معراج السعادة

عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)

- ۱۸ -


صفت‏سيزدهم: عداوت و دشمنى

و آن بر دو قسم است: زيرا كه هر كه عداوت كسى را در دل دارد يا آن را در دل‏پنهان مى‏كند و انتظار زمان فرصت را مى‏كشد، يا علانيه و آشكار در صدد ايذا و اذيت‏آن شخصى است كه او را دشمن دارد، و اظهار عداوت او را مى‏كند.

قسم اول: را «حقد و كينه‏» گويند، كه عبارت است از: پنهان كردن عداوت شخصى‏در دل.

و قسم دوم: را «عداوت‏» نامند، و اين ثمره قسم اول است، زيرا كه: چون كينه قوت‏گرفت و عداوت شديد گرديد، خزانه دل از محافظت آن عاجز، و پرده از روى كاربر مى‏دارد.و قسم اول از ثمرات غضب است، زيرا كه: چون آدمى بر ديگرى خشم گيردو به جهت عجز از انتقام يا مصلحتى ديگر آن وقت اظهار غضب نكند و خشم خود رافرو برد و در دل خود پنهان سازد كينه حاصل مى‏شود.و هر يك از اين دو قسم از صفات مهلكه و اخلاق رذيله است.

و از اخبار مستفاد مى‏شود كه: مؤمن كينه ور نيست.و در غالب اوقات صفات مهلكه‏ديگر نيز از كينه و عداوت متولد مى‏گردد، چون حسد و غيبت و دروغ و بهتان وشماتت و اظهار عيب و دورى و ايذاء و سخريت و استهزاء و غير اينها از آفات و اعمال‏محرمه كه دنيا و دين آدمى را فاسد مى‏سازد.

و اگر فرض شود كه هيچ يك از اينها حاصل نشود همان خود بغض و عداوت او ازامراضى است كه نفس قدسى را بيمار، و هميشه روح از آن متالم و در آزار است.آدمى‏را از بساط قرب الهى دور، و از مرافقت‏ساكنان عالم قدس مهجور مى‏گرداند.و صاحب‏خود را منع مى‏كند از آنچه شيوه اهل ايمان و شيمه اخيار و نيكان است، و از بشاشت وشكفتگى و مهربانى و فروتنى و مرافقت و همنشينى نسبت‏به كسى كه كينه او را در دل‏دارد.و خود را از اعانت و قضاء حوائج او باز مى‏دارد.و هر يك از اينها درجه‏اى ازدين را كم مى‏كند و پرده ميان آدمى و ميان بار يافتگان بزم تقرب مى‏گردد.و از اين‏جهت است كه در اخبار و آثار مذمت‏بى‏شمار در خصوص عداوت و دشمنى وارد شده‏است.حتى اينكه حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «هيچ وقتى جبرئيل - عليه السلام - به نزد من نيامد مگر اين كه گفت: اى محمد! از عداوت و دشمنى مردم‏احتراز كن‏» . (1)

و فرمودند كه: «جبرئيل هرگز در هيچ امرى اين قدر به من وصيت نكرد كه در خصوص عداوت مردم‏» . (2)

و حضرت صادق - عليه السلام - فرمودند كه: «هر كه تخم عداوت بكارد همان را كه كاشته است درو مى‏كند» . (3)

معالجه عداوت و دشمنى

و معالجه اين صفت‏خبيثه آن است كه: اول تامل كند در اين كه دشمنى و عداوت،شجره‏اى است كه: به جز اندوه و الم در دنيا ثمرى ندارد.و صفتى است كه: غير از غصه وغم اثرى نمى‏بخشد.ساغرى است كه: به جز زهر جانگزا به كام صاحب خود نريزد. وآتشى است كه: به غير از دود كدورت از آن بر نخيزد، زيرا كه عدو مسكين هميشه بااندوه و غصه قرين، و پيوسته با رنج و محنت همنشين است.به سبب عداوت خاندانهاى كهن بر باد، و دودمان قديم از بيخ و بنياد بر افتاد.و بسا دولتهاى بى‏پايان كه به سبب‏عداوت به نكبت مبدل، و بسا عزتها كه بنيادش به تيشه عداوت سست و مختل گرديده.

بلكه آنچه از كتب و تواريخ و سيره‏ها و احوال مردمان، مكرر معلوم شده آن است كه:

هيچ دولتى به سر نيامد مگر به واسطه عداوت و دشمنى.

درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آردنهال دشمنى بر كن كه رنج‏بى‏شمار آردو اكثر آن است كه: مطلقا از كينه و عداوت، ضررى به آنكه او را دشمن دارندنمى‏رسد.و بعد از آن ملاحظه عاقبت آن را در آخرت بنمايد كه آدمى را به عذاب اليم‏مى‏رساند.و چون اين امور را تامل كرد، و متنبه گرديد كه: عاقل هميشه خود را در حالتى‏باقى نمى‏دارد كه مضرات آن به او عايد، و دشمن از آن منتفع گردد، پس سعى نمايد كه‏با آن شخصى كه عداوت و كينه دارد رفتار دوستانه و گفتار مشفقانه به عمل آورد.و بااو به مهربانى و شكفتگى ملاقات كند.و در قضاى حوايج او سعى نمايد.و در مجامع ومحافل، نيكيهاى او را اظهار نمايد.بلكه نسبت‏به او زياده از ديگران نيكى و احسان كندتا نفس را گوشمالى داده بينى شيطان را بر خاك مالد.و پيوسته چنين رفتار كند تا آثارعداوت از دل او بر طرف شود.

و ضد اين صفت‏«نصيحت‏» است، كه عبارت است از: خير خواهى و نيك پسندى برديگران.و آن نيز بر دو قسم است: باطنى و ظاهرى.

اولى: عبارت از آن است كه: به دل، طالب خوبى و خير مسلمين باشد.

دومى: آن است كه خير و صلاح ايشان را به جا آورد.

و شرافت اين صفت‏بسيار، و فضيلت آن بى‏شمار است، همچنان كه در بيان صفت‏حسد مذكور خواهد شد.

فصل: مذمت ضرب، فحش، لعن و طعن

بدان كه: از آثار و لوازمى كه بر حقد و عداوت مترتب مى‏گردد، ضرب و فحش ولعن و طعن است.و بسا باشد كه اينها از مجرد غضب نيز صادر گردند.و مى‏شود كه به‏جهت همنشينى اوباش و اراذل، و مصاحبت فساق و جهال، و كسانى كه هرزه‏گو و معتادبه فحش دادن هستند، فحش دادن عادت كسى شود كه بدون دشمنى و غضبى فحش به‏زبان او جارى گردد.

و شكى نيست كه همه اين امور، مذموم است و قبيح، و در شريعت غرا، حرام صريح‏اند.و موجب «حبط‏» (4) اعمال و مولد خسران مآل‏اند.و «مليين‏» (5) و حكماء ومتشرعه و ساير عقلاء بر خباثت آنها متفق، و عقل و شرع بر حرمت آنهادو شاهد صادق.

اما ضرب: كه عبارت است از: زدن با دست، يا چوب، يا آلتى ديگر.پس بدون‏جهت‏شرعيه، در حرمت آن شكى نيست.و هيچ طايفه از طوايف بنى آدم، و هيچ فرقه‏از فرق عالم، بى‏جهت و سبب شرعى تجويز زدن كسى را نكرده‏اند.و در اخبار و آثار،نهى صريح از آن شده و وارد شده است كه:

«هر كه مردى را تازيانه زند حق - تعالى - او را تازيانه‏اى از آتش خواهد زد» . (6)

و اما فحش و دشنام و هرزه زبانى و بدگوئى: منشاء همه اينها خباثت نفس و دنائت‏طبع است.و هر كه زبان او به اينها دراز، البته خبيث النفس و از جمله اراذل و اوباش،معدود است.بلكه از بعضى اخبار مستفاد مى‏شود كه: رذل مخصوص شخصى است كه‏مضايقه نداشته باشد از اينكه هر چه بگويد و هر چه به او بگويند.

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «مؤمن نيست كسى كه طعنه زن‏و لعن كن و فحش گوى و هرزه زبان است‏» . (7)

و نيز فرمودند كه: «بهشت‏حرام است‏بر هر فحش دهنده‏» . (8)

و در روايت ديگر از آن سرور مروى است كه: «هرزه‏گوئى و پرده‏درى از شعبه‏هاى‏نفاق است‏» . (9)

و نيز از آن حضرت منقول است كه: «چهار نفرند كه اهل دوزخ از آنها متاذى‏اند:

يكى از آنها مردى خواهد بود كه پيوسته چرك از دهان او جارى خواهد بود، و آن‏كسى است كه در دنيا فحش گوى بوده‏» . (10)

و نيز از آن جناب مروى است كه: «بهشت‏حرام است‏بر هر فحاش هرزه‏گوى كم‏حيائى كه باك نداشته باشد از اينكه هر چه بگويد و از هر چه از براى او بگويند.وچنين شخصى را اگر تفتيش و تفحص كنى و به حقيقت امر او بر خورى يا ولد الزنا است،يا نطفه پدرش با نطفه شيطان ممزوج شده، و اين شخص به وجود آمده...» . (11)

(يعنى در وقت معاشرت و مجامعت پدرش، شيطان نيز در جماع با او شريك شده) .

و در حديثى ديگر است كه هر گاه ببينى مردى را كه مضايقه ندارد از اينكه هر چه‏بگويد و هر چه در حق او بگويند، بدانيد كه او ولد الزنا است، يا به شراكت‏شيطان هم‏رسيده‏» . (12)

و نيز از آن جناب مروى است كه:

«از جمله بدان و اشرار بندگان خدا كسى است كه: مردم به جهت فحش گفتن او از همنشينى او كراهت داشته باشند» . (13)

و مروى است از آن حضرت كه:

«دشنام دادن به مؤمن، فسق است.و كشتن او كفراست.و غيبت او معصيت است.و حرمت مال او مثل حرمت‏خون اوست‏» . (14)

و فرمود كه:

«بدترين مردم نزد خدا - در روز قيامت - كسانى هستند كه مردم آنها را اكرام و احترام كنند از بيم شر ايشان‏» . (15)

و حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - فرمودند كه:

«از جمله علامات شراكت‏شيطان در نطفه آدمى، - كه هيچ تشكيكى در آن نيست - اين است كه: آدمى فحاش باشد و باكى نداشته باشد از آنچه بگويد و از آنچه به او بگويند» . (16)

و نيز آن حضرت فرمودند كه:

«هر كه مردم از زبان او بترسند، او در آتش خواهدبود» . (17)

«و دشمن‏ترين مخلوقات خدا در نزد خدا بنده‏اى است كه مردم از زبان او حذر نمايند» .

و از حضرت كاظم - عليه السلام - پرسيدند از حال دو نفر كه يكديگر را دشنام مى‏دادند فرمودند كه: «هر كدام ابتداى به دشنام كرده‏اند ظالم‏ترند و گناه هر دو بر اوست، مادامى كه آن ديگرى تعدى و زياده‏روى به او نكند» . (18)

و مخفى نماند كه حقيقت فحش، عبارت است از: اظهار كردن امور قبيحه به الفاظ صريحه.و بيشتر اوقات در الفاظ مجامعت و آلات جماع و آنچه از اين قبيل است‏يافت مى‏شود.و ارباب فساد و بى‏شرمان را عبارات فاحشه چند است كه ذكر مى‏كنند آنها را، و اهل شرافت و صاحبان نفوس طيبه متعرض آنها نمى‏شوند.بلكه اگر هم ذكر آنها ضرورى شود به كنايه و رمز بيان مى‏نمايند.

و بعضى گفته‏اند كه: خداوند عالم به خاطر حيا، كنايه فرمود از جماع، به لمس و مس و دخول و مباشرت، و عبارات قبيحه آنها را ذكر نفرمود. (19)

و اين مخصوص به وقاع و جماع نيست، بلكه از قضاء حاجت - از بول و غايط - هم به كنايه و رمز گفتن اولى است از الفاظ صريحه ركيكه.

پس ارباب حيا بايد عبارات صريحه آنها را به زبان نياورند.و همچنين امثال اينها ازآنچه در عرف مستهجن و ركيك و مذموم و قبيح باشد.

پس چنانچه بخواهد از زبان زن خود يا زن ديگرى سخنى نقل كند نگويد: زن من،يا زن تو چنين گفت.بلكه بگويد: پرده نشينان خانه من، يا خانه تو يا مادر اطفال چنين‏گفت، يا در خانه چنين گفتند.بلكه از ذكر نام زن در امثال اين زمان كه عرفا قبيح شده‏احتراز كند و ملاحظه نكند كه اسماء زنان پيغمبر - صلى الله عليه و آله - و ائمه - عليهم‏السلام - مذكور مى‏شده، زيرا كه: در زمان سابق اين مستهجن نبود و به جهت طريقه‏سابق، حال هم قبحى در ذكر نام ايشان نيست.چون در همه از منه ذكر كرده‏اند و دركتب نوشته‏اند.

و همچنين كسى را علتى در بدن باشد كه از اظهار آن شرم كند اگر ذكر آن ضرورى‏شود تصريح نكند بلكه به كنايه بگويد، مثلا اگر كسى «مبروص‏» (20) است‏يا «اقرع‏» (21) باشدو خواهد از سبب آن يا وقت آن از او سئوال كند نگويد: تو در چه وقت پيس شدى؟ ياسر تو به چه سبب كچل شد؟ بلكه بگويد: اين عارضه كى از براى تو روى داد؟ يا چه‏وقت اين ناخوشى عارض تو شد؟ زيرا كه جميع اين تصريحات داخل فحش‏اند.

و بدان كه جميع الفاظى كه متضمن بى‏شرمى و فحش هستند همه مذموم و قبيح‏اند،گو بعضى قبيح‏تر و ذم آن شديدتر باشد، خواه در مقام دشنام و اذيت‏بگوئى يا در محل‏شوخى و مزاح، يا مقامى ديگر.و چون اين عبارات مختلف‏اند در قباحت، بعضى ازآنها مكروه و بعضى از آنها حرام‏اند و بعضى حرام را تخصيص داده‏اند به صورتى كه‏در مقام دشنام و اذيت‏باشد نه در مقام شوخى يا به جهت عادت به هرزه‏گوئى.و دونيست كه بعضى الفاظ كه بسيار فاحش هستند حرام باشند اگر چه در مقام دشنام نباشند.

و اما لعن: و معنى آن راندن و دور كردن از خداست.پس شكى در بدى آن نيست.

و جايز نيست‏شرعا لعن كردن بر كسى مگر كسى كه متصف به صفتى باشد كه آن صفت‏به نص شريعت موجب دورى او از خدا باشد و مجوز لعن او باشد.و ذم شديد در اخبار در خصوص لعن كردن رسيده.

از امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه:

«روزى حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - خطبه خواندند و فرمودند كه: مى‏خواهيد خبر دهم شما را به بدان شما؟ عرض كردند: بلى يا رسول الله.فرمود: كسى كه عطاى خود را از ديگران منع مى‏كند، وبنده خود را مى‏زند، و تنها سفر مى‏كند.پس مردم چنين گمان كردند كه خداوند بنده‏اى بدتر از چنين شخصى مخلوقى نيافريده.سپس حضرت فرمودند مى‏خواهيد خبر دهم‏شما را به بدتر از اين؟ عرض كردند بلى.فرمودند كه: فحش دهنده لعن كننده، كه هروقت نزد او اسم مؤمنين مذكور شود ايشان را لعن كند و اسم او نيز چون نزد مؤمنين مذكور گردد او را لعن نمايند» . (22)

و حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - فرمودند كه:

«چون لعنت از دهان شخصى بيرون آيد ميان او و آن شخص كه به او لعنت‏شده تردد مى‏كند، اگر آن شخص مستحق لعن باشد به او متعلق مى‏شود و اگر نباشد به صاحبش برمى‏گردد» . (23)

و از اين حديث مستفاد مى‏گردد كه: لعن به كسى كه سزاوار لعن نباشد، بر مى‏گردد به‏لعن كننده.

پس بايد نهايت احتراز را نمود و لعن نكرد كسى را مگر آنانى كه از صاحب شريعت مقدسه تجويز لعن ايشان شده.و والد ماجد حقير - قدس سره - در كتاب «جامع‏السعادات‏» فرموده است كه: آنچه [در شريعت] تجويز شده، لعن كردن به كافرين و فاسقين و ظالمين است. - همچنان كه در قرآن وارد شده است - (24) و شكى در جواز لعن اينها بر سبيل عموم نيست، به اين نوع كه بگوئى: «لعنة الله على الكافرين يا على الظالمين يا على الفاسقين‏» .و فرموده‏اند كه: شخصى متصف به يكى از اين صفات باشد حق آن است كه مى‏توان او را لعن كرد. (25)

و توهم اين را كه شخص معين گاه است از اين صفت توبه كند و با اسلام و با توبه از دنيا برود راهى ندارد، زيرا كه مستفاد از قرآن و احاديث‏آن است كه: شخص معينى را لعن مى‏توان نمود.بلكه از اخبار برمى‏آيد كه لعن بر بعضى‏از اهل جهود و عناد بهترين عبادات و اقرب قربات است‏خداى تعالى در حق جماعتى مى‏فرمايد:

«اولئك عليهم لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين‏». (26)

و در حق جماعتى ديگر مى‏فرمايد:

«اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون‏». (27)

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه:

«خدا لعنت كند دروغگو را و اگر چه به مزاح باشد» . (28)

و چون ابو سفيان هزار بيت در هجو آن سرور گفت، آن حضرت فرمودند:

«پروردگارا! من شعر نمى‏توانم گفت و سزاوار من نيست كه شعر بگويم به عوض هرحرفى از اين اشعار او را هزار لعنت كن‏» . (29)

و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - جماعتى را لعن كردند.و مروى است كه:

«آن‏جناب در قنوت نمازهاى واجبى، معاويه و عمرو عاص و ابو موسى اشعرى و ابو الاعورسلمى را لعن مى‏فرمودند. (30)

و چنانچه لعن ايشان را از جمله عبادات نمى‏دانستند با وجود اينكه حلم او از همه‏مردم بيشتر و گذشت او از همه افزون‏تر بود در نماز اين اشخاص را لعن نمى‏فرمودند.

و در روايتى ديگر است كه:

«آن حضرت در قنوت نمازهاى نافله دو بت قريش را كه ابو بكر و عمر است لعن مى‏نمود» . (31)

و حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - در عقب هر نمازى چهار مرد را لعن مى‏كردند. (32)

و كسى كه ملاحظه كند رفتار حضرت امام حسن - عليه السلام - را با معاويه عليه اللعنه و اصحاب او كه چگونه به آنها لعن مى‏كردند.و احاديث و اخبارى كه در لعن مستحقين لعن از رؤساى اهل ضلال باسمائهم رسيده تتبع كند مى‏داند كه اين از شعار دين است.

و حضرت كاظم - عليه السلام - ابو حنيفه را لعن فرمودند. (33)

و منع از لعن كه رسيده است در لعن بر كسى است كه مستحق آن نباشد.

و آنچه نقل شده كه: امير المؤمنين - عليه السلام - از لعن اهل شام نهى فرمود. (34)

اگرصحيح باشد شايد به جهت اين بود كه گاه در ميان ايشان كسى بوده كه مستحق لعن نبوده يا اميد اسلام بعضى از ايشان را داشته.

و بالجمله لعن كردن به رؤساى ظلم و ضلالت و مجاهرين به كفر و فسق جايز و بلكه مستحب است.و بر غير اينها حرام است، تا يقين نشود كه متصف است‏به يكى ازصفاتى كه موجب لعن مى‏شود، و بايد يقين به اين كند و به مجرد ظن و تخمين نمى‏توان‏اكتفا نمود.

و بدان كه گناه لعن، بر اشخاصى كه مرده‏اند و ثابت نيست كه مستحق لعن باشند بيشتر، و وبال آن افزون‏تر است.

حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه:

«مردگان را دشنام مدهيد، كه‏ايشان رسيدند به آنچه پيش فرستاده‏اند» . (35)

و همچنين خوب نيست لعن كردن بر جمادات و حيوانات.

و مروى است كه:

«هيچ كس لعن به زمين نمى‏كند مگر اينكه زمين مى‏گويد: لعنت‏برهر كدام كه گناهكارتريم‏» . (36)

و حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - انكار فرمودند بر زنى كه ناقه را لعن كرد و برمردى كه شترى را لعن نمود. (37)

نفرين به مسلمان

و مخفى نماند كه دعاى بد و نفرين به مسلمانان كردن نيز مانند لعن كردن است ومذموم است.و خوب نيست‏حتى بر ظلمه، مگر در صورتى كه از شر و ضرر او آدمى‏مضطر و ناچار گردد.

و در حديث است كه:

«گاه است مظلوم اين قدر نفرين ظالم مى‏كند كه مكافات ظلم او مى‏شود و زياد مى‏آيد، و اين زيادتى از براى ظالم باقى مى‏ماند و روز قيامت مطالبه‏مى‏كند» . (38)

و اما ضد اين، كه دعاى خير باشد از براى برادر دينى بهترين طاعات و فاضل‏ترين عبادات است.و فايده آن بى‏حد، و ثواب آن خارج از «حيز عد» (39) است‏بلكه درحقيقت كسى كه دعا به ديگرى كند دعا به خود كرده.حضرت رسول - صلى الله عليه‏و آله - فرمودند كه: «چون كسى در غياب برادر خود به او دعا كند فرشته گويد: از براى‏تو هم مثل اين باشد» . (40)

و فرمودند كه:

«در حق برادر مستجاب مى‏شود دعائى كه در حق خود مستجاب نمى‏شود» . (41)

و از حضرت امام زين العابدين - عليه السلام - مروى است كه: «چون ملائكه بشنوندكه بنده مؤمن برادر خود را دعا مى‏كند در غياب او، يا او را به خوبى ياد مى‏كند، گويند:

خوب برادرى هستى از براى برادرت، دعاى خير به او مى‏كنى و حال اينكه او حاضرنيست، و او را به خير ياد مى‏كنى خدا به تو داد دو مقابل آنچه از براى او خواستى.و ثناكرد بر تو دو مقابل آنچه ثنا كردى بر او.و از براى تو است فضيلت‏بر او» . (42)

و اخبار در اين خصوص بى‏حد است (43) و چه كرامتى از اين بالاتر است كه هديه‏اى ازدعا و طلب آمرزش از تو به برادر مؤمنت رسد و حال آنكه او در زير طبقات خاك‏خوابيده.

و تامل كن كه روح او به چه حد از تو شاد مى‏شود كه اهل و فرزندانش ميراث او راقسمت مى‏كنند و در مال او عيش و تنعم مى‏نمايند و تو او را در تاريكى‏هاى شب يادمى‏كنى و از خدا آمرزش او را مى‏طلبى و هديه از براى او مى‏فرستى.

و پيغمبر خدا - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «ميت در قبر مانند كسى است كه به‏دريا غرق شده باشد، هر چه را ديد چنگ به آن مى‏زند كه شايد نجات يابد.و منتظردعاى كسى است كه به او دعا كند از: فرزند و پدر و برادر خويش.و از دعاى زندگان‏نورهائى مانند كوهها داخل قبور اموات مى‏شود.و اين مثل هديه‏اى است كه زندگان ازبراى يكديگر مى‏فرستند.پس چون كسى از براى ميتى استغفارى يا دعائى كرد فرشته‏اى‏آن را بر طبقى مى‏گذارد و از براى ميت مى‏برد و مى‏گويد: اين هديه‏اى است كه فلان‏برادرت يا فلان خويشت از براى تو فرستاده است و آن ميت‏به اين سبب شاد و فرحناك‏مى‏شود» . (44)

و اما طعن زدن بر مسلمين: و آن نيز از اعمال ذميمه و افعال سيئه است، و باعث ضرردنيوى و عذاب اخروى مى‏گردد.

و حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - فرمودند كه: «هيچ كس بر مؤمنى طعنه‏نمى‏زند مگر اينكه مى‏ميرد به بدترين مردنها» . (45)

و بدان كه: اينها كه مذكور شد از فحش و لعن و طعن، از آفات زبان است و از براى زبان آفات بسيار است از: غيبت، دروغ، سخريه، استهزاء، شوخى، و غير اينها، - كه‏مذكور خواهد شد - .و ضد همه اينها سكوت و صمت است.و تفصيل اينها خواهد آمد.

انشاء الله.

پى‏نوشتها:


1. كافى، ج 2، ص 301، ح 5.

2. كافى، ج 2، ص 302، ح 11.

3. وسائل الشيعه، ج 8، ص 569، ح 5

4. محو شدن، از بين رفتن.

5. حزب طرفدار مليت.

6. وسائل الشيعه، ج 19، ص 12، ح 5 و 7.

7. كنز العمال، ج 1، ص 146، ح 720.

8. كنز العمال، ج 3، ص 598، ح 8085.

9. سنن ترمذى، ج 8، ص 183.و محجة البيضاء، ج 5، ص 216.

10. كنز العمال، ج 16، ص 71، ح 43979.

11. كافى، ج 2، ص 323، ح 3

12. كافى، ج 2، ص 323، ح 2.

13. كافى، ج 2، ص 325، ح 8.

14. بحار الانوار، ج 75، ص 150، ح 16.

15. كافى، ج 2، ص 327.

16. كافى، ج 2، ص 323، ح 1.

17. كافى، ج 2، ص 327، ح 3.

18. كافى، ج 2، ص 360، ح 4

19. ر ك: نساء، (سوره 4)، آيه 43.و مائده، (سوره 5)، آيه 6.

20. كسى كه داراى مرض برص و پيسى باشد.

21. كچل.

22. بحار الانوار، ج 72، ص 107، ح 7.

23. كافى، ج 2، ص 360، خ 6.

24. بقره، (سوره 2)، آيه 89.و اعراف، (سوره 7)، آيه 44.و مؤمن، (سوره 4)، آيه 52.

25. رك: جامع السعادات، ج 1، ص 318- 317.

26. بقره، (سوره 2)، آيه 161.

27. بقره، (سوره 2)، آيه 159

28. محجة البيضاء، ج 5، ص 221.

29. محجة البيضاء، ج 5، ص 221.

30. محجة البيضاء، ج 5، ص 221.و مستدرك سفينة البحار، ج 9، ص 264.

31. محجة البيضاء، ج 5، ص 222، با ارجاع به مصباح كفعمى.

32. تهذيب شيخ طوسى، ج 2، ص 321، ح 1313.و بحار الانوار، ج 22، ص 128، ح 11.

33. اصول كافى، ج 1، ص 57، ح 13.

34. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 21، كلام 199

35. كنز العمال، ج 3، ص 608، ح 8144.و احياء العلوم، ج 3، ص 108.

36. احياء العلوم، ج 3، ص 106.و محجة البيضاء، ج 5، ص 219.

37. رك: صحيح مسلم، ج 8، ص 23.و محجة البيضاء، ج 5، ص 219.و احياء العلوم، ج 3، ص 106.

38. احياء العلوم، ج 3، ص 109.و كافى، ج 2، ص 333، قريب به اين مضمون.و محجة البيضاء، ج 5، ص 224.

39. محدوده شمارش.

40. بحار الانوار، ج 93، ص 388، ح 19. (با اندك تفاوتى)

41. احياء العلوم، ج 2، ص 164.و محجة البيضاء، ج 3، ص 340.

42. كافى، ج 2، ص 508، ح 7.

43. رك: كافى، ج 2، ص 507.و بحار الانوار، ج 93، ص 383.

44. احياء العلوم، ج 2، ص 164.و در بحار الانوار، ج 82 ص 62- 65 رواياتى در اين زمينه نقل شده.

45. كافى، ج 2، ص 361، ح 9.