوى بلنديت‏بايد بلندى مجوى

مروى است كه: «خداوند يگانه به موسى - عليه السلام - وحى كرد كه: من قبول مى‏كنم نماز كسى را كه از براى عظمت من تواضع كند.و بر مخلوقات من تكبر نكند.ودر دل خود خوف مرا جاى دهد.و روز را به ذكر من به پايان رساند.و به جهت من خود را از خواهشهاى نفس باز دارد» . (49)

روزى حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - به اصحاب خود فرمودند كه:

«چرا من‏حلاوت عبادت را در شما نمى‏بينم؟ عرض كردند كه: چه چيز است‏حلاوت عبادت؟ فرمود كه: تواضع‏» . (50)

و از آن حضرت مروى است كه: «چهار چيز است كه خدا كرامت نمى‏كند مگر به‏كسى كه خدا او را دوست داشته باشد:

يكى صمت و خاموشى، و آن اول عبادت است.

دوم توكل بر خدا.

سيم تواضع.

چهارم زهد در دنيا» . (51)

و نيز از آن جناب مروى است كه:

«هر كه فروتنى كند از براى خدا، خدا او رابر مى‏دارد.و هر كه تكبر كند خدا او را مى‏افكند.و هر كه قناعت كند خدا او را روزى‏مى‏دهد.و هر كه اسراف كند خدا او را محروم مى‏گرداند.و هر كه بسيار ياد مرگ كندخدا او را دوست مى‏دارد.و هر كه بسيار ياد خدا كند خدا او را در بهشت در سايه خودجاى دهد» . (52)

حضرت عيسى - عليه السلام - فرموده است كه:

«خوشا به حال تواضع كنندگان دردنيا، كه ايشان در روز قيامت‏بر منبرها خواهند بود» . (53)

خداى - تعالى - به داود - عليه السلام - وحى فرمود كه:

«همچنان كه نزديكترين مردم‏به خدا متواضعان‏اند، همچنين دورترين مردم از خدا متكبران‏اند» . (54)

مروى است كه: «سليمان پيغمبر - عليه السلام - هر صبح بر بزرگان و اغنياء و اشراف مى‏گذشت تا مى‏آمد، به نزد مساكين، پس با ايشان مى‏نشست و مى‏گفت: مسكينى هستم‏با مساكين نشسته‏» . (55)

و مروى است كه: «پدر و پسرى از مؤمنين بر حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - وارد شدند حضرت برخاست و ايشان را اكرام نمود و بر صدر مجلس نشانيد و خود دربرابر آنها نشست و فرمود كه: طعامى آوردند و خوردند سپس قنبر آفتابه و طشتى‏آورد تا دست ايشان را بشويد، حضرت از جاى برجست و آفتابه را گرفت كه دست آن‏مرد را بشويد آن مرد خود را بر خاك ماليد و عرض كرد كه: يا امير المؤمنين چگونه‏راضى شوم كه خدا ما را بيند و تو آب به دست من بريزى؟ حضرت فرمود: بنشين ودست‏خود را بشوى خدا تو را و برادرى از شما را مى‏بيند كه هيچ فرقى نداريد وبرادرتان مى‏خواهد به جهت‏خدمت تو در بهشت ده برابر همه اهل دنيا به او كرامت‏شود.پس آن مرد نشست پس حضرت فرمود كه: قسم مى‏دهم تو را به حق عظيمى كه‏من بر تو دارم كه مطمئن دست‏خود را بشوى همچنان كه اگر قنبر آب به دست تومى‏ريخت.پس حضرت دست او را شست...» . (56)

از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: تواضع، اصل هر شرف وبزرگى نفيس، و مرتبه بلندى است.و اگر تواضع را زبانى بود كه مردم مى‏فهميدند، ازحقايق عاقبتهاى پنهان خبر مى‏داد.و تواضع آن است كه: از براى خدا و در راه خداباشد و ماسواى اين مكر است.و هر كه از براى خدا تواضع و فروتنى كند خدا او راشرف و بزرگى مى‏دهد بر بسيارى از بندگانش.و از براى اهل تواضع، سيمائى است كه‏ملائكه آسمانها و دانايان اهل زمين ايشان را مى‏شناسند.و از براى خدا هيچ عبادتى‏نيست كه آن را بپسندد و قبول كند مگر اينكه در آن تواضع است.و نمى‏شناسد آنچه‏در حقيقت تواضع است مگر بندگان مقربى كه به حدانيت‏خدا رسيده‏اند.

خداى - تعالى - مى‏فرمايد كه: بندگان خدا كسانى‏اند كه در روى زمين با تواضع راه‏مى‏روند.و خداوند - عز و جل - بهترين خلق خود را به تواضع امر فرمود و گفت:

«و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين‏» (57)

و تواضع مزرعه خشوع و خضوع وخشيت و حياست.و شرف تام حقيقى سالم نمى‏ماند مگر از براى كسى كه متواضع باشددر نزد خدا» . (58)

و حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرمود كه: «هر كه تواضع كند در دنيا ازبراى برادر مؤمن خود پس او در نزد خدا از جمله صديقان است.و حقا كه او از شيعيان‏على بن ابى طالب است‏» . (59)

فايده: مذموم بودن ذلت و خوارى

سابق بر اين مذكور شد كه: هر صفت فضيلتى وسط است و دو طرف افراط و تفريط‏آن مهلك و مذموم است.پس صفت تواضع حد وسط است و طرف افراط آن صفت‏كبر است - كه مذكور شد - و طرف تفريط آن ذلت و پستى است.

پس همچنان كه كبر مذموم است، همچنين خوار و ذليل كردن خود نيز مذموم ومهلك است، زيرا كه: از براى مؤمن جايز نيست كه خود را ذليل و پست كند.پس اگرعالمى مطاع، كفشدوزى بر او وارد شود آن عالم از جاى خود برخيزد و او را در مكان‏خود بنشاند و درس و تعليم را به جهت‏حرمت او ترك كند و چون برخيزد تا در خانه‏در عقب او بدود، خود را ذليل و خوار كرده است، و از طريقه مستقيمه تجاوز نموده‏است.و طريقه محموده و عدالت، آن است كه: به طريقى كه مذكور شد تواضع كند ازبراى امثال و اقران خود و كسانى كه مرتبه ايشان نزديك به اوست.و اما تواضع عالم ازبراى بازارى، آن است كه: با او بنشيند و نيك سخن گويد.و به طريق مهربانى با او تكلم‏كند.و دعوت او را اجابت كند.و در قضاى حاجت او سعى كند.و خود را بهتر از اونداند، به جهت‏خطر خاتمه و امثال اينها.

و مخفى نماند كه: آنچه مذكور شد از مدح تواضع و فروتنى، نسبت‏به كسانى است‏كه متكبر نباشند.اما كسى كه متكبر باشد، بهتر آن است كه: تواضع او را نكنند، زيرا كه:

فروتنى و ذلت از براى كسى كه متكبر باشد موجب پستى و ذلت‏خود است و باعث‏گمراهى آن متكبر، و زيادتى تكبر او مى‏شود.و بسا باشد كه اگر مردم تواضع او رانكنند و بر او تكبر كنند متنبه شود و تكبر را ترك كند.

و از اين جهت است كه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «هر گاه‏متواضعين امت مرا ببينيد، از براى ايشان تواضع كنيد.و هر گاه متكبرين را ببينيد بر ايشان‏تكبر كنيد، به درستى كه اين باعث مذلت و حقارت ايشان مى‏شود» . (60)

پى‏نوشتها:


1. غافر (سوره 40)، آيه 35.

2. نحل (سوره 16)، آيه 23.

3. اعراف (سوره 7)، آيه 146.

4. زمر (سوره 39)، آيه 72.

5. بحار الانوار، ج 73، ص 216، ح 7.

6. احياء العلوم، ج 3، ص 290.و كنز العمال، ج 3، ص 526، خ 7740.

7. محجة البيضاء، ج 6، ص 213

8. كافى، ج 2، ص 311، ح 14.

9. الترهيب و الترغيب، ج 3، ص 570، ح 40. (با اندك تفاوتى) .

10. سنن ترمذى، ج 8، ص 175 (با اندك تفاوتى) .و قريب به اين مضمون در بحار الانوار، ج 73، ص 232.

11. مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 179 (با اندك تفاوتى) .

12. مستدرك حاكم، ج 4، ص 597.و الدر المنثور، ج 4، ص 73.

13. احياء العلوم، ج 3، ص 297 و قريب به اين مضمون در بحار الانوار، ج 78، ص 312.

14. احياء العلوم، ج 3، ص 291

15. محجة البيضاء، ج 6، ص 213.و احياء العلوم، ج 3، ص 290.

16. بحار الانوار، ج 73، ص 218، ح 10.و كافى، ج 2، ص 310.

17. كافى، ج 2، ص 311.و بحار الانوار، ج 73، ص 219، ح 11.

18. كافى، ج 2، ص 312، ح 17.

19. كافى، ج 2، ص 122، ح 2.

20. كافى، ج 2، ص 311، ح 13.

21. بحار الانوار، ج 73، ص 224، ح 16.

22. مؤمن، (سوره 40)، آيه 60.

23. انعام، (سوره 6)، آيه 53.

24. مؤمنون، (سوره 23)، آيه 47.

25. ابراهيم، (سوره 14)، آيه 10.

26. خوددارى.

27. بزرگى ورزيدن

28. گردن كشى

29. كافى، ج 2، ص 122، ح 6

30. واحد طول، معادل 24 انگشت.

31. جمع نعل: كفش، كنايه از پائين مجلس

32. بحار الانوار، ج 73، ص 207.

33. بحار الانوار، ج 73، ص 207.

34. كافى، ج 2، ص 123، ح 10

35. اتحاف السادة المتقين، ج 8، ص 407.

36. بحار الانوار، ج 73، ص 205.

37. احياء العلوم، ج 3، ص 306.به نقل از سنن ابى داود و ابن ماجه.و محجة البيضاء، ج 6، ص 248.

38. نهج البلاغة فيض الاسلام، ص 1132، حكمت 99.

39. بحار الانوار، ج 49، ص 101، ح 18

40. احياء العلوم، ج 3، ص 305.و محجة البيضاء، ج 6، ص 247.

41. احياء العلوم، ج 3، ص 305.و محجة البيضاء، ج 6، ص 247.

42. احياء العلوم، ج 3، ص 305.و محجة البيضاء، ج 6، ص 247.

43. بحار الانوار، ج 73، ص 206.

44. بحار الانوار، ج 73، ص 206.

45. محجة البيضاء، ج 6، ص 220.و احياء العلوم، ج 3، ص 293 و 294

46. سوء هاضمه، فساد در معده.

47. بحار الانوار، ج 73، ص 208.

48. بحار الانوار، ج 75، ص 120، ح 7.

49. محجة البيضاء، ج 6، ص 220.و احياء العلوم، ج 3، ص 294.

50. احياء العلوم، ج 3، ص 294 و محجة البيضاء، ج 6، ص 222.

51. محجة البيضاء، ج 6، ص 231.و احياء العلوم، ج 3، ص 294.

52. به اين مضمون در كنز العمال، ج 3، ص 113، خ 5735.

53. احياء العلوم، ج 3، ص 294.و در بحار الانوار، ج 78، ص 309.

54. كافى، ج 2، ص 123، ح 11

55. محجة البيضاء، ج 6، ص 227.و احياء العلوم، ج 3، ص 295.

56. بحار الانوار، ج 75، ص 118، ح 1.

57. شعراء، (سوره 26) آيه 215.

58. بحار الانوار، ج 75، ص 121، ح 12

59. بحار الانوار، ج 75، ص 117، ح 1.

60. محجة البيضاء، ج 6، ص 222.